به خدا من نمی گویم! این دلم است که تو را بهانه می کند
باور کن!
من نپرسیدم! دلم از دسته پرندگانی که امروز
بر فراز پنجره ی اتاق گذشتند
تو را پرسید
اگر به من باشد، که می دانی،
هیچ نخواهم گفت
سکوت...سکوت
نه!!قولم یادم نرفته
گفتی فراموش کنم و سکوت
به خدا حتی چشم هم به در نمی دوزم
مبادا این لنگه ی در از نی نی چشمانم بخواند که منتظرم...
اما این دل، مرا عاصی کرده...
می خواهم زنده به گورش کنم
اما ترسم از این است که زیر سنگ قبر آرزو،
باز هم خاطره ی اولین دیدار را ،
برای تمام آرزوهایی که به زحمت خاک کرده ام
باز گوید...
تو بگو چه کنم با این دل؟؟
رها كنيد مرا ...
نفس هايم ! بايستيد
قدم هايم ! مجالم دهيد
اشك هايم ! نباريد
لب هايم ! بسته شويد
مي خواهم بخوابم !
خوابي عميق و آرام ...
و جدا از بيهودگي ها ...
مي خواهم بخوابم ...
بار خداي من ...
این بنده ی تو ...
...
دگر نمي تواند ...
و امشب عاشقانه آغوشت را طلب ميكند ...
بار خداي من ...
درياب این بنده ی ناتوانت را ...
كه دگر توان هيچ ! ندارد ...
اخرین ویرایش توسط قاصدک : 22-01-2008 at 03:03 PM
در حال حاضر 1 کاربر در حال دیدن این مبحث می باشند، (0کاربر عضو و 1 کاربر مهمان)