+ پاسخ به مبحث
صفحه 1 از 2 12 آخرآخر
نمایش نتایج 1 تا 10 از 12

مبحث: داستانهای ترسناک

  1. #1
    کاربر ویژه گیگاپارس (VIP)
    30,036 امتیاز ، سطح 42
    28% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,014
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    VeteranTagger First Class25000 Experience Points1000 Experience Points
    نماد maryamm275
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست
    8,151
    گيپا
    232,137
    پس انداز
    0
    امتیاز
    30,036
    سطح
    42
    تشكرها
    18
    1,334 بار در 952 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض داستانهای ترسناک

    آگهی تبلیغات (برای حمایت از گیگاپارس)
    شبی در گورستان ۱
    زني با لباسي نيمه برهنه در داخل جنگلي تاريك و نمور با ترس
    و اضطراب مشغول دويدن بود
    از پشت سر صداي زوزه هاي وحشيانه يك هيولاي گرگ نما بگوش ميرسيد.
    دخترك چند متر بيشتر ندويده بود كه پايش به يك ريشه تنومند درخت گير كرد
    و به شدت زمين خورد ، از درد مثل مار بخودش ميپيچيد
    هيولاي گرگنما با حالتي پيروزمندانه غرش ميكرد و
    چنگالهاي تيزش رو بسمت دخترك برد كه
    يكدفعه تاريكي همه جا روگرفت،پسرك با حالتي شوك گونه از جا پريد
    و به صفحه خاموش تلويزيون نگاه انداخت...
    پدرش در حالي كه كنترل تلويزيون رو بصورت اشاره بسمتش گرفته بود
    گفت:‌مگه تو فردا نيايد بري مدرسه؟؟؟نصفه شبي نشستي فيلم ترسناك ميبيني ....
    بدو برو بخواب ببينم...عليرضا با حالتي شكست خورده از جا بلند شد و به اتاقش رفت..
    كنجكاوانه دلش ميخواست آخر فيلمو بدونه بسمت در رفت و از لاي در نگاهي به
    تلويزيون انداخت كه پدرش روبروش نشسته و مشغول پك زدن به سيگاري كه
    ميان دو انگشتش قرار داشت شده بود...
    صداي تلويزيون قطع و تصاوير زنهاي برهنه كه بدنهايشان رو به نمايش گذاشته بودند
    روي صفحه خودنمايي ميكرد....پدرش كه انگار شك كرده بود يك آن سرش رو برگردوند
    كه باعث شد خاكستر جمع شده از سر سيگار فرو بريزد...
    عليرضا با سرعت شيرجه زد روي تخت و تا زير گلو رفت زير پتو رفت...
    از شدت خواب آلودگي سريعا خوابش برد...صبح با صداي مادرش بيدار شد:
    وواااي ... پاشو پسر ساعت نه شده باز زنگ ساعتو بستي..
    اين بار اولي نبود كه عليرضا دير به مدرسه ميرفت...
    كلافه و سرگردان از جا بلند شد و صورتش رو شست و با سرعت برق لباس عوض كرد
    فاصله مدرسه تا خونه تنها دوتا كوچه بود...بدو بدو خودش رو به جلوي در رسوند
    عمو لطف الله سرايدار مدرسه جلوي در ايستاده و مشغول ور رفتن با تكه كاغذي
    كه در دستش بود شده بود...با ديدن عليرضا سري تكان داد
    و گفت:‌پسرجان باز دوباره خواب موندي كه!
    عليرضا با سرعت خودشو به ساختمان رسوند و
    از ترس مدير و ناظم مثل موش از گوشه ديوار
    سلانه سلانه رد شد..صداي ناظم بگوش ميرسيد كه مشغول
    صحبت كردن با تلفن بود: جونم علي جان
    ايشالا سفر حج ، بله ، از شما اراده از ما حركت ..قربان شما.....
    ... با گذشتن از مسير راهرو صداي ناظم ضعيف و ضعيفتر شد
    تا اينكه بالاخره به كلاس رسيد و وارد شد...
    همه بچه ها با ديدنش باهم زدند زير خنده و خانم نجفي معلمشون
    در حاليكه يك خطكش چوبي در دست داشت و روپوشش مثل هميشه گچي شده بود
    با تهديد گفت: متقي،ايندفعه چه عذري داري ؟!؟
    عليرضا سرش رو پايين انداخت و با حالتي مظلوم نماگونه گفت:
    خانوم،بخدا ساعتي كه كوك كردم خراب شده بود و...
    صداي خنده بچه ها بيشتر از قبل شد
    خانوم نجفي سري تكان داد و سپس به سمت ميزش رفت
    دفتر حضور و غياب رو باز كرد و يك ضربدر به پانزده ضبدري
    كه جلوي اسم عليرضا خورده بود
    اضافه كرد و گفت: دفعه پيش تعهد دادي...
    من ديگه نميتونم اين وضعو تحمل كنم بايد با آقاي ناظم
    صحبت كني..عليرضا دستش رو بحالت گريه جلوي چشمانش برد و گفت: خانوم توروخدا ببخشيد
    آقا رسولي اگه بفهمه با شلنگ ميزنه....خانوم نجفي عينكش رو روي بيني جابجا كرد و سري تكان داد
    و با دلخوري گفت: ايندفعه بار آخرت باشه....متوجه شدي؟
    عليرضا دستش رو برداشت و با خوشحالي گفت: مرسييييييي خانوم
    جالب اينكه حتي يك قطره اشك هم در چشماش حلقه نزد ....سر صندلي اش نشست
    و يكروز تحصيلي ديگر هم گذشت!
    بعد از ظهر آنروز وقتي زنگ مدرسه خورد گويي از زندان آزاد شده باشه با خوشحالي دوان دوان با محسن صالح
    كه همكلاسي و دوستش بود بسمت خونه رهسپار شدند،
    ماه رمضان بود و همه روزه ، عليرضا دست در جيبش كرد
    و يك شكلات كاكائويي بزرگ بيرون آورد ...
    محسن كه آب از لب و لوچه اش راه افتاده بود بيتوجه به اطرافيان
    نصف بزرگ كاكائو را كند و شروع به خوردن كرد بطرزي كه تمام صورتش رو قهوه اي كرد
    حضاري كه از كنارشون رد ميشدند هريك برخورد خاصي داشتند..
    يك پيرمرد با قامتي عصا خورت داده كه بيتوجه از كنارشون رد شد
    نفر بعد يك مرد جوان با صورتي كه از شدت ريش چشمانش پيدا نبود؟؟؟
    و نگاه چپ چپي نثارشون كرد و رد شد و نفر آخر زن ميانسالي كه با مهرباني لبخندي زد و گذشت...
    به سر كوچه كه رسيدند محسن خداحافظي كرد و از هم جدا شدند، عليرضا هم به خونه رفت
    اما از شدت تعجب خشكش زد!!پارچه سياهي به در و ديوار خانه زده بودند
    و صداي گريه و ناله زنانه از داخل خانه بگوش ميرسيد....عليرضا به داخل خانه دويد
    و مادربزرگ پيرش رو ديد كه با گريه ناله ميكرد: مش رحيم كجا رفتي؟؟؟
    ببين عليرضا كوچولوت اومده
    عليرضا ديگه بابابزرگ نداري!!!صداي ناله بيشتر شد..
    عليرضا تازه فهميد چه اتفاقي افتاده مادرش از راه رسيد و دستشو گرفت و به داخل خانه برد
    عليرضا با ناراحتي و كنجكاوي گفت:‌مامان بابابزرگ رفته بهشت؟
    مادرش كه از شدت گريه چشمانش سرخ و درحاليكه آب بيني اش رو بالا ميكشيد گفت:
    آره پسرم...ميره يه جاي خوب ....تو جنگل..
    عليرضا گفت: جنگل كه خوب نيست كلي گرگ توشه
    مادرش ادامه داد: نه پسرم ...اون جنگل هيچكس به هيچكس كار نداره
    عليرضا گفت: مگه اونجا رفتي؟
    مادرش كه ديگه داشت كفرش در ميمومد گفت: نه، خدا گفته ...حالا اين لباس مشكي رو تنت كن
    فردا صبح ميريم ايوان آباد (ايوان آباد دهستان پدري عليرضا بود و پدربزرگش وصيت كرده بود
    همانجا در زادگاهش خاكش كنند) عليرضا دلخوري هايش يادش رفت و گفت: اخ جون، محدثه اينا هم ميان
    مادرش يك تو سري محكم بهش زد كه دردش تا نيم ساعت موند: خاك بر سرم،بچه جون بابابزرگت مرده
    تو فكر بازي كردنتي ؟؟؟ديگه نبينم از اين حرفا بزني ها
    در اتاق باز شد و ملوك خانوم زن همسايه گفت:‌ افسانه جان بيا خانوم بزرگ كارت داره
    افسانه خانوم هم به دنبالش بيرون رفت....
    آنشب هم گذشت ، همه داغدار و گريه كنون ، عليرضا هم در حياط با محدثه و بچه هاي فاميل
    فارغ از هر غصه مشغول بازي بود ، كه بحثها و گفتمانهاي كودكانه بينشان گل انداخت
    محدثه دختر عمويش درحاليكه لب حوض نشسته بود گفت: بچه ها من شنيدم آدم وقتي ميميره
    اون دنيا اگه خوب باشه ميره جنگل و اگه بد باشه مار ميره تو قبرش...
    بچه هاي ديگه كه تحت تاثير قرار گرفته بودند از شدت ترس انگشت به دهان مانده بودند
    عليرضا از جمع بيرون آمد و بسمت پدرش كه به ديوار تكيه زده بود رفت و گفت:
    بابا تو خوشحال نيستي فردا ميريم ايوان آباد؟
    پدرش در حاليكه با دستش پيشاني اش رو گرفته عزادار بود گفت: بابام مرده بايد خوشحال باشم؟
    عليرضا ادامه داد: خوب مگه آقاجون نميره بهشت؟اينكه ناراحتي نداره
    پدرش از جا بلند شد و بدون اينكه حرفي بزنه به اتاق رفت...
    صبح فردا آغاز شد همه در تكاپوي رفتن بودند...دوتا ميني بوس جلوي
    در آماده سوار كردن اهل فاميل شده بود
    عليرضا و دوستانش در اتوبوش هم دست از بازيگوشي بر نميداشتند
    سهيل پسر همسايه عليرضا اينا با شيطنت اسپري مادرش رو
    از كيفش بيرون آورد و به سر و كله بچه ها ميزد
    كه البته مادرش به حسابش رسيد و يك كتك حسابي نوش جان كرد...
    تغريبا دو يا سه ساعتي در راه بودند تا به روستا رسيدند....
    عده زيادي از اقوام و آشنايان ده سياهپوش
    داخل قبرستان ايستاده بودند و ناله سر ميدادند ،
    لحظاتي بعد ماشين اورژانس رسيد و جنازه رو وارد گورستان كرد
    آفتاب به وسط آسمان رسيده بود و گورگن قبر رو آماده كرده بود ،
    جسد سفيدپوش رو داخل قبر گذاشتند
    و با اينكار صداي ناله ها بيشتر شد...كفن رو كنار زدند تا براي آخرين بار صورتش رو ببينند
    عليرضا موفق نشد جلو بره اما محدثه از زير دست و پا خودش
    رو كنار گور رسوند و صورت پدربزرگ
    كه گويا سفيد شده بود و ديگر رنگي نداشت رو ديده بود .....
    غروب رسيد و خاكسپاري پايان گرفت
    همه داخل مسجد مشغول تدارك مراسم ختم و شام بودند هوا
    رو به تاريكي ميرفت و بچه ها در گورستان
    مشغول بازي كردن بودند...محدثه هم مثل هميشه سخنراني ميكرد
    و از صورت پدربزرگ وصف هاي مختلف ميكرد
    هوا كاملا تاريك شده بود و مه خفيفي گورستان رو در بر گرفته بود
    صداي برهم زدن ديگ هاي غذا
    و همهه مردم از داخل مسجد بگوش ميرسيد ،
    گورستان درست كنار مسجد بود و جنگل كمي پايين تر .
    بچه ها جلوي مسجد و در محوطه گورستان مشغول بازي بودند ،
    سهيل با تعجب به آسمان اشاره كرد
    و گفـت نگاه كنيد چقدر ستاره...آسمان ده از شدت هواي پاك ،مملو از ستاره بود...
    محدثه دو دستش رو بهم كوبيد و گفت: نظرتون راجب قايم موشك بازي چيه؟
    همه هورا كشيدند....سپس با حالتي حق به جانب گفت: پس من چشم ميزارم
    و شروع به شمارش كرد....همه پا به فرار گذاشتند...عده اي سمت كوه عده اي داخل مسجد
    و عده اي نزديك جنگل...عليرضا كه مردد مانده بود دوان دوان به سمت گورستان رفت
    گورستان بزرگ و انتهاش به جنگل ختم ميشد ، صداي شمارش محدثه ضعيف و ضعيفتر ميشد
    مه گورستان بيشتر از پيش شده بود بحدي كه عليرضا احساس كرد داخل گورستان بزرگ گم شده
    دورو اطرافش فقط قبر بود و مه و تاريكي شب....آرام قدم برميداشت و ضربان قلبش اوج گرفته بود
    از ترس مدام آب دهانش رو قورت ميداد ،
    تنها صداي آواز جيرجيرك ها و خس خس خاكهايي كه زير پايش
    لگد ميشد بگوش ميخورد، براي قلبه به ترس با صدايي نازك كه خودش به روح شباهت داشت
    شروع به آواز خواندن كرد....همان لحظه در چندقبر آنطرف تر احساس كرد
    چيزي داره تكان ميخوره و بلرزش در اومده
    صداي خس خس جنازه گونه اي از داخل گور كاملا بگوش ميرسيد تا اينكه سر خاك آلود جنازه از گور بيرون زد
    عليرضا جيغ بلندي كشيد و با آخرين توانش دويد صداي فرياد جنازه لرزه به اندامش مي انداخت ..
    .حتي داخل جنگل هم قبرهايي ديده ميشد ، در اواسط جنگل به اتاقك سفالي رسيد كه درش نيمه باز بود!
    با ترديد وارد شد، داخل پر از قبر بود (قبرستان خانوادگي) و يك پيرزن بدتركيب با چشمان سفيد
    وحشت زده سرش رو بادهاني باز كه دندانهاي زرد و شكسته اش نمايان بود و لكه هاي خون برويش ميلغزيد به سمت عليرضا برگرداند،عليرضا از ترس برگشت و اومد فرار كنه كه با سر
    به ديواره گورستان خورد و گيج و بيهوش همانجا آفتاد...؟!؟!؟
    ليلا دختر جوان ننه سليمه مرده شور ده بود و انصافا چهره زيبايي داشت
    كه باعث شده بود مراد و چند نفر از اهالي ده بشدت عاشقش باشند...
    عصر آنروز مراد طبق عادت بسمت ايستگاه رهسپار شد و در راه تمام فكرش پيش ليلا و پيشه گرفتن
    از ديگر رقبا بود، به ايستگاه كه رسيد صداي قطاري كه از دور مي آمد بگوشش خورد
    ايستكاه متروك و چند نفر از بقال هاي ده بدون مشتري جلوي دكون هاي خاك گرفته و كوچك خود نشسته بودند
    و قهوه خانه با پنج شش نفر مشتري و صداهاي قليان و برهم خوردن
    استكان پر سرو صدا ترين بخش ايستگاه و ده بود...مراد از در وارد شد و
    نگاهي به سمت دو رقيب جدي خودش نجف و قاسم انداخت
    فكري توي سر داشت كه باعث شد با لبخند شيطنت آميزي بستمشون بره
    شاگرد قهوه چي با سيني و لنگي به دور گردن بكنار ميز آمد ،
    مراد بلند گفت: اسماعيل سه تا چايي بزن به حساب
    نجف و قاسم نگاهي به مراد انداختند و هردو از دست و دل وازي مراد به عجب آمده بودند
    مراد به ميز تكيه زد و رو به رقبا گفت: ميخوام يه شرطي ببندم
    اسماعيل با سيني چاي وارد شد و جلوي هر كدام يك استكان گذاشت
    مراد حبه قند رو گوشه لب گذاشت و
    در حاليكه كه استكان چايي رو سر ميكشيد با غرور گفت:
    اگه يك شب تا صبح تو گورستان بخوابم ليلا مال من ميشه و شما هم دورشو خط ميكشين
    قاسم نگاهي به نجف كرد كه مشغول كشيدن قليان بود ، نجف هم در حاليكه كه
    توده سنگيني از دود را از دهانش خارج ميكرد ، بدون فكر گفت: قبوله.؟؟!!!!
    از جايي كه مراد به ترسو و بزدل بودن در ده مشهور بود قبول كردن،
    مراد لبخندي از رضايت بروي لبش نقش بست و درحاليكه استكان را تا ته سر كشيد
    روي نربكي قرار داد و تسبيه اش رو
    در مشتش فشرد گفت: پس تا شب عزت زياد....
    نجف و قاسم با نگاه تمسخر آميز و متعجب خود مراد رو تا دم در همراهي كردند..
    مراد از غروب تا شب مدام داخل خانه قدم و باخودش حرف ميزد:
    تو بايد بتوني...اگه ليلا رو ميخواي فقط چارش همينه
    بايد يه تودهني به قاسم ونجف و همه اونايي كه بهم ميخندن بزنم
    آره من بايد اينكارو بكنم...
    شب هنگام از خونه بيرون زد و بسمت
    گورستان راه افتاد ،نجف و قاسم هم آنجا منتظرش بودند
    مراد با ديدن شلوغي مسجد و آنسوي گورستان پرسيد: چه خبره؟ كسي مرده؟
    قاسم گفت: آره..مشت رحيم ديروز تموم كرده امروزم آوردنش اينجا...
    نجف گفت: اينكه نصف عمرشو تهران بوده خوب همونجا خاكش ميكردن ديگه
    مراد سر تكان داد: خدا بيامرزه، خوب من آمادم
    قاسم و نجف خنديدن و گفتنن: نگران نباش ما قبرو برات آماده كرديم
    بايد دست و پاتو ببنديم كه فرار نكني...صبح خودمون ميايم باز ميكنيم...قبوله
    مراد قبول كرد ..قاسم طناب زخيمي آورد و دست و پاهاش رو بست
    و آرام داخل گور گذاشتنش خاك تمام صورت و اندامش رو پر كرد
    سپس قاسم ونجف خندان از آنجا دور شدن،
    در راه قاسم مدام به نجف ميگفت: فكر نميكردم بياد
    فكرنميكردم قبول كنه حالا چه خاكي تو سرمون بريزيم
    نجف : منكه ميگم نهايت يك ساعت ديگه شلوارشو خيس ميكنه
    و داد و فرياد راه مي اندازه...اونوقته كه ننه سليمه مياد و حالشو جا مياره
    قاسم با بدبيني ادامه داد: اگه طاقت آورد چي ؟ اگه صبح رفتيم و شاخ و شمشاد همونجا بود چي؟
    نجف : اي بابا ، ديوار حاشا بلنده! ميزنيم زيرش شاهد كه نداره
    قاسم با رضايت خنديد و گفت: اين شد يه چيزي
    سپس هردو خنديدند و از آنجا دور شدند....
    آسمان مملو از ستاره و مه گورستان رو پر كرده بود
    گهگاهي صداي زوزه گرگ به اندام جنگل طنين مي انداخت
    حس اضطراب مراد هر لحظه بيشتر ميشد از طرفي از ارواح و تاريكي ميترسيد
    از طرف ديگه از جك و جونورهاي خاكي كه اتفاقا ديري نپاييد
    كه يك هزارپا بزرگ از لاي خاكهاي نمور به سمت صورتش راه افتاد
    مراد به سختي سرش رو بلند كرد تا هزار پا از زير سرش رد بشه
    چند لحظه همين كارو كرد گردنش داشت خسته ميشد ، اگه مورچه هم بود تا الان بايد رد ميشد
    از خستگي سرش رو برگردوند اما با سر روي هزار پا فرود آمد و هزارپا وحشيانه
    شروع به جنباندن خود كرد مراد كه بشدت حس چندش آوري بهش دست داده بود
    ديوونه وار وول ميخورد تا اينكه احساس كرد كسي آن بالا داره حركت ميكنه
    ديگه قلبش داشت از حركت مي ايستاد چون هيچكس آن موقع شب در گورستان نمي آمد
    چند لحظه كوتاه گذشت تا اينكه صداي آواز زنونه و روح گونه اي از آن بالاي سرش آمد
    مراد با آخرين توانش از ترس به بيرون قبر جهش كرد اما فقط سرش از بيرون قبر مشخص شد
    روح كه گويا متو.جه حضور آن شده بود جيغ وحشيانه و بلندي كشيد و شروع به دويدن كرد
    مراد با آخرين توانش نعره اي كشيد ..و چند لحظه بعد احساس كرد آن شخص رفته
    چون هيچ صدايي نمي آمد..تا اينكه چند لحظه بعد دوباره صداي جيغ البته از راه دور
    بگوش رسيد كه سريعا هم قطع شد...مراد زير لب زمزمه كرد: خدايا اينجا چه خبره؟؟؟؟!
    تا دقايقي آرامش به گورستان برگشت....مراد تند تند نفس ميكشيد ، احساس بدي دوباره بهش دست داد
    چيزي از زير خاك درست زير پايش در حال بيرون آمدن بود آنقدر تاريك بود كه بخوبي مشخص نبود
    پاهايش رو كنار كشيد و خيره نگاه انداخت...يك مار سياه و خوش خط و خال موزيانه بيرون آمد
    نفسش بند اومد تنها كاري كه ميتونست بكنه اين بود كه تكان نخوره ،
    تازه فهميد چه كار خطرناكي كرده
    مار به دور پاهايش خزيد و شروع به بالا آمدن كرد عرق سري به پيشاني اش نقش بست
    و تنش به لرزش در اومده بود ، مار فس فس كنان تا زير گردنش اومد، مراد چشمانش رو بست
    و از شونه اش پايين آمد و دوباره به زير خاك رفت..
    نفس عميقي كشيد دوباره آرامش به گورستان برگشت و باز اينبار هم زياد دوامي نياورد!
    تنها چند لحظه ديگر گذشت تا اينكه صداي گرومپ گرومپ مثل سم اسب بگوش رسيد
    و سايه كسي روي قبر افتاد ديگه چيزي نمونده بود تا از مراد از شدت ترس بيهوش كه
    كه سر رويش خم شد و چهره اي آشنا : ليلا!؟؟!!؟
    درست ميديد اون ليلا بود با چادر سفيدي كه دورش پيچيده بود
    مراد براي اولين بار در اون شب لبخندي و زد و گفت: ليلا منم
    ليلا رنگ از رخسارش پريد و با حالتي متعجب و دستپاچه گفت:مراد ، اينجا چيكار ميكني؟
    با دست وپاي بسته...مراد خنديد و گفت: داستانش مفصله
    توكه اسب نداشتي صداي چي بود؟ ليلا آب دهانش رو قورت داد و گفت:
    ااا.چي ميگي؟ نميدونم.....من بايد برم
    مراد گفت: جون هركي دوست داري بيا دستمو باز كن..
    ليلا سر تكان داد: نميتونم ..نميتونم....
    و سر برگرداند آمد بره كه پايش به گوشه اي از گور گير كرد و چادرش افتاد
    مراد خشكش زد....ليلا جاي پا سم داشت!!؟!؟!؟ وپاهايش مثل پاي اسب پر
    از مو ....بدنش كاملا برهنه اما اصلا شباهتي به بدن انسان نداشت بلكه پر از مو و حيوان گونه بود
    ليلا چهره اش عوض و بشكلي خشمگين و وحشيانه در امد ...آنقدر وحشتناك
    كه تا به اون روز مراد چيزي وحشتناكتر از آن نديده بود...چشمايش سفيد و شعله هاي آتش
    درونش زبانه ميكشيد دستانش سياه و چنگال گونه شده بود
    دهانش بصورت عمودي با دندانهاي تيز و برنده
    و بدنش مثل آتش شعله ور ، با سمهايش به زمين ميكوبيد
    مراد در حاليكه زبونش بند آمده بود و چشمانش از حدقه داشت بيرون ميزد گفت:مممم مرزدمااااااا!!!!!!!!!
    ليلا يا همان هيولا دهانش رو باز كرد و آتش از دهانش خارج تمام گور رو گرفت...........
    صدمتر آنطرف تر عليرضا بهوش آمد سرش درد و گيج ميرفت...
    پيرزن بالاي سرش بود و با نگراني ميگفت: پسرم خوبي؟؟؟؟ و كورمال كورمال پي چيزي ميگشت
    پيرزن نابينا بود و براي همين حدقه چشمانش سفيد و بي رنگ شده بود...
    داخل اتاقي نمور و روي قاليچه كهنه اي نشسته بود
    در باز شد و دختر جواني هراسان و درحاليكه زير لب ميگفت: نبايد ميفهميد..نبايد اينطور ميشد
    وارد خانه شد و در حاليكه نفس نفس ميزد
    با تعجب به پسرك نگاه كرد.....
    مادر.....اين كيه؟؟ اينجا چيكار ميكنه
    پيرزن گفت: نميدونم...ليلا جان اين پسر گم شده
    فكر كنم از خانواده مش رحيم باشه كه برا ختم اومدن كمكش كن برگرده مسجد
    پاهاي ليلا پارچه پيش بود و از زير چادرش نمايان....ليلا گفت: مادر چرا دهانت خونيه؟
    پيرزن گفت: رفته بودم قبر اوس محمدحسين رو بشورم ليز خوردم با صورت افتادم زمين
    ليلا گفت: چقدر گفتم مواظب باش آخه شما كه چشمت نمبينه ...
    سپس دست عليرضا رو گرفت و از اتاق بيرون زد
    تا بيرون جنگل همراهي اش كرد و گفت:‌خوب پسرجون صاف برو ميرسي مسجد
    عليرضا بدو بدو بدون اينكه به پشت سرش نگاه كنه رفت تا به مسجد رسيد...
    محدثه و دوستانش همه در داخل مسجد گرد هم آمده بودند...
    عليرضا به جمع آنها پيوست و همه متعجب و خوشحال گفتند: وااي تو كجا قايم شدي كه پيدات نكرديم.؟؟؟؟!؟!؟!
    فرداي آنروز ولوله اي در ده به پا شد قاسم و نجف صبح زود به سر خاكي كه مراد توش بود آمدند
    و مراد رو ديدند كه مرده ! با جسدي خشك شده با موهاي سپيد! صورتش از ترس سياه و جمع شده بود
    هردو از شدت تعجب و ترس بالا آوردند و پليس از راه رسيد...
    همه سردرگم از اين اتفاق شده بودند..ننه سليمه مادر پيرش با نگراني از اين وضع صحبت ميكرد
    و ليلا هم كه از همه چيز با خبر و خود را بي خبر جلوه ميداد با نگراني آنجا ايستاده بود
    آري ليلا يك مردزما بود
    اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها
    سرزمین وداع را می سوزاند

  2. #2
    کاربر ویژه گیگاپارس (VIP)
    30,036 امتیاز ، سطح 42
    28% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,014
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    VeteranTagger First Class25000 Experience Points1000 Experience Points
    نماد maryamm275
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست
    8,151
    گيپا
    232,137
    پس انداز
    0
    امتیاز
    30,036
    سطح
    42
    تشكرها
    18
    1,334 بار در 952 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    شبی در گورستان ۲
    يك بعد از ظهر آفتابي ، برگهاي درختان در بستر بيماري نارنجي رنگ شده
    و آماده مرگ فصلي خود بودند،اولين برگ با وزش نسيم پاييزي از درخت فرو ريخت
    و كنار چهار كودكي كه سرگرم بازي بودند فرود آمد...
    پسر بچه اي كه مراد نام داشت و پشت به ديگران و رو به تنه تنومند
    درخت چشمانش رو گرفته و مشغول شمردن شد
    و سه كودك ديگه با سرعت هر يك به سمتي رفتند....
    دختر بچه اي كه ليلا نام داشت و پاهايش رو پارچه پيچ كرده بود
    پشت يك درخت رفت و با نگاهي به اين سو و آن سو
    ناپديد شد.!!! و پسربچه اي كه نجف نام داشت
    پشت يك بوته بلند بروي خاكها دراز كشيد
    و ديگري كه قاسم نام داشت در حال رد شدن از يك تخته سنگ بود
    كه پايش سر خورد و داخل رودخانه افتاد....
    مراد چشمهايش رو باز كرد و با ديدن قاسم كه خيس آب
    توي رودخانه بود قهقه زنان خنديد و به دنبال نجف رفت...
    ضربان قلب نجف بالا رفته
    از اضطراب اينكه ديده نشه خاك ها رو مشت كرده بود..مراد به سمت ديگري رفت
    نجف از جا بلند شد دوان دوان به سمت تنه درخت رفت اما همان لحظه ليلا پشت
    درخت ظاهر و با لبخند شيطاني كه روي صورتش بود گفت: سوك سوك....؟!؟!؟!!؟
    مراد لب پيچوند و گفت: آه...بازم ليلا برد..بايد يه بازي ديگه بكنيم
    نجف ابرو بالا انداخت و گفت: من يه فكر ديگه دارم....
    قاسم كه در حال چلاندن لباسش و به كنار رودخانه آمده بود گفت: چه فكري؟
    نجف گفت: شما هم شنيديد كه حموم كنار قبرستون جن داره؟؟؟
    مراد كنجكاوانه جلو آمد و گفت: نه .....چي داري ميگي؟
    ليلا در حالي كه اخماهش در هم بود روي تكه سنگي نشست و به آنها نگاه كرد
    نجف گفت: بخدا راست ميگم...عمو فاضل ميگه نصفه شبا با اينكه در حموم بسته اس
    اما صداي شر شر آب مياد و جن ها اون تو حموم ميكنن
    يبارم كه رفته تو كسي داخلش نبوده
    اگه باور نميكنيد بياييد امشب بريم اونجا...!!!
    ليلا با كلافگي از جا بلند شد و گفت: واقعا ديوونه اي، منكه ميرم خونه
    قاسم كه به جمعشون پيوسته بود گفت: ميگن دخترا ترسو هستندا
    ليلا سر برگردوند و نگاه چپ چپي نثارش كرد و از آنجا دور شد...
    نجف با غرور ادامه داد: امشب بريم اونجا تا ببينيم واقعا جن هستش يا نه!
    مراد كه خيلي از اينچيزا ميترسيد گفت: منكه نميتونم ....شما بري...
    قاسم ميون حرفش پريد و گفت: واقعا آدم ترسويي هستي
    اينجوري ميخواي وقتي بزرگ شدي با ليلا عروسي كني؟
    نجف زد زير خنده گفت: آره حتما همينطوره....
    مراد گفت: باشه ميام...
    نجف دست دراز كرد و هر سه باهم عهد بستن.
    شب از نيمه گذشت و ماه به آسمان سرك كشيد
    سوز پاييزي بر ده حاكم بود و سمفوني جيرجيركها جاري
    مراد و نجف و قاسم هر كدام به نوعي يواشكي از خانه بيرون زدند
    و با فانوس كوچكي كه در دست داشتند راهي حمام كنار گورستان شدند
    حمام ساكت و چراغها خاموش بود چند متر آنطرف تر خانه مش فاضل عموي نجف بود
    هر سه پشت درختي در نزديكي حمام ساكن شدند
    و پاورچين با نگاهايشان دور و اطراف رو ميپاييدن
    دقايقي گذشت و خبري نشد نجف كه گويا خوابش برده بود
    مدام خرناس ميكشيد كه
    با تكانهاي مراد و قاسم از خواب ميپريد..
    همچنان آرامش بر محيط حكم فرما بود تا اينكه صداي خش خش خورد شدن برگها
    زير پاي يك نفر بگوش رسيد...هر سه با ترس از جا پريدند...
    آنجا آنقدر تاريك بود كه هيچ چيز ديده نميشد تا اينكه سايه
    يك فرد سياه پوش ديده شد مراد شروع به لرزيدن كرد
    فرد سياهپوش به جلوي درب حمام رفت و در رو باز كرد...
    مراد به لرزش افتاده بود از سايه هم مشخص بود كه شلوارشو خيس كرده
    قاسم با صدايي لرزان آرام گفت: چطور ممكنه خودم ديدم تا همين الان در قفل بود..
    نجف كه درخت رو بغل كرده بود پايش به شاخه كنار درخت خورد
    و شاخه هم از پشت به پاي مراد ،
    تنها چيزي كه آن لحظه اتفاق افتاد صداي فرياد گوشخراش
    مراد بود :آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
    فرد سياهپوش هم از شنيدن صداي مراد داد زد: كمكككككككككككك
    لحظاتي بيشتر نگذشت تا مش فاضل با بيلي كه
    در دست داشت از راه رسيد و بلند گفت: بسم الله رحمان رحيم
    و نور فانوسو به سمت مرد سياهپوش انداخت ....
    سپس با تعجب گفت: غلامعلي .....!!! تو اينجا چيكارميكني
    چشمان قاسم از حدقه بيرون زد، غلامعلي پدرش بود!؟!
    غلامعلي كه دست پاچه شده بود گفت: خودمم نميدونم ....
    خواب بودم كه يكدفعه با صداي
    قاسم بيدار شدم اما خودشو نميديدم ...هي صدا ميزد و ميگفت بيا
    تا رسيدم اينجا ديدم در بازه ....قاسم از پشت درخت بيرون آمد و گفت: بخدا من نبودم
    سپس نجف و مراد هم بيرون آمدند....
    مش فاضل در حاليكه گيج شده بود گفت: نجف تو اينجا چيكار ميكني؟
    يكي به من بگه اينجا چه خبره؟؟
    يك دو نفر از اهالي نزديك هم به جمعشون ملحق شدن
    و همه با سردرگمي جوياي ماجرا بودند.
    مراد از ترس ميلرزيد و گريه ميكرد...نجف ميگفت: ما ميخواستيم
    ببينيم اينجا جن داره يا نه
    مش غلامعلي به سمت قاسم خيز برداشت و يك سيلي محكم در گوشش زد و گفت:
    پسره ي احمق...منو مسخره خودت كردي؟؟؟؟ قاسم زد زير گريه: آقا جون بخدا من...
    غلامعلي دوباره دستشو بلند كرد و با تهديد گفت: يه كلمه ديگه بگي حسابتو ميرسم
    سپس دستشو گرفت و دنبال خودش برد،
    مش فاضل هم با سردرگمي قفل شكسته حمام رو برداشت
    و به فكر فرو رفت......
    چند متر آنطرف تر قاسم وسط جنگل ايستاده و با صداي دخترانه اي ميخنديد
    كه به يكباره تغيير شكل داد و ابتدا بشكل
    جانوري عجيب الخلقه و سپس ليلا در آمد و دوباره ناپديد شد!
    ده سال قبل....
    زن ميانسالي كه سليمه نام داشت در روستايي واقع در 60 كيلومتري ايوان آباد
    با دختر شش ساله اش ليلا زندگي ميكرد...
    شوهرش وقتي ليلا دوسالش بود طي حادثه اي فوت شده بود.
    سليمه براي گذراندن روزي خود همراه دخترش داخل مزرعه گندم كار كارميكرد
    آنروز از صبح تا غروب بشدت كار كردن،و بعد از يك روز كاري بسمت خونه رهسپار شدند
    دو طرف راهشان را كوه هاي سرخ رنگي گرفته بود كه با غرور و قدرت به آنها نگاه ميكردند
    سليمه دست كوچك ليلا رو رها كرد و به پايين تپه كنار بوته ها رفت..
    و رو به ليلا گفت:
    حواست باشه كسي نياد تا من دستشويي كنم
    ليلاي كوچك هم با بازيگوشي شروع به آواز خواندن كرده بود كه يكدفعه
    يك خرگوش سفيد از آنور جاده نظرش رو جلب كرد ...
    بي اختيار به سمتش راه افتاد
    چند متر آنطرف تر يك ماشين كه راننده جواني با دوستش سرنشينش بود با سرعت زياد
    و صداي بلند ضبطش در حال حركت بود...
    ليلا به ميانه جاده رسيد و خرگوش با گوشهايي
    تيز شده نگاهش ميكرد ...ماشين از پيچ گذشت و با آخرين سرعت نزديك ليلا شد
    پسرك كنار راننده داد زد: سامان مواظب باش..ليلا سر برگرداند..
    صداي مهيب ترمز ماشين بلند شد....
    آخرين چيزي كه ديد چشمان پسري كه جمعا 13 يا 14 سال
    بيشتر نداشت...سليمه هراسان چادرش رو
    به دورش پيچيد و از پشت بوته هراسان بيرون پريد
    اما ديگر دير شده بود خون سطح جاده رو گرفته بود....
    دوست پسرك راننده گفت: سامان تو كه گواهينامه نداري واي خدا
    سامان با دستپاچگي دنده عقب گرفت و با سرعت دور شد....
    سليمه دو دستي تو سرش ميكوبيد و
    بر سر جسد ليلاي كوچكش نشسته و گريه ميكرد....
    صبح فرداي آنروز ليلا رو خاك كردن و
    كار سليمه شبانه روز گريه زاري بر مزار ليلا شده بود
    آنقدر اشك ريخت تا سوي چشمانش رو از دست داد...
    يكي از شبهايي كه بالاي قبر ليلا گريه
    ميكرد و احساس ميكرد از همه دنيا متنفر شده ..
    اعتقادش رو بخدا از دست داد و گفت:
    من يك عمر تورو ستايش كردم و حاصلش چي شد؟
    از امروز من دشمن تو و برده شيطان ميشم و
    سپس گفت: اي شيطان دخترم رو بمن برگردون
    تا عمر دارم تورو ستايش ميكنم....
    لحظاتي گذشت از شدت گريه از هوش رفت
    تا اينكه با صدايي آشنا بهوش آمد ...صداي ليلا بود
    اما اون واقعا ليلا نبود بلكه همزادش از جنس جنيان ، او يك مرزما بود...
    سليمه بار سفر رو بست و شبانه براي هميشه آن روستا رو ترك كرد
    و به روستاي ايوان آباد آمد...و از بي خانگي سرايدار قبرستان ده شد....
    ده سال بعد.....ليلا به نوجواني رسيده و آماده گرفتن
    انتقام و به آتش كشيدن آنها شده بود
    بنابراين آخرين روزهاي سال كه همه جا حال و هواي عيد گرفته بود
    سراغ قاتل همزادش سامان سجادي كه حالا جوان برومندي شده بود رفت...
    آنشب سامان بهمراه خانوادش براي سال تحويل راهي
    شهرستان ورامين خانه مادربزرگش شده بود
    ليلا در زيرزمين كهنه خانه ظاهر و در نيمه هاي شب سامان را به آنجا كشاند
    و بشكر فجيحي به قتل رساند و بدنش رو تيكه تيكه كرد....
    (براي اطلاعات بيشتر به داستان نوروز وحشت يك مراجعه شود)
    سه سال پس از اين قضايا به اجبار دوست دوران كودكي اش مراد را كشت...
    و از آنروز اتفاقات عجيب و غريبي برايش اتفاق افتاد...
    40 روز بعد پس از چهلم مراد ، قاسم و نجف
    توي قهوه خانه مشغول كشيدن قليان و چاي خوري بودند
    نجف دستي به ريشهاي كم پشتش كشيد و گفت: خوب، مراد هم رفت..
    حالا بايد يه فكري براي ليلا بكنيم......
    قاسم كه مشغول سركشيدن استكان چاي بود
    چاي به گلويش پريد و شروع به سرفه كردن كرد...
    نجف بي توجه ادامه داد: بايد آستين بالا بزنم ، كار نيمه تموم مرادو تموم كنم..
    همين فردا ننه مو ميفرستم خواستگاريش
    سپس نگاهي به قاسم كرد و گفت: نگران نباش تو هم يه زن خوب گيرت مياد..
    قاسم استكان رو محكم داخل نربكي گذاشت و روي ميز انداخت
    و بدون اينكه حرفي بزنه از قهوه خونه بيرون زد
    در مسير مدام به اين فكر ميكرد كه چيكار ميتونه بكنه
    با مردن مراد تازه خيالش راحت شده بود كه رقيبي نداره
    اما درست تو بدترين شرايط نجف سنگ جلوي پايش انداخته بود
    در چوبي خانه رو با عصبانيت باز كرد و بهم كوبيد
    به پشتي كنار ديوار تكيه زد و سرش رو ميون بازوانش گرفت
    هيچوقت علاقه نجف به ليلا رو جدي نگرفته بود و هميشه فكر ميكرد
    اين يه هوس و براي سربه سرگذاشتن مراد بوده اما حالا...
    سرش رو بلند كرد چشمش به دشنه كهنه اي كه روي ديوار خودنمايي ميكرد افتاد
    افكار پليدي در سرش پيچيد، اما ميدانست چاره اش نميتونه خونريزي باشه
    مشتي از ناچاري و عصبانيت به زانواش كوبيد و كلافه از جايش بلند شد
    دستي در پيرهنش كرد و يك نخ سيگار مچاله شده رو بيرون كشيد
    چندين چوب كبريت حرومش كرد اما سيگار از فرط عرق نمور و روشن نميشد
    در دستش مچاله و توتونش روي گلهاي فرش ريخته شد
    دوباره از خانه بيرون زد و از كوچه باغ گذشت و به سمت مسجد داشت ميرفت
    كه ناگهان اكرم دختر ترشيده رستمعلي رو ديد همان لحظه جرقه اي در سرش ايجاد شد
    ميدونست كه نجف با اكرم رابطه نامشروح داره و البته مصرف الكلش هم كم نبود
    باخودش زير لب گفت: چرا زودتر به فكرم نرسيد!!!! بدون معطلي به سمت خانه ننه سليمه
    شتافت...آفتاب به وسط آسمان و نورش گويي به سنگ قبرهاي كنار خانه تيغ ميكشيد
    همين كه آمد كلون در رو برهم بكوبه ...ليلا رو ديد كه از سركوچه با چادر مشكي كه بسر داشت
    به سمت خونه داشت مي آمد ..قاسم سراسيمه كنارش رفت و گفت: ليلا بايد باهات حرف بزنم
    ليلا كه رو گرفته بود گفت: وا باسه چي؟؟اين موقع ظهر ؟؟
    قاسم سر تكان داد: خيلي مهمه نجف ميخواد ننه شو بفرسته خواستگاريت
    ليلا از حركت ايستاد و با تعجب سر برگرداند: تو چي گفتي؟؟؟
    قاسم با مظلوم نمايي گفت: ميخواد بياد خواستگاريت
    ليلا كه كلافه به نظر ميرسيد دوباره راه افتاد
    قاسم ادامه داد: وايسا....يه چيزايي هست كه تو نميدوني؟
    نكنه اشتباه كني قبول كنيا؟؟؟
    ليلا بدون اينكه وايسه گفت: من زن كسي نميشم.
    و با عجله به داخل خانه رفت.
    شب و تاريكي دوباره ده رو دربرگرفت
    قاسم همچنان اطراف خانه ليلا قدم ميزد و مشغول فكر كردن بود
    نميتونست باخودش كنار بياد و ميترسيد ليلا با نجف ازدواج كنه
    در همين افكار غوطه ور بود كه يكدفعه در خانه باز شد
    قاسم خود را پشت تير برق پنهان و متعجب نگاه كرد
    ليلا با چادر و كيسه اي كه در دست داشت از خانه بيرون زد
    و راه افتاد ، صداي ترق و تروق كفشهايش محيط رو گرفته بود
    قاسم حيران تعقيبش كرد تا به حمام قديمي كنار گورستان رسيد
    ليلا بكيباره ناپديد شد و بعد صدايي داخل حمام راه افتاد صداي ترق و تروق و آب..
    قاسم حتي از چيزي كه به ذهنش خطور ميكرد هراسان بود
    در حاليكه بدنش مثل بيد ميلرزيد به كنار پنجره رفت
    چيزي كه ميديد برايش قابل باور نبود يه حيوان پشمالو انسان نما با سمهاي سياه
    زير دوش بود قاسم پايش ليز خورد و محكم افتاد زمين ، صداي آب قطع شد
    چند ثانيه بعد ليلا با چهره واقعي اش با دهان عمودي و وحشتانكش روبروش ظاهر شد
    قاسم داد زد: ليلا مردزما است ...
    ليلا هم دهانش رو باز كرد و شعله هاي آتش رو به جان قاسم كشيد.
    چند لحظه بعد ليلا داخل خانه و آرام خوابيده بود و
    از بيرون صداي فريادهاي اهالي بگوش ميرسيد:
    يكي سوخته...يكي اينجا آتيش گرفته....
    لبخند شيطاني روي لبهاي ليلا نقش بسته و آرام بخواب رفت...
    سحرگاه فردا ليلا و ننه سليمه بار سفر رو بستند
    و براي هميشه ايوان آباد رو ترك كردند...
    عشق يك طرفه نجف ناكام ماند...
    و مردزما همچنان به كارهاي خود ادامه داد...
    پايان
    اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها
    سرزمین وداع را می سوزاند

  3. #3
    کاربر ویژه گیگاپارس (VIP)
    30,036 امتیاز ، سطح 42
    28% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,014
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    VeteranTagger First Class25000 Experience Points1000 Experience Points
    نماد maryamm275
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست
    8,151
    گيپا
    232,137
    پس انداز
    0
    امتیاز
    30,036
    سطح
    42
    تشكرها
    18
    1,334 بار در 952 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    سلام من سهيل يكي از علاقه مند به ماوراح و ارواح هستم
    از كودكي علاقه شديدي به ديدن مناطق جن زده داشتم
    از وقتي كه فارق التحصيل شدم بهمراه دو دوست صميمي ام
    فرشيد و مينا كه همدانشگاهي هم بوديم و بعدا فرشيد و مينا
    ازدواج كردن به سفرهاي گروهي ميريم و راجب ارواح تحقيق ميكنيم...
    صبح به آرامي بيدار شدم و دست و صورتم رو شستم در آيينه نگاهي
    به خودم انداختم ، تلويزيون رو روشن كردم در يك دستم كنترل و در دست
    ديگرم ليوان چايي ام گرفته بودم كه يكدفعه صداي جيغ زنانه و بلندي از
    اتاقم بلند شد از شدت شوك تكاني خوردم و چايي روي پام ريخت
    صداي داد من و جيغ باهم قاطي شده بود
    بدو بدو به داخل اتاق دويدم اما كسي آنجا نبود
    نگاهي به موبايلم انداختم كه صدا از داخلش مي امد
    آرام قدم برداشتم اسم فرشيد روي گوشي افتاده بود
    نفس راحتي كشيدم و فوشي نثارش كردم و برداشتم:
    الو...سلام سهيل جون...نترسيدي كه ...
    سريعا گفتم: نكبت اين صداي مزخرف چي بود؟
    خنده اي كرد و گفت: ديروز بلوتوث كردم بعد گذاشتم
    رو زنگت تا يه شوكه باحال بهت بدم!!
    همين كه امدم يه فوش نون و آبدار بهش بدم
    گفت: راستي...يه سوپرايز برات دارم
    يادته گفتم مينا چند وقته خواب يه كلبه رو ميبينه
    گفتم: آره .. چطور؟
    فرشيد با هيجان بيشتر ادامه داد: ديشب هم باز اون خوابو ديد
    تا اينكه اتفاقي فهميدم اون كلبه واقعا وجود داره
    توي دهكده مادربزرگش تو حاشيه كرج هستش
    با كنجكاوي گفتم : خوب...
    ادامه داد: اهالي روستا ميگن جن زدس
    هر ماه يكروز صداي جيغ و داد از كلبه مي آيد
    هركي هم واردش شده ديگه برنگشته!!
    مادربزرگش ميگفت همين ديشب يكي از اهالي
    كه خوابگرد بوده بطور اتفاقي بسمت كلبه ميرفته
    كه يك هيزم شكن كه داشته از اونجا رد ميشه
    بيدارش ميكنه...اونم يادش نمي اومده كه چه خوابي ميديده
    ميگن هركيو ميخواد بگيره به خوابش مياد و ميكشونش اونجا
    گفتم: خوب ... حالا ميخواي چيكار كني!؟؟؟
    فرشيد بلافاصله گفت: خوب اين كه سئوال نداره
    چه سوژه اي بهتر از اين ...خيلي وقته تجسس نكرديم
    لبم رو پيچوندم و گفتم : خيلي خوب باشه
    از جا بلند شدم لباسم رو پوشيدم
    از راه پله داشتم پايين مي رفتم كه خانم
    ملكي پيرزن همسايه گفت: مادر ميشه كمكم كني
    اين زنبيلو برام بياري بالا ...بعد بدون اينكه منتظر جواب شه
    زنبيل و گذاشت زمين و راه افتاد
    سري از تاسف تكان دادم و زنبيلو برداشتم
    بقدري سنگين بود كه انگار يه كاميون بار توشه
    وقتي رسيدم جلو در خانه از شدت نفس نفس زدن
    داشتم خفه ميشدم ...
    دوباره برگشتم پايين و سوار ماشين شدم
    از پاركينگ بيرون زدم يكدفعه يك گربه
    پريد جلوي ماشين ترمز كردم
    گربه چپ چپ نگاهم كرد ورد شد
    پوزخندي زدم و به راهم ادامه دادم
    بلاخره رسيدم
    هنوز زنگو نزده فرشيد خندان درو باز كرد
    با پيژامه گل گلي كه پاش كرده بود شبيه
    دلقكهاي سيرك شده بود
    ابروهاشو بالا انداخت و گفت:‌از صداي ترمزت فهميدم خودتي
    وارد خانه شدم مينا با دوتا چايي وارد خانه شد
    سلامي بهش كردم ...فرشيد گفت: پنجشنبه خوبه ؟
    گفتم: چطور؟؟؟ مينا گفت: براي رفتن به كلبه ديگه!!!
    سريع گفتم: مگه تو هم ميخواي بياي؟
    مينا اخماشو در هم كشيد و گفت: ما هميشه 3 تايي تجسس ميكرديم
    گفتم: آره...ولي...ايندفعه تورو هدف قرار دادند
    فرشيد گفت: بيخيال اينا همش خوابه ..شرط ميبندم
    مثل اوندفعه كه تو شمال يه خونه ويلايي بود ميگفتن جن داره
    بعدا فهميديم يكي يواشكي اونجا ميخوابيده و سرصدا مال اون بوده
    مينا گفت:‌اميدوارم.....ولي....

    پنجشنبه زودتر از اينكه فكر كنم فرا رسيد
    كوله بارم رو بستم: چراغ قوه و ضبط صوت و طناب
    شمع و وسايل ديگر...قرآن جيبي ام را بوسيدم و داخل جيبم گذاشتم
    همين كه از در خانه بيرون زدم ملوك خانم رو ديدم كه از سركوچه
    با يه زنبيل بزرگ داشت مي آمد ...چون پنجشنبه ها بچه هاش
    مي آمدند خانه اش كلي خريد ميكرد..بدو بدو سوار ماشين شدم
    و گازشو گرفتم و از پاركينگ بيرون زدم
    ملوك خانم تا ماشينو ديد دست تكان داد
    خودمو زدم به كوچه علي چپ و سريع دور شدم
    همين كه داخل خيابان پيچيدم دوباره اون گربه پريد جلو ماشين
    اما قبل از اينكه ترمز كنم بشكل فجيحي بهش تصادف كردم
    خونش جلو ماشينو قرمز كرد
    بدون اينكه پياده شم لعنت فرستادم و به راهم ادامه دادم
    چند دقيقه بعد دم يك جوي پرآب ايستادم
    از ماشين پياده شدم و دستمال را در جوي آب خيس كردم
    جلو ماشين قسمت خونين رو پاك كردم
    يكدفعه دستمال از دستم افتاد
    دولا شدم زير ماشين كه دستمال رو بردارم
    يكدفعه لاشه گربه با شكلي وحشتناك از زير ماشين
    افتاد جلو چشام و يك ناله خفيف كرد
    از ترس از جا پريدم سوار ماشين شدم و تا دم خونه فرشيد اينا
    تخت گاز رفتم...جلو خانه از ماشين پياده شدم
    زنگو زدم .. فرشيد و مينا هر كدام با يك كوله مثل
    كساني كه ميخواهند كوه نوردي بروند آمدند و سوار شدند
    در طول راه مناظري جز اتوبان و چند تپه خاك بيشتر نيديدم
    به دهكده كه نزديك شديم كمي سرسبزتر شد
    جاده فرعي و خاك آلود بود
    خانه ها بافت سنتي تر و كاهگلي مانندي داشت
    معلوم بود كه دهكده محرومي هست
    از كنار يك رودخانه كوچك هم كه آب گل آلودي داشت عبور كرديم
    به جايي رسيديم كه قبرستان روستا بود
    جلوتر جايي براي رفتن ماشين نبود
    ماشين رو پارك كردم هوا داشت رو به تاريكي ميرفت
    از ماشين پياده شديم
    نگاهي به قبرستان سوت و كور انداختيم
    و نگاهي معني دار به هم كرديم
    مينا جلوتر از من و فرشيد راه افتاد
    از قبرستان عبور كرديم
    در طول راه نگاهي به موبايلم كردم كه آنتن نداشت
    مينا با ديدن من بدون اينكه منتظر سئوال شه
    گفت: اينجا فقط روي كوه آنتن ميده!!!
    نگران نباشيد خانه مادربزرگم بالاي تپه است
    آنجا بزور ولي يكم آنتن ميده
    خانه مادربزرگ مينا خانه اي قديمي و بزرگ بود
    حياط زيبايي داشت كه با انواع گلها و درختچه ها تزيين شده بود
    مادربزرگش خاتون خانم نام داشت
    با مهرباني در چهارچوپ در نمايان شد
    مينا زيرلب به من و فرشيد گفت: يادتون باشه چيزي
    راجب اينكه ميخوايم به اون كلبه بريم نگيم جلوش
    خاتون خانم سلامي كرد و مينا رو در آغوش كشيد
    سپس مرا به داخل دعوت كرد
    خانه بزرگ اما قديمي بود
    سقفش چوبي اما ديوارهايش گچي بود
    ديوار ها خالي بودند بجز چند عكس قديمي
    و از همه عكسها جالبتر عكسي بزرگ از مردي
    عبوس بود كه مشخص بود پدربزرگ مينا هستش
    خاتون خانم چايي و هندوانه برايمان آورد
    و كنار مينا نشست
    چند ساعتي گذشت صداي جيرجيركها بلند شد
    نگاهي به فرشيد كردم فرشيد هم ابرو بالا انداخت
    خاتون خانم با كمك مينا شام را آماده كرد و سفره انداخت
    بعد از شام نيم ساعت با فرشيد گپ زديم
    تا اينكه بالاخره خاتون خانوم دشك ها را انداخت
    ساعت نزديك 12 شب بود چراغها را خاموش كرد
    و به اتاقش رفت و خوابيد
    پچ پچ كنان به فرشيد گفتم:‌حالا چيكار كنيم
    فرشيد هم آرام گفت: پاشو بريم وقتشه
    با دلهره از جا بلند شدم آرام كوله را برداشتم
    و يواش از در بيرون زدم هوا ختك بود
    و نور ماه پرتوهاي كوچك سفيدي به تاريكي شب داده بود
    پشت سرم فرشيد و سپس مينا بيرون آمد
    چراغ قوه اما رو از كيف بيرون آوردم اما يكدفعه از دستم
    لغزيد سريعا رو هوا قاپيدم بنظرم صداي
    افتادن چيزي به گوشم خورد اما تو تاريكي چيزي معلوم نبود
    به راهمون ادامه داديم اينبار مينا و فرشيد شونه به شونه هم
    جلو ميرفتن از تپه پايين آمديم...قبرستان از دور مشخص بود
    كه وهم عجيبي داشت...
    به رودخانه كوچك رسيديم
    بايد ازش عبور ميكرديم
    پاچه هايمان را بالا زديم آب خيلي سرد بود
    با هر سختي بود عبور كرديم
    چند دقيقه اي به راهمان ادامه داديم
    حدود 10 دقيقه گذشت تا به نزديكي آن كلبه رسيديم
    كلبه اي چوبي وسط درختان آن بيشه
    جاي پرتي بود كه هركسي ازش عبور نميكرد
    نزديكتر كه شديم ديديم درهايش را با چوب بسته اند
    يكدفعه صداي يك سگ مارو به خود اؤرد
    سگي سياه كه از پوزه اش آب ميچكيد
    پشت سرمان خرناس ميكشيد
    سگ آرام نزديك شد
    تا اينكه پوزه اش را باز كرد
    دندانهايش برق ميزد
    يك پرش كرد مينا جيغي زد و شروع به دويدن كرد
    من و فرشيد هم دنبالش دويديم
    به يك بلندي رسيديم
    سگ به فرشيد نزديك شد
    و پايش رو گرفت فرشيد دادي زد
    و از آن بلندي با سگ به پايين افتاد
    منم پايم به يك ريشه درخت گير كرد و زمين خوردم
    صداي شلپ آب آمد فهميدم كه فرشيد و سگ به داخل رودخانه افتاده اند
    مينا دوان دوان كمك ميخواست برگشت به سمت كلبه كه يكدفعه صدايش قطع شد
    احساس كردم پايم زخمي شده سكوت حكمفرما شده بود
    از جا بلند شدم از بلندي پايين رو نگاه كردم
    نه اثري از سگ بود و نه از فرشيد
    لنگان لنگان به سمت كلبه برگشتم
    پايم خوني شده بود و ميسوخت
    صداي هو هو جغد با صداي جيرجيركها قاطي شده بود
    به كلبه رسيدم از شدت تعجب خشكم زد
    چوبهاي تخته شده به در كلبه همه از بين رفته بودن
    در كلبه نيمه باز و داخلش روشن بود انگار شمعي
    روشن كرده بودن نور ضعيفي از لاي در بشكل مرموزي
    به بيرون از كلبه افتاده بود
    آرام در را باز كردم
    قلبم تند تند ميزد
    كلبه خالي بود و تنها فرشي كهنه و پوسيده
    زينت بخش كلبه شده بود
    مينا را ديدم كه پشتش رو بمن كرده
    و داشت هق هق ميكرد
    آرام دستم رو روي شونه اش گذاشتم
    يكدفعه برگشت و با صداي وحشتناكي
    ناله ميكرد چشماش سفيد شده بود
    و صورتش مثل شياطين شده بود
    از شدت ترس ميلرزيدم
    با دستش ضربه اي بهم زد
    كه باعث شد به ديوار كلبه برخورد كنم
    و بيهوش همانجا بي افتم...
    چشمانم سياهي رفت..نورهايي جلوي چشمم رو گرفته
    بود تصاوير تاري رو ميديدم
    يك مرد جوان و چهارشونه را ديدم كه از رودخانه درحال گذر بود
    چهره اش برايم خيلي آشنا بود اما يادم نمي آمد كجا ديده بودمش
    پشت سرهم اطرافش را نگاه ميكرد انگار ميترسيد كسي تعقيبش كند
    بعد كه خيالش جمع شد لبه كلاهش را بالا داد
    در همان لحظه شناختمش او همان پدربزرگ مينا بود
    كه البته جوانتر از آن عكسي بود كه ديده بودم
    احتمالا ميان سالي اش بوده اما ....
    مرد از ميان درختها گذشت و به كلبه رسيد
    كلبه تازه تر و سرزنده تر بود
    پنجره هايش پرده هاي تميزي داشتند
    و دوربرش سرسبزتر از الان بود
    مرد در زد...صداي زنانه اي به آرامي پرسيد كيه؟
    مرد با غرور گفت: منم
    در باز شد و مرد داخل كلبه رفت
    فرش رنگ نويي به خودش داشت و داخل كلبه مملو
    از وسايل زندگي بود زن جوان و زيبايي آنجا قرار داشت
    مرد به پشتي تكيه زد و ليوان چايي را يك نفس نوشيد
    سپس با آستينش دهانش رو پاك كرد و آرام صحبت كرد:
    ببين مليحه جان ...من بايد يه چند وقتي برم مسافرت
    نميتونم ديگه بهت سر بزنم اما..
    مليحه با عصبانيت ادامه داد: چي شده ..تو كه گفتي بهش ميگم
    ازم خسته شدي نه فكر بچه ات هم نيستي كه قراره چند وقت ديگه بياد
    مرد با اين حرف اخماشو در هم كشيد و گفت: بس كن زن
    بزار برم مسافرت بيام بعد به خاتون ميگم قضيه رو
    مليحه پوزخندي زد و گفت: اينقدر دروغ نگو
    تو قبلا هم قول دادي كه بگي اما نگفتي
    اصلا ميدوني چيه خودم ميرم بهش ميگم
    مرد با عصبانيت مثل برق گرفته ها ازجايش
    پريد و يك سيلي محكم به صورت مليحه زد
    مليحه به ديوار برخورد كرد و از دماغش خون سرازير شد
    مرد بلند گفت: خيلي زر زر ميكني ها
    مليحه دستي به صورت خونينش زد
    بعد در صورت مرد تفي انداخت و
    چادرش رو سر كرد و از در كلبه بيرون زد
    مرد دستي به صورت و ريش كم پشتش كشيد
    سپس در حالي كه دستانش ميلرزيد
    نگاهي به تبر روي ديوار انداخت
    آن را برداشت و از در كلبه بيرون زد
    مليحه با ديدن مرد و تبر جيغ كوتاهي زد و
    شروع به دويدن كرد مرد بهش نزديك شد
    اول با لگد او را به درخت كوبيد
    مليحه شكمش رو گرفت بطوري
    كه ميخواست از طفل داخل شكمش دفاع كنه
    مرد تبر را بالا برد و با آخرين زورش
    آن را بر پيشاني مليحه فرود آورد
    خونش درخت را سرخ كرد
    مثل فواره از سرش خون بيرون ميزد
    مرد تند تند نفس ميكشيد
    براي بار دوم تبرش رو بالا برد و تبر
    را به شكم مليحه زد
    دقايقي بعد جسد بيجان مليحه را كشان كشان
    داخل كلبه برد از كف كلبه
    به زير پله اي كه راه داشت كشوند
    و آنجا رو كند و خاكش كرد
    دستي به پيشانيش كه از عرق
    خيس شده بود كشيد
    و از پله ها بالا امد
    در را پوشاند و
    و نفت كف كلبه ريخت
    كبريتي كشيد و كلبه را آتش زد
    سريعا از آنجا دور شد
    دود ها كمي بيشتر نگذشت تا متوقف شدن
    بدنه كلبه بدون اينكه بسوزه پا برجا ماند
    آتش داخل كلبه به سمت زير زمين شعله ور
    شد و داخل گور گل آلود مليحه رفت
    از داخل شكم پاره شده مليحه كه با خون و خاك
    آجين شده بود آتش به از دهان به بدن طفل كوچك
    منتقل شد و آن طفل بشكلي آتشوار از گور برخواست
    و جاي گريه خنده وحشتناكي سرداد
    سپس آتش اورا سوزاند و سياه شد
    بعد شكل ديگري بخود گرفت
    به شكل همان سگي كه فرشيد را گاز گرفته بود در آمد....
    از صداي خنده بهوش آمدم
    چشمانم هنوز تار ميديد همه جارو
    مينا كف كلبه كنارم افتاده بود
    صداي قه قه طفل توي سرم ميپيچيد
    يكدفعه از كف كلبه بشكل وحشتناكي
    آتش بيرون زد و تمام در و ديوار كلبه را گرفت
    اينبار بشكل فجيحي ميسوخت
    چوبها گداخته شده بودن و حرارت عجيبي ميدادند
    مينا رو بلند كردم و كشان كشان به سمت در كلبه رساندم
    كه بسته شده بود با لگد بهش كوبيدم
    چند لگد ديگه زدم تا بالاخره شكسته شد
    آـنقدر دود تو گلوم بود كه بشدت سرفه ميكردم
    مينا رو بيرون كشيدم و خودم هم كنارش روي زمين افتادم
    كلبه گر گرفت و داشت تبديل به خاكستر ميشد
    كه يكدفعه آن سگ سياه بالاي سرمان برگشت
    دهانش رو باز كرد و صداي خنده كودك ازش بلند شد
    از جا بلند شدم پرشي كرد و منو خودش رو به داخل كلبه پرت كرد
    چشمانش مثل آتيش سرخ شده بود
    همين كه آمدم بلند شم زوزه اي كشيد
    و با يك پرش روي من دريچه كف كلبه شكست
    و كف زير زمين افتادم
    كنارم همان تبر كه حالا كهنه شده بود رو برداشتم
    سگ با ديدن آن تبر وحشتزده زوزه كشيد
    و خودش را به ديوار كلبه ميكوبيد
    تبر را بلند كردم و ديوانه بار چندين دفعه به سگ زدم
    جاي خون آتش از داخلش بيرون زد
    سپس تبديل به خون شد و روي خاك جاري شد
    چوبي از سقف روي دريچه افتاد
    دود همه جا رو گرفته بود
    از شدت دود بيهوش شدم
    وقتي چشمانم رو باز كردم
    فرشيد رو كنارم ديدم كه با پاهاي پانسمان
    شده كنارم نشسته و نگران من رو نگاه ميكرد
    مينا هم مثل ديوانه ها گردن كج كرده بود
    داخل همان بيشه بوديم بوي سوختگي مي آمد
    روبروم كلبه رو ديدم كه سوخته و سياه شده بود
    دور و ورمان يك ماشين اورژانس و دو ماشين پليس محلي بود
    پليس در حال بازجويي از مينا بود: مينا هم در حالي كه بهت زده بود
    ميگفت: چيزي يادم نمياد...فقط وقتي كه بسمت كلبه آمدم
    درش باز بود وارد شدم يكدفعه بيهوش شدم ديگه هيچ چيز يادم نيست
    وقتي هم چشم باز كردم شمارو ديدم
    سربازي كه كنار افسر پليس بود
    گفت: جناب سروان ...اين پسره (فرشيد)
    رو داخل رودخانه پيداش كرديم گويا
    از درد بيهوش شده بود
    سپس رو به من گفت: تو اون زير چكار ميكردي؟
    منم قضيه رو از سير تا پياز بهشون گفتم...
    بعد از آن قضيه ديگه هيچوقت دست به تجسس نزديم
    هنوز هم نميتوانم با فرشيد و مينا درست راجب آن شب صحبت كنم
    تنها يكبار راجب حضور يكدفعه پليسها آنجا پرسيدم..كه فهميدم
    آن موقع كه داشتيم از حياط عبور ميكرديم..گوشي موبايلم از جيبم مي افتد
    چند دقيقه بعد يكي از دوستانم بهم زنگ ميزنه و آن صداي جيغي
    كه فرشيد روي موبايلم گذاشته بود باعث ميشه خاتون توجه
    خاتون خانم جم شه و درجا به پليس زنگ بزنه و در نهايت...
    از بعد آن قضيه ديگه هيچوقت مينا كابوس نديد
    و توانست طعم خواب راحت روبچشه
    روح شيطاني كه ناخواسته وارد بدن كودك قرباني هم شده
    بود و باعث شده بود داخل جسم سگ بره هم بوسيله من از بين رفت...
    و بالاخره اين كابوس پايان يافت..

    پايان
    اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها
    سرزمین وداع را می سوزاند

  4. #4
    کاربر ویژه گیگاپارس (VIP)
    30,036 امتیاز ، سطح 42
    28% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,014
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    VeteranTagger First Class25000 Experience Points1000 Experience Points
    نماد maryamm275
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست
    8,151
    گيپا
    232,137
    پس انداز
    0
    امتیاز
    30,036
    سطح
    42
    تشكرها
    18
    1,334 بار در 952 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    ساعت از 7 گذشته بود و هوا داشت كم كم رو به تاريكي ميرفت
    چندين جوان در خانه اي كوچك كنارهم جمع شده بودند
    صداي قهقه خنده هايشان سقف خانه رو به لرزش وا ميداشت
    يكي از آنها ليوان بلوري كه دشتش بود رو سر كشيد و در حاليكه
    گويي سرگيجه داشت رو به فرد روبرويش گفت: محسن شماره گيرو راه بنداز
    بعد دو نفر ديگه كه كنارش بودن شديدتر از قبل زدن زير خنده....!
    پسري كه محسن نام داشت با حالتي مملو از غرور موبايلش را از جيبش
    بيرون آورد و با دست ديگرش استكان كوچك رو سركشيد و گفت: سلامتي....
    سپس شروع به گرفتن شماره كرد...... لبخندي عصبي زد
    محسن ابروهايش را بالا انداخت كه مشخص بود تماس برقرار شده
    سپس شاستي آيفون رو زد: صداي پيرمردي از پشت خط بگوش
    رسيد: الووو...الووو. محسن با دلخوري لبهايش رو پيچوند و گفت:
    بخشكي شانس دوستانش زدند زير خنده...گوشي موبايل رو به پسر
    لاغر اندامي كه كنارش نشسته بود داد و آن پسر هم كه گويي
    ميخواست كار مهمي انجام بده دستي به صورتش كشيد
    و بعد در حالي كه سينه سپر كرده بود شماره گرفت
    شاستي آيفون را كه زد صداي يك پسر جوون بود كه با عصبانيت
    گفت: بيخود خودتو خسته نكن من ازت خوشم نمياد
    مگه زوره سرييييش بعد هم قطع كرد و همه خنديدن...
    همه يكصدا زدن زير خنده پسري كه گوشي رو قطع كرد
    با ناراحتي پاس داد به فرد كناري، اين مراحل چند بار تكرار شد و
    هربار: يك مرد ويك بار هم شماره مورد نظر خاموش بود
    و يك بار هم يك پيرزن برداشت و كلي بد و بيراه نثارشون كرد
    تا اينكه گوشي به اولين نفر رسيد ...اخرين ليوانش رو سر كشيد
    و در حالي كه چهره اش سرخ شده بود گفت: شانس با خودمه
    شروع به گرفتن شماره كرد ، چند لحظه بعد با هيجان مثل برق گرفته ها
    پريد و در حاليكه با دستش جلوي گوشي رو گرفته بود داد زد: دخترههههههه
    باقي افراد هم بطوريكه انگار شكست خورده باشند
    و با حسادت به فرد برنده نگاه ميكنند
    فقط سرتكان دادند پسر اولي شاستي آيفون رو زد :
    صداي نازك دخترانه كه با حالتي نگران
    صحبت ميكرد پخش شد: الوو...چرا صحبت نميكنين...
    پسر شروع كرد: سلام خانوم خوشگله...يكم از وقتتونو بمن ميديد؟
    دخترك با عصبانيت گفت: اشتباه گرفتين آقااااااا
    پسرك با پررويي گفت: ااااا به اين زودي يادتون رفت خودتون بهم شماره دادين
    دخترك با دلهره گفت: آقا من شوهر دارم اشتباه ميكنين
    پسر ادامه داد: خوب اينو قبلا هم گفتي ...نشون به اون نشون كه گفتي
    نصفه شب زنگ بزن! دوستان پسرك همه زدن زير خنده ....
    لرزش صداي دختر بيشتر شد
    صداي مردانه اي از آنور خط داد زد: عوضي و بعد صداي يك سيلي به گوش رسيد
    بوق اشغال آخرين چيزي بود كه از اين تماس پخش ميشد.
    پسرك گفت: بچه ها فكر كنم اوضاع بيريخت شد...محسن گفت: بيخيال بابا
    برو قليون رو بيار باقي هم يكصدا گفتن: قليون ...قليوون.
    در آنسوي شهر پسري بنام رضا در اتاقش قدم ميزد و
    بد و بيراه نثار دوستش محمد ميكرد كه بدقولي كرده بود!
    موبايلش زنگ خورد: الوو محمد كجايي ؟؟؟چي تازه راه افتادي؟
    واقعا آدم احمقي هستي...خيلي خوب زود باش...
    از اتاق بيرون زد و پله ها رو يكي يكي به سمت آشپزخانه طي كرد
    مادرش زني ميانسال كه مشغول پخت و پز غذا بود
    با حالتي تهديد آميز گفت: رضا امشب رو دير نيايا
    خالت اينا دارن ميان اينجا ....رضا هم با خنده گفت: مادرجان من
    از مريم خوشم نمياد انقدر گير نده كه مارو بهم برسوني!
    مادرش دستاشو به كمرش زد و گفت : خيلي هم دلت بخواد
    خوب گوشاتو باز كن اگه فكر كردي ميزارم با اون دختره
    ولگرد ازدواج كني كور خوندي آقا؟!
    رضا نفس تندي كشيد و گفت: باز شروع نكن مامان
    آسمون زمين بياد من با مريم ازدواج نميكنم
    سارا هم ولگرد نيست اينقدر بهش توهين نكنين!
    سپس دوباره به اتاقش برگشت و با خود گفت:
    اينم شد زندگي ،دختره رو دستشون مونده
    بزور ميخوان بندازنش به من ، همان لحظه گوشيش
    زنگ خورد بدون اينكه به مانيتورش نگاه كنه
    برداشت ...مريم دختر خالش با پررويي
    از آنور خط گفت: سلام عزيزم...كجايي؟
    رضا كف دستش رو محكم به پيشانيش زد
    و گفت: سلام...ببخشيد نميتونم صبحت كنم
    خداحافظ...داد زد: ااااااااه
    دوباره گوشي اش زنگ خورد
    اينبار با عصبانيت برداشت و گفت:
    بيخود خودتو خسته نكن من ازت خوشم نمياد
    مگه زوره سرييييش بعد هم قطع كرد
    با خودش گفت : ارهههههه همينه
    اما هنوز چيزي از اين شادي نگذشته بود
    كه خشكش زد به گوشي اش نگاه كرد و ديد كه تماس دوم
    اصلا مريم نبوده...در همين افكار بود كه آيفون خونه زنگ خورد
    صداي مادرش از آشپزخانه آمد: بدو دوستت محمده
    رضا گوشي را داخل جيبش گذاشت و گفت: اومدم
    محمد با يك پژو 206 سفيد رنگ دم در منتظرش بود
    سرش رو تكان داد و گفت: واقعا شرمنده
    رفته بودم اين عروسكو از شهرام بگيرم
    رضا گردن كج كرد و گفت: حالا واجب بود؟!
    محمد هم ابرو بالا انداخت: صد البته ...ناسلامتي قراره بعد باشگاه بريم پيش ليلي جان
    رضا در ماشينو بست و گفت: چرا زوتر نگفتي
    خوب منم به سارا ميگفتم بياد
    محمد ضبط رو روشن و حركت كرد: خوب الان بهش بزنگ
    رضا دستي به صورتش كشيد : رفته شمال با خانوادش
    محمد با سرعت زيادي وارد اتوبان شد صداي ضبط به قدري
    زياد بود كه داشت شيشه ها رو ميلرزوند: تورو من من تورو توروخدا خودخدا...........
    رضا داد زد: نكن اينكارو ، سي دي رو بيرون آورد و آهنگو عوض كرد:
    من فقط عاشق اينم حرف قلبتو بدونم..............
    محمد سر تكان داد و گفت: چه خبرا؟؟
    رضا به پنجره تكيه داده بود: هيچي
    امشب خالم اينا ميان خونمون مادرم گير داده
    زود بيا كه نكنه يكوقت يه دقيقه كمتر مريمو ببينم!
    محمد زد زير خنده : اا ميگم حالت گرفتس
    بيخيال درست ميشه...
    حدود يك ربع بعد به باشگاه كه نزديك اكباتان بود رسيدن
    داخل باشگاه صداي موزيك در فضا طنين انداخته بود
    هر كس جلوي آيينه ايستاده و اندامشو وارنداز ميكرد
    محمد كه پسري لاغر اندام بود جلوي آيينه نگاهي
    حسرت آلود به بازوان كوچكش مي انداخت
    و رضا كه اندام بهتري داشت با غرور وزنه را بالا پايين ميبرد...
    ساعت نزديك نه بود وقتي از باشگاه بيرون آمدند
    هوا كاملا تاريك شده بود محمد به دوستش ليلي زنگ
    زد و قراري در پاركي كه چند خيابان از باشگاه فاصله داشت گذاشتن
    با خوشحالي سوار ماشين شد و گفت : رضا زودباش
    دير ميشه ها ، رضا هم خنديد و گفت: نگران نباش...
    ده دقيقه بعد به پارك رسيدن كه زياد شلوغ هم نبود
    ليلي با مانتويي سبز و آرايشي غليز براي محمد دست تكان داد
    هر دو از ماشين پياده شدند رضا در حالي كه لبخند بلب داشت گفت:
    سلام اينم محمد ليلي كه كل مجنون رو زده...
    چند دقيقه داخل پارك قدم زدن...رضا كه حوصله اش سر رفته بود
    سوييچ ماشينو از محمد گرفت و به سمت ماشين برگشت
    چند دقيقه اي چند آهنگ گوش كرد و فكرش پيش سارا بود
    گوشي اش رو بيرون آورد و شماره سارا رو گرفت: ...مشترك مورد نظر در دسترس نميباشد.
    تازه يادش افتاد كه دهكده اي كه آنها ويلا دارن آنتن نميده
    همين كه آمدم گوشي را داخل جيبش بگذاره گوشي ليز خورد و به زير صندلي افتاد
    زير لب با حرص گفت: بخشكي شانس
    چراغ ماشينو زد و دستشو زير صندلي برد گوشي رو برداشت و داخل جيبش گذاشت
    اما چيزي توجهش رو جلب كرد يك دوربين قوي شكاري زير صندلي بود
    لبخندي زد و گفت : خوبه پس شهرام شكار هم ميره ،
    دوربينو برداشت و در ماشينو قفل كرد
    به بالاي پارك رفت ...پارك در بلندي واقع شده بود و به همه جا ديد داشت
    دور و اطراف پارك رو فازهاي مختلف پوشش داده بودن
    كه در هر كدام صدها پنجره وجود داشت، رضا آرام
    روي چمن هاي نمناك نشست و دانه به دانه به ديدن خانه ها پرداخت
    نورهاي مختلف از پنجره هر خانه رويت ميشد زرد ، سفيد ....پرده هاي صورتي...سرخ
    سبز و...چندين دقيقه گذشت چند فاز رو رد كرد تا در فازي كه روبرويش بود
    طبقه بالا فردي رو در اتاقي ديدي كه رو به پنجره بود
    تغريبا تاريك بود و چندين شمع نور اتاق رو تأمين ميكرد
    دختريكه لباس عروس تنش بود در زير نور شمع به سختي مشخص بود
    و داماد هم با كت وشلوار سفيد روبرويش به طرزي سرزنش گونه
    ايستاده بود دخترك چيزي شبيه موبايل رو دم گوشش گرفت چند لحظه كوتاه گذشت
    يكدفعه مرد دستشو بلند كرد و سيلي محكمي به صورت دختر زد به طوري كه با سر
    به پنجره برخورد كرد و باد باعث شد يكي دو شمع خاموش بشه و اتاق تاريكتر شه
    مرد با حرص بيشتر شروع به زدن دختر كرد چيزي رو برداشت كه همان موقع
    دوربين سر خورد و از دست رضا افتاد رو چمن با دست پاچگي و عجله دوربين رو برداشت
    و دوباره نگاه كرد اما اثري از عروس و داماد نبود ؟!؟!شيشه ترك خورده و پنجره
    مملو از خون بود!!!!!!!!!
    رضا آب دهانشو قورت داد و بي اختيار بسمت ماشين دويد
    با آخرين سرعت به سمت شهرك مورد نظرش تاخت ، ميخواست به پليس زنگ بزنه
    اما بايد اطلاعاتي از فاز و واحد ميداد كه هيچ چيزي نميدونست!
    تا به جلوي بلوك رسيد ...از ماشين پياده شد نگاهي به دور اطراف انداخت
    بجز چندين نفر كه در آنسوي بلوك در حال
    دوچرخه سواري بودن كسي در اطرافش نبود
    دوربين را بيرون آورد و دوباره نگاه كرد در ميون پنجره هاي طبقه آخر
    پنجمين پنجره رو نشون كرده بود كه البته شمها و تاريكي فضاي اتاق
    آن را متمايز از ديگر پنجره هاي اطراف ميكرد....
    اما اينبار پنجره تميز و خالي از خون بود
    دوربين رو داخل ماشين پرت كرد و دوان دوان به داخل فاز رفت
    سوار آسانسور شد و شاستي طبقه آخر رو زد
    در آيينه قدي داخل آسانسور خودش رو ديد كه رنگ پريده و دست پاچه شده بود
    به طبقه آخر رسيد پاهايش به لرزش افتاده بود
    از پنجره هايي كه شمرده بود پنجمين پنجره ميشد بنابر اين به واحد پنجم رسيد
    كه عبارت 220 روي درش ثبت شده بود
    دستاش ميلرزيد به سمت آسانسور برگشت
    در داخل آسانسورشماره پليسو گرفت
    پليس گوشي رو برداشت: بفرمائيد...
    رضا بشكلي دست پاچه گفت: اينجا يه كي كشته شده!
    يه داماد يه عروسو كشت من از بيرون ديدم!!
    آنقدر سرگرم گفتگو بود كه وقتي به همكف رسيد يادش رفت
    درو باز كنه در آسانسور بسته شد!!!!!!!!!
    نگاهي به كليدها كرد درست كليد طبقه آخر زده شده بود
    رضا از ترس خشكش زد و زبونش بند آمد
    صداي مامور پليس از پشت خط مي آمد: آدرس رو بديد لطفا
    آسانسور زودتر از آنكه فكر كنه به طبقه آخر رسيد
    رضا به ناچار گوشي رو قطع كرد
    درباز شد مردي رنگ پريده كه از ديدن رضا شوكه شده و سعي ميكرد
    آرامشش رو حفط كنه وارد آسانسور شد
    كاملا مشخص بود كه خود قاتل است همچنان لباس دامادي اش تنش بود
    نگاه چپ چپي به رضا كرد يك دستش كه كمي خوني بود رو زير دست ديگرش
    پنهان كرد رضا آبدهانش رو قورت داد و سعي كرد عادي خودشو جلوه بده
    اما يكدفعه گوشي اش زنگ خورد بر روي سطح مانيتور بزرگ گوشي اش
    عدد 110 نمايان شد و قاتل به سادگي تونست آن را بخونه
    همين كه رضا اومد گوشي رو برداره مرد وحشيانه به رضا حمله كرد
    و سرش به شيشه آسانسور كوبيد صداي خورد شدن شيشه و خوني
    كه از سرش به شيشه پاشيد آخرين چيزي بود كه رضا حس كرد
    و زودتر از آنكه بخواد كاري كنه بيهوش افتاد....
    دقايقي بعد رضا با احساس درد عجيبي كه داشت چشمانش رو باز كرد
    داخل همان خانه و اتاق نيمه تاريك بود كه نور زرد رنگ شمعها منشا روشنايي اش بودند
    از پنجره باد گرمي مي وزيد همين كه خواست تكان بخوره ديد دست و پايش
    با طناب محكمي بسته شده و روي دهانش هم چسب زده شده
    روبرويش يك صندوقچه بزرگ بود كه جسد غرق به خون عروس
    داخلش افتاده بود سر دخترك از شدت ضربه خورد شده بود و بسيار
    وحشتناك شده بود رضا جيغ خفيفي كشيد كه در دهانش و ميان چسبها بسته ماند
    داماد يا بهتر است بگويم قاتل با صورتي برافروخته و چاقويي در دست وارد شد
    با حالتي رواني گونه و عصبي گفت: چيه...ناراحتي دوست دخترت مرده
    من كشتمش منننننننن..... فكر كردي نميدونستم باهم جيك جيك ميكنيد
    خوب گيرت آوردم ...چيه...نگران شدي....وقتي بهش زنگ زدي فكر كردي
    نشنيدم .....اون هرزه بهت شمارمو داد و گفت نصفه شبا زنگ بزن
    الانم چيزي به نصفه شب نمونده ....ميخوام يه شب رويايي بسازم برات
    با عصبانيت هجوم آورد و لگد محكمي به صورت رضا كوبيد
    كه باعث شد دماغش بشكنه خون ازش فواره بزنه بروي صورت و لباسش
    رضا مثل سوسكي كه زير پا له ميشه از شدت درد به خودش داشت ميچيد
    همان لحظه موبايل رضا زنگ خورد مرد قاتل با دستپاچگي از جيب رضا
    گوشي رو بيرون كشيد و بعد با ديدن اسم رو گوشي نفس راحتي كشيد
    و گفت : فكر كردم پليسهاي لعنتي ان اما انگار يه دوست دختر ديگته!!!
    گوشي رو بسمت رضا برگردوند اسم سارا رويش افتاده بود
    توي اون حال بازم با ديدن اسمش احساس دلتنگي عجيبي بهش دست داد
    دلش ميخواست اگه قراره بميره فقط براي يكبار ديگر اونو ببينه
    مرد گوشي رو انداخت زير پايش و با لگد محكم روش كوبيد
    بعد دستي به پيشانيش كشيد و گفت خيلي خوب ديگه
    بايد برم تورو با دوست دختر عزيزت
    تنها ميزارم تا حسابي باهم خلوت كنيد....بسمت آشپرخانه رفت
    و بايك چهارليتري بنزين برگشت ..تمام فرشو ديوار و جسد
    دخترك و رضا رو غرق بنزين كرد
    و سپس به سمت در رفت....از جيبش كبريتش رو بيرون آورد
    در حالي كه ميخنديد گفت: جاي منم تو جهنم خالي كنيد...
    كبريت به زمين افتاد و آتيش گر گرفت با سرعتي مثل برق خانه ور ضا و
    درهم گرفت همان لحظه پليسها سر رسيدن و قاتل با تقلايي كه براي فرار كرد
    يك تير به پايش زدند و همانجا دستگيرش كردند مامورها به آتيش نشاني زنگ زدن
    و در اين بين رضا و جسد نيمه سوخته دختر رو بيرون آوردن
    مامورهاي آتش نشاني هم از راه رسيدن و خانه سوخته را خاموش كردند
    تن و صورت رضا تاحدودي سوخت و چند هفته در بيمارستان بستري شد
    دو هفته بعد از بعد ترخيص شدن رضا از بيمارستان مريم و خانوادش هم بالاي سرش بودند
    رضا گوشي مريم رو گرفت و به سارا زنگ زد سارا گفت : متاسفم رضا اما بعد اينكه
    اونشب بهت زنگ زدم كه بگم تكليف دوستيمون رو مشخص كني چون خواستگاري
    برام اومده كه منم باهاش مخافتي ندارم ،جوابي ندادي بهم و قطع ام كردي
    منم بهش جواب بله دادم!!!!!!!
    آنجا بود كه انگار دنيا روي سر رضا خراب شد..
    در پي پيگيري هاي پليس در گزارش پرونده داماد قاتل اينطور نوشته شد كه:
    وي تعادل رواني نداشته و بشدت از ابتداي آشنايي با شيما همسرش
    به وي شكهاي بيخود داشته آنشب بعد يك تماس تلفني فرد مزاحم
    دليلي براي به يقين پيوستن شكش پيدا ميكنه و وحشيانه تازه عروسش
    رو در شب ازدواجش ميكشه.....در نهايت طبق نظر جناب قاضي
    به علت نداشتن سلامت رواني به حبس ابد
    در تيمارستان بيماران خطرناك محكوم ميشود....
    پايان
    اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها
    سرزمین وداع را می سوزاند

  5. #5
    کاربر ویژه گیگاپارس (VIP)
    30,036 امتیاز ، سطح 42
    28% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,014
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    VeteranTagger First Class25000 Experience Points1000 Experience Points
    نماد maryamm275
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست
    8,151
    گيپا
    232,137
    پس انداز
    0
    امتیاز
    30,036
    سطح
    42
    تشكرها
    18
    1,334 بار در 952 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    شب از نيمه گذشته و ماه در آسمان غايب ابرهاي پراكنده اي آسمان را پوشانده بود
    در كوچه پس كوچه هاي يكي از محله هاي جنوب شهر
    زني با چادري سياه به ديوار كوچه تكيه زده بود
    لحظاتي گدشت در چوبي خانه اي كه كنارش بود باز شد
    و يك پيرزن هراسان بيرون آمد
    با ديدن زن جوان سري تكان داد و گفت: بيا تو
    تا همسايه ها نيديدن...
    زن كشان كشان وارد خانه شد و در حالي
    كه از درد مثل كرم بخودش ميپيچيد
    ناله ميكرد...!!! پيرزن زير كتف زن را گرفت
    و در حاليكه با نگراني به درو ديوار نگاه ميكرد
    اورا داخل اتاق برد و تمام پرده ها رو كشيد
    همان لحظه صداي جيغ زن و گريه نوزاد تازه متولد شده
    در خانه پيچيد...پيرزن با دستاني خوني پيشاني خيس از عرق
    را پاك كرد و در حالي كه اشك ميريخت كسي را صدا زد
    دختر جواني از راه رسيد در حالي كه ترسيده بود گفت:
    مرده....آبجي رحيمه مرد...
    پيرزن شانه دخترك رو گرفت و گفت:
    خوب گوش كن چي ميگم
    تو كه نميخواي ابرومون تو محل بره
    اين بچه هم حروم زاده شده
    معلوم نيست كدوم ديو...پدرشه
    اگه همسايه ها بفهمن ديگه با چه رويي ختم قرآن بگيرم
    همينجا توي باغچه آبجيتو خاك ميكنيم
    ولي حواست باشه مبادا به كسي چيزي بگي
    دخترك كه به هق هق افتاده بود گفت: پس اون چي ؟
    پيرزن نفس عميقي كشيد و گفت: ادم خير زياده همين امشب
    ميزاريمش در يك خونه آقا ماشا اله اينا ...سكينه خانم
    بچه دار نميشه و آرزوش يه بچه اس... مطمئنم نگهش ميدارن
    دم دماي سحر بود دخترك چادرش رو به سر كرد
    و بچه رو بغچه پيچ برد و جلوي خانه همسايه گذاشت
    آرام در زد و بدو بدو از آنجا دور شد....
    30 سال بعد: همان محله ...خانه آقا ماشااله...
    دختر جواني كه لباس عروس بتن داشت خندان از پله ها بالا رفت
    و دوستش در حاليكه سر بسرش ميزاشت ميگفت:
    مريم راستشو بگو داشتي با آقا داماد صحبت ميكردي
    مريم هم در حالي كه ميخنديد گفت: به تو چه
    داخل اتاق رفت و در و قفل كرد
    جلوي آينه ايستاد و خودش را با لباس عروس
    وارانداز كرد لبخندي از خوشحالي زد
    دوستش كه سمانه نام داشت مدام پشت در سر و صدا ميكرد
    مريم بدون توجه به اون جلوي آينه نشست و به خودش گفت:
    چيه؟ چرا هول شدي؟؟؟ ديدي بالاخره گيرش آوردي...
    چشمانش رو بست يكدفعه لبخند روي لباش خشك شد
    در يك ثانيه يك چهره غرق خون وشبح شكل رو كه
    چادر سياه و بلندي به سر داشت ديد...
    جيغ كوتاهي كشيد و چشمانش رو باز كرد
    به نفس نفس افتاده بود
    هراسان برگشت و پشت سرش رو نگاه كرد
    از پنجره باد مي وزيد و باعث ميشد پرده ها تكان بخوره
    در همين حال موبايلش بلند زنگ خورد كه باعث شد از جا بپره
    با ديدن تصوير نامزدش نفس عميقي كشيد و گوشي رو برداشت...
    سلام پس كي مياي؟ باشه منتظرتم ...دوست دارم ...خدافظ
    گوشي را سر جايش گذاشت و در رو بازكرد
    يكدفعه دوستش سمانه مثل جن زده ها پريد جلوش
    مريم با دلخوري مثل بچه ها دنبالش كرد
    طبقه پايين آقا ماشااله و خانومش سكينه خانوم
    خندان نظارگر اينها شده بودند
    تا اينكه در باز شد و منوچهر پسرخاله مريم با خانوادش وارد شد
    آذرخانوم مادر منوچهر با روي باز صورت سكينه خانوم رو بوسيد و تبريك گفت
    اما منوچهر با دلخوري به گوشه اي رفت و ماتم گرفته مريم رو زير چشمي نگاه ميكرد
    منوچهر از بچگي عاشق مريم بود اما مريم هميشه اونو به چشم برادرش دوست داشت
    ساعتها در گذر زمان بودند ...موقع شام كه رسيد آقا داماد كه محمود نام داشت از راه رسيد
    پسري با موهاي جو گندمي و قدي متوسط با كت و شلوار مشكي يكدست
    او كه از قضاياي منوچهر و مريم خبر داشت حتي با منوچهر دست هم نداد
    و نرسيده به پيش مريم رفت...آنها مشغول آماده كردن سور و سات عروسي بودند
    فردا شب در حياط همان خانه جشن عروسي آنها بود
    ساعاتي ديگر گذشت و همه آماده استراحت و خواب شدند
    مريم از محمود خداحافظي كرد و به اتاقش برگشت
    و زودتر از آنكه فكرشو كنه به خواب رفت
    منوچهر از ناراحتي خوابش نميبرد و كنار حوض نيلي رنگ
    داخل حياط بزرگ نشسته بود و به مرور خاطرات دوران كودكي اش با مريم ميپرداخت
    همان لحظه كابوس مريم شروع شد..همان شبح چادر به سر و خونين بار ديگر
    به سراغش آمد مريم خيس عرق شده بود و ميلرزيد
    او هر لحظه نزديك و نزديكتر ميشد تا حدي كه مريم بخوبي صورت جسد گونه اش را ديد
    شبح دستش رو از زير چادر بيرون آورد و بشكل عجيبي اورا سمت خودش كشيد
    مريم در بين خواب و بيداري ناخواسته از جا بلند شد و بي اختيار به سمت پنجره
    حركت كرد ، همان لحظه منوچهر از پنجره مريم رو ديد كه در خواب با چهره اي پريشون
    شده داشت راه ميرفت..بدو بدو به داخل خونه رفت و پله ها رو طي كرد ..
    از شانسش در قفل نشده بود ...مريم پنجره رو باز كرده و ناخواسته داشت بيرون ميپريد
    كه منوچهر از راه رسيد و اورا گرفت و هر دو داخل اتاق افتادند
    مريم كه تازه از خواب پريده بود با ديدن منوچهر جيغ كشيد
    منوچهر هم سعي در آرام كردنش داشت كه محمود هراسان از راه رسيد!
    با تصويري كه روبرويش بود ، مريم با رنگي پريده افتاده كف اتاق
    و منوچهرم بالاي سرش بدون هيچ حرفي بسمت منوچهر حمله ور شد
    و مشت محكمي به صورتش كوبيد ...از سر و صدايي كه بوجود آمد
    باقي اهالي خانه هم از راه رسيدند و آنها رو سوا كردند ...
    آقا ماشااله با عصبانيت گفت: يكي بگه اينجا چه خبره؟؟؟
    همين كه منوچهر اومد حرفي بزنه ..محمود با دلخوري گفت: نصفه شبي
    با پررويي اومده اتاق زن من بزور ميخواست بهش تجاوز كنه...
    آقا ماشاله نگاهي به منوچهر و سپس نگاهي به مريم كرد و گفت:
    راست ميگه بابا؟؟؟؟؟مريم كه هنوز نفس نفس ميزد گفت:
    من هيچي نميدونم ...داشتم كابوس ميديدم اصلا نميدونم چرا از تختم بيرون بودم
    وقتي هم بهوش اومدم منوچهرو ديدم...
    منوچهر تند تند گفت: بخدا اشتباه ميكنيد اون نزديك بود از پنجره بيرون بپره
    خدا ميدونه اگه نرسيده بودم چي بسرش اومده بود...
    محمود كه ميخواست يبار ديگه بستمش حمله كنه توسط سايرين مهار شد و گفت:
    دروغگوي كثيف راستشو بگو...عوضي
    اينبار منوچهر از جا بلند شد و داد زد: اون تورو نميخواد
    بزور كه نميتوني باهاش عروسي كني
    اون اينقدر ناراحته و از تو بدش مياد كه ميخواست خودشو بكشه!!!!
    مريم كه ديگه زده بود زير گريه ناله كنان گفت: بس كنيد....اين چرت و پرتا چيه
    من عاشق محمودم...منوچهر خفه شو...
    آذر خانوم مادر منوچهر با دلخوري گفت: منوچهر پاشو بريم
    سپس رو به سكينه خانوم كرد و گفت: آبجي از اول هم گفتم
    اومدن ما به اين عروسي اشتباهه... ديگه بيشتر از اين مزاحمتون نميشيم
    هر سه با دلخوري آنجا رو ترك كردند و سكينه خانوم هم در حالي كه
    از تأسف سر تكان ميداد ميگفت: اقلا ميذاشتين صبح شه بعد ميرفتين آبجي
    در با صداي بلندي به هم كوبيده شد و سكوت بار ديگه فضاي خانه رو در بر گرفت
    فرداي آنروز روز پر جنب و جوشي بود ...همه خانه رو چراغاني كردند و كلي ميز و صندلي
    داخلش چيدند مريم كه كمي حالش بهتر شده بود هم گوشه اتاق نشسته بود با سمانه صحبت ميكرد
    سمانه با كنجاوي پرسيد: واقعا منوچهر ميخواد بهت تجاوز كنه
    مريم سرشو پايين انداخت و گفت: نميدونم ....از اون بعيده كه همچين كاري بخواد بكنه
    سمانه با فضولي گفت: اتفاقا برعكس ديروز همش داشت نگاهت ميكرد
    كاملا معلوم بود كه به آقا محمود حسوديش ميشه
    مريم لبهايش رو پيچوند و با حرس گفت: خواهش ميكنم بس كن...
    سمانه هم ابرو بالا انداخت و گفت: خدا ميدونه و به بحثش خاتمه داد
    آنروز غروب خيلي زود از راه رسيد
    مريم كه با آرايش زيباتر به نظر ميرسيد
    با غرور جلوي سمانه قدم ميزد
    مهمانها همه از راه رسيده بودند و حياط كاملا پر شده بود
    چندين نفر هم مشغول ساز زدن و آواز خواندن بودند
    مريم با دسته گلي كه در دستش بود منتظر محمود ايستاده بود
    كه يكدفعه احساس كرد چيز سياه رنگي از پشت سرش با سرعت رد شد
    سريعا سرش رو برگردوند اما اثري از كسي نبود
    همين كه دوباره برگشت سمانه رو ديد كه با خوشحالي از در وارد شد
    و در حاليكه كل ميكشيد گفت: مژده بده كه آقا داماد اومد
    در بين سرو صداي دست زدن همراهان و بوي اسفند محمود با كت و شلوار
    نوع و موهاي آب شونه شده از در وارد شد و دست مريمو گرفت و به سمت خونه راه افتادند
    يك كوچه فاصله داشتند تا به آنجا دورشون رو خانواده چند نفر از اهالي پر كرده بودند
    در همان لحظه مريم احساس كرد كه نميتواند حركت كنه و وقتي برگشت
    زبانش از ترس بند آمد ....همان شبح سياه پوش با دستان خونينش
    ته لباس عروس رو گرفته و نگه داشته بود وبا زوري وصف نشدني
    اورا به دنبال خود كشيد..مريم كه در ميان جمعيت گويي گمشده بود
    حتي صدايش هم در نيامد ...محمود هم اينقدر مشغول ماچ و بوسه با اهالي
    كه براي تبريك آمده بودند بود حواسش به مريم نبود...
    شبح او را ده قدم به عقب كشيد تا جلوي يك خانه بسيار قديمي كه درش هم باز بود كشيد
    صاحب آن خانه پيرزني به نام مژگان خانوم بود كه خيلي زن ساكت و گوشه گيري بود
    معمولا با زنهاي همسايه دمخور نبود و با كسي حرف نميزد...
    شبح مريم را با خودش به داخل خانه كشاند و در با صداي مهيبي بسته شد
    همان لحظه محمود به خودش آمد و ديد اثري از مريم نيست
    همان لحظه منوچهر سوار بر موتور سر كوچه پشت ماشيني پنهان ماند
    تا شايد براي آخرين بار مريم رو ببينه ...
    محمود از زنها جوياي مريم بود اما عجيب اينكه هيچكدام اورا نديده بودند...
    شبح كشان كشان مريم رو به زير يك درخت تنومند كه مملو از خاك بود برد
    خانه حالت ويران شكلي داشت...مريم بي اختيار با دستانش شروع به كندن خاك كرد
    هرقدر كه بيشتر ميكند دستانش زخم و سپس خونين ميشدند
    تا اينكه لحظاتي بعد با ديدن جسدي پوسيده و خونين جيغ بلندي كشيد كه همه اهالي
    رو باخبر كرد شبح با دستانش گلوي مريم رو فشرد تا جايي كه كمي خون از دهان
    مريم بيرون روي صورت جسد پاشيد همان لحظه محمود و چند نفر از اهالي توي كوچه
    حيران دنبال مريم بودند...منوچهر هم كه از ديدن اين صحنه دستپاچه شده بود
    هراسان از موتور پايين پريد و به دنبال صدا رفت...
    مريم به سلفه افتاده و شبح در حال خفه كردن او بود...
    و زير لب با صدايي روح گونه گفت: بايد پيش خودم برگردي
    نميزارم تورو از من بگيرن.....
    همان موقع پيرزن صاحب خانه كليد رو چرخاند و وارد شد
    او فقط مريم رو ميديد كه گويي فرد نامرئي سعي به خفه كردنش داشت
    با آخرين تواني كه داشت فرياد زد: آبجي ولش كن..بزار بره
    شبح كه گويي خشكش زده بود نگاهي به پيرزن انداخت و دستاشو ول كرد
    و آرام آرام در حالي كه بشكلي كه انگار پرواز ميكرد به سمت ساختمان
    رفت و ناپديد شد...مريم سرفه كنان روي جسد افتاد
    اهالي وارد خانه شدند منوچهر و محمود هردو در محوطه حياط ايستاده بودند
    چند زني كه جلوتر بودند با ديدن جسد پوسيده اي كه از خاك بيرون زده بود
    جيغ هاي شديدي كشيدند ...صداي چند نفر از اهالي بلند شد كه يكي به پليس زنگ بزنه
    محمود دوان دوان به كنار مريم رفت يكي از زنها آب قند برايش آورد و بزور به خوردش داد
    مريم كه از حال رفته و رنگ پريده بود مدام ميگفت: اون ميخواست منو بكشه!!!
    يكهفته بعد مريم داخل بيمارستان بستري بود و پيرزن همه چيز رو به مأموران گفت
    و نامه اي هم براي مريم فرستاد كه توش همه چيز رو توضيح داده بود....
    مادرت كتايون خواهر بزرگ من بود او بخاطر خرج من و مادر پيرمون
    توي يك فاحشه خونه كار ميكرد تا اينكه ناخواسته تورو حامله شد
    اون شبي كه تو توي حياط بدنيا آمدي اون سر زا رفت
    و مادرم از ترس اينكه آبرويش توي محل نره
    اونو توي حياط خاك كرد و تورا شبانه دم خانه آقا ماشااله گذاشتيم...
    در طول همان روز جسد را از خاك بيرون آوردند و در بهشت زهرا خاكش كردند
    بعد از اون شبح هيچوقت ديگه پيدايش نشد....و روحش در گور آرام گرفت
    محمود با دسته گل به ملاقات مريم آمد اما بعد از اينكه مريم همه چيز رو بهش گفت
    بخاطر اينكه حلالزاده نبوده اورا ترك كرد اما منوچهر دلسوزانه كنارش ماند
    يكماه بعد جشن عروسي مريم و منوچهر با شكوه برگزار شد
    و سالهاي سال كنار هم زندگي كردند
    اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها
    سرزمین وداع را می سوزاند

  6. #6
    کاربر ویژه گیگاپارس (VIP)
    30,036 امتیاز ، سطح 42
    28% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,014
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    VeteranTagger First Class25000 Experience Points1000 Experience Points
    نماد maryamm275
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست
    8,151
    گيپا
    232,137
    پس انداز
    0
    امتیاز
    30,036
    سطح
    42
    تشكرها
    18
    1,334 بار در 952 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    اوايل پاييز رسيده بود و هوا كم كم رو به خنكي ميرفت.
    برگهاي سبز درختان به‌ آخرت خويش مي رسيدند.
    مسعود لطيفي جواني 27 ساله بود كه براي
    زندگي در تهران چند سالي از روستاي مادريش
    بيرون زده و راهي شهر شده بود
    و حدودا دوهفته اي يكبار سري به مادر پيرش ميزد.
    از نظر زندگي وضعيت متوسطي داشت و تنها زندگي ميكرد.
    آن روز برعكس هميشه كارهاي شركت بيشتر از روزاي ديگه بودند
    عليرضا دوست و همكار مسعود در حالي كه ليوان چايي
    رو سر ميكشيد گفت: راستي مسعود امشب كرح نميري؟
    مسعود در حالي كه سرگرم پرونده ها بود بدون اينكه
    نگاهي بصورت عليرضا بندازد گفت:
    نه بابا...هفته ي پيش رفتم
    اين هفته فقط خونه و استراحت
    عليرضا نفس عميقي كشيد و گفت:
    خوشبحالت من كه كلي كار دارم.
    ساعاتي گذشت و مسعود به خانه برگشت
    آنشب مسعود شام را در آرامش و سكوت خورد
    و طبق معمول كنترل بدست جلوي تلويزيون نشسته
    به اميد ديدن برنامه ي دلخواه كه همچو سرابي در جاده بود
    كانالها را بالا پايين ميكرد.
    در نهايت به سرنوشت نهايي جعبه جادويي
    يعني شاستي خاموش رسيد و تصميم گرفت شاستي
    خاموش خود را هم بزند و به يك خواب عميق برود
    چراغ رو خاموش كرد و نفس عميقي كشيد
    و با لذتي وصف نشدني بر رختخواب گرم و نرمش
    دراز كشيد و آمد چشماشو ببنده
    كه يكدفعه صداي زنگ تلفن سكوت اتاق رو بطرز فجيهي شكست
    مسعود با بي حوصلگي بسمت تلفن رفت و گوشي را برداشت
    آنطرف خط صدايي نميامد...
    الو....الو....چرا حرف نميزني؟
    اول فكر كرد مزاحمه و خواست چيزي بگه
    كه يكدفعه صداي لرزان مادرش در گوشي پيچيد:
    مسعود جان زود خودتو برسون
    ميخوام براي آخرين بار ببينمت!
    مسعود كه شوك شده بود تا آمد حرفي بزند
    صداي ريتميك بوق اشغال ميان كلامش پريد
    و اضطرابش رو صد برابر كرد.
    شماره مادرش رو گرفت اما كسي
    گوشي رو بر نميداشت!
    چند ثانيه به گنگي گذشت تا اينكه تنها
    كاري كه ميتونست بكنه بفكرش رسيد
    و با آخرين سرعت لباس پوشيد و
    از خانه بيرون زد ساعت از 12 گذشته بود
    خيابانها خلوت تر از هميشه.
    سر چهار راه چراغ راهنما
    بي هدف رنگ عوض ميكرد و در
    وهم آميزكردن هوا تاثير بسزايي داشت
    روزنامه هاي باطله داخل خيابان
    جشن گرفته و رقصان با باد در حركت بودند
    شهر در سكوت خاصي فرو رفته بود!
    مسعود گيج و گنگ به اطراف خود مينگريست
    تا اينكه يك اتوبوس مرموز جلوي پاش ترمز زد
    طرحش با اتوبوسهاي عمومي روزمره فرق داشت
    مثلينكه اتوبوس شخصي بود. در اتوبوس پيس كنان
    باز شد و راننده با تكان دادن سرش تاييد بر سوار شدن
    مسعود كزد.مسعود هم بناچار سوار شد
    بار ديگر در پيس كنان بسته شد و اتوبوس حركت كرد.
    نور سفيد رنگ چراغهاي سقف اتوبوس فضايي
    همچون بيمارستانهاي رواني فيلمهاي ترسناك رو وصف ميكرد
    صندلي هاي بي روح داخل اتوبوس يكي در ميان خالي بودند
    و چند مسافر عجيب هم روي آنها نشسته بودند
    اولين مسافر زني بود كه مدام ذكر ميگفت
    و تلو تلو ميخورد اما حجابي نداشت!
    نفر بعد پيرمردي بود كه مثل مجسمه
    گويي حتي نفس هم نميكشيد فقط به پنجره چشم دوخته بود
    نفر بعد پسر جواني با موها و ظاهري عحيب غريب
    كه لبخندي مرموز به لب داشت و مشغول خواندن كتابي بودش
    و نفر آخر پيرزني كه مدام سرشو تكان ميداد و آرام به صورتش
    چنگ مي انداخت و زير لب چيزي ميگفت و بعد ميلرزيد با
    چشماني گرد شده به دورو ورش نگاه ميكرد.
    مسعود به سمت راننده برگشت و گفت: آقا من كرج ميروم
    شما اصلا مسيرتون ميخوره؟؟؟
    راننده بعنوان تاييد حرف مسعود سرش رو تكان داد
    و گفت شيطان ياري دهد!!؟!
    مسعود به ته اتوبوس رفت و روي صندلي نشست
    و از طرفي متعجب از رفتار مردمان داخل اتوبوس و
    از طرفي نگران مادرش بود.
    مدام به اتفاقات افتاده فكر ميكرد
    و فكر اينكه الان بايد در كمال آسايش
    در خواب عميق باشه مثل آتيشي ميسوزوندش.
    لحظاتي گذشت در تاريكي
    شب هيچ چيزي از جاده بيرون مشخص نبود
    البته شيشه هاي اتوبوس هم دودي بود و به تاريكتر
    نشان دادن فضا كمك ميكرد
    و همچون آينه اي چراغهاي ماه نماي داخل
    اتوبوس را به نمايش ميگذاشت.
    احساس سرماي جاده هاي بيرون شهر
    به داخل اتوبوس هم نفوذ كرده بود.
    يك لحظه مسعود احساس كرد چيزي پشت سرش
    در حال حركته و حدس درست بود
    دختر بچه اي كه گويي پشت اتوبوس خوابيده بود
    از كنار مسعود رد شد و بسمت راننده رفت
    صورتش از اشك خيس شده بود
    آهسته و ملتمسانه به راننده چيزي گفت
    و سپس راننده با چشمانش به مسعود اشاره كرد
    دخترك نگاهي به مسعود كرد و لبخندي عجيب زد
    سپس يك پارچ و ليوان به دست گرفت و بسمت
    مسافران برگشت شربت سرخ رنگي
    داخل ليوان خودنمايي ميكرد
    هر كدام از افراد كه آن رو ميخوردند
    ذكري زير لب ميگفتند كه بگوش نميرسيد
    خلاصه همه خوردند تا اينكه دخترك به سمت مسعود آمد
    و ليوان رو بدستش داد.
    مسعود گفت: ممنون نميخورم
    يك آن همه مسافران سر برگرداندن
    و با چشماني گرد شده به مسعود نگاه كردند
    راننده هم از آيينه نگاهي به مسعود انداخت
    و باز هم در سكوتش سري تكان داد
    مسعود ليوان رو گرفت گفت: باشه ممنون
    همه همچنان منتظر شدند تا آن رو بخوره
    مسعود هم اندكي را سر كشيد و با زيركي
    به بهانه اي باقي رو كف اتوبوس خالي كرد
    مزه عجيبي در دهانش ايجاد شد
    ليوان را به دست دخترك داد و
    همه سر برگردانند
    دخترك بار ديگر به پشت اتوبوس رفت و خوابيد.
    هر ثانيه از لحظات اون شب كه ميگذشت كاسه
    تعجب مغز مسعود لبريز و لبريزتر ميشد
    دقايقي ديگر گذشت تا اينكه اتوبوس يك دفعه ترمز كشيد
    و همه مسافران به آهستگي و پشت سر هم پياده شدند!
    مسعود با تعجب از جايش بلند شد و بسمت راننده رفت
    و گفت: چرا ايستاده اي هنوز كه نرسيديم
    راننده بدون اينكه حرفي بزند به مسعود خيره شد
    مسعود از عصبانيت سري تكان داد و از اتوبوس پياده شد
    تا چشم كار ميكرد كوير بود و تاريك
    تا آمد حرفي بزند در اتوبوس بسته شد
    مشتي از عصبانيت به در كوبيد و گفت:
    اينجا كجاست مارو آوردي؟؟!؟؟
    مسافران وسط خاك و كوير نشسته بودند
    و حرفي نميزدند
    مسعود به سمتشان رفت: معلوم هست اينجا چه خبره
    پسر جواني كه كتاب دستش بود از جايش بلند شد
    مسعود فكر كرد ميخواد سئوالش رو جواب بده
    اما بي اعتنا به مسعود بسمت بوته اي رفت
    كه يك چوب شاخه مانند وستش افتاده بود
    چوب را برداشت و دايره بزرگي وسط خاكها كشيد
    سپس ستاره اي برعكس در وسط دايره رسم كرد
    و كتاب را دست پيرمرد داد
    و دوباره سر جايش برگشت و نشست
    آن زن كه ذكر ميگفت شمع هايي از كيفش بيرون آورد
    و دورتار دور دايره رسم كرد
    سپس روشنشان كرد
    پيرزن با خنجري در دست
    از جايش برخواست و با حسي از غرور رو به دايره گفت:
    بنام شيطان بزرگ و افتخار او ، لوسيفر من نيروهاي تاريكي
    و قدرت شيطان را به درون فرا مي خوانم
    با خنجر پنتاگرام وارونه ا‌ي در هوا رسم كن و آتش را بي‌افروز.

    سپس همه آنها از جايشان بلند شدند
    مسعود با تعجب و دهاني باز نظاره گركارهاي آنها شده بود
    پيرمرد در حالي كه ميلرزيد گفت: شيطان بزرگ قرباني ميخواد
    سپس همه ي سرها بروي مسعود برگشت
    قبل از اينكه حركتي بكند
    در اتوبوس باز شد و راننده طناب بزرگي دور مسعود انداخت
    و سريع بستنش.سپس كشان كشان
    به وسط دايره بردنش مسعود اصلا از كارهاي آنها سردرنمياورد
    حس ترسي در وجودش شعله ميكشيد
    دختربچه كه اينبار ناراحت بنظر نميرسيد
    از اتوبوس پياده شد و به جمع مسافران پيوست
    پيرمرد در حالي كه لبخندي به لب داشت و مدام سر تكان ميداد
    خنجر رو به دست دختر داد و گفت: تو قرار بود قرباني بشي
    اما شيطان اونو انتخاب كرد طبق آيين تو بايد اينكارو بكني
    دختر آب دهنش رو قورت داد و خنجرو گرفت
    و بسمت مسعود رفت!
    با هر قدمي كه بر ميداشت اضطرابش بيشتر و بيشتر ميشد
    مسعود فرياد زد: كمك كمك و انعكاس صداش در كوير
    ميپيچيد اما هيچكس آنجا نبود كه به دادش برسه
    دخنرك زانو زد و خنجرو با تمام زورش در قلب مسعود فرو كرد
    خونش به وسط دايره ميچكيد
    سپس همهمه اي در بين مسافران به پا شد
    و راننده چاقو را از دست دختر گرفت
    هركدام چند قطره از خون مسعود را خوردند و
    به نوبت سوار اتوبوس شدند...
    آخرين نفر راننده بود كه با عجله چاله اي كند و جسد مسعود را داخلش
    انداخت.سپس به سمت اتوبوس برگشت و انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده
    ماشينو روشن كرد و اتوبوس آرام آرام از آنجا دور شد
    اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها
    سرزمین وداع را می سوزاند

  7. #7
    کاربر ویژه گیگاپارس (VIP)
    30,036 امتیاز ، سطح 42
    28% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,014
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    VeteranTagger First Class25000 Experience Points1000 Experience Points
    نماد maryamm275
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست
    8,151
    گيپا
    232,137
    پس انداز
    0
    امتیاز
    30,036
    سطح
    42
    تشكرها
    18
    1,334 بار در 952 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    دردعشق شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه… مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام …. سایت پاتوق۹۸ پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم عشق

    موضوع مطلب : [تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ]
    زیر موضوع مطلب : [تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ]
    نویسنده مطلب : Faramarz M

    تعداد دفعات مشاهده : 563
    تاریخ مطلب : جمعه 28 آبان 1389
    زمان مطلب : 16:39:09

    دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
    نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
    بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
    مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.
    موعد عروسی فرا رسید.
    زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.
    همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
    ۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،
    مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
    همه تعجب کردند.
    مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم

    (دخترها نمی توانند)
    ۱- با داشتن دماغی تیر کمونی یا عقابی متالیک به جراح مراجه نکنند!
    ۲- با دیدن یکی خوش تیپ تر از خودشون، میگرن نگیرن و از زور ناراحتی غش نکنند!
    ۳- با داشتن قدی کوتاه کفش پاشنه ۶۰ سانتی نپوشند و احساس قد بلندی نکنند!
    ۴- روزی ۲۴ ساعت با تلفن حرف نزنند!
    ۵- روزی ۳۰-۴۰ هزار تومان آت و اشغال نخرند!
    ۶- از مهمونی و عروسی و برای هم خالی نبندند و با خالی بندی لایه اوزون رو سوراخ نکنند!
    ۷- با یه دماغ عمل کرده احساس خوشگلی نکنند و فکر نکنند که مادر زادی همینجوری بودن!
    ۸- مطالب چرت و پرت این قسمت رو بخونند و از عصبانیت سکته نکنند!
    پسرها نمی توانند
    ۱- با داشتن هیکلی ضایع تیشرت تنگ نپوشند و فیگور نگیرند!
    ۲- از کلاس پنجم دبستان صورتشون رو سه تیغه نکنند و after shave نزنند!
    ۳- پس از یافتن اولین مو در پشت لب احساس مردانگی نکنند و به فکر ازدواج نیفتند!
    ۴- در میهمانیها و محافل خانوادگی احساس بامزگی نکنند و چرت و پرت نگویند!
    ۵- ادعای با مرامی و با معرفتی و با وفایی و غیره نکنند!
    ۶- کت و شلوار صورتی با بلوز زرد نپوشند و کراوات قهوه ای نزنند!
    ۷- احساس با غیرتی نکنند و راه به راه به آبجی کوچیکه گیر ندهند!
    ۸- از ۹ سالگی پشت ماشین باباشون نشینند و پدر ماشین رو در نیارند!
    ۹- چرت و پرت نگند و از خودشون تعریف نکنند!


    موضوع مطلب : [تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ]
    زیر موضوع مطلب : [تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ]
    نویسنده مطلب : Faramarz M

    تعداد دفعات مشاهده : 109
    تاریخ مطلب : يكشنبه 16 آبان 1389
    زمان مطلب : 22:31:01


    از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید
    از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه ای کردم که فهمید جواب «های»، «هوی» است…
    هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم!
    این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می بردند.
    هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد که برم پای تخته زنگ می خورد.
    هر صفحه ای از کتاب را که باز می کردم، جواب سوالی بود که معلمم از من می پرسید.
    این بود که سال سوم، چهارم دبیرستان که بودم، معلمم که من را نابغه می دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!
    تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقه ها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفته بنویسم!
    بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم،
    اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده
    بودم حسابی تشکر کرد و گفت: نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد که هر وقت
    چیزی از زمین برمی داشتم، یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشده اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد.
    بعدا توی دانشگاه پیچید: دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی اش شده، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه!
    یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون،
    منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره!
    خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما
    و الان هم استاد شمام! کسی سوالی نداره!؟

    موضوع مطلب : [تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ]
    زیر موضوع مطلب : [تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ]
    نویسنده مطلب : Faramarz M

    تعداد دفعات مشاهده : 114
    تاریخ مطلب : شنبه 15 آبان 1389
    زمان مطلب : 21:01:28


    روزی، وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت.
    ‘آیا این تبر توست؟’ هیزم شکن جواب داد: ‘ نه’ فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره.
    فرشته از صداقت مرد خوش حال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوش حال روانه خونه شد. یه روز وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب. ‘
    فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
    فرشته عصبانی شد. ‘ تو تقلب کردی، این نامردیه ‘
    هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز ‘نه’ می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به کاترین زتاجونز ‘نه’ میگفتم، تو میرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.
    نکته اخلاقی: هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده

    روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول ۲۵ سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.
    سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟
    شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا …

    برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت .
    همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :”این بار اولته” دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:”این دومین بارت” بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.
    سر همسرم داد کشیدم و گفتم :”چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟”
    همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:”این بار اولت بود.
    اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها
    سرزمین وداع را می سوزاند

  8. #8
    کاربر ویژه گیگاپارس (VIP)
    30,036 امتیاز ، سطح 42
    28% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,014
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    VeteranTagger First Class25000 Experience Points1000 Experience Points
    نماد maryamm275
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست
    8,151
    گيپا
    232,137
    پس انداز
    0
    امتیاز
    30,036
    سطح
    42
    تشكرها
    18
    1,334 بار در 952 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    گورکن(قسمت ۲)
    آفتاب زرد رنگ صبحگاهي طلوع كرد تا حوادث تازه اي در شهر به وقوع بپيوندد
    پياده رو شامل عابراني با شمايل مختلف بود كه هر يك به يك سو ميرفتند
    دكه روزنامه فروشي مملو از مجالات و روزنامه هاي رنگ و وارنگ بودش
    كه در ميان باد هاي پاييزي تلو تلو ميخوردند!
    روزنامه فروش هم چشم دوخته به تلويزيون كوچك و سياه سفيدش بود
    كه برنامه هايي براي خودش پخش ميكرد.
    ماشين پژو مشكي رنگي با سرعت به سمت دكه حجوم آورد
    و با يك ترمز اشك لاستيك ها رو در آورد
    مردي با موهاي مشكي و عينك گردي بر چشم
    پياده شد همچون كاراگاها پالتوي مشكي رنگي بتن داشت
    نسيم پاييزي به صورت بي روحش ميخورد
    گويي ميخواست اخماهش را باز كند
    اما غير ممكن بود
    ام تي قدم به سمت دكه برداشت
    از بين آن همه روزنامه يكي را برداشت
    و ورق زنان به صفحه ي نيازمنديها رفت
    با ديدن آگهي مورد نظرش لبخند سردي
    روي صورتش نمايان شد
    ((به يك نظافتچي خانم نيازمنديم با دستمزد بالا))
    مبلغ را بدست روزنامه فروش داد
    بسمت ماشينش برگشت
    روزنامه را بروي صندلي انداخت
    و تخت گاز بسمت خونه اش برگشت...
    اما همان لحظه ته شهر تهران
    در خانه اي قديمي و فرسوده
    مرغ و خروس ها در حيات بالا و پايين ميپريدند
    سيما زني 30 ساله كه شوهرش بتازگي در تصادف درگذشته
    با يك مشما خريد دستش وارد خانه شد
    از بدو ورود روبروي اشرف خانم قرار گرفت.
    اشرف خانوم زن صاحب خانه قر قر كنان ميگويد:
    شوهرت مرده گناه من چيه كه نبايد اجاره بگيرم هان؟؟
    سيما بغض كنان: بخدا همين امروز فردا يه كار گير ميارم
    و اجارتونو ميدم...
    اشرف: از موقع اي كه اون خدا بيامرز مرده
    همش داري همينو ميگي و خبري نميشه
    مريم دختر كوچولوي سيما بدو بدو از اتاق بيرون ميزند
    مامان غذا سر رفت!
    اشرف در حالي كه لپهايش را باد انداخته بود و دندان بلب ميكشيد
    سري از تاسف تكان داد
    سيما با دستش تو سرش ميزنه و بسمت اتاق ميدود: واي خدا مرگم بده
    دود غذاي سوخته دراتاق پيچيد...
    خلاصه جاي ناهار نون و پنير خوردند
    سيما اشتها ندارد و مدام در فكر كار پيدا كردن هستش
    چند تا شركت كه آگهي داده بودند قبلا رفته بود ولي
    اكثرشون جاي كار چيز ديگري از كارمندشون ميخواستند!
    در افكار خودش قوطه ور بود كه با صداي مريم بخود آمد
    مامان كي سر كار ميري؟
    سيما آهي كشيد و گفت: نميدونم
    آنشب زودتر از هميشه از راه رسيد
    تخم مرغ نيمرو شام مختصر آنها بود
    اشرف خانوم هر بار كه به حياط ميامد
    تا قر نميزد به اتاقشون برنميگشت
    مدام يك پيرهن ميشست مي انداخت رو بند
    يك دقيقه بعد يك جوراب آويزون ميكرد...
    شب وقتي خواستند بخوابند از پنجره اتاق ماه
    در آسمان ميدرخشيد در حالي كه به آن
    دايره سفيد رنگ چشم دوخته بود خوابش برد.
    فردا صبح پياده رو همچنان ميزبان عابران بود
    از ته كوچه سيما با چادر سياهي كه بسر داشت
    نمايان شد و بسمت دكه روزنامه فروشي آمد
    روزنامه مورد نظرش رو برداشت و مبلغي
    به روزنامه فروش داد سپس به خانه برگشت
    مريم هنوز خواب بود و اشرف خانوم
    در حياط مشغول سبزي پاك كردن بود
    سيما با ديدن اشرف خانوم سريع سلامي
    گفت و بدون شنيدن جواب راهي اتاقش شد.
    كيف و روزنامه را كنار پشتي انداخت
    و براي آمده كردن صبحانه بسمت گاز رفت
    كتري را آب كرد و روي گاز گذاشت
    و دوباره بسمت روزنامه برگشت
    در حالي كه ورق ميزد به صفحه ي حوادث رسيد
    ((كشف جسد پسر جواني در بيابانهاي كرج!))
    سيما سري از عصبانيت تكان داد و به صفحه
    نيازمندي ها رجوع كرد در بين آگهي ها
    دوتا از بقيه مناسبتر بود
    ((يك خانوم جوان براي منشي شركت))
    ((نظافتچي منزل با حقوق بالا))
    به سمت تلفن رفت و شماره اولي رو گرفت
    بعد از صحبت گوشي را با عصبانيت قطع كرد
    و كلام: مرتيكه احمق را هم ضميمه اين گفتگو كرد.
    شماره نفر بعدي را گرفت
    صدايي از آنور گفت: سلام
    سيما گفت: سلام ببخشيد براي آگهي توي روزنامه باشما تماس گرفتم
    ميخواستم بدونم كارش چطوره؟
    صداي مرد آرام گفت:اوه بله. كار خاصي نيست نظافتي ساده با مزد بالا
    ميخوايد آدرس بدم خدمتتون؟
    سيما: بفرمايين
    مرد:يادداشت كنيد....فقط هرچه زودتر بهتر
    غروب تشريف مي آوريد؟؟
    سيما با سردرگمي گفـت: والا نميدونم اگه بتونم چشم
    مرد: لطفا دقيق بگيد اگه نميايد درخواست زياده بگم يكي ديگه بياد
    سيما بناچار گفت: نه...نه ميام باشه
    آدرس را گرفت و بعد از ظهر راهي شد
    خيابان ها مثل هميشه شلوغو پرتردد بود
    كنار خيابان منتظر ماشين بود
    چند جوان سوار بر يك پژو با مسخره بازي
    سعي در سوار كردنش داشتند كه سيما بغض كنان
    دويد ماشين ديگر ايستاد يك مرد ميانسال گفت:
    آبجي كجا ميري؟
    سيما نگاهي كرد و گفت: اين آدرسه
    مرد گفت: باشه آبجي بيا ميرسونمت
    نترس مزاحم نيستم
    سيما سوار ماشين شد و ماشين حركت كرد
    هوا ديگه كم كم داشت تاريك ميشد
    ماشين در محله اي خلوتو پر از آپارتمان هاي بلند ايستاد
    راننده سر برگرداند گفت: آبجي همينجاست
    سيما تشكر كرد و ضمن دادن كرايه از ماشين پياده شد
    از آن مكان تغريبا شهر زير پاهايش قرار داشت
    بسمتآپارتمان مورد نظر رفت و زنگ آيفونش را زد
    چند لحظه بعد صداي مرد در آيفن پيچيد:بفرماييد
    در با صدايي تق مانند باز شد و سيما وارد پاركينگ آپارتمان شد
    مملو از ماشينهاي گران قيمت بود روي بعضي قسمتهاي ديوار
    آرمهايي با اسپري كشيده بودند
    بسمت آسانسور قدم برداشت و شماره طبقه مورد نظر را زد
    ام تي در آخرين طبقه ساختمان زندگي ميكرد
    داخل آسانسور آهنگي ميزد كه حس خوبي براي سيما ايجاد نميكرد
    با صداي تق مانند ديگري آسانسور ايستاد و درش باز شد
    سيما پا به محيط تازه گذاشت
    در جلوي آسانور در ورودي خانه بود دري با چوبي مشكي و بزرگ
    با دستگيره اي طلايي
    همين كه سيما خواست در بزند در باز شد
    ام تي با يكدست كت و شلوار سياه و تيپي رسمي
    سلام كنان در چارچوب نمايان شد
    سپس به گوشه اي رفت تا سيما وارد خانه بشود
    سيما مات و مبهوت به اطرافش نگاه ميكرد
    خانه اي بزرگ اما بهم ريخته و كثيف
    نقاشي هاي عجيب و غريبي به در و ديوار آويزان بود
    مبلمان چرمي نماي عجيبي به خانه داده بود
    از همه عجيبتر آرمهايي بود كه درو ديوار را پوشانده بود
    ام تي روي مبلي نشست و گفت: بفرماييد بنشينيد
    سيما بروي مبل روبرويي نشست
    ام تي گفت: خوب من محمود صانعي هستم
    اينم خونمه كه ديدين و تميز بودن خونه برام خيلي مهمه
    و براي همين از شما خواستم بياين اينجا
    اما قبلش ميخوام از خودتون بگين
    اسمتون؟چند سالتونه؟ازدواج كردين؟خانه دارين و...
    سيما من من كنان گفت: والا اسمم سيما هستش 30 سالمه ازدواج هم كردم
    اما شوهرم همين چند وقت پيش عمرشو داد بشما و يك دختر بچه هم دارم
    مستجر هستم توي يكي از محله هاي جنوب شهر
    ام تي در حالي كه دستي به ريشهاي كم پشتش ميكشيد گفت:
    خوب بكسي هم گفتين كه ميايين اينجا
    سيما سري تكان داد و گفت: نه
    ام تي لبخند كوچكي زد و گفت: خوبه
    خوب سيما خانوم از همين الان شروع كنيد
    سيما از جايش بلند شد و شروع به جمع و جور كردن وسايل كرد
    لباسهاي كثيف و بهم ريخته بروي مبلها رو جمع كرد
    ام تي هم سيگاري روشن كرد و مشغول كشيدن شده بود
    حدود نيم ساعت گذشت و خانه تغريبا مرتب شده بود
    سيما ديد داره خيلي دير ميشه با نگراني گفت:
    ببخشيد آقاي صانعي من داره ديرم ميشه
    اگه ميشه برم و فردا بيام باقي كارها رو انجام بدم
    ام تي سيگار رو در جاسيگاري اسكت مانندش خاموش كرد
    و در حالي كه با هر كلمه مقداري دود از دهانش خارج ميشد
    و باصدايي گرفته گفت: بري؟!؟!؟كجا بري؟؟؟؟
    سيما در حالي كه اخماش تو هم رفته بود گفت: ببخشيد منظورتونو نميفهمم
    ام تي : خوب منظورم اينه ديگه تا هميشه اينجا پيشم ميموني
    سيما در حالي كه دلشوره گرفته بود و معجون اظطراب و ترس درش شعله ميكشيد
    گفت: شوخي ميكنيد مگه نه؟
    ام تي با آرامش نفس عميقي كشيد و گفت: من اصلا اهل شوخي نيستم
    بفرماييد
    سيما با عجله در حالي كه چادرش رو دور خودش ميپيچيد
    به سمت در با حالتي دوان دوان رفت و دستگيره را چرخاند اما
    در باز نميشد دو سه تا مشت به در كوبيد و تقاضاي كمك كرد
    اما خبري نشد
    سرش را برگردانند انگار داخل خانه كسي نبود و اثري از ام تي نبود!
    صندلي خالي كه چند لحظه پيش ام تي روش نشسته بود اضطراب را به چشمانش
    هديه ميداد سيما تند تند سرش را به اينطرف و آنطرف ميچرخاند اما خبري نبود
    بسمت آشپزخانه رفت تا يك چاقو براي دفاع از خودش بردارد اما تنها چيزي كه آنجا نبود
    چاقو بود حتي يك چنگال هم نبود!
    سيما به ديوار آشپزخانه تكيه داده و نفس نفس ميزد
    تا اينكه يكدفعه از بلنگو كوچكي كه بالاي سرش قرار داشت
    صداي ام تي پخش شد: خانوم سيما محسني به اتاق عمل!!!
    سيما از ترس قلبشو گرفت
    و داد زد: كثافت از من چي ميخواي
    دانه هاي اشك در چشمانش حلقه زده بود
    تروخدا با من كاري نداشته باش بزار برم
    بچه ام منتظرمه ميشنوي؟؟؟
    سيما يك ليوان رو برداشت و شكوند
    و شيشه خورده ي باقي مانده رو براي دفاع از خودش
    محكم در دست گرفت و چون دستاش ميلرزيد
    كمي دستش رو زخمي كرد
    با قدمهايي لرزان به سمت اولين اتاق رفت
    اتاق با چراغهاي كوچك كه نورهاي قرمزي در فضا پخش ميكردند
    قضاي وهم انگيزي ايجاد كرده بود
    اتاق پر از شمع بود و در وسط دايره شيطان قرار داشت
    دري روبروي اولين در بود كه با نصب پلاكارتي كه نوشته بود اتاق عمل
    مشخص بود كه ام تي بايد اونجا باشه
    در از پشت باز شد و سيما آرام به داخل قدم برداشت
    تخت جراحي سفيد و آماده بود
    دور تا دور اتاق وسايل پزشكي و جراحي بود
    اين اتاق كاملا با مهتابي هاي سفيد فضايي مثل بيمارستان گرفته بود
    سرانجام ام تي از پشت در بيرون آمد و در را بست
    عين دكترها لباس عمل سبز رنگي بتن داشت
    و ماسك بروي دهانش بود
    با تيغ جراحي كه به دست داشت به تخت اشاره كرد گفت:
    دراز بكشين
    سيما از عصبانيت با شيشه بهش حمله كرد و دستش را زحمي كرد
    ام تي هم با تيغ به گلوي سيما كشيد و خونهاي سرخي كه از رگهايش بيرون ميپاشيد
    چادرش را سرخ كرد سيما نفش زمين شد
    ام تي بلندش كرد و بروي تخت قرار داد
    سيما نيمه جان بود و ميلرزيد و خونش تخت را پركرده بود
    ام تي لباسهايش رو در آوردو در حالي كه سيما هنوز كاملا نمرده بود
    شروع به كالبدشكافي و بريدن و برداشتن اجزاي بدنش كرد
    قلبش را در يك شيشه قرار داد و داخل يخچال گوشه اتاق گذاشت
    همينطور كليه و اجزاي ديگر را سپس اجزاي باقي مانده را داخل سطل آشغالي انداخت
    و با آرامش از اتاق خود بيرون زد
    سپس تلفن رو برداشت و به كسي زنگ زد
    : الو محمودام اجزاي جديد آمدست
    امشب بيا ببرش
    سپس تلفن را قطع كرد و بروي مبل دراز كشيد بعد از يك نفس عميق كشيد و
    مشغول ديدن تلويزيون شد!
    لحظاتي بعد باز صداي زنگ تلفن پيچيد: بله؟؟
    صداي زنانه اي از آنطرف: ببخشيد براي آگهي تو روزنامه مزاحم شدم
    ام تي در حاليكه ابرو بالا انداخته بود نگاهي گذرا به ساعت مچي بند چرمي
    دستش انداخت و گفت آدرس رو يادداشت كنيد و فردا قبل از ظهر اينجا باشيد
    بعد از خداحافظي و قطع كردن گوشي
    لبخند شيطاني بر لبانش نقش بست و منتظر شكار بعدي شد.....
    شیطان انلاین (قسمت۳)
    اخرين روز تابستان بود هوا گرم
    آفتاب ظهر بروي گلهاي قالي دراز كشيده بود
    بطوري كه با برداشتن گام كوچكي
    در پي رسوايي غبار هوا در مي آمد.
    محسن فرزند كوچك خانواده
    در اتاق پاي كاپيوترش نشسته
    و از ترس اينكه يكوقت بي بي
    مادر پيرش سر نرسه مدام دلنگران سر ميچرخانيد
    بسوي در و دوباره برميگشت سمت مانيتور.
    در پشت شيشه مانيتور تصوير دختري زيبارو خود نمايي ميكرد
    محسن با لبخندي بروي لب با انگشتانش بسرعت بروي شاستي هاي
    كيبورد ضربه ميزد: گفتي چند سالته؟؟؟
    پيغام با صدايي دينگ مانند ثبت شد
    دختر نوشت: 18 سالمه
    محسن: چه خوب . منم19
    محسن: ميشه با هم بريم بيرون؟
    دختر: اگه بتونم چشم.
    محسن ناخودآگاه يه هورا از خوشحالي كشيد!
    محسن گفت: خوب فردا ساعت 12 دم پارك گلستان
    دختر گفـت: راستش من روزها نميتونم از خونه بيرون بيام
    اگه اشكال نداره شب ميام تو پارك؟!
    محسن در حالي كه تعجب كرده بودگفت: آخه چرا
    دختر: خواهشا نپرس بعدا ميگم
    محسن كه ديگه جوش آورده بود و از طرفي نميخواست
    اين شانسو از دست بده گفت باشد
    و....
    با تمام شدن صحبت ها
    محسن با يك دنيا آرزو و فكر از اتفاقات فردا و آينده
    كف اتاق دراز كشيده و از پنجره به آسمان خيره شده بود
    ثانيه ها را ميشمارد تا فردا برسد
    عقربه ها قفل شده بودند و خيلي كند حركت ميكردند
    به هر سختي و كندي بود آن روز گذشت و فرا رسيد
    چون شبش درست نخوابيده بود صبح ساعت 11 از خواب بيدار شد
    بي بي در حياط مشغول آب پاشي باغچه بود
    محسن بسمت حوص كوچك وسط حياط قدم برداشت
    تا آبي به صورتش بزند
    بي بي در حالي كه از خستگي دست به كمرش زده بود
    گفت: جه عجب ساعت خواب؟؟
    محسن هم با خواب‌آلودگي سلام كرد
    صبح به غروب و غروب به شب رسيد
    محسن در كمد پي بهترين لباسش ميگشت
    و در همين لحظات ول ميخورد كه يكدفعه
    بي بي داخل اتاق آمد
    با صداي هميشه لرزانش گفت: مادر جايي ميري؟
    محسن گفت: بي بي ميرم دم خونه يكي از دوستام
    زود ميام
    بي بي متعجب گفـت: اين موقعه شب؟؟
    محسن نگاهي به ساعت انداخت و گفت: تازه ساعت 11
    ما زود ميخوابيم همه تازه 12 شام ميخورند
    بي بي سري تكان داد و از اتاق بيرون رفت
    محسن لباسهاشو پوشيد و با عجله از در بيرون زد
    كوچه ساكت و خلوت تر از هميشه بود
    از خانه تا پارك راه چندان دوري نبود
    حدود 5 قيقه بعد دم پارك بود
    دور و ورش كسي نبود
    بجز چند رفتگر كه مشغول تميز كردن بودن
    ديگه داشت باورش ميشد كه سركار گذاشتنش
    و عصباني شده بود كه يكدفعه يك ماكسيماي سفيد رنگ
    جلوي پاش ترمز زد!
    محسن با اخم نگاهي به راننده ماشين انداخت و خواست چيزي بگه
    كه زبانش بند آمد
    دخترك زيباتر از چهره اي كه توي عكس بود
    داخل ماشين نشسته بود
    و با لبخند زيبايي كه بروي لبانش نقش بسته بود
    صدايي محسن رو بخود‌آورد: سلام سوار نميشي؟
    محسن با دست پاچگي سوار شد و
    گفـت: سلام خوبي؟
    ماشين حركت كرد و در مسير مشغول گپ زدن شدند.
    دختر: خوب من اسم واقعي ام مهسا هستش
    سن و سالم كه ميدوني
    محسن با سرعت گفت: آره يعني بله
    خوب منم همون محسنم ديگه
    هر دو خنده اي كردند
    چند لحظه بعد محسن ديد دارن خيلي دور ميشن
    رو به مهسا گفت: ببخشيد داريم كجا ميريم؟
    مهسا با لبخندش گفـت: چيه ميترسي بدزدمت
    نترس عزيزم يه سورپرايز برات دارم
    محسن با دلواپسي گفت: آخه مادرم منتظره
    گفتم زود ميام بعدش كي ميخواي بگي جريان اين قضايات چيه؟
    مهسا سري تكان داد و گفت: اي بچه ننه
    بهت ميگم عزيزم فقط يكم ديگه صبر كن باشه؟
    محسن سري تكان داد و گفت: باشه
    مدتي گذشت تا به خانه ي بزرگي در بالاي شهر رسيدند
    شهر زير پاهايشان خود نماي ميكرد
    محسن از ماشين پياده شد از طرفي نگران و از طرفي
    هيجان زده بود
    مهسا بسمت در ورودي رفت و گفـت: پس چرا وايسادي؟
    بيا ديگه
    محسن لبخندي زد وبسمتش رفت
    سپس هر دو سوار آسانسور شدند
    محسن دوباره گفت: نميخواي بالاخره بگي؟
    مهسا گفت: عجبه كار شيطونه
    يكم ديگه صبر كني خودت ميفهمي!
    چند ثانيه بعد آسانسور دينگ كنان ايستاد
    و هردو پياده شدند مهسا بسمت در
    خانه اش رفت و وارد شد و در را براي
    محسن باز گذاشت
    محسن با قدمهايي آهسته از چارچوب در گذشت
    و در بسته شد
    يك قدم ديگر برنداشته بود كه با ضربه اي از پشت سر بيهوش شد
    مهسا نفس عميقي كشيد و گفت: اينم از اين
    خوب من ديگه برم فردا بايد پول تو حسابم باشه
    از سايه كنار در چهره ي شيطاني ام تي ظاهر شد
    باشه مطمئن باش
    مهسا سري تكان داد و رفت
    و ام تي بدن بيهوش محسن رو روي تخت گذاشت
    و خواست جراحي رو شروع كنه كه زنگ آيفون سكوتشو شكست
    پشت آيفون پسر جواني بود و گفت: اتوبوس آمدس
    چرا نمياي؟؟؟
    ام تي با دستكش پلاستيكيش عرق پيشانيش را خشك كرد و گفت:
    خيلي خب آلان ميام
    در اتاق رو چند تا قفل زد و بسمت اتوبوس شيطان پرستان راهي شد
    همان لحظه بي بي از شدت دلشوره حالت سكته بهش دست داد
    و قبل از اينكه تمام كنه بسمت تلفن رفت تا به مسعود پسر بزرگش زنگ بزنه
    و چند دقيقه بعد در حالي چه چشم انتظار هر دو پسرانش بود سكته قلبي كرد
    و وسط حياط افتاد....
    چند روز بعد ام تي از طريق آگهي داخل روزنامه يك زن جوان را شكار و كشت
    و به افراد زنگ زد تا بيان جسد وكليه هاشو ببرن
    فرداي آنروز صبح مهسا دم خانه بود
    ام تي در را باز كرد
    مهسا گله كنان گفت:
    چند وقته پيدات نيست انگار شيكمت سير شده
    ام تي خنده كنان گفت: امروزه هيچ شكيمي سير نميشه!
    مهسا در حالي كه اخم كرده بود گفت: خرجم بالا رفته
    منتظر سوژه بعدي بودم كه خبري نشد
    تكليف چيه؟
    ام تي گفت: راستش ديدم اينجوري برام نميصرفه
    يه راه بهتر پيدا كردم
    فعلا به تو هم احتياجي ندارم!
    مهسا گفت: پس زدي تو كار تك خوري
    عمرا بدون من بتوني كسيو بكشوني اينجا
    ام تي سيگارش رو در جاسيگاري خفه كرد و گفت:
    خوب ميتوني بري از دوستات بپرسي تا جسد جديدو نشونت بدن
    مهسا گفت: حتما اما منم از اون سهم ميخوام؟!
    ام تي گفت: بجاي چه كاري؟
    مهسا در حالي كه از عصبانيت لبشو گاز ميگرفت گفت:سكوت كردن
    ام تي خنده اي عصبي كردو گفت: چي ؟ درست شنيدم؟
    پس اومدي منو تيغ بزني هان؟
    مهسا ابرو بالا انداخت و گفت: يجورايي آره
    ام تي گفت: د آخه اگه حرف بزني كه خودتم گيري
    مهسا گفت: به پليس آره اما به رئيس نه اونوقت ميفهمه
    چقدر تيغش زدي!
    ام تي گفت: قيمت يكي از كليه ها مال تو برو ازشون بگير
    اما ديگه اينورا پيدات نشه
    از شدت حرض خوردن ام تي تند تند نفس ميكشيد
    مهسا گفت: بچشم فعلا باي!
    نزديك ظهر شده بود كه مهسا به قاچاقچيان رسيده بود
    تا پول كليه رو بگيره
    آنجا كلكلسون اجساد بود
    ناصر بي دست كسي بود كه اجسادو از ام تي ميگرفت
    تا مهسا رو ديد گفت: ام تي بهم زنگ زد
    پول آمدست
    بگير دسته اي پول گذاشت جلوش
    ناصر از مهسا خوشش ميامد برعكس مهسا هيچ علاقه اي بهش نداشت
    مهسا پولا رو برداشت و تا چشمش به جسد افتاد خشكش زد
    زير لب با صدايي مملو از ناراحتي و عصبانيت گفت: سي..سي...سيماااا
    با آخرين توانش جيغ زد : كثافت ميكشمش!
    همين كه مهسا رفت ناصر نگران دنبالش راه افتاد.
    نيم ساعت بعد ماشين با صداي گوش خراش ترمز جلوي خانه ي ام تي ايستاد
    در ساختمان باز بود مهسا دوان دوان بسمت آسانسور هجوم برد
    اما طبقه آخر ايستاده بود
    دوان دوان از پله ها بالا رفت
    در راه از كيفش چاقوي ضامن دار كوچكي بيرون كشيد
    پله ها تموم شد نفس نفس زنان جلوي در بود
    در هم نيمه باز بودش
    مهسا مشتي به در كوبيد و داخل رفت
    انگار هيچكس‌ آنجا نبود
    بسمت اتاق قرمز و شيطاني ام تي رفت
    آنجا بود كه صداي ام تي از بلندگوهاي كوچك پخش شد:
    چي شده ؟ جوش آوردي؟
    مهسا داد زد: كثافت عوضي اوني كه كشتيش
    اوني پول يه كليه اش رو بمن دادي
    خواهرم بود ميشنوي آشغال
    بعد شروع به هق هق كردن كرد
    صداي خنده ام تي در اتاق پيچيد: خوب چه بهتر
    مهسا جيغ زد خفه شو ميكشمت
    و بسمت اتاقهاي ديگر رفت
    ام تي در روپوش دكتري پشت ميز با خونسردي نشسته بود
    و گفت: سلام كوچولو اومدي منو بكشي؟
    من آمادم
    مهسا در حالي كه دندانهاش با هر كلمه بهم ساييده ميشد گفت:
    اومدم برت گردونم به جهنم!
    سپس بسمتش حمله كرد
    يك قدم بيشتر نمانده بود بهش برسه كه ام تي
    كلت كوچك و صدا خفه كن دار خود را از زير روپوش
    بيرون كشيد و گلوله اي به پاي مهسا شليك كرد
    مهسا نقش زمين شد
    و چاقوش به زير تخت افتاد
    ام تي از جايش بلند شد و بسمت مهسا آمد
    و تير ديگري به پاي ديگر مهسا زد
    و گفت: سگهاي حاري مثل تو بايد نابود بشن
    سپس اسلحه رو به سمت سر مهسا گرفت تا شليك كنه
    مهسا چشمانش رو بسته بود
    اما صداي شليك نيامد ؟! چشمانش را باز كرد
    چشمان ام تي از حدقه داشت بيرون ميزد
    از قلبش خون جاري بود و چيزي
    مثل كارد آشپزخانه از پشت بهش زده بود
    با افتادن ام تي چهره ي ناصر نمايان شد
    كه نگران به مهسا نگاه ميكرد
    تا اون لحظه هيچوقت مهسا اينقدر از ناصر خوشش نيامده بود
    ام تي كه افتاد اسلحه جلوي مهسا افتاد و
    اسلحه رو برداشت و چند تير به ام تي زد تا كاملا خونش روي زمين نقش بست
    ناصر گفت: تو خوب ميشي بزار كمكت كنم
    مهسا داد زد: جلو نيا و اسلحه رو بسمت ناصر گرفت
    ناصر با ترس دستش رو بالا برد و گفت: چيزي نيست
    نترس ديگه تموم شد
    مهسا با مخالفت سرش رو تكان داد سپس اسلحه رو بروي سر خودگذاشت و بنگ!!!!!
    ناصر شوك شده مثل مجسمه نگاهش خشك شده بود.
    لحظاتي بعد ماموران پليس رسيدند
    و ناصر رو دسبند زده سوار ماشين كردند
    هر سئوالي ميكردند ناصر جواب نميداد...
    اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها
    سرزمین وداع را می سوزاند

  9. #9
    کاربر ویژه گیگاپارس (VIP)
    30,036 امتیاز ، سطح 42
    28% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,014
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    VeteranTagger First Class25000 Experience Points1000 Experience Points
    نماد maryamm275
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست
    8,151
    گيپا
    232,137
    پس انداز
    0
    امتیاز
    30,036
    سطح
    42
    تشكرها
    18
    1,334 بار در 952 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    بخش یک: سه شنبه آخر سال
    از وقتي چشمانم رو باز كردم توي اين بلوك زندگي ميكرديم
    پدرم ارتشي هست و همه همسايه ها همديگر رو ميشناسن
    اسمم هادي است و 16 سالمه ما از چندروز قبل مدرسه هامون
    تعطيل شد و شادي وصف نشدني دارم
    هر روز از صبح تا شب كارمون بازيه
    امشب هم كه شب چهارشنبه سوري و ميخواهيم
    يه آتيش بازي توپ تو بلوك بكنيم
    صبح تا ساعت 10 خوابيدم خيلي لذت بخش بود
    كه 7 صبح بيدار نميشدم خورشيد اتاقم رو روشن كرده
    و پنجره از تلالو خورشيد برق ميزد
    كش و قوسي به تنم دادم و از پنجره بلوكو نگاه كردم
    ابرهاي كوچك سفيد رنگي آسمون رو تزئيين كرده
    و درختهاي كهنه دوباره جوانه زده بودن نويد زندگي ميدادند
    صبحانه خوردم و سريع لباس عوض كردم
    دوتا دوتا پله هاي آپارتمان رو طي كردم
    ما طبقه دو ميشينيم...
    به محوطه خلوت بلوك رفتم
    روي سكو نشستم و نگاهي به باغچه پر از سبزي
    مهرانه خانوم انداختم...عاشق سبزي كاشتن و
    ما هم عاشق ناخونك زدن به سبزي ها بوديم
    يادمه چند سال پيش يه بار تمام سبزي ها رو چيدم
    و دزدكي اومدم از پله ها بالا برم كه مريم منو ديد...
    آخ يادم رفت بگم..مريم دختر آقا باباخاني همسايه روبرويي ما هست
    از بچگي دوسش داشتم و هميشه ازش خجالت ميكشيدم که بگم بهش
    محسن برادر بزرگش كه 2 سال از من و 4 سال از مريم بزرگتره
    يكي از بهترين دوستاي منه ، براي همين روم نميشه
    به مريم بگم دوسش دارم وقتي كوچكتر بوديم
    هر سه باهام بازي ميكرديم قايم موشك و هفت سنگ و...
    اما از وقتي بزرگتر شديم ديگه كمتر ميبينمش و
    ديگه مثل قديم باهم راحت نيستيم.
    غرق در همين افكار بودم كه محسن مثل
    حلالزاده ها از پشت ساختمان رسيد
    يك توپ دولايه تميز هم زير بغلش زده بود با صدايي گرفته كه نشان
    از سرماخوردگي اش ميداد سلام كرد و با ديدن لبخند من گفت:
    من هر سال موقع عيد سرما ميخورم ...با هم خنديديم
    محسن گفت كه باقي بچه ها هم تا نيم ساعت ديگه ميان
    تا يك فوتبال درست حسابي بازي كنيم
    سپس هردو در هر طرف دو آجر به نماد دروازه چيديم
    و گفتيم شوت يه ضرب بازي كنيم تا بچه ها بيان.
    دو سه تا شوت جانانه زديم اما دروازه هيچكدوم باز نشد
    تا اينكه محسن گفت : مريم هم سرما خورده
    يكدفعه هواسم پرت شد و شوت محسن به گل تبديل شد
    و از پشت به ديوار بلوك خورد به از پله ها به زير زمين افتاد
    محسن با خوشحالي خنديد و گفت: يك...هيچ!
    نگاهي مضطرب به پله هاي خوف و سنگي انباري
    يا همان شوفاژ خانه كهنه انداختم
    از بچگي وحشت زيادي داشتم حتي همين الان كه نگاهش ميكنم
    موي تنم سيخ ميشه پله هاي كثيفش هميشه چند تا پياز و سيب زميني
    كهنه روش افتاده و جلوي در ديوار گونش
    كركره خاك آلودي افتاده كه از بچگي يادمه هيچ وقت هيچكس واردش نشده
    تو دوران كودكي آقا باباخاني باباي محسن هميشه
    منو ميترسوند و ميگفت: اونجا ديو هست!
    با صداي محسن به خودم آمدم : پس چي شد..چيه باز ميترسي...
    يه بار شد بري اون پايين بابا ديو كجا بود بابام سربه سرت ميزاشت...
    اصلا بيا كنار خودم ميرم!!!
    همين كه نزديك شد دستش رو گرفتم و گفتم: محسن مواظب باش
    سري به علامت تأسف تكان داد و بسمت زير زمين رفت
    آرام پله ها رو طي كرد و توپ را برداشت و برگشت
    و با حالتي غرور انگيز گفت: ديدي ...ديو نبود!
    نفس راحتي كشيدم يكدفعه صداي پاي چند نفر بگوش رسيد
    علي و امير و ساسان بهمون ملحق شدند و بازي رو شروع كرديم
    بعد از يه بازي پرشور همه خسته به خانه برگشتيم
    با محسن براي آتش بازي شب برنامه ريختيم
    ظهر هركار كردم خوابم نبرد
    مادرم تو بالكن پشتي نشته و سبزي پاك ميكرد
    خواهر كوچيكم نازنين كه نازي صداش ميكردم
    5 سال ازم كوچكتر هست مشغول حل كردن پيك نوروزي اش بود
    از بيكاري يكم سربسرش گذاشتم كه : اي تنبل ميخواي سري تمومش كني
    كه تو عيد ديگه درسي در كار نباشه
    اونم ساكت نشست و گفت: نيست تو ميخوني
    همان لحظه پدرم از راه رسيد كلاه و كت نظامي اش را درآورد
    و با حالتي غرورمندانه سلام كرد
    نازي با حالتي كه خودشو لوس ميكرد
    از جاش بلند شد و جواب سلامش رو داد
    پدرم مثل كسي كه به سر گربه دست آموزش
    دست ميكشه دستي به سر نازي كشيد
    و بعد دست ديگرش را به شانه من زد
    مادرم از بالكن بيرون آمد غذا رو آماده كرد و
    پدر هم مثل هروز شروع به تعريف كردن اتفاق هاي كسل آور پادگانش كرد
    كه تنها قسمت خوبش اين بود كه گفت: پنجشنبه شب مهموني داريم
    و خانواده آقا باباخاني ميان خونمون
    از خوشحالي چند ملق تو اتاق زدم
    اين فرصت خوبي بود كه به مريم بگم دوسش دارم
    تصميم گرفته بودم كه اين سالي كه ميادو با مريم شروع كنم...
    بالاخره غروب رسيد و هوا تاريك شد
    ترقه هايم رو از زير تخت بيرون كشيدم
    و بيرون زدم، به جلوي در خانه مهرانه خانوم اينا
    طبقه همكف كه رسيدم يكدفعه پام قفل شد
    خانه روبرو مهرانه خانوم اينا يعني واحد آقاي غفاري
    از زير درشان خون بشكل آرامي سرازير شده بود مثل
    رودخانه آرام و كوچكي به سمت من مي آمد
    كمي جلو رفتم كه يكدفعه در باز شد
    آقاي غفاري در حالي كه در دستش سيگار بود
    و با دست ديگه گردنش رو ميخاروند متعجب نگام كرد
    و گفت: چيزي ميخواستي؟؟؟
    سرم رو دوباره به سمت پايين انداختم اما
    كوچكترين اثري از خون نبود،انگار خيالاتي شده بودم
    سرم را تكان دادم و با عجله گفتم: نه ..ب ببخشيد
    و بدون اينكه منتظر جواب شم بسمت محوطه بلوك دويدم
    هوا خنك شده بود صداي ترقه همه جا رو گرفته بود
    انگار جنگ شده بود بوي دود و چوب سوخته هم به مشامم ميرسيد
    مثل هر سال به پشت ساختمان رفتم كه پر از درخت بود
    و كمي آنطرف تر همه جمع شده بودند و آتيش كرده بودند
    نور زرد و سرخ آتيش سايه روشني روي صورت همگانيكه
    دور آتيش جمع شده بودن انداخته بود همه صورتها آشنا بودن
    و همه را ديدم بجز مريم نفس عميقي كشيدم
    و به پيش محسن رفتم
    از شدت سر و صدا بزور صدامون بهم ميرسيد
    در گوشش گفتم: مادرت اينا نيومدن؟
    محسن هم گفت: نه مريم تب داشت خوابيده مادرم هم پيششه
    لبهامو در هم پيچوندم واحساس كردم آب سردي
    از بالاي سرم ريختن روم دست در جيبم كردم و ترقه هارو
    به محسن دادم و دور شدم محسن با تعجب گفت: كجا ميري
    مگه خودت نميزني ؟‌ به علامت نه سرم رو تكان دادم
    به كنار نزديكترين درخت رفتم و زيرش نشستم
    محسن با خوشحالي ترقه ها را به تپه كوچك پشت بلوك ميكوبيد
    مردم با خوشحالي از روي آتيش ميپريدن ولي من خوشحال نبودم
    نگاهم رو به يكي دو ستاره اي كه تو آسمون بود دوختم
    و غرق در افكار خودم بودم كه حس كردم چيزي پشت درخت
    ميون سبزه ها تكان خورد..گوشم رو تيز كردم انگار
    چيزي در خودش ميلوليد از جا بلند شدم و همين كه آمدم به
    پشت درخت برم با صداي گرومپ گرومپ گونه دور شد
    اينقدر سريع رفت كه نديدمش انگار يك اسب چهارنل ميرفت
    با تعجب به درختها چشم دوخته بودم كه يك دستي روي
    شونم نشست با شوك و ترس از جا پريدم
    همين كه برگشتم چهره خندان محسن رو ديدم
    كه ميگفت: چته...چي شده چرا گوشه گير شدي؟
    يك نارنجك كوچك و دست ساز تو مشتش بود
    بهم داد و گفت: بگير حالشو ببر
    من از نارنجك خوشم نميومد معمولا فقط آتيش بازي ميكردم
    اما براي اينكه دست محسن رو رد نكنم
    محكم پرتش كردم به سمت تپه
    و با صداي بلندي منفجر شد
    محسن به عنوان تشويق گفت: ايول
    آنشب هم گذشت و اصلا بمن يكي خوش نگذشت...
    يكي دوساعتي آتيش بازي كرديم
    تا اينكه كم كم سرو صدا خوابيد
    و اوضاع آروم شد
    به خونه برگشتم و با خستگي بدون اينكه
    باكسي حرف بزنم به اتاقم رفتم
    مادرم با اصرار اومد و گفت: هرجور شده
    بايد شام بخورم چون شگوم نداره همه سر سفره نباشن
    با اصرار زياد به ناچار به سر سفره رفتم
    و سبزي پلو با ماهي رو مثل هرسال ولي بي اشتها خوردم
    نازي نگاهي شيطنت آميز بهم كرد بد زبان درآورد
    ميخواست عصبي ام كنه اما من اصلا حوصله اش رو نداشتم
    بدون اينكه نگاهش كنم چند قاشق پلو خوردم
    و بعد از جا بلند شدم و دوباره به اتاق برگشتم
    بروي تختم پريدم و نفس عميقي كشيدم
    نگاهي به سقف تاريك اتاق كردم
    و با فكر مريم به خواب رفتم...
    اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها
    سرزمین وداع را می سوزاند

  10. #10
    کاربر ویژه گیگاپارس (VIP)
    30,036 امتیاز ، سطح 42
    28% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,014
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    VeteranTagger First Class25000 Experience Points1000 Experience Points
    نماد maryamm275
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست
    8,151
    گيپا
    232,137
    پس انداز
    0
    امتیاز
    30,036
    سطح
    42
    تشكرها
    18
    1,334 بار در 952 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    آگهی تبلیغات
    داستان جدایی
    اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: " تو انسان نیستی"
    هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت، می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم، چرا که من دلباخته یک دختر جوان شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم، خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.
    فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست، وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم
    اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم، دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود، اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود، با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای دوست دخترم تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هرحال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره !

    مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم ! پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره ! جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم، رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت، من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.
    روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود.

    با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود،لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به دوست دخترم هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم، با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند! با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدن. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم، انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند.
    توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود، انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخود آگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش ، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیمم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد! پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.

    اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم، نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم. دوست دخترم در رو باز کرد، و من بهش گفتم که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام، این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.
    من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. دوست دخترم انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
    دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
    و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو روبا پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

    درسته، جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العاده ای برخورداره، مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه، مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل، پول، ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی آفرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید، یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه، انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.
    اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها
    سرزمین وداع را می سوزاند

+ پاسخ به مبحث
صفحه 1 از 2 12 آخرآخر

بازدید کنندگانی که از طریق جستجو کلمات ذیل به انجمنهای گیگاپارس آمده اند:

داستان لز

داستانهای ترسناک

داستان های لز

داستان های خیلی ترسناک

داستان لز بازی

داستان لزبازی

داستانهای لزداستان ل زداستان لزیداستان لز در مدرسهداستانهای لزیداستان های ترسناک قدیمیداستان خیلی ترسناکداستان های لز بازیداستان هاي ترسناكداستان های بسیار ترسناکداستانهاي لزداستان های لزیداستان های بسیارترسناکداستان لزيداستان های ترسناکلزبازانداستان لز میناداستان هاي خيلي ترسناكداستان لز تو مدرسه
SEO Blog

اطلاعات این مبحث

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 1 کاربر در حال دیدن این مبحث می باشند، (0کاربر عضو و 1 کاربر مهمان)

قانون های ارسال نوشته

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts