+ پاسخ به مبحث
نمایش نتایج 1 تا 5 از 5

مبحث: داستان کوتاه....نماز باران

  1. #1
    مدیر بازنشسته
    8,676 امتیاز ، سطح 22
    29% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 574
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second ClassOverdrive
    نماد life_writes
    تاريخ عضويت
    Feb 2008
    محل سکونت
    ساحل نشین
    پست
    321
    گيپا
    33,869
    پس انداز
    68
    امتیاز
    8,676
    سطح
    22
    تشكرها
    399
    613 بار در 207 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض داستان کوتاه....نماز باران

    آگهی تبلیغات (برای حمایت از گیگاپارس)

    دهکده پر شده بود از یاس و ناامیدی،گویی پشت تپه های ده که به اصفهان شهری بهشت گونه میرسید ابلیس مرگ خانه کرده بود.دهکده ی سلطان محمد( که نام امامزاده ی مدفون شده در این محل را بر آن گذاشته بودند) میرفت که به کویر بپیوندد و آن زمینهای آباد و گله های پر رأس آن به مناطقی اضافه شود که از نباریدن باران از جغرافیای ایران زمین محو شده بودند.
    مزرعه ی علی گدا هم از این روند خشکسالی در امان نمانده بود.علی گدا زیر سایه بان شکسته ی کنار مزرعه اش نشسته بود و به زمین ضراعی ترک خورده اش مینگریست.کشاورزان همسایه هم دورش نشسته بودند.یوسف که گویی خونسردی اصفهانی ها دیگر در وجودش جایی نداشت تهدید آمیز گفت:اگر تا چند روز دیگر باران نبارد زنها و بچه هایمان باید ساقه ی خشکیده در طول سال بخورند.البته اگر گندم رشد کند که بخواهد خشک شود که بعید میدانم.
    مشتی علی باسر حرفهای یوسف را تایید کرد و گفت: در این زمین بزاق بیندازی بخارش تو را خواهد سوزاند.
    یوسف چهره ی متفکرانه ای به خود گرفت و گفت:میدانید چرا باران نمی بارد؟... چون پدرانمان با این زرتشتیان کافر همسفره شدند و برکت را از این آبادی فراری دادند.

    پرویز گله کنان گفت: آنها همسفره شدند چه دخلی به ما دارد؟... ما که هر چه زرتشتی بود روانه ی دیار دیگر کردیم و جز بابک پیر نامسلمان دیگری در آبادی نمانده.اگر میخواست عذابی نازل شود میبایست در همان دوران میشد.
    علی گدا که به حرفهای آنان توجهی نداشت صورتش گشاد شد،چشمانش برقی زدند و ناگهان گفت: باید با کدخدا حرف بزنم.
    و از جایش برخاست.سه کشاورز دیگر با تعجب به او نگریستند که باسرعت سوی دهکده را در پیش گرفت.یوسف گفت: برویم.
    علی گدا کوچه های آبادی را با عجله پیمود تا به دکان کدخدا حسن رسید.کدخدا با دیدنش سلام کرد و پاسخش را گرفت.علی گدا روی کپه ای از پارچه های خاک گرفته نشست و پس از احوالپرسی مختصری گفت:کدخدا،باید آبادی را جمع کنیم و برای باریدن باران به نماز بایستیم.
    کدخدا پیشنهاد بی مقدمه اش را کمی کنکاش کرد و گفت: فردا،همین فردا به نماز می ایستیم.همین هنگام پرویز،یوسف و مشتی علی وارد دکان شدند و مهدی پسر کدخدا که از شنیدن حرفهای علی گدا و پدرش آشفته شده بود از پستوی مغازه بیرون دوید.کوچه های آبادی را دوان دوان پشت سر گذاشت و به صف زنانی رسید که برای گرفتن آب از چاه مجادله میکردند.
    کوزه ی آب را از دست دختری جوان گرفت و گفت: بیا زیبا خودم برایت آب میگیرم،کارت دارم.
    زنان کوزه به دست لحظه ای دست از مجادله برداشتند و زوج جوان را با نگاه چپ بدرقه کردند تا اینکه پشت مکتبخانه ناپدید شدند.مهدی ابتدا نامزدش را به آغوش کشید و بعد گفت: زیبا مردم دهکده میخواهند فردا برای باریدن باران نماز بخوانند.
    زیبا با صدایی که بی تشابه به جیغ نبود گفت:فردا؟؟... وای اگر باران ببارد که بد میشود.
    مهدی محزون شد و گفت:آری،آنوقت پنجشنبه باید مهمانهایمان را در گل و لای پذیرایی کنیم.صور و سات عروسی بهم میریزد.
    زیبا تند پرسید:تو که به نماز نمی ایستی ها؟
    _معلوم است که نه مگر دیوانه شدی؟
    _خب اصلا ما دعا میکنیم که باران نبارد،یعنی بعد از جشن عروسی ببارد.
    _ آری این همه مدت نباریده چند روز دیگر هم نبارد،اتفاقی نمی افتد.
    مهدی بار دیگر زیبا را به آغوش کشید که با صدای خش خش پا به سرعت او را پس زد و برگشت.سگ بابک پیر بود.چند قدمی دنبالش کرد و چند فحش هم داد.سگ که برای او نیز صفت پیری قابل به کارگیری بود،چند پارس به یاد دوران جوانی و قدرتش کرد و سلانه سلانه در دهکده به راه افتاد.گرسنه،تشنه و بسیار خسته بود.
    اخرین ویرایش توسط Han!YE : 03-06-2011 at 11:53 AM دليل: ادغام پست ها

  2. 3 نفر از life_writes برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  3. #2
    مدیر بازنشسته
    8,676 امتیاز ، سطح 22
    29% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 574
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second ClassOverdrive
    نماد life_writes
    تاريخ عضويت
    Feb 2008
    محل سکونت
    ساحل نشین
    پست
    321
    گيپا
    33,869
    پس انداز
    68
    امتیاز
    8,676
    سطح
    22
    تشكرها
    399
    613 بار در 207 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    از دوستانی که ناقص داستان و خوندن عذر میخوام،داستان کامله فقط چون با موبایل دارم پست میکنم اینطوری شده ادامه ی داستان و بخونید...

    از کنار صف زنان کوزه بدست گذشت که با هم میگفتند "فردا حتما باران میبارد،الله دعایمان را اجابت میکند" دهکده پر شده بود از شور سخن گفتن از نماز باران.
    روز موعود فرا رسید.کدخدا حسن پی روحانی ده بالا فرستاده بود و چندی دیگر از راه میرسیدند.پشت امام زاده سلطان محمد هر که گلیمی پهن کرده بود و تقریبا همه ی مردم ده وضو گرفته و منتظر پیشنماز نشسته بودند.از معدود کسانی که به آنها نپیوسته بودند زیبا و مهدی بودند که هر کدام گوشه ای از خانه نشسته و خدا خدا میکردند باران نبارد.
    پیش نماز از راه رسید.باپیاله ای آب وضو ساخت.دقیقه ای بعد همه صف به صف به نماز ایستادند.در صف اول پشت سر روحانی یوسف با صدای بلندتر از همه الله واکبر گفت و بعد از او الله واکبر بقیه نیز بلند شد.
    علی گدا چند ستون آنطرفتر یک چشمش به سجاده بود و یکی به آسمان.آسمان آبی و بی هیچ لکه ای سقفی نیلگون مینمود که نقاشی زبر دست اینچنین یکرنگ خلقش کرده بود.پرویز اما فارق از سجاده و آسمان به مرزهایش با کدخدا می اندیشید که با باریدن باران میتوانست کمی زمینش را گسترش دهد،با خود میگفت: آخر چیزی از هکتارها زمین کدخدا کم نمیشود که به چشم آید.
    _ الله واکبر،الله واکبر...
    یوسف که با نا امیدی نماز را به پایان میبرد در دل گفت:آسمان صافتر از روزهای گذشته است.آخر با دعای این جماعتی که نماز یومیه شان را نمیخوانند چه استجابتی را انتظار میکشیم؟
    نماز که تمام شد جمعیت ناامید متفرق شدند.هرکدام از اهالی علت نباریدن باران را به سببی موجه میکرد و به درد خود التیام میداد.شب فرا رسید.ستاره ها پهنای آسمان را فرا گرفتندو در نبود هیچ ابر مزاحمی برای زمین و زمینیان عشوه می آمدند.چراغهای روغن سوز دود کنان و افسرده صورتها را با کورسوی خود روشن میساختند.گلشید همسر علی گدا زیر لب غر میزد و یک به یک ظرفهای غدا را جمع میکرد.بچه هایشان به خواب رفته بودند.زن و شوهر در تفکرات خویش میلولیدند.علی گدا نجوا کنان گویی که با خودش حرف میزند گفت:خدا قهرش گرفته،از چه؟نمیدانم.
    گلشید حرفهای زیر لبی خود را اینبار با صدای بلندتری ادا کرد: ای شوهر بیچاره ی من،نمیدانی؟بگذار برایت بگویم.دیگر از اینهمه خباثتی که میبینی دلیل واضحتر؟...این مردمان به ظاهر مسلمان... همین یوسف که جانماز آب میکشد و به تو گفته دعای جماعتی که نماز یومیه نمیخوانند مستجاب نمیشود.مگر ندیدی چه بلایی به سر همسر خود آورد؟
    مگر ندیدی به ازای طلبش از محمد حسین بیچاره دختر نوجوانش را عقد کرد.مرده شویش ببرد،پایش لب گور است آنوقت با ۴ بچه سر مادرشان حوو می آورد،آن هم دختر به آن جوانی.
    علی گدا با تردید گفت: مگر خلاف شرع کرده است؟
    _بله که خلاف شرع است.شرع میگوید در ازای طلبتان دختر بدهکار را به غقد خود در آورید؟
    با سکوت علی گدا دوباره شروع کرد به زیر لب غر زدن.سه کوچه بالاتر پشت مکتبخانه صدای دادو فریاد و جدال به کوچه سرایت میکرد.پرویز پیاله ای دیگر از شراب انگورش را سر کشیدو خطاب به همسر برافروخته اش رباب،مستانه گفت:ای زن.....یعنی ی ی من اهل می نبودم...باران میزد؟
    و با صدای بلند خندید.
    رباب برافروخته تر شد: نه،فقط تو نه.اگر تنها زنان به نماز می ایستادند امیدی بود.خدا برای دعای شما عیاشان و هوسرانان قطره ای شبنم هم نمی فرستد.
    پرویز دوباره خندید و بعد با اخم گفت: حال شما ضعیفه ها شده اید مستجاب الدعوه؟و ما هوسران؟ همین کوثر مگر زن نیست؟.....ها؟ میخندد و ادامه میدهد: نه احتیاج به نان شب دارد نه جای خواب.آنوقت همه میدانند هر شب با یکی همبستر میشود زیر پایشان می نشیند.در همین ده بالا چند خانواده را از هم پاشیده است.
    _ گناه مردم را نشور مرد
    _ ساده نباش.همه میدانند.اصلا از آن بیوه بگذریم،مگر همین همسایه ما،اسمش چه بود...آهان مهوش،شوهرش را به کشتن داد تا شوهر تاجر شهری بکند؟اصلا قبل از مرگ شوهرش هم حتما با آن تاجر اصفهانی رابطه داشت.این را که خود تو هم تایید میکردی.....امروز هم که هردو در صف نمازگزاران بودند.
    رباب با حرارت گفت: مست لا یعقل،من کی تایید کردم؟تنها گفتم مرگ سلطان مشکوک بود،باز هم که میبینی،پای یک مرد هوسران در میان است.
    پرویز خنده اش خشک شد و فریاد زد:مرد هوسران؟هرچه هست از گور این زنان بلند میشود.
    دو روز گذشت و اهالی بار دیگر دور هم جمع شدند.اینبار در خانه ی کدخدا.
    نوازنده ها ساز و دهل میزدند و جوانها در حیاط پشتی پای کوبی میکردند.زیبا و مهدی در میان زنانی که هلهله میکردند نشسته بودند.نقل از هر کجا بر سر عروس و داماد پاشیده میشد.مهدی زیر گوش زیبا گفت"خدا کند بعد از جشن باران ببارد" زیبا حرفهای شوهرش را باسر تایید کرد و در ادامه گفت: خدا اول زندگی حاجت مارا برطرف کرد.این نشانه ی خوبی است.
    خورشید بی رحمانه بر دهکده میتابید و از هر طرف سراب به نظر میرسید.
    روی تپه ی بیرونی دهکده خانه ای حالتی متفاوت با خانه ی کدخدا داشت.صاحب خانه مرده بود و چندی دیگر از جنازه اش بوی مردار بر میخواست.سگ پیرش جلوی خانه همراه با جفت و دو توله اش روی زمین گرم نشسته بودند.یکی از توله ها به زیر شکم مادر رفت تا شیر بخورد.اما پستانهای سگ ماده خشک شده بودند.توله سگ از طعم بدی که به دهانش آمد آب دهانش را تف کرد.سگ پیر بابک با دیدن این صحنه بسیار غمگین شد.از جا برخاست.سینه اش را جلو داد.سر را به سمت آسمان گرفت و بلندترین پارسی که میتوانست بکند را چندین بار به آسمان غرید.
    و نگاه ملتمسانه اش را به آسمان نیلگون دوخت.از پشت خانه ی بابک،پشت کوههایی که ابلیس خانه کرده بود پنبه ای در آسمان پیدا شد.مادر توله ها با پارس کردن خبر باران را به جفتش نوید داد.ابرها کوچک و بزرگ،سفیدو تیره آمدند و پهنای آسمان را در بر گرفتند.هنوز خورشید غروب نکرده بود که توله ها اولین باران زندگیشان را تجربه کردند.
    دهکده از صدای شادی و سرخوشی پر شد.کدخدا اعلام کرد:برای مستجاب شدن دعایمان نماز شکر به جا می آوریم،امشب بعد از نماز مغرب و اعشاء.

    پایان..... اسفند ۸۹......ایمان هاشمی
    اخرین ویرایش توسط Han!YE : 03-06-2011 at 11:51 AM دليل: ادغام پست ها

  4. کاربرانی که برای این مطلب مفید از life_writes تشکر کرده اند:


  5. #3
      
    22,174 امتیاز ، سطح 36
    19% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 976
    3.0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialCreated Album picturesVeteranTagger First ClassOverdrive
    نماد sara.NET
    تاريخ عضويت
    Nov 2008
    محل سکونت
    خيلي دورتر از دريا
    پست
    1,619
    گيپا
    301,421
    پس انداز
    0
    امتیاز
    22,174
    سطح
    36
    تشكرها
    1,867
    1,904 بار در 920 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    اين قلم شگفت انگيز بالاخره يه روزي لو ميره...ميدونم :دي
    ازون داستانايي كه هميشه دلم ميخواست بنويسيد
    ازون سورپرايزايي كه هميشه دلم ميخواد بشم
    كلي چي دلم ميخواد كه بگم
    ، ولي خوب فك كنم بدونيد كه ممكنه ارزش ِ تعريف واقعي از داستان ، با اون حرفا بياد پايين
    ولي بذاريد يه جيزيو بگم ، اين يكي داستان واسه من مث يه تيكه الماس بود
    چون هر چشم و ذهني ، از هر وجهي بهش نگاه كنه ، يه درك مختص به خودشو داره و من خوش شانسم كه از چيز ميزاي چند وجهي ، نوشته هاي چند وجهي و بالاخره از آدماي چند وجهي خوشم مياد (
    شايدم يه جور ديوونگي باشه نميدونم)
    اين هوش ذاتي ِ قلم شما قابل تحسينه آقاي هاشمي
    عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران ... ساده دل من که قسم های تو باور کردم ...
    به خدا کافـــر اگر بود به رحم آمده بود ... زان همه ناله که من پیش تو کافـــر کردم

    كاربر منتخب اين دوره ... در دست ِ بررسی !

    ===============
    ==========================
    اگه ميخواي دوباره مث قديما شوخي كني ، شيطنت كني ، شلوغ كني ، بيا اينجا
    و يه طوري اسپم بده كه هيتلر نشيم

  6. 2 نفر از sara.NET برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  7. #4
    مدیر کل انجمن ها
    52,285 امتیاز ، سطح 55
    87% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 265
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album picturesVeteranTagger First Class
    نماد Han!YE
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    محل سکونت
    گلستان سعدی
    پست
    5,410
    گيپا
    5,338,128
    پس انداز
    0
    امتیاز
    52,285
    سطح
    55
    تشكرها
    2,387
    2,733 بار در 1,634 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    این داستان از واقعیت سرچشمه گرفته؟
    داستان کامله فقط چون با موبایل دارم پست میکنم اینطوری شده ادامه ی داستان و بخونید..
    می خوای پست هاتو باهم ادغام کنم؟
    براي كشف اقيانوسهاي جديد
    بايد شهامت ترك ساحل آرام خود را داشته باشيد؛اين جهان،جهان تغيير است نه تقدير

    پست های خلاف قوانین را با کلیک روی که پایین هر پست ،سمت راست می باشد یا از طریق پیام خصوصی به من گزارش دهید .
    وبلاگ ادبی زمرد خاموش



    .

  8. #5
    مدیر بازنشسته
    8,676 امتیاز ، سطح 22
    29% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 574
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second ClassOverdrive
    نماد life_writes
    تاريخ عضويت
    Feb 2008
    محل سکونت
    ساحل نشین
    پست
    321
    گيپا
    33,869
    پس انداز
    68
    امتیاز
    8,676
    سطح
    22
    تشكرها
    399
    613 بار در 207 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    آگهی تبلیغات
    بله خانم مدیر فکر کنم اینطوری بهتر باشه.لطف میکنید واقعا.ضمنا خواهشا تبلیغ کنید داستان رو بخونند،من دستم بسته است.این داستان ی پله ی پرتابه در تفکرات نوشتنم.نیاز به نظر های مختلفی دارم.
    راستی (واقعی) گفتین؟ غیر قابل باوره؟یکم به آدمای دور و برتون نگاه کنید میفهمید واقعیه هانیه خانم.
    سارا خانم لطف دارید شما.

+ پاسخ به مبحث

بازدید کنندگانی که از طریق جستجو کلمات ذیل به انجمنهای گیگاپارس آمده اند:

نمایشنامه نماز

داستان کوتاه نماز

نمایشنامه کوتاه

نمایشنامه در مورد نماز

داستان های کوتاه درباره ی نماز

نمایشنامه درباره نماز

داستان کوتاه در مورد نماز

داستان کوتاه درباره نماز

نمايشنامه نمازداستان درباره باراننمایش نامه درباره نمازنمایش نامه نمازداستان در مورد بارانداستان کوتاه درمورد نمازداستان کوتاه درباره ی نمازداستان كوتاه نمازداستانی در مورد بارانداستان کوتاه درباره بارانداستان کوتاه در مورد باراندر مورد نماز باراننمایش نامه در مورد نمازداستان های کوتاه نمازداستانهای کوتاه نماز داستان در مورد نمازداستانی کوتاه درباره ی نماز
SEO Blog

اطلاعات این مبحث

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 1 کاربر در حال دیدن این مبحث می باشند، (0کاربر عضو و 1 کاربر مهمان)

قانون های ارسال نوشته

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts