+ پاسخ به مبحث
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج 11 تا 19 از 19

مبحث: رمان دوستت دارم

  1. #11
    کاربر ویژه گیگاپارس (VIP)
    30,036 امتیاز ، سطح 42
    28% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,014
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    VeteranTagger First Class25000 Experience Points1000 Experience Points
    نماد maryamm275
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست
    8,180
    گيپا
    232,137
    پس انداز
    0
    امتیاز
    30,036
    سطح
    42
    تشكرها
    18
    1,334 بار در 952 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    آگهی تبلیغات (برای حمایت از گیگاپارس)
    فصل د
    "گریه کن, گریه کن تاسبک بشی".
    سوسن دوباره بی حال شدوروي خاك مادرش افتاد.باز هم جواد به صورت او اب پاشیدوعطیه شانه هایش رامالید."بسه سوسن خودتو کشتی"! سوسن باچشمانی ورم کرده که ازفرط گریه به زورباز می شد سرش راتکان دادوزیرلب مویه کرد:"بیچاره مادرم ,اخ مادرم."ودوباره مثل شاخه اي تاشدوافتاد. سامان برادرش به کمک جواداو را سوار اتومبیل کردند و به بیمارستان رساندند.خیلی زودسرم به اووصل شدودکتر ترجیح دادباقرصهاي ارام بخش او را که دربحران شدید روحی به سرمی برد به استراحت وادارد.
    مراسم تمام شدوسوسن ازبیمارستان مرخص شد درحالی که اندوهی بزرگ به اندازه یک کوه روي قلبش سنگینی می کرد.فخري خانم به اوفهمانده بود که حق گریه وزاري راندارد."یعنی چی؟صبح تا شب هق وهق وهق.مگه فقط توي دنیا تو بودي که مادرتو از دست دادي؟این همه ادم می میرند خب مادرتوهم مرد ,تموم شدورفت.ماکه گناه نکردیم هر روز ادم عذادار ببینیم.این لباس سیاه رو هم ازتنت دربیار شگون نداره.جلوي چشمم که می یاي قلبم می گیره.شوهرت جوونه ,خوب نیس سیاه بپوشی".
    سوسن بیش ازگذشته ها دل به جوادسپرده بودواحساس می کردبه جز او هیچ کس را دراین دنیاندارد.مرگ مادرش اورا بیش از پیش شکننده کرده بود.خیال سامان برادرش راکه بیش ازهرچیزي به فروش خانه مادریشان اهمیت می داد راحت کرده بودکه:"سامان جان همه چیز براي خودت فقط به گوش فخري خانم اینها نرسه که من سهمم رابه تو بخشیدم داداشی". جوادروي تشک درازکشیده بود.سوسن کناراونشست وگفت:"جواد؟" "بله".
    "دلم خیلی گرفته می یاي بریم بیرون قدم بزنیم".
    "نه ,حوصله ندارم".
    سوسن دست اوراگرفت."پس لااقل باهام حرف بزن که دلم وابشه.این جورساکتی بدتردلم می گیره".
    "حوصله ندارم, چی بگم".
    "توکه این جوري نبودي جواد!چی شده؟دیگه..."حرفش راعوض کرد."دیگه زودمی خوابی"...
    جوادیک دفعه باخشم وغضب روي رختخوابش نشست."موقع خواب هم باید جواب پس بدم.دست ازسرم بردار.زود می خوابی دیرمی خوابی.معلوم هست که به کدوم سازت بایدبرقصم؟" سوسن لب گزید و از اینکه کسی صداي جواد را بشنود باترس ودلهره سرش را تکان داد."چشم دیگه چیزي نمی گم.فقط تروخدا داد نزن". جوادبازعربده کشید:"دادنزنم؟چرا داد نزنم؟خونمه.یعنی حق ندارم توي خونه خودم هم ازاد باشم". سوسن وحشت زده ازرفتار بی سابقه ي او دستها راجلوي دهان برد."من نمی خواستم ناراحتت کنم". "می کنی.هردفعه یه جوري حالم رومی گیري.چقدر از دست تو عذاب بکشم.اون از گریه و زاریهات و ابغوره گرفتنهات که دیگه حالم رو به هم می زنه.اینم از این...بابا به کی بگم؟چطوري بگم؟دست از سرم بردار بذار به درد خودم بمیرم.اخه چقدر تحملت کنم".
    قلب سوسن لرزید.انگار خون توي تنش ایستاد."چه دردي جواد؟این حرفها چیه؟تو...تو داري منو تحمل می کنی؟" جواد باکف دست شقیقه ها رافشار داد."اره,اره تحمل می کنم.هم اخلاق گندت رو هم نازاییت رو". سوسن خشکش زد.دیگر مثل مرده ها توان هیچ حرکت وعکس العملی را نداشت.فقط او را نگاه می کرد . جواد درمقابل چشمان بهت زده ي اوبلند شد شلوارش رابه پا کشیدو... فقط وقتی صداي درحیاط راشنید به خودش امد ونگاه خیره اش را از جاي خالی جواد گرفت. عطیه وارد اتاق شد:"چی شده؟بازم دعواتون شد؟جوادکجا رفت؟" سوسن سرش را تکان داد."نمی دونم, نمی دونم".
    عطیه شانه ها را بالا انداخت."دیوونه شدین هر دوتون."وبا خیال راحت رفت تا بخوابد.
    فصل سیزدهم
    حوري خانم درحیاط راگشود ودر حالی که هنوزجارو به دستش بود وحیاط راجارومی زد بادیدن جوادکه ان روزها زیاد سروکله اش پیدامی شدهمان طورکه بازبه کارش مشغول شده بودصدازد"طلعت, طلعت."بعد قد راست کردوباطعنه گفت:"اقا داداشت اومده"! طلعت لاي دراتاقش رابازکرد."سلام, بیاتوجواد".
    جواد باچندقدم خودش رابه اتاق رساندوکفشهارا جلوي پادري دراورد.
    طلعت گیسوانش راعقب راندوگفت:"خوش اومدي امااین وقت شب.گفته بودي که امشب روخونه می مونی"!
    جوادنشست ودرحالی که سیگاري ازجیبش بیرون می اوردگفت:"منتظرم نبودي نه؟"
    "چرا اتفاقا من همیشه منتظرتم".
    جوادنگاهش رابه چهره بزك کرده طلعت کشاند."راجع به پیشنهادم فکر کردي؟"
    طلعت حلقه اي ازگیسوانش رابا لوندي دوردستش تاباند ودر حالی که چشمان درشتش راارایش شده وخمارالود به اودوخته بودگفت:"نه من که قبلا جوابمو به توگفته بودم.من اهل ریسک کردن واین جورکارها نیستم.اینو گفته بودم نه؟" جوادخودش راجلوترکشیدودست اوراگرفت:"داري اذیتم می کنی طلعت؟" طلعت بی انکه درمقابل فشار دستهاي اومقاومتی کندگفت:"من هیچ وقت دوس ندارم کسی رواذیت کنم به خصوص تورو!بابام اینا پا روتویه کفش کردند که من برگردم خونه.من دیگه نمی تونم توروببینم". جوادملتسمانه گفت:"پس بایدقبول کنی.بگو که قبول می کنی طلعت.یه صیغه می خونیم و زن وشوهر می شیم دیگه.تروخدا ناز نکن". طلعت ابروها رابالاکشید.لبها راغنچه کردوسرش راتکان داد."نچ". جواددست اورارها کرد وباقهرعقب نشست."پس نگو که دوست نداري عذاب بکشم"!
    "دوست ندارم.منم این طوردور از تو وکنار توعذاب می کشم ولی به من حق بده که زندگیمو فداي هوس تو نکنم". جوادسیگارش راروي لب گذاشت."این هوس نیست طلعت".
    "پس چیه؟می خواي بگی عشقه؟"
    جواد سربلند کرد وبه چشمان طلعت نگاه کرد.
    طلعت گیسوان پریشان ومعطرش راعقب راند."ادم نمی تونه درعین واحد دو نفرو دوس داشته باشه.قلب یه مرد فقط جاي یک عشق روداره.اینو خود تو بهتر ازمن می دونی".
    "من تورو دوس دارم طلعت".
    "اگر این طوره باید ثابت کنی".
    "چطوري؟"
    "یک باردیگه هم قبلا گفته بودم.همون اولش تنها دروغی که به تو گفتم این بود که خبر ازخونواده ام ندارم.اگر خودم هم راضی بشم پدر وبرادرهام پوست از سرم می کنن.همین حالام شرط کردن که برگردم خونه". جواد با استیصال رو گرداند:"بااین حال نمی تونم اینوازم نخواه.شاید اگر زودتراز این ها بود اما حالا...سوسن به جز من هیچ کسی رو توي دنیا نداره".
    "مگه من دارم؟منم چشم امیدم تویی.توتنها مردي هستی که تو زندگیم دوست داشتم".
    جواد سرش راتکان داد."به هرحال نمی تونم اونو ازخودم برونم.اگر هم بخوام اون نمی ره!نمی دونی چقدرعذابش می دم که قهرکنه اون قدرکه ازخودم خجالت می کشم ولی اون"... طلعت قهر الود روگرداند."پس برو باهاش زندگی کن".
    "با اون؟بااون که بچه دار هم نمی شه؟من فکرهامو کردم طلعت.این طور"...
    طلعت حرف او را برید."مطمئن باش که من هرگز قبول نمی کنم صیغه توبشم تاهر وقت ازم سیر شدي بري سراغ یکی دیگه".
    "من همچین مردي نیستم".
    طلعت سیگار جواد راازدستش گرفت وخودش پکی به ان زد:"نگو که نیستی.تو همین حالاهم داري هم به من وهم به زنت خیانت می کنی .منو دوس داري وبه دیدن من هم می یاي وهم با من رابطه داري.به هرحال من بایدبرگردم خونه پدرم.اونها دیگه اجازه نمی دن تنها زندگی کنم". جوادسرش رابه زیر انداخت:"خودم هم این وسط گیر افتادم.پاك عقلمو از دست دادم."وسرش رامیان دستهاگرفت. طلعت گفت:"به یک شرط حاضرم نجاتت بدم".
    "چه شرطی؟"
    "من ازخواستم می گذرم ولازم نیست که به خاطرمن سوسن روطلاق بدي اما توهم درعوض بایدازخواسته ات بگذري ومن روعقدکنی". جواد باچشمانی گشاده ازتعجب اورانگاه کرد.نه می توانست ازاوبگذرد ونه می توانست بااوازدواج کند.فکر می کرد که سوسن ,سوسن چه کار خواهد کرد؟نه ,نه به طور حتم ازغصه خودش را می کشد.مثل خر توي گل مانده ام.باید چه کار کنم؟ طلعت بساط مشروب رااماده کرد وجواد چشم به اوداشت که خرامان خرامان راه می رفت.نه مگر می توانم این همه عشق وخوشی راندیده بگیرم.طلعت همه چیز من است وعاقبت به دستش می اورم حتی به قیمت از دست دادن سوسن.جام شراب راکه به لب برد ازپشت ان به چهره زیباي طلعت نگاه کردوگفت:"اخرش مال خودم می شی خواهی دید طلعت".
    اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها
    سرزمین وداع را می سوزاند

  2. #12
    کاربر ویژه گیگاپارس (VIP)
    30,036 امتیاز ، سطح 42
    28% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,014
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    VeteranTagger First Class25000 Experience Points1000 Experience Points
    نماد maryamm275
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست
    8,180
    گيپا
    232,137
    پس انداز
    0
    امتیاز
    30,036
    سطح
    42
    تشكرها
    18
    1,334 بار در 952 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    فصل چهاردهم
    سوسن تازه خانه راجارو زده وحیاط راشسته بود وشیلنگ اب راجمع می کردکه طلعت سرخوش وشاد همراه عطیه وارد شد. طلعت بادیدن سوسن که زیبا وساده لباس بنفشی پوشیده بود جاخورد."حالتون چطوره سوسن خانم؟"وسعی کرد جوادرا نسبت به اوحدس بزند. سوسن با خوشرویی جوابش راداد."ممنون خانم شما چطورین؟خوش اومدین بفرمایین". عطیه ادامسی راکه توي دهانش بود توي مشتش انداخت وپرسید:"جواد نیومده؟"
    "نه هنوز".
    طلعت گفت:"چقدر خونه ساکته!مگر مادر جون نیستن؟"
    سوسن جواب داد."نه رفتن شاهچراغ زیارت".
    عطیه دست طلعت راگرفت."بیا بریم داخل طلعت جون.دلم هواي یک شربت شیرین کرده".
    سوسن گفت:"الان می یام درست می کنم".
    عطیه گفت:"پس لطفا زودتر چون من خیلی عطش دارم."وبا طلعت به داخل رفتند.
    سوسن مشغول درست کردن شربت بودکه جواداز سر کار برگشت.ترجیح می داد دیگر به استقبالش نرود چون باکج خلقی وبی اعتنایی او را ازخودش می راند.از پنجره اورا نگاه کردواه کشید. جواد داخل شدوبا دیدن طلعت چهره اش گشوده شد."سلام حالتون چطوره طلعت خانم؟" طلعت نگاه معناداري به اوافکند."ممنون خوبم". جواد زیر چشم اورانگاه کرد ولبخند محسوسی زد.عطیه لباسی راکه به تازگی دوخته بود به طلعت نشان می داد اما همه حواس طلعت به جواد بود که به دیوار تکیه داده وعاشقانه اورامی نگریست.سوسن سینی شربتها رااورد وبه جواد سلام کرد."خسته نباشی جواد". طلعت برافروخته به انان خیره شده بودوجواد سعی می کردبیش ازپیش نسبت به سوسن بی اعتنا باشد.بی توجه به او بی انکه حتی نگاهی به او بکند روگرداند ولیوانی رابرداشت.سوسن شربتها راتعارف کرد ودوباره برگشت نزدیک به جوادنشست.باز صورت طلعت برافروخته شد.جواد که نگاه پرسرزنش وحسادت امیز اورادید کمی ازسوسن فاصله گرفت وسیگاري ازجیب بیرون کشید واتش زد.عطیه تلوزیون را روشن کرده بود.از وقتی که طلعت به او وعده امدن پسر عمویش راداده بود چند ماه می گذشت.عطیه با انکه منتظر بود ولحظه شماري می کرد اما براي حفظ شان ووقارش دیگر سوالی درمورد کامبیز نمی پرسید. به ظاهر مشغول تماشاي تلوزیون شدند اما طلعت همه هوش وحواسش به سوسن بود.لحظاتی که گذشت طلعت ازجا بلند شد."عطیه جون من دیگه می رم". عطیه تعارف کرد."توکه تازه اومدي!حالا بشین". طلعت نگاهش راازجواد که باچشم اشاره می کرد بماند گرفت."نه دیگه مزاحم نمی شم.فکر می کنم سوسن خانم از بودن من خیلی ناراحتن". عطیه برگشت وباحیرت به سوسن نگاه کرد."اره سوسن؟" سوسن باتعجب دستها راازهم گشود."من؟طلعت خانم اشتباه می کنین".
    طلعت چادرش راروي سرجابه جاکرد."فکر می کنید که من می خوام شوهرتونو بدزدم"! جواد لب گزید وبه اواشاره کرد دیگر حرفی نزند اما طلعت تصمیم گرفته بود کار رایکسره کند.ازموش وگربه بازیهاي جواد خسته شده بود ومی دانست عطیه وفخري خانم هم بااو مخالفتی نخواهند داشت.هرچه بود اواز مدتها پیش میخ خودش راکوفته بود وتنها مانعش سوسن بود که باسبک وسنگین کردن قضایا این طور تصمیم گرفت که خودش اورا ازسر راه بردارد. طلعت دوباره چادرش رادست دست کرد."به هرحال سوسن خانم این درست نیست که ادم بامهمونش بدرفتار کنه."واخمها رادرهم کشید. سوسن وارفت.خدایا این یکی دیگر چه می گوید؟اوچه سرجنگی بامن دارد؟ناي مبارزه نداشت حتی حوصله نداشت که بااو جروبحث کند."گفتم که خانم اشتباه می کنین"! جوادخودش راوسط انداخت:"مگه سوسن چه کار کرده؟" طلعت بالحنی پر ازرنجیدگی گفت:"همین که ادم به مهمونش اخم وتخم کنه خیلیه.یعنی اینکه بازبون بی زبونی می گه بروگورتو گم کن".
    جواد به طرفداري ازطلعت گفت:"سوسن غلط کرده اخم کنه".
    "حالا که کرده"!
    "اگر این کار رو کرده باشه چنان می زنم تودهنش که خون بزنه بیرون".
    سوسن با چشمانی ازحدقه درامده جواد رانگاه کرد.انگار تا به حال ندیده بودش انگار هرگز اورا نمی شناخت. طلعت چادرش را که روي شانه ها افتاده بود رها کرد وگیسوان سیاهش روي شانه هاي عریانش می لغزید."یعنی من دروغ می گم جواد؟حالا که این طوره باید همین الان حرفتو ثابت کنی". عطیه از انان هاج واج تر مانده بود. جواد به طلعت چشم غره اي رفت."نه طلعت خانم."واشاره کرد که ادامه ندهد."شما که دروغ نمی گی".
    "پس باید بکوبی تودهنش".
    "اما"...
    عطیه حیرت زده گفت:"کتک خوردن این بدبخت چه نفعی به حال توداره طلعت جون!حالا یه غلطی کرده تو ببخش"! سوسن که دیگه طاقت رااز دست می داد سربلند کرد."من نه به اواخم کردم ونه جواد حق داره که بزنه تو دهنم."هنوز حرفش تمام نشده بود که جواد محکم به دهان او کوبید.خون از گوشه لبش بیرون زد. عطیه جا خورد:"جواد!"وبا شرم به طلعت نگاه کرد که درمقابل او ان دو حرفشان شده. جواد گفت:"اینو زدم که بفهمه دفعه دیگه زبون درازي نکنه". طلعت گفت:"حقش بود.باید حالیش بشه که شوهرش دیگه اونو نمی خواد.مثه سریش چسبیده به جواد!می خواستم از حالا بفهمه که جواد مال کیه". عطیه با چشمانی گشاده از تعجب به طلعت نگاه می کرد. طلعت چادرش را ازسرش دراورد تا زد وکناري گذاشت."حالا اگر خواست می تونه باز همین جا بمونه.اگر هم یه ذره واسه خودش ارزش قائله بهش نصیحت می کنم که همین حالا باروبندیلشو جمع کنه وبره چون من یک ماهه که عقد کرده جوادم".
    فصل پانزدهم
    سوسن لباسهایش راتوي چمدان گذاشت.یکی یکی انها راداخل چمدان می انداخت.اشک چشمانش راپرکرده بود.جواد داشت نگاهش می کرد.براي سوسن هنوز هم باور کردنی نبود که جواد مردي که انقدر برایش عزیز ومحترم بود, همسرش به او خیانت کرده باشد وچنین ظلمی در حق اوکند!طلعت وعطیه به حمام رفته بودند.عطیه ومادرش با روي باز ازکاري که جواد کرده بود استقبال کرده بودند.حتی فخري خانم وقتی که شنیده بود کل کشید.عطیه گفته بود که باید جشن مفصلی بگیرند واز اینکه تا این حد به طلعت نزدیک شده بود اظهار شادي می کرد.فخري خانم از اینکه پسرش بالاخره فرزندي خواهد داشت با رضایت مندي کار جواد را تایید کرده بود. جواد همان طور که روي تخت نشسته بود وبه اونگاه می کرد گفت:"اگر وسایلت سنگین هستن همه رو از اتاق نبر.بذار خودم بعدا برات میارمشون". سوسن سرش را تکان داد."نه نمی خوام.لازمه که یه مقداري هم ازشون بفروشم."وبا دست اشکهایش راپاك کرد. جواد گفت:"اره, اره.احتیاجی که بهشون نداریم فقط جاگیر هستن". سوسن برگشت ونگاهی سرشار ازسرزنش وتلخی به او انداخت.سرش را با تاسف تکان داد وبا ته مانده غرورش گفت:"هنوزم باور نمی کنم جواد؟"
    جواد گفت:"چی رو باور نمی کنی؟خود تو خواستی که از این اتاق بري وگرنه..."خودش هم از گفته اش شرمگین شد وسرش را زیر انداخت وسکوت کرد. سوسن اه بلندي کشید ویکی یکی بقیه وسایلش را تا انباري ان سوي حیاط کشاند.تنها کمکی که جواد به او کرده بوداین بود که قبل ازامدن او لامپی کم نور به سقف اتاق اویزان کرده بود.جهیزیه مختصرش ته انباري بود.کارهایش که تمام شد روي یک قالی نمدار که کف انباري پهن کرده بود با سستی وبی حالی افتاد.دستها را ازهم گشود.هنوز هم هضم اتفاق پیش امده برایش سخت بود.هنوز هم باور نکردنی بود.کجا را اشتباه کرده بود؟یعنی باید بیشتر از اینها حواسش را به زندگی اش جمع می کرد باید شوهرش رادر هیچ شرایطی تنها نمی گذاشت باید...
    هرچه که فکر می کرد کمتر می فهمید.اوهمیشه ساده ومطیع بود در برابر اودربرابر همه.به گوشه اي ازدیوار انباري که گچ ان ریخته بود خیره شد.دلش می خواست زار بزند.به زندگی وسعادت گذشته اش غبطه می خورد ولی گویی نیرویی او را ارام می کرد.چیزي بود که در وجودش او را به ارامش می خواند اما با ان هم مبارزه می کرد.یادش امد ان صورت دوست داشتنی وجذاب وپر از مهرش...ان نگاه هاي پر التهاب وسرشار از خواستن نوازشهایش حرفهاي عاشقانه وپر از مهرش...یعنی همه چیز تمام شده بود؟جواد دیگر مال اونبود.مال طلعت بود!جلوي چشمانش... چشمانش را ازشدت غصه ودرد بست وبا استیصال شروع به گریه کرد.احساس تلخ شکست تمام وجودش را فرا گرفت.اشکهایی که در این مدت پنهان شده بود همچون سیلابی وجودش را طوفانی کرده بود.هرچه که می گذشت بیشتر احساس بدبختی درد وتلخی داشت.از زندگی و از همه چیز خسته شده بود.مرگ مادرش را به یاداورد.تنهایی خودش وباز اشکهایش سرازیر شد.وقتی که به خود امد غروب شده بود. انقدر گریه کرده بود که دیگر چشمانش باز نمی شد.حتی بیشترازوقتی که مادرش راازدست داده بود!احساس ضعف وگرسنگی می کرد اما اهمیتی نداد.گویی با اثار حیاتش مبارزه می کرد گویی می خواست رشته پیوندش را با دنیاي تلخ و بی رحمی که اورابه این روز کشانده بودقطع کند.بیشتر که فکر می کرد از اینکه تا ان لحظه مقاومت کرده وهنوز زنده بود تعجب می کرد. سراغ وسایل جهیزیه اش رفت همانها که روزي دیدنشان شیرین ترین رویاها را برایش به تصویر می کشیدند حالا بی اعتنا به شکسته شدن ظرفهاي بلورینش انها رامی کاوید.به دنبال کارد می گشت.فکر کرد که باید با مرگ به همه چیز خاتمه بدهد ,به همه چیز.باید خودم را راحت کنم.نه, نه دیگر تحملش را ندارم.کارد را پیدا کرد.بغض راه گلویش را بسته بود.باید...باید قبل از این بنویسم که براي چه خودم را می کشم باید همه بدانند که از دست جواد خودم را کشته ام!باید جواد تا اخر عمرش عذاب وجدان داشته باشد.باز هم به دنبال مداد یا خودکاري کیف وکلاسورش را کاوید.با دیدن کتابهایش یاد روزهاي خوش گذشته می افتاد روزهایی که سرشار از شور وشوق وعشق با جواد سرمی کرد.زمان برایش عقب تر رفت.روزهایی که هنوز دختر خانه بود. معصومه خانم داشت اورا صدا می زد.:سوسن سوسن جان".
    سوسن که داشت درس جغرافی می خواند کتابش را بست."بله مادر".
    "بیا مادر یک کاري باهات دارم".
    سوسن از اتاق بیرون امده ودیده بود که مادرش کنار زنی نشسته.فخري خانم بود.
    معصومه خانم گفته بود:"سوسن جان می شه چاي بیاري دخترم؟"
    و سوسن متعجبانه جواب داد که"چشم!"چون مادرش هیچ وقت او رابراي چنین کاري صدا نمی کرد وفقط ازاومی خواست که درسش را بخواند.همیشه به خواست خودش بود که گاه وبی گاه به مادرش کمک می کرد.سوسن چاي راکه اماده کرد به اتاق برد."بفرمایین". فخري خانم لبخندي به او زده وبا نگاه خریدارانه اي سراپایش را نگاه کرده بود."ماشاالله ,دسته گله". سوسن خجالت کشیده وزود از اتاق بیرون رفته بود.قبل از انکه دور شود شنیده بود که فخري خانم گفته بود"خیلی دلم می خواست ببینم این نظر کرده جواد چه شکلیه.خدا می دونه که از وقتی سوسن جون رو دیده نه خواب داره ونه خوراك.خدا شاهده نفسش که می ره ومی یاد به عشق سوسنه.ماشاا... دختر مقبولیه". سوسن قلبش تندتند زد وبازگوش تیز کرد.فخري خانم می گفت:"از صبح تا شب فکر می کنه.ازبیرون که می یاد می شینه یه گوشه وزل می زنه به گل قالی.بهش می گم پسرم حواست کجاست؟"خندید وبا خنده گفت:"به خدا می گه سوسن.عزیز ندیدیش اگه ببینیش تو هم عاشقش می شی". معصومه خانم گفته بود:"سوسن حالا بچه اس فخري خانم".
    فخري خانم گفته بود:"الهی قربون قدوبالاش بشم.چی چی رو بچه اس! ماشاا... رسیده وباکماله.وقتی که دختري قلب مردي رو بلرزونه دیگه بچه نیست".
    سوسن سرخ شده وبا عجله به اتاقش رفته وفکر کرده بود که جواد ,جواد کیه که من قلب اونو لرزوندم واین همه دوستم داره؟ازفکر جواد داغی مطبوعی در قلبش احساس می کرد.از اینکه مردي او را دوست داشت ازاینکه کسی همیشه به او فکر می کرد وبه خاطر او می نشست وبه گل قالی خیره می شد احساس وحالت شیرینی داشت حس اینکه یک نفر او رامی خواهد.چه شکلی بود؟چه قیافه اي داشت؟ خجالت کشید از مادرش بپرسد.دید که مادرش هم بعد از رفتن فخري خانم حرفی نزد.شب که سامان برادرش برگشته بود مادرش پیش او نشسته و گفته بود:"سامان جان براي سوسن خواستگار اومده". سامان که همیشه بی خیال از صبح تا پاسی از شب به دنبال الواطیها وگشت وگذارهایش بود زود گفته بود:"خب شوهرش بده بره ,مبارك باشه". مادرش اخمی بر چهره نشانده وگفته بود:"سوسن فقط چهارده سالشه"! سامان زود جواب داد:"مگه خود شما چند سالتون بود که شوهر کردین؟من خودم جهیزیش رو می خرم.دختر بزرگ توي خونه هم قوزبالاقوزه.به خدا شوهرش بدین خیلی هم خوب می شه". سوسن دلخور شد ولی امیدي که در دلش پیدا شده بود زیاد او راازبرادرش نرنجاند. "باید فکرهامو بکنم".
    "دیگه فکر نداره خب قبول کنین".
    "باید ببینم پسره کیه".
    "من می رم ته وتوشو در می یارم.اونش با من".
    "نه مادر تو جوونی نمی تونی.هر کسی هر چه گفت باور می کنی خودم باید برم".
    "حالا پسره کی هست؟"
    "پسر فخري خانم؟"
    کت"من می شناسمش؟"
    "اره همون که توي تعمیرگاه کار می کنه.همون مکانیکه".
    "خب سوسن را چطوري دیده؟"
    "مادرش می گه وقتی سوسن از مدرسه برمی گشته اونو دیده.مکانیکیش توي راه سوسنه".
    سامان گفت:"اها, اها حالا یادم اومد.همون پسره چشم زاغه.خوش تیپه."بعد فکري کردوگفت:"پسر خوبی به نظر می یاد". معصومه خانم دستها رابه اسمان برده بود."خدایا خودت هر چه خیر است پیش پایمان بگذار". سوسن صبح که می خواست به مدرسه برود حال دیگري داشت.موهایش را که می خواست شانه بزند ,جلوي اینه ایستاد.شاید براي اولین بار بود که ان قدر با دقت به چهره اش نگاه می کرد.از چشمان درشتش بینی کوچک ولبان قرمزش خوشش امد.موهایش را ,موهاي لخت بلوطی اش را پشت سرش جمع ودم اسبی کرد.کلاسورش را برداشت وصبحانه نخورده راه افتاد.تنها دغدغه اش تنها میل قلبیش دیدن جواد بود.همان که به خاطر او به گل قالی خیره می شد.حالا دیگر نشانه هایش راهم می دانست.چشم زاغ وخوش تیپه.همان که توي مکانیکی کار می کرد.اولین بار بود که توي خیابان سرش را بالا گرفته بودو به زمین نگاه نمی کرد.اولین بار بود که به عمد اهسته راه میرفت واولین بار بود که جواد رادیده بود.پسري لاغر وقدبلند باموهاي مجعد ومشکی چشمانش زاغ براق و پراز احساس بود.وقتی سوسن چشمش به او خورد بر افروخته شده بود.همان لحظه احساس کرد که هرگز ان چهره را نمی تواند از یاد ببرد.ان نگاه پر احساس ولبخند شیرینی که به او زده بود...
    چند روزبعد دوباره مهمان داشتند.این بار فخري خانم وعطیه بودندجواد هم بود.سوسن یک لباس بلند تافته صورتی پوشیده بود که تنها لباس به قول خودش چلوخوري وپلوخوري اش بود.باز هم زیر نگاه جواد احساس تعلق وشیرین دوست داشتن را حس کرد.چه لحظات خوش وقشنگی بود. فخري خانم چندقواره پارچه اورده بود.حرفهایشان را زدند وانگشتر نامزدي رادست سوسن کردند واوکه دیگرنشان کرده جواد بود دل دردلش نبود وقتی هردو توي اتاق تنها شدند همان اتاق کوچیکه که مال اوبود.جواد اولش سکوت کرده ولی
    بعد اه بلندي کشیده وگفته بود:"سوسن ازوقتی که تورودیدم روز وشب ندارم".
    سوسن سربه زیر اداخته بود.
    "چقدر سرخ شدي دختر؟یه چیزي بگو"!
    سوسن به زحمت جواب داده بود."چی بگم؟"
    "بگو که توهم منو دوست داري.اون روز که ازپیش مغازه می گذشتی به خاطر من بود که اهسته می رفتی نه؟می خواستی که"... سوسن باز هم لب گزیده بودو با چین دامنش بازي می کرد.
    "چقدر هم که توخجالتی هستی"!
    سوسن باز هم سکوت کرده بود.نمی دانست چه بگوید.فکر می کرد که انگار بلد نیست حرف بزند.هر چه زور می زد که چیزي بگوید تا سربلند می کرد وچشمش به نگاه پراز احساس وخواستن جوادمی افتاد یکباره زبانش بند می امد.فقط صداي ضربان قلبش را می شنید که توي گوشهایش می پیچید.
    "من خوشبختت می کنم اون قدر که خوشبخت ترین زن دنیا باشی.هرچه که دوست داري برات می خرم.کم کم پولهامو جمع می کنم ویک خونه می خریم یک خونه نقلی وقشنگ.می ذارمت روي تخم چشمهام.دوست ندارم دست به سیاه وسفید بزنی.همچین که یک کمی وضعم خوب بشه برات کلفت می گیرم.تو فقط ,فقط دوستم داشته باش.جز این هیچ انتظاري ازت ندارم."همان وقت دستهاي سوسن راتوي دستهاي داغ وسوزانش گرفته بود."چشمات ادمو ذوب می کنه دختر تو خیلی خوشگلی". سوسن گر گرفته بود.دستهایش راازدست جواد بیرون کشیده وترسیده بود که جواد صداي قلب اورا که به سینه اش می کوفت شنیده باشد.روز عقد وعروسی معین شد.پنج شنبه.پنج شنبه یکی از همان روزهایی که تا هفته پیش سوسن به گونه اي دیگر انتظارش را می کشید.به خاطر روز بعدش که جمعه وتعطیل بود مثل همه بچه مدرسه اي ها. اما حالا پنج شنبه براي او روز دیگري بود .پا به دنیاي دیگري می گذاشت دنیاي بزرگترها.از بچگی, ازدرس ,از روزاي کودکی ,از مامان جون من گشنمه دور می شد, خیلی دور.ان قدر به یکباره که درعین شادي گریه اش گرفته بود گیج شده بود.زیاد که از مادرم دور نمی شم همش دو خیابونه!"سامان تو رو خدا مادرو عذاب ندهی ها!جون تو جون مامان". سامان خندیده بود."مثل زن بزرگا حرف می زنی سوسن"! توي ارایشگاه نشسته بود.عطیه گفته بود که موهایش را کوتاه کنند."موهات لخته کوتاه که بشه خیلی قشنگ تره". ارایشگر موهاي بلندش را کوتاه کرده بود ولی بعد پشیمان شد.جیف بودها!خرمنی بود!ارایشگر موها راداده بود شاگردش که جمع کند براي بافتن کلاه گیس. موهایش که کوتاه شد چهره اش ازان هم که بود بچه تر به نظر می رشید.ابروهایش را برداشتند.ارایشش کردند:یک سایهسبز پشت چشمها, ماتیک سرخ وبراق پودر وسرخاب...ارایش که تمام شد همه نگاهش می کردند."مثل هلو شده.","خوش به حال دامادي که تو زنش باشی.","واي چقدر نازه.چه عروس نقلی خوشگلی.","ان شا الله خوشبخت بشه"... از ارایشگاه که بیرون امد توي لباس عروسی پر تور وپولک والماس نما مثل افتاب می درخشید. از تصور احساس جواد قند توي دلش اب می کردند.جواد تا سرعقد نباید تور روي صورتش را بالا می زد.چقدر شنیدن ایه هایی که عاقد می خواند برایش دلنشین بود.طبق رسم ورسوم همان طورکه مادرش یادش داده بود بار سوم بله را گفت وبعد جواد تور روي صورتش را بالا زد.ان قدر ماتش برده بود که فخري خانم در گوشش گفت:"جواد مادر ابروریزي در نیار!فردا می گن عروس ندیده اس.بسه دیگه چقدر نگاش می کنی؟" جواد انقدر دستش را فشرده بود که دردش می گرفت.احساس شادي وسعادت در وجودش موج می زد.شوهرش او رابیش از همه چیز وهمه کس دوست داشت واین براي او نهایت بود.جواد اورا ازدل وجان می خواست وانگار هرگز از دیدن او ,از احساس او سیر نمی شد. سر وصدایی او رابه خودش اورد.صداي فریاد یک مرد وبه دنبالش جیغ زنها شنیده شد.سروصدا زیاد بود.هنوز کارد توي دستش بود.گویی همه چیز را فراموش کرده ویاد دوران خوش گذشته او را از واقعیت زندگی اش دور کرده بود. مردي فریاد می کشید:"می کشمت زنیکه هرزه.می کشمت."وزنی جیغ می کشید.کارد را گوشه اي پنهان کرد وکنجکاوانه سرك کشید. چند نفراز همسایه ها مرد قد بلندي را گرفته بودند.طلعت وسط حیاط ایستاده وجواد هم جلوي او دستها را سپر کرده بود.مرد بلند قد فقط فحش می داد."زنیکه دگوري ,هرزه ,هرجایی باید بکشمت". جواد رنگش پریده بود.برمی گشت ومدام به طلعت نگاه می کرد که ازپشت سر او جواب فحشهاي مرد رامثل خودش می داد ولی صدایش در شلوغیها محو می شد.سعی می کرد ساکتش کند."بسه گفتم تو برو تو.طلعت تو برو تو". مرد از ان سوي حیاط حمله می کرد ولی اطرافیانش نمی گذاشتند دستش به طلعت برسد. یکی می گفت:"صلوات بفرست". "می کشمش". یکی می گفت:"ان وقت دوباره برمی گردي زندان".
    "برگردم.این بار دیگه با خیال راحت برمی گردم.اصلا اعدامم کنند!"وباز تقلاکرد که از دست اطرافیانش خلاص شود."می کشمش."با وجود قدرت کسانی که دورش را گرفته بودند مثل پلنگی زخمی مثل یک فشنگ رها شده خودش را خلاص کردویک لحظه دستش به طلعت رسید.صورت طلعت راچنگ انداخت ودر یک چشم به هم زدن گیسوانش را دور دستش پیچید.در این کار ان قدر ماهر بود که حتی لحظه اي هم درنگ نکرد.حتی جواد هم حریفش نمی شد.همه رویشان افتاده بودند تا طلعت رااز زیر دستش بیرون بکشند. سوسن چشمش به عطیه افتاد که همان جا ایستاده دستها را روي گوشها گذاشته وجیغ می کشید.فخري خانم هم ضجه می زد ودولا شده بود هی روي زانوهایش می کوبید ومی گفت:"چه بی ابرویی؟چه بدبختی؟چه سر شکستگی؟"وتکرار میکرد. همسایه ها توي حیاط ریخته بودند.یکی داد کشید:"پلیس ,پلیس امد"! سوسن چادرش را روي سر کشید وامد بیرون ایستاد.چند تا پلیس از کلانتري امده بودند.طلعت زیر فشارداشت خفه می شد.وقتی که رهایش کردند صورتش پر از خون وموهایش اشفته ودر هم توي صورتش ریخته بود.گریه می کرد وفحش می داد."مرتیکه بی همه چیز دست از سرم برنمی داره.سر کار من ازش شکایت دارم.می خواست منو بکشه!همه شاهدن."وبه مردم وهمسایه ها اشاره کرد.بریده بریده حرف می زد واز ترس نفسش بند امده بود.گلویش راهم نشان دادکه "داشت منو خفه می کرد سرکار."وهق هق کرد.جواد چادرش را از روي زمین برداشت وروي سرش انداخت. چند نفر مرد قدبلند رابردند توي ماشین کلانتري وبه زور چپاندند داخل.یکی از پاسبانها که سه تا ستاره روي سردوشیهایش بود هنوز دست به کمر ایستاده بود."حالا این یارو کی هست؟چه کارت داشت؟" جواد طلعت راکه هنوز ایستاده بود عقب راند وخودش جاي او جواب داد:"شوهر سابقشه سرکار"!
    "چه کاره توئه؟خانم رو می گم؟"
    "زنمه سرکار.تازه عروسی کردیم".
    پاسبان نگاهش رابه طلعت دوخت:"چرا می خواست کتکت بزنه؟"
    طلعت با پر چادر روي صورتش راپاك کرد.چادر پر ازخون شد.با گریه گفت:"فقط کتکم بزنه؟خودتون که می بینید می خواست منو بکشه!من ازش شکایت دارم سرکار". پاسبان گفت:"طلاق گرفتی ازش یا نه؟"
    "بله کاغذش رو هم دارم"!
    "خیلی خب کاغذ طلاقتو بردار وبیا کلانتري.باید صورت جلسه بشه.اگرم شکایتی داري بیا همون جا مطرح کن". جواد گفت:"معلومه که شکایت داریم.کم مونده بود زنمو بکشه"! پاسبان دیگر چیزي نگفت وراه افتاد.ماشین کلانتري توي کوچه منتظرش بود.درجلو راباز کرد وباغرور سوار شد.قبل از انکه راه بیفتد سرش را بیرون اورد وبه همسایه ها که هنوز توي کوچه ازدحام کرده بودند گفت :"برین خونه هاتون.بی خود شلوغش نکنین."بعد اتومبیل از جا کنده وبا سرعت دور شد. سوسن زودتر از بقیه توي انباري رفت ولی هنوز صداي بگو مگوها رامی شنید."خدایا چه گناهی به درگاهت کردم که این جور تقاص می گیري؟خدایا چرا بی ابرومون کردي؟جواد مادر چی شده؟من که دارم می میرم دارم سکته می کنم.این نره خر کی بود؟این از کجا پیداش شد؟" جواد گفت:"شوهر طلعت بود". فخري خانم صورتش را چنگ زد."شوهر طلعت که تویی"! جواد با حرص وعصبانیت نفس بلندي کشید وزیر لب گفت:"شوهر سابقش بود.طلعت گفته بود که زندونه.فکرکنم تازه ازاد شده.مرتیکه ادرس اینجا رو از کجا پیدا کرده بود نمی دونم؟" عطیه گفت:"خود ناصر بود.من می شناسمش.طلعت می گفت که دیوونه اس راست می گفت.کم مونده بود طلعتو بکشه"! جواد به عطیه نگاه تندي انداخت."تو ازکجا می شناسیش؟" عطیه گفت:"همون وقتها که طلعت هنوز باهاش عروسی نکرده بود دیده بودمش.عاشق طلعت شده بود". جواد دستها را بالا برد."بسه تو هم ,برین داخل."وخودش زودتر از مادرش وعطیه که با واماندگی به هم نگاه می کردند داخل شد. عطیه گفت:"واي مامان قلبم ازجا داره درمی یاد"! فخري خانم به تندي گفت:"اینا همش زیر سرتوئه خیر ندیده س!از هول شوهرکردن این زنیکه روبه ریش برادرت بستی".
    "من؟من چه کاره ام؟من روحم خبر نداشت که اونو جواد همدیگرو می خوان"! فخري خانم با غضب دستها رابالا برد."بسه تو هم.همدیگرو می خوان ,همدیگرو می خوان سرشونوبخوره.خدایا ابروي چندین وچند سالمون به باد رفت."وبعد بی توجه به عطیه داخل خانه شد. طلعت گوشه اي کزکرده بود وگریه می کرد.جواد کنارش نشسته بود."می خواي ببرمت دکتر؟ببینمت."وصورتش را نگاه کرد:"اخ ,اخ نامرد نا کارت کرد". طلعت گفت:"فکر کنم تیغ کشید"! جواد گفت:"تیغ کجا بود؟پدر سگ مثل زنها چنگ می انداخت"! فخري خانم بغ کرده وساکت فقط به انها نگاه می کرد.
    جواد گفت:"باید زخمهاتو ضدعفونی کنم.صبر کن یک وقت چرك می کنه".
    فخري خانم گفت:"حالا پاشو صورتتو بشور خونت می ریزه کف اتاق".
    طلعت که چادرش را روي صورتش می گذاشت وبر می داشت گفت:"دیگه خون نمی یاد".
    فخري خانم به تندي گفت:"نگفته بودي که قبلا شوهر داشتی"! جواد به جاي او گفت:"شمام وقت گیر اوردین ها عزیز!" وخم شد با پنبه وباند والکلی که اورده بود پیش طلعت زانو زد. فخري خانم قهرالود بلند شد ورفت به اتاقش. صداي جیغ واخ وناله طلعت که از برخورد الکل با جاي زخمهاي صورتش می سوخت به هوا رفت. ساعتی بعد سوسن انها را دید که باهم از در خارج شدند.عطیه تا دم در دنبالشان بود."رضایت ندهید ها.باید توي همان هلفدونی بمونه تا بفهمه". طلعت گفت:"خیالت راحت باشه عطیه.پدرش رو در می یارم".
    اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها
    سرزمین وداع را می سوزاند

  3. #13
    کاربر ویژه گیگاپارس (VIP)
    30,036 امتیاز ، سطح 42
    28% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,014
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    VeteranTagger First Class25000 Experience Points1000 Experience Points
    نماد maryamm275
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست
    8,180
    گيپا
    232,137
    پس انداز
    0
    امتیاز
    30,036
    سطح
    42
    تشكرها
    18
    1,334 بار در 952 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    فصل هفدهم
    "نه خانم جون اقا سامان اینجا رو فروخته به ما".
    "نگفته که خودش کجا رفته؟"
    "من چه می دونم.فقط ترو خدا این ات واشغالها رو بیا ببر که نمی دونم باهاشون چه کار کنم."ودر حیاط را بازتر کرد وبه یک کیسه پلاستیکی ویک صندوق اهنی کهنه نسبتا کوچک گوشه حیاط اشاره کرد. سوسن وسایل را با خودش تا سر کوچه کشاند حالا با اینها چه کار کنم؟اصلا چی هستن؟در صندوق اهنی جز مقداري خرت وپرت به درد نخور چیزي نبود.چند جفت گوشواره بدل رنگ ورو رفته چند تا النگو یک دفتر مشق پاره پوره یک تکه پارچه که سوراخ سوراخ شده بود چند تا نفتالین یک شیشه خالی ویک عروسک پارچه اي.عروسکی که مادرش براي او درست کرده بود.هنوز هم به خاطر داشت خیلی بچه بود کنار مادرش نشسته وبه دستهاي او که عروسک را با دقت برایش می دوخت نگاه می کرد. "مادر حرف هم می تونه بزنه؟" "نه حرف که نمی تونه بزنه ولی هرچی که بگی می شنوه". وسوسن با خوشحالی عروسکش را بغل کرده بود.وقتی که کوچک تر بودمدام ان را توي بغلش می گرفت.همیشه حرفهایش را وهمه غصه هایش را براي اومی گفت.حتی وقتی که تازه ازدواج کرده بود ان را با خودش برده بود ولی فخري خانم او را دیده وگفته بود:"یعنی چه؟دختره گنده وزن شوهردار چه به این کارها؟فردا پس فردا می گن عروس کوچیکه فخري خداي نکرده زده به سرش!خله!بیندازش دور".
    "دلم نمی یاد فخري خانم یادگار مادرمه.خیلی دوستش دارم".
    "خب لازم نیس که حتما پیش خودت باشه.برامون حرف در می یارن."بعد خندیده بود."بذارش پیش ننه هنرمندت که این جور تحفه اي برات ساخته". توي کیسه هاي پلاستیکی را هم نگاه کرد.چند تا کتاب ومقداري لباس کهنه بود.ماشینی با سرعت از کنارش گذشت واب گل الودي به او پاشید.تاکسی گرفت و وسایل را عقب گذاشت. "کجا می رین ابجی؟" سوسن ادرس مسافر خانه اي راداد. مرد راننده نگاهی از توي اینه به او انداخت وپیش خودش سبک وسنگین کرد که این زن جوان وتنها انجا چه کار دارد!"می بخشین ها ابجی می شه یه سوالی بپرسم؟" سوسن با لحن خشکی جواب داد:"چه سوالی؟" راننده ابرویش را بالا گرفت:"خواستم بپرسم که اگر جسارت نباشه شما خود مسافر خونه تشریف می برین؟"
    "بله"
    "یعنی خودتون اونجا زندگی می کنین یا اونجا کار می کنین؟"
    "واسه شما چه فرقی می کنه؟شما مسیر تو برو کرایه تو بگیر".
    "نه قصد فضولی نداشتم.فکر کردم توي این شهر غریبین خواستم بگم کلبه خرابه اي هست.خانم بنده هم زن مهمون نوازیه.اگر قابل بدونین تشریف بیارین خوشحال می شیم". سوسن براي اولین بار ترس و وحشت از روبرویی با تنهایی ومردان غریبه را در وجودش احساس کرد.بی جهت جرئتش زایل شده بود وبا نگرانی واضطراب جواب داد:"نه اقا ممنون.من تنها نیستم خونواده ام همه هستن.چند روزي اومدیم مسافر خونه فردا پس فردا بر می گردیم شهر خودمون."وسعی کرد که نگاهش را از پنجره به بیرون بدوزد واز زیر نگاههاي کنجکاوانه راننده فرار کند.کرایه را که داد وسایلش را بیرون کشید وبه سمت مسافر خونه رفت.مدام برمیگشت ومی ترسید که راننده او را دنبال کرده باشد. توي مسافر خانه اتاقی گرفت ان قدر ناراحت بود که هیچ متوجه اطرافش نبود.چند روز گذشته را تا در خانه مادرش می رفت ودست خالی وناامید بر میگشت.تا امروز که زنی غریبه در را به روي او باز کرده واب پاکی روي دستش ریخته بود.سامان خانه را فروخته ورفته بود.احساس گنگ و وهم الودي داشت.دهانش تلخ بود وبعد از مدتها احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفته بود که جواد را فراموش کند وهر بار یاد او ویا خاطره اي از او می افتاد می کوشید به طریقی خودش را سرگرم کند.پشت پنجره مسافر خانه می ایستاد وبه گذشتن ماشینها نگاه می کرد.به مردم که با عجله از خیابان رد می شدند یا به مغازه ها که جلوي انها شلوغ بود.عید بود عیدي که براي سوسن با تنهایی وغصه شروع شده بود.عصر پولهایش را شمرد.مقدار زیادي نمانده بود.پیش خودش حساب کرد که با انها می تواند فقط چند روز دیگر کرایه مسافرخانه را بدهد یا غذایی بخرد.باید دنبال کار بگردم.خب کجا؟خدایا من که کاري بلد نیستم.کاش ان روزها که عطیه می رفت خیاطی همپایش می رفتم یا حداقل شبها سرسري کمکش نمی کردم و چیزي یاد گرفته بودم.گرسنگی بدجوري عذابش می داد.کیفش را برداشت واز در مسافر خانه بیرون زد.ظهر بود وبوي خوش کباب ترکی از مغازه اي که پایین مسافر خانه بود در هوا پیچیده بود. به یک ساندویچی رفت.چند صندلی توي دکان چیده بودند.دور یک میز بزرگ چند نفر نشسته بودند.یک زن چادرش را روي شانه انداخته بود و روسري به سر داشت بچه اش را روي میز مقابلش گذاشته بود.گازي به ساندویچ می زد وکمی هم جلوي دهان بچه می گرفت.صورت بچه تپل وگرد بود.توي دستش یک شیشه پستانک بود بعد از هر لقمه به دهان میبرد.داخل شیشه نوشابه سیاه بود.کنار زن شوهر جوانش نشسته که او هم با اشتها مشغول خوردن ساندویچش بود.ان طرف تر هم سربازي نشسته و کلاهش را روي میز گذاشته بود.با دیدن او یاد سامان برادرش افتاد واه کشید.ساندویچش که اماده شد دوباره به مسافر خانه برگشت. پشت شیشه پنجره ایستاد وهمان طور که ساندویچش را می خورد باز هم بیرون را تماشا کرد.باید از فردا دنبال کار بگردم.شاید توي مغازه ها کاري برام پیدا بشه.اخ که چقدر احساس تنهایی می کنم.حالا حتما جواد سر کاره فخري خانم نمازشو خونده وبراي خوابیدن ظهر پنجره ها را باز گذاشته وعطیه هم...سرش را تکان داد تا افکارش را از سر براند.نه باید همه چیز را فراموش کنم.بعد لبخند تلخی زد.باز هم یاد جواد قلبش را اکنده از اندوه ودرد شدیدي کرد.تصمیم گرفت او را از خاطر براند ودیگر به او نیندیشد.یاد او فقط اندوه را در دلش دامن می زد واو نمی خواست در این اندوه تلخ غرق شود.حسی بود که او را به زندگی کردن وا می داشت به مبارزه به تحمل کردن به پشت سر گذاشتن وبه ادامه دادن.حسی به اسم امید.
    فصل هیجدهم
    زن جوانی که پشت ویترین کوتاه مغازه اش ایستاده بود سرش را باتاسف تکان داد."نه خانم من نمی تونم کاري برات بکنم.اینجا احتیاج به کارگر نداریم."از طرفی با دقت به او خیره شد."فکر نمی کنم سن وسال زیادي هم داشته باشی!چرا اومدي سراغ کار"! سوسن گفت:"مجبورم."وبه اطرافش نگاه کرد. زن فروشنده دستها را روي پیشخوان گذاشت."به هر حال من احتیاج به کارگر ندارم.می تونی از جاهاي دیگه بپرسی". سوسن خسته وکلافه از مغازه بیرون زد.چندین روز بود که به دنبال کاربه مغازه ها سر می زد.با نا امیدي روي پله دکانی که تعطیل بود نشست.پولش حتی براي کرایه مسافر خانه هم نمی رسید.فکر کرد که اگر دیگر مدیر مسافر خانه او را نپذیرد شب را کجا باید بماند.بلند شد و بی هدف راه افتاد.احساس گرسنگی او را عذاب می داد. یک لحظه به اطرافش نگاه کرد.بی اراده به خیابانی که مغازه جواد بود رسیده بود.قلبش دوباره اشوب شد.با انکه فاصله هنوز دور بود اما پشت درختی پنهان شد .فکر کرد که بروم؟نه اون که...نه, نه من دیگه با اون هیچ نسبتی ندارم.چقدر احمقم فراموش کرده بودم که طلاقم داده.از فرط استیصال واندوه چشمانش رابست اما کاش ,کاش حداقل پولی از او می گرفتم.به عنوان قرض.می رم ومی گم سلام ,سلام جواد امده ام که...لابد می گه:"اینجا چه کار می کنی سوسن؟مگه ما از هم جدا نشده ایم؟مگه نه اینکه دیگه به هم نامحرم هستیم؟اگر طلعت یک وقت تو رو اینجا ببینه ناراحت می شه". به تلخی اهی کشید وبرگشت.حتی ارزشش رو نداره که بخوام یکبار دیگر با او حرف بزنم.رو زدن به غریبه ها بهتر از اونه.را رفته را دوباره برگشت."خدایا چه کار کنم؟کاري برام پیدا نمی شه.هرجا رفته ام یا ضمانت خواسته اند یا کارگر احتیاج نداشتندحالا باید چه کار کنم؟" پسر جوانی که سوار دوچرخه بود وقتی از کنارش می گذشت اداي بوق زدن را دراورد ومتلک پراند.سوسن پا تند کرد که ز خیابان خلوت بگذرد.یک لحظه صدایی او را به خودش اورد.صداي یک زن که درد ودل می کرد ومی گریست."خدایا واهرم را به تو سپرده ام.خدایا یا ابوالفضل..."کمی دورتر یک سقاخانه بود.سوسن با قلبی اکنده از احساس اندوه وبی سی جلو رفت.او هم با دستانی لرزان سر به میله گذاشت."یا حضرت عباس."چشمش به داخل افتاد.به شمعهایی که می وختنی که کنارش بود گریه اش را قطع کرد وبه او گفت:"دعا می کنی بختت وا بشه؟"سوسن فکر کرد گویی بیشتر از اینکه ریه کرده باشد صداي گریه را در اورده.روي صورتش هیچ رد اشکی نبود.سرش را تکان داد و دوباره به میله ها گذاشت. پس چرا ناراحتی؟"سوسن چیزي نگفت واو دوباره گفت:"پس لابد عاشق شدي!هی ,هی جوونی.خیلی خاطرشو می واي؟" وسن نگاهش را به چشمان ریز وبراق زن دوخت."نه خانم, نه عاشقم, نه دعا می کنم بختم وابشه.فقط دعا می کنم خدا مکم کنه یه کاري پیدا کنم". ن که از به حرف دراوردن سوسن خوشحال شده بود گفت:"این که دیگه دعا کردن نداره اما مگر تو کسی رو نداري که رجتو بده؟"
    "نه هیچ کسی رو ندارم". ن خودش را جمع وجور کرد:"کاش خدا مرادتو بده."ولحظه اي بعد بی گفتگو از انجا دور شد. وسن لحظاتی به همان حال به دعا مشغول شد.خودش هم نمی دانست از خدا چه بخواهد.گویی تا قبل از این هزاران هزار رزو در دلش بود.ارزوهایی که دیگر حتی تصورش هم براي اودرداور بود اما حالا فقط یک خواسته داشت.اینکه کاري پیدا ند.دستش را پیش برد وقبل از انکه سقاخانه را ترك کند شمایل دست پنج تن را که به میله بود گرفت.چشمها را بست واه میقی کشید.
    هنوز چند قدمی نرفته بود که به دوراهی کوچه رسید.راهی که به خیابان می رسید و را میان بر مدرسه اش که گاهی وقتها ه دیرش می شد با وجودي که از خلوتی کوچه می ترسید از انجا می گذشت.لحظاتی همان طور به تابلوي مدرسه اش که از ور پیدا بود نگاه کرد.مدت زیادي از دوران خوش زندگی او نگذشته بود.باز هم حسرتی درداور سینه اش را پرکرد.با دمهایی سست به ان سمت راه افتاد.فقط می خواست بار دیگر به حیاط مدرسه چشم بدوزد.می دانست از جلوي در تا اختمان مدرسه پیداست.اتاقک زن باباي مدرسه, ابخوري, باغچه ها ,ونیمکتها...چقدر دلش هواي ان روزها را کرده بو.بغض گلویش را فشرد.اهسته پرده ضخیم جلوي در مدرسه را کنار زد.صداي داد وفریاد بچه ها از حیاط غربی که حیاط ورزشبود به گوش می رسید.کلاغ درشتی روي هره دیوار ابخوري نشسته بود.مرغ وخروسهاي زن بابا توي باغچه ولو بودنداز توي یکی از کلاسها نیم تنه معلمی که قدم می زد پیدا بود.ناگهان دستی روي شانه اش خورد."اینجا چه کار می کنی؟باوحشت برگشت."ببخشین."یکدفعه با دیدن معلم علوم طبیعی چشمانش گشوده شد.بی اراده بغضش ترکید."خانم سلیمانی ؟خانم سلیمانی او را دراغوش گرفت."چطوري عزیزم حالت چطوره؟چه کارمی کنی؟کجا هستی؟شنیدم ازدواجکردي!مادرت چطوره؟"سوسن در حالی که سعی می کرد جلوي اشکهایش را بگیرد وبه شدت تحت تاثیر قرارگرفته بود لبها را به هم فشردهمانطور که چانه اش می لرزید گفت"مادرم به رحمت خدا رفته".خانم سلیمانی با ناراحتی چشمها را برهم گذاشت."متاسفم"ودست اورا گرفت."نمی خواستم ناراحتت کنم ولی کی ایناتفاق افتاد؟"سوسن بغضی را که گلویش را دچار درد کرده بود فرو داد:"چند ماهی می شه.باور کنین خودم هم نمی دونم چند وقتپیش!انگار که چند ساله برام گذشته".خانم سلیمانی اه کشید:"بله می دونم.از دست دان یه عزیز اون هم مادر خیلی سخته.خب حالا چه کار می کنی؟"سوسن با اندوه و غصه سرش را تکان داد."هیچ."باز هم می خواست جلوي اشکهایش را بگیرد.خانم سلیمانی ابروانش را درهم کشید ومدتی به او خیره شد."مشکلی برات پیش اومده؟منظورم"...سوسن با خجالت وتردیدي که از گفتن حیقت به او داشت گفت:"نه خانم نه".
    "پس اومده بودي یاد خاطرات گذشته ات رو زنده کنی؟"سوسن سرش را تکان داد وبا حسرت به مدرسه نگاه کرد."بله".خانم سلیمانی حرف او را تایید کرد."بله مدرسه خیلی خوبه.اون قدر خوب که خاطره اش همیشه براي هر شخصی جزوبهترین خاطرات دوران زندگی اش باقی می مونه."بعد نگاهی به ساعتش انداخت وگفت:"نمی خواي بیاي تو؟"سوسن گفت:"نه داشتم از اینجا می گذشتم".
    خانم سلیمانی دستی به شانه اش زد."پس مزاحمت نمی شم.سلامم رو به خونواده برسون.خداحافظ".سوسن وارفته جواب داد."به سلامت."با رفتن او پرده را انداخت وبرگشت.در این چند روز با هیچ کس حرف نزدهبود.پیش خود فکر کرد چقدر خوب بود که بااو حرف زدم.کاش بیشتر وقت داشت وان قدر زود نمی رفت اصلا کاشمشکلم را به او می گفتم.نه ,نه از او خجالت می کشیدم.هنوز هم مثل همان وقتهام که معلممان بود.چه معلم خوبی یادش به خیر"خانم کاوه پور, خانم کاوه پور؟"برگشت.خانم سلیمانی بود که جلوي درمدرسه ایستاده و او را صدا می زد.از همان جا اشاره کرد که برگردد.لابدچیزي جاگذاشته ام اما نه.کیفش را نگاه کرد.من که چیزي نداشتم.با عجله خودش را به او رساند ودو قدمی مانده گفت:"بله خانمسلیمانی با من کار داشتین؟"
    "اره عزیزم اگر وقت داري بیا تو مدرسه".
    "من؟"
    خانم سلیمانی در حالی که لبخند می زد اخم شیرینی کرد."بله شما.مگر به جز شما کس دیگه اي هم اینجا هست؟"سوسن لبخند زد."بله ولی اخه گفتم...شاید"...
    "شاید چی؟اشتباهی صدات کرده باشم؟"
    "نه"...خانم سلیمانی با خوشرویی او را نگاه کرد."خب بیا اینجا."وخودش جلوتر رفت وبه نیمکتی اشاره کرد."بد نیست چندلحظه اي اینجا بشینیم.هواي گرمیه"!سوسن متعجبانه کنار اونشست.خانم سلیمانی لحظاتی او رانگاه کرد.سوسن نگاهش را ازاو گرفت وبه زمین خیره شد."خب عزیزم حالا من حقیقتشو به تو می گم که چرا صدات کردم به شرطی که تو هم قول بدي جواب سوال منو بدي".سوسن هاج وواج به معلمش چشم دوخت.خانم سلیمانی پاروي پا انداخت وکیفش را کنارش گذاشت."من احساس کردم که تو از یک چیزي خیلی ناراحتیو...ومشکلی داري که حتی نمی تونی در ظاهرت اونو پنهان کنی.چون رنگت اون قدر پریده اس که دل ادم شور میفته کهنکنه الانه پس بیفتی.واین بغضی که...خانم کاوه پور چی شده؟خواهش می کنم منو دوست خودت بدون".سوسن فقط لحظه اي توانست به چهره مهربان او نگاه کند وبعد سیل اشکهایش که روزها بود جلوي سرازیر شدنشان راگرفته بود صورتش را خیس کرد.سوسن با وجود اصرار خانم سلیمانی در مورد اینکه با خانواده او زندگی کند فقط کمک او را در مورد پیدا کردن کارپذیرفته بود که ان هم با وضعیتی که او داشت فقط مراجعه به یک شرکت خدماتی بود.زن میانسالی که پشت میزي بزرگ وچوبی نشسته بود بعد از انکه چیزهایی را یادداشت کرد با صدایی تو دماغیگفت:"خانم کاوه پور, مشکل شما رو از نظر ضمانت حل کردن.همان طور که می دونین خانم میترا سلیمانی تعهددادند.منتهی از اونجایی که شما مایلین جایی کار کنین که محل خواب وزندگیتون هم باشه باید یه مدتی توي لیست انتظارباشین.می دونین چنین موردهایی کمتر پیدا می شن ومتقاضی هم زیاد دارن.به هر حال خانم سلیمانی سفارش شما رو کردنوما کوتاهی نمی کنیم."بعد دستها را به هم قفل کرد وابروها را بالا برد:"به ناچار باید چند روزي صبر کنین.می تونینشماره تماستونو به من بدین؟"سوسن سرش را تکان داد."شماره اي ندارم اما می تونم هر روز براي گرفتن نتیجه سر بزنم".زن میانسال ابروها را بالا برد وروي تکه کاغذي که زیر دستش بود چیزهایی نوشت وگفت:"هر روز می تونین تماسبگیرین تا مطلع بشین.فقط یاداوري کنم که حتی با یک روز تعلل هم ممکنه یه شانس خوب رو از دست بدین چون همونطوریکه گفتم متقاضی زیاده .شما نباید تماستونو با ما قطع کنین". ممنون حانم هیچ وقت لطف شما رو فراموش نمی کنم".
    "به هر حال باید بهتون متذکر بشم خانم سلیمانی بازم به من تاکید کردن که بهتون بگم در مورد پیشنهادشون بیشتر فکرکنین.البته با اینکه خانواده شلوغی دارن ولی فکر نمی کنم شما چندان مزاحم زندگیشون باشین".سوسن لبخندي زد وگفت:"از قول من ازشون تشکر کنین.همین که لطف کردن وضمانت منو پیش شما کردن یک دنیاممنونم.فعلا با اجازه".راه مانده تا مسافر خانه را پیاده رفت.هیچ پولی توي کیفش نمانده بود که حتی با ان یک نان برد واز گرسنگی خلاصشود.هنوز پا برپاگرد پله هاي مسافر خانه نگذاشته بود که متصدي مسافر خانه او را صدا زد."خانم کاوه پور؟"سوسن با نگرانی برگشت.می دانست در مورد مطالبه کرایه با او صحبت خواهد کرد."متاسفم که اینو باید بگم ولی مدیرمسافر خونه اجازه ندادن که شما دوباره به اون اتاق برگردین"."ولی من"...متصدي که پیرمرد عینکی سیاه چهره اي بود دستها را بالا اورد."خانم بی خود بهانه نیارین.اگر ما دو تا مشتري دیگه مثلشما داشته باشیم که باید دو روزه در اینجا رو تخته کنیم"."قول می دم تا...تا"..."تا کی خانم ,ها؟تا کی؟الان دو هفته است که امروز وفردا می کنین.نه خانم ما رو به خیر شما رو به سلامت.شانس اوردینکه مدیر شما رو به پلیس تحویل نداده"."پلیس چرا؟من کرایه تونو می دم"."پس لطفا برین هر وقت خواستین کرایه رو بپردازین بر گردین"."اما من"...پیرمرد دستها را بالا اورد."خانم جون من حوصله جروبحث ندارم.اجازه بدین که محترمانه یک بار دیگه عرض کنمکه...ن...می ...شه"...سوسن سرش را تکان داد وبا ازردگی گفت:"خیلی خب پس میرم وسایلمو بردارم"...پیرمرد پوزخندي زد."وسایل؟چیزي که به درد بردن بخوره واسمش وسایل باشه ما توي اتاق ندیدیم"!.سوسن برافروخته گفت:"یعنی می خواین بگین که توي اتاق من رفتین و وسایلمو نگاه کردین؟"پیرمرد عصبانی صدایش را بلند کرد:"یواش تر خانم.یه طوري می گین اتاقم مثه اینکه ما به خونه شخصی شما رفتهایم.خانم شما دو هفته است که یکی از اتاق هاي مسافرخونه رو اشغال کردین ویک پول سیاه هم بابت کرایه تونندادین."عینکش را برداشت ونفسی تازه کرد."به هر حال ما اون ات واشغالها رو ریختیم تو زیرزمین.می تونین فردا صبحکه مسئول انبار می یاد برگردین و وسایلتونو اونجا پیدا کنین".سوسن سرش را با استیصال تکان داد.می خواست چیزي بگوید اما پیرمرد که اخمها را در هم کرده ود به او پشت کرد ودرحالی که زیر لب غرغر می کرد گوشی تلفن را برداشت ومشغول شماره گرفتن شد.سوسن فکر کرد:اخ خدایا حالا شب را کجا بخوابم؟توي پارك ولی از تصورش هم وحشت می کنم.تا همین حالا هم توي اینمسافرخونه لعنتی شبها را با ترس ولرز به صبح می رسوندم چه برسه به کوچه وخیابون.خدایا کاش سراغ خانم سلیمانی میرفتم.نه نباید از خوبی او سوءاستفاده کنم.شایدم یک وقت این طور فکر کنه.تازه نه تا خواهر وبرادرن.نه نه, حتی فکرکردن به اون هم بیخوده چون حتی ادرس منزلشو نمی دونم.سر به اسمان برد.خدایا چه کار کنم؟امشب را کجابرم؟خدایا.تازه از تصور پیدا کردن کار وجاي زندگی دلش گرم شده بود.گویی بزرگترین مشکل زندگی اش داشت حل میشد.نور امیدي در قلبش به کورسوي گردسوزي در ظلمت کوه می درخشید که باز درمانده شده بود."خانم می شه افتخار بدین؟"برگشت.پسر جوان وچاقی به او لبخند زد واشاره کرد.احساس ترس وناامنی وجودش را چنگ زد."مزاحم نشو اقا"."مزاحم نیستم فقط"..."اگه گور تو گم نکنی پلیسو صدا می زنم".سرك لب ورچید وشانه بالا انداخت:"چه بد اخلاق"فکر کرد لحنش دقیقا شبیه پیرمرد متصدي مسافرخانه بود وخنده اش گرفت.هرچه تاریک تر می شد دلش بیشتر میگرفت.فکر کرد که ممکن است از خانم منشی همان شرکت خدماتی خواهش کند اجازه بدهد تا پیدا شدن کارش شبها راانجا بخوابد.با این فکر احساس خوبی به او دست داد.گرچه دوباره مجبور شد راه زیادي را پیاده طی کند.موهایش را زیرروسري پوشانده بود و ان قدر سربه زیر وبا عجله راه می رفت تا توجه کسی را به خودش جلب نکند.هر نگاه وهر کلامیدلش را پر از ترس ووحشت تنهایی وبی پناهی می کرد.گویی همه می دانستند که او زنی است که هیچ پناهی در این دنیايبزرگ ندارد.دیدن دربسته شرکت وتابلوي تعطیل است که پشت شیشه نصب شده بود تمام امیدش را به یاس تبدیل کرد.دیگر کفشهاپایش رامی زد.پاهایش از درد ورم کرده وسرش گزگز می کرد از گرسنگی دوباره معده دردش شروع شده بود.از شدتخستگی ودرماندگی اشکهایش سرازیر می شد وناامیدانه سعی می کرد جلوي انها را بگیرد.همان طور که اهسته اهسته وناامید قدم بر می داشت سر به اسمان بلند کرد وگفت:"خدایا,خدایا تو که پناه دردمندان وبیکسانی.خدایا تو رو به شاهچراغت قسم..."ویکدفعه چشمانش گشاد شد."اخ خدایا شاهچراغ.اره باید برم اونجا.اونجا میتونم شب رو تا صبح بمونم.می تونم تاروزي که کار پیدا کنم همون جا بمونم."واز ته دل لبخند زد.حال کسی را داشت که بعد از مدتها به خانه اش رسیده باشد.مطمئن بود اگر از خادم زیارتگاه خواهش کند براي مدتی به اوپناه خواهد داد.
    اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها
    سرزمین وداع را می سوزاند

  4. #14
    کاربر ویژه گیگاپارس (VIP)
    30,036 امتیاز ، سطح 42
    28% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,014
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    VeteranTagger First Class25000 Experience Points1000 Experience Points
    نماد maryamm275
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست
    8,180
    گيپا
    232,137
    پس انداز
    0
    امتیاز
    30,036
    سطح
    42
    تشكرها
    18
    1,334 بار در 952 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    فصل نوزدهم
    "خانم تنها چیزي که براي من مهمه انضباطه.سروقت کارها رو انجام بدین وسر وقت هم تموم کنین.نه زودتر نه دیرتر". چشم خانم".
    "توي بچه داري که سررشته اي نداري ولی می تونی به پرستار دخترم کمک کنی.هر کاري گفت.نظافت , غذادادن یا این ور چیزها". بله خانم".
    "من از ادمهاي فراموش کار خوشم نمی یاد.گفتم منوچی صدا کنی؟"
    "خانم دکتر می بخشین".
    "چرا رنگ وروت پریده اس؟مریض که نیستی؟"
    "نه خانم".
    "خانم دکتر"!
    "ببخشین خانم دکتر".
    "خیلی خب کارتو می تونی از همین حالا شروع کنی.کف شویی وتمیز کردن اتاقها مهم ترین وظیفه توئه."بعد سراپاي او را گاه کرد."دختر فضولی که نیستی؟" نه خانم دکتر".
    "لازم نیس هردفعه تکرار کنی همون نه کافی بود.خیلی خب برو وسایلتو ازکارگر قبلی بگیر.قبل از اینکه از اینجا بره میتونهبرات توضیح بده".
    "وسایل کارم رو بگیرم؟"خانم دکتر لب ورچید وسراپاي او را نگاه کرد."می دونستم از این شرکت هاي خدماتی بیشتر از این نباید توقع داشتهباشیم.ادم احمقی به نظر می رسی.امیدوارم برعکس قیافه ات باشی.وسایل کارت جارو, وسایل کف شویی واین جورچیزهاست دیگه!مگه تا به حال جایی کار نکردي!نکنه فکر کرده بودي وسایل کارت خودکار وکاغذ است ویک میز برايانکه پشتش بنشینی وچیز بنویسی."وبه روسري سفید مخصوصی که از طرف شرکت خدماتی به سوسن داده بودند تا رويموهایش ببندد نگاه کرد وپوزخدي زد.سوسن پیش خودش گفت:کاش به این کار احتیاج نداشتم.چقدر خوب بود اگر می توانستم همین الان به او بگویم که بیشتربه مترسک مزرعه شبیه است تا یک خانم دکتر واقعی!در را به هم بکوبم واینجا را ترك کنمحواست کجاست؟"بله خانم!...خانم دکتر"."برو نیم ساعتی را هم که تاخیر داشتی از دستمزدت کم می کنم."وبعد خودش در حالی که روبروي اینه قدي ایستاده بودموهاي وزشده اش را شانه زد ویک کلاه بزرگ فرانسوي روي ان گذاشت.رژلب غلیظی به لبها زد وبعد چند بار دورخودشچرخید تا از مرتب بودن سر و وضعش مطمئن شود.کیفش را برداشت وکفشهاي پاشنه بلندش را پوشید.قبل از انکه برود به اتاق دختر کوچولویش سري زد."سلام لیزا کوچولو."وبا چشمانی سرشار از محبت به دخترك زیبا کهدر اغوش پرستارش بود وبا یک گردنبند مهره دار بازي می کرد نگاه کرد.پاهاي بلند دخترك که ده دوازده ساله به نظرمی رسید از دو طرف پرستار اویزان بود."حالش چطوره؟"پرستار مسن وجاافتاده لبخندي زد ومشت کوچک او را گرفت."عالی".خانم دکتر لبخندي زد."می بینم."بعد اهی کشید ودوباره به او خیره شد.پرستار لیزا را به او نزدیک کرد."به مامان سلام کن."وبا حرکات دست به او نشان داد."سلام...سلام".دختر زیبارو لبخند زد.خانم دکتر دست دخترش را گرفت وبه او با همان شیوه اي که پرستار گفته بودباز هم سلام کرد."س...لام."وسرش راتکان داد.دخترك به کندي حرکت پرستار را تکرار کرد وصدایی نامفهوم از گلویش خارج شد."ا...لا...م".خانم دکتر دست او را بوسید وروي موهایش دست کشید.لیزا باصداي بلند گریه کرد تا خودش را دراغوش او بیندازدوخانم دکترزود او را ازخودش راند."اوه حالانه.خیلی کار دارم.پري ساکتش کن."وخودش با سرعت از ساختمان خارجشد.دراتومبیل اخرین سیستمش را باز کرد وپشت فرمان نشست دستکشهاي سفیدش را از جلوي داشبورد ماشین برداشتوپوشید.مستخدمی به سرعت در را براي اوباز کرد وایستاد وتعظیم کرد.تا وقتی که او دور شد مستخدم همچنان خم ماندهبود.بعد از مدتها خوردن ناهار براي سوسن حکم خوشبختی بزرگی را داشت.برخلاف دیگر مستخدمها که پرستار بچه ,سرایدارپیر وهمسرش بودند او با اشتها غذایش را تا به اخر تمام کرد.طوري که همه با تعجب به او نگاه می کردند.سوسن به توجهانان اهمیتی نمی داد چون حس می کرد افرادي بی چیز مثل خودش هستند با این تفاوت که انان مدتی بود به این گونهزندگی خو گرفته بودند.در ان حال براي سوسن هیچ چیز خوشایندتر از این نبود؟محلی براي زندگی پیدا کرده, سروقتغذایی خواهد خورد وحقوقی نیز دریافت خواهد کرد.نوشابه اش را با لذت تا به اخر خورد وبعد همان طور که طبق برنامهبراي او تعیین شده بود در اتاق مستخدمها به استراحت پرداخت.صداي گریه لیزا که از اتاقش بلند شد پري با عجله بلند شد وبه اتاق او رفت.حکیمه که فقط مسئول اشپزخانه بود واوقاتاستراحت بیشتري داشت اخمی کرد وروي دست غلطید وزیر لب غر زد."باز هم نق ونوقش شروع شد."ولحظه اي بعدروي تختش نشست.سوسن چشمانش را بر هم گذاشته بود وترجیح می داد بعد از مدتها دربه دري وبدبختی از اوقاتی کهداردلذت ببرد.براي او اتاقک کوچکی که در ان همراه با دو زن دیگر شریک بود ودر ان احساس امنیت می کرد حکمبهترینمکان را داشت.هیچ از سروصداهایی که توي خانه می پیچید احساس ناراحتی نمی کرد.او بیشتر از سکوت وحشتداشت تا صداي اشناي بازیهاي کودکان صداي تلوزیون ویا ترق وتوروق برخورد ظرف وظروفی که همسر سرایدار مشغولشستن انها بود.حکیمه که زن چاق وتنومندي با پوست تیره وچشمان درشت قهوه اي بود.گفت:"همیشه کارشون همینه!هیچ کدوم وقتی کهخانم دکتر می ره رعایت نمی کنن.می بینی پیرزن حتما باید بعد از ناهار ظرف وظروف رو بشوره وپرستار احمق هم بایددرهمین ساعت که وقت استراحته دوستان همبازي لیزا رو به خونه بیاره!اونها همه جارو به هم می ریزن ولی هیچ کدوم ازاون احمقها اهمیتی نمی دن!"وبعد گویی تا به حال با خودش حرف می زده این بار به سوسن نگاه کرد."چطور می تونی بااین سروصدا این طور راحت چشمهاتو ببندي وبخوابی؟"سوسن همان طور که دراز کشیده بود به او نگاه کرد ولبخند زد."من خواب نبودم".حکیمه پوزخندي زد."باید هم خواب نباشی!اینجا فقط شبها می تونی بخوابی البته اگر لیزا خوابش برده باشه"!.
    "لیزا دختر خانم دکتره؟"
    "اره کرولاله.دختر قشنگیه اما فقط وقتی که ساکته یا خوابه!بقیه اوقات اون قدرغیرقابل تحمله که گاهی فکر می کنم پريچطور می تونه ساعتهاي عمرشو با اون تلف کنه!خیلی خسته کننده س".
    "خانم دکتر همین یه دونه بچه رو داره؟"حکیمه شانه اي بالا انداخت."پس فکر می کنی باید به جز اون هم بچه اي داشته باشه؟اونها توي نگهداري از همین یکی همموندن!وضع زندگی شون حرف نداره ولی موضوع مخارج لیزا نیست.اونها هیچ کدوم حوصله بچه رو ندارن".سوسن سرش را تکان دادکه"سروکله زدن با یک بچه ناشنوا کار مشکلی باید باشه"!حکیمه گفت:"کاشکی فقط ناشنوا بود."بعد لحن صداش را نجوا گونه کرد."من فکر می کنم که اون عقل درست وحسابیهم نداره.بیشتر از یازده سالشه اما هیچ کدوم از کارهاشو نمی تونه انجام بده حتی غذا خوردن حتی دستشویی یا لباسپوشیدن"...صداي فریاد لیزا که گنگ وبم بود انها را به خود اورد.حکیمه دستها را روي گوشش گذاشت."واي خداي من حالا حتما میخواد بیاد اینجا.گاهی به همه جا سر میزنه وهمه چیزو به هم می ریزه"."اما"...
    "حکیمه سرش را تکان داد وبا لحن مسخره اي گفت:"خانم دکتر دوست داره که دخترش ازاد باشه."ودستهاش رو بالابرد.لحظه اي بعد در اتاق باز شد ودخترك مو طلایی که چشمان ابی وصورت کثیف ولی فوق العاده زیبایی داشت در چهارچوبدر پیدا شد.لباس سفیدي که پوشیده بود پر از لکه هاي قهوه اي وشکلات بزرگی را که توي دستش بود با کیف گاز میزد.کمی به اطراف نگاه کرد وبعد نگاهش به سوسن خیره ماند.حکیمه گفت:"فهمیده که تو تازه واردي"!لیزا صدا زد:"...اوم..."او به سوسن اشاره کرد وبه طرفش امد.به دنبال او پرستارنفس زنان وارد اتاق شد, روبه رویش قرارگرفت وبا اشاره و فریاد گفت:"نه ,نه باید...باید...بري اتاق خودت اونجا."وبه سمتی اشاره کرد.لیزا زیر دستش کوبیدوخودش را به سوسن رساند.به او نگاه کرد وبعد لبخدي زد که دندانهاي کرم خورده وسیاهش پیدا شد."...او ...دو...دو"...پري با استیصال دستها را به کمر زد."اون می خواد با تو دوست بشه.اسمتو بهش بگو".سوسن سر خم کرد وبا ملایمت گفت:"سوسن ,اسم من سوسنه".
    حکیمه زد زیر خنده."نه بابا تو که از اون بدتري.مگه نمی بینی بیچاره ناشنواست؟خب بلندتر بگو!دادبزن".
    پري خودش کنار لیزا روي زانوها نشست وبعد او را به سمت خودش برگرداند وبا حرکات دست وبلند وشمرده تکرارکرد."سوسن...سوسن.اسمش سوسنه".لیزا لبخندي زد ودستش را به صورت سوسن کشید.دست نرم وکوچک او قلب سوسن را لبریز از احساس وعاطفه کردطوري که اشک در چشمانش حلقه زد ودلش به شدت براي لیزا سوخت.دست او را گرفت به لب برد وبوسید."تو خیلیخوبی لیزا".لیزا سرش را چند بار محکم بالا وپایین برد.پري دست او را گرفت."بریم لیزا".وقتی که ارام ورام همراه پري می رفت برگشت ودوباره به سوسن نگاه کرد.بعد از رفتن انها حکیمه دوباره روي تختش دراز کشید."واي این هم از وقت استراحت!تا نیم ساعت دیگه کارها شروع میشه.می دونی با وجودي که همه جارو تمیز ومرتب کرده بودي حالا اگر بري هزار تا کار برات ردیف شده.اتاق لیزا رو کهدیگه نگو".
    شب بود.هوا بیش از انچه سرد باشد خنک ومطبوع بود.سوسن روي نیمکتی توي باغ نشسته بود.کارهایش تمام شده وبافراغ بال نشسته بود وبه اسمان نگاه می کرد.با دیدن ستاره ها خاطره شبهایی که در کنار جواد روي پشت بام می خوابیدقلبش را می لرزاند.هنوز هم همان دو ستاره که یکی درشت بود ویکی کوچک جفت هم بودند.همانها که جواد انها را به اونشان می داد ومی گفت:"اون یکی منم اون کوچولوئه هم تویی".
    کسعی کرد ان خاطرات خوش را که حالا یاداوري شان فقط براي او رنج واندوه وعذاب داشت از ذهنش دور کند.همان یکلحظه هم کافی بود که در حسرت گذشته اش به تلخی غبطه بخورد واه عمیقی بکشد.فکر کرد ایا دیگر هرگز احساسسعادت خواهد کرد؟"تو اینجایی؟"خانم دکتر بود که او هم براي هواخوري واستفاده از هواي مطبوع نیمه شب بیرون امده بود."بله خوابم نمی امد.از این گذشته هوا خیلی مطبوع ودل انگیز به نظر می رسید".
    "شاید این طور باشه که تو می گی!به نظر دختر رویایی وخیال پردازي می یاي."وبه سوسن که در برابر او هنوز مودبانهایستاده بود اشاره کرد."بشین راحت باش.نمی خواستم خلوتت رو به هم بزنم".
    "نه خواهش می کنم".خانم دکترکنار او روي نیمکت نشست وسرش را به اسمان گرفت:"به اسمون نگاه می کردي نه؟به ستاره ها"!
    "بله خیلی زیبا هستن.همیشه وقتی به اونها نگاه می کنم انگار روحم از روي زمین جدا می شه وپرواز می کنه".خانم دکتر با صدایی که گرفته ومحزون بود گفت:"توي سن جالبی هستی ازش استفاده کن.شاید زمانی که منم همسنوسال تو بودم اسمون ودنیا شب وستاره ها همین قدر برام دلکش وخیال انگیز بودند".
    سوسن بی اراده گفت:"خیال انگیز؟همه اینها که گفتین براي من یاداورگذشته هاست.گذشته تلخی که هرگز نمی تونم ازیاد ببرم.اینها فقط به نظر من زیبا و قشنگن اما خیال انگیز نیستن"!
    خانم دکتر بی انکه نسبت به حرف او کنجکاوي نشان بدهد گفت:"همین که هنوز دنیا رو قشنگ می بینی نشون می ده کهتوي قلبت پر از امیده.و این یعنی زندگی.اما به نظر من دیگه دنیا چیز مزخرفیه.همه چیز زندگی اینده گذشته همهوهمه.".پوزخندي زد."همه چیز نفرت انگیز وکثیفه".سوسن با تعجب به او نگاه کرد.خانم دکتر دستش را روي موهاي مرتب شده اش کشید."گاهی پیش خودم فکر می کنم که اصلا براي چی زنده ام؟ایا فقطزنده ام که شاهد زجر کشیدن دخترم باشم؟شاهد بزرگ شدنش وعمیق تر شدن لحظه به لحظه اندوه ومشکلش؟"چشمهارا بست واه عمیقی کشید."حتی از تصور اینده از تصور روزاي چهارده پانزده سالگی اش وحشت دارم."بعد سرش را میاندستها گرفت."می ترسم حتی می ترسم که اون روزها رو توي خوابم ببینم"!سوسن ترسید که بپرسد چرا؟یا حتی حرفی براي دلداري او بزند.خانم دکتر سربلند کرد ولحظاتی به همان حال ماند وبعد تکیه داد وگفت:"لیزا دختریه که هرگز نمی تونه خوشبختزندگی کنه.هر چه قدر هم که من اونو غرق در ثروت کنم چیزي هست که هرگز نمی تونم براش بخرم چیزي که هر زن یاهر دختري می تونه راحت به دستش بیاره حتی یک دختر فقیر."ودوباره به تلخی اه کشید."دوست ندارم لیزا هیچ وقت بامردي روبرو بشه.اگر اون یک روز...یک روز عاشق بشه اون روز مرگ منه.من نمی تونم بیشتر از این شاهد شکنجه هايروحی دخترم باشم.الان از اینکه نمی تونه حرفشو بزنه یا گاهی منظورشو به ما بفهمونه خیلی عذاب می کشه.هر چقدر کهبزرگ تر می شه بیشتر زجر می کشه وصد برابر اون قلب من"...
    لحظاتی سکوت کرد وبعد به سمت سوسن برگشت واو را نگاه کرد."هیچ وقت ازاینکه گذشته تلخی داشتی حسرتنخور.تو همیشه براي داشتن یک زندگی خوب فرصت داري.قدر خودت رو بدون دختر جون.هیچ وقت حسرت چیزي رونخور".سوسن با صداي محزونی گفت:"براي من به دست اوردن خوشبختی حکم یه خواب محال رو داره."اگر تا حالا خوشبختی رو توي چیزهایی مثل پول وثروت می دونستی کاملا در اشتباه بودي دختر جون چون اینها هیچ وقتسعادتی رو براي ادم به وجود نمی یارن.خوشبختی توي چیزهاي دیگه اس توي ارامش توي امید توي عشق.اینها هیچ کدوماحتیاجی به پول وثروت نداره که تو غصه اش رو می خوري".
    "نه خانم دکتر من هم خوشبختی رو تو این چیزها نمی دونم اما وقتی گل عشق پرپر بشه دیگه ادم نمی تونه رويخوشبختی رو ببینه. نه امیدي داره نه ارامش".
    "گل عشق گل همیشه بهاره که هیچ وقت پرپر نمی شه.مطمئن باش در غیر این صورت اون عشق ,عشق واقعی نبوده وتوهرگز نباید حسرت اونو بخوري."بعد دستش را روي شانه او گذاشت وبلند شد."من برم بخوابم فردا روز پر کاري دارم".گویی به یکباره دنیاي بزرگ وتازه اي پیش روي سوسن به تصویر کشانده بود.دنیایی که تا به حال ان را ان همه شیریناحساس نکرده بود.حالا واقعا فکر می کرد می تواند جواد را با همه گذشته هایش به فراموشی بسپارد.روح جوانش هنوز می توانست ارامشوسعادت ساده اي را که در چند قدمی اش بود لمس کند.ان قدر تحت تاثیر قرار گرفته بود که چشمانش را بر هم گذاشتنفس عمیقی کشید.چنان ارامش بی سابقه اي به جانش حکمفرما شده بود که بی اراده لبخند می زد.انگار دیگر دنیا اتاقتنگ وتاریکی نبود که باید به اجبار زنده بودن در ان می ماند.دنیا را بزرگ پروسعت ,شیرین وپر از اتفاقات جالب وغیرمنتظره احساس می کرد.اتفاقاتی که در کمین او بودند ومی خواستند او را برمرکب سرکش وسپید سعادت بنشانند.چهخوب بود که می توانست راه برود ببیند حرف بزند وازادانه به هر سو که می خواهد برود.چرا تا به حال این همه خوبی رااین همه قدرت وانرژي را ندیده بود!احساس شیرین جوانی وامید قلبش را اکنده کرده بود.یک حس تازه ولطیف.
    ****
    یک سال از روزهاي خوش وخاطره انگیز دیگري که سوسن در خانه خانم دکتر داشت می گذشت.روزهایی که براي اوتسکین الام ودردهایش بود.گاهی ساعتها همپاي لیزا بازي می کرد ودر دنیاي او غرق می شد.چنان دوستی شیرین ومحکمی ینشان به وجود امده بود که لیزا دیگر شبها هم نمی توانست از او دور باشد وتا زمانی که دستهایش را دور گردن او حلقهنمی کرد به خواب نمی رفت.لیزا او را بیشتر از پري پرستارش که داشت ازدواج می کرد واز انجا می رفت دوستداشت.حتی بیشتر از مادرش پدرش وهمه کسانی که تا به حال دیده بود.هیچ کس مثل سوسن حوصله او را نداشت تحملشنمی کرد او را سرگرم نمی کرد واحساسات او را نمی فهمید.وقتی که خانم دکتر خبر داد که باید لیزا را براي جراحی گوشش به فرانسه ببرد بیش از همه سوسن دلتنگ شده بود.باوجود امیدي که به مداوا وسلامتی لیزا داشت وباعث شده بود به وجد اید اما با این وصف نمی توانست جلوي ریختناشکهایش را بگیرد.گرچه مستخدمین از جدا شدن از هم وبیکار شدنشان دلخور بودند اما همه از صمیم قلب براي لیزا دعامی کردند که عملش با موفقیت انجام شود.
    کسوسن هنگام بدرقه در حالی که با چشمان گریان به دنبال اتومبیل حامل لیزا وپدر ومادرش قدم بر میداشت دور شدن انهارا نظاره می کرد واز فاصله دور در انتهاي خیابان دست کوچک لیزا را می دید که براي او تکان می داد.
    اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها
    سرزمین وداع را می سوزاند

  5. #15
    کاربر ویژه گیگاپارس (VIP)
    30,036 امتیاز ، سطح 42
    28% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,014
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    VeteranTagger First Class25000 Experience Points1000 Experience Points
    نماد maryamm275
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست
    8,180
    گيپا
    232,137
    پس انداز
    0
    امتیاز
    30,036
    سطح
    42
    تشكرها
    18
    1,334 بار در 952 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    فصل بیستم
    جدا شدن از خانواده دکتر علاوه بر دلتنگی براي سوسن دوران دیگري از زندگی اش را رقم زد.خیلی زود کار تمام وقت دیگري براي او پیدا شد.رسیدگی به امور یک پیرزن ثروتمند به نام خانم سالاري. به نظر سوسن خانه سالاري زیباترین خانه اي بود که در ان محوطه قرار داشت.خانه فوق العاده بزرگ ودر میان باغ سرسبز وپر از گلی احاطه شده بود.ساختمان سفید خانه همچون نگینی درخشان در میان ان همه سرسبزي وطراوت می درخشید. به محض انکه زنگ در را فشرد زن میانسالی در را به روي او باز کرد وبراي شناختنش اخمها را در هم کشید.سوسن خیلی زود خودش را معرفی کرد."کاوه پور هستم.از طرف شرکت خدماتی ستاره شهر". زن سرش را تکان داد."بله بیا تو.خانم منتظرته."وقبل از او راه افتاد. سوسن از کنار استخر بزرگی که کاشیهاي نقره اي داشت وبه شکل یک قلب بزرگ بود گذشت.اب استخر برق می زد ودرخشش نور ان چشم را می ازرد.از سنگفرش وسط حیاط عبور کردند وسوسن همان طور که محو تماشاي درختان سرسبز وگلهاي پرطراوت بود پشت سر او قدم بر می داشت.به نظر او این زن چاق شبیه حکیمه بود واز این جهت خیلی زود از او خوشش امد. زن میانسال که شوکت نام داشت ایستاد وقبل از انکه در ساختمان را باز کمد گفت:"سعی کن هرچه که خانم می گن فقط بگی چشم.ایشون از پرحرفی بدشون می یاد پس سعی کن زیاد حرف نزنی.تا به حال چند خدمتکار بهشون معرفی شده که هیچ کدوم رو قبول نکردند.اگر اینجا باشی از حقوق ومزایاي خوبی برخوردار می شی.وضع خانم همون طور که می بینی خیلی خوبه وخیلی هم دست ودلبازه."ولبخندي زد. سوسن با خوشرویی از او تشکر کرد."خیلی ممنون که راهنمایی ام کردین.اسم من سوسنه".شوکت سرش را تکان داد."اسم منم شوکته."وخودش هم از طرز معرفی کردنش خنده اش گرفت وگفت:"درست مثه بچه مدرسه ایها شدیم". صداي عامرانه اي پیچید."شوکت". شوکت بلافاصله خودش را جمع وجور کرد وساکت شد."بله خانم اومدم."وبه سوسن اشاره کرد. زن پیر وسالخورده اي در حالی که روي یک صندلی چرخدار نشسته بود توي سالن بود."تو باید کاوه پور باشی". سوسن چند قدمی جلو امد."بله خانم.از دیدنتون خوشوقتم". خانم سالاري سري تکان داد."چند سالته؟"
    "هفده سال خانم".
    "چند ساله که کار می کنی؟"
    "حدود یک سال". خانم سالاري نگاهی به سراپاي او انداخت وباز سرش را تکان داد."تصور می کردم که مسن تر از این باشی.به من گفته بودند که قبل از این توي خونه یک خانم دکتر زندگی می کردي؟"
    "بله خانم".
    "خب اونجا چه کاره بودي؟"
    "به امور نظافت می رسیدم وگاهی هم از دخترشون مراقبت می کردم".
    "دخترش فلج بود؟"
    "نه خانم".
    "اولین باره که می خواي از پیر زنی مثه من مراقبت کنی؟"
    "بله خانم". خانم سالاري لبخندي زد."نترس دردسر زیادي ندارم.یعنی غرورم اجازه نمی ده که از کسی بخوام مشکلاتمو رفع کنه.من فقط به یک همدم احتیاج دارم.دختري جوون وپرانرژي که هم صحبتم باشه برام کتاب بخونه وسرگرمم کنه.سواد داري؟"
    "بله خانم".
    "خوبه دوس ندارم ادم پرحرفی باشی فقط مواقعی که ازت می خوام صحبت می کنی ودر بقیه اوقات ساکت واروم.روشن شد؟"
    "بله خانم". خانم سالاري به صندلی اش تکیه داد."خیلی خب حالا منو براي گردش به باغ ببر". شوکت به سوسن اشاره کرد که پشت صندلی قرار بگیرد وسوسن ارام وبااحتیاط صندلی چرخدار را به جلو هل داد.
    فصل بیست و یکم
    سوسن مثل تمام یک هفته گذشته خانم سالاري را براي گردش به باغ برده بود که زن فوق العاده زیبایی با لباس براقمشکی همراه با مرد جوانی وارد خانه شدند."سلام مامان".
    "سلام مامان".وهر دو به سمت خانم سالاري امدند.پسر جوان خم شد ودست خانم سالاري را بوسید.خانم سالاري صورت مغرور وجسدياش را به سمت زن جوان گرفت."حالت چطوره مینو؟مسافرت چطور بود؟"مینو ابروانش را بالا گرفت ودر حالی که یکی یکی دستکشهایی را که توي دستش بود از انگشتان بیرون می کشیدگفت:"خوب مثل همیشه.خیلی خوش گذشت".خانم سالاري رو به مرد جوان کرد:"تو چی وفا؟به تو هم مثل مینو خوش گذشته؟"وفا سر خم کرد."اوه نه مامان.هواي سرد ییلاق منو کلافه کرده بود.مینو توي برفها بازي می کرد ومن مثه موش توي ماشین کز کرده بودم واز سرما می لرزیدم".مینو چشمان فوق العاده خوش رنگ وخوش حالتش را به او دوخت."باوجودي که بخاري ماشینت روشن بود بازم از سرمامی لرزیدي؟"وفا دستها را دور خودش گرفت واداي لرزیدن را دراورد."حتی دیدن برف وان کوهستان یخی مو به تنم راست می کنه.ازسلیقه تو تعجب می کنم که چطور این همه به اسکی توي برفها علاقه داري"!مینو ابروان را در هم کشید."درست برخلاف تو که ترجیح می دي همیشه مثل یه ادم روماتیسمی فقط جاهاي گرم را برايتفریح انتخاب کنی"!
    "همه گرما را به سرماي وحشتناکی که تو از ان لذت می بري ترجیح می دن!در ضمن من از هواي معتدل خوشم می یاد.نهگرم نه اون قدر سرد که ادم باید مثه اسکیموها پالتو پوست بپوشه ونفس بخار کنه".
    "تو همیشه دقیقا از چیزي بدت می یاد که من دوست دارم".وفا سري تکان داد دستها را در جیب فرو کرد وگفت:"توي این یکی واقعا با تو توافق دارم چون تو هم عینا از چیزهایی کهمن دوست دارم متنفري".مینو با حرص پا بر روي زمین کوبید."فکر می کنی من واقعا باید علایق مسخره تو رو دوست داشته باشم؟"وفا سرش را بالا گرفت وبه سر شاخه هاي درختان نگاه کرد."به نظر من همه از گیتار و ویولن وصداي موسیقی لذت میبرن البته به جز تو"!مینو دستها را به سینه زد وچشمها را تنگ کرد."مطمئنی که اینها تنها چیزهایی هستند که مورد علاقه تو هستند وتو بهچیزهاي دیگه علاقه نداري؟تو"...خانم سالاري که تا ان لحظه ساکت بود وبه جروبحث پسرش وفا ونامزدش گوش می داد با بی حوصلگی حرفشان را قطعکرد."بسه خواهش می کنم بچه ها.شما کار دیگه اي به جز جروبحث با هم دیگه ندارین؟یالله برین داخل به کارهاتونبرسین.نمی خواین بعد از این مسافرت یک خورده استراحت کنین یا دوش بگیرین؟تا کی می خواین مثه دو تا خروس جنگی چشم تو چشم هم بدوزین وبا هم دعوا کنین.د زود باشین برین.من حوصله هیچ قهر واشتی اي را هم ندارم". مینو عینک افتابی اش را از کیف دستی کوچکی که روي ساعدش انداخته بود بیرون کشید وبه چشم گذاشت."نه خانم جون من کار دارم.مادرم منتظرمه.ترجیح می دم الان به خونمون سربزنم."وزیر چشم وفا را نگاه کرد."البته اگر اقا وفا مخالفتی نداشته باشن ومنو برسونن"! وفا پوزخندي زد."مگه شما به مخالفتهاي من اهمیتی می دین؟بفرما."وقبل از او به سمت اتومبیل که بیرون از خانه پارك کرده بود راه افتاد وهیچ کدام نه به خانم سالاري ونه به سوسن که از اول هم حضورش را نادیده گرفته بودند نگاهی نکردند. بعد از رفتن انان خانم سالاري با تاسف سرش را تکان داد."همیشه همین جورن!"وخندید."گاهی از دیدنشون حتی از گوش دادن به حرفها وجروبحثهاشون سیرنمی شم.پرانرژي وجوونن پر از شور وحوصله."باز هم خندید."بر عکس من"! وبعد به صدایش لحنی خشک وجدي بخشید."خیلی خسته ام.منو ببر اتاقم می خوام استراحت کنم". میز شام چیده شده بود.غذاهاي خوشمزه ومعطري که حتی استشمام بویشان اشتها برانگیز بود.توي دیسهاي نقره اي قرار داشت.مرغ سرخ شده که شکم ان با سبزیهاي معطر پرشده و دورادور ان سیب زمینی وقارچ سرخ شده با سس ولیمو به شکل دلپذیري تزئین شده بود دهان هر گرسنه اي را اب می انداخت.پشت این میز تنها یک نفر نشسته بود خانم سالاري! سوسن پشت سر خانم سالاري ایستاده بود وهر چه که او می خواست در اختیارش می گذاشت.یک لیوان اب نوشیدنی تکه اي از ران مرغ کمی از پلوي روغنی وزعفران زده کمی سالاد فصل سالاد مخصوص مقداري چیپس سوپ و...وبعد هم در حالی که از هرکدام مقداري خورده وجلویش پر از غذاي دست خورده مانده بود دستمال برداشت ودهانش را با ان پاك کرد."سوسن منو به اتاقم ببر.باید تا وقتی که خوابم می بره برام کتاب بخوانی.امروز روز کسل کننده اي بود.تمام بعد ازظهر خواب راحتی نداشتم فکر می کنم امشب خوابم نمی بره.از این که مجبور شدم تنهایی شام بخورم دلخورم!می دونی هیچ از تنهایی غذا خوردن خوشم نمی یاد.همیشه دوست دارم حداقل وفا خونه باشه.بودن اون یک جور حس قشنگی به وجودم می بخشه که وجود هیچ چیز دیگه اي نمی تونه این احساس را به من بده.یک حس قشنگ مثل حس جوونی.وفا تنهاپسر منه."واهی از سر رضایتمندي از زندگی اش کشید."با این همه خیلی از اوقات شبها دیر بخونه بر میگرده ومن مجبور می شم تنهایی شاممو بخورم!امشب می خوام یکی از قصه هاي هزارویکشب را برام بخونی.قصه اون شاهزاده که توي قصر دیو زندونی می شه.صدامو می شنوي سوسن؟" "بله خانم".
    "خوبه.گاهی فکر می کنم که تو گنگی.این خیلی خوبه که مصاحب ادم کسی باشه که فقط وقتی ازش می خوان حرف بزنه.نظر تو چیه؟این یک جور شانس نیست؟"
    "بله خانم". ساعت از نیمه شب گذشته بود که خانم سالاري خوابش برد وسوسن اهسته وپاورچین مثل مادري که کودك ناارامش را خوابانده باشد از اتاق بیرون امد.بادقت در اتاق را بست وبعد نفس راحتی کشید. با وجود انکه فکرمی کرد از مصاحبت یک پیرزن افلیج حوصله اش سرنرود وکار ساده اي است اما حالا یقین داشت که این کار یکی از مشکل ترین کارهایی است که می توانست به او محول شود.او ترجیح می داد به جاي شوکت کار نظافت را به عهده داشت یا توي اشپزخانه ویا حتی باغ کار می کرد اما در عوض می توانست اوقات بیشتري را مال خودش باشد.بیش از انچه که باید احساس خستگی وکسالت می کرد.سعی کرد با حس حقارتی که به دلیل موقعیتش در او شدیدتر از هر وقت دیگر بود بجنگد باز هم مثل همیشه به خودش امید داد که به محض انکه وضعش کمی بهتر شد شغل بهتري پیدا خواهد کرد. اولین کاري که بعد از خوابیدن خانم سالاري انجام داد این بود که با عجله خودش را به اشپزخانه برساند تا سهم غذایش را که شوکت براي او کنار گذاشته بود بخورد.در حالی که بااشتها وگرسنگی از ظرف غذایی که پیش رویش بود تندتند شامش را می خورد شوکت با لبخند به او نگاه می کرد."از اینکه مجبوري هر شب تا دیروقت گرسنه بمونی برات متاسفم!خانم سالاري به هیچ کس جز خودش وراحتی اش فکر نمی کنه". سوسن به زور اب , لقمه درشتی را که در دهانش گذاشته بود فروداد وبعد نفس تازه کرد."واي کم کم فکر می کردم که ممکنه همون جا از شدت خستگی وگرسنگی بی حال بشم وبیفتم."وباز لقمه اي دیگر به دهان گذاشت. شوکت خندید ودر حالی که دستهایش را با حوله کوچکی که توي جیب پیش بندش بود خشک می کرد گفت:"من می رم بخوابم ظرف غذاتو بشور خشک کن وسرجاش بگذار". "چشم".
    "ببخش که هر شب بهت تذکر می دم اخه مینو خانم خیلی تو این موارد سخت گیرن بدتر از خود خانم سالاري.گاهی که براي سرکشی یک دفعه به اشپزخونه می یان اگر کوچکترین ایراد وبهونه اي پیدا کنن بدشون نمی یاد که مدتی جاروجنجال و سروصدا راه بیاندازن". سوسن با خوش رویی گفت:"خیالت راحت باشه شوکت خانم.همون جور که خواستین مثل هر شب قبل از رفتنم همه چیزو مرتب می کنم". شوك پیش بندش را دراورد وبه میخ اویزان کرد وگفت:"شب بخیر".
    "شب بخیر خوابهاي خوش ببینید". سوسن تازه اشپزخانه را مرتب کرده بود واز شدت بی خوابی چشمانش می سوخت.خواست به اتاقش برود که با صداي سوتی که از ان سمت می امد سر جایش ایستاد.نگاهی به ساعت انداخت که از نیمه شب گذشته بود.از اینکه تنها خدمه اي بود که در ان ساعت شب حضور داشت دلهره اي او را فرا گرفت.بی اراده خودش را پشت دیوار کشاند.لحظه اي بعد سروکله وفا پسر خانم سالاري پیدا شد که سوت زنان به اشپزخانه می امد.سوسن می خواست با عجله اشپزخانه را ترك کند ولی دیر شده بود چون وفا دقیقا در مقابل او روي صندلی نشست وبی انکه متوجه حضور او باشد پاها را یکی یکی روي هم بر روي میز گذاشت وهمان طور که اهنگ دل انگیزي را با سوت می نواخت چیزهایی را که توي جیبش بود روي میز خالی کرد. سوسن دوباره سرك کشید نگاهی انداخت وپنهان شد.وفا یک کیف جیبی وچندین کاغذ ویک بطري نیمه پر را روي میز گذاشت.سر بطري را باز کرد وبالا زد.با وجود بدمستی وحالی که داشت باز هم نوشید.وبعد یکی یکی عکسهایی را مقابل چشمانش گرفت وشروع به حرف زدن کرد."تو دختر خوبی هستی.هم خوشگلی هم صداي قشنگی داري". قلب سوسن لرزید.او با کی حرف می زنه؟نکنه منو دیده باشه؟بازم صداي وفا را شنید."فقط یک عیبی داري که همش خودتو از من پنهون می کنی". سوسن دست جلوي دهانش گرفت وبا چشمانی گشاده شده اهسته سرك کشید.اما دید که او مشغول حرف زدن با یک قطعه عکس است.با صدایی که بدمستی از ان می بارید عکس را روبه رویش گرفته بود وحرف می زد."با این همه از تو خوشم می یاد.خیلی خوشگلی."عکس دیگري را برداشت."تو که دیگه نوبر هر چه مهربون توي دنیا هستی.فقط یه عیبی داري یه عیب کوچولو اونم اینه که زیادي مهربونی.اخه دختر ادم که نباید با همه مهربون باشه"! عکس را مچاله کرد دور انداخت وعکس دیگري برداشت."تو اي! اي! اي ناقلاي نیم وجبی شیطون بلا.اگر بتونی یه شب جیب منو خالی کنی دیگه هیچ غصه اي نداري."پاهایش را از روي میز برداشت وبعد دوباره به عکسها زل زد وانها را روي میز انداخت."همه تون پدر سوخته این.هم شما هم اون مینو"! عکسها را با یک حرکت از روي میز پایین انداخت ودوباره بطري را سرکشید.اروغ زد وبا بدحالی سرش را روي دستهایش گذاشت وگفت:"همه تونو می شناسم...همه...تو...نو...می شناسم"... سوسن لحظاتی درنگ کرد و وقتی دید او واقعا به خواب رفته باعجله از اشپزخانه بیرون دوید.درحالی که ازترس رسوا شدن احساس می کرد قلبش توي حلقومش امده ترجیح می داد دیگر حتی اگر از گرسنگی ضعف کند هرگز تا ان وقت شب توي اشپزخانه تنها نماند.
    اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها
    سرزمین وداع را می سوزاند

  6. #16
    کاربر ویژه گیگاپارس (VIP)
    30,036 امتیاز ، سطح 42
    28% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,014
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    VeteranTagger First Class25000 Experience Points1000 Experience Points
    نماد maryamm275
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست
    8,180
    گيپا
    232,137
    پس انداز
    0
    امتیاز
    30,036
    سطح
    42
    تشكرها
    18
    1,334 بار در 952 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    فصل بیست و دوم
    باران تازه شروع به باریدن کرده بود.اتش شومینه ملایم می سوخت واز سرماي بیرون تنها منظره بارانی که می باریداحساس می شد.با وجودي که تالار وسیع وبزرگ بود اما گرماي مطبوعی داشت. مبلهاي سلطنتی در سمت راست تالار ودر نزدیکی انها کاناپه هاي راحتی وجادار ارغوانی وکمی دورتر میز بزرگی از چوب ابنوس با دو شمعدان نقره کاري بلند در دو سویش حالت اشرافی به تالار بخشیده بود. صندلیهایی با روکشهاي طلایی ودورهاي چوبی ومنبت کاري دورادور میز قرار داشت.تابلوهاي گرانقیمت وفوق العاده زیبا وتماشایی دیوار ها را تزئین کرده وپرده هاي سنگین مخمل ارغوانی همرنگ با قالیها بود.گوشه گوشه هاي تالار ودر دکورهاي چوبی روي دیوارها وروي پاگرد پله ها اشیاء عتیقه ومجسمه هاي گرانقیمت ونفیس دیده می شد.
    سوسن همان گونه که خانم سالاري خواسته بود صندلی او را مقابل پنجره بزرگ وشبکه شبکه تالار برده بود تا از انجا منظره باغ را که زیر باران تماشایی بود ببیند.سوسن با قلبی سرشار از طراوت وامید از دیدن باران وحس فصل مورد علاقه اش بهار که داشت از راه می رسید به بیرون چشم دوخته بود.قطرات باران با شدت فرو می ریخت ومنظره باغ چشم انداز دل انگیزي پیدا کرده بود. شکوفه هاي درختان زیر نور باران می درخشیدند وبرگها لطیف وبراق گویی حرکت محسوسی داشتند.همه جا حتی برخورد قطره هاي باران با سطح استخر مملو از اب تماشایی ودیدنی بود. مینو با سروصدا وارد سالن شد."سلام مامان واي که چه بارونیه!دیگه داره کلافه ام می کنه.از صبح تا حالا منتظر موندم که بند بیاد ولی مگر لعنتی خیال بند اومدن داره"! خانم سالاري که از دیدن او چهره اش گشوده شده بود گفت:"با این حال خیلی تماشائیه مینو, وفا کجاست؟" مینو در حالی که پالتوي پوست گرانقیمتش را از تنش بیرون می اورد گفت:"طبق معمول!باید کجا باشه؟ته باغ مثه یه مرتاض نشسته ویولن می زنه". سوسن با چشمانی که از فرط زیبایی خیره کننده مینو گشاده شده بود به او نگاه می کرد.مینو پالتویش را به شوکت داد که با خوشرویی واحترام پشت سرش ایستاده بود.لباس هوس انگیزي به رنگ طلایی پوشیده بود که حمایل مشکی براقی داشت.
    مینو خودش را روي اولین کاناپه راحتی انداخت وگفت:"با وجودي که به من قول داده بود که سرساعت چهار بعد ازظهر دنبالم بیاد اما هرچه منتظرش شدم نیومد.حالا که اومدم تا علتشو برام توضیح بده می بینم که اقا توي اتاق مخصوصش تشریف داره!"واشاره به بیرون کرد."توي اون الونک مسخره نشسته وداره ویولن میزنه."وپوزخندي زد."به نظرش خیلی هم من بی احساسم که نمی شینم کنارش وبه موسیقی اش گوش نمی دم"! خانم سالاري لبخندي زد:"اماتو که هواي سردو دوست داشتی"! مینو قهوه داغی را که شوکت مقابلش روي میز گذاشته بود برداشت وگفت:"می دونی خانم جون من عاشق فصل زمستونم عاشق برف وعاشق اسکی روي برفها.اما این جور هوا دیگه مسخره اس!من از موندن زیر بارون که سرووضع ادمو به هم می ریزه ولباسهام را گل الود می کنه متنفرم". خانم سالاري خندید وگفت:"درست می گی عزیزم.تماشاي بارون فقط از پشت پنجره مطلوبه."وباز نگاهش را به بیرون گرفت. مینو ناگهان براي اولین بارمتوجه سوسن شد که کنار مادر نامزدش ایستاده بود.نگاهی دقیق تر به او انداخت وپرسید:"این مستخدمه جدیدتونه؟" خانم سالاري بی انکه به او نگاه کند جواب داد:"دختر خوبیه.دوسه هفته اي می شه که اینجا اومده".
    "پس اون قبلی چی شد؟" خانم سالاري دستش را تکان داد."اونو اخراج کردم.زبون درازي داشت ولی توي مغزش پوك بود". مینو لبخند مغرورانه اي زد."این روزها اغلب کلفت ها توزرد از اب درمیان مثل کلفت اشرف الملوك که دستش کج بود ومعلوم شد او گردنبند جواهر خانمشو کش رفته.مطمئنید که این یکی این جور نیست"! خانم سالاري سرش را به سمت سوسن برگرداند وبه او که خون خونش را می خورد وموقعیت و وضعیتش مجبورش می کرد بایستد و هر توهین وتحقیري را تحمل کند نگاه کرد."امیدوارم که این جور باشه!"وخندید."دختر ساکتیه.ازش بدم نمی یاد". مینو لحظاتی به او چشم دوخت وبعد رو برگرداند ومشغول خوردن تنقلات مفصلی شد که جلویش چیده بودند.
    خانم سالاري از سوسن پرسید:"ساعت چنده؟"
    سوسن که خیلی مکدر وگرفته بود نگاهش را به ساعت پشت سرش دوخت."پنج ونیم خانم".
    "خیلی خوب می تونی منو به اتاقم ببري". سوسن اطاعت کرد وصندلی را به جلو راند.خانم سالاري در حالی که براي استراحت اماده می شد گفت:"در مدتی که من خوابیدم لطفا ادامه داستان رو بخون.می خوام وقتی که بیدار شدم خلاصه اش را به طور کامل بشنوم.خیلی مایلم که زودتر سرگذشت قهرمان کتاب رو بدونم".
    "چشم خانم". وقتی خانم سالاري روي تختش خوابید سوسن کتاب مورد نظراو را برداشت تا بخواند.از فرصت پیش آمده راضی بود همین خشم وغضبی را که تا چند لحظه پیش احساس می کرد زایل کرده بود. می خواست به اتاق مخصوص مستخدمین برود ولی چون پنجره انجا رو به حیاط باز نمی شد پشیمان شد وترجیح داد از خلوتی خانه استفاده کند وتوي راه پله ها که کسی هم در ان صورت متوجهش نمی شد بنشیند.دیوار راه پله سراسر شیشه بود واز انجا خیلی راحت می توانست درختان باغ را هم تماشا کند. کتاب را برداشت وشروع به خواندن کرد.با شنیدن صداي پایی زود کتاب را بست وایستاد.مینو بود که با تکبر وغرور از پله ها پایین می امد وزیر لب غرغر می کرد."همیشه همین طوري وفا, دیگه خسته ام کردي". وفا هم پشت سراو از پله ها پایین امد."دیدي ,دیدي گفتم که اگر توي به قول تو همون الونکم بمونم بهتره!بیخودي دنبالم فرستادي که اعصابمو بریزي به هم"!
    مینو با عصبانیت از چند پله پایین رفت وبعد گفت:"واقعا که خیلی احمقی وفا.فکر می کردي من باید خودم تنها توي سالنمی موندم"!
    "خب مادرم که بود". مینو با لحنی گله مندانه وباعصبانیت گفت:"مادرت!اما اون رفته بود که استراحت کنه".
    "فکر می کنی نباید میرفت؟باید می نشست وبه شکایتهاي تو از زمین وزمان گوش می داد؟"
    "من از کسی شکایتی ندارم اما بهتره بحثو شزوع نکنی".
    "نداري؟تو همیشه داري بدي منو پیش مادرم می گی".
    "اره می گم چون به جز بدي چیزي از تو ندیدم". وفا خودش را به او رساند وگفت:"باید هم اینو بگی!سرویسهاي جواهر, پالتو پوستهاي گرانقیمت, تفریح ,مسافرت وهر چی که بخواي!"ودستها را در جیبش فرو کرد وبه سقف نگاه کرد."بدیهاي من واقعا تعریفیه"! مینو ژست مغرورانه اي گرفت وابروها را بالا برد."فکر می کنی فقط تو می تونی اینها رو برام بخري!من همه اینها رو که میگی تو خونه پدرم هم دارم!براي خریدن هیچ احتیاجی به تو نیست". وفا سرش را تکان داد وبا حرص گفت:"البته ,البته که تو براي هیچ چیز احتیاجی به من نداري"! مینو نگاه سرزنش امیزي به او انداخت وبا نفرت گفت:"واقعا که بیشتر از این نباید از تو واون مادر پیرت که همیشه فکر می کنه اصل ونسبش به شاهزاده ها می رسه توقع داشت"!
    "به مادر من توهین می کنی؟"
    "نه ابدا یکی از خصوصیات دوست داشتنی وقابل تقدیرشو گفتم."وبا عجله چند پله دیگر پایین رفت و وفا هم در حالی که به دنبال او می رفت گفت:"تو همیشه عادت کردي که خودتو وخانوادت رو از ما بهتر بدونی". مینو حق به جانب گفت:"چون هستیم". وفا پوزخندي زد."هستین؟" مینو مثل پلنگی به او براق شد."کافیه یک کلمه فقط یک کلمه به خانواده ام توهین کنی".
    "اون وقت چی می شه؟"
    "بد نیست امتحان کنی"! وفا دستها را بالا برد وبا عصبانیت گفت:"ولی تو هر وقت که خواستی و هروقت که اراده کردي به من و به مادرم توهین می کنی."وقتی که می گفت مادرم به بالا اشاره کرد.دوباره دستها را در جیبش فرو برد."مینو تو خیلی مغروري.فکر می کنی کی هستی؟" مینو ابروانش را بالا گرفت ."بهتره خودت فکر کنی من کی هستم"! بعد از لحظه اي سکوت وفا دلجویانه دست او را گرفت."خیلی خب هر چی که تو بگی.تو همسر عزیز منی". مینو همان طور که سرش را بالا گرفته بود گفت:"فقط نامزد!تند نرو". وفا دست او را که در دستهایش گرفته بود بالا اورد ونوازش کرد."خیلی خب فعلا نامزد اما اگر این طور پیش بریم جنجالی ترین زن وشوهر دنیا می شیم"!
    "می تونی این جور پیش نري!کافیه که مطابق میل من باشی". وفا دست او را به لب برد وبوسید."همیشه نگاههاي تو منو مثه یک خرگوش خواب می کنه"! مینو دستش را از دست او بیرون کشید وگله مندانه گفت:"می بینی تو حتی براي تشبیه کردن وتعریف من چیزهاي منفور به کار می بري".
    "اما من"...
    "نگو که منظور تو مار نبود"! وفا خندید."حق با توئه.اخه چشماي تو مثل..."وبه مینو که قهرالود او را ترك می کرد خندید."خیلی خب تسلیم.تو زیباترین چشماي دنیا رو داري.نرو صبر کن."وخودش را به او رساند و از پشت او را به طرف خود کشید. مینو با تقلا خودش را ازمیان بازوان او بیرون کشید وباز لجوجانه راه افتاد. وفا لحظه اي ایستاد وبعد گویی چیزي یادش امده باشد به سرعت دنبال او دوید."لااقل صبر کن برسونمت.داره بارون می یاد". ساعت از هفت گذشته بود وسوسن مشغول خواندن کتاب بود که احساس کرد سایه اي روي صفحه افتاده.سربلند کرد واز دیدن وفا که دست به کمر به تماشاي او ایستاده بود به شدت یکه خورد وبی اراده بلند شد. وفا خندید."نه بشین.راحت باش.تو باید مصاحب جدید مادرم باشی این طور نیست؟"
    سوسن با شرمی که گونه هایش را برافروخته کرده بود گفت:"بله".
    وفا ابروان خوش فرمش را بالا برد."می تونم بپرسم داري چه کتابی می خونی؟خیلی غرق مطالعه بودي طوري که تمام مدتی که ایستاده بودم متوجه حضور من نشدي"!
    سوسن لب گزید وجلد کتاب را به او نشان داد. وفا خندید."لابد مادرم ازت خواسته که اونو بخوانی وخلاصه اش را براش بگویی". سوسن سرش را تکان داد."همین طوره".
    وفا خندید."لازم نیست مثه مادرم با من رفتار کنی.برعکس مادرم من از پرحرفی بدم نمی یاد.اشکالی نداره که هرچه دلت می خواد حرف بزنی."صداش را اهسته کرد."همیشه کسایی که خودشون زیاد حرف می زنن از ادمهاي ساکت خوششون می یاد چون کسی که ساکت باشه خیلی بیشتر می تونه به پرچونگیهاشون گوش بده."وباز خندید."بین خودمون باشه."وچشمکی زد."مادر من هم جزء همین دسته اس".
    سوسن در حالی که معذب بود عذرخواهی کرد تا برود."ببخشین من باید بروم."میخواست برود که وفا دوباره گفت:"حالا تا کجاي کتاب رو خوندي؟"
    "متاسفانه من نمی تونستم تندتر از این بخونم".
    وفا کتاب را از او گرفت وبه حجم مانده نگاهی انداخت.سپس کتاب را پس داد وگفت:"این طوري حتی تا فردا صبح هم موفق نمی شی که تمومش کنی!اگر بخواي من برات تعریفش می کنم.قبلا این کتابو خوندم". سوسن به یکباره سرخ شد.حتی تصورش هم برایش سخت بود که مقابل اوبنشیند وبه حرفهاي او گوش دهد."نه ممنون.ترجیح میدم که خودم"... وفا اخمی بر چهره نشاند."فکر می کردم لازم به معرفی نیست وتو می دونی که من پسر خانم سالاري هستم ."ودقیق تر به چهره او خیره شد.
    "بله می دونم . "پس لازمه که هرچیزي رو من هم دستور می دم اطاعت کنی".
    سوسن با احساس غرور زخم خورده اي گفت:"اما من فکر می کردم که شما فقط قصد کمک به منو دارین وگرنه"... وفا سرش را کج کرد وهمان طور که به چهره او خیره شده بود براي انکه بیشتر او را به حرف بیاورد گفت:"وگرنه چی؟" سوسن لبش را گزید ودرحالی که به شدت از هم صحبتی با ان مرد جوان وجذاب معذب بود گویی فراموش کرد که چه می خواسته بگوید."وگرنه..."حرفش را عوض کرد."اوم...منظورم این بود که...که"...
    وفا لبخند زنان گفت:"که کمک کردن به تو یه پیشنهاد بوده نه دستور؟اره؟" سوسن سربه زیر انداخت."بله"! وفا دستهایش را در جیبش فرو کرد وگفت:"خانها در هر مقام وموقعیتی هم که باشن فکر می کنن موجودات جالبی هستن!حتی اگر فقط مصاحب یه پیرزن غرغرو باشن!یا حتی از اون بدتر"... خون به چهره سوسن دوید.تحمل ان همه توهین وتحقیر را نداشت.باوجود اینکه می دانست کارش را از دست خواهد داد قد راست کرد وبه چشمان وفا خیره شد وگفت:"من هیچ غروري ندارم اقا!اما در مقام یک انسان توقع دارم که هم نوعم منو کمتر از این نبینه!"ودر حالی که سعی می کرد از لرزش چانه اش جلوگیري کند گفت:"متاسفانه شما پولدارها فکر می کنین ارزش ادمها رو با پول وثروت می سنجن! و این اشتباهیه که در تمام تاریخ تکرار شده وهنوز هم می شه ,چون پول وثروت چشم اونهایی رو که دارن, کور می کنه ونمی تونن واقعیتهاي اطرافشونو ببینن"!
    صداي دست زدن وفا توي سکوت خانه پیچید."براوو, براوو..."وبه شوخی ادامه داد."دختر تو یه فیلسوف بزرگی اما به رازت کسی پی نبرده وکشفت نکرده"! سوسن عصبی تر از شوخی بیجاي وفا گفت:"شمام بهتره جاي اینکه وقتتون رو با یه مستخدمه یا به قول خودتون مصاحب یه پیرزن غرغرو بگذرونین برین کمی فکر کنین وراه زندگیتونو پیدا کنین چون نامزدتون خیلی بیشتر از بقیه شما رو کشف کرده"! وفا که از خوش زبانی وحاضرجوابی او خنده اش گرفته بود با چشمانی گشاده از تعجب نگاهش کرد وبراي انکه سربه
    سرش بگذارد گفت:"دختر گستاخی هستی!نمی ترسی که همین حالا اخراجت کنم؟" سوسن سربلندانه گفت:"نه چون اشخاصی مثل شما زیاد هستن که بخوان یه مصاحب یا یه مستخدمه داشته باشن"! وفا از توهینی که او به خودش کرده بود دچار شرمی توام با دلسوزي شد."من فقط می خواستم باهاتون شوخی کنم منظور دیگه اي نداشتم"! سوسن سر به زیر انداخت وچیزي نگفت.
    وفا لحظه اي سکوت کرد وبعد گفت:"به هر حال از اینکه اشنایی ما این طور شروع شد متاسفم اما اعتراف می کنم هر چه که شما می گفتین عین عقاید من بود.باور کنین من هم هیچ وقت ارزش ادمها رو در پول وثروتشان نمی بینم.نه توي زیبایی ونه چیزهاي دیگه.شاید برچسبی که من به خاطر موقعیت خونواده ام دارم این تصور رو در بقیه ایجاد کنه ولی من خودمو یه ادم عادي می دونم وهیچ وقت هم ثروت ودارایی ام کورم نکرده!به چشم من همون قدر که مادرم یا نامزد پولدارم محترم وقابل احترام هستن دیگران هم هستن.شوکت یا...یا باغبون خونه.من همه رو به یه چشم می بینم منتها این وسط فقط عاطفه وانسانیت است که ادمها رو باارزش وقابل احترام می کنه".
    سوسن هم چنانکه سکوت کرده بود در دل او را می ستود که با وجود ان موقعیت فوق العاده چنین احساس پاك وصادقانه اي دارد. وفا با لحن دلجویانه اي گفت:"حالا می تونم کمکتون کنم؟"
    سوسن نگاهش را با تعجب به او دوخت وبلافاصله منظور او را فهمید."نه متشکرم خودم یه طوري تا قبل از بیدار شدن خانم سالاري می خونمش".
    "حتی اگر خواهش کنم که اجازه بدین کمکتون کنم"!
    اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها
    سرزمین وداع را می سوزاند

  7. #17
    کاربر ویژه گیگاپارس (VIP)
    30,036 امتیاز ، سطح 42
    28% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,014
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    VeteranTagger First Class25000 Experience Points1000 Experience Points
    نماد maryamm275
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست
    8,180
    گيپا
    232,137
    پس انداز
    0
    امتیاز
    30,036
    سطح
    42
    تشكرها
    18
    1,334 بار در 952 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    فصل بیست و سوم
    "داري چی کارمی کنی؟"
    سوسن با دیدن وفا رو گرداند."هیچ .داشتم باغ رو تماشا می کردم.هواي بهاري واقعا قشنگه"!
    وفا کنار او ایستاد."من هم فصل بهارو خیلی دوست دارم.وقتی که بهار می یاد ودرختها شکوفه می زنن انگار توي قلب منم پر از شکوفه می شه". سوسن به یاد اورد که خودش هم روزي چنین جمله اي را گفته بود.با تعجب او را نگریست ولی چیزي نگفت. وفا دستها را توي جیبش فرو کرد."امروز ازادي نه؟وقتی که عمه خانم می یاد مادرم ترجیح می ده که با اون تنهاي تنها باشه". سوسن به یک گل کاغذي که از دیواراویخته بود نگاه کرد.و وفا ادامه داد."به هر حال منم امروز ازادم.مینو قهر کرده وهیچ حوصله منت کشی رو ندارم.گاهی فکر می کنم که چطور تا حالا تونستم اخلاق بد اونو تحمل کنم."وقتی که باز هم سکوت سوسن رادید گفت:"امروز حوصله بیرون رفتن ندارم حوصله هیچ چیزي را ندارم."بعد به سمت سوسن رو کرد.اشکالی نداره به اسم کوچیک صدات کنم؟"وبی انکه منتظر جوابی از طرف او باشد گفت:"امروز به تو فکر می کردم". لرزش محسوسی قلب سوسن را گرفت واو ادامه داد."فکر می کردم که تو با این سن وسال کم...یعنی می خواستم ازت بپرسم که چطور شد که این کارو قبول کردي؟"
    سوسن سر به زیر انداخت وگفت:"مجبور بودم".
    "به خاطر پولش؟فکر نمی کنم حقوق چندان زیادي داشته باشد".
    "به خاطر خیلی چیزها!من مجبور بودم جایی کار کنم که بتونم همون جا هم زندگی کنم".
    "لابد پدر ومادرت توي شهر دیگه اي زندگی می کنن؟"
    "من کسی رو ندارم اقا ,تنهاي تنهام".
    وفا با تعجب به او نگاه کرد."نمی فهمم".
    سوسن با لحنی اندوهگین گفت:"خیلی بچه بودم که پدرم رو از دست دادم.من بودم ومادر وبرادرم.مادرم رو سه سال پیش از دست دادم اونم درست وقتی که با تمام وجودم بهش احتیاج داشتم".
    ک"متاسفم ولی برادرت چی؟اون کجاست؟"
    "اون رفته خودم هم نمی دونم کجا.اگر اون می دونست که من تا این حد دربدر وبیچاره شده ام که حتی جایی براي خوابیدن ندارم هیچ وقت تنهام نمی گذاشت".
    "اون نمی دونست؟چطور؟مگه شما با هم زندگی نمی کردین؟"
    "نه مطمئنم اون خبر نداشت که من طلاق گرفتم."ویکدفعه از گفتن این حرف پشیمان شد وسکوت کرد.
    وفا برگشت وبا چشمانی حاکی از تعجب او را نگاه کرد."یعنی می خواي بگی که تو شوهر داشتی؟"
    سوسن بالاجبار سرش را تکان داد در حالی که خودش را سرزنش می کرد که چرا انهمه راحت راز زندگی اش را به او گفته. وفا لحظاتی همان طور خیره خیره او را نگاه کرد."باور نمی کنم!اصلا...یعنی؟"وخندید."به هر حال متاسفم.خیلی ناراحت شدم.سرگذشت تاسف باریه!اما چرا از شوهرتون جدا شدین؟" سوسن با اکراه گفت:"عاشق یه زن دیگه شد وخیلی زود همه چیزو فراموش کرد".
    وفا با کنجکاوي بیشتري به او خیره شد."چطور تونست؟"وبا لحن اعتراض امیزي ادامه داد:"بعضی از مردها حتی ذره اي رحم ومروت ندارند.لابد بعدش هم تو تنها ومجبور شدي دنبال کار بگردي". سوسن اهی کشید وچیزي نگفت. "قابل تحسینه!من به نوبه خودم شمارو تحسین می کنم". سوسن با تعجب او را نگاه کرد و وفا در حالی که دستپاچه به نظر می رسید گفت:"همین که روي پاي خودتون ایستادین ونگذاشتین شکست بخورین".
    سوسن لبخندي زد ومحزون گفت:"متشکرم حرف شما تسلاي خوبیه ولی با این همه شکست من توي زندگی غیرقابل انکاره"!
    وفا گفت:"همه ما به نوعی توي زندگی شکست خورده ایم.هر کسی که هنوز به ارزوهاش نرسیده یا مانعی براي خوشبختیش داشته باشه مثل من".
    "شما؟اگر ناراحت نشین باید اعتراف کنم که شما ادم ناشکري هستین"!
    "چرا؟"
    سوسن دستها را از هم گشود وبه اطراف اشاره کرد ومتحیرانه گفت:"اخه چطور با وجود این همه نعمت وخوشبختی باز هم دم از شکست می زنید؟شما سلامتی دارید ,ثروت ,خونواده ,همسر خوب وهرچیزي رو که براي سعادت یه ادم کافیه حتی بیشتر از حد معمول دارین"! وفا به چشمان او خیره شد وگفت:"گاهی وقتها خوشبختی زیادي این تصور رو براي ادم ایجاد می کنه که دیگه به اخر خط رسیده وچیزي نیست که ارزو کنه وبخواد.وقتی که دیگه هیچ ارزویی نداشته باشی وهیچ چیزي نخواي مرگ براي ادم شیرین ترین لحظه است چون از قید وبند یه مشت چیزهاي دست وپاگیر راحت می شه.اما براي یه ادمی که قلبش پر از ارزوهایی هست که هنوزم بهشون دست پیدا نکرده زندگی راهی می شه که هر روز با عشق وامید طی می کنه.اما اشتباه نکن من نه جزء دسته اولم نه دوم!من نه دنبال خوشبختی می گردم ونه خوشبختم".
    "اغراق می کنین"!
    "همیشه فکر می کنم که کسی نمی تونه منو درك کنه.هیچ وقتم اشتباه نکردم چون من خوشبختی رو توي چیزهایی که دیگرون می بینن نمی بینم"!
    سوسن به یاد حرفهاي خانم دکتر افتاد ولبخندي زد."بله خوشبختی توي عشق ,عاطفه ,وارامشه".
    وفا با تعجب به او نگاه کرد."این بار واقعا اعتراف می کنم که تو یه فیلسوفی اما من کشفت کردم!"با این حرف هردو خندیدند. وفا اهی کشید ودر حالی که برگی از شاخه درخت جدا می کرد گفت:"دیگه زندگی براي من جذابیتی نداره.من هیچ وقت به چیزهایی که بهشون احتیاج دارم نمی رسم!"ولبخند زد."نه به عشق ونه به ارامش"! سوسن متعجبانه گفت:"اما شما نامزد فوق العاده زیبایی دارین.باید بگم که من در تمام عمرم زنی به زیبایی مینو خانم ندیدم"!
    وفا حرف او را ادامه داد:"وبه مغروري اون نه؟"
    سوسن سکوت کرد وبعد گفت:"اما این دلیل نمی شه که دوستش نداشته باشین"!
    وفا در حالی که با برگی که توي دستش بود بازي می کرد گفت:"مینو زن فوق العاده زیباییه ,درسته!اما من مرد خوبی نیستم!شاید هم غیر منطقی ورویا یی ام!"قدمی برداشت ولب جویی که از وسط باغ می گذشت ایستاد.برگ را توي اب انداخت خم شد وبا دست کمکش کرد که از سبزه هاي اطراف جدا شود وبا جریان اب حرکت کند. "مینو تنها زنی نیست که توي زندگی منه.اما نه اون ونه هیچ کدوم از دخترهایی که باهاشون رابطه دارم نتونستن عشقو به من هدیه بدن!"پوزخندي زد."شایدم من با احساسات احمقانه اي که دارم هیچ وقت نتونم عاشق بشم.همیشه اداي عاشقهارو دراوردم ولی حتی یکبار هم توي زندگیم عشق رو تجربه نکردم.هیچ وقت نتونستم زنی رو با این حس دوست داشتهباشم.همیشه اونها منو به خاطر زیبائیشون جذب می کنن وخیلی زود ازشون خسته وسیر می شم"!
    سوسن از بی پرده حرف زدن وفا بدش امد.نباید تا این حد به او اجازه می داد که این طور گستاخانه از روابطش با زنها حرف بزنه اما بی اراده دلش براي او سوخته بود.به نظر او وفا مرد تنهایی بود وبرخلاف حرفهایش هوسباز نبود.گویی در لحن کلامش وصداقتی که در بیان احساساتش داشت ,خود واقعی وتنهاي او را می دید. وفا برگشت وبه او نگاه کرد."اب زلالیه.از یه قنات به اینجا می ریزه.راهش زیاد دور نیست اگر خواستی یه روز سرچشمه اش رو نشونت می دم"! سوسن خودش را جمع وجور کرد."متشکرم.بهتره که من برم بالا شاید خانم سالاري به من احتیاج داشته باشه."وبا این حرف دامن بلندش را جمع کرد وبا عجله از میان سبزه ها عبور کرد.در حالی که وفا با نگاهش او را بدرقه می کرد به چشم او, سوسن همچون گنجشک کوچکی می مانست که زود پرواز را یاد گرفته بود.
    اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها
    سرزمین وداع را می سوزاند

  8. #18
    کاربر ویژه گیگاپارس (VIP)
    30,036 امتیاز ، سطح 42
    28% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,014
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    VeteranTagger First Class25000 Experience Points1000 Experience Points
    نماد maryamm275
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست
    8,180
    گيپا
    232,137
    پس انداز
    0
    امتیاز
    30,036
    سطح
    42
    تشكرها
    18
    1,334 بار در 952 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    فصل بیست و چهارم
    غروب بود.جواد در حالی که پاکتی میوه در دستش بود به سمت خانه می رفت.مردي از دور او را صدا کرد:"اقا صبر کن اقا". جواد ایستاد وبه مرد که هنوز او را نشناخته بود نگاه کرد.با دیدن او که نزدیک تر می شد شناختش.ناصر بود.اخمها را در هم کشید."تو که باز پیدات شد!مگه نگفته بودم اگر دفعه دیگه پاتو اینجا بگذاري قلم پاهاتو می شکنم و"... ناصر گفت:"جوش نیار رفیق.کاري باهات ندارم فقط اومدم دو کلام مردونه با هم حرف بزنیم".
    "من با تو حرفی ندارم".
    "ولی من دارم".
    "ببین گفتم که اگر بخواي بار دیگه مزاحم من وخانمم بشی کاري می کنم که"...
    "اي بابا یه دقه ترمز کن!باور کن که فقط می خوام با تو حرف بزنم".
    "مگه کري؟گفتم من با تو حرفی ندارم".
    "یعنی نمی خواي در مورد گذشته طلعت چیزي بدونی؟"
    "خفه شو مرتیکه اسم زن منو نیار".
    "خیلی خب اگر بهت بگم که اون همه چیزو به تو دروغ گفته چی؟"
    "نمی خوام چیزي بشنوم".
    "پس منتظر باش تا با کله توي لجن فرو بري!تو هنوزم نمی دونی با چه کسی داري زندگی می کنی.اون حتی به تو که به خاطرش زنتو طلاق دادي هم رحم نکرده!مگرمن که تمام زندگیمو به پاش ریختم رحم کرد؟اون یه زن روانی وهرزه اس". جواد خیز برداشت تا مشت را به دهان او بکوبد که ناصر مشت او را در هوا گرفت وگفت:"بهت ثابت می کنم.صبر کن". جواد در حالی که مشت گره کرده اش می لرزید گفت:"اگر دروغ گفته باشی با همین دستهام تکه تکه ات می کنم."و دستش را محکم از دست او بیرون کشید."اگر ریگی تو کفشت باشه که هست"...
    "خیلی خب قبول.تو که چیزي رو از دست نمی دي.می تونی باز هم با اون...زندگی کنی.این بسته به تصمیم خودته!فقط فردا یا هر روزي که می خواد بره بیرون ویا به قول خودش به خونواده اش سر بزنه یا چه می دونم بره خرید دنبالش کن.طوري که متوجه نشه".
    "تو ادم بیشرف وعوضی اي هستس"!
    "اما به اندازه تو خر نیستم که هنوزم نفهمیدي طلعت یه زن"... باز هم جواد به طرف او حمله کرد که ناصر ساکت شد ودستها را به نشانه تسلیم بالا اورد وگفت:"تو هیچ چی راجع به اون نمی دونی"!
    "نمی خوام در موردش دیگه حرفی بزنی".
    "خیلی خب من دیگه چیزي نمی گم اما اگر احساس کردي که می خواي با من حرف بزنی توي قهوه خونه پایین همین گذر می تونی پیدام کنی".
    "لعنت به تو"! ناصر گفت :"خداحافظ."وکلاهش را روي سر کچل وتراشیده اش گذاشت واز او دور شد. جواد با افکاري درهم عصبانی وناراحت به سمت خانه می رفت در حالی که بی اراده به رفتار طلعت در نخستین روزهایی که او را دیده بود فکر می کرد.به دروغی که در مورد خانواده اش به او گفته بود به وقتی که براي اولین بار با پدر پیر او برخورد کرده ودیده بود که با گریه در مورد طلعت از او می پرسید."الان چند ماهه ازگاره که نیومده خونه.همه جا رو دنبالش گشتم تا چند روز پیش دیدمش که با شما سوار یه ماشین شد.ترو خدا اگر ازش خبر دارین من ومادر بدبختشو از چشم انتظاري در بیارین". جواد با تعجب گفته بود:"اما اون که می گفت چون شما وبرادرهاش ازش دلخورین زیاد سراغتون نمیاد!می گفت گاهی به شما سر می زنه"! پیرمرد با چشمانی گشاده او را نگاه کرد."اشتباه می کنی پسرم.من ومادرش و خواهراش از او بی خبر بودیم.وانگهی اون که اصلا برادري نداره"! جواد سکوت کرده وبعد به ارامی گفته بود:"ادرس می دم تشریف بیارین منزل.من با طلعت از دواج کردم خیلی وقته"! پیرمرد جا خورده بود."چی؟ازدواج؟"یکدفعه چهره اش باز شد."خدا عمرتون بده.همین که اونو زیر پروبال خودتون گرفتین ما راضی هستیم.دیگه مزاحم نمی شیم.فقط بهش بگین یه سري به ما بزنه که مادرش خیلی براش ناراحته!همه دلمون براش تنگ شده". ان قدر در افکارش غرق بود که حتی فراموش کرد مثل همیشه کلید را داخل قفل بیندازد ودر حیاط را خودش باز کند.زنگ را که زد عطیه براي باز کردن در امد."اومدم!اومدم!کیه...اوا تویی جواد؟" جواد بی حوصله پاکتها را دست او داد."طلعت کجاست؟"
    "رفته خرید".
    "خرید!این موقع شب"! عطیه در حالی که توي پاکتها را سرسري نگاه می کرد ومی رفت گفت:"شب کجابود!تازه غروبه!"وداخل شد. جواد لحظه اي مکث کرد وبعد با روحی اشفته به اتاق رفت. فخري خانم که سرسجاده نماز بود با دیدن جواد سربلند کرد وگفت:"سلام پسرم".
    "سلام".
    "خبري از سوسن نشد؟"
    "سوسن؟"واهی کشید."گفتم که خونه رو فروختند ورفتند". فخري خانم با چهره اي گرفته ودرهم گفت:"از شب تا صبح کابوس می بینم.یک لحظه خیال اون دختر بیچاره رهام نمی کنه.به خدا چشم رو هم نمی ذارم که خوابشو نبینم ولی چه کنم همین که چشمام گرم می شه..."سرش را بلند کرد."خدایا توبه."ودوباره نگاه ازرده ورنجیده اش را به طرف او گرفت:"دینش به گردنمونه!اخه دختره بدبخت"...
    "عزیز بس کن حوصله ندارم"!
    "بایدم نداشته باشی!مگه طلعت اتیش به جون گرفته حوصله اي براي ماها گذاشته که براي تو بذاره."وبعد گویی به دوردستها نگاه می کرد گفت:"چه طلایی بود وقدرشو ندونستیم!دختره اگر سرشو می بریدم تو روم برنمی گشت.دیدي حتی"... جواد اعتراض امیز نهیب زد:"عزیز؟" فخري خانم با افسوس گفت:"اي واي دل غافل ادم چه می دونه فرداش چی سرش می یاد؟خدایا از گناهمون بگذر.کاش پیداش می کردیم لااقل فقط براي حلالیت"! جواد از جا بلند شد وبا حرص گفت:"طلعت نگفت کی می یاد؟" فخري خانم پوزخندي زد :"طلعت؟این زنیکه ذلیل شده مگه ما رو داخل ادم حساب می کنه که دوتا کلمه با ما حرف بزنه وصلاح ومشورت کنه؟"لحظه اي سکوت کرد وبعد قبل از انکه جواد داخل اتاقش بشود گفت:"جواد؟"
    "بله". فخري خانم اهسته و با لحنی که امتنایش در ان اشکار بود گفت:"نمی خوام اینو بگم ولی...ولی احساس می کنم که طلعت...چی بگم جواد؟خودت کمی بیشتر به فکر زن وزندگیت باش.می بینی براي خودت هم خیلی زبون درازي می کنه!طلعت"... صورت جواد برافروخته شد.خودش هم از رفتارهاي سبکسرانه وغیبتهاي بی اجازه گاه وبی گاهش به او مشکوك شده بود."منظورت چیه عزیز؟طلعت چی؟"
    "هیچی فقط خواستم بگم که مرد باید خیلی مواظب زنش باشه.زنی که از صبح تا شب به خودش می رسه و ورمی ره.بعد هم وقت وبی وقت براي خودش می گرده ممکنه پاش بلغزه". جواد همان طور که پشتش به مادرش بود چشمها را بر هم گذاشت.می خواست در مورد ناصر بگوید ولی سکوت کرد وبه اتاقش خودشان رفت.بوي عطر تندي توي اتاق بود.همان عطري که روزي براي براي او وسوسه انگیز ورویایی بود وحالا با عصبانیت پنجره ها را باز می کرد تا ان بوي تند خارج شود. صبح زود جواد تازه داشت از خواب بیدار می شد .دستش را روي رختخواب طلعت که کنارش بود کشید.یکدفعه از جا پرید:"طلعت؟طلعت؟" طلعت از توي حیاط داد زد:"چیه؟چته طلعت طلعت می کنی؟یکی ندونه فکر می کنه تا صبح تو رختخوابت نبودم"! جواد با دلخوري از جا بلند شد وبه حیاط امد.طلعت که داشت لب حوض دندانهایش را مسواك می زد گفت:"یواش تر طلعت!عزیزاینا خوابن!صدات زدم ببینم کجایی؟" طلعت چند بار محکم اب به دهان زد وقرقره کرد وبا صدا, اب توي دهانش را تف کرد ایستاد وگفت:"حالا که می بینی اینجام!بفرما"! جواد لبخندي زد وبا لحن ملایمی گفت:"صبحونه نمی یاري با هم بخوریم؟" طلعت پشت چشمی نازك کرد ."گشنته؟خب خودت یه سیر پنیر بنداز لاي نون بخور دیگه"! جواد پابه پا شد.:یه چایی دم کن لااقل"! طلعت در حالی که داخل خانه می شد گفت:"اول صبحی تو هم پیله کردي ها!حال نمی شه یه روز چاي نخوري؟" فخري خانم که از سروصداي انها از اتاقش بیرون امده بود گفت:"چیه؟چی شده؟جواد چاي می خوایی مادر؟دم کردم.طلعت برو سفره رو بنداز تا جواد دست وروشو بشوره". طلعت سراپاي مادر شوهرش را نگاهی کرد."سفره رو بندازم.پس خودت اینجا چکاره اي؟مگه حتما من باید دولا وراست شم؟" فخري خانم چهره در هم کشید."من پا ندارم ومثل تو جوون نیستم که دولا وراست بشم وکار کنم"! طلعت ابروها را بالا انداخت." اه ! پا نداري؟چطور واسه چند رکعت نمازي که می خونی خوب بلدي خم وراست بشی؟" فخري خانم انگشت به دهان گرفت."استغفرا...تو کار خدا هم حرف می زنی؟ توبه!توبه! زبونتو گاز بگیر زن!این سجده و رکوع براي خداست فرق می کنه"! طلعت رو گرداند."نه جونم واسه اینه که بشینی وچهار تا بدبختو نفرین کنی!فکر می کنی خدا رو هم می تونی گول بزنی"! فخري خانم که صدایش بیشتر به فریادي شباهت داشت صدا زد:"جواد؟جواد؟بیا جلوي این زبون نفهمتو بگیر"!
    طلعت گفت:"زبون نفهم می گم کیه ها!اون روي سگمو بالا نیار پیرزن"!
    جواد اشفته وارد خانه شد."باز شماها شروع کردین؟"
    فخري خانم در حالی که با پر روسریش اشکاشو پاك می کرد بغض الود گفت:"به این بگو!به زنت بگو که احترام منه پیرزنو نگه نمی داره"! جواد رو به طلعت گفت:"خب راست می گه!چرا به عزیزم بی احترامی می کنی؟" طلعت همان طور که بی اعتنا به اتاق می رفت گفت:"احترام رو شوهر دادن رفت.به خودش بگو سربه سر من نذاره". فخري خانم سربلند کرد ودر حالی که از وجود جواد صدایش محکم تر وقرص تر شده بود گفت:"من سربه سر تو نذارم؟به تو می گم براي شوهرت سفره بنداز بد می گم؟تو باید نماز منو که ان شاءالله خدا تو کمرت بزنه مسخره کنی؟"بعد سر بلند کرد."خدایا چه طلایی بود!چه گوهري بود!خاك بر سرمن که لیاقت عروسی مثه اونو نداشتم.هیچ نمی فهمیدم کی سفره رو پهن می کنه, کی جمع می کنه؟اگه تو سرش هم می زدم صداش در نمی اومد"! طلعت در حالی که پیراهنش را دراورده بود تا عوض کند همان طور نیمه برهنه با لباس زیر جلوي در اتاق امد."سوسن رو می گی؟اون که می گفتی نروکه اس وخدا نصیب گرگ بیابون نکنه"!
    فخري خانم با خشم گفت:"خدا تو رو نصیب گرگ بیابون نکنه!نروکه بود که بود.از تو هم که چشممون ابی نخورد شانس از هیچی تو نداریم". طلعت بلوزش را به تن کشید ودوباره از اتاق بیرون زد." ا؟حالا منم شدم مثه سوسن؟نروکه شدم دیگه؟"پوزخندي زد."پس اون توله سگ ناصر که چند سال پیش پس انداختم چی بود؟نه عزیز من ,نه جیگر, عروسی نرفتن فاطی از بی تنبانیه!عیب از پسر خودتونه جواده که عقیمه". قبل از فخري خانم جواد به او توپید."دیگه بسه طلعت!زیاد بهت رو دادم پررو شدي؟این حرفها چیه بلغور می کنی؟" طلعت تابی به سروگردن داد." ا, نمردیم وتو هم زرتی؟نه بابا!نکنه تو هم مثه ننه ت فکر می کنی؟لابد خیال می کنی عیب از زنت بوده که بچه دار نمی شدي!والله اگر مش شعبون اب حوضی هم جاي تو بود تا حالا هفت تا بچه قد ونیم قد واسش زاییده بودم"! جواد سرش را تکان داد."تف ,واقعا که!خجالت بکش!بس کن دیگه"! طلعت نگاه تندي به او انداخت."یه پولی بده باید برم خرید".
    "تو که دیشب خرید بودي"!
    "اره دیشب پارچه خریدم امروز باید بدم خیاط بدوزه.خیاطم با ماچ وعشوه نخ به سوزن نمی کنه پول می خواد.سر جیبتو شل کن". جواد بی ملاحظه چند اسکناسی را که توي جیبش بود بیرون کشید ودر دست او چپاند."بگیر.سر ظهر خونه باش ها". طلعت گفت:"تو که غروب می یاي چه کار به کار من داري؟تا اون موقع بر می گردم."وبعد رفت پودر جلوي اینه را برداشت وبه صورتش زد. فخري خانم که مثل همیشه شاهد کوتاه امدن جواد بود با قهر وغیض دستها را بالا برد ودر حالی که زیر لب غرغر می کرد به اتاقش رفت. جواد وارد اتاق شد وبه طلعت که در حال ارایش کردن بود نگاه کرد."گفتم زود برگرد خونه ,خب؟"
    "منم گفتم نه ,خب؟"
    "چرا؟چرا دوس نداري خونه بمونی؟مگه حوصله ات سر می ره؟" طلعت برگشت ودر حال که فقط یک چشمش را ارایش کرده بود به او نگاه کرد وگفت:"می ذاري کارم را بکنم یا نه؟اره تو خونه حوصله ام سر می ره.نمی خوام ور دل ننه ت واون عطیه عقده اي بشینم.حالیت شد؟" جواد در اتاق را بست."یواش تر می شنون.بده". طلعت چیزي نگفت وبا حرص به کارش ادامه داد. جواد دوباره گفت:"تو که با عطیه دوست بودي"!
    "خسته ام کرده دیگه.همش تو فکر شوهر کردنه.هی می پرسه کامبیز کی می یاد؟کامبیز کی می یاد؟اخه با این ریخت وقیافه اي که اون داره خدا رو خوش می یاد کامبیز اونو بگیره؟کامبیز باید یه زن خوشگل و جوون انتخاب کنه.یه زن که بتونه براش عشوه بیاد ودلشو گرم کنه". جواد کتش را از روي چوب لباسی برداشت."تا خیاطی می رسونمت". طلعت برگشت واو را نگاه کرد.در حالی که ماتیک سرخ وغلیضی به لبانش می زد گفت:"نه جونم تو برو.خیاطی من از این ور خیابونه.رام با تو یکی نیس.تو برو کارت دیر می شه". جواد نگاهی به او انداخت وبعد اهسته راه افتاد."خداحافظ."سرکوچه که رسید راهش را کج کرد.اندیشه اي ازارش می داد. به حرفهاي ناصر فکر می کرد.انگار تا به حال نمی خواست قبول کند که اشتباه کرده.فکري کرد وبعد بی اراده به سمت قهوه خانه پایین خیابان راه افتاد.خیلی زود ناصر را پیدا کرد که روي یک تخت چوبی نزدیک قهوه چی نشسته بود.با دیدنت جواد از جا بلند شد وبه طرفش امد.وقتی که روبروي هم پشت میزي نشستند جواد چشمها را تنگ کرد وبا تهدید گفت:"باور کن اگه یک کلمه دروغ بگی کاري به روزت در می یارم که مردنتو به زنده موندن ترجیح بدي".
    "من دروغ نمی گم.مطمئنم خود تو هم فهمیدي ولی هنوزم چشماتو بستی و نمی خواي باور کنی".
    "خیلی خب دیگه زیادي حرف نزن.بگو ببینم چی می خواستی به من بگی؟" ناصر اهی کشید وجواب داد:"قبل از هر چیزي باید یه چیزهایی رو از گذشته برات تعریف کنم.نمی دونم طلعت تا چه حدي به تو راست گفته ولی اینو می دونم که خیلی از حرفها رو نگفته."بعد سکوت کرد وسیگاري اتش زد.گویی به دوردستهاي غبار الودي چشم دوخته باشد.اهسته وارام شروع به صحبت کرد. "نوزده سالم بود که از تهران اومدیم شیراز.پدرم ماموریت داشت ومن ومادرم که طاقت دوري اونو نداشت باهاش اومدیم.وضعمون بد نبود ولی نه اون قدر که بتونیم یه خونه تهران داشته باشیم یکی شیراز.خونه اي اجاره کردیم ومادرم وسایل مختصري تهیه کرد تا در مدت شش هفت ماهی که در شیراز هستیم راحت باشیم. تازه دیپلمم رو گرفته وبراي دانشگاه امتحان داده بودم.پیش خودم اینده اي مطمئن وشیرین تصور می کردم وخیالم راحت بود.شهر شیراز برام خیلی قشنگ وجذاب بود.از بوي شکوفه هاي نارنجش از حافظیه از سعدي واز همه گذرها حتی جویهاي پر از اب توي کوچه ها خوشم می امد.می خواستم همه جا را ببینم.از صبح می رفتم براي گشت وگذار.تو شیراز غریب بودیم وخودم تنها بودم ولی با این حال از گردش توي شهر لذت می بردم. یک روز داشتم از یه خیابون می گذشتم که دیدمش.همون لحظه انگار به برق وصلم کرده باشن تموم تنم لرزید.موهاي بلندش پریشون بود وبلندي انها تا پایین کمرش می رسید.توي لباس ارمک مدرسه می درخشید.از همون فاصله هم زیبایی و درشتی چشماش ادمو میخکوب می کرد. تا اون لحظه هیچ وقت کسی رو توي زندگیم دوست نداشتم.حتی از دخترها به نوعی بدم می اومد وچون خودم خواهري نداشتم فکر می کردم دخترها لوس هستن.موجوداتی خودخواه که فقط بلدن خیاطی وگلدوزي کنن وبه درد اشپزي وخونه تمیز کردن می خورن.اما اون لحظه احساس کردم دختري رو که دیدم با همه دختر ها و با همه کسایی که توي زندگیم می شناختم فرق داره ویه جور دیگه اس. سعی کردم موضوع رو فراموش کنم وبی خیال بشم ولی مگر شد؟از شب تا خود صبح که افتاب دراومد فقط به اون فکر می کردم.انگاري از جلوي چشمام کنار نمی رفت.دلم می خواست به موهاش به موهاي بلندش فقط یکبار دست بزنم ونرمی ولطیفی اونها رو احساس کنم.وقتی که بهش فکر می کردم انگار رو اسمونها پرواز می کردم.خلاصه حالی داشتم که نگو ونپرس.
    هر روز می رفتم توي همون خیابون که مدرسه اش بود واون قدر می ایستادم تا می اومد وباز می دیدمش. یه روز داشت با همکلاسیش حرف می زد ومی خندید.تا منو دید یه لبخندي زد وچیزي به دوستش گفت.گمونم متوجه شده بود که من چند روزه به هواي اون می یام دم مدرسه اش. روز بعد طاقت نیاوردم وافتادم دنبالش.می خواستم خونه اش را یاد بگیرم.توي دنیاي خودم هزار بار مادرمو به خواستگاري فرستاده بودم ولی وقتی می رفتم خونه خجالت می کشیدم که به پدر ومادرم حرفی بزنم.مادرم هم مدام از غذا نخوردن و بدخوابی من گله می کرد که چرا به فکر خودم نیستم ورنگم اون قدر زرد شده.اون چه می دونست رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون.فکر می کرد چون بزرگ شدم کار خبطی نمی کنم.شایدم اگر می دونست همین بی توجهی او که مرا ازادتر گذاشته بعدا چطور بیچاره ام می کند وبه خاك سیاه می شونه ,حتی به دست وپام زنجیر می زد که اي کاش می زد تا این بلا سرم نیاد.دیگه هیچ چیزي توي دنیا جز دیدن اون برام ارزو نبود. یه بار که داشت تنهایی می رفت خونه دل به دریا زدم ورفتم بهش گفتم که عاشقش شدم.گفتم که از وقتی که دیدمش روز وشب ندارم. اولش محل نگذاشت وگفت که مزاحمش نشوم ورد شد ورفت.اما روزهاي بعد که دید هنوز روي حرفم هستم واز دل و جون می خوامش کم کم نگاهش مهربون شد وجواب لبخندهامو داد.دیگه چی از خدا می خواستم! پشت سرش راه می افتادم وتا سرکوچه شون رهاش نمی کردم.اون وقتها اون هم خیلی جوون بود وفقط هفده سال داشت ولی یکپارچه اتیش بود ومنم دیوونه وار دوستش داشتم.اون قدر براش اشک می ریختم والتماسش می کردم که راضی شد باهام حرف بزنه. با هر خجالتی که بود همه چیزو به مادرم گفتم.مادرم اولش خیلی نصیحتم کرد که زندگی بچه بازي نیس.من هنوز سن وسالی ندارم وعشق جوونی خامه وچشم ادمو کور می کنه.گفت که دختره رو نمی شناسیم وچه می دونم از این جور پندواندرزها ولی مگه من احمق گوشم بدهکار بود.اون واسه خودش می گفت ومنم واسه خودم طلعتو تو لباس عروسی می دیدم ودستشو تو دست خودم. خلاصه پامو تو یه کفش کردم که فقط اونو می خوام.الا وبلا باید طلعت زن من بشه وباهاش عروسی کنم.بابام می گفت لااقل بذار یه مدت نامزد باشین تا بیشتر همدیگرو بشناسین ولی من می ترسیدم من خر می ترسیدم که یه وقت یه کس دیگه اي بهتر از من پیدا بشه وبره خواستگاریش وطلعت اونو قبول کنه.می خواستم به قول معروف تا تنور داغه نون رو بچسبونم وخیالمو راحت کنم.چه می دونستم که"... ناصر اهی کشید وبعد برگشت وبه قهوه چی گفت:"کاکا صمد دوتا چایی".
    اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها
    سرزمین وداع را می سوزاند

  9. #19
    کاربر ویژه گیگاپارس (VIP)
    30,036 امتیاز ، سطح 42
    28% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,014
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    VeteranTagger First Class25000 Experience Points1000 Experience Points
    نماد maryamm275
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست
    8,180
    گيپا
    232,137
    پس انداز
    0
    امتیاز
    30,036
    سطح
    42
    تشكرها
    18
    1,334 بار در 952 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    آگهی تبلیغات

    جواد جابه جا شد وهمان طور که به حرفهاي ناصر فکر می کرد او هم سیگاري روشن کرد وبااندوه دودش را بیرون داد. ناصر کلاهش را از روي میز برداشت وبه ان نگاه کرد.دستش را روي لبه ان کشید وگویی دوباره به دوردستها سفر می کرد چشمانش حالت دیگري گرفت حالتی پر از یاد گذشته وافسوس وحسرت. "وقتی که رفتیم خونه شون هم خنده ام گرفت هم تعجب کردم.اونها هفت تا دختر بودند که طلعت سومی بود.وضعشون هیچ خوب نبود.باباش نگهبان یه شرکت بود که حقوق ناچیزي می گرفت وفقط می تونست با اون شکم زن وبچه هاش را به زور سیر کنه.پیش خودم گفتم که بهتر طلعتو خوشبخت می کنم این طوري بهتر قدر زندگی رو می دونه. خیلی بی چک وچونه واونام از خدا خواسته قبول کردن.اونام می خواستن مثه من تا تنور داغه نون رو بچسبونن.اونام ترسیدن که یک وقت ما پشیمون بشیم!مادرش گفت که نامزد کردن واین جور چیزها رو قبول نداره وباید هر روزي که خواستیم فقط براي عقد وعروسی بیاییم.بازم بابام مخالف بود ولی من حرف هیچ کس رو گوش نمی کردم وفقط می دونستم که طلعت باید مال من بشه.هرطور که شده وهرچه زودتر بهتر.مادرم می گفت:"لا اقل صبر کن تا فک وفامیلا رو دعوت کنیم!"ولی من...من احمق گفتم نه بعدا تهران یه جشن دیگه می گیریم. عروسی کردیم.یه روز پاییز که نه فامیل هاي من بودند نه اون!اونها انگار با همه فامیلهاشون قهر بودند تو نگو از سرووضع اونها جلوي ما خجالت می کشیدند.عموش صابون پزي داشت وچه می دونم خاله اش رخت شورخونه ها بود.داییش تازه از زندون خلاص شده بود واون یکی قداره کش بود.یکی از یکی بدتر ونا اهل تر.ولی براي من فقط طلعت اهمیت داشت.جتی یه جورایی سعی می کردم که پدر ومادرم از وضع فک وفامیلاشون خبردار نشن! خلاصه مادر طلعت گفت که خواهرش به خاطر پسرش که خواستگار طلعت بوده قهر کرده وبه همه هم قسم داده که عروسی طلعت پا نذارن.این شد که توي عروسی ما فقط پدر ومادر من بوند وپدر ومادر اون با شش تا خواهر ریز ودرشتش!خواهراش خودشون می زدند ومی رقصیدند ما هم توي عالم خودمون بودیم". جواد با لحن تندي گفت:"خیلی خب این قدر حاشیه نرو.برو سر اصل مطلب.چی می خواستی بگی؟" ناصرپوزخندي زد واز قهوه چی که چاي ها را روبروي انها می گذاشت تشکر کرد.یک استکان جلوي جواد گذاشت یکی هم جلوي خودش.بعد گفت:"یه لحظه به سروریخت من نگاه کن.به من می یاد که یه وقتی واسه خودم عزیز ودردونه بودم.دانشجو بودم وتو زندگیم هیچ کم وکسري نداشتم؟.جواد به صورت او که پر از جاي چاقو بود نگاه کرد.به ته ریشش که سفید می زد به چشمان پر از اندوه وسر تراشیده اش که این تصور را به وجود می اورد تازه از زندان ازاد شده واهل هر جور خلافی است.چیزي نگفت وفقط چاي داغ را به لب برد وهورت کشید. ناصر لبخند تلخی زد."همه اینها رو همه این بلاها رو اون به سرم اورد!به خاك سیاه نشوندم ,به خاك سیاه! بعد از عروسی خیلی زود پدرم کمک کرد تا یک خونه مستقل داشته باشیم.یک خونه کوچیک برامون اجاره کرد.نتیجه هاي دانشگاه که اعلام شد اسمم توي لیست قبول شده ها بود.دیگه براي سعادتم هیچ چیزي کم نداشتم.براي اینکه روي پاهاي خودم باشم یه کار نیمه وقت به کمک پدرم پیدا کردم.صبحها می رفتم دانشگاه وتا عصر هم سرکار بودم.تنها غصه ام این بود که از صبح تا عصر پیش زنم نیستم ودوري اش دلتنگم می کرد. طلعت که جهیزیه اي نداشت ولی مادرم اون قدر برامون وسلیه خریده بود که خونه مون پرشده بود.وقتی که می رفتم خونه تمیز وغذا اماده بود وطلعت با موهاي پریشون وچشمهاي خمار که انگار همه خوشگلیهاي دنیا رو..."در این حال چشمش به جواد خورد که با چهره اي برافروخته ونگاهی از غیرت وخشم به او چشم دوخته لبخند تلخی زد. "من هم روي اون حساسیت داشتم خیلی بیشتر از تو."وچشمانش را برهم گذاشت."خیلی بیشتر!من هم فکر می کردم که وقتی که من نیستم نکنه حوصله اش سربره نکنه براي خودش بیرون بره.بهش می گفتم مردها گرگند وزن مثه بره ساده است!اما مدتی بعد احساس می کردم که اون به حرفم گوش نمی ده.اگر اتفاقی می امدم می دیدم ,که نیست! اولین بار داشتم از نگرانی منفجر می شدم.براي صاحب کارم مشکلی پیش اومده بود ودر شرکت قفل بود.منم بی خبر برگشتم خونه ودیدم طلعت نیس.هر چه منتظر موندم نیومد.به قدري دلشوره گرفته بودم که داشتم خفه می شدم اما دیدم درست سرساعتی که من هرروز از سرکار برمی گشتم برگشت.تا منو دید جا خورد وخندید."ا تویی؟امروز زود اومدي؟" گفتم:"کجا رفته بودي؟"گله کرد که حوصله اش سر می ره واز خونواده اش دوره ورفته بود یه خورده قدم بزنه!با اینکه گوشزد کرده بودم تنهایی بیرون نره ولی زمان زیادي رو بیرون بود.اون دفعه رو بخشیدم اما از فرداش یه فکري ازارم می داد.این بار طاقت نیاوردم ومرخصی گرفتم وبرگشتم دیدم بازم نیس.خلاصه دعوامون شد.براي اولین بار با طلعت که از چشمام بیشتر دوستش داشتم جروبحث کردم.دیگه یه لحظه اروم وقرار نداشتم.همون سال مجبور شدم درسمو رها کنم.چقدر پدرم سرزنشم می کرد ولی من فقط می خواستم به زندگیم برسم.مواظب زنم باشم.انگاري همه جمع شده بودند که زن خوشگل منو ازم بدزدند!نه اینکه بد دل شده بودم نه ولی می دیدم که وقتی یه قدم بیرون می ذاریم همه چشمها به زنم خیره اس! طلعت بدلباس می پوشید.بهش گفتم باید چار سرکنه.چه داد وقالی که بپا نکرد! اخرش مجبورش کردم که لااقل لباس کوتاه نپوشه!اما اون انگار عاشق لباس و این جور چیزها بود.هر چه که حقوق می گرفتم فقط لباس می خرید.کمدش دیگه جا نداشت ,همیشه یه لباس در خیاطی داشت که یا باید می گرفت یا براي پرو می رفت! یه روز داییش اومد خونه ما.از دیدنش حال ادم بهم می خورد.از اون لاتهاي بی سروپا بود.از بوي جورابهاي کثیفش عقم گرفته بود.طلعت از دیدنش خیلی خوشحال بود.ناهار موند.با طلعت از هر دري حرف می زدند ولی یک حرفشون توي گوشم زنگ زد.دیدم طلعت سوال کرد که خاله اینا چه کار می کنن؟فرشید چطوره؟داییش هم گفت فرشید یکی دوباري بندر می رفت ومی اومد جنس می اورد ویکدفعه دیدیم وضعشس از این روبه اون روشد.طلعت با خنده گفت:"یعنی وضعش خوب شده؟" داییش که داشت تکه رون مرغی رو با اشتها دندون می کشید سرش را چپ وراست تکان داد که یعنی بیا وببین!یه چیزي می گم یه چیزي می شنوي!کاروباري راه انداخته که باورت نمی شه همین اقا فرشید همون پدرسوخته ایه که یه کمربند نداشت به سر شلوارش ببنده! دیدم نیش طلعت بسته شد."حالا خاله چی می گه؟" داییش گفت:"هیچی می گه واسه کوري چشم اونهایی که فکر می کردن فرشید نااهل وبیکاره"! طلعت گفت:"که این طور!"ودیگه ساکت شد.موقعی که داییش می خواست بره طلعت اصرار کرد بمونه ولی داییش گفت که قراره همه براي عید بیان شیراز.باز طلعت پرسید:"خاله اینام از بوشهر می یان؟"اونم گفت:"اره دیگه مادرت وننه فرشید باهم اشتی کردند.خودم به زور اشتی شون دادم.یعنی چه که دوتا خواهر به خاطر هیچ وپوچ با هم سرجنگ باشن"!
    داییه که رفت طلعت از این رو به اون رو شد.دیدم که یه جوریه انگار که قهره.هر چه باهاش حرف می زدم کم محلی می کرد.خیلی پاپیچش شدم که بگه واون قدر سربه سرش گذاشتم واصرار کردم تا اخرش گفت که دلش براي خونواده اش تنگ شده ولی می دونه من بهش اجازه نمی دم که بره.من احمق ,من ساده هم خندیدم ودستشو بوسیدم وگفتم:"اینکه غصه نداره.بذار اخر هفته مرخصی می گیرم و هردومون می ریم.حالا تا عید مونده."اما اون گفت که دلش می خواد همین فردا بره حتی بدون من! خیلی بهم برخورد.گفتم:"این حرف ها چیه؟مگه می شه تو از این سردنیا تنهایی بري شیراز!تازه من که گفتم دوسه روز دیگه باهم می ریم!"ولی طلعت همون جور سرسنگین بود.خلاصه یه وقت اومدم ودیدم طلعت نیس!دیوونه شدم!دیدم رو یه تکه کاغذ نوشته که رفته شیراز"! ناصر چشمها را بر هم گذاشت وگویی از چیزي درد می کشید با لحنی از عذاب و زجر گفت:"همون وقت به مادرم خبر دادم وحرکت کردم شیراز.صبح زود رسیدم خواهر کوچیکش داشت با دوچرخه توي کوچه بازي می کرد.لپش رو کشیدم وگفتم:"طلعت اومده؟" گفت:"اره".
    گفتم:"خونه اس؟"
    گفت:"خوابیده؟" خندیدم ورفتم داخل.اولش قصدم این بود که وقتی دیدمش دعواش کنم ولی گفتم حالا که اومدم ودم عید هم است بذار ساعتو تلخ نکنم وازش بگذرم". اه بلندي کشید."پنجره اتاقشون به حیاط باز می شد.هیچ حواسشون نبود که من می بینمشون.شاید فکرشو هم نمی کردن!طلعت!طلعت خوب من توي بغل یه نره خربود که بعد فهمیدم پسرخاله اش فرشیده!انگاري زمین زیر پاهام خالی شد.چشمام جایی رو نمی دید.تمام بدنم می سوخت ودست وپام شل شده بود.حتی نمی تونستم اونچه رو که دیدم باور کنم.با ابروریزي وکتک وفحش برگشتیم تهران .طلعت مثه اب خوردن دروغ می گفت.دیگه هیچ بهش اعتماد نداشتم ولی دل کارد خورده ام هنوز به عشق او می تپید ونفسم با اون می رفت ومی اومد.گفتم نادونی کرده باید ببخشمش.خودم باید بیشتر مراقبش باشم.سعی می کردم ازم راضی باشه.از صبح تا عصر کار می کردم وجون می کندم که فقط اون از من راضی باشه وهرچه که می خواد بخره.فقط می خواستم احساس خوشبختی کنه ودوستم داشته باشه.جز این هیچ ارزویی نداشتم. این بار پسرخاله اش اومد تهران ویه کارخونه زد.همون فرشید که قبلا خواستگارش بود وحالا وضعش خوب شده بود.بدون من ,بدون اجازه من ,با اینکه می دونست چقدر ناراحت می شم می رفت خونه پسرخاله اش ومنو داغون می کرد وبهونه اش این بود که تواین شهر غریب جز فرشید کس وکار دیگه اي نداره.ومن زجر می کشیدم وفکر می کردم که اون به من خیانت می کنه!دوست داشتم هم خودم وهم اونو بکشم.اینو می دونستم طلعت زن رندیه وخیلی هریسه.فکر می کردم اگر چشم ودلشو پرکنم دیگه از فکر فرشید بیرون می یاد.اما اون هرچه که می شد فرشیدو به رخم می کشید.منم چپ وراست کتکش می زدم گاهی اون قدر می زدمش که خودم مثه سگ پشیمون می شدم.بعد می افتادم رو پاهاش وگریه می کردم التماسش می کردم که دوستم داشته باشه ومنو ببخشه". ناصر در این لحظه سرش را بر دستهایش روي میز گذاشت وسکوت کرد.وقتی که سرش را بلند کرد چشمانش مثل خون سرخ شده بود.سیگار دیگري اتش زد وبعد بالحنی پراز حسرت ادامه داد:"گفتم بچه دار بشیم شاید سرش به بچه وزندگی گرم بشه.خیلی مخالف بود انگار اصلا توي وجود این زن یه ذره احساسات نبود!نه بچه دوست داشت نه اهل زندگی بود.می گفت که هیکلم خراب می شه!پشت سرم دوا می خورد که بچه دار نشه.اون قدر پاپی شدم والتماسش کردم که راضی شد وچند ماه بعد حامله شد! دیگه خیالم کم کم داشت راحت می شد وفکر می کردم زن سربه راهی شده.دیگه فرشیدو فراموش کرده وفقط به بچه وشوهر وزندگیش می رسه.اخه این جوري نشون می داد ولی باز اشتباه کرده بودم.اون دست بردار نبود انگاري خمیرمایه وذاتش با دروغ وناجنسی پخته شده بود.می خواستم توي سرخودم بکوبم که اون قدر راجع بهش شک دارم ونمی تونم اروم باشم.به خودم گفتم می رم خونه اگر که بود همون جا اون قدر خودمو داغ می کنم که دفعه دیگه به این بت نجابت شک نکنم!رفتم دیدم باز هم خونه نیس. به خودم نهیب زدم که نه اون قول داده خونه فرشید نره.اصلا چرا بره.زنی که داره بچه دار می شه وشوهرش از دل وجون عاشقشه وهر چی بخواد براش می خره دیگه دلیلی نداره که بهش خیانت کنه.ولی می کرد!طلعت به من خیانت می کرد"! اشک در چشمان خون گرفته ناصر برق زد ولحظاتی چشمها را برهم گذاشت.جواد با اندوه سر به زیرانداخت.درگیر احساسی تند ووهم الود بود.با همه طوفانی که در وجودش برپا شده بود ساکت ماند تا ناصر حرفش را ادامه دهد. "وقتی که رسیدم خونه فرشید در باز بود.هردوشون مست مست بودند.موهاي قشنگ طلعت که یه روزي براي من مثل تارهاي پاك طلا بودند وبه اونها قسم می خوردم توي چنگ هاي یه مرد کثیف وپست بود.باز هم بخشیدمش!حماقت وبی غیرتی من هم به اندازه بی خیالی او اندازه نداشت. ناصر باز هم سکوت کرد وچاي تلخ را به لب برد ودید که سرد است.دهانش مثل زهر بود.با این حال نوشید وادامه داد:"اون قدر کتکش زدم که بچه اش رو از دست داد.دوباره حامله شد براش خونه خریدم با هزار بدبختی وقرض ووام خونه رو هم به اسمش زدم که خیالش راحت باشه.هرچه که می خریدم بازم براش کم بود.لباس ,طلا ,جواهر, مبل, تلوزیون ,قالی...دیگه از دستم برنمی اومد وکسی به هم قرض نمی داد". لبخند تلخی زد:"پدرم به خاطر من توي سن پیري اجاره نشین شده بود.خونه اش رو فروخته بود که پول طلبکارهاي منو بده که زندون نیفتم."وبا لحنی دردالود گفت:"تا پسر یکی یکدونه اش توي زندگیش شکست نخوره که مادرم از غصه من دق نکنه!اما همه اینها براي خوشبختی طلعت کم بود. نمی گذاشتم دست به سیاه وسفید بزنه.خونه رو تمیز می کردم وحتی قسمش می دادم که غذا درست نکنه.می گفت ویار داره واز بوي غذا بدش می یاد.ظرفها رو می شستم ومثه یه بچه بهش می رسیدم!موهاي بلندشو می بافتم وبه هر گره اش صد تا بوسه می زدم ولی اون دلش جایی دیگه بند بود.اصلا نه منو می دید ونه می خواست که ببینه.به خاطر اون زدم به دزدي.به خاطر احترام وابروي پدرم فقط اخراجم کردند.اون همه دربدري و بدبختی می کشیدم که فقط اون دوستم داشته باشه!ولی طلعت!طلعت...به خاطرش صد بار تا دم مرگ رفته بودم صد بار از دست پلیس وطلبکار وهزار جور ناکس ومرد ونامرد فرار کرده بودم همش به خاطر اون. همون سالها پدرم از غصه من دق کرد ومرد.انگاري چیز دیگه اي واسه از دست دادن نداشتم.شده بودم یه ادم بیشرف که به خاطر زن کثیفش دست به هرکاري می زد.یه دختر داشتیم یه دختر خوشگل وقشنگ به اسم مهلا.هنوز یکسالش نبود ولی اون...اون حتی به دخترمون هم رحم نکرد.حتی به مهلا"! ناصر دستها را به هم قفل کرد وگویی چیزي را میان انگشتانش فشار می داد.دستها را چنان به هم فشرد که جواد وحشت زده به او نگاه کرد.می خواستم بکشمش فرشید رو.اگر اون مرتیکه الکلی می مرد دیگه راحت می شدیم.یک شب از دیوار خونه اش رفتم بالا .خودش تنها ومثه همیشه مست مست بود.به قدري زدمش که از دهنش خون بیرون زد.به تلافی تموم روزهایی که زجرم داده بود به تلافی همه دردهایی که کشیده بودم.همه چیز تقصیر اون بود حتی مرگ پدرم.اون قدر زدمش که خودم خسته شدم.جون سگ داشت!من ناکارش کرده بودم.صورتش دیگه یه جاي سالم نداشت.دماغش رو شکونده بودم واون قدر تو صورتش تیغ کشیده بودم که اگر زنده می موند وپیش صدتا جراح هم می رفت بی فایده بود.داشت نفسهاي اخرو می کشید وبه جاي من به طلعت فحش می داد. بالا سرش نشستم وبه جون کندن وزجر کشیدنش با کیف ولذت نگاه کردم.تصمیم گرفتم خونه اش رو هم اتیش بزنم تا توي پول وثروتی که طلعت به خاطر اون من ومهلا رو نمی دید جزغاله بشه!در حالی که دستهام پر از خون بود گشتم ویه گالن بنزین پیدا کردم وهمه جا ریختم واتیش زدم.می خواستم فرار کنم که همسایه ها متوجه شدند وخیلی زود اتیشو خاموش کردند.فرشیدم زنده موند وبراي من پونزده سال زندان بریدند. همون روزهاي اول طلعت ازم طلاق گرفت.اون موقع تازه متوجه شدم که این همه مدت با چه ادمی زندگی می کردم وخودم نمی فهمیدم."ناصر اهی کشید."خیلی دیر فهمیدم ولی عاقبت فهمیدم.گرچه پاي اون همه زندگیمو از دست دادم"! جواد خودش را جمع وجور کرد ودر حالی که پیدا بود گفتن این جمله برایش سخت است گفت:"خیلی خب حالا چی؟فکر می کنی طلعت به من هم خیانت می کنه؟یعنی هنوز هم با فرشید"... ناصر پوزخندي زد."فرشید؟اون همون وقتها که می خواست براي من حکم قصاص بگیره سقط شد.اخه من طوري زده بودمش که قطع نخاع شده بود!شده بود یه تیکه گوشت که فقط می تونست حرف بزنه!روزهاي اول دادگاه روي یک ویلچر می گذاشتنش ومی رفت ومی اومد که بتونه از قاضی حکم قصاص بگیره ولی فقط چند روز دوام اورد چون با همون صندلی چرخدارش زیر ماشین رفت وسقط شد. اموالش هم همه مصادره شد چون معلوم شد که با یه باند قاچاق زدوبند داشته دیگه کسی هم دنبال پرونده اش رو نگرفت وچون مرده بود پرونده مختومه شد."بعد لبخند تلخی زد."من هم این همه سال حبس کشیدم که بشم اینه عبرت واسه اوناي دیگه واسه امثال تو که البته براي تو هم خیلی دیر شده چون شنیدم زنتو طلاق دادي". جواد با سرفه اي صدایش را صاف کرد."این فضولیها به تو نیومده.من مثه تو احمق نیستم که سرمو زیر برف کنم واز دوروبرم بی خبر باشم".
    ناصر پوزخندي زد."هستی رفیق ,هستی. هستی ونمی دونی".
    "منظورت چیه؟یعنی طلعت"... ناصر چشمها را بر هم گذاشت وسرش را تکان داد."اولش می خواستم بعد از اینکه از زندون خلاص شدم طلعتو بکشم.پونزده سال, پونزده سال تموم فقط با این امید زندان وحبس رو تحمل می کردم که یه روز ازاد بشم بیام طلعتو بکشم وبعد خودم هم بمیرم.هیچ چیزي به جز انتقام نمی تونست جبران زندگی از دست رفته ام رو بکنه. همون روز اول که ازاد شدم دنبالش گشتم وفهمیدم که با تو عروسی کرده.وقتی که دیدمش عقم گرفت.اون حتی ارزش کشتن رو هم نداشت.حس کردم اون حتی ارزش نداره که بهش تف کنم ویا به خاطر کشتنش یه بار دیگه زندون برم.نه!اون حتی ارزش یه کلام فحش رو هم نداشت.با این همه نمی تونستم بی تفاوت از کنارش بگذرم.هنوزم مثه سگ ازم می ترسید.تعجب نکردي چرا توي کلانتري رضایت داد وتو رو هم وادار کرد که فقط تعهد ازم بگیري؟چون خودش هم می دونه که چه لجنیه!می دونست اگر من لج کنم بازم مشتش رو می شه". ناصر لحظاتی سکوت کرد وبعد اشک در چشمانش حلقه زد واین بار اشکهایش اشکهاي یک پدر تنها ودردمند بود با صداي بغض الود گفت:"دخترم بزرگ شده.الان شونزده سالشه.خجالت کشیدم که برم وخودمو بهش معرفی کنم.به مادرم قسم دادم همون طور که تا حالا نگذاشته بفهمه پدرش این همه سال توي زندون بوده حالا هم بهش نگه که من کیم.مثه یه مهمون رفتم خونه ودیدمش!جیگرم اتیش گرفت وبر گشتم.چه بزرگ شده بود!چقدر خانم!"به صندلی تکیه زد واه عمیقی کشید."شاید یه روز که بتونم از نو زندگی خوبی بسازم پیششون برگردم". جواد نتوانست جلوي اندوه واحساسات شدیدي که در قلبش پرشده بود را بگیرد.در حالی که به شدت براي ناصر متاثر شده بود سر به زیر انداخت. ناصر مکثی کرد وبعد گفت:"شاید قبلا واسه اینکه ازت بدم می اومد می خواستم بهت بگم ولی حالا فقط به این خاطر می گم که دلم برات می سوزه.اره طلعت به تو هم خیانت می کنه.طلعت زن زندگی نیست.اون فقط چند روزي دنبال هوسهاش پایبند می شه.یه زن عاشق پیشه ونفهمه که زود دلشو پی جذابیت یه مرد یا وضع ومنال خوب به باد می ده. همون روزهاي اول که دنبالش بودم تا پیداش کنم وانتقامم رو ازش بگیرم فهمیدم.همون وقت فهمیدم که اون ارزش انتقام گرفتن رو نداره چون خودش هر روز به جاي من از خودش انتقام می گیره.اون به تو هم خیانت می کنه.اره اون عاشق کامبیز شده.همون پسر عموش که تازه از خارج برگشته"! عطیه با شوق وذوق گونه هاي مادرش را بوسید."عزیز باورت می شه کامبیز داره می یاد؟" فخري خانم با حیرت او را نگاه کرد."راست می گی؟"ولبخند برلبانش نشست."پس طلعت راست می گفت؟" عطیه در حالی که سراپاشور واحساس شده بود.چشمها را بست وسرش را تکان داد."همین امشب می رسه ایران.طلعت گفت که اماده باشیم". فخري خانم که شوق وذوق دخترش به او هم سرایت کرده ودستپاچه شده بود گفت:"باید حسابی ازش پذیرایی کنیم.توهم باید یه لباس قشنگ بپوشی.نه ,نه ,چند تا.چند دست لباس خوب وابرومند باید تهیه کنیم.زود باش بیا بریم باید ببرمت پیش یک خیاط خوب باید پارچه بخریم". عطیه ناز کرد."اما عزیز من که خودم خیاطی بلدم"! فخري خانم همان طور که بلند می شد گفت:"خیاطی تو به درد خودت می خوره.پسره از خارج برگشته باید تو به چشم اون از دخترهاي اونجا سرتر بیاي.باید که بپسنده".
    عطیه هم شوق وشور امدن خواستگاري که مدتها در انتظارش بود او را برافروخته وملتهب کرده بود شرم زده گفت:"از پسندیدن که پسندیده.طلعت می گفت ,می گفت"... فخري خانم چادرش را از روي چوب رخت برداشت حرف او را برید وگفت:"طلعت از چشم خودش ترو دیده که گفته!هر چی باشه باید خیلی حواسمون جمع باشه که پسره از دستمون نره.زود باش عجله کن که بریم پارچه بخریم".
    "قدم رنجه فرمودین.پا روي تخم چشم ما گذاشتین.کلبه ما رو منور کردین". کامبیز لبخندي زد وبا سرانگشتان سبیل نازکش را مرتب کرد."ممنون ,طلعت جون این قدر تعریف شما رو می کرد که قبل از این هم شرمنده خوبی شما بودم". فخري خانم سبد میوه را پیش تر کشاند."ترو خدا تعارف نکنین واینجا رو خونه خودتون بدونین.پسر عموي طلعت مثل, مثل بچه خودم می مونه.راحت باشین". کامبیز با لبخند گفت:"بیشتر از این منو شرمنده خودتون نکنین". فخري خانم سري تکان داد وبا خوشرویی گفت:"دشمنتون شرمنده باشه.شما تاج سر مایین."وبرگشت وصدا زد."عطیه ,عطیه جان ,مادر چاي بیار". عطیه با دستانی لرزان سینی به دست وارد اتاق شد وسلام کرد.کامبیز با دیدن او جابه جا شد وجواب سلامش را داد.عطیه که نفسش بند امده بود سینی را جلوي او گرفت.بوي تند ادکلنش مشام او را پر کرده وکم مانده بود سینی از دستش بیفتد از لرزش دستش استکان ونعلبکی ها به هم می خورد وصدا می داد.طلعت پیش دستی کرد وگفت:"عطیه جون دستت درد نکنه."وسینی را از دست او گرفت.عطیه مثل ادمی مسخ شده مطیع ورام کنار مادرش نشست وسربه زیر انداخت.دل تو دلش نبود وباور نمی کرد که کامبیز مردي به این زیبایی وجذابیت همسر اینده اش باشد. کامبیز زیرچشم نگاهی به عطیه انداخت ولبخند معناداري زد که عطیه را در جا اشوب کرد.در همین وقت به ساعتش نگاهی انداخت."اقا جواد نیومدن؟"
    فخري خانم که می دانست او زودتر از قرارشان امده ولی به رسم مهمان نوازي و احترام بیش از اندازه اي که به خاطر دخترش به او می گذاشت گفت:"فکر می کنم همین حالاها دیگه پیداش بشه". طلعت که چادر نازکی سرش انداخته بود وارایش غلیظ صورتش تو ذوق می زد پرچادرش را دست به دست کرد."خب خان عموم چطورن؟ترو خدا تعریف کنین اقا کامبیز.از اون جا چه خبر؟راسته که می گن اونجا همه زنهاشون لخت وبرهنه تو کوچه وخیابون می یان؟" کامبیز رو به طلعت کرد."اره ,خب فرهنگ مردم اونجا یه جور دیگه اس". فخري خانم در حالی که گونه اش را چنگ می زد گفت:"خدا مرگم بده!عطري هم می گفت که روم به دیوار وقتی زنهاي خارجی می یان تو کوچه وخیابون چادر هم سر نمی کنن!؟ کامبیز نگاهش را به عطیه دوخت."بله هیچ زنی دختر ایرونی نمی شه"! عطیه که این کلام ونگاه کامبیز را معنی دار واز روي علاقه دیده بود شرمزده از جا بلند شد وبی طاقت از تحمل ان همه هیجان اتاق را ترك کرد.در حالی که کامبیز هنوز به او نگاه می کرد.طلعت باز گفت:"خب می گفتین."چادرش را طوري گرفته بود که گویی از فخري خانم رو می گرفت تا کامبیز.کامبیز نگاه مشتاق وپرهوسش را به چهره او دوخت ولبخند زد."در مورد چی؟دختراي ایرونی؟اره فکر می کنم هیچ مردي نیس که ارزو نکنه یه زن نجیب وخوب مثل اونها داشته باشه"! طلعت عشوه اي کرد وگفت:"دخترهاي ایرونی واقعا اتیش پاره ان ودل ادمو می لرزونن"! فخري خانم که از لحن وعشوه ها وکلام عروسش دلخور شده بود سرفه اي کرد وگفت:"طلعت جون یه دقه بیا تو اشپزخونه کارت دارم."وخودش زودتر از او بلند شد وبه اشپزخانه رفت درحالی که فکر می کرد براي ناهار کامبیز چه تدارك ببیند.فکر کرد نمی تونم که خواستگار عطیه را همین جور گشنه بذارم.این ورپریده هم که انگار نه انگار! طلعت در حالی که دنبال مادر شوهرش وارد اشپزخانه می شد گفت:"چیزي شده؟" فخري خانم از ترس اینکه تذکري براي سروضع ورفتار زننده او بدهد وطلعت ابروریزي دربیاورد وکولی بازي کند رو به اواهسته گفت:"مادر یه ناهاري چیزي بیا درست کن!هر چه باشه مهمونه خدا رو خوش نمی یاد که همین جور لب خشک بشینه.زود باش برو از زیرزمین گوشت قرمه بیار بار بگذاریم". طلعت قري به سروگردن داد."وا فخري خانم؟من برم؟ناسلامتی بعد از مدتها پسرعموم اومده حالا باس برم غذا بپزم؟خب خودت یه ناهاري سرهم کن دیگه!من باید بشینم پیشش تنها نباشه". فخري خانم سري تکان داد."اي بابا یعنی چه؟نه اینکه خیلی هم بلدي حرف بزنی؟این حرفها چیه از لخت وعوري زنها می گی؟قباحت هم خوب چیزیه"! طلعت چادرش را از سر دراورد."خیلی خب به من چه.من دیگه نمی رم.خودت برو بشین جفتش ببینم چطوري حرف می زنی وسرشو گرم می کنی"! عطیه که گوشه اي کز کرده بود از ترس به هم خوردن خواستگاریش سربلند کرد وملتمسانه به مادرش گفت:"عزیز خب راست می گه.اون باید بشینه پیش فامیلش.اصلا خودم غذا درست می کنم.فقط شما برو از زیرزمین گوشت بیار که من روم نمی شه از جلوي اقا کامبیز رد بشم"! فخري خانم با ناچاري دستها را بالا برد."چه می دونم والله من که حریف شما نمی شم!"وبعد به طلعت گفت:"نمی خواد تو هم ادا دربیاري برام!چادر تو سرکن بروتو". طلعت که براي رفتن پیش کامبیز عجله داشت گفت:"بده دارم دخترتو شوهر می دم"! فخري خانم پلکها را برهم فشرد."خیلی خب یواش تر.می فهمه". عطیه که مشغول اماده کردن ناهار می شد رو به طلعت گفت:"طلعت ,الهی قربونت برم تو برو بشبن زشته تنها نشسته."وبه مادرش هم چشم غره رفت که دیگر ادامه ندهد. طلعت در حالی که وانمود می کرد که برخلاف میلش دارد می رود چادرش را برداشت."فقط محض تو میرم ها عطیه"! فخري خانم درحالی که دستش را روي پایش گذاشته بود وزیر لب غرغر می کرد اهسته اهسته از پله هاي زیرزمین پایین می رفت.توي اتاق طلعت وکامبیز تنها بودند.کامبیز نگاه مشتاقش را به طلعت انداخت واهسته گفت:"حالا از منم رو می گیري بلا؟از کی تا حالا این قدر محجوب شدي؟" طلعت چشمانش را خمار کرد وبا عشوه گفت:"چه کار کنم دیگه به خدا از دستشون ذله شدم.تو اشپزخونه داشت دعوام می کرد که چرا با تو حرف زدم"!
    "یعنی نباید با من حرف بزنی؟"
    "چرا, ولی می گفت راجع به چیزهاي بد حرف نزن".
    کامبیز چشمانش را تنگ کرد وگفت:"خب راس می گه.تو اگه یه خورده دندون رو جیگر بذاري همه چیز درست می شه.این جوري بدتر بهمون شک می کنن ها"! طلعت گفت:"مثه سگ پشیمون شدم به این مرتیکه عوضی شوهر کردم"!
    "تقصیر خودت بود!چقدر بهت می گم صبر کن تا من بیام.صدبار برات نامه نوشتم؟" طلعت قهر الود گفت:"اولا فقط دو بار نامه نوشتی ,بعدش هم همش وعده سرخرمن بود".
    "حالا چی؟حالا که اومدم". طلعت نگاه مست وخمارش را به چهره مردانه وچشمان پراشتیاق کامبیز دوخت."بدجوري به عطیه نگاه می کردي!نکنه فکر کردي راستس راستی خبرهاییه وباید"... کامبیز خندید."دختر بدي به نظرم نیومد.اگر حسودیت نشه بدم نمی یاد که یه مدتی"... طلعت زود چشمها را درشت کرد."چه غلطها؟اگر ببینم دست از پا خطا کنی همین الان پته ات رو روي اب می ریزم."بعد رو گرداند وادامه داد:"واقعا که مردها همشون بی وفا هستن بی لیاقتن...منو باش که"... کامبیز دستش را توي موهایش فرو برد وگفت:"خیلی خب خواستم ببینم مزه دهنت چیه!مگه من دنیا رو جاي یه موي تو می دم؟"
    "از حالا دارم فکر می کنم شب که جواد اومد چی کار کنم.باور کن حتی قیافه اش رو می بینم دلم می لرزه".کامبیز سیگاري از جیبش بیرون اورد وگفت:"بهتره زودتر تمامش کنی وطلاقتو بگیري.منم حوصله این بازیها رو ندارم.الان چند ماهه که داریم موش وگربه بازي می کنیم".
    "تا حالا یکی دوباري بهش گفتم بچه دلم می خواد.از دولتی خدا بچه دار نمی شه.همینو کردم دستمال دستم ولی بدجوري کلافمه.به این اسونیها دست از سرم بر نمی داره".
    "عطیه رو چی کار می کنی؟"
    "گور باباش."وغش غش خندید."مثه اینکه هنوز هیچی نشده لباس عروس داده خیاط". کامبیز گفت:"بیچاره."ونتوانست جلوي خنده اش را بگیرد."تو شیطونو درس می دي طلعت!"وهر دو با دیدن فخري خانم که از پله هاي زیرزمین بالا می امد خودشان را جمع وجور کردند واز هم فاصله گرفتند.
    اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها
    سرزمین وداع را می سوزاند

+ پاسخ به مبحث
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

بازدید کنندگانی که از طریق جستجو کلمات ذیل به انجمنهای گیگاپارس آمده اند:

رمان دوستم داشته باش

رمان دوستت دارم

رمان دوست دارم

قسمت اخررمان دوست دارم

رمان دوست دارم از فصل اول تا اخر

منو بمالرمان به راستی دوستت دارمقققسمت اخررمان دوست دارمرمان دوستت دارم باور کنرمان دوستت دارم قسمت آخربگو دوستت دارم رمانرمانهای کوسیرمان دوستت دارم‎ ‎‏ قسمت آخرقسمت آخر رمان دوستت دارمرمان ناله کردنرمان دوستت دارم فصل بیست چهارمفصل یازدهم رمان دوستت دارمفصل سوم رمان دوست دارمرماني به نام چشم هاي عسليبرای عزیزشدن پیش چشم مردم وکسی دوستش دارمرمان دوست دارم باور کنفصل آخر رمان دوستت دارمدعا جهت عزیزشدن پیش کسی که دوستش داریمرمان دوست دارم باورکن قسمت پنجمرمان دوست دارم فصل اول تا اخر
SEO Blog

اطلاعات این مبحث

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 1 کاربر در حال دیدن این مبحث می باشند، (0کاربر عضو و 1 کاربر مهمان)

قانون های ارسال نوشته

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts