+ پاسخ به مبحث
صفحه 7 از 8 نخستنخست ... 5678 آخرآخر
نمایش نتایج 61 تا 70 از 72

مبحث: سهراب سپهری

  1. #61
    مدیر سابق ادبیات
    37,438 امتیاز ، سطح 47
    31% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,112
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class25000 Experience Points

    تاريخ عضويت
    Jan 1970
    پست
    1,623
    گيپا
    42,383
    پس انداز
    0
    امتیاز
    37,438
    سطح
    47
    تشكرها
    802
    1,503 بار در 823 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    آگهی تبلیغات (برای حمایت از گیگاپارس)
    "سهراب سپهری" مرگ پدر را چه عاشقانه روایت می کند.




    تهران، 14 شهریور 1341
    دوست عزیز، نامه های پی در پی رسید به نشانی خانه ای که اینک از ما تهی است، پدرم مرد و ما جابجا شدیم. مرگ پدر مرا از من باز نگرفت. آسان خود را در آرامش خویش بازیافتم. زندگی ما تکه ای است از هماهنگی بزرگ، باید به دگرگونی های این تکه تن بسپاریم. پدرم در بستر خود می میرد. و زنبوری در حوض خانه. وقتی به همدردی بزرگ دست یافتیم، بستگی های نزدیک جای خود را به پیوندهای همه جا گیر می دهد. آن روزها که همه خویشاوندان در خانه ما بودند، و چشم ها تر بود، من در "ناظم آباد" تنها در دره ها می گشتم، خود را با همه چیز هماهنگ می دیدم. گاه می شد که می خواستم همه گیاهان را ببویم، در درخت ها فرو روم، سنگ ها را در خود بغلطانم.
    درون من خندان وزیبا بود. اندوه تماشا، که پیشترها از آن حرف می زدم، کنار رفته بود، و جای آن چیزی نشسته بود که از آن می توان به تراوش بی واسطه نگاه تعبیر کرد. در تاریک روشن صبح، از کوهها بالا می رفتم. در مهتاب، به سردی شاخ و برگها دست می زدم. شب هنگام، صدای رودخانه از روزنه های خوابم می گذشت. گاه گرته هایی بر می داشتم. در طرح های من سنگ و گیاه فراوان است. من سنگها را دوست دارم. انگار در پناه سنگ، می توان در کمین ابدیت نشست. آنجا با درختهای تبریزی سخت یکی شدم.
    اندام تبریزی با خمیدگی و شیب تپه ها خوب می خواند از زاغچه ها کمی رنجیده ام، یکدم آرام نمی گیرند. تا می روی طرح سروسینه شان رابریزی، در می روند. در نقاشی های هرات، نقش زاغچه ها دقیق و زیباست. اما از زندگی تهی است. پرنده نقاشی شده بایستی بیرون از زمان بپرد. همچنان که گل نقاشی شده باید در ابدیت روییده باشد.
    در هنر چه چیزها که سنگ نمی شود. من همیشه درتهی نقاشیهایم پنهانم، صدای من از آنجا رساتر به گوش می رسد. در تهی ها نگاه از پرواز خود باز نمی ماند، اما پُری های جزیره روی آبند: نگاه آنجا می نشیند، و نیز انگار در تهی، هنوز چیزها شکل نگرفته اند، هنوزشور آفرینش در گردش است. هر چیز ساخته و پرداخته سردی می آورد. همه نقاشی های دنیا را که روی هم بگذاریم، به اندازه سنگ کنار جاده حقیقت ندارند. هرگز زیبایی آنها به زیبایی لرزش انگشتان یک دست نمی رسد. در ساخته های هنری، حقیقت و زیبایی از جوشش افتاده اند، سنگ شده اند.
    صدبار در شعرهای خود واژه"گُل" را به کار برده ایم، اما زیبایی دینامیک گل را هیچ با خود به فضای شعر نیاورده ایم. من هروقت طراوت پوست درخت چناررا زیر دستم احساس می کنم همان اندازه سربلندم که ملت ها به داشتن شاهکارهای هنری.
    دستی که می رود تا شاخه ای را از درختی بچیند، زیبایی و حقیقتی چنان نیرومند و رها می آفریند که در هر قالب هنری اش بریزی، قالب را در هم می شکند. هر اتدازه رهاتر به تماشا رویم به"ساختن" می گراییم. هنر، درنگ ما است، نقطه ای است که در آن تاب سرشاری را نیاورده ایم، لبریز شده ایم.
    نیمه راه دریافت، گریز می زنیم، و با آفرینش هنری خستگی در می کنیم. مردمان بدین گریز زیبا به دیده ستایش می نگرند، زیرا که به چارچوب ها خوگرفته اند. زیبایی بی مرز از دریافت آنان به دور است.
    در"ناظم آباد" تنهایی من از چیزهای هماهنگ پربود. چیز نمی خواستم، و دست من همواره پر می شد. مهربانی هستی از همه جا می تراوید، نوازشی پنهان همه چیز را در بر گرفته بود.
    گاوی که در یونجه زار می چرید، چنان در گردش هستی رها بود که با رهایی خود بستگی های خانوادگی مرا سست می کرد. در دامنه ها، تا از دور می دیدی، می پنداشتی تکه ای از صبح را روی زمین انداخته اند. به هنگام بامداد، گلهای کاسنی چنان جلوه ای داشتند که نهانی ترین آینه های احساس را پر می کردند. گاه زیبایی چنان به ما نزدیک می شود که از تاروپود هستی نیز می گذرد و در ما سرازیرمی شود. باید همیشه چنان باشد. سالهی پیش در بیابانهای شهرخودمان زیر درختی ایستاده بودم، ناگهان خدا چنان نزدیک آمد که من قدری به عقب رفتم. مردم پیوسته چنین اند تماشای بی واسطه و رودررو را تاب نمی آورند، تنها به نیمرخ اشیا چشم دارند.
    دیشب درحیاط خانه نشسته بودم و Krishnamurtie را می خواندم. او از دیدن یکراست و رویاروی سخن می راند، ازهمان چیزی که سالهاست میان دریافت های زنده من نشسته. پیش از آنکه اینکتاب به دست من افتد، نامی از او نشنیده بودم، اما در این کتاب بسیاری از گفته های مرا بازگفته است.
    روشن بینی او با اطمینانی زیبا پرده ها را کنار می زند. چندی پیش کتابی خواندم به نام L’Evolution Future de I’Humanite` این کتاب آمیزه ای است از سه تا از کتابهای Aurobindo . کتاب "مذاهب هند" را هنوز دست نگرفته ام. ای روزها کمترمی خوانم. با کتاب خواندن چندان همراه نیستم.
    هنگامی که کتاب می خوانیم که درحاشیه روح خودمان هستیم. برخورد ما با کتاب زمانی دست می دهد که شور نگاه کردن را از دست داده ایم. هرگز در چهره مردی که سر در کتاب دارد طراوت ندیدم. ساخته های ذوق و اندیشه بشر، همه در کرانه زندگی هیاهو به راه انداخته اند، وگرنه میان جریان، ما با جریان و یکی شده ایم و صدایی نیست.
    دیری است بیشتر وقت خود را در خانه می گذرانم. از برخوردهای با این و آن کاسته ام. اگر یارام مثل درخت بید خانه ما کم حرف بودند، هر روز به دیدنشان می رفتم.
    گاه یک قطره آب که روی دست ما می افتد از همه دیدارها زندهتر است. برای طراحی چندروزی رابه کوهستان خواهم رفت. و پس از بازگشت، میان رنگ های خودم خواهم نشست.
    ... همه چشم براهتان هستیم. برگردید، در غرب خبری نیست...
    سهراب
    گردآوری : گروه فرهنگ وهنر سیمرغ.
    منبع :هنوز در سفرم شعرها و یادداشت های منتشر نشده از سهراب سپهری، پریدخت سپهری،
    نشروپژوهش فروزان.


  2. #62
    مدیر سابق ادبیات
    37,438 امتیاز ، سطح 47
    31% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,112
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class25000 Experience Points

    تاريخ عضويت
    Jan 1970
    پست
    1,623
    گيپا
    42,383
    پس انداز
    0
    امتیاز
    37,438
    سطح
    47
    تشكرها
    802
    1,503 بار در 823 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    لبخند اردک




    شاخه مو به انگور
    مبتلا بود
    کودک آمد
    جیب هایش پر از شور چیدن
    ای بهار جسارت
    امتداد در سایه کاج های تامل
    پک شد
    کودک از پشت الفاظ
    تا علف های نرم تمایل دوید
    رفت تا ماهیان همیشه
    روی پاشویه حوض
    خون کودک پر از فلس تنهایی زندگی شد
    بعد خاری
    پای او را خراشید
    سوزش جسم روی علف ها فنا شد
    ای مصب سلامت
    شور تن در تو شیرین فرو می نشیند
    جیک جیک پریروز گنجشک های حیاط
    روی پیشانی فکر او ریخت
    جوی ‌آبی که از پای شمشاد ها تا تخیل روان بود
    جهل مطلوب تن را به همراه می برد
    کودک از سهم شاداب خود دور می شد
    زیر بارانم تعمیدی فصل
    حرمت رشد
    از سر شاخه های هلو روی پیراهنش ریخت
    در مسیر غم صورتی رنگ اشیا
    ریگ های فراغت هنوز
    برق می زد
    پشت تبخیر تدریجی موهبت ها
    شکل پرپرچه ها محو می شد
    کودک از باطن حزن پرسید
    تا غروب عروسک چه اندازه راه است ؟
    هجرت برگی از شاخه او را تکان داد
    پشت گلهای دیگر
    صورتش کوچ می کرد
    صبحگاهی در آن روزهای تماشا
    کوچ بازیچه ها را
    زیر شمشاد های جنوبی شنیدم
    بعد در زیر گرما
    مشتم از کاهش حجم انگور پر شد
    بعد بیماری آب در حوض های قدیمی
    فکر های مرا تا ملالت کشانید
    بعد ها در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل ها رسید
    گرته دلپذیر تغافل
    روی شنهای محسوس خاموش می شد
    من
    روبرو می شدم با عروج درخت
    با شیوع پر یک کلاغ بهاره
    با افول وزغ در سجایای ناروشن آب
    با صمیمیت گیج فواره حوض
    با طلوع تر سطل از پشت ابهام یک چاه
    کودک آمد میان هیاهوی ارقام
    ای بهشت پریشانی پک پیش از تناسب
    خیس حسرت پی رخت آن روزها می شتابم
    کودک از پله های خطا رفت بالا
    ارتعاشی به سطح فراغت دوید
    وزن لبخند ادرک کم شد


    سهراب سپهری


  3. #63
    كاربر خوب گيگاپارس
    3,177 امتیاز ، سطح 13
    26% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 373
    14.0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialTagger Second ClassVeteran1000 Experience Points
    نماد mabhooot
    تاريخ عضويت
    Jul 2009
    محل سکونت
    شهر خدا
    پست
    288
    گيپا
    86,209
    پس انداز
    0
    امتیاز
    3,177
    سطح
    13
    تشكرها
    137
    186 بار در 128 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض در قیر شب

    دیر گاهی است در این تنهایی
    رنگ خاموشی در طرح لب است
    بانگی از دور مرا می خواند
    لیک پاهایم در قیر شب است
    رخنه ای نیست دراین تاریکی
    در و دیوار به هم پیوسته
    سایه ای لغزد اگر روی زمین
    نقش وهمی است ز بندی رسته
    نفس آدم ها
    سر به سر افسرده است
    روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
    هر نشاطی مرده است
    دست جادویی شب
    در به روی من و غم می بندد
    می کنم هر چه تلاش
    او به من می خندد
    نقشهایی که کشیدم در روز
    شب ز راه آمد و با دود اندود
    طرح هایی که فکندم در شب
    روز پیدا شد و با پنبه زدود
    دیرگاهی است که چون من همه را
    رنگ خاموشی در طرح لب است
    جنبشی نیست دراین خاموشی
    دست ها پاها در قیر شب است
    عجب دنیای عجیبی...من عاشق توام.توعاشق اویی و او عاشق کس دیگری...و ما همه تنهاییم

  4. #64
    كاربر خوب گيگاپارس
    3,177 امتیاز ، سطح 13
    26% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 373
    14.0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialTagger Second ClassVeteran1000 Experience Points
    نماد mabhooot
    تاريخ عضويت
    Jul 2009
    محل سکونت
    شهر خدا
    پست
    288
    گيپا
    86,209
    پس انداز
    0
    امتیاز
    3,177
    سطح
    13
    تشكرها
    137
    186 بار در 128 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض سپیده

    در دور دست
    قویی پریده بی گاه از خواب
    شوید غبار نیل ز بال و پر سپید
    لبهای جویبار
    لبریز موج زمزمه در بستر سپید
    در هم دویده سایه و روشن
    لغزان میان خرمن دوده
    شبتاب می فروزد در آذر سپید
    همپای رقص نازک نی زار
    مرداب می گشاید چشم تر سپید
    خطی ز نور روی سیاهی است
    گویی بر آبنوس درخشد زر سپید
    دیوار سایه ها شده ویران
    دست نگاه درافق دور
    کاخی بلند ساخته با مرمر سپید
    عجب دنیای عجیبی...من عاشق توام.توعاشق اویی و او عاشق کس دیگری...و ما همه تنهاییم

  5. #65
    كاربر خوب گيگاپارس
    3,177 امتیاز ، سطح 13
    26% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 373
    14.0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialTagger Second ClassVeteran1000 Experience Points
    نماد mabhooot
    تاريخ عضويت
    Jul 2009
    محل سکونت
    شهر خدا
    پست
    288
    گيپا
    86,209
    پس انداز
    0
    امتیاز
    3,177
    سطح
    13
    تشكرها
    137
    186 بار در 128 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض روشن شب

    روشن است آتش درون شب
    وز پس دودش
    طرحی از ویرانه های دور
    گر به گوش اید صدایی خشک
    استخوان مرده می لغزد درون گور
    دیرگاهی ماند اجاقم سرد
    و چراغم بی نصیب از نور
    خواب درمان را به راهی برد
    بی صدا آمد کسی از در
    در سیاهی آتشی افروخت
    بی خبر اما
    که نگاهی درتماشا سوخت
    گرچه می دانم که چشمی راه دارد به افسون شب
    لیک می بینم ز روزن های خوابی خوش
    آتشی روشن درون شب
    عجب دنیای عجیبی...من عاشق توام.توعاشق اویی و او عاشق کس دیگری...و ما همه تنهاییم

  6. #66
    كاربر خوب گيگاپارس
    3,177 امتیاز ، سطح 13
    26% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 373
    14.0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialTagger Second ClassVeteran1000 Experience Points
    نماد mabhooot
    تاريخ عضويت
    Jul 2009
    محل سکونت
    شهر خدا
    پست
    288
    گيپا
    86,209
    پس انداز
    0
    امتیاز
    3,177
    سطح
    13
    تشكرها
    137
    186 بار در 128 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض سرود زهر

    می مکم پستان شب را
    وز پی رنگی به افسون تن نیالوده
    چشم بر خاکسترش را با نگاه خویش می کاوم
    از پی نابودی ام دیری است
    زهر می ریزد به رگهای خود این جادوی بی آزرم
    تا کند آلوده با آن شیر
    پس برای آن که رد فکر او گم کند فکرم
    می کند رفتار با من نرم
    لیک چه غافل
    نقشه های او چه بی حاصل
    نبض من هر لحظه می خندد به پندارش
    او نمی داند که روییده است
    هستی پر بار من در منجلاب زهر
    و نمی داند که من در زهرمی شویم
    پیکر هر گریه ‚ هر خنده
    در نم زهر ‚ است کرم فکر من زنده
    در زمین زهر می روید گیاه تلخ شعر من
    عجب دنیای عجیبی...من عاشق توام.توعاشق اویی و او عاشق کس دیگری...و ما همه تنهاییم

  7. #67
    كاربر خوب گيگاپارس
    3,177 امتیاز ، سطح 13
    26% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 373
    14.0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialTagger Second ClassVeteran1000 Experience Points
    نماد mabhooot
    تاريخ عضويت
    Jul 2009
    محل سکونت
    شهر خدا
    پست
    288
    گيپا
    86,209
    پس انداز
    0
    امتیاز
    3,177
    سطح
    13
    تشكرها
    137
    186 بار در 128 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض مرز گمشده

    ریشه روشنی پوسید و فرو ریخت
    و صدا در جاده بی طرح فضا می رفت
    از مرزی گذشته بود
    در پی مرز گمشده می گشت
    کوهی سنگین نگاهش را برید
    صدا از خود تهی شد
    و به دامن کوه آویخت
    پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده
    و کوه از خوابی سنگین پر بود
    خوابش طرحی رها شده داشت
    صدا زمزمه بیگانگی را بویید
    برگشت
    فضا را از خود گذرداد
    و در کرانه نادیدنی شب بر زمین افتاد
    کوه از خوابی سنگین پر بود
    دیری گذشت
    خوابش بخار شد
    طنین گمشده ای به رگهایش وزید
    پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده
    سوزش تلخی به تار و پودش ریخت
    خواب خطکارش را نفرین فرستاد
    و نگاهش را روانه کرد
    انتظاری نوسان داشت
    نگاهی در راه مانده بود
    و صدایی در تنهایی می گریست
    عجب دنیای عجیبی...من عاشق توام.توعاشق اویی و او عاشق کس دیگری...و ما همه تنهاییم

  8. #68
    كاربر خوب گيگاپارس
    3,177 امتیاز ، سطح 13
    26% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 373
    14.0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialTagger Second ClassVeteran1000 Experience Points
    نماد mabhooot
    تاريخ عضويت
    Jul 2009
    محل سکونت
    شهر خدا
    پست
    288
    گيپا
    86,209
    پس انداز
    0
    امتیاز
    3,177
    سطح
    13
    تشكرها
    137
    186 بار در 128 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض نور آینه

    شبنم مهتاب می بارد
    دشت سرشار از بخار آبی گلهای نیلوفر
    می درخشد روی خک ایینه ای بی طرح
    مرز می لغزد ز روی دست
    من کجا لغزیده ام در خواب ؟
    مانده سرگردان نگاهم در شب آرام اینه
    برگ تصویری نمی افتد در این مرداب
    او خدای دشت می پیچد صدایش در بخار دره های دور
    مو پریشان های باد
    گرد خواب از تن بیفشانید
    دانه ای تاریک مانده در نشیب دشت
    دانه را در خک اینه نهان سازید
    مو پریشان های باد از تن بدر آورده تور خواب
    دانه را در خک ترد و بی نم ایینه می کارند
    او خدای دشت می ریزد صدایش را به جام سبز خاموشی
    در عطش می سوزد کنون دانه تاریک
    خک ایینه کنید از اشک گرم چشمتان سیراب
    حوریان چشمه با سر پنجه های سیم
    می زدایند از بلور دیده در خواب
    ابر چشم حوریان چشمه می بارد
    تار و پود خک می لرزد
    می وزد بر من نسیم سرد هوشیاری
    ای خدای دشت نیلوفر
    کو کلید نقره درهای بیداری؟
    در نشیب شب صدای حوریان چشمه م یلغزد
    ای در این افسون نهاده پای
    چشم ها را کرده سرشار از مه تصویر
    باز کن درهای بی روزن
    تا نهفته پرده ها در رقص عطری مست جان گیرند
    حوریان چشمه شویید از نگاهم نقش جادو را
    مو پریشان باد
    برگ های وهم را از شاخه های من فرو ریزید
    حوریان و مو پریشانها هم آوا
    او ز روزن های عطر آلود
    روی خک لحظه های دور می بیند گلی همرنگ
    لذتی تاریک می سوزد نگاهش را
    ای خدای دشت نیلوفر
    بازگردان رهرو بی تاب را از جاده رویا
    کیست می ریزد فسون در چشمه سار خواب ؟
    دستهای شب مه آلود است
    شعله ای از روی اینه چو موجی می رود بالا
    کیست این آتش تن بی طرح و رویایی؟
    ای خدای دشت نیلوفر
    نیست در من تاب زیبایی
    حوریان چشمه در زیر غبار ماه
    ای تماشا برده تاب تو
    زد جوانه شاخه عریان خواب تو
    در شب شفاف
    او طنین جام تنهایی است
    تار و پودش رنج و زیبایی است
    ر بخار دره های دور می پیچد صدا آرام
    او طنین جام تنهایی است
    تار و پودش رنج و زیبایی است
    رشته گرم نگاهم می رود همراه رود رنگ
    من درون نور باران قصر سیم کودکی بودم
    جوی رویاها گلیمی برد
    همره آب شتابان می دویدم مست زیبایی
    پنجه ام در مرز بیداری
    در مه تاریک نومیدی فرو می رفت
    ای تپش هایت شده در بستر پندار من پرپر
    دور از هم در کجا سرگشته می رفتیم
    ما دو شط وحشی آهنگ
    ما دو مرغ شاخه اندوه
    ما دو موج سرکش همرنگ ؟
    مو پرشان های باد از دوردست دشت
    تارهای نقش می پیچد به گرد پنجه های او
    ای نسیم سرد هوشیاری
    دور کن موج نگاهش را
    از کنارروزن رنگین بیداری
    در ته شب حوریان چشمه می خوانند
    ریشه های روشنایی می شکافد صخره شب را
    زیر چرخ وحشی گردونه خورشید
    بشکند گر پیکر بی تاب اینه
    او چو عطری می پرد از دشت نیلوفر
    او گل بی طرح اینه
    او شکوه شبنم رویا
    خواب می بیند نهال شعله گویا تندبادی را
    کیست می لغزاند امشب دود را بر چهره مرمر ؟
    او خدای دشت نیلوفر
    جام شب را میکند لبریز آوایش
    زیر برگ ایینه را پنهان کنید از چشم
    مو پریشان های باد
    با هزاران دامن پر بر گ
    بیکران دشت ها را درنوردیده
    می رسد آهنگشان از مرز خاموشی
    ساقه های نور می رویند در تالاب تاریکی
    رنگ می بازد شب جادو
    گم شده ایینه در دود فراموشی
    در پس گردونه خورشید گردی می رود بالا ز خکستر
    و صدای حوریان و مو پریشان ها می آمیزد
    با غبار آبی گلهای نیلوفر
    باز شد درهای بیداری
    پای درها لحظه وحشت فرو لغزید
    سایه تردید در مرز شب جادو گسست از هم
    روزن رویا بخار نور را نوشید
    عجب دنیای عجیبی...من عاشق توام.توعاشق اویی و او عاشق کس دیگری...و ما همه تنهاییم

  9. #69
    كاربر خوب گيگاپارس
    3,177 امتیاز ، سطح 13
    26% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 373
    14.0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialTagger Second ClassVeteran1000 Experience Points
    نماد mabhooot
    تاريخ عضويت
    Jul 2009
    محل سکونت
    شهر خدا
    پست
    288
    گيپا
    86,209
    پس انداز
    0
    امتیاز
    3,177
    سطح
    13
    تشكرها
    137
    186 بار در 128 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض شیطان هم

    از خانه بدر از کوچه برون تنهایی ما سوی خدا می رفت
    در جاده درختان سبز گل ها وا شیطان نگران : اندیشه رها می رفت
    خار آمد و بیابان و سراب
    کوه آمد و خواب
    آواز پری : مرغی به هوا می رفت ؟
    نی همزاد گیاهی بود از پیش گیا می رفت
    شب می شد و روز
    جایی شیطان نگران : تنهایی مامی رفت
    عجب دنیای عجیبی...من عاشق توام.توعاشق اویی و او عاشق کس دیگری...و ما همه تنهاییم

  10. #70
    كاربر خوب گيگاپارس
    3,177 امتیاز ، سطح 13
    26% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 373
    14.0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialTagger Second ClassVeteran1000 Experience Points
    نماد mabhooot
    تاريخ عضويت
    Jul 2009
    محل سکونت
    شهر خدا
    پست
    288
    گيپا
    86,209
    پس انداز
    0
    امتیاز
    3,177
    سطح
    13
    تشكرها
    137
    186 بار در 128 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    آگهی تبلیغات
    با تو ام ای سهراب

    ای به پاکی چون رود.

    يادته گفتي بهم: تا شقايق زنده است زندگي بايد كرد. نيستي سهراب ببيني كه شقايق هم مرد

    يادته گفتي به من اومدي سراغ من نرم و آهسته بيا كه مبادا تركي بردارد چيني نازك تنهايي من.

    اومدم آهسته نرم تر از يك پر قو خسته از دوري راه خسته و چشم به راه .

    يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار؟ فكر كنم شدم دچار.

    يادته گفتي گاهگاهي قفسي ميسازم با رنگ مي فروشم به شما تا به آواز شقايق كه در آن

    زندانيست دل تنهاييتان تازه شود؟

    ديگه حتي اون شقايق كه اسير قفس سهراب ساحل يك نفسه نيست كه تازگي بده اين دل تنهايي

    من .

    پس كجاست اون قفس شقايقت؟ منو با خودت ببر با قايقت.


    راست ميگفتي كه كاش مردم ناله هاي دلشان پيدا بود . كاشكي دلشان شيدا بود.

    من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب تو خودت گفتي بهم بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از

    حادثه عشق تر است.
    عجب دنیای عجیبی...من عاشق توام.توعاشق اویی و او عاشق کس دیگری...و ما همه تنهاییم

+ پاسخ به مبحث
صفحه 7 از 8 نخستنخست ... 5678 آخرآخر

بازدید کنندگانی که از طریق جستجو کلمات ذیل به انجمنهای گیگاپارس آمده اند:

ازدواج سهراب سپهری

من به آمار زمین مشکوکم سهراب سپهری

سهراب سپهری ازدواج

ایا سهراب سپهری ازدواج کردازدواج سهراب سپهري من به آمار زمین مشکوکم سهرابآیا سهراب سپهری ازدواج کرد؟سهراب سپهری و ازدواجسهراب سپهری من به آمار زمین مشکوکمچرا سهراب سپهری ازدواج نکرد؟من به مردان زمین مشکوکمسهرابشعر من به آمار زمین مشکوکم سهراب سپهریمن به امار جهان مشکوکم اگر این سطح پراز ادمهاستسهراب سپهری زندگی فهم نفهمیدن هاستنقاشیهای سهراب سپهریباسننقاشی های سهراب سپهریازدواج سهرابخبرگزاری برنامن به امار زمین مشکوکم سهراب سپهریسهراب سپهری وازدواجشعر سهراب سپهری من به آمار زمین مشکوکمچرا سهراب ازدواج نکردمن به امار زمین مشکوکم‎ ‎اگر این سطح پر‎ ‎‏ از ادم هاست‎ ‎‏ سهراب سپهریسهراب
SEO Blog

اطلاعات این مبحث

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 1 کاربر در حال دیدن این مبحث می باشند، (0کاربر عضو و 1 کاربر مهمان)

تگهای این مبحث

قانون های ارسال نوشته

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts