+ پاسخ به مبحث
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرآخر
نمایش نتایج 11 تا 20 از 24

مبحث: اندیشه های اوشو

  1. #11
    كاربر وارد گيگاپارس
    3,379 امتیاز ، سطح 13
    66% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 171
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    Veteran1000 Experience Points
    نماد sad.song
    تاريخ عضويت
    Jul 2008
    محل سکونت
    Tehran
    پست
    67
    گيپا
    230
    پس انداز
    0
    امتیاز
    3,379
    سطح
    13
    تشكرها
    68
    91 بار در 48 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض و خدایی دراین نزدیکی.....

    آگهی تبلیغات (برای حمایت از گیگاپارس)
    قرآن کتابي نيست که براي خواندن باشد،
    بلکه کتابي هست که بايد آنرا سرود

    اگر تو آن را بخواني اشتباه ميکني! اما
    اگر تو آن را بسرودي شايد خدا را
    پيدا کني!
    [تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ]

    قرآن توسط يک پژوهشگر يا فيلسوف و
    دانشمند نوشته نشده است. محمد کاملا بي
    سواد بود، او حتي نميتوانست اسم خودش را
    بنويسد ولي او توسط خدا تسخير شد
    بود؛ براي اينکه او کاملا پاک و معصوم
    بود، او انتخاب شده بود که اين
    آواز را شروع کند و اين آواز قرآن بود.

    من زبان عربي را بلد نيستم و نمي فهمم ولي
    ميتوانم قرآن را درک کنم براي
    اينکه ميتوانم آهنگ و زيبايي آن نوای
    عربی را درک کنم

    چه کسي به معنا اهميت ميدهد!؟ وقتي تو
    زيبايي يک گل را ميبيني آيا ميپرسي
    اين چه معني دارد!؟ خود گل کافي است، وقتي
    شعله آتش را ميبيني آيا ميپرسي
    اين چه معني دارد؟! آتش کافي است، قشنگي
    معني آن است
    [تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ]
    اين خيلي بي معني است همچين چيزي رو معني
    کنيم؛ همچين ريتمي که داراي وزن و
    زيبايي است پر معني هست - بنابراین قرآن
    این چنین است

    و من سپاسگزارم که انتخاب شدم از طرف خدا
    و يادت باشد خدايي به آن معنا
    که تو در ذهنت ساختی و فکر میکنی وجود
    ندارد! اين يک درک و تجربه عميق
    است، هيچکسي نيست که بمن اجازه داده باشد
    يا مرا انتخاب کرده باشد!
    (انشالله)

    متشکرم از خدا که اجازه داد بمن تا اين
    قسمت را با قرآن تمام کنم - بايد
    زيبا باشد! بايد بي معني باشد! بسيار پر
    اهميت است ولي هنوز غير منطقي و
    عجیب ترين کتاب در کل تاريخ بشر است و
    مانند این کتاب نداریم

    [تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ]

    از کتاب : کتاب هایی که دوست داشتم(اوشو)
    Sannyas


    «در حضور کسانی باش که تو را به یاد خالقت می اندازد»

  2. 4 نفر از sad.song برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  3. #12
    مدیـریـــت کـل انجمنهــا
    48,987 امتیاز ، سطح 54
    8% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,663
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album picturesTagger First Class
    جایزه ها:
    Arm of Law
    نماد elMirA
    تاريخ عضويت
    Nov 2007
    محل سکونت
    باران
    پست
    3,682
    گيپا
    2,055,495
    پس انداز
    10
    امتیاز
    48,987
    سطح
    54
    تشكرها
    2,901
    3,869 بار در 2,048 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    از سخنراني هاي اوشو


    ترجمه محسن خاتمي


    هر تلاشي همچون اسپرانتو محتوم به شكست است. اين ها قراردادي و اختياري خواهند بود.

    از هر زبان چيزهاي خوب را گرفته است ___ محتوايش شامل بخش هايي است كه از منابع مختلف

    مشتق شده eclectically.

    ولي يك زبان يك وحدت زنده دارد كه اسپرانتو آن را كسر دارد.

    يكي از دوستان من، يك سالك، يك سالك سنتيa traditional sannyasin ، سوامي ساتياباكتا swami satyabhakta ، زباني از خودش ساخته است. او يك زبان شناس بود و زبان هاي بسياري را مي دانسته و زباني جديد را مي پرورد تا بتواند يك زبان جهاني شود. او زماني با من در يك مكان اقامت داشت.
    به او گفتم، "زندگيت را بيهوده هدر نده. مردم زيادي تلاش كرده اند، ولي اين فقط كار نمي كند."
    داستان كوچكي را برايش گفتم. روز تولد چارلز داروين را جشن گرفته بودند. او در مورد پرندگان، حشرات و حيوانات آموزش مي داد__ اين تمام زندگيش بود. كودكان فاميل و همسايه هايش همگي از شنيدن داستان هاي پرهيجان او در مورد سرزمين هايي خارجي و حيوانات مختلف آنجا لذت مي بردند.
    كودكان فكري به سرشان زد: "ببينيم آيا مي تواند پيدا كند يا نه...." آنان دست كم ده يا دوازده حشره را گرفتند و تكه كردند __پاي يكي را و دست يكي ديگر را بال حشره ي ديگري را و دم يكي ديگر را... __ و همه را با چسب سرهم سوار كردند. به نظر همچون يك حشره مي رسيد. آنان خوب آن را چسباندند و در قابي قرار دادند و به عنوان هديه ي روز تولد همگي رفتند تا آن را به داروين بدهند. به او گفتند،
    "ما فقط يك سوال داريم. ما اين حشره را پيدا كرده ايم:
    ما فقط اسم اين حشره را مي خواهيم بدانيم."
    او به حشره نگاه كرد. در تمام عمرش همچون حشره اي نديده بود... و حالا در همسايگي خودش؟!
    اين بچه ها چگونه آن را پيدا كرده اند؟ او سراسر دنيا را جست و جو كرده بود..... آنوقت از نزديك تر نگاه كرد و دريافت كه اين يك حشره نيست. آنان خيلي زرنگ بوده اند، هر اندامي جدا بود و به هم چسب خورده بودند.
    بنابراين داروين گفت، "اسمش « كلك حشره» humbug است!"
    تمام اين زبان هاي قراردادي، كلك humbug هستند.
    مي تواني ترتيبي بدهي كه شكل پيدا كنند، ولي كار نمي كند.
    ولي بخش وسيعي از خاوردور بدون الفبا هستند و براي ژاپني ها و چيني ها وجود در آينده بسيار دشوار خواهد بود. زيرا اين زبان ها براي استفاده ي علمي زبان هاي درستي نيستند، بسيار بزرگ هستند.
    علم به دقت، سادگي و مستقيم بودن نياز دارد.
    مي خواهد تاحدي كه ممكن است از حروف كمتري استفاده كند.
    نظريه ي اساسي در علم همين است: تاحد ممكن از نظريات كمتري استفاده كن،
    وگرنه پيچيدگي رشد مي كند.
    بنابراين، نمي بينم كه چيني ها و ژاپني ها يا زبان هاي متفق خاور دور بتوانند در آينده علمي جهان
    بقا داشته باشند.
    و اگر باقي نمانند مايه ي تاسف است، آن ها زيبايي خودشان را دارند.
    تنها راه بقاي آن ها اين است كه يك زبان بين المللي را بپذيرند و براي تمام امور علمي و ارتباطات
    بين المللي به كار ببرند __ و زبان مادري خودشان مي تواند به روش ديرين رشد كند، با تمام
    زيبايي هاي كهن و ظرافت هاي قديم آن.
    اگر چنين كاري نشود، آنوقت يا از پيشرفت هاي علمي عقب مي مانند يا اينكه بايد زبان خودشان را بكشند.
    در هندوستان همين مشكل وجود دارد. سي زبان عمده وجود دارد، و همگي شان زيبايي خودشان را دارند، نوعي كيفيت ويژه. زبان هندي رايج ترين زباني است كه درك و صحبت مي شود و چهل سال است كه تلاش هايي صورت گرفته تا هندي را زبان ملي كشور بسازند. ولي توفيقي نيافته اند، زيرا شايد كه زبان اكثريت باشد، ولي تمام آن زبان هاي ديگر...
    هندي در برابر هريك از آن زبان ها، زبان اكثريت است. براي مثال، چهل درصد مردم هندي حرف
    مي زنند و هيچ زبان ديگري اين اكثريت را ندارد. ولي تمام آن زبان هاي ديگر توسط آن شصت درصد ديگر صحبت مي شود، بنابراين تا جايي كه به جنگيدن مربوط است، آن ها در اكثريت هستند. اگر قرار باشد راي گرفته شود، آنان زبان هندي را شكست خواهند داد. آن ها نيز خودشان باهم رفتار دوستانه ندارند __ با هم مخالف هستند ___ ولي تاجايي كه به زبان هندي مربوط مي شود،
    اين يك دشمن مشترك است و آن ها همه با هم هستند.
    فقط دودرصد مردم انگليسي مي دانند. ولي بااين وجود من پيشنهاد داده ام كه هندوستان بايد سي زبان
    را به عنوان زبان ملي بپذيرد و يكي را به عنوان زبان بين المللي. انگليسي بايد زبان بين المللي باشد،
    زيرا كسي با آن مخالف نيست، زبان مادري هيچكس نيست. كسي طرفدارش نيست، مردم نسبت به آن خنثي هستند. و اگر زبان ملي آن ها نيز مورد پذيرش قرار بگيرد، آنوقت آن منطقه اي كه آن زبان در آنجا صحبت مي شود نيز مي تواند در ادبيات، در شعر، و در فرهنگ خودش به رشد كردن ادامه بدهد،
    بدون اينكه مشكلي پيش بيايد. به جز اين، راه حلي وجود ندارد.
    انگليسي را بايد از همان ابتدا آموزش داد، نه در مراحل بعد. وگرنه، بازهم سطحي خواهد ماند.
    و دنيا بايد يك زبان را بپذيرد. اين فقط يك رويداد بود كه امپراطوري انگليس زبان انگليسي را منتشر كرد، ولي بايد از اين فرصت استفاده كرد.
    انگليسي بايد توسط سازمان ملل ، زباني بين المللي شود.
    هر شخص بايد دوزبان داشته باشد: يكي زبان مادري و ديگري زبان بين المللي. و بايد تلاش شود تا آموزش هردو از همان سنين ابتدايي در كنار يكديگر آغاز شود. آنوقت است كه زبان بين المللي نيز وارد وجود مي شود تا كه زبان مادري و زبان بين المللي در تاروپود وجود به هم بياميزند. تضادي وجود ندارد، و شما ظرفيت اين را داريد كه به نرمي از يك زبان به زبان ديگر حركت كنيد. اگر هردو زبان با يك ريشه در دسترس شما قرار گرفته باشد، مسئله ي ترجمه ديگر وجود ندارد، بلكه يك حركت نرم است.
    رنــج قفـــس به کنــار ،آنــچه عقاب را پیر میکند پرواز زاغ بی ســـر وپاست.

  4. کاربرانی که برای این مطلب مفید از elMirA تشکر کرده اند:


  5. #13
    مدیـریـــت کـل انجمنهــا
    48,987 امتیاز ، سطح 54
    8% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,663
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album picturesTagger First Class
    جایزه ها:
    Arm of Law
    نماد elMirA
    تاريخ عضويت
    Nov 2007
    محل سکونت
    باران
    پست
    3,682
    گيپا
    2,055,495
    پس انداز
    10
    امتیاز
    48,987
    سطح
    54
    تشكرها
    2,901
    3,869 بار در 2,048 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    از سخنراني هاي اوشو


    ترجمه محسن خاتمي


    باگوان عزيز:
    يك پرستار كه در بيمارستان با كودكان فلج و عقب مانده كار مي كند، مورد زير را برايم گفت:
    در آنجا يك پسر كوچك حدود چهار ساله بود كه هميشه در تخت بود.
    تختش نه فقط ميله هاي عمودي داشت،
    بلكه در سقف آن نيز ميله هاي آهني كارگذاشته بودند __ مانند يك قفس.
    او نسبت به سن خودش بسيار كوچك بود
    و نمي توانست حرف بزند، راه برود و يا حتي بايستد. پوست روشني داشت و تمام بدنش
    پر از موهاي بلند به رنگ قهوه اي تيره بود و هميشه از دست ها وپاهايش از سقف آن قفس
    آويزان بود و صداهايي شبيه ميمون در مي آورد.
    او تمام خوراك هايي را كه به او داده مي شد، به جز موز رد مي كرد و هيچ چيز ديگر نمي خورد.
    ولي بااين وجود كودكي بسيار شاد و رفتارش دوستانه بود.
    انسان هاي اوليه شبيه ميمون ها بوده اند و انسان امروزي غالباَ شبيه ميمون رفتار مي كند.
    آيا ممكن است لطفاً نظري در اين مورد بدهيد؟

    رفتار يك ميمون، رفتار ذهن بي قرار است كه از اينجا به آنجا مي پرد، از اين شاخه به آن شاخه،
    هرگز ساكن نيست، حتي قادر نيست حتي براي چند لحظه آرام بگيرد و بنشيند.
    هميشه كاري مي كند، هميشه به جايي مي رود و هميشه در فعاليت است __
    چه فعاليت ها بي معني باشد و چه با معني، چه مربوط و چه نامربوط.
    نظريه ي چارلز داروين شايد درست باشد و شايد نادرست، به احتمال بيشتر، نادرست است __
    زيرا ما هزاران سال است كه نديده ايم كه ميموني از درخت پايين بيايد و شروع كند مانند انسان راه رفتن. و چرا فقط بخش كوچكي از ميمون ها به انسان تغيير يافتند و بقيه ي ميمون ها ميليون ها سال است كه همان ميمون مانده اند؟ آيا به ذهنشان خطور نكرده است كه عموزاده هايشان، برادرانشان، خواهرانشان و عروس و دامادهايشان چنان پيشرفت كرده اند و اين ها هنوز هم از درختان آويزان هستند؟!
    براي همين است كه مي گويم نظريه داروين به احتمال زياد درست نيست، از نظر واقعي درست نيست،
    ولي از نظر روانشناختي به نظر مي آيد كه اعتباري داشته باشد.
    ذهن انسان يك ميمون است. اگر ذهنت را مشاهده كني، مي تواني ببيني.
    هرگز آرام نيست. دشوارترين كار برايش اين است كه هيچ كاري نكند.
    ولي برخي انسان ها ترتيبي داده اند تا از اين ذهن ميموني بيرون بزنند و قادر بوده اند تاهرزمان كه بخواهند بدون عمل بمانند.
    در مشرق زمين، تمامي عرفا در طول قرن ها در يك نقطه توافق داشته اند : كه اگر ذهن بتواند
    براي چهل و هشت دقيقه بدون وقف ساكت بماند، از چنگ آن خلاص شده اي.
    آنوقت مي تواني تا هر تعداد كه بخواهي موز بخوري!
    ديوانه نخواهي شد you will not go bananas !
    ولي ذهن نميتواند حتي براي چهل و هشت ثانيه ساكت بماند، چه رسد به چهل و هشت دقيقه!
    و تمامي كار يك سالك روحاني همين است: تغييردادن ذهن ميموني و آن را به وضعيت آرام درآوردن.
    شايد آن آخرين مرحله ي تكامل باشد.
    سنگ هايي هستند كه حيات دارند __ باوجودي كه بسيار خوابيده و ساكن هستند __ زيرا رشد مي كنند. آنوقت درختان هم زندگي دارند و تحقيقات اخير نشان مي دهد كه بسيار هم حساس هستند.
    و سپس هزاران نوع حيوان وجود دارد. همگي آنان نيز نوعي هوشمندي دارند.
    و سپس انسان وجود دارد. او بيش از هرموجود ديگر در دنياي شناخته شده، هوشمند است.
    اگر انسان بتواند از اين هوش استفاده كند تا به آن ميمون ياري دهد تا ساكن و آسوده شود،
    آنگاه "فراذهن"supermind به وجود خواهد آمد و تو شفافيتي خواهي داشت كه هرگز نداشتي،
    شفافيتي كه تو را از خويشتن و از دنياي اطرافت
    هشيار مي كند و تو را سرشار از سپاسي عميق مي سازد.
    وگرنه، شايد داروين ازنظر واقعي factual درست نگفته باشد، ولي از نظر روانشناختي حق با اوست.
    با نگاه كردن به انسان، هركسي مي تواند حدس بزند كه او به نوعي با ميمون مرتبط است.

    وقتي كه عادت داشتم ساليان پيوسته در سراسر هند سفر كنم، تقريباً هميشه در قطار بودم، يا در هواپيما،
    در اتومبيل و فقط سفر مي كردم و درحركت بودم. براي من تنها مكان استراحت قطار بود.
    زماني كه از قطار پياده مي شدم، ديگر امكاني براي استراحت وجود نداشت __ هر روز پنج يا شش ديدار، كالج ها، دانشگاه ها، كنفرانس ها، دوستان، روزنامه نگاران، كنفرانس هاي مطبوعاتي.
    استراحت ممكن نبود. تنها مكان براي استراحتم، قطار بود. پس از بيست سال سفر كردن پشت سرهم،
    نمي توانستم بخوابم، زيرا تمام سروصداي قطار و چرخ هايش و مردمي كه ايستگاه ها در رفت و آمد بودند و دستفروش ها و مردمي كه فرياد مي زدند و تمام اين ها ديگر وجود نداشت. شايد تعجب كنيد كه بدانيد كه من مجبور بودم آن سروصداها را روي نوار ضبط كنم تا هروقت بخواهم بخوابم،
    آن ها نوار را بگذارند و من فقط با شنيدن آن صداها به خوابي كامل فرو مي رفتم.
    سپس نوار را برمي داشتند. درغيراينصورت دشوار بود و من پيوسته در جايم جابه جا مي شدم.
    بيست سال مدتي طولاني است و عادتي شده بود.
    بيشتر اوقات در كوپه ي تهويه ي مطبوع بودم كه براي دو نفر است و چون خيلي خسته بودم،
    هيچ ميلي به صحبت با آن شخص ديگر و پاسخ دادن به پرسش هاي او نداشتم.
    روزي در آمريتسار وارد قطار شدم. و آن مرد ديگر از پنجره به بيرون نگاه مي كرد. هزاران نفر براي مشايعت از من آمده بودند. بنابراين او بسيار كنجكاو شده بود. وقتي وارد شدم، پاي مرا لمس كرد.
    گفتم، "فقط بنشين. تو خيلي كنجكاو هستي. اين نام من است. اين نام پدرم است. اين تعداد برادر دارم
    و اين تعداد خواهر. يكي از خواهرانم مرده است.
    پدرم اين تعداد برادر دارد و اين تعداد خواهر دارد، هر دو خواهرهايش مرده اند. پدربزرگم......"
    او گفت، "ولي من چيزي در اين مورد نپرسيده ام."
    گفتم، "خواهي پرسيد. به جاي اينكه وقت تلف كنم، من تمام اطلاعات ممكن را به تو مي دهم و پس از اين، فقط مرا ببخش، فراموشم كن و بگذار استراحت كنم، هيچ چيز نپرس. من پنج دقيقه به تو وقت مي دهم،
    هر سوالي كه ميل داري مي تواني بپرسي."
    گفت، "من نمي خواهم. تو شخص عجيبي هستي. من هرگز چنين آدمي نديده ام. من هيچ چيز نگفتم.
    تو اسم خودت و برادران و خواهرانت و پدر و عمو عمه هايت را به من مي دهي."
    گفتم، "پس تو راضي هستي؟"
    گفت، "من راضيم، كاملاً راضيم."
    پس گفتم، "خوب است. حالا من استراحت خواهم كرد. ديگر هيچ سوالي نباشد."
    ولي آن مرد درحال جوشيدن بود. اينها سوالاتي نبودند كه او علاقه اي داشته باشد. او مي خواست بداند كه آن مردم براي چه آمده بودند، آموزش هاي من چيست، ولي حالا گفته بود كه كاملاً راضي است و ما موضوع را خاتمه داده بوديم كه ديگر سوالي نباشد.
    و من استراحت كردم و به او نگاه كردم و مي توانستم دردسر او را ببينم.
    او چمدانش را باز مي كرد، نگاهي به آن مي انداخت و آن را مي بست و سرجاي خودش مي گذاشت. كتابي را بر مي داشت، نگاهي مي انداخت و دوباره سرجايش مي گذاشت،
    فقط براي اينكه كاري كرده باشد. به دستشويي مي رفت و فقط بيرون مي آمد.
    و من مي دانستم كه او هيچ كاري انجام نمي دهد. حتي بيهوده به دستشويي مي رفت و باز مي گشت.
    و من به سادگي نشسته بودم و او را تماشا مي كردم و اين او را بيشتر عصباني مي كرد زيرا مي دانست
    كه من او را مي بينم و هركاري كه مي كند احمقانه است و نيازي به آن كار نيست.
    بارديگر چمدانش را بدون دليل باز مي كرد. شروع مي كرد به روزنامه خواندن كه از صبح چند بار خوانده بود __ و حالا عصر بود. بايد تمام روز آن روزنامه را خوانده باشد و بازهم نگاهي مي انداخت و آن را مي بست و كنار مي گذاشت، زيرا آن را خوانده بود.
    عاقبت گفت، "خدمتكار را صدا بزن و بپرس مامور كجا قطار كجا هست.
    من مي خواهم جايم را عوض كنم."
    خدمتكار گفت، "اين كوپه چه اشكالي دارد؟ در هيچ كجاي ديگر كوپه اي به اين ساكتي پيدا نخواهيد كرد؟"
    مرد گفت، "مشكل همين است. اين مرد مرا كاملاً ساكت كرده است. من نمي توانم كلامي حرف بزنم.
    و اين مرا ديوانه مي كند. من به دستشويي مي روم و در آنجا كاري ندارم و بيرون مي آيم و چمدانم را باز مي كنم و هيچ دليلي براي بازكردن آن ندارم. و اين مرد عجيبي است.
    او فقط آنجا نشسته و به من نگاه مي كند.
    اگر نگاه نمي كرد، اشكالي نبود، ولي فقط تماشاكردن هاي او و رفتارهاي احمقانه ي من...
    من فقط مي خواهم به كوپه ي ديگري بروم."
    خدمتكار گفت، "بگذار مامور قطار بيايد."
    مسئول قطارconductor آمد و گفت، "مشكل چيست؟ تمام كوپه ها پر هستند.
    ما فقط مي توانيم از كسي بخواهيم كه جايش را با شما عوض كند."
    گفتم، "مشكلي نيست. من مي توانم جايم را عوض كنم. من مي توانم در صندلي او بنشينم و او مي تواند
    در صندلي من بنشيند."
    مامور قطار گفت، "خيلي ساده شد. راه حل در همينجاست. چرا نگران هستيد؟ فقط صندلي ها را عوض كنيد."
    او گفت، "شما چيزي درك نمي كنيد. دردسر، خود اين مرد است و اين كار فرقي نخواهد كرد،
    از همان صندلي هم او مي تواند مشكل درست كند."
    مامور قطار گفت، "اين مرد سال هاست كه سفر مي كند و من او را مي شناسم.
    او براي هيچكس دردسر درست نمي كند."
    مرد گفت، "چطور مي توان توضيح داد؟ او هيچ كاري نمي كند. او فقط راه تمام پرسش ها را بسته است،
    بدون هيچ سوالي بدون هيچ گپ زدني، من دارم ديوانه مي شوم. و اين تماشاكردن او مرا ديوانه كرده است
    و اين عوض كردن صندلي ها تفاوتي ايجاد نخواهد كرد."
    مامور قطار گفت، "اين وراي درك من است. نمي فهمم." و از من پرسيد، "آيا شما مي فهميد؟"
    گفتم، "من نمي فهمم، زيرا اين مرد خوبي است و هيچ كار ناجوري نمي كند. فقط چند كار معصومانه انجام مي دهد __چمدانش را باز مي كند، آن را مي بندد، بدون هيچ دليلي. ولي اين چمدان خودش است،
    مي تواند هرچندبار كه بخواهد آن را باز و بسته كند، من مانعش نخواهم شد
    من مي دانم كه آن را بيهوده باز مي كند ، ولي چمدان خودش است.
    او به دستشويي مي رود، براي من مشكلي نيست، مي تواند هرچندبار كه بخواهد برود.
    مي تواند همان روزنامه را هرچندبار كه بخواهد بخواند. مي تواند كتابش را باز كند و ببندد.
    مي تواند تمام اين تمرينات را انجام دهد.
    من اعتراضي ندارم. چرا او اينهمه نگران است؟"
    ولي آن مرد فقط وسايلش را برداشت و به مامور قطار گفت، "بايد جايي ديگر برايم پيدا كني، وگرنه من به درجه يك مي روم، نيازي به تهويه مطبوع نيست، زيرا زندگي كردن با اين مرد براي بيست و چهار ساعت __ آن سفر بيست و چهارساعت ادامه داشت __ من زنده به خانه نخواهم رسيد. قلبم خيلي تند مي زند.
    و اين درست است، او كاري نكرده جز اينكه نام خودش را و پدرش و تمام اقوامش را به من گفته است!"
    مامور قطار گفت، "ولي اينكه ضرري ندارد، او خودش را معرفي مي كرده است."
    ولي آن مرد به داخل كوپه نمي آمد. فرار كرد. و گفت، "من هرجاي ديگر اين قطار كه باشم خوب است،
    فقط نمي توانم وارد اين كوپه شوم."
    گفتم، "اين خيلي خوب است. اين تمام چيزي است كه من مي خواستم! حالا مي توانم استراحت كنم.
    و هيچكس ديگر را به اينجا نفرست چون همين چيز تكرار خواهد شد."
    انسان بسيار بي قرار است، او فقط به انجام دادن يك كار پس از كار ديگر ادامه مي دهد __ بارها وبارها اثاثيه ي اتاق را عوض مي كند، چيزها را از اينجا به آنجا منتقل مي كند، طوري كه نيازي به آن ها نيست. ولي نمي تواند ساكت بنشيند.
    و اين تنها چيزي است كه بايد آموخته شود، فقط نبودن روي درخت تفاوتي را ايجاد نمي كند!
    در سكوت بنشين.
    تنها انساني كه در مراقبه ي عميق باشد به وراي ميمون بودن مي رود و براي نخستين بار، انسان واقعي مي شود.
    فصل چهل و سه شانزدهم ژوئن 1986، عصر آن ميمون مرده است
    رنــج قفـــس به کنــار ،آنــچه عقاب را پیر میکند پرواز زاغ بی ســـر وپاست.

  6. 2 نفر از elMirA برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  7. #14
    مدیـریـــت کـل انجمنهــا
    48,987 امتیاز ، سطح 54
    8% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,663
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album picturesTagger First Class
    جایزه ها:
    Arm of Law
    نماد elMirA
    تاريخ عضويت
    Nov 2007
    محل سکونت
    باران
    پست
    3,682
    گيپا
    2,055,495
    پس انداز
    10
    امتیاز
    48,987
    سطح
    54
    تشكرها
    2,901
    3,869 بار در 2,048 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    از سخنراني هاي اوشو


    ترجمه محسن خاتمي


    بارها و بارها و بارها شنیده اید که خداوند دنیا را خلق کرد. من چیزی بیشتر به شما می گویم: وقتی چیزی را می آفرینی، تو نیز درجای خودت یک خدای کوچک می شوی. اگر خدا خالق است، پس خلق کردن تنها راه رسیدن به اوست. آنوقت یک مشارکت کننده هستی و نه یک تماشاچی.
    ون گوگ یک زندگی واقعاٌ زیبا و رنگارنگی در درونش داشت_ چه مورد تحسین بود و چه نبود. پاداش واقعی این نبود که تابلویش فروخته شود و مورد تحسین منتقدین در سراسر دنیا قرار بگیرد __ این یک پاداش قلابی است. پاداش واقعی وقتی است که نقاش آن را خلق میکند، زمانی که نقاش در نقاشی خود گم می شود وقتی که رقصنده در رقص خویش محو میشود وقتی که آواز خوان خودش را ازیاد می برد و آواز جاری است. پاداش واقعی اینجا است، دستاورد واقعی اینجا است.
    در دنیای بیرون تو به دیگران متکی هستی. در زندگی عمومی، در زندگی سیاسی تو وابسته به دیگرانی، یک برده هستی. در زندگی خصوصی شروع می کنی به ارباب خویشتن شدن.
    بگذارید روی این نکته اصرار و تاکید کنم زیرا دوستدارم تمام سالکین من به نوعی خلاق باشند. به نظر من، سازندگی و خلاقیت اهمیتی بسیار دارد. یک انسان غیرخلاق ابداٌ انسانی مذهبی نیست. نمی گویم که همگی شما باید ون گوگ باشید __ نمی توانید باشید. نمی گویم که همگی شما باید لئوناردوداوینچی یا بتهوون یا موزارت باشید؛ نمی گویم که شما همگی باید واگنر یا پیکاسو یا رابیندرانات شوید __ نه. من این را نمی گویم. نمی گویم که شما باید نقاش یا شاعری بشوید که جایزه نوبل را ببرید __ زیرا اگر این فکر را داشته باشید بازهم به دام سیاست افتاده اید. جایزه نوبل از بیرون میآید، یک جایزهی قلابی است، جایزهی واقعی نیست. جایزهی واقعی از درون می آید. و من نمی گویم که شما قادر هستید __ هرکسی قادر نیست پیکاسو شود. و نیازی هم نیست. زیرا پیکاسوهای بسیار دنیایی بسیار یکنواخت می سازند. خوب است که فقط یک پیکاسو وجود داشته و او دیگر تکرار نخواهد شد، وگرنه زندگی کسالت آور می شد.
    ولی همگی شما می توانید به راه های خودتان خلاق باشید. مهم نیست که کسی هنر شما را بشناسد یا نه، این مطلقاٌ بی اهمیت است. می توانی کاری را از روی عشق انجام دهی __ آنوقت خلاقه می شود. می توانی ضمن انجام هرکاری از آن لذت ببری، آنوقت کاری خلاقه می شود
    ولی چه تصویری از خدا بسازی و چه نسازی، اگر ذهنت عینی گرا objective mind باشد، مفهوم تو از خدا عینی خواهد بود. وقتی به خدا فکر می کنی به آسمانهای بالا فکر می کنی، به بالاترین مرزهای آسمان. خدا آنجا است! اگر از یک انسان واقعاٌ مذهبی بپرسی که خدا کجاست، او چشمانش را می بندد و به درون می رود. خدا آنجاست، در درون. خود وجود تو الهی است. تا وقتی که خدا در تو ماندگار نشده باشد، تا زمانی که خداوند در وجود تو غرقه نشده باشد، یک تصویر از او حمل می کنی. چه تصویری چوبی از او بسازی و چه تصویری از سنگ، اهمیت ندارد __ می توانی با تفکرات خود و مفاهیم وافکار از او تصویر بسازی. آن ها نیز تصویر هستند __ با ماده ای لطیف تر، ولی درهرصورت، یک تصویر.
    انسان تا بعد وجودش را تغییر ندهد یکسان باقی خواهد ماند. کسی به خدا اعتقاد ندارد؛ میگوید، "خدا وجود ندارد زیرا من نمی توانم او را ببینم. او را به من نشان بده و من باور خواهم کرد." و آنوقت دیگری به تجربه ای و بینشی و رویایی می رسد که خدا را می بیند که آنجا ایستاده است. آنوقت شروع می کند به باورداشتن.
    در کتاب گیتا، آرجونا Arjunaمرید کریشنا بارها و بارها از او می پرسد، "تو به صحبت در مورد خداوند ادامه می دهی ولی من تا نبینم باور نخواهم کرد." حالا، او چه می گوید؟ میگوید، " بگذار خدا عینی شود، آنوقت من باور می کنم." و کریشنا خواسته اش را اجابت کرد. من از این کار خوشحال نیستم __ زیرا اجابت خواسته ی او یعنی که بعد عینی قادر به شناخت خداوند است. داستان می گوید که آنوقت کریشنا واقعیت خودش را آشکار کرد و گستردگی خودش را به آرجونا نشان داد و خدا را برایش آشکار ساخت. آرجونا شروع کرد به لرزیدن و تکان خوردن و گفت، "بس کن! کافی است! دیدم!" او دید که کریشنا شروع کرد به منبسط شدن و تمام کائنات را دربر گرفت و ستارگان در کریشنا به گردش مشغول بودند و خورشید برآمد و ماه و سیارات شروع به چرخیدن کردند و آغاز این دنیا و پایان آن و تمام روند مرگ و زندگی همگی درآنجا قابل رویت بود. این خیلی زیاد بود و او نتوانست آن را تحمل کند. آرجونا گفت، "بس است!" و آنوقت به باور رسید.
    ولی این باور چیزی را تغییر نمی دهد و بعد عینیت را تغییر نخواهد داد. او نمی توانست باور کند زیرا نمی توانست ببیند؛ حالا او دیده است پس باور دارد __ ولی آن خدا در دنیای عینی باقی می ماند و یک شیئ باقی می ماند. من از کریشنا برای این کارش راضی نیستم. نباید چنین کاری می کرد. این یعنی استجابت خواسته ی احمقانه ی مرید. مرید باید از طریق بعدی که در آن است تغییر کند، باید بیشتر به دنیای ذهنیت وارد شود
    رنــج قفـــس به کنــار ،آنــچه عقاب را پیر میکند پرواز زاغ بی ســـر وپاست.

  8. 3 نفر از elMirA برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  9. #15
    مدیـریـــت کـل انجمنهــا
    48,987 امتیاز ، سطح 54
    8% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,663
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album picturesTagger First Class
    جایزه ها:
    Arm of Law
    نماد elMirA
    تاريخ عضويت
    Nov 2007
    محل سکونت
    باران
    پست
    3,682
    گيپا
    2,055,495
    پس انداز
    10
    امتیاز
    48,987
    سطح
    54
    تشكرها
    2,901
    3,869 بار در 2,048 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    سخنراني هاي اوشو
    ترجمه محسن خاتمي

    فصل اول

    دهم فوريه 1987 ، هفت عصر

    مراقبه والاترين خيرات است



    باگوان عزيز:


    در نگرش شما آيا خيرات بخشي از ديانت است؟

    اگر چنين است، خيرات شامل چه مي شود؟


    قانون اساسي هندوستان، با پيروي از مفهوم كاتوليك، خيرات را چنين تعريف مي كند :
    1) مددياري به فقرا 2 ) تعليم و تربيت و 3 ) امداد پزشكي.

    مفهوم خيرات از چشمان يك بودا چيست؟



    ام پراكاشOm Prakash مفهوم خيرات charityدر چشمان كسي كه بيدار شده است الزاماً بايد با مفهوم خيرات از ديدگاه كليساي كاتوليك تفاوت داشته باشد.


    مفهوم كاتوليك، كمك به فقرا است. مفهوم يك بودا چنين خواهد بود: در دنيا نياز به هيچ فقر نيست. فقر ساخته‌ي انسان است و اين در قدرت ما است كه فقر را ازبين ببريم.


    ولي تمام مذاهب __ و اصلي ترين آن ها، مسيحيت __ همه بر كمك به فقرا تاكيد دارند.


    كمك به فقرا خيرات نيست، عشق نيست.


    اول از همه اينكه چرا فقر بايد وجود داشته باشد؟ فقر به اين سبب وجود دارد كه مردمي اندك وجود دارند كه بسيار طمع ‌كار هستند. فقر محصول جانبي طمع است : يك بخش از جامعه به‌ انباشتن ادامه مي دهد، طبيعتاً بخش ديگر از جامعه فقير مي گردد. و انسان قرن هاست كه تحت چنين بهره كشي زندگي مي كند. اين بهره كشي مي تواند كاملاً نابود شود.


    هرآنچه كه جامعه توليد مي كند به همگان تعلق دارد. و تعجب آورترين چيز اين است كه فقرا مردمي هستند كه توليد مي ‌كنند و ثروتمندان كساني هستند كه توليد نمي‌ كنند.


    آنان كه توليد مي ‌كنند گرسنه اند و از گرسنگي مي ميرند. آنوقت فقط به آنان كمك كردن،


    فكري بسيار زيركانه و موذيانه است: اين طرز فكر از بهره كشي حفاظت مي كند،


    حافظ سرمايه داران است. اين فكر، ازكساني كه جنايت مي كنند محافظت مي كند و همچنين از فقرا حفاظت مي كند، تا به توليد كردن ادامه دهند و به ارضاكردن جاه طلبي هاي مردمان روانپريش ادامه دهند.


    آنچه مورد نياز است انقلاب فقرا است: يك ادراك عميق در ميان فقرا كه "اين فقر شما به سبب زندگاني هاي پيشين شما نيست، اين سرنوشت شما نيست كه شما را فقير ساخته است.


    سبب فقر شما مردماني اندك هستند كه بيماراند، آنان كه تمام مهر و محبت را ازدست داده اند، تمام حساس بودن را، كساني كه قلبشان غيرانساني شده است __ به سبب وجود اين مردمان است كه شما فقير هستيد."

    و تنها يك ادراك عظيم در ميان فقراست كه مي تواند انقلابي را در دنيا سبب شود.
    من هيچ انقلاب خشني را توصيه نمي كنم. نيازي به خشونت نيست، زيرا كه فقرا در اكثريت هستند و ثروتمندان اندك اند. قدرت فقط با وسايل مردم‌ سالارنه، مي تواند به دست هاي فقرا باشد و ما مي توانيم جامعه اي بسازيم كه بي طبقه باشد و نياز هر فرد بتواند ارضا شود.
    نيازي به طمع نيست. و راهي براي ارضاي طمع وجود ندارد. به رشدكردن ادامه مي دهد. فقط به سبب بيماري چند تن، تمامي جامعه رنج مي كشد.
    ولي كشيشان خدمتگزاران اغنيا هستند. طبيعتاً، در كشوري مانند هندوستان، جايي كه فقر براي هزاران سال وجود داشته، حتي يك مفهوم فلسفي از انقلاب وجود ندارد، چه رسد به اينكه انقلابي عملاً رخ بدهد!
    حتي يك مكتب فلسفي نيز وجود ندارد كه بگويد انقلابي مورد نياز است.
    فقط اندک کمکی به فقرا، آنان را در سطح بقا زنده نگه مي دارد. من اين را خيرات نمي‌ خوانم. اين درواقع راهي است براي زنده نگه داشتنشان، تا بتوانند براي كساني كه ثروتمند هستند و مي خواهند بيشتر ثروتمند شوند، توليد كنند.
    من در اين نكته كاملاً با كارل ماركس موافقم كه دين افيون توده ها بوده است.
    اگر توده ها اينك از فقر خويش رضايت داشته باشند، مذهب‌شان، آنان را با اميدهاي زندگي بهتر در آينده، پس از مرگ، تخدير كرده است.
    طبيعي است كه اغنيا محافظان كشيشان و مبلغ ‌های مذهبی بوده اند. آنان براي خدا كليساها و
    پرستشگاه هاي بزرگ بنا كرده اند، زيرا كه نكته را دريافته اند: "اگر مذهب بر اذهان مردم چيره شود، امكاني براي انقلاب وجود نخواهد داشت."
    آنچه كه تاكنون به نام خيرات به شما گفته شده، به سادگي خودكشي براي تمام فقرا
    و رنج ديدگان است. در خدمت اغنيا بوده است، در خدمت فقرا نبوده است.
    من به شما عشق را آموزش مي دهم. و عشق نابينا نيست، عشق مي تواند تمامي ساختار را ببيند __ فقر چگونه رخ مي دهد. و عشق مي تواند آن انقلاب را پديد آورد، انقلابي كه از عشق آمده باشد، نه انقلابي كه توسط خشونت آمده باشد. براي من، اين خيرات است.
    مفهوم كاتوليك همچنين مي گويد " "تعليم و تربيت" education . ولي كدام تعليم و تربيت؟
    در كشور هاي پيشرفته، تقريباً همه تحصيل كرده هستند، ولي اين انسان را متحول نساخته است. بسياري همچون گذشته در رنج هستند __ زندگي را با تشويش و نگراني مي زيند.
    تعليم و تربيت براي مردم آرامش و سكوت و سرور نمي آورد . چيزي در آن كسر است. تحصيل موضوع هاي درسي، وجود دورني شما را ابداً لمس نمي كند. آن ها شما را دكتر و مهندس و پروفسور مي كنند ولي بينشي به شما نمي دهند كه بتواند در شما يك گوتام بودا بيافريند. معني واقعي واژه‌ي تعليم و تربيت، "بيرون آوردن" to draw out است.
    ولي تنها كاري كه اين "تعليم و تربيت" شما انجام مي دهد، "تحميل از بيرون" force in است! دانش وام گرفته شده، از بيرون به ذهن كودكان بيگناه تحميل مي گردد.
    در نگرش من، تعليم و تربيت چيزي جز شكلي ديگر از مراقبه meditation نيست.
    تمام آنچه كه معمولاً به نام تعليم و تربيت رواج دارد، در مرتبه ي دوم قرار دارد.
    بايد به مراقبه اولويت داده شود __ تعليم و تربيت درون. تا زماني كه با خويشتن آشنا نگردي، تمام دانشت بيهوده است.
    بنابراين، من مراقبه را پيش از تعليم و تربيت قرار مي دهم. آموزش موضوعات درسي،
    امري پيش پا افتاده است: جغرافيا، تاريخ رياضيات. تاجايي كه به دنيا معمولي ربط دارد،
    اين ها خوب است، ولي در مورد درون انسان، فايده ندارند. تو به انباشتن مدارج و مدارك ادامه مي دهي و در درون تهي مي ماني. مدارك تو مي توانند ديگران را گول بزنند،
    حتي شايد خودت را هم بفريبند، ولي نمي تواني سرور و شادماني، سكوت و مهربانی يك
    گوتام بودا را داشته باشي.
    رنــج قفـــس به کنــار ،آنــچه عقاب را پیر میکند پرواز زاغ بی ســـر وپاست.

  10. 2 نفر از elMirA برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  11. #16
    همکار سابق انجمن موبایل
    16,700 امتیاز ، سطح 31
    25% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 750
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassVeteranTagger First Class
    نماد hoshdar
    تاريخ عضويت
    May 2008
    پست
    1,500
    گيپا
    206,445
    پس انداز
    216
    امتیاز
    16,700
    سطح
    31
    تشكرها
    471
    965 بار در 589 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    فقط دو درصد مردمان هند را مي توان غني خواند و اين دو درصد، نود و هشت در صد بقيه را فقير نگه مي دارند. باور نخواهيد كرد، ولي نيمي از ثروت هندوستان در بمبئي است.

    فقط يك شهر و نيمي از ثروت؟ و تمام كشور __ شبه قاره اي با تقريباً نهصد ميليون نفر __ نيمي ديگر را دارند! به نظر مي رسد كه ما چنان به اين شيوه خو گرفته ايم كه پذيرفته ايم كه كساني كه ثروتمند هستند به سبب اعمال خير گذشته شان بوده است.
    من مايلم تمام اين آرمان را نابود سازم.

    مسلم است كه به تعليم و تربيت نياز است، ولي پيش از تعليم و تربيت، مراقبه مورد نياز است. هركس كه فارغ التحصيل مي شود __ چه مهندس يا پزشك يا استاد __ تا آزموني در مراقبه را نگذراند نبايد به او مدرك تحصيلي داد. هر دانشگاه و هر دانشكده بايد براي دانشجويان كلاس هاي مراقبه داشته باشند __ و براي مردمان بيرون نيز: شايد آنان در جواني قادر به ‌آموختن مراقبه نبوده اند، ولي اينك مي توانند آموزش ببينند.

    تعليم و تربيت پديده اي گسترده است. هر بيمارستان بايد بخشي داشته باشد براي كساني كه در شرف مرگ هستند تا در آنجا پيش از مرگ، دوره هاي مراقبه داشته باشد __ درست مانند مردماني كه زندگي خواهند كرد....وقتي امتحانات دانشگاه را گذراندند، بايد مراقبه را بياموزند __ چگونه رقصان و شادمان زندگي كنند، به زيبايي، بدون طمع، بدون حسادت، بدون خشم، بدون نفرت.

    آنگاه نقطه اي ديگر مي رسد، زماني كه شخص مي خواهد بميرد. زماني كه پزشكان تشخيص دهند كه فقط چند ماه فرصت هست. چگونه به او مراقبه آموخته شود، به عنوان آمادگي براي سفر بي پاياني كه در پيش دارد. پيش از اينكه بدن را ترك كند، او بايد درك كند، تجربه كند كه او اين بدن نيست. آنگاه مي تواند با سرخوشي بميرد.

    زندگي كردن با سرخوشي ، و مردن با سرخوشي __ اگر بتوانيم چنين محيطي بيافرينيم،
    من اين را بزرگترين خيرات مي خوانم.

    و اين كاري است كه ما در اينجا مي كنيم. چه دولت اين را بپذيرد و چه نه، اهميت ندارد،
    چه قانون اساسي بطور سطحي بگويد..... بايد عوض شود.
    ما فقط بايد مردماني را خلق كنيم كه نمونه و شاهد زنده ي تعليم و تربيت درست باشند.
    تعليم و تربيت وقتي كامل است كه هم دروني باشد و هم بيروني. ما بايد مردماني خلق كنيم كه بتوانند تمام اين ساختار استثماري را با عشق و مهرباني به روشي مردمسالارانه عوض كنند. نيازي به هيچ خشونت نيست. فقرا فقط بايد آگاه شوند: زمانش براي شما فرارسيده كه بيدار شويد، همه چيز به شما تعلق دارد.



    باگوان عزيز:

    در اين يك سال گذشته، من ماه ها از شما دور بوده ام و در دنيا زندگي مي كرده ام.
    آموختم كه شما و پيام شما چگونه برايم يك تجربه ي همه روزه مي شويد،

    مستقل از زمان و فاصله.

    به نوعي عجيب، زندگي شما زندگي من شده است و زندگي من زندگي شما.

    بودن در نزديكي شما بسيار لذيذ است.

    وقتي صحبت از ترك ما مي كنيد، باوجودي كه اشكم به در مي آيد،
    مي دانم كه كارتان را خوب انجام داده ايد.
    نگرش شما، پس از بازگشت بدنتان به زمين، بسيار طولاني زندگي خواهد كرد.
    پرسشي ندارم، فقط يك سپاسگزاري براي تلاش هاي بسيار شما براي بيداركردن ما.

    ضمناً: لطفاً به ناخداي كشتي تان بفرماييد تا قدري بيشتر در اطراف سير كند.
    او چنان زياد شکیبا بوده كه چند سال ديگر تفاوت زيادي نخواهد داشت.

    ضمناً، ضمناً : پرسش من اين است:
    آيا با اين ميل كه مي خواهم شما قدري بيشتر بمانيد، خودخواه هستم؟



    دواگيت Devageet، اين ابداً خودخواهي نيست كه بخواهي من قدري بيشتر اينجا باشم.
    اين يك اشتياق ساده است، زیرا كه سفر تو هنوز كامل نشده است. تو وارد طريق شده اي و خوب رشد مي كني، ولي هنوز به باغبان نياز داري تا از تو مراقبت كند.

    و نگران ناخداي كشتي من نباش، زيرا او خادم من نيست: او نيز مريد من است. او خودش ميل دارد تا من قدري بيشتر در اينجا باشم. و مشكلي وجود ندارد. اگر به من نياز داري، من تا زماني كه نياز تو برطرف شود اينجا خواهم بود. و حتي اگر هم بروم، اگر عشق تو
    به‌ قدركافي عميق باشد، من براي تو حاضر خواهم بود: هرگاه كه چشمانت را ببندي،
    مرا خواهي يافت كه با ضربان قلبت مي تپم.

    من بذر را كاشته ام. تنها سوال اين است كه بهار كي فرا مي رسد __ و بهار هميشه فرامي ‌رسد. فقط باز بمان و در دسترس. من اينجا خواهم بود تا به تو ياري دهم.

    اگر در بدن نباشم، بازهم مي توانم اينجا باشم تا به تو كمك كنم. درواقع، زماني كه از بدن
    رها باشم، بيشتر مي توانم به شما كمك كنم. آنگاه آگاهي من در همه جا منتشر خواهد بود.

    آنان كه عاشق من بوده اند __ آنان بخشي از من خواهند شد. آنان از هم اينك شروع به ‌ذوب‌شدن و حل شدن در من كرده اند. بنابراين تنها سوالي كه بايد براي تو مهم باشد
    اين است: مانع روند محلول شدن و ذوب شدن خودت نشو. چه من در بدن باشم و چه نه،
    تو نبايد در انتظار فرداها باشي. آن روز، امروز است. وقتش همين لحظه است.

    و اين قول من است: من سعي مي كنم تا حد ممكن بيشتر در اين ساحل بمانم. و حتي وقتي
    كه كشتي‌ ام رفته باشد، هرگاه كه اشك هاي تو مرا بخواند، يا خنده ات، من با تو خواهم بود.
    و هرگاه كه تو برقصي و بخواني، سايه ام را خواهي يافت كه هميشه آنجاست.

    دلم از اشک گرفته دلم از شب از همه تیرگی وهراس مرگ
    دلم از خودم گرفته که شدم نغمه سرای دل غمگین زمان

  12. کاربرانی که برای این مطلب مفید از hoshdar تشکر کرده اند:


  13. #17
    مدیـریـــت کـل انجمنهــا
    48,987 امتیاز ، سطح 54
    8% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,663
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album picturesTagger First Class
    جایزه ها:
    Arm of Law
    نماد elMirA
    تاريخ عضويت
    Nov 2007
    محل سکونت
    باران
    پست
    3,682
    گيپا
    2,055,495
    پس انداز
    10
    امتیاز
    48,987
    سطح
    54
    تشكرها
    2,901
    3,869 بار در 2,048 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    رهاساختن: شفاي مرض «شدن»


    پرسش سوم

    باگوان عزيز: چرا من احساس مي كنم كه شكست خورده ام؟ آيا به اين سبب است كه هنوز اشتياق كامل بودن، ابرانسان بودن و ويژه بودن را دارم؟


    سورابي Surabhi، پاسخي كه به سوراج پراكاش دادم، پاسخ تو نيز هست.
    فقط آناني كه مي خواهند كسي باشند و به جايي برسند، هستند كه مي بايد اندوه شكست را رنج ببرند. ولي انساني كه هرگز نمي خواهد كسي باشد و هرگز مايل نيست به جايي برود
    نمي تواند از شكست خوردن رنج ببرد. او هميشه موفق است، درست مثل من!
    از همان ابتداي كودكي، والدينم، كساني كه مرا مي شناختند، همسايه ها، آموزگاران و همگي مي گفتند، "تو كاملاً موجودي بي فايده خواهي شد' به هيچ دردي نخواهي خورد."
    من به آنان مي گفتم، "اگر تقدير من چنين است، كاملاً خوشحال هستم. چرا بايد بكوشم تا كس ديگري باشم؟ كاملاً به درد نخور؟ عالي است! موجودي بي فايده؟ من هيچ اشكالي در اين نمي بينم!"
    و آنان مي گفتند، "آيا تو هرگز مي تواني منطقي صحبت كني؟"
    مي گفتم،"منطق من اين است: هر اتفاقي بيفتد، من موفق خواهم بود. زيرا من معيار تعيين نكرده ام كه بايد چنين شود، و تنها در اينصورت است كه موفق خواهم بود.
    درست عكس آن صادق است: من موفق هستم. هرچه پيش آيد اهميتي ندارد' توفيق من قطعي است."
    يكي از استادهاي من خيلي مرا دوست داشت و چنان نگران من بود كه مي گفت، "تو
    مي تواني با دست چپت دانشگاه را سردست بلند كني' ولي رفتارت چنان است كه اگر با درجه ي سوم هم قبول شوي، يك معجزه است__ زيرا من هرگز نديده ام كه تو يك كتاب درسي بخواني." او عادت داشت به خوابگاه بيايد و بازرسي كند.
    او هرگز يك كتاب درسي در اتاق من پيدا نمي كرد. من هرگز يكي از آن كتاب ها را نخريدم.
    او مي گفت ،" وقتي استادها درس مي دهند تو در خواب هستي. و استادها مزاحم خواب تو نمي شوند زيرا وقتي كه بيدار هستي با آنان بحث مي كني. بهتر اين است كه خواب باشي تا اينكه اخلال كني!"
    او خيلي نگران من بود: شايد به سالن امتحانات بروم و شايد هم نروم. درست پيش از امتحانات فوق ليسانسم، يك روز عصر به ديدارم آمد و گفت: "يك قول به من بده."
    گفتم، " مي توانم قولي بدهم. ولي دروغ مي گويم. پس فايده اي ندارد."
    او گفت، " تو دروغ هم مي گويي؟"
    گفتم، "آري، دروغ هم مي گويم' هر چه منظور مرا برآورده كند انجامش مي دهم. تو قول مي خواهي؟ من قول مي دهم. اگر ديگري هم بيايد و قولي بخواهد، به او نيز قول مي دهم."
    گفت، "اين يعني كه تو مرا شكنجه مي دهي. فردا صبح ساعت هفت آماده باش' من مي آيم و تو را به سالن امتحانات مي برم ___ هر روز!"

    و اين واقعاً براي او يك شكنجه بود، زيرا او دائم الخمر بود، يك انسان بسيار خوب. او هرگز عادت نداشت پيش از ساعت يك بعداز ظهر بيدار شود. حالا بيدار شدن ساعت شش و
    آماده شدن .. و او شايد يكي از قديمي ترين مدل هاي ماشين را داشت __ مدت ها طول
    مي كشيد تا روشن شود. تمام همسايه ها عادت داشتند آن را هل بدهند!
    ولي با تمام اين مشكلات، او دقيقاً ساعت هفت ظاهر مي شد. و مرا مي ديد كه خواب بودم و بيدارم مي كرد و مي گفت ،"اين خيلي زياد است. من هيچوقت قبل از ساعت يك بيدار
    نمي شوم و حالا ساعت شش بيدار شده ام.
    و تو ماشين مرا مي شناسي: از من تنبل تر است. و حالا تو در خواب هستي؟"
    گفتم، "وقتي گفتي كه مي آيي من خيالم راحت بود كه مي آيي. پس چرا زودتر بيدار شوم؟
    هروقت بيايي از تخت بيرون مي آيم و سوار ماشين مي شوم."
    گفت، "آيا حمام نمي گيري؟"
    گفتم، " اين چيزها همه اش بعد از امتحان."
    گفت ، "هيچ آمادگي لازم نداري؟"

    گفتم، "چه كسي زحمت آماده شدن به خودش مي دهد؟"

    در راه، او همه گونه سفارشي مي كرد كه چطور امتحان بدهم و زودتر از وقت بيرون نيايم.
    او به مامور مسئول امتحانات گفت، "نگذار او تا سه ساعت از سالن بيرون برود." زيرا او نگران بود كه وقتي آنجا را ترك كند، من دوباره به رختخوابم بازگردم!
    ممتحن نزد من آمد و گفت، "يادت باشد: نيازي نيست تا عجله كني.
    سر فرصت پاسخ بده. تا سه ساعت نمي تواني از اينجا بيرون بروي. استاد تو به من دستور داده و من به آن پيرمرد احترام مي گذارم."
    گفتم، "اين عجيب است." سپس ورقه را ظرف دو ساعت يا يكساعت و نيم تمام كردم و به ممتحن گفتم، "مي تواني ببيني كه من به تمام پرسش ها پاسخ داده ام. حالا بگذار بروم زيرا هنوز حمام هم نگرفته ام و لباس هايم را عوض نكرده ام. مستقيماً از رختخواب
    به اينجا آمده ام."
    او گفت، "مستقيم از رختخواب؟ ولي چه كسي تو را وادار كرد چنين كني؟"
    گفتم، "همان استادي كه تو را وادار كرد! من عليه تو چيزي به او نمي گويم. هيچكس ملتفت نمي شود. همه درگير اوراق خودشان هستند."
    او گفت، "اگر اوضاع چنين است مي تواني بروي. ولي آيا به تمام پرسش ها پاسخ داده اي؟"
    او ديد كه من جواب نوشته ام ولي نگاهي كرد و گفت، "عجيب است. در امتحان فوق ليسانس پاسخ تو به پرسش فقط يك صفحه است، نيم صفحه است. آيا اميد داري كه قبول شوي؟"
    گفتم،" من هرگز اميدي به هيچ چيز ندارم. من از همين مقدار لذت بردم. بيش از اين ... من هرگز كاري را كه از آن لذت نبرم انجام نمي دهم."
    و از روي تصادف چنين شد كه ورقه ي امتحان من براي تصحيح به دست پروفسور رانادRanade از دانشگاه الله آباد ___ كه شهرت جهاني دارد __ افتاد. بنابراين استاد من كاملاً ديوانه شده بود. او گفت، "اول اينكه من فكر نمي كنم با نمره ي درجه سوم هم قبول شوي __ درحالي كه شايستگي اين را داري كه شاگرد اول تمام دانشگاه شوي' ولي اينك ورقه ات در دست مردي خطرناك افتاده است. او در تمام عمرش به كسي نمره ي درجه يك نداده است. اينك او بازنشسته شده ولي بااين حال اوراق را براي تصحيح قبول مي كند.
    كارتو تمام است!"
    گفتم، "نگران نباش. سبب خوشحالي من است: يك سال ديگر با تو خواهم ماند."
    گفت، "حرف هاي بي معني نزن."
    گفتم، " بي معني نيست. تو فرصتي ديگر خواهي داشت تا مرا به سالن امتحانات ببري و مرا عذاب بدهي. بايد خوشحال باشي."
    ولي چيزهاي عجيب اتفاق مي افتند: راناد به من نمره 99 داد همراه با يك يادداشت ويژه كه: "مي خواستم صد بدهم، ولي شايد قدري متعصبانه به نظر برسد. دليلي كه نمره 99 را
    مي دهم __ كه براي نخستين بار است ­__ اين است كه من هميشه مي خواستم پاسخ ها مربوط و درست باشند و كوتاه. و من هرگز كسي را نديده بودم كه يك پرسش كامل را فقط با يك پاراگراف پاسخ بدهد. من عاشق اين پسر شدم!"
    او اين يادداشت را براي معاون دانشگاه نوشت و اضافه كرده بود: " از جانب من به اين پسر بگوييد كه اين نخستين بار در عمرم است كه نمره ي درجه يك به كسي مي دهم."
    من شاگرد اول دانشگاه شدم. استاد من __كه بسيار نگران بود __ اينك باورش نمي شد. وقتي كه نتايج را اعلام كردند از من پرسيد، "موضوع چيست؟ بايد اشتباهي رخ داده باشد. تو شاگرد اول دانشگاه شدي؟ به اتاق معاون دانشگاه برو و تحقيق كن. حتماً اشتباهي رخ
    داده است."
    گفتم، "ناراحت نباش. اگر هم اشتباهي رخ داده باشد، بازهم كاملاً خوب است!"
    ولي او چنان مضطرب بود كه من مجبور شدم ماشين او را هل بدهم و روشن كنم و او را نزد معاون دانشگاه ببرم. او تا وقتي كه آن يادداشت را نديد باورش نمي شد.
    وقتي از اتاق بيرون آمديم سراپاي مرا ورانداز كرد و گفت، "اين عجيب ترين چيزي است كه من در تمام عمرم ديده ام: كه تو بدون هيچ آمادگي از رختخواب بيرون بيايي و شاگرد اول شوي. براي نخستين بار به خدا ايمان آوردم زيرا تو خودت نمي توانستي ترتيبش را بدهي. خدا بايد پشتيبانت بوده باشد."
    گفتم، "اين مطلقاً روشن است. براي همين بود كه من آنقدر آسوده بودم. تو بي جهت نگران بودي. خداوند همانطور پشت من است كه من پشت ماشين تو هستم و آن را هل مي دهم تا روشن شود! او هم مرا روشن مي كند و وقتي من روشن شوم همه چيز به خوبي پيش
    مي رود!"
    سورابي ، در زندگي شكستي وجود ندارد. همه اش بستگي به اين دارد كه امور را چگونه ببيني. اگر خواسته هاي فراوان داشته باشي __ بخواهي خيلي بالا بروي و نتواني ___ آنوقت شكست و ناكامي وجود دارد. ولي اگر هيچ خواسته اي نداشته باشي و همانطوري كه هستي كاملاً شاد باشي' زندگي يك پيروزي لحظه به لحظه است.
    رنــج قفـــس به کنــار ،آنــچه عقاب را پیر میکند پرواز زاغ بی ســـر وپاست.

  14. کاربرانی که برای این مطلب مفید از elMirA تشکر کرده اند:


  15. #18
    مدیـریـــت کـل انجمنهــا
    48,987 امتیاز ، سطح 54
    8% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,663
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album picturesTagger First Class
    جایزه ها:
    Arm of Law
    نماد elMirA
    تاريخ عضويت
    Nov 2007
    محل سکونت
    باران
    پست
    3,682
    گيپا
    2,055,495
    پس انداز
    10
    امتیاز
    48,987
    سطح
    54
    تشكرها
    2,901
    3,869 بار در 2,048 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    رهاساختن: شفاي مرض «شدن»


    آنگاه تضاد بسيار آسان است: مي تواني در ذهنت به جدل كردن ادامه بدهي:
    "چگونه زوربا و بودا مي توانند يكي شوند؟ اين دو باهم مخالف اند و دشمن' هماهنگي ناممكن است." آري، وحدت اين دو در ذهن ممكن نيست. براي همين است كه من پيوسته به شما
    مي گويم به وراي ذهن برويد. جايي كه اين وحدت نه تنها ممكن است' بلكه پيشاپيش وجود دارد.
    در وراي ذهن، زوربا همان بودا هست : خطي آن دو را از هم جدا نكرده است. زماني كه بودا فرا برسد، هر آنچه كه در زوربا زيباست حتي زيباتر مي شود' همه چيز هزاران بار
    باشكوه تر مي شود. و هر آنچه كه در زوربا زشت است، همچون تاريكي ناپديد مي گردد.
    آنچه كه قابل جذب باشد جذب مي شود و آنچه كه لياقت جذب شدن ندارد، ازبين خواهد رفت.
    ولي از اين مفهوم يك مشكل ذهني نساز.
    رويكرد من يك رويكرد ذهني نيست' رويكرد مراقبه است' رويكردي وجودين existential.
    زوربا عاشق آواز خواندن ، موسيقي نواختن و رقصيدن است.
    بودا آن را تكميل مي سازد، مطلق مي سازد. حتي سكوت نيز يك آواز مي گردد' حتي
    سنگ ها نيز تبديل به موعظه مي شوند و هرچه را كه لمس كني به آلت موسيقي بدل
    مي گردد. زيرا اينك دست هاي تو حامل آن جادوي هستي اند ' اينك دست هاي تو وقار، زيبايي و شعر در خود دارند.
    زندگي تو ديگر جنگي بين زوربا و بودا نخواهد بود' بلكه يك رابطه ي عاشقانه خواهد بود __ چنان ژرف كه عاشق و معشوق در يكديگر ذوب شده و هرگز از هم جدا نخواهند شد.
    آن وحدت، آن هماهنگي و يگانگي ابدي خواهد بود.

    ولي از ذهن پرهيز كن.
    ذهن فقط نزاع را مي شناسد. حتي وقتي هم كه نزاعي نيست، ذهن آن را مي سازد' حتي وقتي كه مشكلي هم نيست، ذهن آن را مي آفريند.
    ذهن بدون مشكلات قادر به زيستن نيست' مشكلات، خوراك ذهن هستند. وقتي كه تضاد، ناهماهنگي و جنگ باشد' ذهن كاملاً راحت است و احساس دروطن بودن دارد. وقتي كه سكوت و هماهنگي باشد' ذهن شروع به ترسيدن مي كند زيرا هماهنگي، سكوت و آرامش براي ذهن چيزي جز مرگ نيستند.
    بنابراين فقط مشكلت را از ذهن جابه جا كن. شروع كن به زندگي كردن.
    و در بودن با من، اين كاري آسان است.
    هرگز در تاريخ به اين سادگي نبوده است، زيرا من به شما نمي گويم كه زوربا را طرد كنيد.
    من مي گويم كه زوربا را تا بيشترين حد ممكن زندگي كنيد.
    چيزي براي ترسيدن از آن وجود ندارد. فقط يك چيز را اضافه كنيد و آن، مراقبه است.
    مراقبه پلي است بين زوربا و بودا. زماني كه آن پل تكميل شد و بودا نازل شد' تغييري عظيم در زورباي تو پديد خواهد آمد ___ هرچه كه زشت است ازبين رفته و هرآنچه كه زيباست با شكوه تمام خواهد درخشيد.
    آن زوربا چيزي از دست نخواهد داد. بدون بودا، زوربا فقط موجودي پيش پاافتاده است.
    بدون زوربا، بودا ريشه اي ندارد: فقط گل هايي دارد. ولي گل ها چه مدت بدون ريشه
    مي توانند زندگي كنند؟
    ريشه ها زشت هستند، براي همين است كه در زير زمين باقي مي مانند ___ ولي منبع حيات و عصاره ي زندگي هستند.
    آن گل هاي زيبا، بدون آن ريشه هاي زشت زير زمين نمي توانند وجود داشته باشند'
    آن ريشه ها پيوسته گل ها را تغذيه مي كنند و به گل ها حيات مي بخشند.
    و اين معجزه اي است كه در همه جا رخ مي دهد. ولي ما چنان نابيناييم كه نمي توانيم ببينيم.
    وقتي يك گل سرخ را مي بيني' نمي تواني ببيني كه تمامي فلسفه ي زندگي در آن گل سرخ پنهان است __ نه برگ ها سرخ هستند و نه خارها و نه ريشه ها. ولي بااين وجود از اينهمه سبزينگي يك گل سرخ زيبا بيرون مي آيد. اين گل سرخ توسط همه چيز تغذيه مي شود:
    ريشه ها، برگ ها ___ زيرا برگ ها پيوسته تنفس مي كنند' وگرنه گل سرخ خواهد مرد.
    شاخه ها پيوسته درحال معجزه كردن هستند ___آب و شيره ي حياتي را از زير زمين و برخلاف نيروي جاذبه ي زمين به سمت بالا مي آورند. و هيچ سيستم پمپ زدن هم وجود ندارد. دانشمندان در ابتدا در عجب بودند كه چگونه درختاني به بلنداي پنجاه متر مي توانند برگ هاي خودشان را سبز نگه دارند ___ سبز براق، در آن بلنداي پنجاه متري __
    آب برخلاف نيروي جاذبه ي زمين به آن بلندا مي رسيد.
    معجزات در همه جا هستند' انسان فقط به قلبي حساس نياز دارد' به چشماني پذيرنده،
    و خواهي ديد كه روح و ماده باهم در همه جا رقصان هستند.
    زوربا و بودا هرگز از هم جدا نيستند. فقط يك امكان وجود دارد: بودا مي تواند خفته باشد، آنگاه زوربا بايد يك زندگي پيش پا افتاده را زندگي كند. يا اينكه، تحت نفوذ احمقانه ي گذشته، مي تواني بدنت را طرد كني و نسبت به بدن مخرب شوي و سعي كني به چيزي ناممكن
    دست بيابي: بدون اينكه با زوربا كاري داشته باشي، همچون بودا زندگي كني.
    هزاران قديس چنين كرده اند ولي نمي بيني كه در زندگي آنان گل هاي سرخي شكفته شده باشند' در زندگي آنان سبزينگي جهان هستي پيدا نيست' در زندگي شان اثري از آواز و رقص نخواهي يافت.
    آنان تقريباً مردگاني زنده بيش نيستند. من با تمامي گذشته مي جنگم.
    من مي خواهم شما هم زوربا و هم بودا باشيد' باهم. آنگاه هرچه كه در زوربا زشت است به خودي خود ازبين خواهد رفت ___ نيازي نيست كه تو آن را ترك كني. و هر آنچه كه زيباست در يك آگاهي جديد ، در يك هشياري تازه جذب خواهد شد.
    ولي از اين يك مشكل ذهني نساز.
    رنــج قفـــس به کنــار ،آنــچه عقاب را پیر میکند پرواز زاغ بی ســـر وپاست.

  16. کاربرانی که برای این مطلب مفید از elMirA تشکر کرده اند:


  17. #19
    مدیـریـــت کـل انجمنهــا
    48,987 امتیاز ، سطح 54
    8% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,663
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album picturesTagger First Class
    جایزه ها:
    Arm of Law
    نماد elMirA
    تاريخ عضويت
    Nov 2007
    محل سکونت
    باران
    پست
    3,682
    گيپا
    2,055,495
    پس انداز
    10
    امتیاز
    48,987
    سطح
    54
    تشكرها
    2,901
    3,869 بار در 2,048 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    باگوان عزیز


    درونم چنان تنشی هست که قلبم را نابود می کند. سال هاست که این را می دانم و همیشه

    از نگاه کردن به آن پرهیز کرده ام. وقتی در برابر شما می نشینم آن را احساس می کنم
    و این مانع ذوب شدنم در شما می گردد. در این حوزه ی بودا از آن استفاده می کنم تا تنها، دورازدسترس و مغرور بمانم و نسبت به دیگران داوری کنم.
    نگران آزادی زنی که دوست دارم نیستم، بلکه فقط زمانی آسوده ام که بر او مسلط باشم.
    در کارم طالب موفقیت و تحسین هستم و از یاد می برم


    تا از فرصتی که به من داده شده شاکر باشم.


    باگوان، می ترسم که یک روز بیدار شوم، فقط برای اینکه ببینم خیلی دیر شده است


    و شما را از کف داده ام و این فرصتی را که شما به ما و من داده اید از دست داده ام.


    آری مرشد عزیز و شیرینم، سوال دیگری ندارم __ فقط این نیاز عظیم برای افشاکردن خویش در پای تو و درخواست کلام الهی و راهنمایی و نورت.


    درد زیادی هست باگوان، و همچنین عشقی زیاد.


    پراشانتامPrashantam ، تمام مشکل تو اراده برای قدرتwill-to-power است.
    در کارت می خواهی قدرتمند باشی. تو یک درمانگر هستی؛ در گروه درمانی خودت مایلی قدرتمند باشی. حتی اگر عشق بورزی، می خواهی بر زنی که دوستش داری سلطه داشته باشی. این تنش تو، مشکل تو، اگر به یک نکته تقلیل بیابد، همان اراده برای کسب قدرت است.
    خوب است که آن را افشا کردی، زیرا هر زخمی که باز شود، شروع به خوب شدن می کند. اگر آن را درک کنی __ که مشکل تو اراده برای قدرت است __ آنوقت چیزی وجود ندارد که نگرانش باشی. آنوقت باید به درونش نظر کنی __ که چرا این اراده برای قدرت از اول برخاسته است؟ این از عقده ی حقارت برمی خیزد. می بایستی همیشه خودت را با دیگران مقایسه کرده باشی: کسی برتر است و من کهتر.
    در طول قرون آموزش چنین بوده است: که مردمان فرادست وجود دارند و مردمان فرودست؛ و تمام این آموزش یک دروغ است. فقط افراد منحصربه فرد وجود دارند __ هیچکس برتر یا کهتر نیست. نمی گویم که همه برابر هستند. پس بگذار بر این واقعیت تاکید کنم:
    من اعتقادی به برابری ندارم، منحصربه فردبودن را باور دارم. برابری مفهومی بسیار فقیر و گنگ است. "همه باهم برابر هستند" یک احساس مسطح بودن و بی مزگی می دهد.
    نه، گل مریم و گل سرخ و گل نیلوفر باهم برابر نیستند؛ طاووس ها و هدهدها نیز باهم برابر نیستند __ ولی تمامشان منحصربه فرد هستند.

    مردم با این فکر زندگی کرده اند که یا تمامشان باهم برابر هستند و یا نابرابر! من مفهومی تازه به شما می دهم. برابری، نابرابری __ هردو دو روی یک سکه هستند. این سکه را کاملاٌ دور بینداز. هر فرد شخصیتی منحصربه فرد از خودش دارد: او نه برتر از دیگری است
    و نه کهتر.

    تو مراقبه نکرده ای. این یکی از فجایعی است که برای تمام درمانگران رخ می دهد. چون در گروه های درمانی آنان یک مرشد-کوچولو mini-guru می شوند، فکر می کنند که نیازی
    به مراقبه کردن ندارند. آنان شروع می کنند به حل کردن مشکلات دیگران و ازیاد می برند که مشکلات خودشان در انتظار هستند تا حل بشوند. بنابراین شروع کن به مراقبه کردن؛
    شروع کن به هشیارشدن که تو یک موجود منحصربه فرد هستی، درست همانگونه که دیگران چنین هستند. و زمانی که این فکر منحصربه فردبودن در تو جا افتاد، این نگرش داوری کردن را رها خواهی کرد. چه چیز برای داوری وجود دارد؟ __ مردم منحصربه فرد هستند.

    فکر داوری کردن نسبت به دیگران بخشی از فلسفه ی قدیم بود که می گفت کسی برتر است و دیگری کهتراست: کسی قدیس است و دیگری گناهکار. آنوقت یقیناٌ مسئله ی قضاوت کردن پیش می آمد: برای اینکه کسی را قدیس بخوانی باید قضاوت کنی؛ وقتی کسی را گناهکار
    می خوانی باید قضاوت کرده باشی. و این داوری کردن فقط مختص دیگران نخواهد بود،
    در مورد خودت نیز خواهد بود.

    وقتی قدیسی را می بینی، خودت را داوری می کنی: "من خیلی پایین تر هستم." و وقتی کسی احساس کهتری کند، می خواهد که قوی شود، تا به خودش و به دنیا اثبات کند که "من حقیر نیستم." با مفهوم منحصربه فردبودن تمام داوری ها ازبین می روند.
    به یاد قصاب خیلی مشهوری افتادم. شهرت او در این بود که برای بیست سال متوالی حیوانات را برای پادشاه چین قصابی می کرد، ولی هرگز ابزار کارش را تغییر نداده بود. سلاح های او حتی پس از بیست سال کار مداوم، مانند روز اول تازه و نو مانده بودند. پادشاه پیر شده بود و قصاب هم پیر شده بود....
    یک روز پادشاه در باغ قدم می زد. به مکان آن قصاب نزدیک شد و ابزارهای کارش را دید که بسیار تازه و نو در آنجا برق می زنند. از او پرسید، "چطوری ترتیب داده ای؟ تو آن ها را عوض نکرده ای، حتی آن ها را برق نینداخته ای؟"
    قصاب گفت، "نیازی نیست __ زیرا وقتی حیوانی را تکه تکه می کنم، برای من یک مراقبه است. من مرید مرشدی هستم و از او سوال کرده بودم، <آیا باید حرفه ی قصابی را رها کنم؟> او گفته بود، <چرا؟ کس دیگری آن را انجام خواهد داد و هیچکس بهتر از تو انجام
    نمی دهد، پس ادامه بده.>

    "من حیرت کرده بودم که مرشدی که نیازاری non-violence را آموزش می دهد مرا از ماندن در این حرفه منع نکرده است و برعکس به من می گوید که به قصابی ادامه بدهم. ولی او به من گفت، <تو موجودی نادر و منحصربه فردهستی: ادامه بده ولی از این کار یک مراقبه بساز. قبل از اینکه حیوانی را بکشی، به او بگو، برادر!.. وقتی او را می کشی پر از احترام و حرمت باش. از روی بی رحمی نکش؛ وقار داشته باش.>
    " و به سبب آموزش های او __ وقار و مراقبه گونگی و احترام برای زندگی __ حیوانی که کشته می شود تقلا نمی کند، نمی جنگد و سعی نمی کند تا فرار کند. او بدون هیچگونه اصطکاک به تیغ های من اجازه می دهد تا کار کنند. برای همین است که این تیغ های من مانند روز اولشان نو و براق مانده اند. من کشتار می کنم ولی با قلب و با عشق."
    قصاب های دیگری هم در آن کاخ بودند و نمی توانستند باور کنند که او چگونه موفق به این کار شده است. آنان می دیدند که او نخست حیوان را درآغوش می گیرد و می بوسد و با او حرف می زند و به او می گوید، "حتی اگر من هم تو را نکشم، دیگری تو را خواهد کشت. بهتر این است که من تو را سر ببرم، زیرا با حرمتی عمیق و عشق و محبتی ژرف چنین خواهم کرد: پس جنگی بین ما وجود نخواهد داشت. اجازه بده، تا که آزار نبینی. سعی نکن فرار کنی."
    این قصاب ساده بعدها مرشد بزرگی شد. او عادت داشت به مردم بگوید، "من چیز زیادی
    نمی دانم. آنچه می دانم این است که اگر حتی یک حیوان را دوست داشته باشید، او درک
    می کند و حتی آماده است با خوشحالی در دستان شما کشته شود __ چون او را دوست دارید."

    او از مرشد خودش پرسیده بود، "آیا مرا قضاوت نمی کنی که کاری گناه آلود انجام می دهم؟"
    مرشد گفته بود، "آنان که داوری می کنند زندگی را درک نمی کنند. کسی باید قصاب باشد؛ کسی باید هیزم شکن باشد، کسی باید دزد باشد __ زیرا مردم به انباشتن پول ادامه می دهند."
    یک دزد چیزی نیست جز یک سوسیالیست عملگرا!
    ادارک عمیق سبب نگرش بدون قضاوت شما می شود: آنگاه کسی گناهکار نیست و کسی قدیس نیست. آنگاه تمام نکته این است: اگر یک گناهکار هستی، تا حد ممکن، به تمامی و
    شدت هرچه بیشتر گنهکار باش __ زیرا آنچه نهایتاٌ مهم است تمامیت و شدت است. اگر یک قدیس هستی، نیمه دل نباش: به شدت و در تمامیت وجودت یک قدیس باش، زیرا در نهایت، همین به حساب می آید: نه اینکه چه می کنی، بلکه چگونه انجامش می دهی:
    با مراقبه گونه بودن و در سکوت.

    پراشانتام ، نیازی نیست که نگران باشی که روزی بیدار شوی و ببینی که خیلی دیر شده است. هرگز خیلی دیر نیست. حتی اگر در آخرین نفس زندگی این را دربیابی همین کافی است. یک لحظه ی کوتاه از ادراک، وزین تر از یک عمر سوءتفاهم است: یک لحظه از ادراک،
    یک عمر سوءتفاهم را پاک می کند __ پس هرگز دیر نیست.

    و نگران این نباش که روزی احساس کنی مرا از کف داده ای. نمی توانی مرا از کف بدهی __ هیچکس نمی تواند. زیرا من هیچ انتظاری از شما ندارم. من شما را همانگونه که هستید می پذیرم و همیشه شما را چنان که هستید خواهم پذیرفت. من هیچ قضاوتی ندارم، پس چگونه می توانی مرا از دست بدهی؟ ولی این چیزی است که شما در طول قرن ها توسط آن شرطی شده اید: پدر به پسر می گوید <مرا از دست نده> do not fail me ، مرشد به مرید می گوید <مرا ازدست نده> آنان انتظار دارند که شما نوعی مشخص باشید و باید حتماٌ موفق باشید.
    هرکاری که می کنی، با شدت انجامش بده. ولی نمی توانی مرا از دست بدهی زیرا من هیچ انتظاری ندارم؛ نمی توانید مرا ناکام کنید. من در طول سالیان بسیار با آدم های بسیاری کار کرده ام و سپس راه هایمان جدا شده است. من به آنان نمی گویم که به من خیانت کرده اند،
    فقط می گویم که راه هایمان ازهم جدا شده است __ زیرا مسئله ی خیانت درکار نیست.
    من هرگز درخواست وفادارماندن نکرده ام، پس چگونه می توانم بگویم که به من خیانت شده است؟ زندگی فقط ما را به نقطه ای آورده که نمی توانیم باهم باشیم.

    قلب من هنوز برای آنان که به راه خودشان رفته اند سرشار از محبت است . هرکجا که هستند، برکات من همچون سایه آنان را تعقیب خواهد کرد.
    رنــج قفـــس به کنــار ،آنــچه عقاب را پیر میکند پرواز زاغ بی ســـر وپاست.

  18. کاربرانی که برای این مطلب مفید از elMirA تشکر کرده اند:


  19. #20
    مدير بازنشسته
    15,776 امتیاز ، سطح 30
    33% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 674
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album picturesVeteranTagger First Class
    نماد voroojack
    تاريخ عضويت
    Dec 2007
    محل سکونت
    به هر آنکجا که باشد به جز این سرا سرایم
    پست
    1,217
    گيپا
    31,198
    پس انداز
    1,481
    امتیاز
    15,776
    سطح
    30
    تشكرها
    704
    852 بار در 529 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض درسهايي از اوشو

    آگهی تبلیغات




    زماني كه تسليم باشي؛ تمام هستي از تو حمايت ميكند.هيچ چيز با تو مخالف نخواهد بود. زيرا تو با هيچ چيز مخالف نيستي.

    خودت را بپذير؛ هر چه كه هستي. حتي اگر نقصي هم داري آن را بپذير. تنها آن هنگام قادري دست از جنگ با خودت برداري و آسوده باشي.

    زندگي يعني آموختن صلح. صلح با ديگران نه، با خودت.

    عشق يك تجربه هست ولي زبان بسيار مكار است. پس مراقب زبانت باش.

    سكوت را بر خودت تحميل نكن. هيچ چيز را بر خودت تحميل نكن. شادي كن؛ آواز بخوان. بگذار ذهنت خسته شود. آنگاه رفته رفته لحظات كوچكي از سكوت و آرامش واردت ميشود.

    توانايي عشق ورزيدن؛ بزرگترين هنر جهان است.

    اگر بتواني ديگري را همانطور كه هست؛ بپذيري و هنوز عاشقش باشي؛ عشق تو واقعي است.

    وقتي با عشق به ديگري بنگري؛ او والا ميگردد و منحصر به فرد.

    هر گاه عاشق باشي احساس عجز كامل ميكني. درد عشق هم همين است. زيرا تو ميخواهي هر كاري را براي معشوقت انجام دهي اما ميفهمي كه كاري از دستت بر نمي آيد. اما عشق يعني همين كه تمام فكرت؛ خدمت به ديگري باشد حتي اگر از عهده ات بر نيايد.

    تو نميتواني انساني را تصاحب كني. زيرا او يك شخص است. تصاحب فقط با اشياء ممكن است. اگر هنوز به دنبال تصاحبي؛ عشق تو شهوت است.

    اگر نتواني با معشوقت ساكت بماني؛ بدان كه هنوز عاشق نشده اي.

    تنها راه كسب عشق؛ از طريق همين عشق ميسر ميشود. هر چه بيشتر ايثار كني؛ بيشتر ميگيري.

    والاترين انسان كسي هست كه با عزمي شكست ناپذير؛ انتخاب كند.

    هر موجودي؛ يك سرود الهي است. بي همتا؛ منحصر به فرد؛ تكرار نشدني و غير قابل مقايسه.

    اگر بتواني تماماً و يك دل عشق بورزي؛ از عمق دلت؛ زندگي تو سرشار از شادي و احساس ميشود. نه تنها براي خودت بلكه براي ديگران هم. اصلاً تو براي دنيا بركت و نشاط خواهي شد.

    اگر عشقي احساس نميكني؛ تظاهر نكن. سعي نكن نمايش بدهي كه عاشقي. حتي اگر خشمگيني بگو كه خشمگين هستي و باش. ولي حقيقي باش.

    زندگي يك مسابقه و رقابت نيست .پس دليلي هم براي مقايسه خودت با ديگران وجود ندارد.

    هيچكس نميتواند تو را تغيير دهد. تنها خودت قادر به تغيير خودت هستي.

    اصيل بودن و واقعي بودن نهايت زيبايي است.

    اصيل بودن يعني واقعي بودن. خنده هايت، گريه هايت، نفرتت و عشقت و همه زندگيت بايد واقعي باشد تا اصيل باشي.

    آنان كه طمع كارند؛ براي پر كردن احساس تهي بودنشان بارها و وزنه ها را با خود حمل ميكنند.

    از اين پيروي كنيد تا انجمن ما در جهان تك باشه --->>

    من به آمار زمین مشکوکم
    اگر این سطح پر از آدمهاست،
    پس چرا این همه دلها تنهاست...؟!

+ پاسخ به مبحث
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرآخر

بازدید کنندگانی که از طریق جستجو کلمات ذیل به انجمنهای گیگاپارس آمده اند:

اندیشه های اوشو

اندیشه های اشو

نوشته های اشو

نوشته های اوشو

اشو: شور برای غیرممکن

دانلود کتاب گورجیف

سخنان اوشو در مورد عشقسخنان اشو در مورد عشقدانلود کتابهای گورجیفاوشودانلود کتاب های اوشودانلودکتاب گورجیفاندیشه اوشودانلود کتاب روح عصیانگرمراقبه های اشوانديشه هاي اشومتن های اشوگفته های اوشودانلود کتابهای اوشودانلود گفته های اوشوسخنان اوشو درباره عشقمتن های اوشودانلود کتاب مراقبه های اشو از قصابیگزیده ای از سخنان اشوماهاويرا
SEO Blog

اطلاعات این مبحث

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 1 کاربر در حال دیدن این مبحث می باشند، (0کاربر عضو و 1 کاربر مهمان)

تگهای این مبحث

قانون های ارسال نوشته

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts