+ پاسخ به مبحث
صفحه 2 از 6 نخستنخست 1234 ... آخرآخر
نمایش نتایج 11 تا 20 از 54

مبحث: داستان سریالی.... تقاضا...هرشب یک قسمت.

  1. #11
    مدیر بازنشسته
    8,676 امتیاز ، سطح 22
    29% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 574
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second ClassOverdrive
    نماد life_writes
    تاريخ عضويت
    Feb 2008
    محل سکونت
    ساحل نشین
    پست
    321
    گيپا
    33,869
    پس انداز
    68
    امتیاز
    8,676
    سطح
    22
    تشكرها
    399
    613 بار در 207 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    آگهی تبلیغات (برای حمایت از گیگاپارس)
    تقاضا قسمت سوم و چهارم

    صدای زنگ در بلند شد.میلاد به هوای اینکه امیر و سینا هستند.در حیاط را باز کرد و در چوبی سوییت را نیمه باز گذاشت و سراغ یخچال رفت.چند ثانیه ی بعد در سوییت با صدای جیغ در چهارطاق باز شد.میلاد برگشت تا سلام کند اما خشکش زد.دختری قدبلند و سفید رو جلویش ایستاده بود.چشمانش مات بود و کم کم پر از اشک شد.میلاد به سمتش رفت.دختر قدبلند دستهایش را باز کرد تا در آغوشش بکشد اما میلاد دست دراز کرد و در را بست.پشت کردو از کنار تلویزیون بسته ی سیگار و فندک را برداشت و گوشه ای نشست.
    مهمان ناخوانده کفشهایش را در آورد و رو به روی میلاد نشست و به دیوار تکیه داد.سکوت تنها شرایط ثابت سوییت بود.شیر آب گاه چکه میکردو گاه خشک میشد.
    دختر لحظه ای میخواست حرف بزند و ثانیه ای بعد اشکهایش را پاک میکرد.میلاد چند پک به سیگارش میزدو هر چند پک در میان یادش میرفت دود را بیرون دهد.صدای زنگ در بلند شد.میلاد گفت:
    در و باز کن الهام.
    الهام از جایش بلند شد و دکمه ی آیفون را زد و در سوییت را نیمه باز گذاشت.از جعبه ی دستمال کاغذی که روی جاکفشی پرت شده بود یک برگ کند و روی چشمهایش کشید.در با صدای سینا بازشد:
    سل ا ا ا ا ا ا.....ای سلام الهام.
    الهام لبخندی به سینا و امیر زد و جواب سلام و احوال پرسیشان را داد.
    امیر شگفت زده قیافه ی احمقانه ای به خود گرفتو تند پرسید:میلاد تو که میگفتی هل...
    حرفش را خورد و در ادامه گفت هیشکی خونه نیست.ما ۳تا بستنی خریدیم.
    میلاد سیگارش را نیمه کشیده در جاسیگاری خاموش کردو گفت:الهام تازه اومد.من نمیخورم.
    سینا و امیر نگاهی به هم انداختند و وسط اطاق نشستند.بستنی ها را دونه دونه باز کردند.سینا یکی را به الهام تعارف کرد.الهام صورت گریانش را از بقیه پنهان کرد و باهق هق مختصر گفت: میلاد بستنی خیلی دوس داره بده به اون.من بستنی خوردنش و دوست دارم.
    سینا گفت:تو بگیر به اونم میدم،من و امیر نصف میکنیم.
    الهام با بی میلی بستنی را گرفت و گاز مختصری زد.اما میلاد از جایش بلند شدو تعارف امیر راپس زد و گفت من که گفتم نمیخورم.اونم واسه خوش خوشون بقیه.
    امیر مات ماند و سینا با اشاره به او فهماند که چیزی نگوید.میلاد به اطاق رفت و در را پشت سرش بست.الهام بستنی را روی نایلونش رها کردو به سمت اطاق رفت.در زد و وارد شد.
    امیر رو به سینا که متفکرانه به نقطه ای خیره شده بود کرد و گفت: دیدی نزدیک بود سوتی بدم؟میلاد چش شده؟
    سینا به شوخی پس کله ی امیر زدو گفت:بس که خنگی،مگه نمیدونی میلاد و الهام خیلی وقته که بهم زدند؟وگرنه میلاد که سمت هلیا و دخترای دیگه نمیرفت.امیر سریع پرسید:خب چرا بهم زدند؟
    سینا قیافه ی متفکرانه به خود گرفت و آرام گفت:نمیدونم،هیچ کس نمیدونه.
    بعد اخم کردو با حسرت گفت: میلاد و الهام اصلا مشکلی نداشتند.جون میدادند واسه هم.تو اون موقع نبودی.بهترین زوج بودند.هر۲تا خوشگل و قدبلند.وقتی میرفتیم مهمونی،تولدی جایی همه دختر پسرا خیره میشدند بهشون.هردو مانکن.هردو خوشپوش.
    وسط حرفهای سینا میلاد در را باز کرد و سیگارو فندک را گرفت و در را دوباره بست.
    الهام شاکی شد:چرا اینقدر سیگار میکشی؟
    میلاد نگاهی به سیگارش انداخت و گفت: میسوزه چون میسوزم.
    الهام دود سیگار رو کنار زد
    - چرا بهم نگاه نمیکنی؟
    میلاد به چشماش نگاه کرد.
    الهام ادامه داد:میخوام بدونم چی سر تو اومد؟چی سر ما اومد؟
    میلاد پکی طولانی به سیگار زد و گفت:
    الهام،اون چیزی که اتفاق افتاد فقط یک تصمیم بود.خیلی هم حرف زدیم.ما هدف اشتباهی رو واسه خودمون بزرگ کردیم.دوستی ما میبایست تموم میشد.
    الهام دود سیگار را کنارزد.سرتکان داد.وسایلش را جمع کرد.دقیقه ای بعد در سوییت با صدای وحشتناکی بسته شد.
    میلاد سیگارش را خاموش کرد.میخواست بگرید اما بلد نبود.نمیخواست فکر کند.نمیخواست نفس بکشد.سیگار دیگری به لب گرفت.
    اخرین ویرایش توسط life_writes : 18-05-2011 at 12:39 AM

  2. 4 نفر از life_writes برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  3. #12
    مدیر بازنشسته
    8,676 امتیاز ، سطح 22
    29% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 574
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second ClassOverdrive
    نماد life_writes
    تاريخ عضويت
    Feb 2008
    محل سکونت
    ساحل نشین
    پست
    321
    گيپا
    33,869
    پس انداز
    68
    امتیاز
    8,676
    سطح
    22
    تشكرها
    399
    613 بار در 207 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    تقاضا قسمت ۵

    دوست داشت پی اش برود اما نمیتوانست.چگونه با دختری به آن خوشگلی و خوبی ادامه میداد وقتی هیچ شانسی برای ازدواج نداشتند.اگر هم با پول فروش زمینهای دماوند که ناچیز بود خانواده ی الهام راضی میشدند.آنوقت فرزانه و فاطمه تکلیفشان چه میشد.با کدام پول جهاز میخریدند؟
    میلاد زیر لب زمزمه کرد:خوشبختی خواهرانم می ارزد به از دست دادن الهام.
    کمی سکوت کرد و ادامه داد:من مردم تحمل میکنم.
    میلاد از جایش بلند شد که چشمش به ایران چک صد هزارتومانی افتاد.دقیقا جایی که الهام چند دقیقه ی قبل نشسته بود.
    چک را گرفت و در جیب شلوارش فرو کرد.سینا و امیر با اتفاقاتی که افتاده بود گوشه ای نشسته و زانوی غم بغل کرده بودند.
    میلاد با دیدن آنها لبخندی زد و گفت:
    بچه ها دانشگاه چه خبر؟
    سینا نفس عمیقی کشید و بی توجه به سوال گفت:میلاد؟چرا با الهام بهم زدی؟یعنی ما نباید بدونیم؟
    میلاد لبخندش روی صورتش گم شدو کنترل تلویزیون را برداشت و با بی میلی گفت: حتما مشکلی داشتیم دیگه.الانم با هلیا راحتم.
    یاد چک افتادو ادامه داد: راستی اجاره خونه دنگ من چقدر میشه؟
    سینا با تاسف گفت:با پول قبضها میشه ۱۰۵ تومن که پنجاه تومن بهت بدهکارم.۵۵ باید بدی.
    - آها باشه فردا یادم بنداز بهت بدم.
    گوشی اش را برداشت و با الهام تماس گرفت.در همین حین سینا گفت:جواب من و ندادی میلاد،هلیا اگه از الهام بهتر بود دیگه چرا با چندتا دختر دیگه هم هستی؟
    - همینجوری.
    -نه،به خاطر اینه که میخوای با شلوغ کردن دور و برت به الهام فکر نکنی.من که نمیفهمم چرا،تو و الهام خیلی خوب بودین.بهتر از خوب،عالی بودین.همیشه میخندیدین،همیشه خوش بودین،من که ندیدم یک بارم جر و بحث کنید.خانواده اش تو رو میشناختن،قبولت داشتن،واسه چی بهم زدی آخه؟
    - الو؟
    الهام آنطرف خط با بغض گفت:بله؟
    - سلام الهام،یه چک صدتومنی از کیفت افتاد میدمش به سینا فردا تو دانشگاه ازش بگیر.
    الهام هق هق خفیفی زدو گفت: نیفتاد،خودم گذاشتم جلوت.
    - واسه چی اونوقت؟
    - واسه خرج خونه.
    میلاد با عصبانیت گفت:اینجا خونه ی منه خرجش هم با منه.تو هم فقط یک مهمون بودی.فردا از سینا میگیریش.خداحافظ
    الهام سرفه ای از گریه کرد و خواست چیزی بگوید که میلاد قطع کرد.
    سینا محزون شدو گفت: بخدا حیفه میلاد،الهام مستحقش نیست.
    - مستحق چی سینا؟ها؟
    - مستحق این برخورد بد تو، اون همیشه واسه خرج خونه بهت کمک میکرد.تو هم قبول میکردی.
    میلاد متفکرانه و آرام گفت: اون همیشه ای که میگی الهام مهمان این خونه نبود.آره الهام مستحقش نیست.اما کلا مستحق میلاد نیست.میلادی که ... ولشکن راستی هلیا میگفت ی شب شام چهارتایی بریم بیرون.نظرتون چیه؟
    امیر تند پرید جلو و گفت:عالیه پسر.نه سینا؟
    سینا فارغ از میلاد و امیر می اندیشید: منظور میلاد چه بود.چرا مستحقش نیست؟
    میلاد که چهره ی عبوس میلاد را در حال فکر کردن دید،در دل به سینا گفت:ای کاش میتونستم درد دلم و بگم.ای کاش اینقدر غرور نداشتم تا سر به روی شونه هات میگذاشتم و گریه... .

    ** بچه ها؟شخصیت میلاد و بگین واسم خب.تا حالا چی فکر می کنید راجع به میلاد؟**
    با تشکر ایمان هاشمی!
    اخرین ویرایش توسط life_writes : 20-05-2011 at 05:08 AM

  4. 3 نفر از life_writes برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  5. #13
    مدیر کل انجمن ها
    54,240 امتیاز ، سطح 56
    89% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 210
    3.0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album picturesVeteranTagger First Class
    نماد Han!YE
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    محل سکونت
    گلستان سعدی
    پست
    5,409
    گيپا
    5,445,943
    پس انداز
    0
    امتیاز
    54,240
    سطح
    56
    تشكرها
    2,391
    2,740 بار در 1,635 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    میلاد به نظرم فردی هست که طبق عقلش گام برمیداره و بخاطر مسائلی ازخودش میگذره
    در کنارش احساس میکنم کار نادرستی انجام داده که در قبالش اینطور عمل میکنه !
    براي كشف اقيانوسهاي جديد
    بايد شهامت ترك ساحل آرام خود را داشته باشيد؛اين جهان،جهان تغيير است نه تقدير

    پست های خلاف قوانین را با کلیک روی که پایین هر پست ،سمت راست می باشد یا از طریق پیام خصوصی به من گزارش دهید .
    وبلاگ ادبی زمرد خاموش



    .

  6. #14
      
    22,644 امتیاز ، سطح 36
    58% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 506
    6.0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialCreated Album picturesVeteranTagger First ClassOverdrive
    نماد sara.NET
    تاريخ عضويت
    Nov 2008
    محل سکونت
    خيلي دورتر از دريا
    پست
    1,619
    گيپا
    307,996
    پس انداز
    0
    امتیاز
    22,644
    سطح
    36
    تشكرها
    1,869
    1,917 بار در 920 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    يه شخصيت معمولي ترسو مثل همه
    آه چشمه طوسی ... آه چشم ویروسی ... بعد ازین به هر دردی مبتلا بشم خوبه
    مبتلا بشم مُردم مبتلا نشم مُردم....از تو درد لذت بخش هر چی می کشم خوبه

    كاربر منتخب اين دوره ... در دست ِ بررسی !

    ===============
    ==========================
    اگه ميخواي دوباره مث قديما شوخي كني ، شيطنت كني ، شلوغ كني ، بيا اينجا
    و يه طوري اسپم بده كه هيتلر نشيم

  7. #15
    مدیر بازنشسته
    8,676 امتیاز ، سطح 22
    29% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 574
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second ClassOverdrive
    نماد life_writes
    تاريخ عضويت
    Feb 2008
    محل سکونت
    ساحل نشین
    پست
    321
    گيپا
    33,869
    پس انداز
    68
    امتیاز
    8,676
    سطح
    22
    تشكرها
    399
    613 بار در 207 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    نقل قول نویسنده sara.NET مشاهده پست
    يه شخصيت معمولي ترسو مثل همه

    دلیل بیار خانوم.اینطوری که واسه من فایده ای نداره.ی نصفه جمله نوشتی.

  8. #16
      
    22,644 امتیاز ، سطح 36
    58% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 506
    6.0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialCreated Album picturesVeteranTagger First ClassOverdrive
    نماد sara.NET
    تاريخ عضويت
    Nov 2008
    محل سکونت
    خيلي دورتر از دريا
    پست
    1,619
    گيپا
    307,996
    پس انداز
    0
    امتیاز
    22,644
    سطح
    36
    تشكرها
    1,869
    1,917 بار در 920 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    نقل قول نویسنده life_writes مشاهده پست

    دلیل بیار خانوم.اینطوری که واسه من فایده ای نداره.ی نصفه جمله نوشتی.
    اي بابا ، آخه خهلي معمولي شد شخصيت ميلاد
    يعني شايد به نظر خهلي ها يه قهرمان بياد ، ولي از نظر يه انسان بزرگ و پيشرفته
    :دي ، هيچم اينطور نيست
    ميلاد به قابليت هاي وجوديش واقف نيست
    و كسي كه سعي كنه خلأ عشق گمشده شو با ديگران و ديگرانان
    :دي پر كنه ، به نظرم يه آدم بي مسئوليت و بي ادفه
    حتي يه دخملم ميتونه خودشو از اون شرايط طوري بيرون بياره كه همه چي طبق خواسته ش پيش بره
    من آدمايي كه عاشق شدن ، و تونستن اين كار بزرگو بانجام ن ، ولي به سادگي از عشقشون گذشتنو موجودات ضعيفي ميدونم
    (مث پشه )
    چه تو داستانها باشن ، چه توي واقعيت ...
    اخرین ویرایش توسط sara.NET : 19-05-2011 at 06:03 PM
    آه چشمه طوسی ... آه چشم ویروسی ... بعد ازین به هر دردی مبتلا بشم خوبه
    مبتلا بشم مُردم مبتلا نشم مُردم....از تو درد لذت بخش هر چی می کشم خوبه

    كاربر منتخب اين دوره ... در دست ِ بررسی !

    ===============
    ==========================
    اگه ميخواي دوباره مث قديما شوخي كني ، شيطنت كني ، شلوغ كني ، بيا اينجا
    و يه طوري اسپم بده كه هيتلر نشيم

  9. کاربرانی که برای این مطلب مفید از sara.NET تشکر کرده اند:


  10. #17
    مدیر بازنشسته
    8,676 امتیاز ، سطح 22
    29% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 574
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second ClassOverdrive
    نماد life_writes
    تاريخ عضويت
    Feb 2008
    محل سکونت
    ساحل نشین
    پست
    321
    گيپا
    33,869
    پس انداز
    68
    امتیاز
    8,676
    سطح
    22
    تشكرها
    399
    613 بار در 207 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    من نمیتونم جوابت و چون داستان لو میره.البته داستان که هر روز نوشته میشه اونی که لو میره تفکرات منه.
    قرار نیست میلاد یک قهرمان باشه. معمولی واسه من تو دنیا وجود نداره،هر انسانی خاصه،و اصلا فرق انسان و حیوان تو فرق داشتن هر یک از آدما با همه.
    بابت نظرت ممنون.

  11. 2 نفر از life_writes برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  12. #18
      
    22,644 امتیاز ، سطح 36
    58% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 506
    6.0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialCreated Album picturesVeteranTagger First ClassOverdrive
    نماد sara.NET
    تاريخ عضويت
    Nov 2008
    محل سکونت
    خيلي دورتر از دريا
    پست
    1,619
    گيپا
    307,996
    پس انداز
    0
    امتیاز
    22,644
    سطح
    36
    تشكرها
    1,869
    1,917 بار در 920 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    ميلاد پشه س
    اصلنم خاص نيست
    چيه هاااا؟

    خوب لو بره ، مگه چشه؟
    آه چشمه طوسی ... آه چشم ویروسی ... بعد ازین به هر دردی مبتلا بشم خوبه
    مبتلا بشم مُردم مبتلا نشم مُردم....از تو درد لذت بخش هر چی می کشم خوبه

    كاربر منتخب اين دوره ... در دست ِ بررسی !

    ===============
    ==========================
    اگه ميخواي دوباره مث قديما شوخي كني ، شيطنت كني ، شلوغ كني ، بيا اينجا
    و يه طوري اسپم بده كه هيتلر نشيم

  13. #19
    مدیر بازنشسته
    8,676 امتیاز ، سطح 22
    29% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 574
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second ClassOverdrive
    نماد life_writes
    تاريخ عضويت
    Feb 2008
    محل سکونت
    ساحل نشین
    پست
    321
    گيپا
    33,869
    پس انداز
    68
    امتیاز
    8,676
    سطح
    22
    تشكرها
    399
    613 بار در 207 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    آنچه گذشت

    میلاد به زندگی سختی که در خانه پدرش بر ساکنینش میگذشت می اندیشید.به پیر شدن مادرش و سرنوشت خواهرهایش که بخاطر شرایط بد خانواده امکان ازدواج برایشان نبود.
    از طرفی خود میلاد که خانه شان را در کرج ترک کرده بود و در تهران همراه با امیر و سینا در سوییتی بیست متری زندگی میکرد،شرایط روانی مناسبی برای تحصیل نداشت و بعد از گذشت چهار ترم تنها ده واحد را گذرانده بود.
    این شرایط بد و ناامیدی مطلقه میلاد باعث شده بود از دختری که دوستش داشت هم( با ناباوری دوستانش) بگذرد.زیرا آینده ای را با الهام نمیتوانست متصور شود.بعد از الهام خواست به شکلی عادی زندگی کند و با هلیا که به نظر دختر پولداری میامد رابطه برقرار کرد و وقتی چیزی از دردش کم نشد دخترهای دیگری را نیز به زندگیه خالی از امید خود وارد کرد.
    بزرگترین نگرانیه میلاد خواهرهایش فاطمه و فرزانه هستند که بسیار دوستشان دارد.
    در ادامه تلاش میلاد را برای بیرون آمدن از این وضع نابه سامان خواهید خواند.
    با تشکر ایمان هاشمی

    **هر چند قسمت چکیده ای از داستان رو میذارم تا بقیه ی دوستان هم که با داستان همراه نبودن بتونن با ما همراه بشند**

  14. 2 نفر از life_writes برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  15. #20
    مدیر بازنشسته
    8,676 امتیاز ، سطح 22
    29% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 574
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second ClassOverdrive
    نماد life_writes
    تاريخ عضويت
    Feb 2008
    محل سکونت
    ساحل نشین
    پست
    321
    گيپا
    33,869
    پس انداز
    68
    امتیاز
    8,676
    سطح
    22
    تشكرها
    399
    613 بار در 207 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    آگهی تبلیغات
    تقاضا قسمت ششم

    ساعت از سه هم گذشته بود.میلاد پیامکهایش را داده بود،دخترها همه خوابیده بودند اما گویی الهام هنوز بیدار بود.میلاد نمیدانست چطور اما مطمئن بود که الهام هم روی تختش دراز کشیده و به او فکر میکرد همانند خودش.
    اما نمیبایست به او فکر میکرد نمیبایست میگذاشت درد دوریش بر او مستولی میشد.
    اصلا جایی برای درد در سینه اش باقی بود؟نمیدانست.
    مدیا پلیر گوشی را فعال کرد و لیست آهنگهای محبوبش را play کرد.محسن یگانه میخواند تا بگریاند اما میلاد خوابیده بود.
    صبح که بیدار شد بچه ها رفته بودند، سینا چکپول را به سفارش میلاد برداشته بود تا به الهام پس بدهد.
    از جایش بلند شد چند لقمه از تهمانده ی صبحانه خورد.
    چند دقیقه ی بعد لباس پوشیده و آماده جلوی آینه ی قدی ایستاد و خود را برانداز کرد.شلوار جین خاکستری سایه دارش را کمی پایین کشید.از پشت عینک فانتزی اش نگاهی به قامت بلندش در آینه انداخت و موهای سیاه براقش را به بالا هدایت کرد.
    این همه زیبایی به چه کارش میامد.تنها تریاکی بود برای فراموشی سختی هایی که کشیده بود،لباسهای پاره ای که میپوشید.کیف و پیراهن کهنه ای که از صدقه ی آشنایان به او میرسید.
    نفس عمیقی کشید و کابوسهایش را در قاب آینه تنها گذاشت و سوییت را ترک کرد.
    خیابانها او را میخواندند و زندگی امید را نوید میداد.بعد از دوبار سوار و پیاده شدن از تاکسی به مقصدش رسید.
    سردر مغازه را خواند.تجهیزات صوتی و تصویری داریوش.
    میلاد عینک از چشم برداشت و وارد شد.زن و شوهری جوان پشت پیشخوان مغازه بودند.میلاد با پیشدستی سلام کردو فروشنده از جایش برخاست و گفت: سلام داداش.
    رو به زن جوان کرد و ادامه داد:اینم آقا میلادی که تعریفشو کرده بودم ساناز.
    ساناز نگاه حسرت بارو هرزه ای به میلاد انداخت.
    - خب آقا میلاد چه خبر؟تصمیمتو گرفتی یا نه؟
    میلاد عینکش را روی پیشخوان گذاشت و گفت: راستش شما که غریبه نیستین آقا صالح.من اینکارو قبول کردم با اینکه سودی که باید داشته باشه رو نداره. پس حالا باید به یه شکلی این سود کم از طرفی جبران بشه.
    صالح با تعجب گفت:یعنی چطور؟
    ساناز عینک میلاد را از روی پیشخوان برداشت.میلاد اخم کردو گفت.
    اخرین ویرایش توسط life_writes : 21-05-2011 at 06:22 AM

  16. 2 نفر از life_writes برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


+ پاسخ به مبحث
صفحه 2 از 6 نخستنخست 1234 ... آخرآخر

بازدید کنندگانی که از طریق جستجو کلمات ذیل به انجمنهای گیگاپارس آمده اند:

باسن تپل

چاک سینه

چاک باسن

باسن مامان

سینه خواهرم

باسن خواهرم

داستان باسن

چاك سينه خواهرمچاك سينهداستان چاك سينهسینه تپلچاک سينهداستان باسن بزرگداستان چاک سینهلنگ و رونرون تپلرون مامانداستان سینه مامانداستان خواهرمداستان رون مامانداستان باسن مامانداستان باسن خواهرمسینه مامانچاک سینه مامانرونهای خواهرم
SEO Blog

اطلاعات این مبحث

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 2 کاربر در حال دیدن این مبحث می باشند، (0کاربر عضو و 2 کاربر مهمان)

قانون های ارسال نوشته

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts