+ پاسخ به مبحث
نمایش نتایج 1 تا 5 از 5

مبحث: زن و مرد جوان /

  1. #1
    مدیـریـــت کـل انجمنهــا
    48,987 امتیاز ، سطح 54
    8% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,663
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album picturesTagger First Class
    جایزه ها:
    Arm of Law
    نماد elMirA
    تاريخ عضويت
    Nov 2007
    محل سکونت
    باران
    پست
    3,682
    گيپا
    2,055,495
    پس انداز
    10
    امتیاز
    48,987
    سطح
    54
    تشكرها
    2,901
    3,868 بار در 2,048 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض زن و مرد جوان /

    آگهی تبلیغات (برای حمایت از گیگاپارس)
    زن و مرد جوان / (قسمت اول)
    راهرو قطار انباشته از مسافرانی بود که به جستجوی واگن خویش این سو و آن سو روان بودند. نورا دیر به ایستگاه رسیده بود وجسته بود توی اولین واگن دم دست.
    ببخشید خانم !
    مردی تنومند بود که چمدان در دست به نورا نزدیک می شد. خواست راه را برای مرد باز کند .
    (گرومب!)
    نورا ، اول صدا را شنید و بعد متوجه شد سرش بشدت به دیواره فلزی راهرو خورده است. بعد صدای دیگری از فاصله ای نزدیک بلند شد .
    اوه لا لا لا لا!
    صدا ی مردانه همدرد بود ، ملایم و اندکی مرتعش . زن در واکنشی خود بخودی هنگام ضربه، چشمانش را بسته بود وهمچنان که مسیر درد را در سرش دنبال می کرد کوشید به خود مسلط شود . وقتی چشم گشود چشمهای درشت آبی مرد جوانی را دید که با توجه ای شفقت آمیز به او نگاه می کرد. . مرد تنومند ناپدید شده بود.
    " خیلی درد دارد ؟.
    ته لهجه ای غریبه به ملایمت صدایش می افزود . فکر کرد باید آلمانی باشد . خواهرش شوهری آلمانی داشت و نورا غالبا برای دیدنش به برلین می رفت. با مشاهده رفتار شوهر خواهر و و دوستان آلمانی شان به این نتیجه رسیده بود که مواجهه درد ناک جامعه آلمان با فاشسیم و ضرورت نقد آن ، باعث شده مردان روشنفکر آلمانی کمتر دچار احساس سالاری بر زنان باشند . عادت داشت به رفتار و گفتار آدمها دقیق شود و در باره دلایل و نتایج آن نظریه پردازی کند . اطرافیانش می گفتند او می بایست به جای متخصص بیهوشی ، روانشناس می شد. خیلی هم حرف بی پایه ای نبود ، نورا این رشته تخصصی را به دلیلی خاص برگزیده بود که غالبا برای اجتناب از تعجب و تمسخر دیگران از گفتنش خودداری می کرد . آن زمان احوالات اشخاص هنگام خروج از بی هوشی نظرش را جلب کرده بود و گوش دادن به سخنانی که آنان در این حال، رها از قیود رایج گفت و گو در هشیاری ، بر زبان می راندند برایش بسیار جذاب می نمود . اما خیلی زود ، پس از یک سال تجربه، این کار ملال آور شده بود و شنیدن کلمات پراکنده و تکراری که غالبا نکات تازه و خاصی در بر نداشت رفته رفته جذابیت خود را برایش از دست داده بود. تنها چیزی که طی این مدت در ذهنش حک شده بود تصویر قطار بود، تصویری که بارها در حرفهای زنانی که برای عمل سزارین یا سقط جنین تحت بی هوشی قرار می گرفتند تکرار می شد . وقتی سرش به دیواره فلزی خورد ، همراه با بسته شدن چشمهایش، صورت یکی از بیماران به ذهنش آمد ه بود ، زن جوانی که وقت خروج از بی هوشی مرتب می پرسید " چرا قطار توقف نمی کند" .
    "حالتان خوب است ؟"
    مرد جوان در حال ادای این پرسش خم شد و چمدان نورا را برداشت . بازویش را به او داد و پیشنهاد کرد به کافه قطار بروند تا زن چیزی بنوشد. بی هیچ کلامی پذیرفت و با او به سوی کافه رفت . مسافران در واگون های خود مستقر شده بودند. کافه کاملا خلوت بود. مرد او را تا نیمکت کنار پنجره همراهی کرد و بعد رفت دم بار . نورا به لبخند شاد دختری که پشت بار ایستاده بود نگاه کرد و با خود گفت طبیعی است که تر و تازگی مرد جوان توجه او را جلب کند.
    با خود تکرار کرد " تر و تازگی " و فکر کرد این توصیف احسا سی را که همراهی مرد جوان در او برانگیخته بود کاملا بیان می کند.
    " شاید هم لمس خنکی بازویش باعث شد " ، حس کرد تب دارد . چشمهایش را بست و به جستجوی آثار ضربه سرش را لمس کرد . تماس انگشتش با آماسی بزرگ در محل ضربه ، درد را در سرش دواند . چشم بست و به پشتی نیمکت تکیه داد .
    " حالتا ن بهتر است؟"
    نورا چشم باز کرد . مرد جوان با یک لیوان آب جلوش ایستاده بود . انعکاس نور سرخ غروب ، قامت بلند سپید پوش رادر هاله ای به رنگ قوس و قزح پوشانده و پرتوی ارغوانی برموهای بور افکنده بود .
    فکر کرد " یک مجسمه ی زیبا" که مثل منظر ی از خیال محو شد چون جوان کنار او روی نیمکت نشست . لیوان آب را که به او می داد باز پرسید ،"حالتان بهتر است؟ " و پس از مکثی کوتاه گفت ،" چطور است از مامور های قطار خواهش کنیم دکتری در میان مسافرها پرس و جو کنند ؟ ".
    نورا لیوان آب را گرفت و تشکر کرد و بعد مختصرا گفت خودش پزشک است و حالش چندان بد نیست و مطمئننا بعد از استراحتی کوتاه بهتر هم خواهد شد. جوان با لبخندی ملایم حرف او را پذیرفت و دیگر چیزی نگفت . نورا با تانی آب می نوشید واوبه تماشای مناظر پشت پنجره مشغول بود . رنگهای قرمز و نارنجی بام خانه ها و سبز و زرد و کهربائی درختها با حرکت سریع قطار در هم میریخت و هماهنگ با بوی دارابی که از عطر مرد می آمد تاثیری آرامش بخش بر نورا می گذاشت . وقتی آخرین جرعه آب را نوشید احساس کرد قوایش را بازیافته . به گرمی از مرد برای همراهی صمیمانه اش تشکر کرد و او با همان لبخند ملایم بازویش را به زن عرضه کرد و گفت که او را تا واگونش همراهی خواهد کرد
    رنــج قفـــس به کنــار ،آنــچه عقاب را پیر میکند پرواز زاغ بی ســـر وپاست.

  2. #2
    مدیـریـــت کـل انجمنهــا
    48,987 امتیاز ، سطح 54
    8% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,663
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album picturesTagger First Class
    جایزه ها:
    Arm of Law
    نماد elMirA
    تاريخ عضويت
    Nov 2007
    محل سکونت
    باران
    پست
    3,682
    گيپا
    2,055,495
    پس انداز
    10
    امتیاز
    48,987
    سطح
    54
    تشكرها
    2,901
    3,868 بار در 2,048 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    زن و مرد جوان / (قسمت دوم)

    هم چنانکه حرکت عضلات جوان را که در عین آهستگی به چابکی قدم بر میداشت زیر انگشتان خود حس می کرد با خود فکر کرد " نباید بیش از بیست و یک سال داشته باشد" . تنها نکته ای که او را در این تشخیص دچار تردید می کرد ظرافت رفتار مرد بود که با اهمال خودخواهانه جوانهای امروزی ، چیزی که نورا را دلزده میکرد، فرق زیادی داشت. تصمیم گرفت پیش از خداحافظی سن او را بپرسد . اما با رسیدن به کوپه که خالی بود جوان سرخوشانه پرسید آیا موافق است که اوهم به این کوپه نقل مکان کند و با شنیدن پاسخ مساعد رهسپار واگن خود شد تا چمدانش را با خود بیاورد .
    به محض اینکه تنها شد از پاسخ موافق خود به مرد احساس پشیمانی کرد. از هفت سال پیش ، بعد از طلاق، لذت تنها سفر کردن را کشف کرده بود، در تنها ئی تماشای مناظر ی که با عبور قطار پیدا و محو می شدند و توقف در ایستگاه ها و باز حرکت مجدد را دوست داشت . صدای سوت قطار که در ایستگاه طنین میافکند و رفته رفته در هیاهوی چرخها روی ریل محو می شد، به گوشش همچون نوای موسیقی ای می رسید که از جائی دور می آمد ،در آن واحد از پشت سر و از پیش رو، می آید. دوست داشت بگذارد این حس که گذشته و آینده را به هم می آمیخت تسخیرش کند تا زمان حال محو شود .
    هر گاه می توانست با قطار شب مسافرت می کرد تا این حس شگفت در خوابی که ملودی حرکت قطار همراهی اش میکرد تداوم یابد .
    فکر کرد " شاید هم در ایستگاه بعدی پیاده شود " . چهره اش را در آینه بالای صندلی وارسی کرد . با خطوط آرام صورت و پلک های کمی پف کرده اش انگار از خوابی آسوده برخاسته بود. کیف دارو و لوازم آرایشش را از چمدان بیرون آورد . قرص مسکنی قورت داد، با دستمالی آغشته به لوسیون دستها یش را تمیز کرد و با کرم ماساژ داد وبه پشت گو شها و گردنش عطر زد .
    " اوه! بوی خوش رز ! "، جوان به محض ورود به او گفت . نورا اندیشید که شامه ی قوی علامتی است بر نیرومندی شهوانی و عبور این فکر کمی معذ بش کرد . کشش بعضی مردها به دختران جوانی که جای بچه آنها بودند همو اره حیرت اش را بر میانگیخت. گفت و گوی چند ماه پیش خود را با یکی از همکارانش در جریان یک کنگره پزشکی به یاد آورد. در میهمانی شام ، استادی به همراه دستیار جوانش آمده بود . همکاری که کنار نورا نشسته بود با اشاره به حرکات دلبرانه پروفسور با معشوق جوانش پرسیده بود چرا غالبا مردها وکمتر زنها دراین جور مناسبات در گیر می شوند. نورا پاسخ گفته بود که مردهای جوان در او تمایلی بر نمی انگیزند چرا که خامی شان آنها را موجوداتی فاقد قدرت جنسی جلوه می دهد. همکار نورا به او جواب داده بود که این جور نگاه خاص زنان است و نشانه اینهمانی کردن مرد جوان با کودک است و بر می گردد به ترس از زنای با محارم و اینکه زن خود را قبل از هر چیز مادر ارزیا بی می کند.
    نورا نظریه همکارش را با شخصیت خود منطبق نمی دید. او هیچگاه نخواسته بود بچه دار شود چرا که میل سوزانی به مادرشدن در دلش سر بر نیاورده بود. هر بار که از دیدار با خواهر و بچه هایش باز گشته بود به خود گفته بود که " خاله بودن" کاملا برایش کافی است. شوهر خواهر به یاد گرفتن فارسی که به نظرش زبانی زیبا و فاخر می آمد پرداخته بود و بچه ها را هم در این راه تشویق می کرد. از اقامت نورا در خانه شان که دلیلی برای فارسی حرف زدن اهل خانه بود خوشنود می شد و می کوشید به بهترین وجه رسم مهمان نوازی را که می گفت از ایرانی ها آموخته به جا آورد . اما نورا در خانه ی بزرگ آنان که در هر گوشه اش یادگار هائی از ایران به چشم می خورد خود را از هر زمان غریبه تر می یافت. قطار برلن ـ پاریس به چشمش چون پلی بود که او را از دنیائی بیگانه به جهان مانوسش می برد .
    " بوی رز همیشه برایم یاد آور مشرق است "
    مرد جوان با لبخندی پوزش خواهانه ادامه داد " می دانم ! حرف پیش پاا فتاده ای زدم ، اما می خواستم بگویم که عطر شما با لهجه زیبایتان هارمونی دارد ، شما باید از اهالی شرق باشید . " و با چشمان درشت آبی اش خیره به نورا پرسید ،" خاور میانه ؟ " .
    نورا خواست این سئوال ملال آور را که در هر برخورد تازه تکرار می شد به بازی کوچکی برگرداند و پرسید ، " کدام کشور خاور میانه ؟ "
    ، مرد جوان با لحنی جدی بانگ بر آورد ، " سرزمین پیامبری !" .
    نورا با خود گفت ، " این یکی هم برای من رگ و ریشه یهودی پیدا کرد !" . در رفت و آمد هایش به آلمان به این نظر رسیده بود که هر آلمانی عامی اشخاصی را که مو های تیره و پوست پریده رنگ و نوک دماغی گرد دارند یهودی تصور می کند. و هر بار که نظر ش در عمل ثابت می شد اعتقاد او به سخت جانی پیش داوری ها نزد مردم فزونی می گرفت . اما در این لحظه ، شنیدن کلمات مرد جوان تلخی مبهمی در دلش بر انگیخت . با خود می گفت که پس رفتار مشفقانه او نه حاصل حس ها ی رد وبدل شده در لحظه ، بلکه ناشی از احساس گناهی تاریخی است
    رنــج قفـــس به کنــار ،آنــچه عقاب را پیر میکند پرواز زاغ بی ســـر وپاست.

  3. کاربرانی که برای این مطلب مفید از elMirA تشکر کرده اند:


  4. #3
    مدیـریـــت کـل انجمنهــا
    48,987 امتیاز ، سطح 54
    8% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,663
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album picturesTagger First Class
    جایزه ها:
    Arm of Law
    نماد elMirA
    تاريخ عضويت
    Nov 2007
    محل سکونت
    باران
    پست
    3,682
    گيپا
    2,055,495
    پس انداز
    10
    امتیاز
    48,987
    سطح
    54
    تشكرها
    2,901
    3,868 بار در 2,048 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    زن و مرد جوان / (قسمت سوم)

    حالا نگاه کنجکاو چشمهای آبی مرد جوان عصبانیش می کرد . دنبال جوابی دندان شکن گشت. اما پیش از آنکه دهان به پاسخ باز کند. مرد جوان بر خاست و با وقار به دکلمه پرداخت.
    انسان بندی ست بسته میان حیوان و ابر انسان ؛ بندی بر فراز مغاکی .
    فرا رفتنی ست پر خطر ؛ در راه ـ بودنی پر خطر ؛ واپس نگریستنی پرخطر ؛ لرزیدن و درنگیدنی پر خطر .
    آنچه در انسان بزرگ است این است که او پل است نه غایت .
    آنچه در انسان خوش است این است که او فروشدیست و فراشدی.
    مرد جوان لب از گفتار بست ولحظه ای همانطور ساکت ایستاده بر جا ماند. بعد سر جای خود نشست و با سرخوشی باز یافته بانگ بر آورد، "چنین گفت زرتشت !"
    نورا که تکدر خاطرش بر طرف شده بود پرسید، " در رشته تئاتر هستید ؟
    " چقدر دلم می خواست ! اما نه ! مادر بزرگم مانع شد و من به فلسفه رو آوردم . حالا سال سوم فلسفه هستم و موضوع پایان نامه لیسانس ام این کتاب نیچه است " .
    زن با افزودن سه سال دانشگاهی به سن پا یان دبیرستان در هجده سالگی، به محاسبه سن مرد رسید و نتیجه گرفت که حدسش درست بوده و او حدودا بیست و یک ساله است.
    مرد جوان با لبخند ی رضایت آمیز افزود ، " راستش را بخواهید برای رسیدن به فلسفه ، به جای رفتن راه مستقیم ولگردی کردم ، از رشته ای به رشته دیگر رفتم و حالا ، در بیست و پنج سالگی ، تازه بحران بلوغ را پشت سر گذاشته ام و درجائی هستم که می خواهم باشم ! ".
    نورا اندیشید ، " او می توانست بچه ای باشد که بیست و پنج سال پیش سقط کردم ! " .
    به لطف قرص هائی که سقط جنین را میسر می کرد نیازی به جراحی نیافته بود . سراسر ساعات صبح یک روز تابستانی را در اتاق نیمه تاریک بیمارستان گذرانده و دردهای انقباض را در زیر شکمش تحمل کرده بود تا تکه گوشت سرخ و لزجی که به هسته ای غریب شبیه بود از او دفع شود .آن را نگاه کرده بود که زیر فشار آب سیفون می چرخید و ناپدید می شد و پس از آن، از هم پاشیدن آرام آرام ا ش را در گذر آب از لوله های دراز و پیچ پیچ در ذهن مجسم کرده بود . هر بار به این واقعه فکر می کرد صحنه بی هیچ احساس تاسفی در ذهنش مجسم می شد. گاه گمانه پردازی در باره صورت و پیکری که می توانست از آن حجم سرخ پدید آید سرگرمش می کرد. اما حالا مقایسه مرد جوان با بچه ناشناخته حس نا خوشایندی در او بر می انگیخت.
    مرد جوان با لحنی اندیشناک گفت " عجیب است ، انگار سالهاست شما را می شنا سم " و با لبخندی معمائی ادامه داد ، " شما در واقع هدیه تولد من هستید ! " .

    نورا ، یکسره در تسخیر احسا سهای متناقض ، ماشین وار تکرار کرد ، " تولد شما ؟ "
    مرد جوان گفت ، " داشتم به بار می رفتم تا آمدنم به دنیا را جشن بگیرم که شما را دیدم ،درست در همان لحظه که چشمها یتان را بدون هیچ فریادی بستید . مردی که موجب تصادم شده بود متوجه اتفاقی که افتاد نشد . اما من صورتتان را می دیدم و ..چطور بگویم .. در آن لحظه در صورت شما گذر حس هائی را دیدم که خیره ام کرد ، چیزی مثل ...
    نورا حرف او را قطع کرد ،" بله ! طبیعتا شما در آن لحظه در صورت من گذر درد را دیدید !"، و اندیشید که مرد جوان گرایش دارد در هر پدیده جنبه ای راز آمیز جست و جو کند .
    جوان سر تکان داد ، " فقط درد نبود ، یکجور حیرت بود ".
    نورا صحنه ای را که هنگام بستن چشمها از ذهنش گذشته بود به یاد آورد و آن را برای مرد که با کنجکاوی گوش می داد تعریف کرد. در آخر گوئی با صدای بلند با خود صحبت می کند پرسید ، " اما چرا این خاطره در آن لحظه به ذهنم آمد ؟ " و خود پاسخی را که هم زمان با پرسش به ذهنش آمده بود مطرح کرد ، " ،" حس کردم دنیا یکبا ره پیش چشمم سیاه شد ، با تکان های قطار که داشت به راه می افتاد درد در سرم منتشر می شد و صدای چرخ ها در گوشم می پیچید . اضطرابی عجیب در دلم پرشد ، انگار دارم در سیاهی به سوی مقصدی نامعلوم می روم ، می خواستم قطار بایستد و پیاده شوم و این حسها به دنبال خود تصویر آن زن را به ذهنم آوردند که هی می پرسید چرا قطار توقف نمیکند " .
    " شاید آن زن ، برعکس شما ، می خواسته در دنیای ناشناسی که بوده بماند ، فکر می کرده که قطار دارد اورا ازاین دنیا بیرون می برد و میخواسته که حرکت آن متوقف شود تا بیداری نیاید ،تا رویا ادامه یا بد ! " .
    مرد جوان مکثی کرد و بعد با هیجان ادامه داد " بله ! یافتم ! این بوده دلیل آن حال حیرت بر چهره شما ! این رودروئی با دو میل متضاد ، میل ترک دنیای ناشناخته در شما و میل ماندن در این دنیا از جانب زنی که در ذهنتان ظا هر شده بود ! " .
    نورا با لبختدی برلب گفت " در هر حال ، صدای شما مرا به دنیای آشنا باز آورد" و بعد برای انکه به گفت و گوئی که به گمانش زیادی روانشناسانه می آمد نقطه پایانی نهد افزود، "به هر رو ، امیدوارم جشن تولد شما را خراب نکرده باشم و برای اطمینان از این موضوع مایلم شما را به شام در رستوران قطار دعوت کنم " .
    " با کمال میل می پذیرم" ، پسر جوان شادمان افزود ، " اینجوری ، جشن ادامه پیدا می کند !"
    رنــج قفـــس به کنــار ،آنــچه عقاب را پیر میکند پرواز زاغ بی ســـر وپاست.

  5. #4
    مدیـریـــت کـل انجمنهــا
    48,987 امتیاز ، سطح 54
    8% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,663
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album picturesTagger First Class
    جایزه ها:
    Arm of Law
    نماد elMirA
    تاريخ عضويت
    Nov 2007
    محل سکونت
    باران
    پست
    3,682
    گيپا
    2,055,495
    پس انداز
    10
    امتیاز
    48,987
    سطح
    54
    تشكرها
    2,901
    3,868 بار در 2,048 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    زن و مرد جوان / (قسمت چهارم)
    گارسون با کت و شلوار سیاه و پیراهن سفید کارت های صورت غذا را با ادب به آنها ارائه می کرد و نگاه نورا به اطراف می چرخید. رومیزی های سبز رنگ و شمهای بلند روشن در شمعدانهای برنزی به فضای رستوران حالتی رمانتیک بخشیده بود.
    ، به مرد جوان که با دقت کارت را می خواند گفت " هیچوقت برای شام به این رستوران نیامده بودم ".
    " برای من دفعه دوم است . بار پیش به همراه مادر بزرگم آمدم " ، چشم از کارت بر داشت و با سرخوشی گفت " من برای شروع سالاد با جگر مرغابی انتخاب می کنم و بعد فیله ماهی و در آخر برای دسر شیرینی شکلاتی " .
    نورا گفت ، " برای من هم همین ها را سفارش بدهید ، انتخاب شراب هم با شما ! "
    مرد جوان گارسون را فرا خواند و یک بطری شراب سفید هم سفارش داد. وقتی گارسون میز را ترک کرد ، سر پیش آورد و آهسته گفت، " شاید حدس زده باشید که من امکان مادی سفر در واگن درجه یک و شام خوردن در این رستوران بالنسبه گران قیمت را ندارم . دفعه پیش مهمان مادر بزرگم بودم. این بار هم او ، به مناسبت هدیه تولدم ، بلیط رفت و برگشت به پاریس با قطار درجه یک را به من هدیه کرد ، می داند عاشق گذراندن شب در قطارم ! "
    "به چه خاطر ؟ "
    " برای توضیح دلیلش باید داستان زندگیم را بشنوید ، آیا حوصله اش را دارید ؟ " .
    بی آنکه منتظر جواب نورا شود افزود، " لطفا پاسخ مثبت بد هید چون خیلی دلم میخواهد قصه ام را برای شما تعریف کنم ! ".
    به این ترتیب ، همانطور که شام می خوردند نورا به داستان زندگی مرد جوان گوش داد. در برلن، از مادری ناشناس به دنیا آمده بود و در هفت ماهگی ، زوجی که کودکشان را در تصادف ماشین از دست داده بود او را به فرزندی پذیرفته بود ند . تصادف در عصر یکشنبه ای آفتابی رخ داد ه بود. زوج جوان با کودک خود به گردش رفته بودند . مرد به آرامی در طول جاده سرسبز رانندگی می کرد و متن نقش خود را در نمایشی که بنا بود فردای آن شب افتتاح شود از حفظ می خواند. زن در حالی که کودک خود را شیر می داد به او گوش سپرده بود. هر دو در کار تاتر بودند ، کاری که هم شغل و هم عشقشا ن بود. سه ماهی پیش از به دنیا آمدن کودک ، زن از کار دست برداشته بود تا پنج ماه دیگر وقتی کودک یکساله می شد آن را از سر گیرد.ضربه تصادف آنفدر شدید بود که کودک را از آغوش مادر کنده و از پنجره باز به بیرون پرتاب کرد. بجه جان خود را از دست داد اما مادر جان به در برد ، با یک بازوی شکسته و با زخمی عمیق بالای ابروی راست که رد آن حالت شاد چهره ی گشاده اش را برای همیشه از او ربود . شوهر آسیبی ندیده بود. پس از مرگ کودک ، زن دچار افسردگی شدیدی شد که برای رهائی از آن تصمیم گرفت کودکی به سن وسال بچه ی از دست رفته را به فرزندی قبول کند. شوهر موافق نبود اما به خاطر زن و برای نجات رابطه شان پذیرفت
    . .به این ترتیب آنها کودک هفت ماهه ای را به فرزندی پذیرفتند که پس از تولد در ایستگاه راه آهن رها شده بود و پس از آن هم هیچ کس در شیر خوار گاه به جست و جوی او نیامده بود. اما پذیرش کودک که آندرآس نامیده شد افسردگی زن را درمان نکرد و او برای گریز از اندوه خود را در کار غرق کرد .زن و شوهر اکثر اوقات خود را در محیط تاتر می گذراندند وبچه تحت مراقبت مادربزرگ بود . او که پس از جدائی از همسرش در سالها پیش، دخترش را که تنها فرزند ش بود ،بی هیچ کمکی بزرگ کرده بود با خوشنودی وظیفه پرورش فرزند خوانده دختر را به عهده گرفته بود . به این ترتیب ، وقتی زوج برای تغییر شرایط خود تصمیم به مهاجرت به فرانسه گرفتند ، آندراس که آنوقت سه ساله بود نزد مادر بزرگ خود ماند.
    در سالهائی که از پی آمد ، مادر بزرگ غالبا هنگام تعطیلات مدرسه او را به نزد پدر و مادر خوانده خود می برد . پس از آنکه آندراس بزرگ و بالغ شد خود هراز گاهی به دیدن آنها که در این سالها صاحب دو دختر شده بودند می رفت.
    بعد از نقل داستان ، مرد جوان به سوی نورا خم شد و با لحنی شاد گفت،" به عنوان فرزند راستین ایستگاه راه آهن، تصمیم گرفتم امسال تولد خود را در قطار جشن بگیرم !".
    نورا گفت ،" می دانید ! برای این که آدم احساس نکند یتیم است شناختن پدر و مادر کافی نیست " . مکثی کرد و ادامه داد،" بیست و سه سال پیش ازایران بیرون زدم .. پدر ومادرم می گفتند ازدواج کن و با شوهرت برو . همیشه نگران بودند سنم بالا برود و ازدواج نکنم.بالاخره قانعشان کردم و بیرون آمدم .از راه دور هم دائم فکر سر وسامان گرفتن من بودند اما وقتی فهمیدند می خواهم با مرد سیاهپوستی ازدواج کنم با من قهر کردند . حتی پزشک بودن همسرم تسلائی برایشان نبود . بعدها آشتی کردیم ولی روز بروز از آنها دورتر شدم ، از همه فامیل و خانواده که حرفها و عقایدشان برایم بیش از پیش غریبه و غریبه تر شده بود .حالا دیگر فقط با خواهرم که در آلمان زندگی می کند رابطه نزدیک دارم " .
    رنــج قفـــس به کنــار ،آنــچه عقاب را پیر میکند پرواز زاغ بی ســـر وپاست.

  6. #5
    مدیـریـــت کـل انجمنهــا
    48,987 امتیاز ، سطح 54
    8% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,663
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album picturesTagger First Class
    جایزه ها:
    Arm of Law
    نماد elMirA
    تاريخ عضويت
    Nov 2007
    محل سکونت
    باران
    پست
    3,682
    گيپا
    2,055,495
    پس انداز
    10
    امتیاز
    48,987
    سطح
    54
    تشكرها
    2,901
    3,868 بار در 2,048 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    آگهی تبلیغات
    زن و مرد جوان / (قسمت پنجم)
    بعد ازمکثی طولانی با لحنی اندیشناک افزود ، " فکر می کنم دلیل اصلی حفظ رابطه مان تلاش شوهر آلمانی او برای ادامه مناسبات ما بوده ، بعلاوه تقریبا یقین دارم که این مرد آلمانی با عاشق شدن به خواهرم و تشکیل خانواده با او به نوعی گره دردناک رگ و ریشه آلمانی اش را گشوده ! پدر و مادرش عضو سازمان جوانان فاشسیست بوده اند واین موضوع او را به شدت رنج می دهد " .
    آهی تاسف بار کشید ،" تا پایان عمر صلیب جنایت پدر و مادرش را بر دوش خواهد کشید ! اگر آنها را نمی شناخت آسوده تر بود ! ".
    مرد جوان با قاشق آخرین خرده های کیک شکلاتی را جمع کرد و به دهان گذاشت و نگاهی از پنجره به بیرون انداخت. در میان آبی تیره آسمان ، ماه که تقریبا کامل بود می درخشید و هیاکلی را که حرکت شتابان قطار از به هم آمیختگی تصویر درختها و خانه ها پدید می آورد در نور نقره فامی شناور می کرد .
    مرد جوان چشم از پنجره برداشت و با لحنی شمرده گفت ، " در میانه شب ، از خواب بیدار می شوم و از پنجره به آسمان می نگرم . قطار می گذرد اما ماه همچنان آنجاست ! ما می گذریم ، اما او آنجاست و به کمال می درخشد . در این ثانیه ، لحظه حاضر را به تمامی زندگی می کنم ! گوئی برای چند لحظه زمان را در چنگ می گیرم ! بعد دست می گشایم ، زمان دوباره جاری می شود ومرا با خود می برد" .
    نورا گفت ، " من خو دم را به لالائی قطار وا می گذارم که می گذرد و در گوشم میخواند که می گذریم ! که میشود گذشت ! گذشته را واگذاشت و گذشت ! "
    مرد جوان لبخند زد.
    " امشب سعی میکنم کوچک ترین سر و صدائی نکنم تا موسیقی گذر را بهم نریزم !" .
    پس از بازگشت به کوپه ، مرد جوان به آماده کردن جای خواب خود پرداخت. پس از آن ردای سفید رنگی را از چمدان بیرون آورد و روی بالش گذاشت. مسواک و صابون و شانه را در کیف کوچکی که به کمربندش وصل بود جا داد . پیش از ترک کوپه به نورا گفت که گردشش در قطار به طول خواهد انجامید و هنگام بازگشت کوشش خواهد کرد آرامش خواب او را با سر و صدا به هم نزند .

    پس از رفتن مرد جوان ، نورا جای خواب خود را آماده کرد . پس از آن پنجره را باز کرد تا به تمرین همیشگی بپردازد. عادت داشت هر شب پیش از خواب ، دقایقی مقابل پنجره باز ، با تمرکز کامل بر حرکات خود نفس های عمیق بکشد تا خستگی و فشار کار روزانه را از تن بیرون کند و به خوابی آرام فرورود. در این لحظات به آرامی و عمیقا هوای تازه را نفس می کشید و از احساس رها شدن تدریجی عضلات منقبض خود لذ ت می برد.
    حالا ، ایستاده در برابر پنجره باز قطار ، گوشها پراز صدای چرخها بر ریل ، همانطور که با نفسهای عمیق عطر شب تابستانی را به درون سینه می کشید حسی نامعهود تنش را در نوردید ، موجی نوازشگرانه که لرزشی خفیف به همراه داشت . به آنی دلش خواست که تنش را به آب بسپارد . تصمیم گرفت دوش بگیرد. از آنجائی که در باره پاکیزگی و بهداشت حمام قطار تردید داشت همیشه از آن اجتناب می کرد ، اما این بار میلش به تماس با آب آنقدر زیاد بود که بی هیچ شکی به سوی حمام شتافت. دقایقی طولانی زیر دوش تنش را به نوازش آب ولرم سپرد. پس از بازگشت به کوپه چراغ را خاموش کرد و تنش را با لوسیون معطر به کندی و ملایمت ماساژ داد . در آخر پیراهن خواب اش را پوشید و پیش از آنکه زیر ملافه بلغزد به خود عطر زد. لختی بعد خوابی عمیق او را در ربود.
    با صدای خفیف باز شدن در کوپه در نیمه های شب چشم گشود. مرد جوان از گردش طولانی خود باز می گشت. زن برای اینکه او را معذب نکند بی هیچ تکان و صدائی بر جای خود باقی ماند. پیچیده در ملافه معطر، انگار پس از خوابی طولانی و آسوده ، احساس آرامش سرخوشانه ای داشت . مرد جوان ، در حالی که می کوشید سر و صدا نکند ، با حرکاتی کند لباس از تن بیرون می آورد . زیر نور نقره فام ماه که از پنجره به درون واگون می تابید حرکات آرام و هماهنگ اش درمتن موسیقی مقطع حرکت چرخهای قطار به رقصی غریب می ماند . برهنه شد و با تانی ردای سفید رنگش را به تن کرد ، به سوی پنجره نیمه باز رفت و دقایقی طولانی بی حرکت مقابل آن باقی ماند. پس از آن به کندی به سوی تخت خواب خود باز آمد و بر کناره آن ، روبروی تخت خواب زن ، نشست ، با پشت صاف ، گردن کشیده و چشمان بسته .
    نورا به چهره رنگ پریده او می نگریست و به خطوط بی حرکت صورتش، مجسمه وار. مرد جوان زمانی با چشمهای بسته به جا ماند . سپس چشم گشود ، خیره به نورا ، اما همپنان بی حرکت . نورا دست به سوی او دراز کرد . جوان به کندی برخاست و به سوی او آمد. زن ، روی تخت جائی برای او باز کرد. مرد به آرامی زیر ملا فه لغزید و در آغوش زن جای گرفت . خود را با نفس های عمیق به سینه زن فشرد. تن اش سرد بود . نورا لبهای او را جست . دهانش عطر دارا بی داشت.
    پس از بوسه ای طولانی مرد جوان در گوش نورا زمزمه کرد ، " چه خوش است ! " .
    موج اشتیاق در عضلات زن دوید . همچنانکه مرد را در آغوش داشت به ملایمت بالا تنه راست کرد و دگمه های پیراهن خود را گشود و برهنه شد . دست برد و ردای مرد را به در آورد و تن عریانش را به بر فشرد .
    مرد جوان در گوش زن زمزمه کرد، " نخواهم توانست ! نمی توانم با زنها عشق بازی کنم ، من ... من همجنس گرا هستم ." .
    از حرف باز ایستاد و همانطور که به تندی نفس می کشید سر خود را در سینه نورا پنهان کرد . سپس زمزمه از سر گرفت ، " اما چه خوش است ! " .
    " یک خوشی ناب !" نورا پی گرفت و همانطور که سر مرد را با لذت بر سینه می فشرد آهی عمیق کشید، " کاش میشد قطار از رفتن نایستد "
    رنــج قفـــس به کنــار ،آنــچه عقاب را پیر میکند پرواز زاغ بی ســـر وپاست.

  7. کاربرانی که برای این مطلب مفید از elMirA تشکر کرده اند:


+ پاسخ به مبحث

بازدید کنندگانی که از طریق جستجو کلمات ذیل به انجمنهای گیگاپارس آمده اند:

ارمیرا

ارمیرا وشوهر المانی اش

آنچه عقاب را پیر میکند پرواز زاغهای ولگرد استکردن جوان زن پیر راخاطرات دستمالی دخترها در واگن مترو مردانه زن خراب با حیوان
SEO Blog

اطلاعات این مبحث

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 1 کاربر در حال دیدن این مبحث می باشند، (0کاربر عضو و 1 کاربر مهمان)

قانون های ارسال نوشته

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts