مفیدترین پستها به نظر کاربران در این تاپیک را در اینجا ببینید!

+ پاسخ به مبحث
صفحه 1 از 3 123 آخرآخر
نمایش نتایج 1 تا 10 از 25

مبحث: متن های زیبای خانم عرفان نظر آهاری

  1. #1
    همکار سابق انجمن موبایل
    16,700 امتیاز ، سطح 31
    25% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 750
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassVeteranTagger First Class
    نماد hoshdar
    تاريخ عضويت
    May 2008
    پست
    1,500
    گيپا
    206,445
    پس انداز
    216
    امتیاز
    16,700
    سطح
    31
    تشكرها
    471
    965 بار در 589 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض متن های زیبای خانم عرفان نظر آهاری

    آگهی تبلیغات (برای حمایت از گیگاپارس)
    سلام دوستان عزیز

    به نظرم در مورد نوشته های خانم عرفان نظر آهاری هم تاپیک داشته باشیم خوبه

    زیر گنبد کبود
    جز من و خدا
    کسی نبود

    روزگار روبه راه بود
    هیچ چیز
    نه سفید و نه سیاه بود
    با وجود این
    مثل اینکه چیزی اشتباه بود

    زیر گنبد کبود
    بازی خدا
    نیمه کاره مانده بود
    واژه ای نبود و هیچ کس
    شعری از خدا نخوانده بود

    تا که او مرا برای بازی خودش
    انتخاب کرد
    توی گوش من یواش گفت
    تو دعای کوچک منی
    بعد هم مرا مستجاب کرد

    پرده ها کنار رفت
    خود به خود
    با شروع بازی خدا
    عشق افتتاح شد

    سالهاست
    اسم بازی من و خدا
    زندگی ست

    هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما
    عجیب نیست
    بازی ای که ساده است و سخت
    مثل بازی بهار با درخت

    با خدا طرف شدن
    کار مشکلی ست
    زندگی
    بازی خدا و یک عروسک گلی ست...

    عرفان نظر آهاری

    دلم از اشک گرفته دلم از شب از همه تیرگی وهراس مرگ
    دلم از خودم گرفته که شدم نغمه سرای دل غمگین زمان

  2. 5 نفر از hoshdar برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  3. #2
    مدیر سابق ادبیات
    37,438 امتیاز ، سطح 47
    31% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,112
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class25000 Experience Points

    تاريخ عضويت
    Jan 1970
    پست
    1,623
    گيپا
    42,383
    پس انداز
    0
    امتیاز
    37,438
    سطح
    47
    تشكرها
    802
    1,503 بار در 823 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
    قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
    از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .
    قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :‌اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست .
    مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .
    آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
    و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری.


  4. 2 نفر از ghazal_ak برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  5. #3
    مدیر سابق ادبیات
    37,438 امتیاز ، سطح 47
    31% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,112
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class25000 Experience Points

    تاريخ عضويت
    Jan 1970
    پست
    1,623
    گيپا
    42,383
    پس انداز
    0
    امتیاز
    37,438
    سطح
    47
    تشكرها
    802
    1,503 بار در 823 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    فرشته تصمیمش را گرفته بود پیش خدا رفت وگفت:
    خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است
    خدا درخواست فرشته را پذیرفت.
    فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم این بال ها در زمین چندان به کارم نمی آید
    خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.
    فرشته گفت: باز می گردم و حتما باز می گردم!
    این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
    فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد
    او هر که را که می دید به یاد می آورد زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود
    اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت برنمی گردند
    روز ها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد
    و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور وزیبا به یاد نمی آورد
    نه بالش را و نه قولش را!
    فرشته فراموش کرد فرشته در زمین ماند
    فرشته هرگز به بهشت برنگشت


  6. کاربرانی که برای این مطلب مفید از ghazal_ak تشکر کرده اند:


  7. #4
    مدیر سابق ادبیات
    37,438 امتیاز ، سطح 47
    31% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,112
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class25000 Experience Points

    تاريخ عضويت
    Jan 1970
    پست
    1,623
    گيپا
    42,383
    پس انداز
    0
    امتیاز
    37,438
    سطح
    47
    تشكرها
    802
    1,503 بار در 823 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    خلقت انسان
    سالها پیش از این
    زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
    من فقط یک کمی خاک بودم همین
    یک کمی خاک که دعایش
    پر زدن آن سوی پرده آسمان بود
    آرزویش همیشه
    دیدن آخرین قله کهکشان بود
    خاک هر شب دعا کرد
    از ته دل خدا را صدا کرد
    یک شب آخر دهایش اثر کرد
    یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
    و خدا تکه ای خاک برداشت
    آسمان را در آن کاشت
    خاک را
    توی دست خود ورز داد
    روح خود را به او قرض داد
    خاک توی دست خدا نور شد
    پر گرفت از زمین دور شد
    راستی
    من همان خاک خوشبخت
    من همان نور هستم
    پس چرا گاهی اوقات
    این همه از خدا دور هستم؟!


  8. کاربرانی که برای این مطلب مفید از ghazal_ak تشکر کرده اند:


  9. #5
    همکار سابق انجمن موبایل
    16,700 امتیاز ، سطح 31
    25% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 750
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassVeteranTagger First Class
    نماد hoshdar
    تاريخ عضويت
    May 2008
    پست
    1,500
    گيپا
    206,445
    پس انداز
    216
    امتیاز
    16,700
    سطح
    31
    تشكرها
    471
    965 بار در 589 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    ماه مرشد گفت: عاشقی از نیشابور شروع می شود و قاف، آخر عشق است. اما آشیانه سیمرغ بر بالای قاف نیست.

    آشیانه سیمرغ بر بالای چوبی است، سرخ. و آنگاه چوبی به ما داد و همیانی. و گفت: این همیان حق است. آن را پاس بدارید که آذوقه شماست...

    گرسنه که شدید از آن بخورید و تشنه که بودید از آن بنوشید. به زمستان که رسیدید حق ، آتش است، گرم تان می کند.

    به بی راهه که رسیدید، حق چراغ است، راه را نشان تان می دهد. و آن هنگام که به برزخ درآمدید، حق پل است، عبورتان می دهد.

    و این چوب اما عصای شماست به آن تکیه کنید و قدم به قدم بیایید.

    اما روز ی خواهد رسید که عصای شما ، دار شما خواهد بود. و آن زمان که خون شما سر این عصا را سرخ کند، سیمرغ بر بالای آن آشیانه خواهد ساخت.


    به این جا که رسیدیم اما پروا کردیم و همیان حق از دستمان افتاد، عصای عاشقی نیز.

    ولی باز از پی ماه مرشد رفتیم اما دیگر قهرمانانی نبودیم در جستجوی قاف و عشق و سیمرغ. این بار دیگر سیاهی لشکری بودیم که به تماشای قصه ای می رفتیم.

    و در راه بودیم که کسانی را دیدیم ، می خرامیدند و می رفتند ، دست انداز و عیار وار؛ و در دست هر کدام چوبی.

    ماه مرشد گفت: اینان عاشقانند و دارشان را با خود می برند. زیرا می دانند که معراج مردان بر سردار است.

    ماه مرشد گفت: دیری نخواهد شد که آنها وضویی خواهند گرفت، با خون خویش. زیرا که در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا به خون.

    و ما باز از عشق پرسیدیم و او باز گفت که عاشق را سه حرف است، پس آن را امروز ببینید و فردا و پس فردا.

    و روز نخست آن عاشقان را کشتند و روز دیگر سوختند و سوم روز خاکسترشان را بر باد دادند.

    ماه مرشد گفت و عشق این است.

    از راه که بر می گشتیم راه پر بود از جام های سرنگون و ماه مرشد گفت: اینها جام خداوند است و خدا تنها جام به دست سربریدگان می دهد.

    ما برگشتیم بی عصا و بی همیان و قاف آخر عشق بود. ما اما در عین عاشقی مانده بودیم!

    دلم از اشک گرفته دلم از شب از همه تیرگی وهراس مرگ
    دلم از خودم گرفته که شدم نغمه سرای دل غمگین زمان

  10. کاربرانی که برای این مطلب مفید از hoshdar تشکر کرده اند:


  11. #6
    مدیریت کل سایت
    18,923 امتیاز ، سطح 33
    34% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 727
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialCreated Album picturesVeteranTagger First ClassRecommendation Second Class
    نماد Pooya_SS
    تاريخ عضويت
    Jul 2008
    محل سکونت
    Mashhad
    پست
    1,617
    گيپا
    24,210
    پس انداز
    980
    امتیاز
    18,923
    سطح
    33
    تشكرها
    2,063
    1,812 بار در 837 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    من‌ آن‌ خاكم‌ كه‌ عاشق‌ مي‌شود

    سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

    يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.
    اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند.
    واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد.
    اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...
    اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه...
    خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد.
    I wanted to be loved because I was great, a big man… I'm nothing
    Look… at the glory around us, trees and birds. I lived in shame. I dishonored it all and didn't notice the glory… I'm a foolish man

  12. کاربرانی که برای این مطلب مفید از Pooya_SS تشکر کرده اند:


  13. #7
    مدیریت کل سایت
    18,923 امتیاز ، سطح 33
    34% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 727
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialCreated Album picturesVeteranTagger First ClassRecommendation Second Class
    نماد Pooya_SS
    تاريخ عضويت
    Jul 2008
    محل سکونت
    Mashhad
    پست
    1,617
    گيپا
    24,210
    پس انداز
    980
    امتیاز
    18,923
    سطح
    33
    تشكرها
    2,063
    1,812 بار در 837 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    عرفان نظر آهاري: تماشا کردن ابتدای فکردن است
    interview
    هيچ هنري نيست كه حامل چيزي نباشد و منجر به چيزي نشود.همين كه ما را متوجه زيبايي و گوشه‌هاي فراموش شده زندگي مي‌كند به تعهدش عمل كرده است.


    خبرگزاری شبستان ، گروه فرهنگ و ادب: تماشاكردن ابتداي فكر كردن است. هنر، انسان را به تماشا مي‌خواند و دين به تفكر دعوت مي‌كند بنابراين هنر، ابتداي هر ديني است.
    عرفان نظر آهاري، نويسنده و شاعر با بيان اين مطلب افزود: هيچ هنري نيست كه حامل چيزي نباشد و منجر به چيزي نشود.همين كه ما را متوجه زيبايي و گوشه‌هاي فراموش شده زندگي مي‌كند به تعهدش عمل كرده است.
    وي نتيجه گرفت كه رسالت هنر الزاما تزريق پيامي خارج از هنر نيست بلكه ارائه نفس زيبايي انسان را به تماشا مي‌خواند و تماشا ابتداي تفكر است.
    وي افزود: هنر در پي كشف جهان است و هر چقدر به تعميق زندگي انسان بيشتر كمك كند هنري معنادارتر است.
    نويسنده كتاب''در سينه ات نهنگي مي تپد'' با تاكيد بر اينكه هنر داراي درجات و مراتب مختلف است مهمترين مساله هنر را ماندگاري آن دانست و ماندگاري را دوام اثر هنر در غربال زمان در دل توده مردم تعريف كرد.
    وي افزود: هر قدر هنر نيازهاي ريشه‌اي‌تر و ازلي را پاسخگوتر باشد بالطبع ماندگارتر خواهد بود.
    وي همچنين خاطرنشان كرد در هر زمان تعريفها از زيبايي فرق مي‌كند و اگر شاعري مثل حافظ 700 سال دوام مي‌آورد باهوشي او را مي‌رساند.
    وي هنرهاي ضداخلاقي مانند هجويه را صنعت شاعرانه دانست و گفت نبايد با اطلاق نام هنر به اينگونه آثار، دامن هنر را بیالاییم.
    وي در بخش ديگري از سخنانش گفت: هنرمند بايد انديشمند و بينش‌مند هم باشد تا به وقتش از هنر به عنوان ابزاري براي بسط نگاه مخاطب استفاده كند.
    وي هنر را وسيله مناسبي براي معنادار كردن فضاي جامعه دانست و گفت: با توجه به اينكه در اين نوع هنر علاوه بر القاي معنويت ابزاري به نام تخيل خودنمايي مي‌كند مخاطب علاوه بر درك متعالي لذت هم مي‌برد و برداشت و التذاذ توأمان‌اند.
    وي ادامه داد: تلاش نويسنده بايد به نزديك كردن فضاي معنويت به فضاي زندگي بيانجامد تا مخاطب در دشواريهاي هر روزه از آن كمك بگيرد و به معناداري و هدفمندي زندگي‌اش منجر شود.
    وي در پايان وظيفه هنرمند را در اين راستا بسيار دشوار قلمداد كرد و گفت: هنرمند كاري سهل و ممتنع در پيش دارد چرا كه بايد پيچيده‌ها را ساده كند.
    I wanted to be loved because I was great, a big man… I'm nothing
    Look… at the glory around us, trees and birds. I lived in shame. I dishonored it all and didn't notice the glory… I'm a foolish man

  14. کاربرانی که برای این مطلب مفید از Pooya_SS تشکر کرده اند:


  15. #8
    مدیریت کل سایت
    18,923 امتیاز ، سطح 33
    34% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 727
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialCreated Album picturesVeteranTagger First ClassRecommendation Second Class
    نماد Pooya_SS
    تاريخ عضويت
    Jul 2008
    محل سکونت
    Mashhad
    پست
    1,617
    گيپا
    24,210
    پس انداز
    980
    امتیاز
    18,923
    سطح
    33
    تشكرها
    2,063
    1,812 بار در 837 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد.
    این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد.
    این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟ آدم است ، آدم است که می خورد.
    هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است.

    دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز.
    میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر !
    خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.
    ***
    میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.

    اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه.
    او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.
    **
    خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار.
    و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.
    سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.
    آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.
    ***
    سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.
    میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.
    میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.
    عرفان نظرآهاري
    I wanted to be loved because I was great, a big man… I'm nothing
    Look… at the glory around us, trees and birds. I lived in shame. I dishonored it all and didn't notice the glory… I'm a foolish man

  16. #9
    مدیریت کل سایت
    18,923 امتیاز ، سطح 33
    34% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 727
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialCreated Album picturesVeteranTagger First ClassRecommendation Second Class
    نماد Pooya_SS
    تاريخ عضويت
    Jul 2008
    محل سکونت
    Mashhad
    پست
    1,617
    گيپا
    24,210
    پس انداز
    980
    امتیاز
    18,923
    سطح
    33
    تشكرها
    2,063
    1,812 بار در 837 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    سنجاقک راهبه ای کوچک بود که بر سرانگشت درختی به مراقبه نشسته بود. درخت، بودا بود و برابر این هر دو، کوهی بود بزرگ و برومند. کوه، حکیمی فروتن و خاموش بود. بودا دستانی سبز و سرافراز داشت در جستوی نور.
    حکیم سینه ای گشاده داشت پذیرای روشنی و راهبه، بال هایی ظریف و زلال داشت برای عبور آفتاب. دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز. سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟سوال درخت هم همین بود و پرسش کوه نیز.

    دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز.
    سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟سوال درخت هم همین بود و پرسش کوه نیز.
    سنجاقک روزی تمام را به پرسش اش فکر کرد اما پاسخی نبود جز شگفتی، پس سکوت کرد.
    درخت، قرنی به سوالش اندیشید اما جوابی نیافت جز بهت، پس خاموشی برگزید.
    و کوه نیز هزاران سال پرسید و پرسید و پرسید اما پاسخی جز پژواک حیرت نیامد، پس او نیز صبورانه و خاموشانه حیرتش را تحمل کرد.

    انسان از آن حوالی می گذشت، از کنار درخت و کوه وسنجاقک.
    سوال انسان نیز همان بود اما سوالش را چنان بلند پرسید و چنان آن را به هیاهو و غوغا آغشت که خلوت سنجاقک را آشفت و ساحت کوه را شکست و حرمت بودای پیر را نگه نداشت.
    خدا به درخت و سنجاقک و کوه گفت: همگی در جستجوی یک پرسشید اما تنها انسان است که سوالش را این گونه بلند و بی محابا می پرسد. او را ببخشید که جهان را این همه به پرسش می آشوبد.اما پرسیدن های او شور این جهان است. وهر چند پاسخی ز حیرت نیست اما جهان بی شور و خروش پرسش، چندان هم زیبا نیست. از او بگذرید شاید او نیز چون شما روزی مقام خاموشی را دریابد.

    انسان گذشت و سکوت درخت و کوه سنجاقک را به خنده گرفت. آنها هیچ نگفتند و تنها نگاهش کردند.
    نگریستن آموزگاری دانش آموزش را !

    سایت رسمی این نویسنده دوست داشتنی:
    [تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ]
    I wanted to be loved because I was great, a big man… I'm nothing
    Look… at the glory around us, trees and birds. I lived in shame. I dishonored it all and didn't notice the glory… I'm a foolish man

  17. 2 نفر از Pooya_SS برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  18. #10
    همکار سابق انجمن موبایل
    16,700 امتیاز ، سطح 31
    25% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 750
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassVeteranTagger First Class
    نماد hoshdar
    تاريخ عضويت
    May 2008
    پست
    1,500
    گيپا
    206,445
    پس انداز
    216
    امتیاز
    16,700
    سطح
    31
    تشكرها
    471
    965 بار در 589 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    آگهی تبلیغات
    یک نفر دلش شکسته بود / توی ایستگاه استجابت دعا / منتظر نشسته بود / منتتظر،ولی دعای او / دیر کرده بود / او خبر نداشت که دعای کوچکش / توی چار راه آسمان / پشت یک چراغ قرمز شلوغ...


    *


    او نشست و باز هم نشست


    روزها یکی یکی


    از کنار او گذشت


    *


    روی هیچ چیز و هیچ جا


    از دعای او اثر نبود


    هیچ کس


    از مسیر رفت و آمد دعای او


    با خبر نبود


    *


    با خودش فکر کرد


    پس دعای من کجاست؟


    او چرا نمی رسد؟


    شاید این دعا


    راه را اشتباه رفته است!


    پس بلند شد


    رفت تا به آن دعا


    راه را نشان دهد


    رفت تا که پیش از آمدن برای او


    دست دوستی تکان دهد


    رفت


    پس چراغ چار راه آسمان سبز شد


    رفت و با صدای رفتنش


    کوچه های خاکی زمین


    جاده های کهکشان


    سبز شد


    *


    او از این طرف، دعا از آن طرف


    در میان راه


    باهم آن دو رو به رو شدند


    دست توی دست هم گذاشتند


    از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند


    وای که چقدر حرف داشتند


    *


    برفها


    کم کم آب می شود


    شب


    ذره ذره آفتاب می شود


    و دعای هر کسی


    رفته رفته توی راه


    مستجاب می شود



    عرفان نظرآهاری

    دلم از اشک گرفته دلم از شب از همه تیرگی وهراس مرگ
    دلم از خودم گرفته که شدم نغمه سرای دل غمگین زمان

+ پاسخ به مبحث
صفحه 1 از 3 123 آخرآخر

بازدید کنندگانی که از طریق جستجو کلمات ذیل به انجمنهای گیگاپارس آمده اند:

عرفان نظر آهاری

عرفان نظرآهاریعرفان نظر اهاریعرفان نظراهارینوشته های عرفان نظر آهاریمتن عرفانیعرفان نظر آهاريعرفان نظرآهارينوشته های عرفان نظرآهاریمتن های عرفانیعرفان نظر اهاريعرفان آهار نظرینوشته های عرفان نظر اهاریمتن عرفانی زیبانوشته های عرفانیسایت عرفان نظر آهاریسایت عرفان نظرآهارینظرآهاریعرفان نظر آهاری لیلی عرفان نظراهاريعرفان اهار نظرینظر آهاریعرفان نظری آهاریمتن های عرفان نظر آهاریوبلاگ عرفان نظر آهاری
SEO Blog

اطلاعات این مبحث

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 1 کاربر در حال دیدن این مبحث می باشند، (0کاربر عضو و 1 کاربر مهمان)

تگهای این مبحث

قانون های ارسال نوشته

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts