جهان و جهان‌بينی جمال‌زاده

ده سال پس از مرگ سيدمحمدعلی جمال‌زاده



روزنامه اعتماد/ هفته‌نامه ۱۵ آذر ۱۳۸۶

خسرو ناقد
خودمان را کودکانی بيش نمی‌دانم
اولين نامه‌ای که سيد محمدعلی جمال‌زاده از ژنو برای من فرستاد درباره کتابچه‌‌ای بود که پيرامون مسئله‌ی جنگ منتشر کرده بودم و نسخه‌ای از آن را همراه با نامه‌ای برای پيرمرد هم فرستاده بودم. در بحبوحه‌ی جنگ ايران با عراق، مطالبی را به‌طور کلی درباره جنگ گردآورده و ترجمه کرده بودم و چون امکان انتشار آن در ايران و در آن زمان وجود نداشت، به‌‌تعدادی محدود و به‌صورت کتابچه‌ای در آلمان منتشر کردم و برای برخی از دوستان و آشنايان فرستادم.۱ جمال‌زاده در ۸ مهرماه ۱۳۶۶ در پاسخ، نامه‌ای برايم فرستاد که از جمله در آن نوشته بود: "برایِ منِ هيچ‌ندان مسئله‌ی جنگ و صلح که از مغز انسانی و روح آدميان ريشه می‌گيرد، مسئله‌ی بغرنجی است. درباره‌ی جنگ همين‌قدر بعرض می‌رساند که وقتی انسان متوجه‌ی دنيای اکل و مأکول که در سرتاسر جهان و جهان‌های از ما دورافتاده و در فلک‌الافلاک‌ها (گالاکسی‌‌های امروز) می‌گردد، به‌سهولت قبول می‌کند که جنگ و ايجاد غالب و مغلوب هميشه و در همه جا حکمروا بوده است و شايد بعدها هم خواهد بود. ولی البته تربيت و تبليغات و رواج انسانيت و معنويات هم ممکن است وضع را بهتر سازد. در هر صورت کار خوبی کرده‌ايد و درين شعله‌های آتش درصدد هموار ساختن شعله برآمده‌ايد. خدا به‌شما پاداش دهد. اما درباب کيفيت روح (و روانشناسی) درين جای ترديد نيست که از روح خيلی خيلی بی‌خبريم و خوب می‌دانيم که حتی در کلام‌الله مجيد ما که بلاشک کتابِ عظيم‌الشأنی است درباره‌ی روح آمده است که "قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي"۲ و من بارها از خود پرسيده‌ام که اين روح چيست و در کجای وجود انسانی منزل دارد که گاهی حتّی به‌ضرب نيشِ زنبور يا عقربی به‌پرواز درمی‌آيد و از بدن جدا می‌شود و معلوم نيست به‌کجا می‌رود. پس نه چندان به‌حرف‌های علوم فيزيک و شيمی و هيئت معتقدم و نه به‌حرف‌های روانشناسان و خودمان را کودکانی بيش نمی‌دانم. در هر صورت کار جناب‌عالی در ترجمه‌ی اين کتاب سزاوار تمجيد است و خدا به‌شما توفيق عطا فرمايد".

«كلاغه به‏خانه‏اش نرسيد»
چند سال گذشت. ژوئيه سال ۱۹۹۰ ميلادی بود که سيد محمدعلی جمال‌زاده در نامه‌ای ديگر به‏من نوشت: «حاضرم و دلم می‏خواهد كه بعضی از چيزهايی كه به‏شكل داستان و يا كتاب و يا مقاله و يا خاطرات و يا يادداشت نوشته‏ام و هنوز به‏چاپ نرسانده‏ام و حاضر دارم، به‏صورت قابل قبولی به‏چاپ برسد و تا عمر باقی است (شايد شنيده باشيد كه صد ساله شده‏ام و شكر خدا را به‏جا می‏آورم و هنوز هم با قلم و كاغذ سر و كار دارم). پس از انقلاب ايران كتابی از من در ايران به‏چاپ نرسيده است. كتاب «كلاغه به‏خانه‏اش نرسيد» هم هنوز به‏چاپ نرسيده است و شايد امكان‏پذير باشد كه آنرا با كمك دوستانه شما به‏چاپ برسانم. محتاج رسيدگی از طرف خودم است كه چون مغلوب سن و سال هستم كار آسانی نيست». در پاسخ نامه‌اش نوشتم که آماده‌ی خدمتم.
يک سال گذشت و ديگر خبری از جمال‌زاده نرسيد. در ۳۰ سپتامبر ۱۹۹۱ نامه‌ای تأثرآور از او دريافت کردم. نوشته بود: «با سلام و دعای بسيار خالصانه با تأخير بسيار و تقديم معذرت بعرض ميرساند که ارادتمند روزگار سخت پريشانی دارد و زنم (۸۴ ساله) در بيمارستان در حال نزع است و خدا ميداند چه عاقبتی خواهد داشت. اميد نجات بسيار کم است چون مرضش مرض پاژکين‌سون است و بسيار صعب‌العلاج است علی‌الخصوص که مغزش محتاج عمل جراحی است و مغز را چند سال پيش يک‌بار عمل کرده‌اند و عمل دوباره را بسيار بسيار خطرناک و بس غير ممکن ميدانند. خودم هم زياد پير شده‌ام بحساب هجری قمری صد ساله هم شده‌ام و حال خوشی ندارم باين جهت و جهات متعدد ديگری که با شرح آن دلم نميخواهد شما را ملول سازم بعرض ميرسانم که فعلاً از جمع‌آوری و رونويسی داستانهائی که صحبتش را با جناب‌عالی بميان آوردم منصرف هستم شايد باز روزگار بهتری نصيبم شود در آن وقت آدرس شما را کنار گذاشته‌ام و باز اسباب زحمت خواهم شد مقصود اين است که شايد قبل از چشم‌بستن ابدی اين چند داستان هم بچاپ برسد و از ميان نرود در صورتيکه اگر از ميان هم برود آسمان بزمين نخواهد آمد».
جمال‌زاده در روز هفدهم آبان سال ۱۳۷۶ در سن يکصد و شش سالگی درشهر ژنو چشم از جهان فروبست و تا امروز که اين قلم بر روی کاغذ می‌لغزد، آخرين داستان‌های او که عنوان «کلاغه به‌خانه‌اش نرسيد» را برای آنها برگزيده بود هنوز منتشر نشده است. پس از انقلاب و تا همين چند سال پيش، كتابی در ايران از جمال‌زاده منتشر نشده بود؛ تا آنکه نخستين بار در سال ۱۳۷۷ خورشيدی يادواره‏ای نفيس و ماندگار در يکمين سالگرد مرگش منتشر شد و يک سال پس از آن، انتشار آثار او به‌همت «هيأت امنای انتشار آثار جمال‌زاده» آغاز شد و تا امروز بسياری از کتاب‌های جمال‌زاده در ايران نشر و بخش شده است.

قصه تنهايی و غربت
باری، جمال‌زاده نزديك به‌‏نود سال از عمر صد و چند ساله خود را در غربت گذراند؛ خواسته يا ناخواسته؟ نمی‏دانم، فقط در اين سال‌های طولانی دوری از وطن، من خود به‏تجربه دريافته‏ام كه هر كس چند سال از عمر خود را در غربت سپری كرده باشد، می‏داند كه قصه تنهايی و غربت، قصه‏ای است كه هر جا حكايت شود غم‏افزاست و جانكاه؛ حال خواه در كوير لوت و بيابان برهوت باشد، خواه در كنار رودخانه سن و درياچه ژنو. از اين‏رو براين باورم كه جمال‌زاده نيز از اين قاعده مستثنی نبود. شايد بهترين گواه اين مدعا را بتوان در لابلای نامه‏هايش يافت. برای نمونه او در نامه‏ای به‌بانوی گرانقدر سيمين دانشور از جمله می‏نويسد: «ژنو بلاشك يكی از قشنگ‏ترين شهرهای دنياست (بعضی اشخاص معتقدند كه قشنگ‏ترين شهر است) و من هم زنِ خوب و خانه خوب و مزاج سازگاری دارم ولی تنها مانده‏ام و گاهی اين تنهايی معنوی به‏جايی می‏رسد كه آن شعر معروف بر زبانم جاری می‏شود كه نه در غربت دلم شاد و نه رويی در وطن دارم... گاهی هم اتفاق می‌فتد که نه تنها در شهر ژنو بلکه در دنيا، خودم را زياد غريب می‌بينم و آن وقت ديگر کتاب و مقاله هم برايم بی‌مزه می‌شود و آن وقت است که دلم هوای دو سه تن رفيق و همزبان می‌کند».۳

او با آنکه می‏دانست كه می‏خواهد در غربت بماند، ولی شايد خود هم تا پايان كار ندانست كه چرا؟ آيا هراس از فساد گسترده در ايران بود؟ می‌گفت: "در ايرانِ ما، درد واقعی كه علاجش مشكل است و نه با وسيله‌ی مذهبی می‏شود آن را مداوا كرد و نه با سياست و تنبيه، «فساد» است".۴ جمال‌زاده با اين سخن انگشت بر زخمی ديرين می‏گذاشت و در نامه‏ای نيز دليل نرفتن به‏ايران را ترس از رشوه‏خواری و فساد گسترده می‏داند و می‏نويسد: «مكّرر به‏دوستانم گفته‏ام كه می‏ترسم به‏ايران بروم و از يك طرف عصبانی بشوم و عنانِ اختيار از دستم بيرون برود و حتی جذبه رشوه، از جاده بيرونم بيندازد و دارای قوه و قدرتی كه بتوانم در مقابل امكان ثروتمند شدن- از راه رشوه و دخل و مداخل و عايدات نامشروع- استقامت بورزم، نباشم و آدم محولی، يعنی ناپاك و آلوده و پُر سر و صدا و پُرمدعا و بی‏كاره از آب درآيم. حالا هم بی‏كاره و بی‏مصرف هستم ولی لااقل قدرت اينكه كار نامشروع و عمل زشتی انجام بدهم، ندارم»۵
يا ترس از جفت ارتشاء و تبرا از همزاد فساد، يعنی سنت استبدادی بود؟ كه "حجت را بر او تمام كرد كه بلای اساسی آن تاريخ و فرهنگ يك استبداد سنتی و يك سنت استبدادی زودرس و ديرپاست كه خواه ناخواه از مرزهای دولت مركزی هم گذشته، و نه فقط حكومت‏های محلی و ايلی، و درجات ديوانی و عيون اعيانی را فرا گرفته، بلكه به‏وجوه عامّه و وجود اشخاص نيز راه يافته است. و از همين‏رو برداشت او از استبداد، صِرف ديكتاتوری يا حكومت مطلقه نيست، بلكه نوعی خودسری و خودرايی است كه در سطوح گوناگون اجتماع و اِشكال متعدد روابط اجتماعی، زبردست را صاحب همه حقوق می‏سازد و زيردست را از هر‌گونه حقی می‏اندازد. جمال‌زاده، هم از اين استبداد نفرت دارد و هم از آن می‏ترسد".۶ در هر حال اين بيت از صائب بی‏گمان زبان حال جمال‌زاده است، آنجا كه می‏گويد:
دل رميده ما شكوه از وطن دارد
عقيق ما دل پُر خونی از يمن دارد

زبان چونان رودخانه‌ای جوشان
هر كه اما می‏خواهد كه از بسياری غم و درد غربت اندكی بكاهد، بايد تدبيری كند و چاره‏ای بينديشد؛ وگرنه نه تنها غم غربت از پای می‏افكندش كه سهل است، هويتش را هم از او می‏ستاند و بر باد می‏دهد. نه‏آنجايی می‏شود و نه اينجايی؛ برزخ‏نشينی می‏شود كه حتی اگر هم محيطی كه در آن زندگی می‏كند ظاهری «بهشتی» داشته باشد، روزگارش اما «دوزخی» است. جمال‌زاده هم چنين كرد و چون مصمم بود كه در اروپا بماند، برای رهايی از مهلكه بی‏هويتی، عشق به‏زبان فارسی را در خانه‌ی جان خود جای داد و تمام عمر دست به‏دامان فرهنگ و تاريخ و ادبيات ايران شد و از اين رهگذر نه تنها خود را كه بسياری را نيز از بی‏هويتی نجات داد و هم نشان داد كه چگونه می‏توان عمری را دور از وطن گذراند، بی‏آنكه بی‌وطن شد.
من در جايی در پاسخ به‌پرسش خبرنگاری که از وطن و زندگی در غربت پرسيده است گفته‌ام: «در هر کجای جهان که باشم، وطن من گستره پهناور زبان فارسی است. من هويت خود را در گستره اين زبان جستجو کردم و يافتم. به‌جرأت می‌گويم که ملّيت و مذهب من هم در زبان فارسی است که معنا پيدا می‌کند».۷ حال می‌گويم که در واقع زبان فارسی «وطن» اصلی جمال‌زاده شد و در اين عرصه پهناور بود كه او هويت ايرانی خود را يافت و در «وطن‏دوستی» شهره عالم شد و خوش درخشيد. ولی دلباختگی عميق جمال‌زاده به‌زبان فارسی و دلبستگی او به‏فرهنگ و ادبيات ايران و نيز وطن‏دوستی او، هيچگاه با تنگ‏نظری و تعصب و ناسيوناليسم خشك و بی‏مغز همراه نبود، بلكه همواره با بلند نظری و سعه صدر و با تسامح و تساهل به‏اين امور می‏نگريست. او در مورد آميختگی سنجيده زبان‌ها و آميزش آگاهانه فرهنگ‏ها و تمدن‏ها، تعصبات بی‏مورد نشان نمی‏داد و در جايی در اين باره می‏نويسد: «زبان حالت رودخانه جوشانی را دارد. بايد سرچشمه آن پاك و قوی باشد تا اگر خاشاكی در آن وارد شود، خودِ رودخانه به‏قوّت و قدرت خود آن را از ميان ببرد و محو سازد. و اين بسته به‌اين است كه جوان‏های ما دارای افكار قوی و صحيح و تازه و جوان باشند و ذوق و فهم آنها از روی قواعد منطقی و عاقلانه و استوار ارتقا بيابد و خلاصه آنكه مرد فكر خود باشند و بر اسب اعتقاد و ايمانی سوار باشند كه در محيط و آب و هوای مملكت خودمان تربيت شده باشد و آب و علفِ جلگه‏های خودمانی را خورده و نوشيده باشد. مسلم است كه دروازه‏های مملكتمان را نمی‏توانيم به‏روی افكار جديد ببنديم و اگر ببنديم، به‏خودمان و به‏مملكتمان و به‏دنيا و به‏تمدن خيانت كرده‏ايم ولی افكار ديگران را نيز از راه خامی و بلاتشخيص پذيرفتن، كار معقولی نيست و همان طور كه وقتی از انگلستان پارچه وارد می‏كنيم، نزد خياط می‏بريم كه مناسب قد و قامت و ذوق و سليفه خودمان برايمان لباس بدوزد، در مورد قبول افكار جديد و قديم بيگانگان بايد آنهايی را بپذيريم كه برای ما مناسب و به‏ترقی و پيشرفت و رفاه مادی و معنوی هموطنان مفيد و مناسب باشد و تا با اطلاع به‏احوالِ آب و خاك و مردم خودمان آن افكار را در ديگ فكر و تجربه به‏طوری كه قابل هضم باشد، حاضر نساخته‏ايم، به‏ميدان نياوريم و فكر مردم ساده را مشوش نسازيم. خلاصه آنكه چون خيلی عقب مانده‏ايم، خيلی عاقلانه و با حزم و احتياط و به‏قول فرنگی‏ها rational (بخردانه) عمل نماييم كه بيهوده وقت و انرژی صرف نشود.۸

راهگشای نسلی تازه
جمال‌زاده خود نمونه خوبی در اين زمينه به‏دست داده است كه بی‏گمان در عرصه‏های ديگر نيز می‏تواند سرمشق و الگو قرار گيرد: او با آگاهی و هوشياری و با تكيه بر سنت‏های كهن داستانسرايی در ايران، از هنر داستان‏نويسی اروپايی بهره گرفت و نخسين داستان كوتاه ايرانی را با سبك و شيوه‏ای جديد پديد آورد و از اين طريق به‏گستره‏ای از ادب فارسی كه در تنگنای سنت‏های دست و پاگير گرفتار آمده بود، هويتی تازه بخشيد. او طلايه‏دار داستان‏نويسی نوين ايران شد و راهگشای نسلی كه امروز خود را مديون صادق هدايت می‏داند ولی كمتر از نقش جمال‌زاده در پيدايش اين گستره آگاهی دارد. و اين در حالی است كه هدايت جمال‌زاده را بزرگ خود می‏دانست. البته جمال‌زاده در خَلق اولين اثر ادبی خود يعنی «فارسی شكر است»، بيشتر به‏نثر داستان و به‌جنبه‏های ترقی زبان فارسی توجه داشته است تا درونمايه و ساختار و موضوع و مضمون داستان؛ و خود نيز می‏گويد كه منظورش «به‏دست دادن نمونه‏ای از فارسی معمولی و متداوله امروزه» بوده است. او در ادامه می‌گويد: «در اين داستان می‏خواستم به‏هموطنانم بگويم كه اختلاف تربيت و محيط، دارد زبان فارسی را، كه زبان بسيار زيبا و شيرينی است، فاسد می‏سازد و استعمال كلمات و تعبيرات زياد عربی و فرنگی ممكن است كار را به‏جايی بكشاند كه افراد و طبقات مختلف مردم ايران كم‏كم زبان يكديگر را نفهمند».۹ از اين رو علامه محمد قزوينی نيز كه جمال‌زاده داستان «فارسی شكر است» را اول بار در حضور وی و تنی چند از دوستانش در برلين خواند و مشوق اصلی جمال‌زاده برای ادامه داستان نويسی بود، در تأييد جمال‌زاده و تشويق و ترغيب او به‏ادامه كار، بيش از همه بر زبان و انشاء داستان او تأكيد دارد. علامه قزوينی بعد از انتشار اولين چاپ كتاب «يكی بود يكی نبود»، در نامه‏ای به‏جمال‌زاده- به‏سبك و شيوه نگارش خاص و بی‌بديل خود- در باره اين كتاب می‏نويسد: «شهداللَّه كه از عمر خود برخوردار شدم و حلاوت عبارت روان‏تر از ماء زلال و گواراتر از رحيق و سلسال آن، كام روح و قلب بلكه تمام وجود مرا شيرين نمود. الحق در شيرينی و سلاست انشاء و روانی عبارت و فصاحت لفظ و بلاغت معنی و انتخاب مواضيع نمكين و در عين اينكه زبانِ رايج محافل بلكه كوچه‏های تهران است از كلمات عاميانه و بازاری و مبتذل پاك بوده نمونه كامل‏العيار زبان فارسی حاليه است و اظهر صفات بارزه آن شيرينی و حلاوت است كه هيچ لفظی ديگر پيدا نمی‏كنم برای تعبير از اين حسی كه انسان از اين نوع انشاء می‏كند».۱۰

چند نامه از جمال‌زاده
به‌هر تقدير، جمال‌زاده در سال‌های طولانی زندگی در اروپا پيوندی پايدار با ايران و فرهنگ و تاريخ ايران و زبان و ادبيات فارسی برقرار كرد و به‏منظور استحكام و استمرار اين پيوند، در كنار مطالعه در زمينه‏های متفاوت و متنوع و همزمان با تأليف و ترجمه و انتشار كتاب‌ها و مقاله‏های بيشمار و نقد و بررسی نشريات و كتاب‌های گوناگون، با ايرانيان فرهنگ دوست و ادب‏پرور نيز در گوشه و كنار جهان به‏مكاتبه و مراوده پرداخت. جمال‌زاده رسمی پسنديده و عادتی مرضيه داشت و كمتر پيش می‏آمد كه نامه‏ای را بی پاسخ گذارد. اين عادت مرضيه او را من خود تجربه کرده‌ام. البته او در نامه‏هايش به‏سلام و عليك و حال و احوال پرسی و تعارفات معمول و مرسوم اكتفا نمی‏كرد و به‏نسبت موضوع كتاب و يا مضمون نامه‏ای كه دريافت كرده بود، نكاتی جالب و اشاراتی جذاب در لابلای نامه‏هايش می‏گنجاند و در عين حال نقد و نظرش را نيز به‏شيوه و سبك خاصی كه داشت مطرح می‏كرد و اگر هم با مخاطبش انس و الفت و همزبانی و همدلی پيدا می‏كرد، نامه‏هايش از فرط صميميت به‌«نامه‏های عاشقانه» می‏مانْد. يك دو نامه از ميان نامه‏هايی كه جمال‌زاده به‏دكتر غلامحسين يوسفی نوشته، نمونه خوبی از اين دست نامه‏هاست:
ژنو - نوروز ۱۳۵۱ مبارك‏باد
پريشب مدام خواب می‏ديدم و صبح برای زنم به‏تفصيل حكايت كردم: در شهرِ غريبه‏ای با شما بودم و از طرف ميرزا محمدخان قزوينی كه ساكن آن شهر بود دعوت شده بودم و شما تازه وارد بوديد و مصمم بودم شما را با خود بدانجا ببرم و با هم صحبت‏های دور و درازی داشتيم و سرانجام به‏ميهمانی نرفتيم و شما مژده می‏داديد كه خواهرتان هم با همسر عزيزش وارد خواهند شد و برای آنها بايد منزلی دست و پا كنيم. حالا ديگر بسياری از جزييات خواب از خاطرم رفته است.
قربان دوست بسيار عزيز و صفا پيشه‏ام می‏روم. اغلب به‏ياد شما هستم و چهره واقعاً گرم و خندان و گيرنده شما در مقابل نظرم است و به‏ياد روزهای معدودی كه با هم در «گليون» (Glion) بوديم و چقدر خوش گذشت، باز بسيار خوش می‏شوم و به‏قول خودتان ايقان پيدا می‏كنم كه «بهشت همانا صحبت ياران همدم است».
دكتر يوسفی بسيار عزيزم‏
قربان دوست سر تا پا مهربانی و لطف و صفايم می‏روم. باز چشمم به‏خط قشنگ و محكم آن دوست ديرينه روشن گرديد. واقعاً خوشوقت شدم و عطر آن ايام خوش و آن همه ساعت‏های فراموش‏نشدنی كه با هم گذرانده‏ايم در مشام جانم از نو زنده شد. افسوس كه روزگار كمتر موافق دلخواه آدميان است. در هر صورت خدا را شكر كه باز هر دو زنده‏ايم و نفسی می‏كشيم و می‏توانيم لااقل به‏وسيله كاغذ و قلم قدری با هم صحبت بداريم. آخرين‏بار كه نعمت ديدارتان برايم دست داد ايامی بود كه در مريضخانه بستری بودم و امروز از خود می‏پرسم كه آيا باز تا زنده هستم ديداری نصيبم خواهد گرديد يا نه؟»

البته در همين نامه‏ها نيز جمال‌زاده نكته‏ای يا پرسشی را پيش می‏كشد و به‏موضوعی می‏پردازد كه برای مخاطبش جالب و سودمند است. مثلاً در يكی از اين نامه‏هايش به‏زنده‏ياد دكتر يوسفی، در باب جوانمردان و عياران و مضمون «فتوت» اشاراتی دارد و در نامه ديگری در باره «حسن مقدم» اطلاعاتی به‏دست می‏دهد؛ موضوعاتی كه ظاهراً دكتر يوسفی پيرامونشان پرسش‏هايی مطرح كرده يا در موردشان مشغول تحقيق بوده است.

«آن جوان غضبناک»
در ميان نامه‏های جمال‌زاده، چند نامه‏ای كه او در اوايل دهه چهل شمسی در پاسخ به‏نامه‏های خانم سيمين دانشور نوشته، از جذابيت خاصی برخوردار است؛ خاصه نامه‏ای كه در نوروز ۱۳۴۱ نوشته شده و افزون بر مطالبی نقدگونه درباره كتاب «شهری چون بهشت»، نكات و اشارات بسياری نيز در متن نامه نهفته است كه شخصيت جمال‌زاده را به‏بهترين وجه می‏نماياند. مثلاً آنجا كه می‏نويسد: «نوشته‏ايد كه همسر جلال آل‏احمد هستيد. اين را نيز پاداش خدايی برای اين مرد حق‏جو و حق‏پرور می‏دانم و اميدوارم كه جريان شهود و سنوات كه خاصيت دواهای مسّكن را دارد و هر جوش و خروشی را روزی به‏حد معقول تخفيف می‏دهد و مانند «راپسودى» (فرانتس) ليست، پس از آن طوفان و رگبار دهشت‏آميزی كه در ابتدا دل را به‏لرزه می‏آورد، آن سكون و آرامی دل‏پذيری كه تابيدن آفتاب ملول را به‏خاطر می‏آورد، به‏روی گندم‏هايی كه هنوز از رطوبت باران مرواريدهای غلطان بر سر تا به‏پای خود دارند، اعصاب اين رفيق شفيق ما را آرامتر سازد تا يكديگر را بهتر بفهميم و بيشتر دوست بداريم».۱۱


در نامه‌ای ديگر می‌نويسد: «مرقوم فرموده‌ايد: "اگر انتقادهايی به‌شما می‌شود به‌دل نگيريد". باور بفرماييد که اگر هم به‌دل بگيرم بسيار زود زدوده می‌شود و اين مرد حتی موجب تفريح خاطرم می‌گردد و جوانها را می‌بينم که دلشان می‌خواهد منی که اين همه ادعا دارم وارد ميدان بشوم و قيماس خان زنگی را با يک ضرب عمود هفتاد منی خُرد و خمير بکنم و فرياد هل‌من ناصر ينصربی را به‌گوش فلک برسانم تا جوانان ناکام و دلسوخته و عصيانی، گروه به‌گروه دورم را بگيرند و به يک چشم به‌هم زدن آبها را از نو در جوی بيندازيم و ايران را نجات بدهيم و هموطنان را سعادتمند و متمدن و سربلند بسازيم... من هم اگر به‌جای شوهر عزيز و شريف شما بودم و «در مکان او در چنين زمانی» بودم عصبی می‌شدم. خانم عزيز می‌خواهيد باور بکنيد يا نکنيد برای همين است که به‌ايران نمی‌آيم و مکرر به‌دوستانم (از سی چهل سال پيش به‌اين طرف) گفته‌ام كه می‏ترسم به‏ايران بروم و از يك طرف عصبانی بشوم و عنانِ اختيار از دستم بيرون برود و حتی جذبه رشوه، از جاده بيرونم بيندازد و دارای قوه و قدرتی كه بتوانم در مقابل امكان ثروتمند شدن- از راه رشوه و دخل و مداخل و عايدات نامشروع- استقامت بورزم، نباشم و آدم محولی، يعنی ناپاك و آلوده و پُر سر و صدا و پُرمدعا و بی‏كاره از آب درآيم. حالا هم بی‏كاره و بی‏مصرف هستم ولی لااقل قدرت اينكه كار نامشروع و عمل زشتی انجام بدهم، ندارم».

اين اشارات و کنايه‌ها البته در پاسخی كه جمال‌زاده به‏نامه و انتقادهای جلال آل‏احمد داده است، روشن‏تر و واضح‏تر به‏چشم می‏آيد. به‌خصوص آنجا که در نامه‌ای به‌تاريخ اکتبر ۱۹۵۹ (آبان‌ماه ۱۳۳۸) در پاسخ به‌انتقادهای آل‌احمد که مدعی شده بود جمال‌زاده «مأموريت چهل‌ساله» در فرنگ داشته و از دولت حقوق می‌گرفته و نيز در پاسخ به‌برخورد شديدی که به‌کتاب «صحرای محشر» داشته است، می‌نويسد:
«من الان سی سال است که مقيم ژنو هستم. از دست کار دولتی از برلين فرار کردم و در يک اداره‌ی فرنگی برای خودم کاری دست و پا کردم و حالا سه سال است که متقاعد (بازنشسته) هستم و چنان که سرکار تصور کرده‌ايد "مأموريت چهل‌سال" در فرنگ نداشته‌ام و از دولت حقوقی نمی‌گيرم. کتاب‌ها هم برای من نان و آب نمی‌شود. کتابخانه‌ی معرفت با هزار خون دل برای هر جلد پنج ريال به من می‌‌دهد... نوشته‌ايد خوب است به‌ايران بيايم. ميل و رغبتی ندارم. خواهيد گفت پس وطنت را دوست نمی‌داری، خائنی. شايد حق داشته باشيد، اصراری ندارم خلاف آن را ثابت کنم و شايد هم از عهده برنيايم. از کتاب «صحرای محشر» خوشتان نيامده است، خيلی از هموطنان با شما هم‌عقيده‌اند. خودم از آن بدم نمی‌آيد و نوشتن آن برای من تفريح بزرگی بود و چند مطلب را که در دل داشتم سعی کرده‌ام در آنجا بيان کنم. اگر از عهده برنيامده‌ام، تقصير من نيست. «رؤيای صادقانه» را خوب می‌شناسم. قسمتی از آن بلکه دو ثلث آن به‌قلم پدر خودم است و اولين بار در پطرزبورغ چاپ دستی شده است و با آن که در موقع تحريرِ «صحرای محشر» در خاطر ندارم که آن را خوانده بودم يا نه، جای تعجب است که يک موضوع در خاطر پدر و پسر با فاصله‌ی زيادی (شايد متجاوز از نيم قرن) روئيده باشد. جوانان امروز ايران عموماً با مباحثی که بوی مذهب و دين می‌دهد زياد رفيق نيستند و البته چنين کتابی مقبول خاطر آنها نمی‌شود و ايرادی هم به‌آنها نيست.
می‌بينم خيلی غضبناک هستيد و وقتی نامه‌ی شما را خواندم اين جوانان انگليسی امروز در نظرم مجسم شدند که در عالم ادب و هنر به‌آنها اسم «غضبناک» an angry young man داده‌اند و در حقيقت جوهر تمدن و انقلاب‌های معنوی هستند و يقين دارم وقتی اين مطالب را برای من نوشتيد، صورتتان گُل انداخته بوده است و در چشمانتان شراره‌ی غضب و عصبانيت شعله‌ور بوده است و از همين راه دور از تماشای آن لذّت بردم. لابد سواد نامه‌ی خودتان را که با ماشين نوشته‌ايد داريد. در عالم دوستی (يا هر اسمی می‌خواهيد به‌آن بدهيد) استدعا دارم آن را جای مطمئن و محکمی بگذاريد که مفقود نشود و وقتی که به‌سن پنجاه سالگی رسيديد بار ديگر آن را بخوانيد. آن وقت من ديگر زنده نخواهم بود ولی از همان راه دور (چون خيلی احتمال می‌دهم که در همين جا مدفون بشوم) چند دقيقه‌ای به‌رسم درددل باز با من صحبت بداريد... اميدوارم روزگار به‌کام شما بگردد تا باز دماغی پيدا کنيد و چيزهای خوب بنويسيد. نوشته‌ايد کاغذتان را که برايم فرستاديد اول برای زنتان خوانده‌ايد. پس معلوم می‌شود زن بافهمی است. به شما تبريک می‌گويم و اميدوارم هر دو مرا و زنم را دوستان خود بدانيد».

جمال‌زاده و انقلاب ايران
نظرات جمال‌زاده درباره انقلاب بهمن ۵۷ ايران، سبب واكنش‏هايی متفاوت و اغلب تند- چه از جانب موافقان و چه از جانب منتقدان و مخالفان انقلاب- شد؛ تا جايی كه كار به‏ناسزاگويی و بستن تهمت به‌جمال‌زاده كشيد و او در يكی از نامه‏هايش به‏من نوشت: «در هر صورت من كه جمال‌زاده نام دارم و تاكنون كتابهايم رويهمرفته بی‏خريدار و طالب نمانده است و البته با انواع مشكلات و از آن جمله تكفير و دشنام و حتی مهدورالّدم واقع شدن، يعنی اگر پس از صدور چنين حكمی كه فلان كس مهدورالدم است، اگر كسی او را به‏قتل برساند كسی از قاتل نخواهد پرسيد كه‏ای مرد چرا اين پيرمرد را كشتی و قاتل ابداً مورد تحقيق و محاكمه واقع نخواهد گرديد... عجبا كه جوانان ما در اين اوقات حساس‏تر از سابق شده‏اند و به‏آسانی بنای بدگويی و حتی فحش و دشنام را می‏گذارند و اسناد تلخ و بی‌اساس هم گاهی به‏طرف می‏بندند كه مايه تعجب است».
البته بيشتر انتقادها و اعتراض‏هايی كه به‏پيرمرد می‏شد، پايه و اساس و منطق درستی نداشت و در واقع جزو ايرادات بنی‌اسراييلی به‏شمار می‏آمد. مثلاً اينكه چرا از انقلاب با نام «انقلاب ايران» ياد می‏كند و نه «انقلاب اسلامی»! يا تكرار همان انتقادات قديمی آل‏احمد از كتاب «صحرای محشر». عده‏ای هم كه ابراز نظرهای او نسبت به‏انقلاب ايران را مطابق ديدگاه‏های خود نمی‏ديدند، به‏خشم آمدند و اشتغال جمال‌زاده در «دفتر بين‏المللی كار» در ژنو، بين سالهای ۱۳۱۰ تا ۱۳۳۵ را بهانه قرار دادند و به‏او تهمت‏های ناروا بستند و به‏تعرضات ناجوانمردانه‏ای عليه او دست زدند. و اين همه در حالی بود كه جمال‌زاده به‏وضوح وقوع انقلاب در ايران را مثبت ارزيابی می‏كرد و در عين حال نكات ضعف و كمبود و كاستی‌های آنرا نيز از نظر دور نمی‏داشت.
در يكی از نامه‏هايش می‏خوانيم: «نظر اساسی و قطعی من درباره انقلاب ايران مبنی بر دو حقيقت است كه می‏توان هر دو را حقيقت تاريخی ناميد. متجاوز از ۲۵۰۰ سال در مملكت ايران هميشه در حقيقت استبداد مطلق حكمفرما بوده است كه جزييات آن تا اندازه‏ای بر ما معلوم است و گاهی باور نكردنى. حالا خودتان می‏توانيد حساب كنيد كه چنين استبدادِ بی حد و اندازه‏اى، در مدت ۲۵۰۰ سال تا چه اندازه توليد فساد (دروغ و تملق و نفاق و دورويی و بى‏غيرتی و بى‏شرافتی و بى‏عفتی و جنايت و خيانت) می‏كند. در هر صورت، اكنون پس از ۲۵۰۰ سال در ايران انقلاب عجيبی كه حتی در مطبوعات خارجه به‏قلم آدم‏های با نام و نشان خواندم كه نوشتند Sans Precedent و بى‏سابقه است و به‏طور معجزه‏آسايی ظهور كرد و در مدت بسيار بسيار كوتاهی پادشاه كم فهم و از خود راضی را كه لشكری مركب از هفت صد هزار نفر آدم جوان مسلح داشت و در حدود بيست و پنج هزار مشاور آمريكايی آنها را تربيت می‏كردند و در دست داشتند، همه را جاروب كرد و دور انداخت. برای من در گوشه قلب و در زوايا و خفايای وجودم دو آرزو نهفته است: اول آنكه مردم ايران ديگر از جور و آزار شاه و شاهنشاه (خواه آريامهر باشد يا نباشد) رهايی بيابند. دوم آنكه فساد- كه زاييده همين نوع سلطنت‏ها و حكومت‏هاست و با گرسنگی و ترس و بى‏سوادی و نادانی ايجاد می‏گردد- كم‏كم و به‏مرور ايام از ميان برود. امروز كه ۱۵ ارديبهشت ۱۳۶۰ است، يقين دارم كه آرزوی قلبی اولم برآورده شده و تحقق يافته است و ديگر هرگز ما مردم ايران رعيت و غلام و چاكر و جان‏نثار هيچ شاه و پادشاهی نخواهيم گرديد. ثانياً چون فساد را زاده استبداد می‏دانم و معتقدم كه استبداد كم‏كم از ميان خواهد رفت (و يا كم‏كم كمتر خواهد شد)، در نتيجه فساد هم تقليل خواهد رفت. خواهيد گفت كه اين انقلاب كنونی ما معايب و نواقصی دارد. ابداً منكر نيستم و شايد احدی هم منكر نباشد. من شخصاً خوب می‏دانم كه هر انقلابی در دنيا برای مردم بى‏گناه هم مشكلاتی ايجاد می‏كرده است و به‏اصطلاح چه بسا كه تر و خشك را با هم می‌سوزانيده است و انقلاب را مانند سيلی می‏دانم كه بلاانتظار روان گرديده است و لطمه‏های بسيار بدانچه در مسير خود دارد، وارد می‏سازد. باز به‏شهادت تاريخ، اين قبيل كيفيات موقتی بوده است و رفته‏رفته مسير تعادلی را پيموده و به‏حال طبيعی خود برگشته است. همه بايد دعا كنيم و آرزومند باشيم كه دوره شدت و تب و بحران انقلاب كنونی ايران هر چه زودتر مظفرانه و در نفع و صلاح كامل ملك و ملت ايران سير طبيعی خود را به‏پايان رسانده به‏جايی برسد كه منظور هر ايرانی با ايمان و پاك و وطن‏دوست و آزادی‏خواهی است. برای اينكه به‏اين هدف مبارك برسيم، حُسن نيّت و شعور و درّاكه آگاه و اطلاعات كافی لازم است و بديهی است كه دلالت خيرخواهانه كه خالی از غرض و مرض باشد و گاهی به‏صورت «مخالف» و به‏قول فرانسوی‏ها Opposition (اُپوزيسيون) تجلی می‏نمايد هميشه در اين موارد نه تنها ضرری نداشته، بلكه مفيد و سودمند هم بوده است».۱۲

«قصه ما به‏سر رسيد»
جمال‌زاده در نامه‌ای که در آغاز اين گفتار به‌آن اشاره کردم، نوشته بود که عنوان آخرين کتابش «كلاغه به‏خانه‏اش نرسيد» است. اين عنوان را كه جمال‌زاده برای آخرين اثرش در نظر گرفته بود، هم در تداوم سه کتاب‌ پيشين او يعنی «يکی بود يکی نبود»، «غير از خدا هيچكس نبود» و «قصه ما به‏سر رسيد» قرار دارد، و هم قصه تنهايی و غربت جمال‌زاده را در خود نهفته دارد و از اشتياق درونی او به‏بازگشت به«خانه‏اش» خبر می‏دهد. باری، من در اين تنهايی و غربت و اشتياق با جمال‌زاده هم‌داستانم. نمی دانم، ولی شايد بتوان با اين جمله که بر پيشانی يکی از کتاب‌هايش نقش بسته است، زندگی صد و چند ساله جمال‌زاده را خلاصه کرد. «نشاط من در همين قصه‏سرايی و از دور با هموطنان صحبت داشتن است».۱۳



پانوشت‌‏ها:
-----------------------------------------------
۱- اين کتاب را بعدها نشر آبی با عنوان "چرا جنگ؟ بررسی روانشناسانه پديده جنگ" در سال ۱۳۸۳ در تهران منتشر کرد.
۲ - وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً (تو را از روح می‌پرسند. بگو: روح جزيی از فرمان پروردگار من است و شما را جز اندک دانشی نداده‌‌اند) سوره الاسراء آيه ۸۵.
۳ - برگزيده آثار سيد محمدعلی جمال‌زاده، به‏كوشش علی دهباشی. تهران ۱۳۷۸. ص ۷۱۶.
۴- ياد سيد محمدعلی جمال‌زاده، به‏كوشش علی دهباشی. تهران ۱۳۷۷. ص ۳۱۸.
۵- برگزيده آثار. ص ۷۱۹.
۶- به‏اختصار از: ياد سيد محمدعلی جمال‌زاده، ص ۸۸ -۱۸۷.
۷- «وطن من گستره زبان فارسی است». گفت‌وگوی روزنامه همشهری با خسرو ناقد. ۱۹ ارديبهشت‌ماه ۱۳۸۱.
۸- برگزيده آثار. ص ‏۳۶ - ۴۳۵.
۹- از صبا تا نيما، يحيی آرين‏پور. تهران ۱۳۵۱. جلد دوم، ص ۲۸۲.
۱۰- برگزيده آثار، ص ۸۲۵.
۱۱- همانجا، ص ۲۵ -۷۲۴.
۱۲- نقل به‏اختصار از: برگزيده آثار. ص ۷۱۱ – ۷۰۲.
۱۳- ديباچه كتاب «قصه ما بسر رسيد»، سيد محمدعلی جمال‌زاده. تهران ۱۳۵۷. ص ۱۲

انتشار در: روزنامه اعتماد/ هفته‌نامه ۱۵ آذرماه ۱۳۸۶.