جلال آل احمد و نثر برون گرای فارسی / عالم جان خواجه مراد اف
سی و چهار سال از درگذشت جلال آل احمد، نویسنده معاصر ایران می گذرد.
جلال آل احمد که هشتاد سال پیش متولد شد، از زمره نویسندگانی بود که با تاثیر پذیری فراوان از آثار هنری صادق هدایت، برای ایجاد سبک تازه ای در ادبیات داستانی فارسی تلاش های فراوانی کرد و آنچنان که عبدالعلی دستغیب گفته، "به جایی رسید که نثرش با آثار هدایت و نوشته های کلاسیک فارسی پهلو زد" زیرا نثر آل احمد در قطب مقابل نثر صادق هدایت قرار دارد، یعنی بر خلاف نثر صادق هدایت در خدمت تحلیل ذهن و باطن شخصیتها نیست، از این رو، می توان آن را نثر برونگرا نام گذاری کرد.
گر چندی نثر برون گرا در بعضی داستانهای کوتاه مجموعه چمدان و رمان چشمهایش بزرگ علوی به چشم می خورد، اما این شیوه در آثار خلاق جلال آل احمد به حیث سبک نویسندگی ارتقاء یافته است. از این لحاظ نقش و مقام جلال آل احمد بعد از صادق هدایت در نثر داستانی فارسی خیلی محسوس است.
او از ابتدای سالهای شستم قرن بیست تا به امروز در حیات فرهنگی و افکار اجتماعی ایران مقام خاصی را دارا است. این پدیده موجب آن گشته که پیرامون فعالیت خلاق و بویژه، نثر داستانی جلال آل احمد عقائد و افکار مختلف به میان آید. یکی (رضا براهنی) نثر او را از نثر صادق هدایت "بمراتب بهتر" و حتی "بهترین نثر معاصر فارسی" حسابد، دیگری (محمد علی اسلامی ندوشن) معتقد است که جلال آل احمد پیش از آن که نویسنده باشد، یک محاجه گر است.
سبک نگارش و شیوه بیانش را یکی "تلگرافی، حساس، دقیق، تیزبین، خشن... صریح، صمیمی، منزه طلب و حادثه آفرین..." (سیمین دانشور)، دیگری "عصبی و کوتاه و بریده و در عین حال بلیغ" خوانده، سومی "گفتاری" (جمال میر صادقی) حسابیده است.
اما همه منتقدین بر سر یک نکته نظر واحد دارند و آن این است که جلال آل احمد در جاده نویسندگی دارای سبک خاصی است که او را از دیگران متمایز ساخته و با صراحت بیانی که دارد معروفیتش را در میان نسل جوان کشورش بیشتر کرده است.
جلال آل احمد در طول ۲۵ سال فعالیت ادبیش "همواره یک نویسنده سیاسی" (اسلامی ندوشن) و اعتراض گر بوده است. او در دنباله گیری جهان بینی و عقائد سیاسی، شخصی نا استوار بوده، از تمایل شدید به جهان بینی ماتریالیستی و کمونیستی و انتقاد از اسلام تا به طور قاطع دست کشیدن از اعتقاد اولی و پناه بردن به اسلام به حیث نیروی یگانه و رهایی بخش مردم شرق اسلامی گرایش پیدا کرده است. طبیعی است که این گرایش و تحول در عقائد و اندیشه سیاسی و فلسفی آل احمد بازتاب خویش را در آثار خلاق او نیز یافته است. زیرا به اندیشه جمال میر صادقی "داستانهایش را که بفشارید عصاره ای از نظریات سیاسی و اجتماعی و مذهبی او بیرون می ریزد."
طوری که از نوشته های جلال آل احمد بر می آید (از مقالات و رسالات انتقادی، ادبیات شناسی، زیست شناسی و جامعه شناسی (از جمله غرب زدگی) گرفته تا داستانهای کوتاه و بلند)، قلمش را برای ایجاد اثر به جامعه، یعنی به خاطر برملا ساختن عیوب و نابسامانیهای جامعه اش به کار برده است.
از این رو، خواه در نوشته های اجتماعی – سیاسی اش و خواه در نثر داستانی اش لحن انتقادگرایانه و افشا کننده خویش را حفظ کرده است. محض همین ویژگی خلاق جلال آل احمد زمینه ای را برای قضاوتهای گوناگونی پیرامون هنر نویسندگی او به میان آورده است.
طوری که یاد آور شدیم، هر تغییر فکری که در جهان بینی سیاسی و اجتماعی جلال آل احمد به وجود آمده، پیامد خویش را در آثار هنری او گذاشته است. از این رو، هنگام مطالعه آثار نویسنده به خواننده دقیق نظر چنین احساس دست می دهد که جلال آل احمد پیوسته سرگرم جستجو و آزمایش بوده، راه و دید مشخصی را تا به آخر پیدا نکرده است. اما آن چه که در همه این جستجو و آزمایشهای هنری اش جلب توجه می کند - «من» او است.
بویژه، در سالهای اخیر زندگی اش ما با هنرمندی روبرو بودیم که در ادبیات معاصر ایران جای پای خود را پیدا کرده و «من» او دید مشخص و دارای شیوه بیان ویژه گردیده که، قبل از همه، اعتراض بر همه گونه نظم و قانون موجود می باشد.
این اعتراض از گامهای نخستین نویسندگی او با اشکال مختلفی در آثار هنری اش بروز کرده و تدریجا کمال یافته است. در قدم اول، این اعتراض به نحو طنز و تمسخر از مذهب و خرافات و تحقیر رجال سیاسی دید و بازدید و سه تار عرض وجود می کند، سپس این اعتراض در شکل انتقاد محیط روشن فکری و بوروکراسی مدیر مدرسه و اوضاع اقتصادی جامعه نفرین زمین، که آن را می توان یک نوع "قصه عقائد" نامید، پدیدار می شود.
این همه اعتراض و انتقادها در نثر جلال آل احمد یک فضای عصبانیت و عصیان را به وجود آورده که به زبان و سبک نگارش او بی تاثیر نمانده است. از این جا است که در همه آثار خلاق او موضع گیری و دیدگاه نویسنده و یا به تعبیر دیگر "سیمای مؤلف" به طور خیلی آشکارا (اغلب در سیمای «من» راوی داستان) تبارز می کند و طبیعی است که پرسوناژهای (شخصیتهای) این داستانها فاقد کاراکتر فردی اند و دید و نظر ویژه خود را ندارند. یعنی از کارگر بی سواد تا سرهنگ و مهندس دید و نظر واحد دارند. از این رو، ذهنیت و جهان باطن آنها برای خواننده آشکار نمی شود. زیرا جلال آل احمد نویسنده ای برون گرا است و حوصله توصیف و ترسیم حالات باطنی و روانی شخصیتها و اجتماع را ندارد.
شاید نثر «تلگرافی»، صراحت لهجه، بیان و نظر انتقادگرانه و اعتراض گرانه و فضای تیز و تند عصبانیت و عصیان گرانه سبک نگارشش آن فرصت را به او نمی دهند که به توصیف و ترسیم روانی قهرمانانش بپردازد.
به قول رضا براهنی او بیشتر سرگرم "بگو و خلاص خود" بوده، "از آن محفظه علل و معلولهای نهانی جهان را نمی بیند".
با وجود این، نثر داستانی آل احمد یک جهش بی سابقه در نثر فارسی است، جهشی به سوی فضای هیجان عصبانیت و ویژگیهای سبک او هم در این است.
به طور خلاصه، جلال آل احمد با وجود آن که پرورده دبستان ادبی صادق هدایت است، در ادبیات معاصر ایران از سرآمدان نثر برونگرا و اجتماعی است. او معتقد بود که در جامعه کم رشد و نابالغ باید فریاد خشن تر و سریع تر و بدون پرده باشد. از این نگاه، جلال آل احمد نویسنده ای است که آثار ادبی وسیله ای برای ابراز اندیشه های ویژه اجتماعی – سیاسی و مذهبی بوده، تازگی و ارزشمندی آنها ارتباط قوی به زیربنای فکری نویسنده دارد.
منبع: بی بی سی فارسی
دلم آشفته آن مايه ناز است هنوز / مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز
جان به لب آمد و لب برلب جانان نرسيد / دل به جان آمد و او برسر ناز است هنوز
گرچه بيگانه زخود گشتم و ديوانه زعشق / يار عاشق كش و بيگانه نواز است هنوز
ـ نام: جلال
ـ شهرت ـ لقب: آلاحمد
ـ نام و شهرت پدر: حاج سيداحمد طالقاني (مرحوم)
ـ نام مادر: امينه
ـ شغل و رتبه: دبير ـ رتبه 8
ـ محل سكونت با ذكر شماره تلفن: تجريش ـ آخر كوچه فردوسي ـ تلفون 83848
ـ خانه مسكوني شخصي است يا اجارهاي (در صورت دوم ميزان اجاره): زمين خانه وقفي است و هوايياش متعلق به من و زنم.
ـ مذهب: مسلمان
ـ دوستان و معاشرين نزديك وي: انواع مختلف خلقالله: همسايگان، معلمها، فرهنگيها و اهل قلم.
ـ وضع مزاجي: چندان تعريفي ندارد.
ـ اعتيادات: فقط سيگاري هستم
ـ دوستان و معاشرين نزديك شما: سؤال تكرار شده.
ـ وضع مزاجي شما: چرا سؤال تكرار شده؟
ـ تأليفات، مقالات و نشريات خود را نام ببريد: يك ليست است و اينجا جا نميگيرد.
ـ آثار علمي و هنري شما: ايضاَ
اوقات بيكاري خود را چگونه ميگذرانيد؟ ميخوانم، مينويسم و انبار ميكنم!
زمستان سال 1379 براي اولين بار مجموعهاي از اسناد سازمان اطلاعات و امنيت رژيم پهلوي ـ ساواك ـ كه با موضوع جلال آل احمد جمعآوري شده بود به همت مركز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات منتشر شد. اسنادي كه شايد قرار نبود هيچگاه در دسترس عموم قرار گيرد و تنها جنبة اطلاعرساني از فضاي فرهنگي و سياسي جامعه براي مردان رژيم شاه داشت.
جلال از نگاه اسناد ساواك چهرة ويژهاي از لحاظ افكار و عقايد و آثارش دارد و از آنجا كه «اين اسناد جنبة امنيتي و اطلاعاتي داشته است تا آنجايي كه مأمور ساواك شعور و درك و آگاهي داشته از ضريب صحت بالايي برخوردار است». اين مطلبي است كه آقاي قاسم تبريزي ـ از كارشناسان جمعآوري و تدوين اسناد ساواك ـ در اينباره بيان كرده است.
اولين سندي كه در مجموعة اسناد و دربارة جلال آل احمد درج شده است مربوط به تاريخ 30 مهرماه 1331 بوده و پس از آن تا مهرماه سال 41 يعني 10 سال بعد، تنها 5 مورد سند ميتوان در اين مجموعه ديد. تبريزي دربارة سير جمعآوري اين اسناد ميگويد:
«سير اسناد تا سال 45 حالت حساسيت دارد، اما از سال 45 اين حساسيت تبديل به يك سوژة خاص ميشود. ساواك چهار نوع بررسي داشت. يكي اينكه بهطور اتفاقي براي كسي تشكيل پرونده ميداد؛ يك اعلاميه، يا يك نامه و يا يك مقاله پيدا ميكرد و اين ميشد يك سند براي تشكيل پرونده.
دوم ارتباط فرد مورد نظر با افراد مشكوكي بود كه از نظر ساواك حساس بودند مثلاً اينكه اين فرد با فلاني ارتباط دارد؛ بررسي شود كه اين فرد كيست ارتباطش چقدر است و تأثير اين ارتباط چقدر بوده است، و سوم در صورتي بود كه گزارشهايي دربارة فرد رسيده باشد؛ اينجاست كه ساواك حساس شده و ضريب حساسيت بالا ميرود. تلفن را مدتي كنترل ميكردند، نامهها را كنترل ميكردند، چند نفر را هم كنارش ميگذاشتند.
مرحلة آخر و دستة چهارم كساني بودند كه براي ساواك بهعنوان افراد خطرناك طرح ميشدند يك معضل امنيتي بودند يك مشكل سياسي بودند، يا ممكن بود كه باعث نقض امنيت اجتماعي شوند.
جلال از اواخر 46 براي ساواك بهعنوان يك سوژة خاص طرح شد. تلفنش كنترل ميشد، ميكروفنهايي در خانهاش جاسازي ميكنند و دستگاه شنود كار ميگذارند. چند منبع هم در كنار جلال قرار ميدهند كه اخبار را از خصوصيترين وضعيتهاي او براي ساواك تأمين كنند كه البته لازم است روزي نام اين منابع هم افشا شود و البته تعقيب و مراقبت هم به اين مجموعه اضافه شد، كه جلال چه زماني و با چه كسي ملاقات كرده است، يا به منزل چه كسي رفته وضعيت جلال به اين صورت است تا آغاز جنگ اعراب و اسرائيل كه جلال مقالهاي براي روزنامة دنياي جديد مينويسد».
در تاريخ 27/4/46 گزارشي براي ادارة يكم عمليات و بررسي ساواك به رياست ثابتي ارسال ميشود. اين گزارش مبني بر رسيدن نامهاي براي جلال است دربارة اسرائيل. چندروز بعد جلال مقالهاي را در روزنامة دنياي جديد منتشر ميكند كه آن را با اين جملات آغاز كرده بود: «اين متن نامة دوستي از پاريس است كه من چيزهايي به آن افزودهام. پرت و پلاهايش بيخ ريش من و حرف حسابش از او».
و اينگونه جلال با نسبت دادن اين مقاله به ديگري، جملة تندي را به اسرائيل آغاز ميكند:
«...به مناسبت اينكه نازيسم ـ اين گل سرسبد تمدّن بورژوايي غرب شش ميليون يهودي فلكزده را در آن كورههاي آدمپزي ريخت ـ امروز دو سه ميليون عربهاي فلسطين و غزه و غرب [رود] اردن بايد در حمايت سرمايهداران وال استريت و بانگ روچيلد كشته و آواره بشوند و چون حضرات روشنفكر اروپايي در جنايتهاي هيتلر شريك بودهاند و در همان ساعت دمبرنياورده بودهاند حالا به همان يهوديها در خاورميانه سه پل دادهاند تا ملل مصر و سوريه و الجزاير و عراق شلاق بخورند و ديگر خيال مبارزه ضد استعمار غرب را در سر نپرورند و ديگر كانال سوئز را رو به ملل متمدّن نبندند! تف بر اين تمدن گند بورژوا! من تعجب ميكنم كه حضراتي كه سالها به گوش ما فرو كردند كه اسرائيل يك كشور سوسياليستي است آيا الان شب با وجدان آرام ميخوابند؟ اسرائيلي كه بهعنوان شعبة خاورميانه امپرياليسم و «سيا» الان دارد تمام شبكة جاسوسي و ضد انقلابي آن اطراف را اداره ميكند؟»
آنچه جلال در سال 46 بهعنوان مقالهاي ضد اسرائيل در روزنامة «دنياي جديد» منتشر ميكند در نوع تحليل شباهتهاي بسياري با اعلامية امام خميني(ره) كه در همان سال منتشر شد دارد. به هرحال چه ارتباطي بين اين اعلاميه و مقالة جلال وجود داشته باشد و چه نه، اين مقاله بازتابهاي وسيعي را بهدنبال دارد، بهطوريكه بر اساس پاورقي شمس آل احمد بر كتاب ولايت عزرائيل اين مقاله بهصورت مستقل در سال 47 با نام «اسرائيل عامل امپرياليسم» توسط جمعي از طلاب منتشر ميشود.
از طرفي ساواك پس از چاپ مقالة آل احمد وي را بلافاصله احضار ميكند:
«جلال به ساواك احضار ميشود تا توضيحاتي در مورد مقالهاي كه به چاپ رسانده بدهد. بعد به مأمور ساواك اشاره ميكند و ميگويد تو چه مينويسي؟
البته جلال پيش از اين هم چندين بار به ساواك احضار شده بود، اما خيلي متعارف. ولي اينبار با دفعههاي پيش متفاوت بود. با اين حال جلال خيلي محكم شروع ميكند به حرف زدن. ممكن است ما در حال حاضر بسيار راحت در مورد آن سالها سخن بگوييم اما با مراجعهاي بهتاريخ و وضعيت ساواك در نيمة دوم دهة چهل ـ يعني دورة هويدا ـ [كه ساواك يكي از مخوفترين دوران خود را ميگذراند] و درك وضعيت خاص و پليسي آن روز ميتوان ارزش صلابت و استحكام كلام آل احمد را درك كرد. اينكه يك نويسنده در محل ادارة ساواك بتواند در برابر مأموري كه پشت درهاي بسته ميتواند هر كاري را كه اراده كند با او انجام دهد چنانكه با امثال آيتالله سعيدي و آيتالله غفاري انجام دادند. اينگونه سخن بگويد و از آرمانهايش دفاع كند عملي بسيار قابل ستايش است و شجاعت و صلابتي عظيم ميطلبد»:
«به دنبال چاپ مقالهاي به قلم نامبرده بالا در روزنامة دنياي جديد پيرامون جنگ اعراب و اسرائيل و درج مطالبي غير واقعي در زمينة نقش ايران و نفت ايران مقدر فرمودند كه احضار و ضمن مصاحبه به او تذكر داده شود كه در نوشتههايش رعايت مصالح و منافع مملكت را كرده و منبعد از درج اينگونه مسائل تحريكآميز خودداري نمايد: نامبرده در پاسخ مطالب مشروحي بيان كرد كه خلاصة آن به شرح ذيل است:
«بهعنوان يك نويسنده و ايراني روز نزديكي را پيشبيني ميكنم كه جهودكشي در خاورميانه آغاز ميشود. بنابراين بايد بهعنوان يك ايراني به جهانيان اعلام كنم كه ملت ايران با روش كنوني دولت خود در قبال اسرائيل موافق نيست و حساب دولت از مردم جدا است. چه روزي كه جهودكشي شروع شود بهطوريكه بهائيكشي هم شروع خواهد شد بايد روزنه نجاتي براي مردم ايران وجود داشته باشد. زيرا حيات امپرياليستهاي غرب در گرو نفت خاورميانه است و اگر يكماه نفت به آنها نرسد ناگزيرند به خواستههاي اعراب تن دهند و آنوقت دست از حمايت اسرائيل برخواهند داشت و اين ساختة استعمار آماج انتقام و احقاق حق اعراب قرار خواهد گرفت.»
تبريزي در توضيح اين سند به مخالفت و تهديد بهائيها اشاره ميكند: «بايد توجه كرد قشر دومي كه مورد مخالفت جلال قرار ميگيرند بهائيها هستند؛ آن هم درست در زمانيكه حضور پررنگي در اركان قدرت و دولت دارند؛ دكتر ايادي ـ پزشك شاه ـ ، فرخ روپارساي ـ نمايندة مجلس ـ ، منصور روحاني ـ وزير كشاورزي دولت ـ هويدا و سرلشكر سميعي همگي بهايي بودند».
به هرحال بازجويي ساواك در حالي به اتمام ميرسد كه بازجو در نظرية خود دربارة جلال چنين مينويسد:
«همانطور كه قبلاً به استحضار رسيده جلال آل احمد مقداري تحت تأثير خودخواهي و خودپسندي و تمجيد ديگران و مقدار بيشتري تحت تأثير عقدهها و سرخوردگيهاي شخصي و اجتماعي خود عنصري است بدبين، عصبي و ناراحت...»
پس از اظهار جلال به ساواك يك سند ديگر هم در اسناد ساواك مربوط به جلال وجود دارد. در تاريخ 29/12/46 گزارشي تنظيم ميشود كه طي آن از جلال بهعنوان نويسندهاي كه هميشه از دولت انتقاد ميكند و با رژيم مخالف است و در نوشتههايش همواره بر ضد وضع كنوني مملكت مطالبي مينويسد ياد ميشود.
تبريزي سير گزارشها و اسناد ساواك را از آغاز سال 47 اينگونه پي ميگيرد:
«سير اسناد در سال 47 شدت پيدا كرده و حساسيت ساواك بيشتر ميشود. مقدّم ـ مدير كل ادارة سوم ساواك ـ نامهاي كه اعمال و رفتار جلال را توسط منابع موجود كماكان تحت مراقبت قرار دهند.
پنج روز بعد ثابتي ـ رئيس ادارة يكم عمليات و بررسي ساواك ـ اعلام ميكند كه جلال با داشتن سوابق سوء صلاحيت، حق تدريس در مؤسسات عالي كشور را ندارد. يعني محروميت از هرگونه تدريس در هر جايي. فرداي آن روز گزارشي به ساواك ميرسد كه جلال با آيتالله طالقاني تماس گرفته و با هم صحبت كردهاند؟ جلال گفته است در رابطه با موضوعي (كه براي ساواك هم روشن نبوده) خواستم خدمتتان برسم و موضوع را بيان كنم. سه روز بعد يعني 11/3/47 آيتالله طالقاني طي تماسي با مهندس كتيرايي در مورد جلال آل احمد صحبت ميكند ولي موضوع سربسته است. چهار روز بعد ساواك دستور ميدهد كه بررسي كنيد آيا جلال با امام ارتباط دارد».
در دوم خردادماه سال 47 نامهاي با امضا و خط جلال آل احمد از منزل امام خميني كشف ميشود كه حساسيت ساواك را نسبت به ارتباط جلال با نهضت امام خميني بيشتر ميكند. اقدامها، ارتباطها و مقالههاي جلال در سالهاي گذشته باعث ميشود تا ساواك براي دور كردن اين روشنفكر نافرمان از فضاي سياسي ايران به چارهانديشي بيفتد و از تمام امكانات موجود مدد گيرد:
«احسان نراقي يكي از مشاوران مورد وثوق ساواك بهشمار ميآمد ـ هرچند نه بهعنوان تنها مشاور ـ با اينحال از زمان تيمسار بختيار تا پايان رژيم شاه نراقي مشاورههايي به ساواك ميداد.
ساواك در فكر اين بود كه جلال را از حالت عصيان و مبارزه خارج كند. احسان نراقي يك مؤسسه و تحقيقات علوم اجتماعي داشت كه آنجا مخزن مركز تحقيقات ساواك بوده است و براي ساواك جمعآوري اطلاعات ميكرده. نراقي روزي سيمين دانشور را دعوت كرده و ميگويد ما يك تحقيقاتي راجع به افغانستان داريم. شما برويد افغانستان و اين تحقيقات را انجام دهيد. پس از اين ملاقات مأمور ساواك كه احتمالاً از هماهنگيهاي ردههاي بالاتر اطلاع چنداني نداشته است در گزارشي اعلام ميكند اگر سيمين بخواهد به افغانستان برود عليالقاعده جلال نيز مجبور است وي را در اين سفر همراهي كند. اين سفر ميتواند براي جلال تأثيرات خوبي داشته باشد چرا كه با ديدن وضع افغانستان متوجه وضعيت بهتر ايران نسبت به اين كشور خواهد شد و اين خود سبب تعديل نظرات انتقادي وي خواهد شد».
به هرحال با وجود اصرار نراقي و زمينهسازي ساواك اين سفر انجام نشده و جلال به افغانستان نميرود با اين حال به نظر ميرسد كل جريان ناشي از سادهانگاري مسئولان ساواك در مورد انديشهها و شخصيت جلال آل احمد باشد.
سير وقايع و گزارشهاي رسيده به ساواك حساسيتها را نسبت به ارتباطهاي وي با نيروهاي مذهبي ـ انقلابي بيش از پيش برميانگيزد:
«شهريور 47 مأمور ساواك گزارش ميدهد كه رسالة جديد امام در نجف در منزل جلال پيدا شده است، در تاريخ 1/7 يعني 4 روز بعد ساواك تلاش ميكند كشف كند بين جلال و امام ارتباطي وجود دارد يا نه؟ بهخصوص اينكه ساواك از سال 40 يعني از زمانيكه جلال «غربزدگي» را نوشته است بهدنبال اين ارتباط ميگردد.
سه روز بعد يعني در تاريخ 4/7 گزارشي تنظيم ميشود كه خبر از وجود همان رسالة انقلابي امام (اما اينبار بهصورت تكثيرنشده) در منزل جلال ميدهد و اينبار ساواك دستور ميدهد تا طي تحقيقاتي مشخص شود چهكسي وظيفة توزيع و تكثير اين رساله را بر عهده داشته است و آيا جلال نيز در اين امر دخالتي داشته، يا خير.
مراقبتها بيشتر ميشود. رهبر عملياتي كه جلال سوژة آن بود ميگويد آل احمد بهنحو چشمگيري روحانيون مخالف را ياري ميكند بهويژه در رابطه با [امام] خميني. سوابقي هم دالّ بر ارتباط جلال با امام ذكر ميكند و دوباره مأمور بالاتر يعني مدير كل مينويسد كه سوابق را براي ما بفرستيد».
پنجم بهمن ماه سال 47 گزارشي به ساواك ميرسد كه حاوي مطالبي است كه جلال در گفتوگو با يك خبرنگار مصري دربارة ادبيات و فرهنگ و سياست در ايران گفته و در آن به نقد و تحليل وضع موجود پرداخته است. اما از اواخر سال 47 و چندي پس از انتشار سند اخير عرصه بر جلال بهشدت تنگ ميشود. جو پليسي، كنترل منزل، تعقيب و مراقبت دائمي، كنترل تلفن و حتي ورود پنهان به منزل جلال و نصب دستگاه شنود در كنار كنترل مراجعان و ملاقاتكنندگان با وي در منزل و محل كار از اقدامات ساواك در رابطه با جلال است.
«در تاريخ 8/6/48 (طبق گزارش ساواك) دو نفر مهمان ناشناس در اسالم گيلان به ديدن جلال ميآيند و جلال متني را براي آنها ميخواند و آنها مينويسند».
به: عرض ميرسد
از: 312
موضوع جلال آل احمد
در تاريخ 8/12/47 رضا و رهرام از هامبورگ نامهاي براي جلال آل احمد ارسال و چنين نوشته است:
مقالة شما را در آخرين شمارة آرش دربارة صمد بهرنگي براي عدة زيادي از دوستان خواندم، خيلي جالب بود، اجازه بدهيد اين شوخي را كه يكي از دوستان كرده برايتان بنويسم؛ همين روزهاست كه جنازة آل احمد را از خانة نويسندة ديگري پيدا كنند. دليل پزشكي قانوني گيوههاي ميخي آل احمد و تند راه رفتن اوست».
بيستم شهريور ماه سال 48 اعلام ميشود كه جلال سكته كرده و در اسالم گيلان در گذشته است.
و بدين ترتيب پروندة جلال آل احمد در ساواك بسته ميشود،هرچند پس از اين تاريخ چند برگ سند دربارة حوادث و وقايع پس از مرگ جلال، مجلس ختم و مجموعهاي قابل توجه از تحليلهاي برخي نويسندگان وابسته به ساواك در مورد آثار جلال موجود است.
اما با گذشت چند ماه پروندة جلال نيز در سازمان امنيت رژيم بايگاني ميشود، درحاليكه پروندة تفكّر جلال در عرصة ادبيات، فرهنگ، هنر و انديشة سياسي ايران باز شد.
منبع: سوره
دوراهي كه بر سر راه يك نويسنده است
ميدونيد حضرت، شما جوونيد، ميرسيد به سن ما. توي اين ولايت و شرايط كار ـ آدم صاحبقلم رو سر يك دوراهي ميذارن كه يك راهش به نيماست و يك راهش به خانلري.
يكيش به فضاحت رفاه زندگي و ته چاه ويل قدرته، يكيش ته چاه انزواي سكوت [مثل نيما].
من نميخوام هيچكدوم از اين دو تا باشم. من اگه نيما رو به دقت ديدم آيندهام رو ديدم. اما من نميخوام نيما بشم. نخواهم هم شد؛ عالم و عامد. اين دو راهه رو همة جوونا بايد متوجهش باشند يعني يا خرت ميكنند، سوار قدرتت ميكنند. آنوقت عقابت مياد زاغ ميشه [كنايه به شعر عقاب سرودة ناتل خانلي] يا نيما رو چنان بهش سخت ميگيرند كه حقير ميشه.(1)
غربزدگي، آخوندزدگي
...آيا شما فكر نميكنيد اينم يك نوع «زدگي» يه ـ سه تا نقطه يك «زدگي»...؟
آل احمد: «شرقزدگي» يا «آخوندزدگي»... بگير. چرا ميترسيد؟ والا فكر ميكنم توي اين زمينة خالي از هر نوع ملاك اين ملاك مذهب كه زبون فارسي رو، غني كرده يكجا پا بست. من حرف كسروي رو پرت ميدونم، يا حتي حرف تمام كساني كه ميخواهند زبون رو پاك كنند از تأثير لغات بيگانه. در زمانهاي كه «كلاج» و «پيستون» رو بضرب دگنگِ ماشين در عرض دو سال تو مغز هر عملهاي فرو ميكنند من چرا لغتي رو كه با هزار و سيصد سال مذهب و سنت و فرهنگ آمده رد كنم...؟ در تمام اينها اول يك نويسنده بودند اما درموندند. يا چاهشون ته كشيد دلو انداختند سنگ اومد. اينه كه نشستند به زينت كردن ديوار چاه. اين يكي از عافيتهاي زشت نويسنده بودن توي اين مملكته.(2)
زبان زنده
اشارة شما شبيه اشارة آقاي ايرج افشاره توي مجلة «راهنماي كتاب». خيلي بش برخورده بود كه چرا كتاباي مونوگرافي به نشر مجلة آرش درمياد. زبان دانشگاهي و فلان نسبت. يعني چي زبان دانشگاهي؟ يعني زبان مرده؟ من فكر ميكنم نثر من بهرصورت يك نثر زندهست. جون داره. اين زبون زبون زندهي حاضره. درست مثل يك ماري كه ميلغزه، از يك سوراخ تو ميره. از لاي درهم ميره از يك در باز هم رد ميشه. بعدم جهش ميكنه. بند بازي هم ميكنه. من ميخوام مار بمونم. چه لزومي داره سر كار بنده رو عوض كنيد؟ يك پرچم بالاي سرم بذاريد و يك ايسم به دمم ببنديد؟ من يك آدمم. نه. همون يك مارم.(3)
هنر گنگ؛ هنر گويا
اين دانشكدة هنرهاي زيبا جايي است كه سر و كارش با هنرهاي بيزبان است. يا هنرهايي كه زباني گنگ دارند و قابل تفسيرند و بيشتر با خط و طرح و رنگ سر و كار دارند نه با كلمه كه فضول است و صريح است و تفسير برنميدارد و مفسر نميخواهد و اين است كه قدرتهاي مسلط زمانه بآن نوع هنرها امان كه ميدهند هيچ، ميدان هم ميدهند. اما زبان گوياي شعر و نثر دم خروستر از آن است كه بتوان از آن بهعنوان زينت خاموش اما چشم پركني بر در و ديوارِ تظاهرات زمانه استفاده كرد.
...آنكه خربزة طرد و اخراج اشرافيت وسطة زور را خورده است ناچار بايد پاي لرزش هم بنشيند.(4)
پايبست ويران است
حرف اساسي من با نقاشان مدرن معاصر اين است كه اوضاع زمانه و دستگاههاي دولتي... از اين زبان گنگ شما و ازين رنگهاي چشمفريب كه چيزي پشتش نيست وسيلهاي براي تحميق خلايق ميسازند. اين حكم تاريخ است دربارة شما اگرچه پاي محصص تاكنون درين چاله نرفته است، اما من بدر ميگويم تا ديوار بشنود.
وقتي ميگويم چيزي پشت پردة رنگي شما نيست غرضم اين است كه خاطرهاي را در من زنده نميكند، ارتباطي با اين ذهنيات ندارد. جنبشي، خلجاني؟ تحريكي، علوّي... آخر چيزي. يا دستكم همان تجديد خاطرهاي. فقط در و ديواري است و شما رنگ ميكنيد.
اما پيِ اين ديوارها سست است. و اين عفريت را بر طاق اين ايوان هرچه بيشتر كه بزك كني پايبست همچنان ويران است. و چنان ويران كه براي خراب كردنش حتي به كلنگ نحيف اين قلم نيازي نيست. اما يك واقعيت ديگر هم هست و آن اينكه مگر چه كسي و كجا اين قلم را در دست اين حضرات معني داده است؟ جز فرنگ؟ و اينجا است كه داستان نهال است و جابهجا شدنش و بيريشه ماندنش و زينتي بودنش و احتياج به گلخانه و ديگر قضايا. و اين تنها داستان فرنگديدهها نيست. داستان فرنگنديدهها هم هست. وقتي «بيانال» هست و قضاتش فرنگي، وقتي «هنرهاي زيبا» فقط شعبدهاي است از تبليغات خارجي دستگاه و انبان انبان هنر «مدرن» صادر ميكند به قصد تظاهر و تومار، تومار رقص محلي و دار قالي و شليطة قاسمآبادي تا پاهاي برهنه را بپوشاند و جهل عام را ـ ناچار نمدي از اين كلاه به نقاش فرنگنديده هم ميرسد. نقاشي كه هنوز همان ونوس دستشكسته را بهعنوان «مدل» دارد و همان سرستون «كورنتي» را و همان رنسانس و «گوتيك» و ديگر خزعبلات را... بلد گنگهاي سراسر عالم زبان واحد دارند.
دور ما را خط بكش
...نميگويمت بيا و قلمت را زير پاي رنگ و محل و سنت و اداي دين بگذار ـ يا همچو تازهكاران بينگار كه تا به ابد ميتوان در طلسم رنگ قلمكار و مهراسم و بتهجقه باقي ماند.
ميگويمت بيا و دست مرا بگير و از نردبان پردهات بركش و بمتاع اين بازار دنيايي چيزي عرضه كن. و گمان مبر كه خريداران فقط جهانگردانند كه اگر به بازار نيايند ميگندد. تو كه نميخواهي دنيا را از چشم من بنگري ـ چون لج كردهاي ـ اما من ميخواهم از چشم تو هم دنيا را ببينم چون ميدانم كه اين آرزوي درسلك از ما بهتران درآمدن نشانة شرمي است كه تو از كمبود خود درين بازار داري. بيا و باين كمبود سلاح خود را تيز كن. و بدان كه گوهر اگر گوهر بود عاقبت بازارش را مييابد اما حيف كه تو فقط در جستوجوي بازاري. ميداني كه زياد پاي روضهخوانيات نشستهام. كه «مردم نميخرند... و نميفهمند... و كريتيك نيست و الخ...» اينها همه فرياد كودكي است كه شيرش را دير دادهاند، آنكه حرفي دارد گفتني يا چيزي دارد نمودني ـ باين استمدادها استغاثه نميكند و با اين احناي «اسنوبيسم» بيننده را مرعوب نميكند و حرف آخرم اينكه اگر ريشه در اين خاك داري در پاييز شكوفه مكن كه بدشگون است. و اگر زينتالمجالس شدهاي و نه از مايي دور اين قلم را خط بكش.(5)
[ميخواهم] ادبيات را به زباني بسيار ساده «برخورد با مسائل حيات» تعبير كنم. يعني مواجهة آدمي با زندگي. آدمي كه وراي خور و خواب و خشم و شهوت، غم ديگري هم دارد.
... [اما امروز] هنوز هستند كساني كه به سبك قدما نثر را تنها ظرف بيان تذكرهنويسي و شرقشناسي (كه غالب اوقات فقط زائدة امور استعمار است) و تحقيقات ادبي ميدانند. دانشكدههاي ادبيات ما فقط از اين قماش بيرون ميدهند و سالي بيش از هزار تا. اما كساني هم هستند كه حتي عالم ناسوت را بهعنوان قلمروي براي نثر كوچك ميدانند. و نيز در شعر هنوز هستند كساني كه گمان ميكنند خداوندگار عالم، زبان را در دهانشان يا قلم را در دستشان فقط براي استقبال و بدرقه و مدح و ذمّ و دلقكي و مادة تاريخسازي گذاشته است و شعراي ديگري هم هستند كه در هر كلمهاي يك قطره از خونشان را خشك كردهاند. البته در ميان اين صاحبقلمان، بزرگوارهايي را هم داريم تك و توك كه دو دوزه قلم ميزنند! (اگر بشود گفت). ولي ميدانيد كه نان به نرخ روز خوردن، فقط درخور عالم سياست است. يخ اينجور بازيها در عالم ادبيات نميگيرد. نالة اينجور آدمها حق نيست. ميبخشيد كه كليات ميگويم اگر بخواهم وارد جزئيات بشوم و مرتب مثل بزنم، كار خراب ميشود. دستكم آنقدر هست كه مرا به غرضورزي متهم ميكنند.(6)
كار ادبي در مملكت ما درست مشت در تاريكي انداختن است. من از تجربة خودم سخن ميگويم. تو خود داني. اگر دغلي باشي مثل همة دغلها، هندوانه زير بغلت ميگذارند و دنبهات را پروار ميكنند و ديگر هيچ. اما اگر از اين مشتي كه در تاريكي انداختهاي، جرقهاي پريد و ظلمتي را ولو در لحظهاي بسيار كوتاه روشن كرد همه وحشت ميكنند. چهار تا كتابخوان بيشتر نيست. ناچار استادان و جاسنگينان جاي خود را تنگ ميبينند ـ همقطاران لباس غضب ميپوشند ـ صاحبان امر دندان تيز ميكنند ـ و مطبوعات خفقان ميگيرند. و هيچطوري كه نشود دستكم سركار را تنها كه ميگذارند و به اين طريق مثلاً ميخواهند تو را مجبور كنند كه در دنياي شعر و ادب هم آداب معاشرت بياموزي يا شرايط ورود به فلان «باند» را امضا كني و به نان و آبي برسي، يا به صفحات مبتذل مطبوعات بازاري پناه ببري و بسازي، بعد هم اگر تندردادي و تسمه را از گردهات كشيدند و خيالشان كه راحت شد. سر بزنگاه يك لقمة چرب نشانت ميدهند و ديگر هيچ! آنوقت مرد ميخواهد كه بتواند خودش را حفظ كند. آيا مرد اين ميدان هستي؟
اين را هم بدان كه اگر ميخواهي با شعر تفنّن كني يا اگر ميخواهي وقت بگذراني، و يا اگر اين را هم وسيلهاي ميداني كه سري توي سرها درآوري ـ كور خواندهاي. در اين ولايت كار جهاد است. جهاد با بيسوادي ـ با فضلفروشي ـ با فرنگيمآبي ـ با تقليد ـ با دغلي ـ با نان به نرخ روز خوردن با بلغمي مزاجي... حالا اگر مردي، اين گوي و اين ميدان.(7)
درد شعر معاصر
شعر تو هم در بيشتر جاها به درد شعر معاصر مملكت دچار است. به درد وصف خالي از درد، به درد كلمات مطنطن، به درد پائينتنه، به درد بيدردي و بيغمي.
شعر بزرگان را وقتي ميخواني دلت را غمي ميفِشُرد. غمي شاعرانه كه اساس كار هنر است. و تو از اين غم و درد بيخبري. و حال آنكه جواني و تمام زندگيات را غم گرفته. غم جوان بودن، غم نان، غم از دست رفتهها...
من چه بشمارم؟ بست نيست؟
ميداني؟ من در اين مملكت خيليها را ميشناسم كه هميشه جوان ميمانند، چون عمر فقط از بغل گوششان رد ميشود. و تو مثل اينكه از آنها نيستي... پس چرا رها نميكني زبان اين پرخورهاي پرمدعا را كه زينتالمجالساند و مد روزند و يا حداكثر همپالگي دستگاه شور و ابوعطا؟ بايد در هر بيتي مويي از سرت سفيد بشود و با هر شعري گوشهاي از جانت بسوزد.(8)
* * *
قسمت اعظم شعر امروز فارسي فقط به درد كارهاي خطابي ميخورد. فرنگيمآب بگويم به درد «دكلاماسيون» ميخورد. در مجلس جشن توزيع گواهينامة رانندگي يا در يك محفل انس خانوادگي ـ بهعنوان نقل محفلي تا در سكوت بيمزّه و تنبلِ هضم غذا، زحمتِ صاحبخانه به هدر نرود كه بگويند: «عجب مجلس لوسي بود!»
تازگي در يكي از همين محافل دوستانه، شاعري چند شعر خوب برايمان خواند. شعري كه به انديشهات فرو ميبرد. بعد كه به حرف آمديم به شاعر گفتم: «هيچ توجه كردهاي كه شعراي معاصر، در بهترين اشعارشان، به آسمان گريختهاند؟ و چند مثالي زدم حتي از خود او.
و گفتم: «گمان نميكني به اين علت باشد كه از زمين نوميدند؟ يا راندة درگاه زميناند؟» فكري كرد و گفت: «تو خيلي بدبيني. درست است كه نگاههاي شعرا هميشه بيشتر به آسمان بوده است، اما فراموش نكن كه نگاه امروز به آسمان به اين دليل است كه با هر ماهوارة تازهاي اميد نوي در آسمان ميدرخشد و هر گلولة گرداني، قلماسنگ دام بلندي است كه بشر بهسوي كنگرة عرش پرتاب ميكند». ديدم باز هم شعر ميگويد، گفتمش: «ميداني كه در شادي خانة همسايه من و تو شركتي نداريم؟»
گفت: «چرا داريم. دستكم اين هست كه اگر از ضجّه و فريادِ عزاي دوهزار و پانصد سالة ما به تنگ آمدند، همة ما را در يكي از آن غولپيكرهايش مينشانند و كليد را ميزنند و از شرّمان خلاص ميشوند». ديدم ديگر حرفي نيست. خنديديم و ساكت شديم.(9)
به فكر فرو رفته بوديم كه چرا؟ آيا فقط تقليد است؟ يا اثر «بيانال» قبلي در بعدي؟ يا به قصد بازاريابي در فرنگ است؟ يا چه چيز ديگر؟ و همينجور ميگشتم. و دقيقتر. تا عاقبت گير آمد. پاي يك پرده از تبريزي نامي. «كمپوزيسيون 60×14 سانت» (صفحة 141 دفترچه نمايشگاه) و كمافيالسابق بر پوست داريه كشيده. ديدم از همة كلماتي كه به كار برده فقط اين جمله خوانا است و معنيدار كه «در خلل توجهات امام بعدازظهر عجلالله تعالي فرجه». و همين... و كليد كشف! فقط «عصر» را كرده بود «بعدازظهر»
فرق معني اين دو كلمه يكي دو ساعت است، اما فرق معني تمام جمله؟... ميبينيد كه قصدي در كار است. نقاش تازهكاري، و به نان و آبش رسيده، و حالا دارد اينجوري براي من ميزند زير مفهوم «انتظار» و «معجزه»! و تازه خودش را هنرمند هم ميداند.
صرفنظر از بار مذهبي جمله كه با اين دستبرد ـ ميخواهد نوعي لامذهبي كند و كودكانه؟ وقتي بيسوادي و بيفرهنگي، با تازه به دوران رسيدگي درآميخت، آنوقت هنرهاي زيبا با «ادارة خلق هنري»اش دور برميدارد و اينها هم مخلوقاتش!...
نشريات زرد؛ يا مردمي!؟
عذر ميخواهم ـ اما بايد گفت كه اغلبِ مجلات هفتگي ما، درست به فواحش دورهگرد ميمانند كه هفت قلم آراسته كنار خيابانها پرسه ميزنند. يك شكلك زيبا، روي انباني از كثافت و زشتي و ناهنجاري و بيماري، و خوانندگان خود را چنان تربيت كردهاند كه جز عكسهاي لخت را نميبينند، يا تصاوير فجيع تصادفات و آدمهاي مثلهشده را. مسلماً پرفروشترين مطبوعات سال آنها بودند كه عكسهاي بيسر و تنِ رجال عراق را چاپ كردند. به اين صورت است كه خوانندة عادي مطبوعات فارسي دارد به همان دردي دچار ميشود كه امريكا از آن به فرياد آمده است. يعني ساديسم! و آنوقت همين «رنگيننامه»ها تعجب ميكنند كه چرا نبايد بهعنوان ركن چهارم مشروطيت، به آنها نگريست.
...مگر از اين نوع مطبوعات چه توقعي هست، مردم پول ميدهند كه عكس لختي بخرند و بعد فالي بگيرند و بختي بيازمايند و بعد آقا بالاخاني يافتند گر شهر آشوبي كه چگونه پردة ناموسش ناسور شده تا رسمهاي مختلف هرزگي ژيگولمآبي را از او بياموزند.
...آخر چرا چنين است؟ چرا وزنة سنگين مطبوعات زبان فارسي را همين «رنگيننامه»هاي بزككردة هفتگي ميسازند؟
و دولت چه ميگويد؟ «پس بگذار كارشان را بكنند و حتي تشويقشان هم بايد كرد». و اين است رفتار دولتهاي محروسة اين فلك با اين نوع مطبوعات... آخر بايد اين ركن چهارم مشروطيت را حفظ كرد...، بگذرم.
پاورقيها
1ـ ارزيابي شتابزده، يك گفتوگوي دراز ص 86 و 87.
2ـ ارزيابي شتابزده، يك گفتوگوي دراز، ص 88.
3ـ ارزيابي شتابزده، يك گفتوگوي دراز، ص 94.
4ـ ارزيابي شتابزده، چند نكته دربارة مشخصات كلي ادبيات معاصر، ص 64.
5ـ ارزيابي شتابزده، به محصص و بر اين ديوار 153-150.
6ـ ادب و هنر امروز ايران، چند نكته دربارة مشخصات كلي ادبيات معاصر، ص 34 و 40.
7ـ ادب و هنر امروز ايران، مقدمهاي كه درخور قدر بلند شاعر نبود، ص 72 و 73.
8ـ ادب و هنر امروز، مقدمهاي...، ص 75 و 76.
9ـ ادب و هنر امروز، كتابي در سياست و دفتر شعري در ذم، ص 381 و 382.
منبع:سوره
در حال حاضر 1 کاربر در حال دیدن این مبحث می باشند، (0کاربر عضو و 1 کاربر مهمان)