داستان زندگي اشرف پهلوي11
در سال 1317 رضاشاه تصميم گرفت تا شمس و اشرف را شوهر دهد. به همين سبب از برخي رجال و دولتمردان و اشراف خواست تا عكس هايي از پسران خود را به دربار بفرستند، تا در اختيار اشرف و شمس پهلوي قرار گيرد و آنها از هر كس خوششان آمد وي را به شوهري برگزينند تا به دامادي رضاشاه مفتخر شوند. حاج مخبرالسلطنه هدايت كه سالها مقام نخست وزيري رضاخان را برعهده داشت، در اين مورد مي نويسد:
«تجدد بر هم زن همه رسوم و آداب است. عروسي فرمايشي هم يكي از آن جمله است. در كابينه محمود جم معروف شد عكس عده اي از جوانان را به شاهدخت ها عرضه دارند، تا كه قبول افتد و كه در نظر آيد. پسر جم و پسر قوام شيرازي پسند افتادند. چه حاجت به عكس بود، نمي دانم. جم و قوام هر دو در قلهك مي نشينند و عصرها محل گردش آنها و شاهدخت ها در صحراي دروس بود. همديگر را خوب مي شناختند. قوام پس از قضيه اسعد ]منظور قتل سردار اسعد بختياري است[ مورد لطف مخصوص واقع شده و در سفرها ملازم خدمت است. به هر حال مجلس عقد بي مزه اي منعقد شد. با اينكه متاركه داشته، به موجب دعوت در مجلس حاضر شدم. يك طرف تالار، شاه ايستاده بودند و قدري فاصله وزراي سابق ولاحق. طرف ديگر ملكه و شاهدخت ها روي كرسي نشسته بودند، ساكت و صامت. دامادها عبوس زير دست عروس ها ايستاده در حال خود فكر مي كردند. نه شيريني و نه ميوه اي در بساط بود. . . روي هم رفته مجلس خنكي بود و بعد خنكي هاي بيشتري بروز داد، بلكه به برودت كشيد. پسر قوام از اول ناراضي بود، پسر جم را نمي دانم. . . ».
حسين فردوست كه از سال هاي كودكي به دربار رفت و آمد داشت و به عنوان همكلاس در شمار دوستان بسيار نزديك محمدرضا و اشرف پهلوي بود، از اين ماجرا روايت ديگري دارد، وي در كتاب خاطرات خود به ماجراي ازدواج اشرف اشاره مي كند و مي نويسد:
«همان روز خود اشرف با ناراحتي براي من تعريف كرد كه پدرم ما را صدا كرد و گفت: موقع ازدواجتان است و دو نفر براي شما در نظر گرفته شده است. شمس چون خواهر بزرگ تر است انتخاب اول با او خواهد بود و دومي هم نصيب تو خواهد شد».
به اين ترتيب رضاخان علي قوام و فريدون جم را براي دامادي خود برگزيد و شمس پهلوي كه بزرگ تر بود، فريدون جم را كه خوش تيپ تر و جذاب تر بود، براي همسري انتخاب كرد و علي قوام نصيب اشرف شد.
علي قوام شوهر اول اشرف پهلوي پسر قوام الملك شيرازي بود و نسب او به ميرزا ابراهيم خان كلانتر - همان كسي كه به لطفعلي خان زند خيانت كرد و دروازه هاي شيراز را به روي آغامحمدخان قاجار گشود - مي رسيد و اجداد وي از يهوديان جديدالاسلام شيراز بودند. ابراهيم قوام الملك پدر علي قوام از مأموران انگليس بود و خاندان او به صورت جد اندر جد در خدمت دولت انگليس قرار داشتند. وي مردي بسيار ثروتمند بود و تنها سيصد و پنجاه پارچه آبادي در استان فارس داشت. قوام الملك تا آن حد به انگليسي ها نزديك بود كه رضاشاه براي ماندگاري بر اريكه سلطنت از او ياري خواست و وي را به ديدار سفير انگلستان در ايران فرستاد تا نظر موافق او را براي ادامه سلطنتش جلب كند، ولي سر ريدر بولارد نپذيرفت و به قوام گفت كه رضاخان بايد برود.
علي قوام هم به راه پدرش مي رفت و رابطه بسيار نزديكي با مأموران انگليسي مقيم ايران داشت. وي دولت انگلستان را پناهگاه و حامي خود مي دانست تا جايي كه پس از وقايع سوم شهريور 1320 و حمله متفقين و سرنگوني رضاخان، علي قوام، همسرش اشرف و پسر خردسالش شهرام را رها كرد و به سفارت انگليس پناه برد و مدتي در محل تابستاني سفارت انگليس در زرگنده زندگي كرد.
زماني كه رضاشاه تصميم به شوهر دادن اشرف گرفت، علي قوام در انگلستان بود و در كمبريج يك دوره آموزشي را مي گذراند. وي به تهران احضار شد و پس از انجام مراسم ازدواج به دستور رضاخان به دانشكده افسري اعزام گرديد و همراه با محمدرضا پهلوي در سال اول اين دانشكده به خواندن دروس نظامي اشتغال ورزيد. وي تا درجه سرهنگي در ارتش بود، اما پس از استعفا از كار نظامي به تجارت روي آورد.
زندگي با علي قوام به هيچ وجه مورد علاقه و رضايت اشرف پهلوي نبود. او اين ازدواج را تحميلي مي دانست و دور از چشم رضاشاه عدم رضايت خود از اين وصلت را ابراز مي كرد. وي در خاطراتش به اين عدم علاقه و رضايت اشاره مي كند و مي نويسد:
«اولين باري كه چشمم به دو داماد آينده افتاد هنگامي بود كه آنان با برادرم تنيس بازي مي كردند. قرار بود فريدون جم كه افسر جوان ارتش و پسر نخست وزير بود، شوهر آينده من شود و خواهرم با مردي به نام علي قوام كه از خانواده هاي سرشناس شيراز بود، ازدواج كند. طبيعتاً من در آن روز فقط به مردي كه براي همسري من انتخاب شده بود، توجه كردم. بايد اعتراف كنم كه هر چند هنوز علاقه اي به ازدواج نداشتم ولي او را جواني بلند بالا، خوش اندام و باسليقه يافتم. اما متأسفانه شمس اظهار نظر كرد كه او به نامزد من بيشتر از مردي كه پدرمان براي او انتخاب كرده بود، علاقه مند است. چون او خواهر بزرگ تر بود، حق تقدم را به او دادند و به اين سبب نامزدهاي ما را رسماً عوض كردند. من از همان اول از علي قوام بدم مي آمد. نمي دانم علتش اين بود كه او به اندازه فريدون جم جذاب نبود، يا اينكه چون او را به من تحميل كرده بودند، از او بدم مي آمد. يك هفته تمام از اتاقم بيرون نيامدم و گريه كردم. . . ».
او در قسمتي ديگر از خاطراتش ضمن اشاره به جشن عروسي اش مي گويد:
«در حالي كه پيراهن سفيد لاتون به تن داشتم، در مراسم عروسي مشتركي كه براي من و شمس بر پا شده بود، تن به ازدواج دادم. اما اگر پيراهن سياه پوشيده بودم مناسب تر بود. . . »
رنــج قفـــس به کنــار ،آنــچه عقاب را پیر میکند پرواز زاغ بی ســـر وپاست.
داستان زندگي اشرف پهلوي12اشرف قبل از ازدواج زمينه فساد داشت و اين نكته را بسياري از درباريان و افراد نزديك به او مورد اشاره قرار داده اند. اما ازدواج با علي قوام را يكي از مهم ترين عوامل مؤثر در بي بند و باري و گرايش هاي فسادآلود وي مي دانند. از جمله ارتشبد فردوست در اين مورد مي نويسد:
«ازدواج اشرف با علي قوام در زندگي اشرف عواقب وخيمي گذارد. البته قبل از ازدواج با علي مي دانستم كه اشرف آمادگي زيادي براي فساد دارد. . . ازدواج با علي قوام در اشرف يك عقده شديد ]به وجود آورد[ و اين روحيه او را تشديد كرد. . . ». (59)
روحيات علي قوام هم اين وضعيت را تشديد كرد. زيرا وي موجودي بشدت فرصت طلب بود و بيشتر از اينكه به نفس ازدواج و زناشويي و كانون خانواده بينديشد، در فكر منافعي بود كه پيوند با دربار برايش مهيا مي ساخت. او به هيچ وجه در انديشه وظايفش به عنوان يك شوهر نبود. اشرف در خاطرات خود به اين نكته اشاره مي كند و مي نويسد:
«شوهرم از اين بي علاقگي و يا از اينكه بين ما هيچگونه محبتي وجود نداشت، به هيچ وجه ناراحت نبود. چنين مي نمود كه او به همين راضي است كه رسماً شوهر دختر شاه باشد. او كمترين توجهي به اين نداشت كه ما بايد با هم زندگي زناشويي واقعي داشته باشيم. . . ». (60)
با حمله متفقين به ايران و تبعيد رضاشاه، شمس پهلوي و شوهرش فريدون جم به همراه فاطمه پهلوي و برادرهايش در معيت رضاخان به جزيره موريس در اقيانوس هند رفتند و اشرف به همراه شوهرش در تهران ماند. رفتن پدر و اشتغالات برادرش در كارهاي مملكتي موجب شد تا اشرف از آزادي عمل بيشتري در ارتباط با مردان برخوردار باشد.
رابطه اشرف با سربازان آمريكايي
در آن زمان تهران در تسخير نيروهاي متفقين بود. ارتشبد فردوست اوضاع تهران را بدين گونه توصيف مي كند:
«وضع اين سه نيرو (انگليس، شوروي و آمريكا) از نظر برخورد و رفت و آمد با مردم متفاوت بود. . . در تهران نيروهاي شوروي در انظار عمومي ديده نمي شدند. . . انگليسي ها نيز كمتر ديده مي شدند و غالباً در باشگاه هاي خود بودند. ولي وضع آمريكايي ها به كلي متفاوت بود. آنها در خيابان اميرآباد يك باشگاه داشتند كه مخصوص افسران و درجه دارانشان بود. روزانه به هر كدام يك بسته اي به عنوان جيره غذايي مي دادند، كه هر بسته براي مصرف 6-5 نفر كافي بود. در هر يك از اين بسته ها انواع و اقسام كنسروها، انواع نان ويتاميني كه بايد روزانه مصرف مي كردند، دو بطري ويسكي و دو بسته سيگار خوب بود. آمريكايي ها به سرعت باشگاه اميرآباد را به مركز فحشا تبديل كردند. كاميون هاي آمريكايي به مركز شهر مي آمدند و دخترها را جمع مي كردند و به باشگاه مي بردند. دخترهايي كه به اين اوضاع تمايل داشتند، صف مي كشيدند و منتظر مي ماندند. مثل اينكه در صف اتوبوس هستند. كاميون هاي روباز ارتش آمريكايي مي آمد و دويست، سيصد دختر را سوار مي كرد و مي برد. آمريكايي ها هر چند پول نداشتند، ولي با همين بسته ها دخترها را راضي مي كردند. من با يكي از كساني كه به باشگاه مي رفت آشنايي داشتم و ديدم كه انبارخانه او تا زير سقف از اين بسته ها چيده است. هر روز كه مي رفتند يك يا دو بسته مي گرفتند. اين بسته ها قيمت گراني داشت و خريد و فروش مي شد. يكي از كساني كه با آمريكايي ها رفت و آمد داشت خاله محمدرضا بود كه اكنون شاه ايران شده بود. . . ». (61)
اشرف پهلوي هم در شمار زنان و دختراني بود كه بي پروا به باشگاه آمريكايي ها مي رفت و با سربازان آمريكايي رابطه برقرار مي كرد. خودش در اين مورد مي نويسد:
«در اولين سال هاي پس از رفتن پدرم به تبعيد، تغييرات مهمي در زندگي من ايجاد شد. با وجود آنكه ما در دوره اي پر از اضطراب زندگي مي كرديم، حضور اين همه خارجي در تهران سبب شده بود كه اين سال ها براي من به صورت دوره اي براي كشف و شناخت چيزهاي تازه درآمد. شهر تهران فعاليت و جنب و جوش بيشتري پيدا كرده و در پيرامون ماطنين موسيقي و زبان هاي گوناگون به گوش مي رسيد. افكار و عادات و رسوم خارجي كم كم شروع به خودنمايي مي كرد، با وجود آن كه من آدم محتاطي هستم و در آن زمان با عده معدودي روابط خصوصي داشتم، بي اندازه كنجكاو بودم بدانم ديگران چگونه زندگي مي كنند و افكار و احساسات آنان چيست؟ با از بين رفتن كنترل شديدي كه پدرم نسبت به ما اعمال مي كرد و در شرايط حاد و پر فراز و نشيب دوران جنگ، من آزاد بودم كه برنامه روزانه ام را آن طوري كه خودم مي خواستم تنظيم كنم. . . با در نظر گرفتن شيفتگي خاصي كه به فرهنگ غربي پيدا كرده بودم، هنگامي كه شنيدم. . . سربازان آمريكايي به پايگاه اميرآباد خواهند آمد، نتوانستم جلوي خودم را بگيرم. . . دلم مي خواست يك شب را بدون دردسر و دور از تشريفات رسمي در چنين مجلسي بگذرانم. از اين رو. . . ]به صورت ناشناس[ به اميرآباد مي رفتم. . . رابطه سربازان آمريكايي نسبتاً گرم و دوستانه بود. . . ». (62)
اشرف پس از وقايع شهريور 1320 نخستين زمزمه هاي جدايي از علي قوام را سرداد. خودش مدعي است قبل از اينكه رضاشاه از خاك ايران خارج شود، با او پيرامون جدايي از شوهرش حرف زده و موافقت پدرش را در اين مورد جلب كرده بود. (63) اما علي قوام كه در انديشه بهره برداري هر چه بيشتر از موقعيت و رانت هايي كه داماد دربار بودن برايش ايجاد مي كرد بود، به اين جدايي تن در نمي داد و مي كوشيد تا به هر صورت ممكن از جدايي خود و اشرف جلوگيري نمايد. از اين زمان به بعد روابط اشرف پهلوي و علي قوام به سردي كامل گراييد و به تلافي ناكامي هاي گذشته در رابطه با مهر پور تيمور تاش، مجدداً به وي نزديك شد
رنــج قفـــس به کنــار ،آنــچه عقاب را پیر میکند پرواز زاغ بی ســـر وپاست.
داستان زندگي اشرف پهلوي13بر اثر تبعيد پدرم، خانواده تيمورتاش و دوست ديرين من مهرپور توانستند به تهران بازگردند. من براي اولين بار با مهرپور، برادر او هوشنگ و تني چند از دوستان آنان زندگي اجتماعي جديدي را كه خارج از خانواده سلطنتي بود، آغاز كردم. كارهايي كه ما مي كرديم، از قبيل گوش دادن به موسيقي، رقص و. . . همه بر اساس ضوابط غربي مناسب و مطلوب شناخته مي شد. . . و از چارچوب اخلاق و آداب و رسوم ايراني هم گاه گاه مي شد قدمي فراتر نهاد. مشروط بر آنكه مسأله و سرو صدايي در خانواده سلطنتي به وجود نياورد. . . اين روزها در مقايسه با زندگي اي كه قبلاً داشتم، روزهاي پرماجرايي بود». (64)
اصرار اشرف براي جدايي از علي قوام و رابطه جديد او با مهرپور تيمورتاش موجب شد تا شايعه ازدواج قريب الوقوع آنان بر سر زبان ها بيفتد و محمدرضا پهلوي كه از مكنونات قلبي خواهر دوقلويش آگاهي داشت، براي زمينه سازي اين وصلت دست به كار شد و فرزندان عبدالحسين تيمورتاش را به دربار فراخواند(65) و رفت و آمد با آنها را از سر گرفت و حتي تصميم گرفت كه با ارجاع يك شغل مهم به مهرپور تيمورتاش فضا را براي اين ازدواج آماده تر سازد. اما مهرپور تيمورتاش در يك حادثه رانندگي درگذشت و به اين ترتيب كاخ آمال اشرف نابود شد. اشرف در اين مورد مي نويسد:
«در يكي از شب ها هنگامي كه من و دوستانم در خانه خواهرم دور هم جمع شده بوديم و در انتظار آمدن مهرپور بوديم، صداي زنگ تلفن بلند شد. مهرپور بود. او گفت كه از بيمارستان تلفن مي كنم، من تصادف اتومبيل داشته ام، اما چيز مهمي نيست. برداشت ما از اين كلمات اين بود كه زخم هاي مهرپور جزيي است و بدين جهت چند روز بعد هنگامي كه براي رفتن به بيمارستان آماده شده بوديم تا بهبودي او را جشن بگيريم و او را همراه خود به منزل بياوريم باز صداي زنگ تلفن بلند شد. اين بار اطلاع پيدا كرديم كه مهرپور ناگهان به علت لخته شدن خون درگذشته است». (66)
با مرگ مهرپور تيمورتاش، اشرف پهلوي به طرف برادر او هوشنگ تيمورتاش مي رود و به او دل مي بازد و دراين راه تا آنجا پيش مي رود كه حاضر به چشمپوشي از امتيازات درباري مي شود و تصميم مي گيرد تا با او فرار كند:
«غم مشترك من و هوشنگ به علت مرگ مهرپور، بود. ما دو تن را به طور عجيبي به هم نزديك كرد. آرام با هم حرف مي زديم. از گذشته ها ياد مي كرديم و حرف هايي را كه معمولاً مردم براي تسلي و تسكين خود و ديگران مي گويند، به يكديگر مي گفتيم. مدت زيادي نگذشت كه احساس كردم حالت هوشنگ عوض شده است. يك روز قبل از اينكه لب به سخن بگشايد، دانستم كه مي خواهد بگويد كه دوستم دارد. . . ». (67)
اشرف ماجراي دلبستگي خود به هوشنگ تيمورتاش را با برادرش محمدرضا در ميان مي گذارد. اما او با اين وصلت مخالفت مي كند و زماني كه اشرف اين مخالفت را به اطلاعش مي رساند، هوشنگ مي گويد:
«پس به نظر من فقط يك راه از پيش داريم. براي من اهميت ندارد كه برادرت چه مي گويد و يا نظر خانواده ات چيست. من مي خواهم با تو ازدواج كنم و ما مي توانيم با هم فرار كنيم». (68)
اشرف اين پيشنهاد را مي پذيرد و به خانه خواهرش همدم السلطنه مي رود و قرار مي گذارند تا هوشنگ به آنجا برود و با يكديگر فرار كنند. اما هوشنگ از ترس محمدرضا به سر قرار حاضر نمي شود:
«ساعت ها گذشت و هوشنگ نيامد. انتظار فايده اي نداشت و من به خانه خود بازگشتم. روز بعد هم از هوشنگ خبري نشد و همينطور روز بعد از آن. پيش خود به اين نتيجه رسيدم كه نظر هوشنگ تغيير كرده است و او مجدداً درباره اين موضوع فكر كرده و متوجه شده است مرا به قدر كافي دوست ندارد. خود را سرزنش مي كردم كه رفتار بچه گانه اي داشته ام و بعد زدم زير گريه، گريه به خاطر از دست دادن هوشنگ و همچنين به خاطر روياها و تخيلات عاشقانه جواني ام. . . ». (69)
اشرف دو سال بعد و پس از ازدواج هوشنگ تيمور تاش با يك زن ديگر در مي يابد كه برادرش محمدرضا پهلوي ارنست پرون را به ديدن هوشنگ فرستاده و از او خواسته بود تا اشرف را براي هميشه ترك كند ولي واقعيت اين بود كه ايران تيمورتاش، برادرش هوشنگ را از ازدواج با دختر قاتل پدرشان، منصرف ساخته بود.
ذكر اين نكته ضروري است كه اشرف در شرايطي دل به مهرپور تيمورتاش مي بندد و تصميم به فرار با هوشنگ تيمورتاش مي گيرد كه هنوز همسر شرعي و قانوني علي قوام بود.
روابط اشرف با پادشاه مصر
در اواخر سال 1320 فوزيه همسر اول محمدرضا پهلوي كه خواهر ملك فاروق پادشاه مصر بود، پس از اولين مشاجره لفظي با شاه تهران را ترك كرد و با حالتي قهرآميز به مصر رفت. (70) محمدرضا پهلوي براي اينكه مادر و ديگر اعضاي خانواده فوزيه نتوانند بر او تأثير منفي بگذارند، خواهر خود اشرف پهلوي را همراه وي به مصر فرستاد و او را مأمور مراقبت از همسرش كرد. اما اشرف كه بي توجه به موقعيت خود به طرف بي بند و باري گام بر مي داشت، روابط نامشروع و فساد آلوده اي با ملك فاروق - پادشاه مصر - و ديگر اعضاي دربار مصر برقرار كرد كه به سرعت نقل محافل و مجالس آن سامان گرديد. ماجراي رابطه اشرف پهلوي و ملك فاروق به سرعت به جرايد معروف عربي و اروپايي راه يافت و موجبات يك رسوايي براي دربار ايران و مصر را فراهم ساخت و موجب شد تا محمدرضا پهلوي خواهرش را از مصر فراخواند. اشرف درباره روابطش با ملك فاروق چنين مي نويسد:
«شخصيت ممتاز دربار، ملك فاروق، برادر زن برادرم بود. اما فاروقي كه من در اين سفر شناختم، آن پادشاه چاق و درشت اندام و ولخرجي نبود كه بعدها مورد توجه كاريكاتورسازان و طنزپردازان غربي قرار گرفت. او جواني بود خوشگل و خوش اندام، باريك و بلند. . . با چشماني آبي و روشني كه وقتي حرف مي زد مي درخشيد. اما سياست تنها موضوعي نبود كه فاروق درباره آن با من صحبت مي كرد. . . هر وقت من و فاروق در اتاقي تنها مي مانديم او به من خيره مي شد و چشمهايش را به صورت من مي دوخت و هر زمان كه با هم گفتگو مي كرديم توجه خاصي به من مي نمود و تعريف و تمجيدهايي از من مي كرد كه خيلي فراتر از حدود ادب - حتي ادب شرقي - بود. . . بدين خاطر بر روي كشتي تفريحي خود بر روي نيل و نيز در كاخ زيباي تابستاني اش در اسكندريه مهماني هاي مجللي بر پا مي كرد. . . به من مي گفت كه دوستم دارد و مي خواهد با من ازدواج كند. . . ». (71)
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــ
64- پهلوي، اشرف، من و برادرم، ص .109
65- «مسعود بهنود» در كتاب سه زن (شرح زندگي « مريم فيروز»، «اشرف پهلوي» و «ايران تيمورتاش» يادآور مي شود: يگانه دختر عبدالحسين تيمورتاش برخلاف پسرانش، عليرغم اصرارهاي «محمدرضا پهلوي» در جهت دلجويي از آنها، نه تنها رغبتي براي حضور مجدد در دربار از خود نشان نداد كه حتي برادرانش را نيز به بي غيرتي متهم و آنها را سرزنش مي نمود.
پس از سرنگوني «رضاخان» و فرار پزشك احمدي، «ايران تيمورتاش» در جهت گرفتن انتقام خون پدرش به صورت ناشناس به بغداد رفت و جلاد رضاخان، معروف به پزشك احمدي - كه در اين شهر به شغل رمالي و دعا نويسي مشغول بود - را پيدا كرد، سرانجام نيز با ممارست بسيار از طريق سفارت ايران در بغداد، «پزشك احمدي» را به ايران آورده و به محاكمه كشاند.
66- پهلوي، اشرف، من و برادرم، ص .112
67- همان ، صص 113-.112
68- همان ، ص .114
69- همان ، ص .115
70- فوزيه پس از بازگشت به ايران، پس از سه سال از بيم جان، تهران را براي هميشه (در سال 1324) ترك كرد.
71- پهلوي، اشرف، من و برادرم، صص 120-119.
رنــج قفـــس به کنــار ،آنــچه عقاب را پیر میکند پرواز زاغ بی ســـر وپاست.
ماجرای دیگری که در رابطه با اشرف قابل ذکر است جریان قتل فجیع پالانچیان است. من پالانچیان را ندیده ام ولی عکس او را مشاهده کردهام. از همه رفیقهای اشرف، سر بود و راجی در مقابل او صفر بود. قد رشید و صورت زیبایی داشت و بسیار خوش تیپ و خوش هیکل بود. پالانچیان از خانوادههای بسیار متمول ارامنه ایران بود و نمیدانم که اشرف اولین بار او را در کجا دید که به شدت عاشقش شد.
زمانی که قائم مقام ساواک بودم، روزی نصیری مرا خواست. نصیری هیچگاه مرا نمیخواست و ما در کارمان مستقل بودیم. به هرحال، بر خلاف روال معمول، روزی مرا خواست و گفت: فلانی، گرفتاری عجیبی پیدا کرده ام. جریان را پرسیدم. گفت: اشرف تلفن زده و میگوید پالانچیان را باید دستگیر کنید؟ آخر چرا؟ البته نصیری از این وحشت داشت که مورد اعتراض محمدرضا شاه واقع شود و لذا به من پناهنده شد. به هر روی اجازه محمدرضا کسب شد و پالانچیان توسط ساواک دستگیر و زندانی شد. علت دستگیری پالانچیان چه بود؟ بررسی کردم و معلوم شد که پالانچیان به عشق اشرف جواب منفی داده و کار به جایی رسیده که اشرف به در خانه اش میرود و التماس میکند که فقط اجازه بده 10 دقیقه وارد شوم و پهلویت بنشینم و پالانچیان با عصبانیت او را رد میکند که ولم کن، چه از جانم میخواهی؟ چرا اذیتم میکنی؟ اشرف که میبیند التماس فایدهای ندارد به ساواک دستور دستگیری او را میدهد که شاید بترسد و رام شود. لذا او را گرفتند و پس از یک ماه به دستور اشرف آزادش کردند. لابد تصور کرده بود که تنبیه شده و دیگر دستورش را اطاعت میکند.
پس از این جریان، اشرف به فردی به نام مجید بختیار، که فامیل ثریا بود و با پالانچیان صمیمیت داشت، دستور میدهد که من در نوشهر یک میهمانی میدهم و تو پالانچیان را به آن جا بیاور، ولی نگو که من در میهمانی هستم. پالانچیان دارای یک هواپیمای دو موتوره شخصی بود. با این هواپیما به اتفاق مجیدبختیار به نوشهر میرود. در میهمانی، اشرف خودش را نشان نمیدهد و به دستور او، مجید بختیار به اتفاق عدهای دختر پالانچیان را مست میکنند و سپس او را به اتاق طبقه بالا میبرد. در اتاق، ناگهان اشرف ظاهر میشود. با دیدن او مستی از سر پالانچیان میپرد. اشرف به پای پالانچیان میافتد و التماس و گریه میکند که به من رحم کن، دارم از عشق تو از بین میروم. ولی پالانچیان او را از خود دور میکند و باز جواب رد میدهد. اشرف هم عصبانی میشود و با حالت خشم از او جدا میشود و میگوید: بسیار خوب، دیگر با تو کاری ندارم! و از اتاق خارج میگردد. او به اتاق دیگری که 2-3 نفر از دوستانش بودهاند میرود و در آن جا به مأمورین ساواک دستور میدهد که هواپیمای پالانچیان را دست کاری کنند.
یکی دو ساعت بعد، پالانچیان که سر درد داشته مجید بختیار را برمی دارد و برای هواخوری به کنار دریا میبرد و ناگهان هوس میکند که سوار هواپیما شود. در این موقع هواپیمای پالانچیان توسط ساواک دست کاری شده بود و مجید بختیار هم اطلاع نداشت، ولی تصور اشرف این بود که پالانچیان فردا صبح به تهران پرواز خواهد کرد و در راه با کوه تصادم خواهد نمود و مرگش طبیعی جلوه خواهد کرد. ولی پالانچیان همان شب هوس پرواز روی دریا میکند و به اتفاق مجید بختیار سوار میشوند. هواپیما پس از چند کیلومتر پرواز ناگهان سقوط میکند و هر دو کشته میشوند.
منبع: javanannews.com
در حال حاضر 1 کاربر در حال دیدن این مبحث می باشند، (0کاربر عضو و 1 کاربر مهمان)