+ پاسخ به مبحث
صفحه 4 از 4 نخستنخست ... 234
نمایش نتایج 31 تا 34 از 34

مبحث: رمان بشنو از دل

  1. #31
    کاربر ویژه گیگاپارس (VIP)
    30,036 امتیاز ، سطح 42
    28% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,014
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    VeteranTagger First Class25000 Experience Points1000 Experience Points
    نماد maryamm275
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست
    8,180
    گيپا
    232,137
    پس انداز
    0
    امتیاز
    30,036
    سطح
    42
    تشكرها
    18
    1,334 بار در 952 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    آگهی تبلیغات (برای حمایت از گیگاپارس)
    31
    سهیلا که فرصت یافته بود فارغ از پذیرایی پرچانگی کند کنارم ایستاد و گفت:الهام راستش را بگو از سعید سوغاتی چه خواسته ای؟
    _سینی چای را به دستش دادم و گفتم:این دیگه از اسرار است،زودتر چایی ها را ببر تا سرد نشده
    _:خیلی خوب باشد حالا دیگر ما نامحرم شدیم نوبت ما هم می شود الهام خانم.

    ساعت9بود که سعید بلند شد و گفت:بااجازه اتان ما دیگر برویم خانه هنوز چمدانم را نبسته ام صبح زود هم که باید بروم فرودگاه فرصت کمی برای استراحت دارم بنابرین ناچارم از خدمتتان مرخص شوم.
    _زن عمو گفت:برو مادر برو به کارهایت برس فردا در فرودگاه می بینمت.
    :مادر من که یکبار گفتم راضی نیستم به زحمت بیفتید.
    _:نه مادر چه زحمتی اگر نیایم دلم آرام نمی گیرد.
    _:هرطور مایلید پس فعلا خداحافظ.

    چمدان را که روی تخت گذاشت به طرفش رفتم و گفتم:شما خسته هستید بروید استراحت کنید من چمدانتان را می بندم.
    _ناباورانه نگاهی به من کرد و کنار رفت وگفت:باشه ،ممنون.
    _در کمد لباس هایش را گشودم و همانطور که لباس ها را از چوب رختی جدا می کردم گفتم:کدام یک از پیراهن ها را برایتان بگذارم؟
    _کنار چمدان روی تخت نشست و گفت:فرقی نمیکند هر کدام راکه خودت دوست داری
    _ سری تکان دادم و گفتم:خیلی خوب
    _کنار کمد لباسهایش ایستادم و فکر کردم کدام لباس را برایش بگذارم.
    _در سکوت به کارهایم نگاه می کرد.
    _وقتی حوله و لیف حمام را در چمدان گذاشتم از او پرسیدم :چیزی را که فراموش نکرده ام؟
    _:نه همه چیز درست است دستت درد نکنه.
    _:خواهش می کنم کاری نکرده ام.
    _چمدان را بست و پایین گذاشت.
    _با دست به کنارش اشاره کرد و گفت:بیا اینجا بشین.
    _کنارش نشستم.
    _:توی این مدتی که نیستم می خواهم خانه ی پدربمانی نمی خواهم اینجا تنها باشی.
    _بعد برگه چکی را برداشت و امضا کرد و روی پاتختی گذاشت و گفت:چک سفید است هر مبلغی که احتیاج داشتی بنویس.
    _حرفش را قطع کردم و گفتم:لازم نیست پول به اندازه ی کافی دارم.
    _:وظیفه ی من است که مخارج تو را پرداخت کنم پس لزومی ندارد که به حسابت دست بزنی،اگر هم کاری داشتی فقط کافی است به سهیل یا پدر بگویی.

    صبح موقع خداحافظی در فرودگاه چشمان زن عمو وسهیلا گریان بود ولی من حال غریبی داشتم که مطمئن نبودم نشانگر چیست.
    وقتی همه ی انها بار دیگر سعید را در اغوش گرفتند و بوسیدند من مانند مجسمه ای فقط نگاه می کردم.
    _سعید به طرفم امد و گفت:خوب شما کاری ندارید؟
    _نه به سلامت امیدوارم سفر راحتی داشته باشید.
    _از انجا بهتان تلفن می کنم.
    _حتما منتظر تلفنتان هستم.
    _خداحافظ
    _خداحافظ.انقدر انجا ایستادیم تا از نظرمان دور شد..
    _عمو دستش را روی شانه ام گذاشت و با لحن شوخی گفت:بیا برویم دیگر اینجا ایستادن لزومی ندارد و همانطور که با هم به طرف در خروجی می رفتیم گفت:ببینم تو از ان زن های گریه ای نیستی یا اینکه گریه هایت را در خانه کرده ای؟
    _با همان لحن خودش پاسخ دادم:کمی از هردو.

    زن عمو با اینکه خودش خیلی دلتنگ بود بیشتر از همه به من می رسید و از سهیلا و دایی رضا خواست من را به گردش ببرند،دایی رضا وقتی پشت رل نشست گفت:خوب الهام حالا کجا برویم؟
    _نمی دانم هرجا که دوست دارید
    _نه دیگر!قرار است ما به عنوان راننده و همراه در خدمت شما باشیم پس حق اظهار نظر نداریم.
    _قیافه ی مغروری به خود گرفتم و گفتم:خیلی خوب،
    راننده !برو شهربازی
    _دایی رضا نگاهی به قیافه ام کرد و با خنده گفت:از این قیافه ها برایم نگیر که همینجا پیاده ات می کنم.
    _سهیلا دخالت کرد و گفت:بیخود،زن داداشم دلتنگ است حالا یک امشب نقش راننده را بازی کنی چه می شود؟
    _دایی رضا دست هایش را به علامت تسلیم بالا برد و گفت:خیلی خوب وقتی دو خانم با هم متحد باشند یک مرد بیچاره چاره ای جز تسلیم و نوکری ندارد.

    مانند دوران کودکی و نوجوانی من و سهیلا یکی پس از دیگری سوار وسایل بازی مختلف می شدیم،دایی رضا هم مرتب با اوردن خوراکی های گوناگون خاطرات خوش ان دوران را زنده تر می کرد.
    پیش خود فکر می کردم سه روز دیگر که سهیلا و دایی رضا برگشتند شیراز چقدر تنها و دلتنگ خواهم بود.
    وقتی اخر شب به منزل برگشتیم،زن عمو اطلاع داد که سعید تماس گرفته است.

    موقع خداحافظی چه زود فرا می رسد.دایی رضا و سهیلا خیلی اصرار کردند که همراهشان به شیراز بروم ولی من قبول نکردم.
    برای پر کردن اوقات فراغتم اسمم را در اموزشگاه تعلیم رانندگی نوشتم در این یکسال و نیمی که از رسیدن به سن قانونی ام می گذشت درس و دانشگاه فرصتی برای گرفتن گواهینامه باقی نگذاشته بود ولی حالا فرصت خوبی برای این کار بود.

    از دیروز اصلا حالم خوب نیست.سرگیجه و حالت تهوع باعث بی حالی ام شده بود.
    زن عمو هر داروی خانگی که فکر می کرد مفید است به خوردم داده بود ولی افاقه نکرده بود.بلاخره دیروز بعد از ظهر مجبور شدم همراه عمو و زن عمو به مطب بروم.
    وقتی عمو وضعیتم را برای دکتر تعریف کرد، دکتر دستگاه فشار را بر بازویم بست و در همان حال پرسیدشب چه خورده اید؟
    _زن عمو به جایم جواب داد:ماکارانی،ولی اقای دکتر همه ی ما هم از ان غذا خوردیم!
    _چسب دستگاه فشار را از دستم باز کرد و گفت:فشار خونت که پایین است !ازدواج کرده ای؟
    :بله
    _:چه مدت است؟
    _:7ماه
    _:باردار نیستی؟
    _برق از چشمانم بیرون جهید،عجولانه گفتم:نه اقای دکتر نیستم.
    زن عمو و عمو با خوشحالی به هم نگاه کردند.
    _زن عمو با هیجان گفت:شاید هم باشد اقای دکتر.
    _:در هر صورت من یک ازمایش برایش می نویسم تا مطمئن شویم شوهرش کجاست؟
    _زن عمو دوباره گفت:10روزی است که رفته مسافرت خارج از کشور
    _دکتر سری تکان داد و ادامه داد:هرچند فشار خون پایین به تنهایی هم چنین علایمی دارد ولی از انجا که علایمش با بارداری یکی می باشد بهتر است مطمئن بشویم،در مورد زن جوانی که تازه هم ازدواج کرده اند این امر بعید نیست،فعلا دارویی برایت نمی نویسم چون دارو برای زن باردار مضر است،امشب از شیرینی جات بیشتر استفاده کن تا فشارت را تنظیم کند تا فردا جواب ازمایش را ببینم.
    _زن عمو و عمو با خوشحالی چند بار از دکتر تشکر کردند و خداحافظی نمودند.
    وای خدای من چه اشتباهی!حالا چطوری باید انها را از این فکر خارج کنم؟!
    _عمو گفت:بهتر است عجله کنیم تا ازمایشگاه تعطیل نکرده برسیم.
    _باالتماسی امیخته به شرم گفتم:عموجان باور کنید احتیاج به ازمایش نیست من اطمینان دارم دکتر اشتباه می کند.ولی عمو خوشحال تر از ان بود که بخواهد به التماس های من توجه کند.
    با لبی خندان گفت:حرف نباشد یکراست می رویم ازمایشگاه چرا می خواهی شادی پدربزرگ شدن را از من بگیری؟!_خودم را از تک و تا نینداختم بهتر دیدم از کانال زن عمو وارد شوم هرچه باشد او هم مانند خودم زن بود و راحت تر می توانستم قضیه را توجیه کنم و همانطور که زن عمو را به کناری می کشیدم گفتم:عموجان اجازه بدهید من چندلحظه خصوصی با زن عمو صحبت کنم.
    _:زن عمو حداقل شما باور کنید که هیچ خبری نیست.
    _:اخر دخترم تو از کجا انقدر مطمئنی؟!
    _از من نپرسید چطور ولی می دانم.
    _:الهام جان تو تجربه نداری من هرچه باشد چند پیراهن بیشتر از تو پاره کردم در اینگونه مسائل هیچ قطعیتی وجود ندارد اگر خدا بخواهد همه چیز ممکن است.
    _:اخر شما نمی دانید
    _زن عمو همانطور که بی توجه به حرف هایم به بیرون هدایتم می کرد گفت:چه چیز را نمی دانم؟حالا توبیا برویم هرچه باشد یک ازمایش ضرری ندارد! فوقش این است که جواب منفی می دهند.دیگر چاره ای نداشتم پس مجبور شدم که به خواسته ی انها تن در دهم .
    تمام راه از ازمایشگاه تا خانه نگران این مسئله بودم باز جای شکرش باقی بود که سعید اینجا نبود وگرنه حسابی ابروریزی می شد.مراقبت و توجه به من حالتی دیگرگونه به خود گرفته بود،از طرفی به انها حق می دادم که ازفکر داشتن نوه هیجان زده باشند و از طرف دیگر برای انها متاسف بودم که دچار توهم شده بودند.
    ان شب با دلهره ای که در م ایجاد شده بود بیشتر دچار تهوع و سرگیجه می شدم و این مسئله خیال انها را تقویت می کرد.
    صدای زنگ تلفن برای چندمین بار در این چند ساعت بلند شد.حتما عمو بود که می خواست دوباره از زن عمو حالم را بپرسد.

    از صبح که سرکار رفته بود این پنجمین مرتبه بود که تلفن می کرد.صبح زن عمو به زور او را سرکار فرستاده بود
    :اخه مرد! خانه نشستن تو که فایده ای به حال الهام ندارد،بهتر است بروی سر کار تا این دختر هم کمی استراحت کند.
    عمو مجبور شد برود ولی با تماس های مکرر تلفنی اش بیشتر زن عمو را کلافه کرده بود.
    _صدای زن عمو همانطور که با گوشی به طرف اتاقم می امد به گوش می رسید:سعید جان الهی فدایت بشوم دلم برایت یک ذره شده.
    با شنیدن نام سعید مانند فنر از جا پریدم.سعی می کردم با اشاره به زن عمو حالی کنم که از این قضیه چیزی به او نگوید.
    _زن عمو همینطور که به حرکات گنگ من نگاه می کرد جواب داد:جایت خوب است مادر کلاس هایت شروع شده؟
    _خوب الحمدلله
    _همه خوبند سلام می رسانند،باخنده نگاهی به من انداخت و گفت:الهام هم ای تقریبا خوب است
    _:تقریبا یعنی فعلا حالش خوب نیست ولی اصلا جای نگرانی نیست
    _ناامیدانه سری تکان دادم خدای من انچه نباید می شد،شدو من هم برای جلوگیری از ان هیچ کاری نمی توانستم بکنم
    _: زن عمو همچنان با هیجان به صحبتهایش ادامه می داد:یعنی اینکه ان شاا...خبرهای خوب در راه است
    _:توهم چقدر گیجی پسر هرچند تقصیری نداری بار اول است که می خواهی پدر بشوی
    _:وای گوشم !حالا چرا داری داد می زنی؟!بله گفتم پدر
    _با دست اشاره ای به گوشی تلفن کرد و چشمکی به من زد و اهسته گفت:از خوشحالی شوکه شده و ادامه داد نه هنوز قطعی نیست دیشب ازمایش داده امشب جوابش را می گیریم.
    _خیلی خوب من خداحافظی می کنم و گوشی را به طرف من گرفت.
    _بیا می خواهد با خودت حرف بزند.گوشی را گرفتم.دل توی دلم نبود

    اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها
    سرزمین وداع را می سوزاند

  2. #32
    کاربر ویژه گیگاپارس (VIP)
    30,036 امتیاز ، سطح 42
    28% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,014
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    VeteranTagger First Class25000 Experience Points1000 Experience Points
    نماد maryamm275
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست
    8,180
    گيپا
    232,137
    پس انداز
    0
    امتیاز
    30,036
    سطح
    42
    تشكرها
    18
    1,334 بار در 952 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    32
    حس میکردم الان است که دل و روده ام از دهانم خارج شود با صدایی لرزان گفتم: سلام آقا سعید!حال شما چطور است؟
    _:صدای سعدی از آن سوی خط به زحمت شنیده میشدخشک وخشن گفت:
    سلام ،مادر، چه میگوید؟قضیه چیست؟
    _:هیچی،بنده خدا دچار سو تفاهم شده!_:یعنی چه؟
    خوشبختانه زن عمو از اتاق خارج شد،در را بستم تا راحت تر بتوانم صحبت کنم:از دیروزدچار سرگیجه وحالت تهوع شده ام،وقتی پیش دکتر رفتیم، بین سئوالهای معمول از بیمار،پرسید باردار نیستی؟
    عمو وزن عمو هم همین یک حرف را چسبیدند وبه ان پرو بال دادند دکتر هم آزمایش نوشت که مطمئن شوند،هر چه هم من سعی کردم آنها را از اشتباه در اورم نشد که نشد بلاخره مجبور شدم آزمایش بدهم که خیالشان راحت شود
    __:با لحنی پر سوء ظن پرسید:پس چرا به این حالت دچار شده ای؟
    __: فشارم پائین افتاده،دکتر میگفت وقتی فشار بیفتد عواضی همچون تهوع و سرگیجه به همراه دارد درست مانند بارداری!
    __:پس من خیالم راحت باشد؟
    __:ناباورانه گفتم:منظورت چیست؟
    __گستاخانه گفت:منظورم را خودت خوب فهمیدی!
    __با خشم فریاد زدم:چطور جرات میکنی،چنین تهمتی به من بزنی؟دیگر نمیخواهم حتی یک کلام هم با کسی که چنین افکار ناروایی را درباره من به ذهن خود راه میدهدصحبت کنم،وقتی برگشتی در مورد طلاق با هم صحبت میکنیم
    _وبی هیچ تاملی ارتباط را قطع کردم.

    اشک بی محابا از چشمانم سرازیر میشد وبیهوده سعی میکردم صدای هق هق گریه هایم را در گلو خفه کنم،اصلا باورم نمیشد که سعید چنین افکارزشتی را در مورد من به ذهن خود راه داده باشد،زن عمو در اتاق را گشودو با تعجب و نگرانی پرسید:چی شده،چرا گریه میکنی؟
    __در پاسخش فقط با صدایی بلندتر گریستم
    _زن عمو با نگرانی نزدیکم نشست و گفت:تورا به خدا بگو ببینم چی شده!توی این وضعیت تو نباید خودت را ناراحت کنی
    _نمیدانستم چه جوابی به او بدهم فقط اشک میریختم
    _با نگرانی گفت:اگر اتفاقی افتاده بگو، برای سعید مشکلی پیش امده؟سرم را به عنوان پاسخ منفی تکان دادم.
    صدای زنگ در زن عمو را موقتا از سوال پیچ کردن من بازداشت ولی لحظاتی بعد با امدن عمو سوالات با شدت و نگرانی بیشتری از سر گرفته شد.
    مستاصل شده بودم واقعا نمی دانستم چه پاسخی باید به این دو موجود مهربان بدهم.حتی در ان موقعیت هم نمی توانستم دروغی بسازم و خیالشان را راحت کنم.
    _بلاخره با هق هق های بسیار حقیقت راگفتم:سعید در مورد من فکر بد می کند.
    _عمو مانند ترقه از جا جهید:غلط می کند پسره ی نفهم!خانم شماره اش را داری؟
    _بله
    _بده تا بگیرم ببینم این پدرسوخته برای چی همچین غلط هایی کرده.
    _زن عمو با ناراحتی گفت:اصلا نمی فهمم چرا باید چنین حرفی بزند البته متوجه شده بودم که درمورد تو خیلی حساس است ولی باورم نمی شد که چنین افکاری داشته باشد.
    _ گویاارتباط برقرار شد،صدای فریاد عمو،زن عمو را ساکت کرد:سعید تو هستی؟
    _چه سلامی چه علیکی تو رویت می شودسلام بکنی؟!باور بکن اگر اینجا بودی چنان سیلی ای به صورتت می زدم که عقل به کله ات برگردد.
    _:تازه می پرسی چه شده؟!صد رحمت به سنگ پای قزوین!_تو خجالت نمی کشی چنین نسبت های ناروایی به زنت می دهی؟
    !_دیگر چه می خواستی بگویی حیف این دختر نیست که شوهر کله خرابی مثل تو داشته باشد،خودت خوب می دانی که صدتا از تو بهتر منتش را می کشیدند،ان وقت توی ،قدر نشناس این گوهر گرانقدر را اینطوری بی ارزش می کنی؟!
    _:نه تو گوش کن من نیم ساعت پیش جواب ازمایش را گرفتم همان بهتر که جواب منفی بود تو لیاقت پدر شدن را نداری
    _:کدام سوءتفاهم؟
    __:یعنی تو منظورت از این حرف این بود؟!خدا کند که اینطور باشد وگرنه خودم طلاقش را از تو می گیرم،فکرنکنی به این سادگی گذشت می کنم
    __:خیلی خوب گوشی را می دهم به الهام ولی اگر نتوانستی الهام را قانع کنی که سوء تفاهم بوده تهدید هایم را عملی می کنم.
    _عمو گوشی را به سمتم گرفت و گفت:بیا ببین چه می گوید به احترام عمو به ناچار ،گوشی را گرفتم ،خشک گفتم:بله
    _ صدایش پشیمان وشرمنده به گوش می رسید:اول سلام
    _:فرض کن علیک سلام ،خیلی خوب حرفت را بزن باور کن اگر به احترام عمو نبود حاضرنمی شدم دوباره باهات هم کلام شوم چه برسد جواب سلامت را بدهم.
    _:وای چه عصبانی خدا رحم کرد هزاران کیلومتر ازت دورم وگرنه زهره ترک می شدم.
    _:اگر می خواهی به خوشمزگی هایت ادامه بدهی قطع می کنم.
    _تند گفت:خیلی خوب صبرکن تو هیچ وقت جنبه ی شوخی نداشته ای ،ازت معذرت می خوام.
    _:فکر کردی با همین یک جمله همه چیز تمام می شود؟!_:دست خودم نبود ،باور کن وقتی از مادر شنیدم برای دقایقی عقلم را از دست دادم،نمی توانستم درست فکر کنم،به پدرومادر که نمی توانستم بگویم ولی من و تو که خوب می دانیم چنین چیزی غیر ممکن است،فکرش را بکن توی غربت این همه دور و دلتنگ تو برای لحظاتی دیوانه شدم،چند دقیقه بعد از اینکه گوشی را گذاشتی پشیمان شدم می خواستم خودم زنگ بزنم که پدر زودتر زنگ زد،می دانم دلیل موجهی برای حرف ها ی زشتم نبود ولی من راببخش.
    _باز هم جوابی ندادم.
    _:لعنتی من که تا به حال به کسی التماس نکرده ام دارم اینطور بهت التماس می کنم،به خدا انقدر دلم برایت تنگ شده که دارم دیوانه می شوم ان وقت تو حاضر نیستی یک گذشت در حق من بکنی؟!
    _دلم به حالش سوخت.
    _خیلی خوب ولی فقط همین یک دفعه باور کن اگر باز هم درمورد پاکی ونجابت من تردید کنی دیگر گذشت نمی کنم.
    _خوشحال گفت:باشه،باشه من غلط می کنم در مورد شما فکر بد بکنم.
    _خیلی خوب اگر کاری ندارید خداحافظی می کنم.
    _:نه ممنونم مواظب خودت باشدوباره برای احوالپرسی ات زنگ می زنم،خداحافظ.
    _خداحافظ.
    اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها
    سرزمین وداع را می سوزاند

  3. #33
    کاربر ویژه گیگاپارس (VIP)
    30,036 امتیاز ، سطح 42
    28% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,014
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    VeteranTagger First Class25000 Experience Points1000 Experience Points
    نماد maryamm275
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست
    8,180
    گيپا
    232,137
    پس انداز
    0
    امتیاز
    30,036
    سطح
    42
    تشكرها
    18
    1,334 بار در 952 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    33
    5شنبه از سهیل خواهش کردم مرا به بهشت زهرا ببرد.زن عمو مانند همیشه همراهیم کرد.خیلی دلتنگ و غمگین بودم،از وقتی سعید رفته بود هرروز بیشتر قبل احساس دلتنگی می کردم.دسته گل را روی قبر گذاشتم و به خواندن قرآن پرداختم.آنقدر در خودم غرق شده بودم که متوجه گذشت زمان نشدم._بلاخره سهیل گفت:زن داداش برویم؟_ شرمنده از این بی فکریم که دیگران را این همه علاف خودم کرده ام ،از جا بلند شدم و گفتم:برویم.چقدر من خودخواه هستم، بعضی وقتها چنان در خود غرق می شوم که دیگران را از یاد می برم_همیشه پس از بازگشت از بهشت زهرا احساس سبکی می کردم.در راه بازگشت به سهیل گفتم:ان شاا...چند روز دیگر گواهینامه می گیرم ان وقت از دست مزاحمت های من راحت می شوید._شما به هیچ وجه مزاحم نیستیدبعد با شوخی افزود:ولی گواهینامه گرفتن به این راحتی ها هم نیست._حالا می بینیم._
    :امیدوارم._اقا سهیل این خیابان خلوت است بگذار دست فرمانم را نشانت بدهم،البته با اجازه ی زن عمو._اشکالی نداد مادر ولی مواظب باش._سهیل هم گفت:بفرمایید.ماشین را کناری پارک کرد و جایمان را با هم عوض کردیم.همانطور که ماشین را اهسته به حرکت در می اوردم سهیل دوباره گفت:فقط خواهش می کنم بااحتیاط چون اگر خدایی نکرده اتفاقی بیفتدبابا و بدتر از او سعید پوستم را می کنند._شیطنتم گل کرد:خیالت راحت باشدمن جوری تصادف می کنم که تو هم زنده نمانی که بخواهی جواب پس بدهی._زن عمو ناراحت از این شوخی ها به قول خودش بد یمن ،دخالت کرد و گفت:اگر بخواهید از این حرف ها بزنید من پیاده می شوم._سریع گفتم:شوخی کرد م زن عمو، شرمنده ،چشم دیگر تکرار نمی شود._سهیل گفت:به این می گویند عروس خوب چقدر از مادر شوهر حساب می برد،خوب حالا از شوخی گذشته دست فرمانت هم بد نیست._با حاضر جوابی گفتم:ما اینیم دیگه!

    شب تازه شام خورده بودیم که سعید زنگ زد.از شنیدن صدایش بی اختیار خوشحال شدم._چطوری خانم خانما._ممنونم شما خوبید خوش می گذرد._بدون شما نه یادی از ما نمی کنید._ما همیشه به یاد شما هستیم._خداکنه._برنامه ی اموزشی اتان چطور است پیشرفتی داشتید؟_ای تقریبا
    !هنوز40روز دیگر مانده است نمی شود اظهار نظر قطعی کرد._امیدوارم موفق باشید،گوشی را می دهم به عمو خداحافظ.

    امروز برای اب دادن گل ها به خانه رفتم.چقدر خانه متروک و خالی به نظر می رسید.اصلا حوصله ی رسیدگی به خانه را نداشتم،روی میز ارایش چشمم به البوم عکس های سفر شمال افتاد.چه مناظر زیبایی بغیر از اتفاق روز اول همه چیز عالی و سرگرم کننده بود.چهره ی سعید حتی با وجود خراش ها جذاب و مردانه به نظر می امد، چقدر دلم برایش تنگ شده!چرا با حرف ها و کارهایم مرتبا ناراحتش می کنم؟!


    بلاخره برنامه ی سفر مشهد را عملی کردیم.گنبد و گلدسته ی طلایی حرم امام رضا چقدر چشم نواز و باصفا جلوه می کرد.بعد از کمی جستجو جای مناسبی نزدیک حرم را برای اقامت برگزیدیم._پس از جابه جایی چمدان ها در حین نوشیدن چای به زن عمو گفتم:من می روم حرم._
    :چه عجله ای داری؟! نمی خواهی کمی استراحت کنی؟!_نه خسته نیستم، اگر اجازه بدهید، دوست دارم هرچه زودتر برای زیارت بروم._:کمی صبرکن من هم با تو می ایم.عمو و سهیل که به نوبت تمام راه را در شب رانندگی کرده بودند به محض رسیدن خوابیده بودند،برای اینکه نگران نشوند یادداشتی برایشان گذاشتیم و راهی شدیم.جمعیت زیادی از شهرها و کشورهای دیگر در صحن های بزرگ حرم دیده می شد.زیارتنامه ای برداشتم و روبه روی ضریح به طوری که زن عمو هم بتواند همراهم بخواند قرائت می کردم.تحت تاثیر محیط روحانی انجا همچون بیشتر زائران اشک می ریختیم.بدون توجه به زمان ساعتاتی را در ان حالات سپری کردیم.

    وقتی به خانه برگشتیم ساعت2بعد از ظهر بود.ناهار را به پیشنهاد عمو دیزی سنگی خوردیم،واقعا که دیزی های مشهد خوشمزه است.هرشب به اتفاق عمو و خانواده اش برای زیارت به حرم مشرف می شدیم،بعضی روزها هم به باغ های زیبای اطراف مشهد می رفتیم،چند بار هم به اتفاق زن عمو
    به خرید رفتیم.زن عمو مقدار زیادی زعفران و زرشک و نبات برای سوغاتی برای اقوام و دوستان خریداری کرد.ولی من بغیر از یک کیف برای سهیلا و پارچه ای برای خاله زهرا،3پیراهن مردانه هم برای سعید و سهیل ودایی رضا خریدم که سهیل را حسابی خوشحال کرد.واقعا جای سعید و سهیلا خالی بود.

    شب جمعه اخرین شبی بود که در مشهد بودیم.دعای کمیلی که توی حرم خوانده می شد صفای خاصی در دل ها ایجاد کرده بود.دل کندن از امام رضا مانند همیشه برایم سخت بود،تصمیم گرفتم با اجازه ی عمو ان شب را در حرم بمانم. تمام شب را خالصانه با اقا دردل کردم و از او خواستم تا نهال عشق سعید را در دلم بارور کند.وقتی از حرم بیرون امدم چنان سبکبال و بانشاط بودم که در طول بازگشت به تهران عمو و زن عمو چندین مرتبه این مسئله را تذکر دادند.


    این روزها رفت و امدها به خانه ی عمو زیاد شده است.فامیل و اشنا برای زیارت قبولی به دیدنمان می امدند.دایی رضا و سهیلا بلافاصله پس از بازگشتمان از مشهد تماس گرفتند.سهیلا حسابی دمغ بود که نتوانسته با ما به زیارت بیاید ولی گفت سعی می کند برای بازگشت سعید تهران باشد.


    از صبح من و سهیل دنبال کار امتحان رانندگی ام بودیم .صبح ائین نامه را قبول شدم.کمی نگران ازمایش شهری هستم،وقتی افسر راهنمایی ممتحن گفت:شما قبولید خانم و کارت را به طرفم دراز کرد حسابی خوشحال شدم،از همانجا کارت را به نشانه ی پیروزی برای سهیل که انطرف خیابان منتظرم بود تکان دادم._از عرض خیابان عبور کردم وگفتمدی اقا سهیل ما را دست کم گرفته بودی!_
    :بله معلوم است که من اشتباه می کردم._سرخوش از قبولیم در ازمون گفتم:خیلی خوب به جبران اشتباهت یک جعبه شیرینی می خری تا به خانه ببریم._خندید و گفت:چشم هرچه شما بفرمایید.جلوی قنادی پارک کرد و پیاده شد، چقدر حرف زدنش شبیه سعید بود کاش سعید الان اینجا بود،دلم برای نگاه های با محبتش تنگ شده بود.دیگر چیزی به امدن سعید نمانده بود از15روز پیش که بعد از بازگشت از سفر مشهد تماس گرفته بود دیگر خبری از او نداشتیم،همان موقع زمان و ساعت برگشتش را اطلاع داده بود.

    چهارشنبه به همراه زن عمو به خانه رفتیم تا خانه را مرتب کنیم کمی هم دکوراسیون خانه را تغییر دادیم.پس از اتمام کار با رضایت نگاهی به دور و برمن کردم و رو به زن عمو گفتم:فکر می کنم تغییر و تنوع خیلی در شادی روحیه موثر است._زن عمو لبخند مهرآمیزی زد و گفت:تو که اینطور فکر می کنی چرا دستی به سر و رویت نمی کشی و تغییری در ظاهرت نمی دهی؟!_شرمنده گفتم:مگر همینطوری ایرادی دارد؟!_نه عزیزم تو در هر حالتی زیبا و دلپذیری ولی دخترم شوهرت جوان است همینقدر که ببیند به خاطر او خودت را آراسته ای غرورش را ارضا می کند.دست هایم را به دور گردنش حلقه کردم وچند بار صورتش را بوسیدم و گفتم:خوشحالم که مادری مانند شما دارم که اینطور صمیمانه راهنمایی ام می کند._تحت تاثیر ابراز علاقه ی من زیر چشمانش را که از اشک تر شده بود با دست خشک کردو متقابلا من را بوسید و گفت:فکر نکن کمتر از سهیلا برایم عزیزی.


    عصر به همراه زن عمو سری به آرایشگاه زدم و بغیر از اصلاح ابرو موهایم را کمی کوتاه کردم.یک بلوز و دامن خاکستری هم خریداری کردم تا فردا که سعید می اید بپوشم.زن عمو برایم تعریف می کرد:ما همیشه وقتی قرار بود شوهرمان از مسافرت برگردد حسابی به خودمان می رسیدیم ،هرچند در مواقع عادی هم آرایش می کردیم و لباس زیبا می پوشیدیم.این چیزها که فقط برای عروسی نیست،مهم تر از همه این است که زن جلوی شوهرش اراسته باشد،اسلام هم در این زمینه زیاد سفارش کرده است می دانی چقدر از مردان به خاطر هعمین مسائل پیش پا افتاده زندگی اشان را رها کرده اند و به زنان دیگر روی اورده اند؟!


    نزدیکیهای ظهر به فرودگاه رسیدیم.گرفتن سبدگل و شیرینی خیلی معطلمان کرده بود و من نگران بودم که شاید به موقع نرسیم.از صبح بدجوری بی قرار بودم،این حالت در مورد سعید برایم تازگی داشت._وقتی توی ماشین به طرف فرودگاه می رفتیم به عمو گفتم:عمو جان کمی تندتر بروید اینقدر دیر شده که فکر می کنم سعید خسته شده و به تنهایی به خانه رفته است._عمو خنده ای کرد و گفت:عجله نکن
    ! می رسیم دختر ،پروازهای خارجی تا مسافر را ترخیص کنند طول می کشد این دل توست که از انتظار خسته شده.وگرنه سعید با چند دقیقه معطلی خسته نمی شود __شرمگین سکوت کردم.زن عمو به دفاع از من گفت:اقا ابراهیم سربه سر دخترم نگذار،الهام جان حق دارد تحمل2ماه دوری چندان هم آسان نیست._عمو با خنده گفت:ما که چیزی نگفتیم،جوان ها همیشه بی طاقت بوده اند و خواهند بود.حق با عمو بود هنوز هیچ یک از مسافران پرواز انها خارج نشده بودند.خاله ها و دایی های سعید هم به همراه فرزندان و همسرانشان با دسته گل در فرودگاه حضور داشتند.همه از پشت شیشه به راه خروج مسافرها نگاه می کردیم.بلاخره امد .با دیدنش قلبم بدجوری به طپش افتاد،حالت غریبی داشتم که برایم عجیب می نمود.خدایا من چرا اینطوری شده بودم،برخلاف بقیه که به سمت در رفتند از جایم تکان نخوردم،اصلا قدرت حرکت را از دست داده بودم،فقط به انها نگاه می کردم.یکی ،یکی سعید را در اغوش می گرفتند و با کلی قربان صدقه او را می بوسیدند.انگار برای اولین بار بود که او را می دیدم ،سیمایش چقدر جذاب و مردانه به نظر می امد.چهره ی زن عمو از اشک شادی پوشیده بود،حتی عمو هم دور از چشم دیگران قطره اشکی را که بی اجازه می خواست سرازیر شود پاک کرد،نگاه سعید همانطور که به اظهار محبت خانواده و فامیل پاسخ می داد به اطراف در جستجو بود،کاش می توانستم خودم را جایی پنهان کنم دلم نمی خواست در این حالت با سعید رو به رو شوم.سرش را نزدیک زن عمو برد و چیزی پرسید،زن عمو نگاهی به اطراف کرد وبلاخره من را دید با دست به سویم اشاره کرد.سعید با چهره ای متبسم به سویم امد همه ی نگاه ها به سوی ما برگشت.
    اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها
    سرزمین وداع را می سوزاند

  4. #34
    کاربر ویژه گیگاپارس (VIP)
    30,036 امتیاز ، سطح 42
    28% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,014
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    VeteranTagger First Class25000 Experience Points1000 Experience Points
    نماد maryamm275
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست
    8,180
    گيپا
    232,137
    پس انداز
    0
    امتیاز
    30,036
    سطح
    42
    تشكرها
    18
    1,334 بار در 952 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    آگهی تبلیغات
    34


    مشتاق گفت:سلام خانم خانما، اینجوری به استقبال کسی می روند/!_ نمیدانستم چه حرکتی باید انجام دهم بی اختیاردستم را به سویش دراز کردم و گفتم:سلام اقا سعید._دستم را گرفت و گله مند گفت:تو امده ای استقبال ان وقت خودت را اینجا پنهان کرده ای؟!_سرم را پائین انداختم وشرمگینانه گفتمدم دور و برتان شلوغ است اینجا منتظر ایستادم._:یک ابرویش را بالا برد و با کلامی پر عشق گفت:هرچقدر که شلوغ باشد می دانستی که دلم می خواست چه کسی را قبل از همه ببینم!_عمو که به طرفمان امده بود حرفش را قطع کرد و بالحن طنز همیشگی اش
    آهسته به طوری که فقط من وسعید بشنویم گفت:ادامه ی راز و نیاز باشد برای بعد،بیایید برویم که موقع ناهار است و همه گرسنه اند.از خجالت سرخ شده بودم.سعید همچنان که دستم را در دست داشت به طرف بقیه حرکت کرد._عمو همانطور که همگام باما راه می رفت با چشمانش اشاره ای به دستان گره کرده ی ما کرد و کنار گوشش زمزمه کرد:نترس باباجان فرار نمی کند._سعید با خنده گفت:کار از محکم کاری عیب نمی کند پدر._شرمگین از حرف عمو که حالا جلوتر از ما به طرف پارکینگ می رفت سعی کردم دستم را رها کنم ولی سعید چنان فشاری بردستم اورد که نزدیک بود از درد جیغ بزنم._ناامید از سعی دوباره به ناچار گفتم:آقاسعید لطفا دستم را رها کنید خوب نیست مردم می بینند._محکم گفت:مهم نیست.

    زن عمو از قبل فکر ناهار را کرده بود.پس از رسیدن به خانه بلافاصله مشغول پهن کردن بساط ناهار و پذیرایی از مهمان ها شدیم.فامیل سعید را دوره کرده بودند و مرتب از او سوالات مختلف می پرسیدند،سعید همانطور که به انها پاسخ می داد با نگاهش مرا تعقیب می کرد و این باعث حواس پرتی اش شده بود به طوری که چندبار وسط صحبتش مکث می کرد و از طرف مخاطب می پرسید ببخشید داشتم چی می گفتم؟از این حالت سعید خنده ام گرفته بود ولی سعی کردم چهره ام چیزی را نشان ندهد.دقایقی بعد همه سرسفره نشستند و با خنده و گفتگو مشغول صرف ناهار شدند._زن عمو تنگ اب یخ را به دستم داد و گفت:تو برو بشین عزیزم دیگر کاری نمانده._تنگ را در جای مناسبی توی سفره گذاشتم و به دنبال جایی برای نشستن نگاهی به اطراف سفره انداختم._عمو بلافاصله متوجه شد و گفت:بیا اینجا پیش خودم بشین._ممنون عموجان همینجا می نشینم و کنار سعید نشستم._خاله جان با تقلید صدای من گفت:بله عموجان همانجا بیشتر خوش می گذره.
    _صدای خنده ی حضار بلند شد از شرم سرم را به زیر افکندم.چرا من امروز اینقدر بی فکر حرف می زنم!_خاله ی سعید بشقاب پلو را جلوی من گذاشت و گفت:بخور عزیزم، باهات شوخی کردم، طبیعی است که کنار شوهرت بنشینی این که خجالت ندارد _سرم را بلند کردم نگاهم به سعید افتاد ،برق عشق و رضایت در سیمایش موج می زد.به زور توانستم چند لقمه فرو دهم.

    هنگام عصر مهمانان دیگری برای دیدن سعید وارد شدند.من و زن عمو و سهیل تمام مدت در حال پذیرایی و رسیدگی به مهمانان بودیم به طوری که بعد از صرف شام وقتی اخرین مهمان خانه را ترک کرد،اثار خستگی به وضوح در چهره هایمان می شد دید.


    ساعت12نیمه شب بود که به خانه ی خودمان برگشتیم._سعید به میان هال که رسید دستانش را از هم باز کرد و در حالی که با نرمشی خستگی را بیرون می کرد گفت:آخیش،هیچ جا خانه ی خود ادم نمی شود و روی مبل نشست و با دست کنارش را نشان داد و گفت:بیا اینجا کنارم بشین._چند لحظه اجازه بده الان می ایم_وارد اتاق خواب شدم.لباسم را عوض کردم،جلوی اینه ایستادم به سرعت با برس موهایم را کمی مرتب کردم و رژلب را کمرنگ روی لبانم کشیدم و چند بار به هم مالیدم،تصویرم از توی اینه به من لبخند می زد ولی تردید ازارم می داد چرا این کارها را می کردم؟چرا می خواستم نزد او زیباتر جلوه کنم؟!_صدای سعید نگذاشت تردید ادامه یابد:پس کجارفتی ؟نکنه خوابت برده؟_
    :امدم_کنارش روی مبل نشستم،مبهوت نگاهم کرد،حق داشت کمتر مرا با این ظاهر دیده بود._از کارم پشیمان شده بودم دلم می خواست به اتاقم بروم که بلاخره گفت: تا حالا بهت گفته بودم چقدر زیبایی؟!_سرم را پایین انداختم._ادامه داد:چرا موهایت را کوتاه کردی؟_اهسته گفتم:همینطوری،خیلی بد شده؟!_هرچند من کمتر موهایت را دیده ام و موهای بلند را بیشتر دوست دارم ولی فکر می کنم بهت می اید._ممنونم._می دانی چقدر دلم برایت تنگ شده بود_کمی مکث کرد وگفت:تو چی اصلا به فکر من هم بودی یا خوشحال بودی که از شر من راحتی؟دلم می خواهد راستش را بگویی._انگار خودم نبودم صدایم را با لرزش شنیدم:چرا در مورد من اینطور فکر می کنید؟_چون رفتارت اینطور نشان می دهد._:شما اشتباه می کنید.برق شادی را در چشم هایش دیدم دستم را گرفت و اهسته به لبش نزدیک کرد و چند بار بوسید،ناگهان مرا به طرف خود کشید لبانش را روی لب هایم فشرد.تمام وجودم می لرزید و دست و پایم یخ کرده بود.انگار بلافاصله ان را حس کرد سرش را عقب برد و نگاهم کرد._چرا میلرزی؟!_به زحمت از جا برخاستم و با صدایی لرزان گفتم:من خیلی خسته هستم می خواهم بخوابم._غمگین گفت:مانند همیشه فرار!کافی است کمی بیشتر از حد معمول بهت نزدیک شوم چنان می لرزی و یخ می کنی که من نگران ،عقب می شوم،می دانی همه ی این ها برای چیست؟برای اینکه دوستم نداری من ساده لوح را بگو بعد از غربت سخت و طولانی با رفتار امروزتان کمی امیدوار شدم ولی اشتباه می کردم نه؟!_وارد اتاق شدم و در را بستم پاهایم می لرزید همانجا پشت در نشستم و اشک ریختم واقعا از رفتار خودم بدم می امد،ولی دست خودم نبود نمی توانستم طبیعی رفتار کنم.

    صبح وقتی از اتاق بیرون امدم نگاهم به او افتاد که همانجا با لباس شب قبل روی مبل خوابش برده است.از دیدن چهره ی معصومانه اش در ان وضعیت دلم درد امد.خدایا کمکم کن تا بتوانم خودم را تغییر دهم او خوب تر و عاشق تر از ان است که اینهمه ازارش دهم.


    صبحانه ام تمام نشده بود که متوجه حضورش در استانه ی در شدم._سلام،صبح بخیر_سلام_چرا ایستاده اید بفرمایید بنشینید تا برایتان صبحانه بیاورم._روی صندلی نشست و گفت:فقط یک لیوان چای لطفا_چرا؟!_اشتها ندارم.رنجیدگی در تمام حرکاتش مشهود بود._لیوان را جلویش گذاشتم و گفتم:خوب برنامه ی امروز چیست؟_من مقداری کار ناتمام دارم که باید انجام دهم فردا صبح باید بروم اداره به انها احتیاج دارم._هنوز از راه نرسیده می خواهید برود سرکار؟!_همانطور که از اشپزخانه خارج می شد گفت:مجبورم
    !_به غیر از موقع ناهار که آنهم در سکوت صرف شد تمام ان روز را پای کا مپیوتر گذراند وهیچ توجهی به من نکرد، حسابی از این وضع کلافه شده بودم پیش خود فکر کردم : حالا که بعد از این همه مدت بازگشته چطور از خودم رنجاندمش!_ عصر عمو وزن عمو و سهیل به خانه ما امدند وباعث خوشحالیم شدند ولی وقتی بعد از شام از ما خداحافظی کردند و رفتند بلافاصله سعید هم به طرف اتاقش رفت و گفت: من می روم بخوابم چون فردا صبح زود باید سرکار بروم ، شب بخیر__:شب بخیر _ برای اولین بار بود که این قدر بی اعتنا با من رفتار میکرد.

    صبح که از خواب بیدار شدم اماده ی بیرون رفتن بود._اقا سعید صبحانه نمی خورید؟_نه باید بروم،خداحافظ و در را پشت سرش بست._اندیشناک برجای ماندم:ایا رفتار نادرستی انجام داده بودم؟_ایا او حق نداشت دلگیر و ناراحت باشد؟_تا چه وقت باید مانند دو غریبه با هم زندگی کنیم؟و مهم تر از همه ایا واقعا دوستش نداشتم؟


    نزدیکی های ظهر بود که بعد از کلی فکر کردن پاسخم را پیدا کردم.خوشحال از جای برخاستم بعد از این همه فکر از یک چیز مطمئن شدم،من سعید را دوست دارم فقط کینه ی بچه گانه ای که رفتار های گذشته اش داشتم و لجبازی باعث شده بود که نخواهم این واقعیت را باور کنم باید از سعید عذرخواهی کنم.سریع اماده شدم .بهتر است خودم دنبالش بروم و او را غافلگیر کنم،خوشبختانه سعید با ماشین به اداره نمی رفت،سوئیچ را از کشو برداشتم،امروز با هم ناهار را در دربند می خوریم.


    30دقیقه بعد جلوی اداره ی سعید توقف کردم.هنوز چند قدمی با درب ورودی اداره او فاصله داشتم که سعید را دیدم که همراه زن جوان غریبه ای از اداره بیرون امد.متحیر برجای ماندم.یعنی این زن که بود؟!!!!!!!!!!!!! بهتم چند لحظه بیشتر طول نکشید،
    باید می فهمیدم که این زن کیست،سریع به طرف ماشین رفتم باید انها را تعقیب می کردم،خوشبختانه انها پشت به من مسیری را در پیش گرفتند.همانطور که آهسته با ماشین دورادور آنها را دنبال می کردم به حرکاتشان می نگریستم.معلوم بود که گرم صحبت هستند.یک خیابان پایین تر وارد هتل کوچکی شدند،دقایقی بعد بار دیگر از پشت شیشه های بزرگ رستوران نمودار شدند.پشت میز کوچکی نشستند و زن جوان مشغول صرف غذا شد ولی سعید چیزی نمی خورد بیشتر ساکت و شنونده بود و وقتی بلاخره از پشت میز برخاستند،به قسمت دیگر هتل که معلوم نبود رفتند.تصمیم گرفتم بروم به اندازه ی کافی همه چیز را دیده بودم؛پس اقا سرشان جای دیگری گرم شده!انگار تیری به قلبم اصابت کرده بود ،انقدر درد گرفته بود که به خود می پیچیدم به زحمت توانستم خودم را به خانه برسانم.حتی نمی توانستم گریه کنم.ساکت به نقطه ی نامعلومی خیره شده بودم ،نمی دانستم به چه فکر می کنم.نمی دانم چقدر گذشت که او را مقابل خود دیدم.اصلا متوجه ورودش نشده بودم با تعجب به من نگاه می کرد._اتفاقی افتاده؟!_جوابی ندادم._پرسیدم چیزی شده؟!_با صدایی که انگار از ته چاه در می امد گفتم:من شما را دیدم_متعجب نگاهم کرد وگفت:چه می گویی؟!حالت خوب است؟!چه کسی را دیده ای؟!_:شما و ان زن را،با هم در هتل رفتید_:تو کجا بودی؟!رفته رفته قدرتم را باز می یافتم._محکم و خشمگین گفتم:مهم نیست که کجا بودم مهم این است که شما به من خیانت می کنید!_با خونسردی روی مبل مقابل نشست:که اینطور پس شما ما را دیده اید!،کشف مهمی است تبرک می گویم ولی مگر برای تو فرقی هم می کند؟!_با عصبانیت فریاد زدم:واقعا که بی شرم هستید،شما شوهر من هستید._یک ابرویش را بالا برد و با تمسخر گفت:جدی!پس چرا بعد از نه ماه زندگی مانند دوران تجرد هنوز در اتاق های جداگانه می خوابیم،و حتی جرات لمس کردن شما را ندارم؟! چون بلافاصله دچار لرزش و تشنج می شوید!_برای شما فقط همین چیزها مهم است؟!_بی تفاوت بلند شد و در حالی که مقداری ورقه از روی میز کارش بر می داشت گفت:فقط این چیزها که نه،ولی فراموش نکنید که من جوانم ،بلاخره باید جایی غرایزم را ارضا کنم ،یک همسر موقتکه به کسی ضرر نمی زند و همانطور که به طرف در می رفت گفت:من هنوز مقداری کار دارم و باید به اداره برگردم،شب بیشتر با هم صحبت می کنیم.

    باورم نمی شد که با این وقاحت به خیانتش اعتراف می کند اگر فکر می کند با وجود این مسئله باز هم اینجا می مانم که بخواهد با من صحبت کند سخت در اشتباه بود.بله من از اینجا می روم،تحمل مردی که به من خیانت کند را ندارم.به سرعت مقداری لباس در ساک گذاشتم و به آژانس تلفن کردم.وقتی به فرودگاه رسیدم،مستقیم به طرف باجه اطلاعات رفتم._
    :ببخشید خانم اولین پرواز به مقصد شیراز چه ساعتی است؟_یک ساعت دیگر یک پرواز برای شیراز داریم._ممنونم.در لیست انتظار اسم نوشتم،خداکند که جای خالی داشته باشد._مامور هواپیمایی صدایم کرد:خانم مهدوی_بله_:بفرمایید این کارت را بگیرید یک جا برای شما پیدا شد_ممنونم.پول بلیط را که پرداخت کردم به سرعت به طرف ترمینال پرواز رفتم،وقت زیادی نمانده بود.

    وقتی در شیراز زنگ در خانه ی خاله زهرا را فشردم غروب شده بود._صدای خاله از پشت اف اف به گوش رسید:کیه؟_
    :منم الهام ،خاله جان در را باز کنید._باتعجب گفت:کی؟!_الهام خواهرزاده اتان.صدای تیک باز شدن در به گوش رسید.به ساختمان نرسیده بودم که خاله سراسیمه بیرون امد._:تویی الهام جان؟!اینجا چه می کنی؟!و مرا در آغوش گرفت و بوسید.با قرار گرفتن درآغوش مهربانی بی اختیار بغضم را رها کردم و گریستم.خاله سرش را عقب برد و متعجب گفت:چی شده عزیزم؟!_:هیچی_:مگه می شه ؟بی خبر و تنها و گریان امدی می گویی چیزی نشده!_همچنان که اشک می ریختم نگران پرسید:ببینم اقا سعید حالش خوبه؟!"_بله خاله جان خیالتان راحت باشد._اقا ابراهیم،ناهید خانم،اقا سهیل؟!__:همه حالشان خوب است،نگران نباشید._تو که من را کشتی بگو ببینم چه شده؟!_دلم برایتان تنگ شده بود امدم ببینمتان ایرادی دارد؟!_خیلی هم خوب است ولی اینطور بی مقدمه؟!_اگر ناراحتید می روم._این چه حرفی است!اینجا خانه ی خودت است ولی.._:ولی ندارد خاله جان،یک امشب را به من فرصت دهید خودم فردا همه چیز را برایتان تعریف می کنم._ ناچار گفت:خیلی خوب قبول حالا بیا برویم تو._همراه خاله وارد خانه شدم._اگر اجازه بدهید می خواهم استراحت کنم،شام هم نمی خواهم._در اتاق را برایم باز کرد و رختخوابی برایم پهن کرد و گفت:هرطور که راحتی ولی یادت باشد فردا باید همه چیز را برایم تعریف کنی._حتما خیلی از شما ممنونم خاله جان._این حرف ها را نزن تو که غریبه نیستی _از اتاق خارج شد و در را بست.چراغ را خاموش کردم که فکر کند خوابم و به سراغم نیایند.نمی دانم چقدر به ان صورت نشستم و فکر کردم،اشک ریختم و راه رفتم تا بلاخره خوابم برد.

    صداهای اشنایی که نزدیک می شد باعث شد بیدار شوم._خاله زهرا می گفت:بله ساعت6بعد از ظهر امد.پریشان و ناراحت بود،هرچه پرسیدم
    چه شده جواب درستی نداد._خدای من ایا درست می شنوم این صدای سعید است؟!_:مسئله ای نیست خاله جان کمی با هم حرفمان شده._خاله دلجویانه گفت:این مسائل که برای همه ی زن و شوهر ها پیش می اید،شما خودتان را ناراحت نکنید،کم سن و سال است و حساس زیاد واکنش نشان داده._:چشم با اجازه من می روم استراحت کنم._شام چی ؟خورده اید؟_گرسنه نیستم،ممنونم.

    در اتاق گشوده شد.سعید وارد شد و در را بست،کیفش را گوشه ای گذاشت و نزدیکم نشست._
    :می دانم بیداری بلند شو!_لزومی ندیدم نقش بازی کنم،نشستم و نگاه بی تفاوتم را به صورتش دوختم،می دانستم که از این طرز نگاه کردنم عصبانی می شود._:چرا بدون اجازه و خبر خانه را ترک کردی؟_جوابی ندادم._تا کی می خواهی به این کارهایت ادامه دهی؟همه را نگران کردی،اگر سهیلا زنگ نزده بود که تو اینجایی باز هم باید توی بیمارستان ها و کلانتری ها دنبالت می گشتیم،این بار اخرت باشد که این کار را می کنی._و چون باز هم جوابی ندادم با دو دستش شانه ام را گرفت و با خشونت تکانم داد:می فهمی چه می گویم؟_با عصبانیتی چند برابر خودش دستش را کنار زدم و گفتم:به من دست نزن نمی خواهم دستی که زن دیگری را لمس کرده به من بزنی.__:بس کن همه ی ان حرف ها دروغ بود._چیزی را که با چشم خودم دیدم چه؟ان هم دروغ بود؟!_:تو اشتباه می کنی_حرفش را قطع کردم و گفتم:نه،تو اشتباه می کنی اگر فکر کنی من این چیزها را تحمل می کنم ؛این اخر خط است من طلاق می خواهم._:به همین راحتی تو گفتی و من هم قبول کردم؟!_مجبوری ،کافی است قضیه را به عمو بگویم، تازه در ان صورت راحت تری،چون با خیال راحت می توانی به همسر موقتت برسی.__:گوش کن ببین چه می گویم.__تا خواستم بگویم نمی خواهم گفت:حرفم را قطع نکن آن زن نامزد یکی از همکارانم است،دیروز با من تماس گرفت و خواست بدون اینکه نامزدش بفهمد جایی بیرون از اداره با من صحبت کند و گفت مسئله ی مهمی است و من هم قبول کردم،می گفت شنیده است نامزدش در ژاپن بیماری واگیرداری گرفته است می خواست ببیند این امر صحت دارد یا نه؟_پس چرا به ان هتل رفتید؟!_در خیابان که نمی توانستیم صحبت کنیم ان دختر در همان هتل اقامت داشت،چون از شهرستان امده بود.شک وتردید را از چشمانم خواندبنابرین گفت:می توانی ان دختر و نامزدش راببینی و صحت این امر را از انها بپرسی.__ارام شده بودم :پس چرا ان حرف ها را زدی؟!__:تا حالا ندیده بودم در مورد من حسادت کنی،می دانی که تا ادم کسی را دوست نداشته باشد در مورد او حساس نمی شود،امروز با رفتارت حس کردم که به من علاقه مند شده ای،هم خوشحال شدم و هم فکر کردم بهتر است از این موقعیت استفاده کنم ،شاید حسادت باعث شود تجدید نظری در رفتارت بکنی،بنابرین با اینکه برایم خیلی سخت بود که در موردم چنین فکری کنی گذاشتم در این حالت بمانی ، چون مجبور بودم به اداره برگردم پیش خود فکر می کردم تا شب که بیایم روی رفتار هایت فکر می کنی و متوجه مشکلت می شوی و وقتی بازگشتم همه چیز را برایت تعریف می کنم ولی تو کم طاقت تر از این حرف ها بودی ،پیداست امشب شب اعتراف است بگذار از اول برایت بگویم از همان وقتی که مرحله بلوغ را گذراندم یعنی در سن 18،19 سالگی حس کردم احساساتم نسبت به تو تغییر کرد دیگر نه فقط به عنوان یک دختر عمو دوستت داشتم بلکه حس میکردم دلم میخواهد فقط مال من باشی ، شریک آینده وزندگی من باشی و برای اینکه کسی و به خصوص تو، متوجه نشوی مجبور شدم ازت فاصله بگیرم و هرگاه رفتار نامناسبی از تو می دیدم سعی می کردم تذکر بدهم چرا که می خواستم بهترین باشی ولی تو ناراحت می شدی و کینه به دل می گرفتی،می دانی با رفتارهایت چقدر ازارم می دادی،فکر می کردم وقتی با هم ازدواج کنیم راحت می شوم ولی از همان وقت خواستگاری با حرف هایت امید هایم را برباد دادی ،باز به خودم امیدواری دادم که گذشت زمان نظرش را تغییر خواهد داد و خوشحالم که بلاخره این اتفاق افتاد._من هم خوشحالم که سوءتفاهم ها برطرف شد.قلبم به شدت می تپید و از گرمای بدنش می سوختم،سرم را بالا اورد و چشمانم را بوسید:من عاشق این چشم ها هستم.وقتی لبانش را بر لبانم فشرد،لرزش مانند همیشه با شدت سراسر بدنم را فرا گرفت.برخلاف همیشه عقب نکشید و اهسته کنار گوشم زمرمه کرد:کم کم این حالت ها از تو دور می شود.

    وقتی از خواب برخاستم نزدیک یک ظهر بود.شب قبل تا اذان صبح با سعید صحبت کرده بودیم._چهره ی سعید در خواب چقدر راضی و خوشحال به نظر می رسید.چشمانش را گشود:سلام خانم،خانما._سلام صبح بخیر_
    :ساعت چند است؟_فکر می کنم11باشد._باتنبلی نشست:اگر قرار باشد هروقت در کنار تو هستم اینقدر بخوابم ازکار و زندگی می افتم._نگران گفتم:کارت چی می شه؟مشکلی برایت پیش نیاید؟!_نگران نباش با یک تلفن درستش می کنم،می خواهم ماه عسل واقعی را اینجا بگذرانم._صدای ضرباتی به در و سپس صدای سهیلا حرف هایمان را قطع کرد:داداش سعید،الهام من تا چه زمانی برای دیدن شما باید صبر کنم،طاقتم تمام شد بابا؟!_سعید با خنده گفت:تا چند دقیقه ی دیگر می اییم و اهسته به طوری که فقط من بشنوم افزود:خانم مزاحم!_دستم را در دست های مهربانش فشرد و شانه به شانه ی هم از اتاق خارج شدیم.آفتاب صاف و دلچسب نیمروزی نوید اینده ا ی درخشان را به ما می داد.

    پایان
    اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها
    سرزمین وداع را می سوزاند

+ پاسخ به مبحث
صفحه 4 از 4 نخستنخست ... 234

بازدید کنندگانی که از طریق جستجو کلمات ذیل به انجمنهای گیگاپارس آمده اند:

رمان بشنو از دل

ماليدن زن دايي

مالیدن زنمالیدن زن عمورمان بشنوازدلرمان بشنواز دلماليدن زن داداشدامن زن عمودامن زنداییرمان بشنو ازدلمالیدن زن داییداستان مالیدن زن عموداستان ماليدن دختر داييخواندن رمان بشنو از دلمالیدن زن داداشمالیدن زنداییدامن زن داییداستان ماليدن زن عموداستان مالیدنداستان مالیدن زن داییمالیدن زن عمو در خوابرمان بشنو از دلماليدن زن عموزندایی الهامداستان مالیدن زندایی
SEO Blog

اطلاعات این مبحث

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 1 کاربر در حال دیدن این مبحث می باشند، (0کاربر عضو و 1 کاربر مهمان)

تگهای این مبحث

قانون های ارسال نوشته

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts