مفیدترین پستها به نظر کاربران در این تاپیک را در اینجا ببینید!

+ پاسخ به مبحث
صفحه 1 از 2 12 آخرآخر
نمایش نتایج 1 تا 10 از 13

مبحث: قسمتی از داستان خاطره ها(شیدا)

  1. #1
    مدیر انجمن ادبیات
    40,481 امتیاز ، سطح 49
    20% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,369
    22.0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialYour first GroupRecommendation Second Class1 year registeredOverdrive
    نماد SHEIDA SHAHI
    تاريخ عضويت
    Dec 2011
    محل سکونت
    tehran
    پست
    1,501
    گيپا
    60,476
    پس انداز
    0
    امتیاز
    40,481
    سطح
    49
    تشكرها
    961
    1,096 بار در 586 پست از اين كاربر تشكر شده


    تعداد 1 نفر از 1 کاربر این پست را مفید دانسته اند! به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    Post قسمتی از داستان خاطره ها(شیدا)

    آگهی تبلیغات (برای حمایت از گیگاپارس)
    ((خاطره ها))



    به نام خدا



    بهار بود توی یکی از کوچه های دنج پاسداران یه خونه قدیمی بزرگ وسط یه باغ پر از میوه بود.توی این خونه هفت نفر زندگی می کردن و بیشتر جشنها توی اوین خونه برگزار می شد.رخساره و جعفر-خواهر و برادر- تنها مالکان این خونه بودند.
    رخساره با آن قد بلند و چشمان درشت مشکی و روسری سفیدی که بر سر داشت از حیاط وارد سالن پذیرایی شد و آرام از پله هایی که به اتاق ها راه داشت بالا رفت. به اتاق زیر شیروانی رفت و دفترچه خاطراتش را از صندوقچه ی قدیمی بیرون آورد.برگ برگ خاطرات را ورق میزد.
    نیلوفر صدا زد:عمه،عمه جون کجایی؟
    -اینجام عمه جان توی اتاق زیر شیروانی!
    (نیلوفر برادر زاده رخساره بود. یک دختر 20 ساله که همه می گفتن شبیه جوانی های رخساره است شیطون، قد بلند،چشمان درشت مشکی،پوست گندمی.)
    رخساره دفتر را بست و روی صندوق گذاشت نیلوفر با آن قد بلند و پاهای کشیدش دوئید و از پله ها بالا آمد و در رو باز کرد و نفس زنان گفت:عمه جون...
    چشم نیلوفر به دفترچه افتاد گفت:
    -عمه این دفترچه قدیمی برای شماست؟
    -اره.
    -چی توش نوشتین؟
    -این فوضولیا به تو نیمده کارتو بگو!
    نیلوفر:آها! یه اقایی با شما کار داره!
    رخساره ابرو هایش رو در هم کشید پرده رو با دستش کنار زد از پنجره به بیرون نگاه کرد و آهی کشید با صدایی سراسر از انتظار به نیلوفر گفت:عمه جان یه چادر برام میاری؟
    -الان عمه جون !
    نیلوفر دوان دوان رفت تا چادرِ رخساره رو برایش بیاره و رخساره هم آرام آرام از پله ها پایین آمد و جلوی اینه قدی ایستاد و خود را بر انداز کرد.حتی حالا که پا به سن گذاشته بود و مشکلات او را شکسته کرده بود باز زیبایی چهره اش پیدا بود.
    با خود گفت:امکان داره اون مردِ پیر همونی باشه که من سال ها منتظرش بودم.
    نیلوفر بعد از دو دقیقه با چادر نزد عمش امد و چادر را به رخساره داد.او چادر رو سرش کرد و با قدم هایی آرام از کنار نیلوفر گذشت.و به سمتِ در رفت نیلوفر هم از موقعیت سوء استفاده کرد و به اتاق زیر شیروانی رفت و دفترچه خاطرات قدیمی رخساره رو از روی صندوقچه برداشت و باز کرد.



    رخساره جلوی در رسید و وقتی که اون مرد رو دید خشکش زد و با خود گفت:آیا درست می بینم؟خدایه من این خواب و خیال نیست؟اشتباه نگرفتم؟یعنی انتظار دیگه به پایان رسیده؟
    بعد ان مرد پیر با صدای بم و خش دار سلام کرد.
    وقتی رخساره صدایش رو شنید شکش به یقین تبدیل شد! خودش بود! کیومرث هنوز هم با همون صدا ولی یکم خش دار هنوز هم همان چهره جذاب ولی افتاده تر و شکسته شده.رخساره به خودش اومد و جواب سلام او را پاسخ داد و گفت:می دونی که چند ساله به انتظار دیدنت نشستم؟!
    کیومرث:حتماً مثل من 42 سال درسته؟
    رخساره با چشمانی غرق اشک تکیه به در داد از روی ناتوانی سرش را به علامت تائید تکون داد و او را به داخل خانه دعوت کرد.
    (کیومرث مردی 60 ساله بود و حدود 42 سال پیش در یک مغازه فرش فروشی واقع در بازار فرش فروش ها کار می کرد.او مردی قد بلند با چشمانی ریز و کشیده میشی و چهره اش دارای جذبه مردانه خاصی بود.)
    رخساره کیومرث را به پذیرایی راهنمایی کرد و با صدای بلند گفت:که مش کاظم به کوکب بگو که مهمان داریم.
    (مش کاظم از زمان های قدیم توی این خونه کار می کرد پیر مردی مهربون،با قدی کوتاه و خمیده حدوداً 82 ساله و زنش یعنی کوکب خانوم بر خلاف چهره اخمویش زنی مهربان بود ولی کر و لال بود و این مضوع برای اهالی خانه عادی شده بود.)
    رخساره روی مبل نشست و با دستش کیومرث را تعارف کرد که بنشیند اشک هایش که گونش را خیس کرده بودن پاک کرد و گفت:کیومرث از این طرفا چی شده یادی از ما کردی؟
    کیومرث:من که همیشه یادت بودم یاد نگاهات،حرف زدنات و خندیدنات و گریه هات که هیچ وقت طاقت دیدنش را نداشتم ولی فرصتی نبود که بیام از آقا جانت می ترسیدم!
    -اون خدا بیامرز 38 ساله که فوت کرده!
    کیومرث اهی کشید و با اندوهی فراوان گفت:آره شنیدم خدایا بیامرز چرا فوت کرد؟
    - بعد از اون دعوا حدود 6 سال بعد دزد به مغازه اقام زد و تمام فرش هایش رو بردن آقامم تویه یه روز سه تا سکته زد و فوت کرد مادرم خیلی ناراحت بود و پدرت هم وقتی فهمید که رقیب سر سختش تویه بازار فوت کرده خیلی ناراحت شد هرچی که بود اونا باهام دوستای قدیمی بودن و سر اون جریان که خودت می دونی میونشون شکرآب شد برای مراسم پدرم یه دسته گل فرستاد که یه نامه روش بود تویه نامه نوشته بود که از هیچ کمکی دریغ نمی کنه در هر صورت ما وضع خوبی نداشتیم ولی محمد که از همه بزرگتر بود می رفت سر کار منم خیاطی می کردم و مادرمم با اینکه ماه های آخرش بود ولی سخت کار می کرد بیشتر وقت و انرژیش رو صرف سبزی پاک کردن میذاشت و بیرون می فروخت!
    کیومث:چقدر درد ناک شنیدم خونه رو فروختین درسته؟
    -اره اخه می دونی ما هرچی در می اوردیم خرج جعفر می کردیم خرج و دخل اصلاً جور در نمی آمد تا این که مجبور شدیم اون خونه رو بفروشیم خیلی سخت بود تمام خاطراتمون اون جا بود ولی به هر طریقی بو دل کندیم!و یه خونه کوچیک تر تویه پایین شهر خریدیم!
    کیومث:مغازه چی شد؟
    -اون رو نگه داشتیم و بعد چند سال که اوضاع ردیف شد محمد دوباره اونجا رو راه انداخت!حالا تو تعریف کن بعد از اون دعوا تو چی کار کردی؟
    کیومرث:بعد از اون دعوا که توی خونه شما اتفاق افتاد ما اومدیم خونه، پدرم کلی ناسزا بارم کرد گفت:تو من رو سر شکسته کردی،آبروم رو بردی دیگه نمی تونم سر بلند کنم.
    و بعد هم گفت: که تو باید بری فرنگ حتی اگه شده دار و ندارم رو بفروشم می فرستمت تا دیگه هوای بی شرم و حیا بازی به سرت نزنه. کثافت! تو چشم من و ننت و حاج نعمت و خانوادش نگاه می کنی می گی من و رخساره هم دیگرو می خوایم بزنم تو دهنت بی آبرو!
    منم گفتم:خلاف شرع که نیست می خوامش. گفت:اِ می خوایش اِی به چشم می گیرمش برات خودت برو جلو از ارث و کمک هیچ خبری نیست برو ببینم حاج نعمت دختر بهت میده؟ اون نعش دخترش رو هم روی دوش توی یه لا قبا نمی اندازه!
    منم گفتم:انقدر پافشاری می کنم تا بهم بدنش. وقتی این حرف رو زدم پدر شروع کرد مشتُ لگد نثارم کردن انقدر زدتم تا دلِ افسانه به رحم اومد جلوش رو گرفت و گفت:اقا جون بزرگ واری کن ترو به خدا قسمت می دم که ولش کن.
    و مثل ابر بهار اشک می ریخت بعد از اون شب چند وقت بعد هم بابام باغ نارمکِش رو فروخت و من رو فرستاد فرنگ پیش عنایت الله خان و بعد از 3 سال آقام نامه داد که افسانه هم ازدواج کرده و با شوهرش میان پیش من تا اونجا زندگی کنن برام ناراحت کنندِ بود که خواهرم بدون اجازه تنها برادرش ازدواج کرده ولی باید کنار میومدم اتفاقی بود که افتاده بود تازه آقام نمی ذاشت که بیام ایران می گفت:تو من رو سرشکسته کردی تا مرگ من حق نداری پات رو تویِ ایران بزاری.راستی رخساره ازدواج کردی؟
    -نه تو چی؟
    کیومرث:منم نه.
    -هنوز قولی که بهم دادیم رو یادت هست؟
    کیومرث:اره ته کوچه باغی سر اذان مغرب زیر درخت چنار دو تا نامه رو امضا کردیم اونی که تو امضا کردی هنوز هم که هنوزه نگهش داشتم.
    -واقعا؟
    -اره برعکس تو که زدی زیر قولت!
    کوکب در زد و وارد شد و حرف رخساره رو قطع کرد براشون میوه و شربت اورد و تعارف کرد،سکوت خاصی بود یه سکوت سنگین که انگار زمان ایست کرده بود رخساره سنگینی نگاه کیومرث رو احساس می کرد نگاهی تنفر آمیز و کینه ای از گذشته.بعد از خوردن میوه کیومرث گفت:هیچ وقت به این مضوع فکر نکردی که دوباره کسی رو پیدا کنی و ازدواج کنی؟
    -نه بعد از اون اتفاق سعی کردم که به هر قیمتی شده سر قولم بمونم حتی اگر هم مجبورم کنن!
    کیومرث خنده ی تلخی کرد و گفت:خوبه وقتی که همه چیز رو خراب کردی به این نتیجه رسیدی؟چرا؟رخساره چرا گذاشتی کینه ای قدیمی توی قلبم به مونه؟چرا مرتضی؟تو که می دونستی من از اون بدم میاد چرا اون؟
    رخساره حرف کیومرث رو قطع کرد و گفت:میشه تمومش کنی؟اومدی گذشته رو یادم بندازی؟دوباره می خوای سوال های گذشته رو تکرار کنی؟خواهش می کنم تمومش کن نذار یک سری حرفا زده بشه نذار همه از واقعیت با خبر بشن هنوز هم برای گفتن واقعیت دیر نیست!
    کیومرث که تعجب کرده بود گفت:چون هنوز دنباله جواب سوالم هستم و به نتیجه ای نرسیدم و نیومدم اذیتت کنم اومدم بگم که هنوز دوست دارم و از اون حرفایی که بهت زدم معذرت می خوام ولی این جا یه سوالی هست که به هر قیمتی شده باید بهم جواب بدی چرا همون زمان واقعیت رو نگفتی؟به قول بابات چرا پشت یه پسر چاقو کش بی سر و پا در اومدی؟
    رخساره چشمانش رو بست و اهی کشید و گفت:چون دوستت داشتم چون می خواستم ذهنیت همه رو نسبت به واقعییت عوض کنم اگر اون اتفاق عمدی بود انقدر جلویه همه انکار نمی کردم!
    کیومرث لبخندی زد و از جایش بلند شد و گفت:از کجا میدونی که عمدی نبوده؟
    رخساره سریع از جایش بلند شد و گفت:یعنی عمدی بوده؟یعنی تو ... نه...نه...نمی تونم باور کنم!
    کیومرث دهنش رو نزدیک گوش رخساره برد و گفت:چه اهمیتی داره حالا که کسی یادش نیست مهم اینه که ما باهمیم.
    رخساره لبخندی تلخ زد و گفت:کجا تازه اومدی؟
    کیومرث:نه دیگه باید برم باز بهت سر میزنم باهات کار دارم تازه پیدات کردم.راستی به گلرخ سلام برسون.
    -اِ خواهرم رو از کجا می شناسی؟
    -توی یه محل کوچیک خبر زود می پیچه!
    -ولی ما اون موقع از اون جا رفـ...
    کیومرث دستش رو گذاشت جلوی دهن رخساره و گفت:هیسسسس...بعداً همه چیز معلوم می شه انقدر سوال نپرس.
    و بعد با هم خداحافظی کردن و رخساره تا جلوی در اون رو همراهی کرد.



    نیلوفر دفترچه را باز کرد و خوند:


    ((به نام خدا


    الان که دارم این دفتر رو می نویسم 10 سالم بیشتر نیست من تویه یه خونهِ بزرگ وسط یه باغ با دیوارهای اجری زندگی می کنم توی باغ درخت های سیب و انگور و گلابی هست.من با مادر و پدرم و برادرام محمد که 10 سال از من بزرگترِ و جعفر 1 سال از من کوچیکتره زندگی می کنم تویه خونه ما حرف اول و اخر رو پدرم می زنه
    همه ی ما از پدرم حساب می بریم پدر من تو راسته فرش فروش ها یه مغازه داره که رقیب اون دوست قدیمیش یعنی حاج جهان است که یه پسر به نام کیومرث داره و یه دختر به نام افسانه من تا به حال به جز حاج جهان هیچ کدومشون رو ندیدم تازه حاج جهان هم یه بار که داشتم با کالسکه از اون بازار رد می شدم دیدمش یه مرد با قد متوسط هم سن اقام. و مثل اقام شکم داشت که به قول خودشون اعتبارِ بازار بود!.امشب عمهِ فرخندم اومد خونمون و گفت که پسرش زن گرفته و برای مراسم بند اندازون عروس که یه هفته دیگه بود دعوتمون کرد و قرار شد که عروسی پسر عمم اسماعیل این جا برگذار بشهِ.
    عمم گفت: اسمِ زنش کتایونه دختر یکی از تاجر های زعفران.
    حالا خدا می دونه که عمم این رو راست گفته یا دروغ اخه عمم من رو سه ماه پیش برای اسماعیل خاستگاری کرد اقام جوابِ رد داد اخه هم از شوهر عمم خوشش نمی اومد هم می گفت که اسماعیل جنم کار کردن نداره و سن من هم کمه درضمن منم اصلا از اسماعیل خوشم نمیاد.))
    نیلوفر صدای پله های چوبی رو شنید دفتر رو بست ...

  2. 10 نفر از SHEIDA SHAHI برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  3. #2
    مدیر انجمن ادبیات
    40,481 امتیاز ، سطح 49
    20% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,369
    22.0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialYour first GroupRecommendation Second Class1 year registeredOverdrive
    نماد SHEIDA SHAHI
    تاريخ عضويت
    Dec 2011
    محل سکونت
    tehran
    پست
    1,501
    گيپا
    60,476
    پس انداز
    0
    امتیاز
    40,481
    سطح
    49
    تشكرها
    961
    1,096 بار در 586 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    خوش حال مشم تظرتون رو بهم بگین؟!

  4. #3
    كاربر تازه وارد
    703 امتیاز ، سطح 5
    77% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 47
    99.0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialYour first Group3 months registered500 Experience Points
    نماد :::داداشی:::
    تاريخ عضويت
    Dec 2011
    محل سکونت
    نصف جهان
    پست
    26
    گيپا
    3,448
    پس انداز
    0
    امتیاز
    703
    سطح
    5
    تشكرها
    7
    11 بار در 9 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    سلام آبجی شیدا این مراسم بنداندازون چیه میتونم بپرسم؟
    اخرین ویرایش توسط :::داداشی::: : 04-01-2012 at 11:51 AM
    سردم شده است و از درون میسوزم
    حالا شده کار هر شب و هر روزم
    تو شعر مرا بپوش سرما نخوری
    من دکمه ی این قافیه را میدوزم

  5. #4
    همکار بازنشسته
    47,534 امتیاز ، سطح 53
    27% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,316
    5.0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialYour first GroupRecommendation Second Class1 year registeredCreated Album pictures

    تاريخ عضويت
    Oct 2011
    محل سکونت
    هرجا ک باشم
    پست
    990
    گيپا
    57,867
    پس انداز
    0
    امتیاز
    47,534
    سطح
    53
    تشكرها
    270
    1,037 بار در 554 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    شیدا جالب بود با این با دقت نخوندم ولی خوب بود

    .
    .

    بهنظر من اگه تمرین گنی میتونی واسه خودت یه کسی بشی
    بـریـنــ بـهـ فـلـسـفـهـ ، هـنـر ، بـهـ هـرچـهـ بــودُ هـسـتــ و نـیـسـتــ
    بــریــنــ بــهـ بـــــ
    ـدیـــنــ


  6. #5
    مدیر انجمن ادبیات
    40,481 امتیاز ، سطح 49
    20% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,369
    22.0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialYour first GroupRecommendation Second Class1 year registeredOverdrive
    نماد SHEIDA SHAHI
    تاريخ عضويت
    Dec 2011
    محل سکونت
    tehran
    پست
    1,501
    گيپا
    60,476
    پس انداز
    0
    امتیاز
    40,481
    سطح
    49
    تشكرها
    961
    1,096 بار در 586 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    داداشی مراسم بند اندازون یه مراسمیه که در قدیم که دختر دست به ابرو سیبل و در کل صورتشون نمی زدن چند روز قبل از عروسی همه ی فامیلای دختر پسر(منظورم زناست) تو خونه دختر جمع میشدن و یکی صورت اون دخترو بند می انداخت!منظورم از یکی ارایشگر بعد زمانی که ارایشگر داشت صورت دختر رو بند می نداخت همه کل می کشیدن و دست می زدن!

  7. #6
    مدیر انجمن ادبیات
    40,481 امتیاز ، سطح 49
    20% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,369
    22.0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialYour first GroupRecommendation Second Class1 year registeredOverdrive
    نماد SHEIDA SHAHI
    تاريخ عضويت
    Dec 2011
    محل سکونت
    tehran
    پست
    1,501
    گيپا
    60,476
    پس انداز
    0
    امتیاز
    40,481
    سطح
    49
    تشكرها
    961
    1,096 بار در 586 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    مرسی ممنون مرد مرده!

  8. #7
    همکار بازنشسته
    47,534 امتیاز ، سطح 53
    27% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,316
    5.0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialYour first GroupRecommendation Second Class1 year registeredCreated Album pictures

    تاريخ عضويت
    Oct 2011
    محل سکونت
    هرجا ک باشم
    پست
    990
    گيپا
    57,867
    پس انداز
    0
    امتیاز
    47,534
    سطح
    53
    تشكرها
    270
    1,037 بار در 554 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    چرا میزنی خوب
    پاین گل زیبا هدیه به تو که اینقدر خشن تشریف داری
    بـریـنــ بـهـ فـلـسـفـهـ ، هـنـر ، بـهـ هـرچـهـ بــودُ هـسـتــ و نـیـسـتــ
    بــریــنــ بــهـ بـــــ
    ـدیـــنــ


  9. #8
    مدیر انجمن ادبیات
    40,481 امتیاز ، سطح 49
    20% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,369
    22.0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialYour first GroupRecommendation Second Class1 year registeredOverdrive
    نماد SHEIDA SHAHI
    تاريخ عضويت
    Dec 2011
    محل سکونت
    tehran
    پست
    1,501
    گيپا
    60,476
    پس انداز
    0
    امتیاز
    40,481
    سطح
    49
    تشكرها
    961
    1,096 بار در 586 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    واااااییییییییییی مرسی

  10. #9
    240 امتیاز ، سطح 2
    90% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 10
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    3 months registered100 Experience Points

    تاريخ عضويت
    Feb 2012
    پست
    1
    گيپا
    195
    پس انداز
    0
    امتیاز
    240
    سطح
    2
    تشكرها
    0
    0 بار در 0 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    سلام شیدا جون ویکتور هستم
    داستانت عالی بود
    تو نقل قولها عالی هستی موفق باشی

  11. #10
    مدیر انجمن ادبیات
    40,481 امتیاز ، سطح 49
    20% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,369
    22.0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialYour first GroupRecommendation Second Class1 year registeredOverdrive
    نماد SHEIDA SHAHI
    تاريخ عضويت
    Dec 2011
    محل سکونت
    tehran
    پست
    1,501
    گيپا
    60,476
    پس انداز
    0
    امتیاز
    40,481
    سطح
    49
    تشكرها
    961
    1,096 بار در 586 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    آگهی تبلیغات
    مرسی ویکتور عزیز.
    ممنون از این که داستانم رو خوندی!

+ پاسخ به مبحث
صفحه 1 از 2 12 آخرآخر

بازدید کنندگانی که از طریق جستجو کلمات ذیل به انجمنهای گیگاپارس آمده اند:

داستان سک

داستان سكس

داستان هاي سكسي

خاطرات سکس

داستانsexداستان سکسداستان sexخاطرات سكسيداستانهاي سكسخاطرات سكسداستان سکسیداستان سكسىداستان سکیداستانهای سکداستان س ك سداستان کردن خالهداستانهاى سکسىhttp:forum.gigapars.comداستان-نویسی-226قسمتی-از-داستان-خاطره-ها-شیدا-52653سكس داستانسکس داستانداستانهای سکسیداستان های سکسیداستان سک30داستان سكداستان سکس با خاله
SEO Blog

اطلاعات این مبحث

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 3 کاربر در حال دیدن این مبحث می باشند، (0کاربر عضو و 3 کاربر مهمان)

قانون های ارسال نوشته

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts