+ پاسخ به مبحث
صفحه 1 از 24 12311 ... آخرآخر
نمایش نتایج 1 تا 10 از 235

مبحث: شعر و شاعر((شعر گمنام ))

  1. #1
    همکار سابق انجمن موبایل
    16,700 امتیاز ، سطح 31
    25% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 750
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassVeteranTagger First Class
    نماد hoshdar
    تاريخ عضويت
    May 2008
    پست
    1,500
    گيپا
    206,445
    پس انداز
    216
    امتیاز
    16,700
    سطح
    31
    تشكرها
    471
    965 بار در 589 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض شعر و شاعر((شعر گمنام ))

    آگهی تبلیغات (برای حمایت از گیگاپارس)
    سلام
    به نظرم این تاپیک جاش خالیه
    بعضی شعر ها بدون نام شاعر در نت پیدا میشه که بیشتر همین صورت هست

    اینجا شعر هایی رو بگذاریم که نام شاعر هم همراهش هست..

    اگر همه ی شما دوستان اگر کمک کنید خیلی خوبه
    اخرین ویرایش توسط hoshdar : 26-07-2008 at 02:25 PM

  2. 2 نفر از hoshdar برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  3. #2
    همکار سابق انجمن موبایل
    16,700 امتیاز ، سطح 31
    25% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 750
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassVeteranTagger First Class
    نماد hoshdar
    تاريخ عضويت
    May 2008
    پست
    1,500
    گيپا
    206,445
    پس انداز
    216
    امتیاز
    16,700
    سطح
    31
    تشكرها
    471
    965 بار در 589 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    الا که رفته ای
    سر می گذارم بر شانه ی همه ی نیلوفرانی
    که امسال بی تو گریسته اند.
    گریسته اند و بی تو نزیسته اند.
    حالا که رفته ای
    بهانه ی خوبی است
    برای باران
    تا بیاید
    کنار سفره بنیشیند
    و بشقاب سوم را پر کند
    حالا که رفته ای
    گمان نمی کنم برگردد
    پرنده ای که فقط
    از دست تو دانه بر می چیند و
    در کلمات تو پرواز می کرد.
    حالا که رفته ای
    هیچ راهی
    مرا به جایی نمی برد
    در حافظه ام می چرخم
    همه کلید ها را گم کرده ام
    حالا که رفته ای
    شعری می نویسم
    برای گل های مریم
    شعری می نویسم
    برای مرگ
    شعری می نویسم
    برای دیداری که اتفاق نمی افتد.

    محمدرضا عبدالملکیان

  4. کاربرانی که برای این مطلب مفید از hoshdar تشکر کرده اند:


  5. #3
    مدیـریـــت کـل انجمنهــا
    48,987 امتیاز ، سطح 54
    8% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,663
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album picturesTagger First Class
    جایزه ها:
    Arm of Law
    نماد elMirA
    تاريخ عضويت
    Nov 2007
    محل سکونت
    باران
    پست
    3,682
    گيپا
    2,055,495
    پس انداز
    10
    امتیاز
    48,987
    سطح
    54
    تشكرها
    2,900
    3,869 بار در 2,048 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    گل من[تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ]
    گل من قلبت را به خداوند سپار
    آن همه تلخی وغم ، این همه شادی وایمانت را
    گاهی از عشق گذر کن و دلت را بسپار
    به خداوندی که خوب می داند گل من
    سهم تو از دل چیست !
    گاه دلتنگ شوی ، گاه بی حوصله و سخت وغریب
    زمانی را هم ، غرق شادی و پر از خنده ی عشق
    همه را ای گل ناز به خداوند سپار
    خاطرت جمع عزیز
    که عدالت خصلت مطلق اوست
    گل نازم این بار چشم دل را واکن
    دست رد بر دل هر غصه بزن
    حرفهایت را گرم و آرام و بلند به خداوند بگو
    عشق را تجربه کن
    حرف نو را این بار از لب شاد چکاوک بشنو
    قطره آبی بچکان بر کویر دل و بر بایر این عاطفه ها ...
    گل من در این سال که پر از روز وشب است.
    و پر از خاطره های تازه
    چشم دل را نو کن
    و شبیه شب و شبنم غرق موسیقی باش
    لحظه ها می گذرند
    تند و بی فاصه از هم ....
    مثل آن لحظه که دیروز شد و مثل آن روز
    که انگار گلم هرگز از ره نرسید
    آری ای خوب قشنگ
    زندگی آمدن و رفتن نیست
    خاطره ها هستند گاه شیرین وگهی تلخ و غریب
    بهتر آنست که در روز جدید
    فکر را نو بکنیم
    عشق را سر بکشیم
    بنشانیم سر سفره نور
    خانه اش را بتکانیم و سپس
    هر در و پنجره را سوی چشمان خدا وا بکنیم
    روز نو آمده است.
    و بهار هم امسال مثل هر سال از آغوش خدا می روید
    گاش این بار گلم .
    با دل گرم زمین عهد بندیم دگر
    قدر بودن ها را خوب تر میدانیم
    فاصله بسیار است بین خوبی وبدی می دانم

    (مهین رضوانی فر)
    رنــج قفـــس به کنــار ،آنــچه عقاب را پیر میکند پرواز زاغ بی ســـر وپاست.

  6. #4
    مدیـریـــت کـل انجمنهــا
    48,987 امتیاز ، سطح 54
    8% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,663
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album picturesTagger First Class
    جایزه ها:
    Arm of Law
    نماد elMirA
    تاريخ عضويت
    Nov 2007
    محل سکونت
    باران
    پست
    3,682
    گيپا
    2,055,495
    پس انداز
    10
    امتیاز
    48,987
    سطح
    54
    تشكرها
    2,900
    3,869 بار در 2,048 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    قصیده آبی خاکستری سیاه
    دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد
    چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی
    و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی
    دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر رونقی دیگر هست
    می توانی تو به من زندگانی بخشی
    یا بگیری از من آنچه را می بخشی
    من به بی سامانی باد را می مانم
    من به سرگردانی ابر را می مانم
    من به آراستگی خندیدم من ژولیده به آراستگی خندیدم
    سنگ طفلی ، اما خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
    قصه ی بی سر و سامانی من باد با برگ درختان می گفت
    باد با من می گفت : چه تهیدستی مرد “
    ابر باور می کرد
    من در ایینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم
    آه می بینم ، می بینم
    تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
    من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
    چه امید عبثی
    من چه دارم که تو را در خور ؟ هیچ
    من چه دارم که سزاوار تو ؟ هیچ
    تو همه هستی من ، هستی من
    تو همه زندگی من هستی
    تو چه داری ؟ همه چیز
    تو چه کم داری ؟ هیچ
    بی تو در می یابم
    چون چناران کهن از درون تلخی واریزم را
    کاهش جان من این شعر من است
    آرزو می کردم
    که تو خواننده ی شعرم باشی
    راستی شعر مرا می خوانی ؟
    نه ، دریغا ، هرگز
    باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
    کاشکی شعر مرا می خواندی
    بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
    بی تو سرگردانتر ، از پژوکم در کوه
    گرد بادم در دشت
    برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
    بی تو سرگردانتر از نسیم سحرم
    از نسیم سحر سرگردان
    بی سرو سامان
    بی تو - اشکم -دردم - آهم
    آشیان برده ز یاد مرغ درمانده به شب گمراهم
    بی تو خاکستر سردم ، خاموش
    نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
    نه مرا بر لب ، بانگ شادی نه خروش
    بی تو دیو وحشت هر زمان می دردم
    بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
    و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
    کاستن- کاهیدن- کاهش جانم - کم کم
    چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو ؟
    بی تو مردم ، مردمگاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
    آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی ، روی تو را
    کاشکی می دیدم شانه بالازدنت را بی قید
    و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
    و تکان دادن سر را که عجیب !‌عاقبت مرد ؟
    افسوس کاش می دیدم
    من به خود می گویم:
    ” چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خکستر کرد ؟ “
    باد کولی ، ای باد تو چه بیرحمانه
    شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
    و جهان را به سموم نفست ویران کردی
    باد کولی تو چرا زوزه کشان همچنان اسبی بگسسته عنان
    سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟
    آن غباری که برانگیزاندی سخت افزون می کرد
    تیرگی را در دشت و شفق ، این شفق شگرفی
    بوی خون داشت ، افق خونین بود
    کولی باد پریشاندل آشفته صفت
    تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
    تو به من می گفتی : صبح پاییز تو ، نامیمون بود ! “
    من سفر می کردم و در آن تنگ غروب
    یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
    دل من پر خون بود
    در من اینک کوهی سر برافراشته از ایمان است
    من به هنگام شکوفایی گلها در دشت باز برمی گردم
    و صدا می زنم :
    ” ای
    باز کن پنجره را باز کن پنجره را
    در بگشا که بهاران آمد
    که شکفته گل سرخ به گلستان آمد
    باز کن پنجره را که پرستو می شوید در چشمه ی نور
    که قناری می خواند می خواند آواز سرور
    که : بهاران آمد
    که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
    سبز برگان درختان همه دنیا را نشمردیم هنوز
    من صدا می زنم :
    ” باز کن پنجره ، باز آمده ام
    من پس از رفتنها ، رفتنها ؛ با چه شور و چه شتاب
    در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
    از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
    از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
    بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
    وصبوری مرا کوه تحسین می کرد
    من اگر سوی تو برمی گردم
    دست من خالی نیست
    کاروانهای محبت با خویش ارمغان آوردم
    من به هنگام شکوفایی گلها دردشتباز برخواهم گشت
    تو به من می خندی
    من صدا می زنم :
    ” ای با باز کن پنجره را “
    پنجره را می بندی با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
    با تو کنون چه فراموشیهاست
    چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم
    خانه اش ویران باد من اگر ما نشویم ، تنهایم
    تو اگر ما نشوی خویشتنی
    از کجا که من و تو شور یکپارچگی را در شرق باز برپا نکنیم
    از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم
    من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمی خیزند
    من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد ؟
    چه کسی با دشمن بستیزد ؟
    چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد
    دشتها نام تو را می گویند کوهها شعر مرا می خوانند
    کوه باید شد و ماند رود باید شد و رفت
    دشت باید شد و خواند
    در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
    در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
    در من این شعله ی عصیان نیاز
    در تو دمسردی پاییز که چه ؟
    حرف را باید زد درد را باید گفت
    سخن از مهر من و جور تو نیست
    سخن از تو متلاشی شدن دوستی است
    و عبث بودن پندار سرورآور مهر
    آشنایی با شور ؟
    و جدایی با درد ؟
    و نشستن در بهت فراموشی
    یا غرق غرور ؟
    سینه ام اینه ای ست با غباری از غم
    تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
    آشیان تهی دست مرا
    مرغ دستان تو پر می سازند
    آه مگذار ، که دستان من آن
    اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
    آه مگذار که مرغان سپید دستت
    دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
    من چه می گویم ، آه
    با تو کنون چه فراموشیها
    با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
    تو مپندار که خاموشی من
    هست برهان فرانموشی من
    من اگر برخیزم
    تو اگر برخیزی
    همه برمی خیزند

    آذر ، دی 1343حمیدمصدق
    رنــج قفـــس به کنــار ،آنــچه عقاب را پیر میکند پرواز زاغ بی ســـر وپاست.

  7. کاربرانی که برای این مطلب مفید از elMirA تشکر کرده اند:


  8. #5
    مدیر سابق ادبیات
    37,438 امتیاز ، سطح 47
    31% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,112
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class25000 Experience Points

    تاريخ عضويت
    Jan 1970
    پست
    1,623
    گيپا
    42,383
    پس انداز
    0
    امتیاز
    37,438
    سطح
    47
    تشكرها
    802
    1,503 بار در 823 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    پس از من

    من که رفتم زین چمن باغ و بهاران گو مباش
    بوسه باران و رقص شاخساران گو مباش
    چون گل لبخند من پژمرد ابری گو مبار
    چون خزان شد عمر من صبح بهاران گو مباش
    من که سر بردم به زیر بال خاموشی و مرگ
    نغمه ی شور افکن بانگ هزاران گو مباش
    تیشه را فرهاد از حسرت چو بر سر می زند
    نقش شیرینی به طرف کوه ساران گو مباش
    این درخت تشنه کام اینجا چو در بیداد سوخت
    کوه ساران را زلال جویباران گو مباش
    گر نتابد اختری بر آسمان من چه غم
    پر تو شمعی به شام سوگواران گو مباش

    "شفیعی کدکنی"


  9. #6
    مدیر سابق ادبیات
    37,438 امتیاز ، سطح 47
    31% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,112
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class25000 Experience Points

    تاريخ عضويت
    Jan 1970
    پست
    1,623
    گيپا
    42,383
    پس انداز
    0
    امتیاز
    37,438
    سطح
    47
    تشكرها
    802
    1,503 بار در 823 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    عجب صبري خدا دارد !
    اگر من جاي او بودم .
    همان يك لحظه اول، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان
    جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر، ويرانه ميكردم
    عجب صبري خدا دارد !
    اگر من جاي او بودم
    كه در همسايه صدها گرسنه
    چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم
    نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پيمانه ميكردم .
    عجب صبري خدا دارد !
    اگر من جاي او بودم
    كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
    زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم
    عجب صبري خدا دارد !
    اگر من جاي او بودم
    نه طاعت ميپذيرفتم
    نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده
    پاره پاره در كف زاهد نمايان ، سبحه صد دانه ميكردم
    عجب صبري خدا دارد !
    اگر من جاي او بودم
    براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان
    هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو، آواره و ديوانه ميكردم
    عجب صبري خدا دارد !
    اگر من جاي او بودم
    بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
    سراپاي وجود بي وفا معشوق را، پروانه ميكردم
    عجب صبري خدا دارد !
    اگر من جاي او بودم
    بعرش كبريايي، با همه صبر خدايي
    تا كه ميديدم عزيز نابجايي، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد
    گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميكردم
    عجب صبري خدا دارد !
    اگر من جاي او بودم
    كه ميديدم مشوش عارف و عامي
    ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش
    بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري
    در اين دنياي پر افسانه ميكردم
    عجب صبري خدا دارد !
    چرا من جاي او باشم
    همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و
    تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد
    وگرنه من بجاي او چو بودم
    يكنفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه ميكردم
    عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !


    رحيم معيني كرمانشاهي


  10. #7
    مدیر سابق ادبیات
    37,438 امتیاز ، سطح 47
    31% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,112
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class25000 Experience Points

    تاريخ عضويت
    Jan 1970
    پست
    1,623
    گيپا
    42,383
    پس انداز
    0
    امتیاز
    37,438
    سطح
    47
    تشكرها
    802
    1,503 بار در 823 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    اي تكيه گاه و پناه

    زيباترين لحظه هاي پرعصمت و پر شكوه تنهايي و خلوت من
    اي شط شيرين پرشوكت من
    اي با تو من گشته بسيار ،دركوچه هاي بزرگ نجابت
    ظاهر نه بن بست عابر فريبنده ي استجابت
    در كوچه هاي سرور و غم راستيني كه مان بود
    در كوچه باغ گل ساكت نازهايت
    در كوچه باغ گل سرخ شرمم
    در كوچه هاي نوازش
    در كوچه هاي چه شبهاي بسيار
    تا ساحل سيمگون سحرگاه رفتن
    در كوچه هاي مه آلود بس گفت و گو ها
    بي هيچ از لذت خواب گفتن
    در كوچه هاي نجيب غزلها كه چشم تو مي خواند
    گهگاه اگر از سخن باز مي ماند
    افسون پاك منش پيش مي راند
    اي شط پر شوكت هر چه زيبايي پاك
    اي شط زيباي پر شوكت من
    اي رفته تا دوردستان
    آنجا بگو تا كدامين ستاره ست
    روشنترين همنشين شب غربت تو ؟
    اي همنشين قديم شب غربت من
    اي تكيه گاه و پناه
    غمگين ترين لحظه هاي كنون بي نگاهت تهي مانده از نور
    در كوچه باغ گل تيره و تلخ اندوه
    در كوچه هاي چه شبها كه اكنون همه كور
    آنجا بگو تا كدامين ستاره ست
    كه شب فروز تو خورشيد پاره ست ؟
    ابر مرد شعر، مهدي اخوان ثالث.


  11. #8
    مدیـریـــت کـل انجمنهــا
    48,987 امتیاز ، سطح 54
    8% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,663
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album picturesTagger First Class
    جایزه ها:
    Arm of Law
    نماد elMirA
    تاريخ عضويت
    Nov 2007
    محل سکونت
    باران
    پست
    3,682
    گيپا
    2,055,495
    پس انداز
    10
    امتیاز
    48,987
    سطح
    54
    تشكرها
    2,900
    3,869 بار در 2,048 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    نرو
    که آسمان با رفتنت خواهد گرفت
    که رنگ شب با رفتنت خواهد پرید
    که نور روز با رفتنت تاریک می شود
    که دیگر دریا بدون تو موج نمی زند
    که درختان بدون تو نمی شکفند
    که بدون تو خورشید روی خود نمایی ندارد
    که چراغ مهتاب بی صفای رویت خاموش می شود
    که بی تو آسمان شب آن لکه های نورانی را بر صورت نخواهد داشت
    که زمین بی تو خون خود به بیرون می پاشد
    که بدون تو رود خانه نای رفتن ندارد
    که نارون دیگر سایه ای ندارد
    که هوا بی تو رنگ بی رنگی ندارد
    که بلبلان صحرا بی وجودت روزه ی سکوت بر لب دارند
    که گلبوته های امید در صحرای نا امیدی نخواهد رویید
    که شبنم سحر گاهی بی تو حال تر کردن تن نرم و لطیف برگ را ندارد
    که بدون تو جیر جیرک ها نخواهند خواهند
    که چشمه ها با رفتنت آنقدر گریستند که دیگر آبی در چشم ندارند تا در فراغت زمین چشمشان را ترک کنند
    که همای سعادت دیگر بر دوش هیچ کس نخواهد نشست
    که طبیعت بی تو سر ناسازگاری با انسان دارد
    که بشریت بی وجودت در دامی سخت ترسناک گرفتار است
    که خون بی وجودت سرخ نخواهد بود
    که بی وجودت دل فرهاد یاد شیرین می کند
    که آسمان در نبودنت آبی ، جنگل در نبودنت سبز، زمین در نبودنت پاک، آتش در نبودنت داغ، آبشار در نبودنت زیبا و سحر در نبودنت شاداب نخواهد بود

    بیا
    که سهراب با تو نیازی به نوشدارو ندارد
    که مجنون با وجودت دل از لیلی می کند
    که با عطر وجودت انسان نیازی به هوا ندارد
    که زمین تشنه با تو نیازی به آب ندارد
    که گیاه را با وجودتو نور خورشید به چه کار آید
    که دل گرفته آسمان با نگاه به چهره ی زیبایت صاف خواهد شد
    که شب با وجودت روشن خواهد شد
    که آینه ها با تو تجلی زیباتری به انسان می نمایانند
    که غروب های غم انگیز با تو معنایی ندارند
    که کودک عقل بشر با وجود معلمی چون تو پا به ورطه ی پختگی می نهد
    که فردا با وجود تو خواهد آمد
    که کوه مشکلات با همراهی تو سبک تر از پر کاهی خواهد بود
    که پای هیچ بچه آهویی با وجود تو در بند صیادان نخواهد ماند
    که نسیم با بودن تو می وزد
    که گل با تو بویی خوش دارد
    که صورت رنگ پریده ی حقیقت با تو در حال می شود
    که نهال خشکیده ی انسانیت و رافت با بودن تو از نو می شکفد
    که همه چیز با تو هست و همه چیز بی تو نیست
    آقای من هزار و اندی سال پیش روی زیبای خود در نقاب کشیدی تا چشم ناپاک نامحرمان آن را نبیند و خود را از این دیو صفتان عالم مخفی کردی تا به بد ذاتی و بد سرشتی آن ها گرفتار نشوی
    اینک عالم و عالمیان ، انسان و فرشته و خاک و باد و آب و آتش و جنگل و بیابان و دریا و صحرا و همه و همه چشم در راهند اما همچنان جمعه ها می گذرد و چشمان ما را در حسرت دیدارت باقی می ماند

    شهریار رمضانی
    رنــج قفـــس به کنــار ،آنــچه عقاب را پیر میکند پرواز زاغ بی ســـر وپاست.

  12. #9
    همکار سابق انجمن موبایل
    16,700 امتیاز ، سطح 31
    25% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 750
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassVeteranTagger First Class
    نماد hoshdar
    تاريخ عضويت
    May 2008
    پست
    1,500
    گيپا
    206,445
    پس انداز
    216
    امتیاز
    16,700
    سطح
    31
    تشكرها
    471
    965 بار در 589 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    دلربا


    دل می ربایی


    روح از دور دستهای ادراک


    به سمت یک هوش تازه


    خود را بیدار می سازد


    وتو در حسی که به سوی سکوت می تابانی


    سر تازه ای را می رویانی


    لطیف تر از نازکی


    که بودن را به اندام اندازه می گیرد


    ودر اندازه ای نمی گنجی


    چشمانت زیر نگاهی پنهان است


    خود را می پوشاند


    گویی از خطا فاصله می گیرد


    تا عشق را الهام دهد


    چون ریشه


    جاذبه ات همزمان ،مرا زمین گیر می کند


    وچون برگ


    با آسمان آشتی دهد


    ای کاش برگی بودم


    به درک لمس بی ریای دستانت


    در افت وخیز زمان


    پاک به رنگ تو


    ای گل


    بر گرفته از کتاب رویت بی فاصله نوشته" رضا محمدی"

    دلم از اشک گرفته دلم از شب از همه تیرگی وهراس مرگ
    دلم از خودم گرفته که شدم نغمه سرای دل غمگین زمان

  13. #10
    همکار سابق انجمن موبایل
    16,700 امتیاز ، سطح 31
    25% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 750
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassVeteranTagger First Class
    نماد hoshdar
    تاريخ عضويت
    May 2008
    پست
    1,500
    گيپا
    206,445
    پس انداز
    216
    امتیاز
    16,700
    سطح
    31
    تشكرها
    471
    965 بار در 589 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    آگهی تبلیغات
    و خدا...
    ... خورشید
    یک حادثه ی نورانی ست
    که در اعماق ِ زمان
    چهره ی سرد ِ فضا را
    جان داد.
    ... ماه
    یک آینه است
    که درآن
    درکِ عشقِ اََزلی
    بر دلِ خُرده مَنی
    کاش میسّر گردد!
    و زمین، مادرِ ماست.
    و زمین، بطنِ دگرگونیِ ماست.
    و زمین، منطقِ پرورشِ انسان است.
    و زمین، سیرت ِ پاک ِ خداوندیِ ماست.
    و خدا ...
    و خدا
    بی گمان
    انعکاسِ عطشِ خلقت ِ ماست.
    و خدا
    بی گمان
    لحظه ی زایشِ عشقِ ابدی ست.
    و خدا
    بی گمان
    لحظه ی بودنِ من
    لحظه ی دیدنِ من
    من و میلیونها من ...
    من و میلیونها من ...




    امیر آروین

    دلم از اشک گرفته دلم از شب از همه تیرگی وهراس مرگ
    دلم از خودم گرفته که شدم نغمه سرای دل غمگین زمان

  14. کاربرانی که برای این مطلب مفید از hoshdar تشکر کرده اند:


+ پاسخ به مبحث
صفحه 1 از 24 12311 ... آخرآخر

بازدید کنندگانی که از طریق جستجو کلمات ذیل به انجمنهای گیگاپارس آمده اند:

شعر گمنام

شعر شاعران گمنام

اشعار شاعران گمنام

اشعار زیبا از شاعران گمنام

شعرهای گمنام

اشعار گمنام

شعرگمنام

اشعارغم انگیزشعرهای شاعران گمناماشعار شعرای گمناماشعارغمشعر از شاعران گمنامشعر های گمنامشعر نو شاعران گمنامشعرهاي گمنامشعرشاعران گمنامشاعران گمنامشعرهای زیبا از شاعران گمنامشعر شعرای گمنامشعر های شاعران گمنامشعر نو از شاعران گمناماشعار نو از شاعران گمناماشعارگمناماشعارشاعران گمنامخبرگزاری برنا
SEO Blog

اطلاعات این مبحث

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 1 کاربر در حال دیدن این مبحث می باشند، (0کاربر عضو و 1 کاربر مهمان)

تگهای این مبحث

قانون های ارسال نوشته

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts