+ پاسخ به مبحث
نمایش نتایج 1 تا 7 از 7

مبحث: فردوسی حماسه سرای بزرگ ملی

  1. #1
    كاربر فعال گيگاپارس
    26,393 امتیاز ، سطح 39
    58% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 557
    3.0% فعالیت
    دستاورد ها:
    Veteran25000 Experience Points
    نماد soroosh
    تاريخ عضويت
    Jan 2008
    پست
    1,795
    گيپا
    142,720
    پس انداز
    0
    امتیاز
    26,393
    سطح
    39
    تشكرها
    1,249
    1,045 بار در 665 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض فردوسی حماسه سرای بزرگ ملی

    آگهی تبلیغات (برای حمایت از گیگاپارس)
    1- مدخل

    درباره فردوسي و گران‌مايگي وي در گام زدن‌هاي بلندش در پهنه نوزايي و بازشناسي هويت ايراني و پاسداري از زبان شيرين پارسي بسيار گفته‌اند و دامنة چنين گفتاري چنان گسترده و فراخ است كه هرچه به نگارش درآيد، هنوز جاي خالي باقي‌ست؛ به يك سخن مي‌توان گفت: وجود فردوسي و زمان يافتن او براي به سامان رساندن نظم شاهنامه بي‌گمان اعجازي را مانَد كه به ياري پروردگار در جهت نگهداري ايران و حفظ روحيه ايرانيان از دستبرد ضعف و زبوني به ظهور پيوسته است؛ چنان كه اگر شاهنامه نبود، هيچ پديده‌اي نمي‌توانست جاي آن را پركند و چنين تاثيرگذار باشد. شاهنامه فردوسي به تنهايي از همه مآثر ملي بيشتر و بهتر توانسته است در زنده نگهداشتن نام و نشان ايراني و دميدن روح مردانگي و جوانمردي و شهامت در مردم اين مرز و بوم موثر واقع گردد و يكپارچگي و استقلال كشور را تضمين نمايد.

    حملة تازيان به ايران كه با كشتار و غارت و به بند كشيدن زنان و كودكان همراه بود و يك كشور توانمند و پرصلابت را در برابر يك عده‌اي ناآگاه از تمدن و كشورداري به شكست كشانيد، پيشامدي نبود كه از ياد همزمانان و آيندگان آن رويدادِ بزرگ، محو گردد و هرگز اين سرافكندگي را تاب آورند؛ به‌ويژه آنكه رفتار ستيزه‌جويانة پيروزمندان عقده‌ناك و كينه‌توز كه حقارت و بندگي را بر دوش احساسات ايرانيان غيرتمند بارمي‌كرد، نيز چيزي نبود كه واكنش‌هاي گوناگوني را در پي‌نداشته‌باشد.

    قيام‌هاي مردانة قهرماناني چون «ابومسلم خراساني» و «بابك خرم‌دين» و «مازيار» و «مقنع» و «استادسيس» و نهضت شعوبيه و حتا حكومت «صفاريان» و «سامانيان» هر چند درخشان و نازش‌خيز و اميدوار كننده بود، اما ناخشنودانه هيچ يك نتوانست براي ايران و ايراني اثري پايدار پديدآورد و با شناساندن پيشينة اين ملت باستاني به گونه‌اي موثر و فراگير، زمينه‌اي را براي برون راندن سياست مستكبرانه تازيان و غلامانِ سروري يافتة آنها فراهم آورد و در همه اعصار، دست اندازانِ به اين آب و خاك را محكوم به ناكامي سازد.

    شيوة دگرگون ناشدني تازيان آن بود كه به هر دياري دست مي‌يافتند، فرهنگ بومي آن‌جا را از ميان برمي‌داشتند و زبان مردمش را به عربي برمي‌گرداندند، تا موجبات فراموشي گذشتة آنان را فراهم آورند، در ايران ما هم‌چنين انديشه ناروايي را در سر مي‌پروراندند و كارهايي از اين دست را پي مي‌گرفتند؛ ولي در همه جا موفق شدند جز در اين سرزمين اهورائي كه خوشبختانه به مقصود نرسيدند.

    2- نقش فردوسي در تجديد حيات ملي

    فردوسي كه بر ستيغ شكوهمند ايران‌دوستي و ملت‌گرايي عقاب‌آسا آشيانه داشت، از پيروزي تازيان و خوارمايگي شرم‌آوري كه به ايرانيان تحميل گشته بود، خونين دل مي‌خورد و اين نكته را تا حدي مي‌توان از پيام «رستم فرخزاد» به برادرش- كه مطالب آن سروده اين شاعر است- دريافت ؛ به اين جهت در برابر چنين دلشكستگي و اندوهناكيِ ژرف، راهي بهتر از اين نيافت كه :



    1- با حماسه سرايي و ذكر سرگذشت پهلوانان دلير و شهرياران جهانگير ايران، روزگار سروري و سرافرازي و گران‌مايگي را آيينه‌وار فراروي ايرانيان باز نهد و آنان را كه در اثر تركتازي تازيان از پيشينة پرافتخار خود ناآگاه مانده بودند، به بازيافت آن سرافرازي‌ها فرا بخواند و به بيرون افكندن بيگانگان و نفوذ آنها برانگيزد.

    2- زبان فارسي را كه كماكم مي‌رفت تا جاي خود را به زبان عربي بدهد، از دستبرد تازيان باز رهانَد و در اين راه نه تنها به پاسداريش بسنده نكند، بلكه در گسترش آن از تركيب‌سازي زيبا و طرح اصطلاحات و كنايات و آرايه‌هاي ادبي در سياق سخن پارسي بكوشد و گوهرهاي پربها و درخشاني را از واژه‌هاي خوشايند در درياي وزن متقارب به معرض تماشا آورد.

    3- فرهنگ ديرپاي ايرانيان را كه پايندان دوام و ماندگاري اين ملت ديرينه سال است و پيشينگي ايرانيان را در شهرنشيني و مدنيت و آگاهي از دانش‌هاي گوناگون نشان مي‌دهد، به زبان شعر بازگويد و اعلام كند كه نخستين ملتي كه از ديرباز به معارف بشري دست‌يافته و در يكتاپرستي و دبيري و نجوم و پزشكي و مهندسي و گاه‌شماري و غيره به فرازمندي رسيده‌است، ايرانيان‌اند.

    4- آنچه گفتني است، اين است كه پس از شكست در برابر شمشير، فردوسي به اين نكته پرداخت كه براي پيروزي بر دشمنان مليت و استقلال ايران بايد به جاي سلاح برنده يعني شمشير به سلاح رونده يعني قلم دست يازيد و به اين دستاويز، شاهد پيروزي را در آغوش گرفت. از اين رو آهنگ آن كرد تا شاهنامة منثورِ گردآوري شده به پايمردي «ابومنصور محمد بن عبدالرزاق توسي» را با افزوده‌هايي كه از زبان موبدان و پيران پارسي نژادِ پارسا شنيده بود، به نظم در آورد و براي اين كار وزني را براي شعر خود برگزيند كه توان بخش و جان‌ماية حماسي سرايي است. فردوسي در اين نامة نامدار هر چه گنجينة خيال و آيينة تصور و در معرض ديد و علم و توجه و آزمايش بوده است- از فرهنگ و اخلاق، دين و آيين، آداب تربيت، گفتگو و نشست و برخاست، پيكار و آشتي، بزم و رزم، نام‌دوستي و خودستايي، روانشناسي و روانكاوي، خواستگاري و زن‌ستاني و آلات جنگ و كاربرد آنها – همه را در جاي خود ياد كرده و به خوانندة دقيق و مستعد آموخته است.

    فردوسي حس ميهن دوستي و ملت‌پروري را كه پس از چندين قرن يعني ميانه‌هاي قرن 18 در مغرب زمين مفهوم راستينش را يافت، در هزار سال پيش عنوان كرد و اصولاً انگيزة او در سرودن شاهنامه جوشش همين احساس و عاطفه بوده است و بس. او خواسته است واژة «ايران» را كه پس از سيصد و چهل سال از يادها رفته و كلمة «عجم» به قول عربها – يعني «گنگ» - جاي آن را گرفته بود، زنده كند، حدود جغرافيايي آن را باز نمايد، دين و آيين قديمش را ذكر كند و در عين اين كه هر استاني، با استانداري به قدرت يك شهريار كوچك، اداره مي‌شود همه را فرمانبردار پايتخت يا «ايرانشهر» شناسانده، وحدت ملي ايرانيان را به اين شيوه عنوان نمايد و بگويد اين مجموعه، ميهن است كه بايد به آن عشق ورزيد و در راهش جانفشاني كرد.

    در شاهنامه از كلمة «ايرانشهر» يعني پايتخت گاهي همان ايران منظور است چنان كه در «جنگ رستم و اسفنديار» سپاهيان «سيستان» - يعني جايي كه در حوزه فرمانروايي خاندان «زال» است – در برابر لشكريان اسفنديار كه به نيروي لشكري ايران نام برده مي‌شود قرار دارند، در حالي كه سيستان و زابلستان جزو استان‌هاي ايران است و به شيوة خودگرداني اداره مي‌گردد.

    3- اهميت دين و اخلاق نزد فردوسي

    براي فردوسي باز نمودن اين حقيقت كه آيين‌داري و دين پژوهشي پيش از اسلام هم مورد اعتناي ايرانيان بوده، جايگاه ويژه و پر اهميتي داشته است، لذا او در ضمن اشعار حماسي خود و در نبردهاي پهلواني جابه‌جا از پناهندگي به درگاه خدا و ياري جستن از يزدان براي پيروزي بر هماورد، ياد مي‌كند و به اندازه‌اي در اين خداخواني و يزدان پناهي پيش مي‌رود كه شاهنامه را از يك پديدة زميني به يك كتاب آسماني نزديك مي‌كند و اين از جهتي براي آن است كه به عرب‌ها بفهماند كه دين اسلام را براي كساني نياورده‌اند كه به حكم يكتاپرستي و آيين زرتشتي از نماز و روزه و بهشت و دوزخ و روز رستاخيز و پل صراط و فرشتگان و اهريمنان (شياطين) بي‌خبر بوده و در بي‌ديني و خداناشناسي به سر مي‌برده‌اند.

    4- زبان و سبك سخن فردوسي

    زبان فردوسي در ذكر احوال پهلوانان و شاهنشاهان و كاركردشان، در عين والايي و شكوه، زباني خودماني و مأنوس است؛ بدين معنا كه قهرمانان شاهنامه از آدميان برگزيده‌اند كه به زبان امروز و نادشوار و اوضاع و احوالي آشنا به ذهن سخن مي‌گويند.

    شاعر ملي ما رويدادها را به گونه‌اي دلنشين و خوشايند، واگويه مي‌كند؛ چنان كه گويي دوران حادثاتي كه مورد گزارش قرار گرفته به زمان ما نزديك است و اين ويژگي در هيچ يك از اسطوره‌ سازي‌ها و حماسه‌سرايي‌هاي جهان از جمله اديسه و ايلياد «هُمر»، ماننده ندارد.

    فردوسي براي نشان دادن اين كه جهان پهلوان ايراني كيست و داراي چه ويژگي‌هاي اخلاقي است از «رستم» نمادي مي‌سازد كه به واقعيت نزديك است؛ او را به عنوان انساني برترمنش و زورمند و جوانمرد مي‌شناساند كه جز در راه خير و پيكار با شر، از زور بازوي پهلواني خود بهره نمي‌گيرد؛ ولي در عين حال از ضعف‌ها و كاستي‌هايي هم بركنار نيست، هر چند در برابر نيكومنشي‌هايش در خور چشم‌پوشي‌ست؛ اين نمادي‌ست قابل احترام و در بسياري از جهات مي‌تواند معيار انساني توانمند و قهرمان قرار گيرد.

    شاهنامة فردوسي براي پژوهش دربارة جامعه‌شناسي، آموزش و پرورش، تدبير مملكت‌داري، آموزش‌هاي اجتماعي، روانشناسي، انديشه‌هاي فلسفي، عشق و دلدادگي و نكته‌داني‌هاي گوناگون در شئون زندگي به حدي گسترده، دامن است كه سالها مي‌توان با شاهنامه بسر برد و در كار تحقيق و دانايي از آن بهره‌برداري كرد.

    فردوسي شاعري‌ست خردگرا و آزاده‌كيش و هر مطلبي را با ترازوي خرد مي‌سنجد و آزادي را حق طبيعي و مسلم انساني مي‌داند. بنابراين در هر برخورد مخالفت‌آميزي كه با آزادگي بشود برآشفته مي‌شود و بر آن مي‌تازد. در كار كشورداري معتقد به عدالت و آسودگي و آزادي ملت است و هر پادشاهي را كه بر خلاف آن رفتار كند به ناسزاوار بودن محكوم مي‌نمايد و قيام مردم را در برابر زورگويي‌هاي وي تجويز مي‌كند. به همين قياس فرمانرواي دادگر و مردم‌دوست را به چشم احترام مي‌‌نگرد و از او به خوبي نام مي‌برد.

    شعر فردوسي از جهت هنر ادبي در چنان شيوه‌اي از بلندپايگي قرار دارد و داراي چنان آهنگ و حالت مردانه‌ايست كه تاكنون هيچ شاعري در بحر متقارب و سبك حماسه‌سرايي به پايگاه او نرسيده و جاذبه تاثير آن را در روح ايراني نداشته است. در كتاب بزرگ شاهنامه ابيات سست- غير از آنچه بدان بسته‌اند- چندان كم است كه چيرگي ويژ‌ة شاعر را در گزينش واژه‌ها و به هم پيوستن آنها و رعايت شيوايي و رسايي سخن در حد برتر از وصف، نشان مي‌دهد و شايد همان گونه كه خود گفته است بيش از پانصد بيت سست در سراسر شاهنامه پيدا نتوان كرد.

    لحن سخن فردوسي، راست پيوندي سخنش را با مورد گفتارش نيك مي‌نماياند؛ چنان كه در جاي غضب و برآشفتگي آهنگي مناسب آن و در محل شادي و خرسندي آوايي موافق اين دارد و همين طور در مقام نكوهش يا پند و اندرز و پرسش و پاسخ يا خودستايي و تواضع در هر يك طرز خود را حفظ مي‌نمايد.

    5- ايثار فردوسي

    دربارة فردوسي اين نيز گفتني است كه گذشت و ايثار او در راه پاسداري از زبان پارسي و فرهنگ ديرينة ملت ايران، بيرون از تاب و توان عادي‌ست؛ سي سال تمام از در آمد كشت و كار خود، خوردن، پوشيدن و همة روزان و شبان را صرف به پايان آوردن اين اثر گران‌سنگ و دشوار كردن، كاريست كارستان؛ و بردباري و حوصله و پشتكاري مي‌خواهد كه از توان بشر خارج است خاصه اين كه سرگذشت‌ها را با هم به نظم دلپذير در آوردن و پاي‌بند به حفظ صحت گزارش و بلندپايگي سخن بودن، كاري توان‌فرساست و اين را كساني دانند كه اندكي از آن را آزموده باشند.

    اين كه گاهي پرسيده مي‌شود كه فردوسي پيش از آغاز كردن به سراييدن شاهنامه چه مي‌كرده است؟ پاسخ آن است كه شغل نياكان وي كشاورزي به شيوة خرده مالكي بوده و خود او نيز با همين كار معاش خويش را تامين مي‌نموده و در ضمن به كسب دانش‌هاي معمول زمان با ژرف‌بيني هر چه بيشتر سرگرم بوده‌است. چنان كه از اشعار شاهنامه پيداست او مردي حكيم و دانشمند به شمار مي‌رفته و سابقه‌اي دراز نيز در سخن‌سنجي داشته است. زيرا بدون گذشتة ممتد در تحصيلِ دانش و سخنوري، ابياتي چنان بلند و قوي‌مايه گفتن امكان‌پذير نيست. ناخشنودانه، آنچه فردوسي پيش از شاهنامه سروده است، به دست ما نرسيده و به طور مسلم دربارپسند نبوده است تا نگهداري شود.

    6- هدف نهايي فردوسي مادي نبوده‌است

    مطلب ديگري كه دربارة شاعر بزرگ ما شايسته گفتن است، اين است كه آن بزرگوار در سرودن شاهنامه هرگز نظر مادي نداشته و جز عشق به ميهن، انگيزه ديگري نمي‌توانسته است او را به اين كار سترگ برانگيزد. زيرا سي سال با بردباري از آب و ملك خودگذران كردن و در راه سرودن اين شاهكار جاويد هزينه‌هاي گوناگون نمودن به اميد سوديابي بعد، نقد را به نسيه باختن است كه كار مرد خردمندي چون فردوسي نيست و به اين جهت مي‌توان داوري كرد كه به هيچ روي منظور نظر فردوسي جنبه مادي نبوده است.

    اين كه فردوسي، در پايان عمر، شاهنامه را به دربار محمود هديه كرده است يكي از در استيصال و فقيري بوده كه گريبانگير شاعر شده؛ و ديگر اين كه هر تاليف و تصنيف مهمي كه مورد حمايت شاهان و قدرتمندان نبوده است، انديشة از ميان رفتن آن به خاطر مي‌گذشته است و به اين جهت فردوسي نسخه اول شاهنامه را كه در سال 384 به پايان رسانيده، منتظر آن بوده است كه به نام پادشاه مقتدري كند و در سال 400 نسخه‌اي كه براي بار سوم با تصرفاتي تهيه شده‌بوده را به نام محمود مي‌نمايد.

    با اين ترتيب افسانة قرارداد بستن فردوسي با محمود كه در برابر هر بيت يك دينار صله به شاعر پرداخته شود، از مقوله جعليات عوامانه و ترهات است.



    سوتيتر

    قيام‌هاي مردانة قهرماناني چون «ابومسلم خراساني» و «بابك خرم‌دين» و «مازيار» و «مقنع» و «استادسيس» و نهضت شعوبيه و حتا حكومت «صفاريان» و «سامانيان» هر چند درخشان و نازش‌خيز و اميدوار كننده بود، اما ناخشنودانه هيچ يك نتوانست براي ايران و ايراني اثري پايدار پديدآورد و با شناساندن پيشينة اين ملت باستاني به گونه‌اي موثر و فراگير، زمينه‌اي را براي برون راندن سياست مستكبرانه تازيان و غلامانِ سروري يافتة آنها فراهم آورد و در همه اعصار، دست اندازانِ به اين آب و خاك را محكوم به ناكامي سازد.


    با حماسه سرايي و ذكر سرگذشت پهلوانان دلير و شهرياران جهانگير ايران، روزگار سروري و سرافرازي و گران‌مايگي را آيينه‌وار فراروي ايرانيان باز نهد و آنان را كه در اثر تركتازي تازيان از پيشينة پرافتخار خود ناآگاه مانده بودند، به بازيافت آن سرافرازي‌ها فرا بخواند و به بيرون افكندن بيگانگان و نفوذ آنها برانگيزد.


    پس از شكست در برابر شمشير، فردوسي به اين نكته پرداخت كه براي پيروزي بر دشمنان مليت و استقلال ايران بايد به جاي سلاح برنده يعني شمشير به سلاح رونده يعني قلم دست يازيد


    اصولاً انگيزة او در سرودن شاهنامه جوشش حس ميهن‌دوستي و ملت‌پروري بوده است و بس. او خواسته است واژة «ايران» را كه پس از سيصد و چهل سال از يادها رفته و كلمة «عجم» به معني جاي آن را گرفته بود، زنده كند، حدود جغرافيايي آن را باز نمايد، دين و آيين قديمش را ذكر كند


    لذا او در ضمن اشعار حماسي خود و در نبردهاي پهلواني جابه‌جا از پناهندگي به درگاه خدا و ياري جستن از يزدان براي پيروزي بر هماورد، ياد مي‌كند و به اندازه‌اي در اين خداخواني و يزدان پناهي پيش مي‌رود كه شاهنامه را از يك پديدة زميني به يك كتاب آسماني نزديك مي‌كند و اين از جهتي براي آن است كه به عرب‌ها بفهماند كه دين اسلام را براي كساني نياورده‌اند كه به حكم يكتاپرستي و آيين زرتشتي از نماز و روزه و بهشت و دوزخ و روز رستاخيز و پل صراط و فرشتگان و اهريمنان (شياطين) بي‌خبر بوده و در بي‌ديني و خداناشناسي به سر مي‌برده‌اند.


    فردوسي شاعري‌ست خردگرا و آزاده‌كيش و هر مطلبي را با ترازوي خرد مي‌سنجد و آزادي را حق طبيعي و مسلم انساني مي‌داند. بنابراين در هر برخورد مخالفت‌آميزي كه با آزادگي بشود برآشفته مي‌شود و بر آن مي‌تازد. در كار كشورداري معتقد به عدالت و آسودگي و آزادي ملت است و هر پادشاهي را كه بر خلاف آن رفتار كند به ناسزاوار بودن محكوم مي‌نمايد و قيام مردم را در برابر زورگويي‌هاي وي تجويز مي‌كند. به همين قياس فرمانرواي دادگر و مردم‌دوست را به چشم احترام مي‌‌نگرد و از او به خوبي نام مي‌برد.


    شغل نياكان وي كشاورزي به شيوة خرده مالكي بوده و خود او نيز با همين كار معاش خويش را تامين مي‌نموده و در ضمن به كسب دانش‌هاي معمول زمان با ژرف‌بيني هر چه بيشتر سرگرم بوده‌است. چنان كه از اشعار شاهنامه پيداست او مردي حكيم و دانشمند به شمار مي‌رفته و سابقه‌اي دراز نيز در سخن‌سنجي داشته است. زيرا بدون گذشتة ممتد در تحصيلِ دانش و سخنوري، ابياتي چنان بلند و قوي‌مايه گفتن امكان‌پذير نيست.
    هر لحظه یکی سنگی بر مغز سر غم زن

  2. 2 نفر از soroosh برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  3. #2
    مدیر انجمن تاريخ
    24,097 امتیاز ، سطح 37
    79% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 253
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    Recommendation Second ClassVeteranTagger First Class10000 Experience Points
    نماد b.b
    تاريخ عضويت
    Oct 2007
    پست
    1,680
    گيپا
    197,963
    پس انداز
    0
    امتیاز
    24,097
    سطح
    37
    تشكرها
    470
    1,205 بار در 706 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض در سکوت تنهايی فردوسی


    در سکوت تنهايی فردوسی

    خسرو ناقد





    شرق/ انديشه

    آلمانی‌ها و شاهنامه
    ‌به‌تحقيق می‌توان گفت که پيشينه و گسترش پژوهش‌های ايرانشناسی در کمتر کشوری به اندازه‌ی سرزمين‌های آلمانی‌زبان بوده است. محققان و مترجمان آلمانی‌ از نخستين کسانی بودند که به‌تحقيق در متن شاهنامه‌ی فردوسی و ترجمه اين حماسه عظيم همت گماشتند. حجم و گستره پژوهش‌هايی که به‌زبان آلمانی‌ و در سرزمين‌های آلمانی‌زبان در باره‌ی شاهنامه و سراينده آن انجام گرفته و اينک در دسترس ماست، خود بهترين گواه اين مدعاست. تنها کافی است که در ميان تحقيقات آلمانی‌ها درباره‌ی شاهنامه، "واژه‌نامه شاهنامه فردوسی"، اثر اعجاب‌انگيز فريتس وُلف را به‌ديده گرفت و به‌ژرفای آن راه يافت تا به‌اهميت و اعتبار اين کار بزرگ پی‌بُرد. او با صورت‌برداری کامل از گنجينه‌ی زبانی شاهنامه، اثری از خود بجا گذاشت که نه تنها مرجع معتبر و اساس کار شاهنامه‌پژوهان و مصححان شاهنامه است، بلکه به‌جرأت می‌توان گفت که وُلف با اين اثر برای نخستين بار بنيانی علمی، مستحکم و قابل اعتماد در فرهنگ‌نويسی فارسی پايه‌گذارد۱. زنده‌ياد علی‌اکبر دهخدا در تأليف لغت‌نامه‌ای که از او به‌يادگار مانده است، از "واژه‌نامه شاهنامه فردوسی" فريتس وُلف بهره‌ی بسيار گرفت. طرفه آن که دکتر جلال خالقی مطلق، برجسته‌ترين شاهنامه‌پژوه ايرانی نيز دانش‌آموخته‌ی دانشگاه‌های آلمان است. شاهنامه‌ای که به‌کوشش او منتشر شده، در حال حاضر معتبر‌ترين نسخه‌ی اين شاهکار زبان فارسی است که بايد اميد داشت تا تمام مجلدات اين تصحيح انتقادی به پايان رسد و به‌زودی منتشر شود.
    شايد شعر معروف شاعر نامدار آلمانی هاينريش هاينه با عنوان "فردوسیِ شاعر"، به‌رغم کاستی‌های تاريخی، يکی از بارزترين نمونه‌های دلبستگی احساسی آلمانی‌ها به اين حماسه‌سرای ايرانی و شاهکار او باشد. هاينه در اين منظومه با اشاراتی به‌رنجی که فردوسی در سرودن شاهنامه کشيد، بيش از همه به ستمی که در حق او روا داشتند پرداخته و از ناسپاسی سلطان محمود عزنوی بسيار گفته است و از پشيمانی ديرهنگام او. هاينه در ابيات پايانی منظونه‌ی "فردوسیِ شاعر"، صحنه‌ی دردناکی را به‌تصوير کشيده است: در حالی که صدای جرس کاروان هدايای سلطان محمود و بانگ لااله‌الاالله شتررانان از بيرون دروازه‌ی غربی شهر توس به‌گوش می‌رسد، کاروان تشييع جنازه‌ی فردوسی از دروازه‌ی شرقی شهر خارج می‌شود.
    گوته، ديگر شاعر نامدار آلمانی نيز در پيگفتاری که با عنوان "يادداشت‌ها و رساله‌هايی برای درک بهتر ديوان غربی – شرقی" نگاشته، بخشی را به‌معرفی فردوسی و شاهنامه‌ی او اختصاص داده است. گوته آنجا که به‌بررسی شعر فارسی و معرفی شاعران ايرانی می‌پردازد، نخست ويژگی‌های شعر شرق را برمی‌شمارد و بحثی دارد پيرامون وزن و قافيه و نقش تمثيل در شعر فارسی. سپس با حماسه‌سرای نامی ايران فردوسی و شاهکار عظيم او "شاهنامه" آغاز می‌کند و از آن به‌عنوان اثری ارجمند و استوار و بنيادِ عرفانی- تاريخی ملت ايران ياد می‌کند. او محققان و منتقدان اروپايی را از قياس شاعران شرق با سرايندگان غرب بر حذر می‌دارد و برای مثال مقايسه فردوسی را با حماسه سرای يونان باستان، «هُمر» و يا مقايسه حافظ را با «هراس»، غزل سرای روم باستان بی‌ثمر و خطا می‌داند. او ضمن گفت و شنودی، در ستايش از شاعران ايرانی، با کمال فروتنی بر اين واقعيت تأکيد می‌کند که: "ايرانيان در طول پنج قرن تنها برای هفت تن از شاعران خود ارزش و اعتبار قايل شدند؛ و در ميان رانده‌شدگان، رِندان بسياری وجود داشتند که در شعر و شاعری بهتر از من بودند".
    "هانس هاينريش شِدِر"، ايران شناس نامدار آلمانی، در ۲۷ سپتامبر سال ۱۹۳۴ ميلادی (پنجم مهرماه ۱۳۱۳ خورشيدی) به‌مناسبت هزاره‌ فردوسی و در مراسمی که در گراميداشت شاهنامه و بزرگداشت سراينده آن در شهر برلين بر پا شده بود، خطابه‌ای بلند ايراد کرد که نخستين بار در هفتاد سال پيش از اين، با عنوان "فردوسی و آلمانی‌‌ها" در مجله‌ "جامعه‌ شرق شناسان آلمان" منتشر شد.۲
    او در سخنان خود، سال ۱۸۱۹ ميلادی را نقطه‌ عطفی در تلاش آلمانی‌‌ها برای درک فرهنگ مشرق‌زمين می‌‌داند. در اين سال "ديوان غربی - شرقی" وولفگانگ گوته منتشر می‌شود و "فريدريش روکرت" تحت تاثير غزليات مولانا جلال‌الدين، کتاب "رُزهای شرقی" را که مجموعه ‌ای از زيباترين غزليات آلمانی است منتشر می‌کند و همزمان با اين آثار، "گراف پلاتن" نيز، افزون بر ترجمه‌ای که "يوزف هامر - پورگشتال" در سال ۱۸۱۴ ميلادی از ديوان حافظ به‌دست داده بود، ترجمه‌ای ديگر از غزليات حافظ را انتشار می‌دهد.
    در بهار همين سال بود که "يوزف فون گورِس" در شهر "کوبلنز" پيشگفتار خود را بر ترجمه‌ شاهنامه اندکی پيش از آنکه ناگزير شود آلمان را به‌مقصد استراسبورگ ترک کند، به‌پايان می‌برد. گورِس که به‌خاطر تأليف کتاب «آلمان و انقلاب» و طرفداری از انقلاب فرانسه و مخالفت با دولت و کليسا تحت فشار فزاينده قرار داشت، ناگزير به‌ترک آلمان می‌شود و در تنهايی تبعيدِ استراسبورگ، بخش‌هايی از شاهنامه را با ترجمه ای آزاد به پايان می‌رساند. اين اثر به سال ۱۸۲۰ ميلادی در دو مجلد در برلين منتشر می‌شود.
    شِدِر پس از آنکه شرحی تاريخی از پيدايش و سرايش شاهنامه به‌دست می‌دهد، به‌تحولات زبان و شعر فارسی پس از حمله‌ی اعراب به‌ايران اشاره می‌کند و از جايگاه فردوسی و نقش شاهنامه می‌گويد و سپس به‌موضوع اصلی گفتار خود که تلاش‌های آلمانی‌ها برای ترجمه‌ی شاهنامه و تأثير اين حماسه بر فرهيختگان آلمانی و نيز به‌پژوهش‌های گسترده‌ای که درباره‌ی شاهنامه در سرزمين‌های آلمانی‌زبان صورت گرفته است، می‌پردازد.
    اما نکته ای که در خطابه‌ی شِدِر بيش از همه جلب توجه می‌کند، تشابهی است که او در اوضاع اجتماعی و سياسی ايران در زمان سروده شدن شاهنامه از يک سو و وضعيت انقلابی آلمان در زمان ترجمه‌ی شاهنامه از سوی ديگر می‌بيند.
    او گمان دارد که انگيزه‌ی اولين مترجم شاهنامه، نشان دادن اين تشابه بوده است؛ به‌ويژه که گورِس ترجمه خود از شاهنامه را به «هاينريش فريدريش فون اشتاين»، دولتمرد نامدار پروس در دوران جنگهای ناپلئون تقديم می‌کند و او را با شخصيت اسطوره‌ای کاوه آهنگر مقايسه می‌کند.
    خطابه‌ی شِدِر با بررسی کوتاه ترجمه‌های ديگری که از شاهنامه فردوسی تا آن زمان صورت گرفته بود، ادامه می‌يابد؛ از آن جمله ترجمه ای که «آدولف فريدريش فون شاک» در سال ۱۸۵۱ ميلادی به‌انجام رساند و نيز ترجمه‌ی فريدريش روکرت که پس از مرگش انتشار يافت و يکی از بهترين ترجمه‌های شاهنامه به‌زبان آلمانی است. اما متأسفانه اين ترجمه هم چون ديگر آثاری که روکرت از زبانهای شرقی به‌دست داده است، کامل نيست.
    اينک به‌بهانه فرارسيدن روز بزرگداشت فردوسی، ترجمه بخش نخست اين خطابه را با عنوان "در سکوت تنهايی فردوسی" در اينجا منتشر می‌کنم و ترجمه بخش دوم سخنان شدر با عنوان "فردوسی و آلمانی‌‌ها" را به فرصت مناسب ديگری واگذار می‌کنم.

    در سکوت تنهايی فردوسی
    آورده اند که به‌هنگام حمل تابوت فردوسی، حماسه‌سرای بزرگ ايران از دروازه‌ شهر زادگاهش توس، کاروانی از ديگر دروازه‌ شهر وارد شد که هدايايی برای شاعر به‌همراه داشت. فرستنده‌ هدايا، سلطان محمود غزنوی، فرمانروای قدرتمند و بنيانگذار نخستين امپراتوری بزرگ ترک در سرزمين‌‌های شرقی اسلام بود که شرق ايران و افغانستان را زير سلطه‌ خود داشت و می‌رفت تا بر هندوستان نيز حکمروايی کند.
    فردوسی، ده سال پيش از مرگ، يعنی زمانی که هفتاد و پنج سال داشت، شاهنامه را که در سرودنش سی و پنج سال رنج برده بود به‌سلطان محمود پيشکش کرده بود. اکنون پس از گذشت سال‌‌ها، سلطان محمود حاضر شده بود با پاداشی شايسته و در خور مقام شاعر، از زحمات او قدردانی کند. اما اين پاداش ديرهنگام به‌‌مقصد می‌رسيد و نوش دارويی بود پس از مرگ سهراب.
    اين ديرهنگامی، پايانی طنزآميز است بر زندگی آرام و سرشار از شعرِ سراينده‌ای که عمر خود را در راه اثری عظيم قربانی کرده بود. اما پاداشی که شاعر در حيات خود آرزومند آن بود، و هرگز بدان دست نيافت، اکنون پس از مرگش، بيش از آنچه تصور می‌کرد، به‌ياد و خاطره او تعلق می‌گرفت.
    چنين بود که به‌رغم حجم عظيم سروده‌‌های فردوسی که هفت جلد کتاب را در بر می‌گرفت، شهرت شاهنامه در زمانی کمتر از عمر يک نسل به‌تمام سرزمين‌‌های فارسی ‌زبان گسترش يافت. اين خود در زمانی رخ می‌داد که ملت ايران، پس از يک قرن بازيابی توان ملی خود، بار ديگر تحت سلطه‌ حاکميت بيگانگان قرار می‌گرفت و زمام امور را برای قرن‌‌ها به‌‌ترکان و مغولان واگذار می‌کرد. اين شکست سبب شد که ملت ايران هويت از دست شده‌ خود را در سروده‌‌های فردوسی بازيابد و آن را باور کند.
    سرايندگان بسياری کوشيدند شاهنامه را الگو و سرمشق خود قرار دهند و افسانه‌ يلانی را که فردوسی به‌آنها شخصيتی معتبر و جاودانی بخشيده بود، دستمايه سروده‌‌های خود ساختند و حماسه‌‌هايی تازه از رشته‌‌های اين افسانه‌‌ها بافتند. اما آثار اين حماسه‌سرايان همه به‌ دست فراموشی سپرده شده است؛ در حالی که سروده‌‌های فردوسی در شاهنامه، نسل به‌ نسل به ‌حيات جاودانه‌ خود ادامه می‌دهد.
    شاهنامه‌ فردوسی از همزمانی فرخنده‌ لحظه‌ تاريخی پربار و خلاقيت شاعری شايسته پا به‌عرصه‌ وجود گذاشت. قرن دهم ميلادی که فردوسی در نيمه‌ نخست آن ديده به‌جهان گشود، برای زادگاه اين شاعر که در شمال شرقی ايران قرار دارد و در آن زمان تحت فرمانروايی خاندان سامانيان بخارا بود، دورانی تازه از آرامش و بيداری ملی را به‌ارمغان آورد. به‌‌رغم درگيری‌‌ها و جنگ و جدال‌‌های مدام، خاندان سامانيان بخارا و دولتمندان آن نشان دادند که از اين شايستگی نيز برخوردارند تا خودآگاهی ملی پارسيان، خاطرات افسانه‌‌های حماسی و نيز گذشته‌ بزرگ تاريخی سلسله‌ ساسانيان را زنده نگاه دارند و در استواری و پايداری آن بکوشند.
    زبان فارسی که از زمان سلطه‌ اعراب برای مدتی نزديک به‌سه سده از زندگی اجتماعی مردم ايران و از ادبيات فارسی طرد شده و جای خود را به‌زبان عربی داده بود، جايگاه از دست رفته خود را به‌عنوان زبان تاريخ ‌نگاری و شاعری بازيافت.
    در اين ميان، شعر نوشکفته‌ فارسی، چه از حيث سبک و چه به ‌لحاظ گزينش موضوع، به‌شعر درباری عرب گرايش پيدا کرد. شعر فارسی به‌سبب اين گرايش نه تنها آزادی و سبکباری تازه‌ای برای قالب‌بندی‌‌های شعری به‌دست آورد، بلکه اين گرايش موجب تنوع و توازن بيان نيز گرديد. مقايسه اين گونه اشعار با سروده‌‌هايی که از دوران ساسانيان به جامانده است، گواه اين ادعاست. اما اين تحولات تازه با گرايشی افراط ‌آميز به ‌تصنع و تظرف نيز همراه بود و بر بيگانگی زبان فارسی که لغات عربی را به‌عاريت گرفته بود، می‌افزود. حتی سروده‌‌های شعرای پيش از فردوسی نيز نشان می‌دهد که شعر فارسی در معرض خطر اين گرايش افراطی قرار داشت.
    اکنون مردی می‌بايست پا به‌عرصه‌ وجود می‌گذاشت تا با درک و دريافتی اصيل و بکر از زبان، بار ديگر به‌ فارسی ناب سخن براند و سخن گفتن بياموزد. نام اين مرد فردوسی بود. به‌راستی او خالق راستين زبان ادبی فارسی است، زبانی که از آن زمان تا کنون سيرت و سيمايی را که فردوسی به‌‌آن داده، حفظ کرده است و همواره از چشمه‌ پاک و پايان ناپذير سروده‌‌های او سيراب می‌شود.
    زندگی فردوسی زندگی مردی است که در راه آفرينش اين شاهکار بزرگ به‌تنهايی و انزوا کشانده شد. او دهقان زاده‌ای بود با ثروتی ناچيز که در اوج خلاقيت ادبی و پس از مرگ زودهنگام سلف خود دقيقی، بر آن شد تا روايات و داستان‌‌های ملی به‌ هم پيوسته‌ای را که به‌نثر نگاشته شده و از گذشته‌‌های دور به‌جا مانده بود، در قالب اشعاری حماسی بسرايد.
    فردوسی بيش از يک عمر در سرودن شاهنامه سپری کرد. پادشاهان و پهلوانان کهن که سرنوشت شان قدرت داستان پردازی و قوه‌ تخيل فردوسی را برانگيخت، رفته رفته به‌ دوستان و همراهان او تبديل شدند و مونس و همدم او گشتند. فردوسی غروب عظمت و فرود آزادی سرزمينش را خود تجربه ‌کرده بود و اينک انعکاس آن را در افول دوران حماسه‌آفرينی ايران بازمی‌يافت.

    پانوشت:
    ۱- نگاه کنيد به‌‌گفتار هانس هاينريش شِدِر در سرآغاز کتاب: فرهنگ شاهنامه‌ی فردوسی. فريتس وُلف. تهران، انتشارات اساطير، ۱۳۷۷. (نسخه‌ی چاپ تهران، افست نسخه‌ی اصلی چاپ برلين است با اين مشخصات:

    Glossar zu Firdosis Schahname. Fritz Wolff. Berlin 1935.

    2- Firdosi und die Deutschen. von Hans Heinrich Schaeder. Festrede, gehalten bei der Jahrtausendfeier zum Gedaechtnis Firdosis. zu Berlin am 27. September 1934. In: Zeitschrift der Deutschen Morgenlaendischen Gesellschaft. Neue Folge. Band 12 - Heft 2 (Band 88). Leipzig 1934.


    انتشار در: روزنامه شرق. يکشنبه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۶.
    دلم آشفته آن مايه ناز است هنوز / مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز
    جان به لب آمد و لب برلب جانان نرسيد / دل به جان آمد و او برسر ناز است هنوز
    گرچه بيگانه زخود گشتم و ديوانه زعشق / يار عاشق كش و بيگانه نواز است هنوز

  4. 2 نفر از b.b برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  5. #3
    مدیر سابق ادبیات
    37,438 امتیاز ، سطح 47
    31% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,112
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class25000 Experience Points

    تاريخ عضويت
    Jan 1970
    پست
    1,623
    گيپا
    42,383
    پس انداز
    0
    امتیاز
    37,438
    سطح
    47
    تشكرها
    802
    1,503 بار در 823 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی

    حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی،

    بزرگ ترین حماسه سرای تاریخ ایران و یکی از برجسته ترین شاعران جهان شمرده می شود. در تذکره ها و تواریخی که تا اواخر قرن سیزدهم هجری تالیف شده است مطالب قابل توجهی که ما را از نظر تحقیق در زندگانی وی قانع سازد بسیار کم است. ناچار بیشتر باید به نوشته های دانشمندان قرن اخیر توجه کرد که با دقت در متن شاهنامه برای نظریات خود دلایل موثری آورده اند.

    زادگاه او

    مولد این شاعر بزرگ دهکده ی «باژ» یا «باز» از طابران طوس است. دولتشاه سمرقندی او را از مردم دهکده ی «رزان» دانسته است اما گمان می رود که اشتباه او ناشی از عبارت نظامی عروضی در چهارمقاله باشد که نویسد : «هنگامی که هدیه ی سلطان محمود به طوس رسید «جنازه ی فردوسی را به دروازه ی رزان بیرون همی بردند.»

    تاریخ تولد

    درباره ی تاریخ تولد فردوسی روایات تذکره ها و تاریخ ها پریشان است. در نسخه های معتبر شاهنامه سال های عمر او تا هفتادوشش و «نزدیک هشتاد» یاد شده است و با توجه به سال درگذشت فردوسی می توان تاریخ نسبتا دقیقی برای تولد او یافت. در جایی می گوید :
    کنون سالم آمد به هفتادوشش
    غنوده همی چشم بیمارفش

    و در مورد دیگر گوید :
    کنون عمر نزدیک هشتاد شد
    امیدم به یکباره بر باد شد

    محققان معاصر گمان دارند که بیت اخیر پس از پایان شاهنامه بر آن افزوده شده است زیرا در همه ی نسخه های خطی شاهنامه این بیت وجود ندارد و ظاهرا پس از سال 400 ه.ق. فردوسی در شاهنامه تجدیدنظر کرده و ابیاتی بر آن افزوده است.
    بر طبق بیشتر نسخه های شاهنامه، فردوسی در سال 400 ه.ق. هفتادویک سال داشته است و در این صورت اگر هفتادویک سال از سال چهارصد هجری به عقب برگردیم تولد او به سال 329 و برابر با سال درگذشت رودکی می شود. این تاریخ را دلایل دیگری نیز تایید می کند : فردوسی بنا به گفته ی خودش در هنگام روی کار آمدن محمود غزنوی پنجاه وهشت ساله بوده است.
    سال جلوس محمود 389 ه.ق. است ولی دو سال پیش از آن، سال 387، مطابق با غلبه ی محمود بر نوح بن عبدالملک سامانی و سپهسالاری او در خراسان است. اگر از این تاریخ 58 سال به عقب برگردیم باز سال تولد فردوسی 329 خواهد شد و تشبیه محمود به فریدون نیز می رساند که ابیات بالا مربوط به آغاز شهرت اوست.


    کنیه و نام

    کنیه ی فردوسی همه جا ابوالقاسم آمده است و صورت درست نام خود و پدرش روشن نیست.
    خانواده ی فردوسی


    خانواده ی او بنا بر نوشته ی نظامی عروضی «از دهاقین طوس» و صاحب ثروت و آب و ملک بوده اند اما این توانگری و مکنت در طی سالیان دراز به تهی دستی گرایید و در روزگار پیری، شاعر عالی قدر با تنگدستی و نیاز به سر می برده است. در خطاب به فلک وارونه گرد گوید :

    چو بودم جوان برترم داشتی
    به پیری مرا خوار بگذاشتی

    هنگامی که هنوز نیروی جوانی و مایه ی زندگانی شاعر از میان نرفته بود اندیشه ی نظم شاهنامه او را به خود مشغول داشت و روزی که بدین کار دست زد بیش از چهل سال از زندگانیش نمی گذشت. افسانه هایی که درباره ی سبب نظم این اثر جاویدان در تذکره ها و تواریخ قدیم آمده است اغلب بی اساس و دور از حقیقت است و در این باره ضمن گفتگو از شاهنامه سخن خواهیم گفت.

    سفرهای فردوسی

    نظامی عروضی نویسد : «چون فردوسی شاهنامه تمام کرد نساخ او علی دیلم بود و راوی ابودلف و وشکرده حیی قتیبه که عامل طوس بود ... شاهنامه علی دیلم در هفت مجلد نبشت و فردوسی بودلف را برگرفت و روی به حضرت نهاد، به غزنین و به پایمردی خواجه ی بزرگ احمد حسن کاتب عرضه کرد و قبول افتاد ...»
    صحت جزییات این روایت با توجه به آنچه در شاهنامه و منابع دیگر آمده است تایید نمی شود، زیرا صاحب تاریخ سیستان نویسد که چون محمود وصف رستم را شنید گفت : «اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست» و فردوسی جواب داد : «زندگانی بر خداوند دراز باد. ندانم اندر سپاه او چند مرد چون رستم باشد اما این دانم که خدای تعالی خویشتن را هیچ بنده چون رستم نیافرید». این بگفت و زمین بوسه کرد و برفت. محمود وزیر را گفت : «این مردک مرا به تعریض دروغ زن خواند». وزیرش گفت : «بباید کشت». شاعر دل آزرده دربار محمود را ترک کرد و می نویسند که یکسر به سوی هرات رفت و در آنجا دیری میهمان اسماعیل وراق (پدر ازرقی شاعر) بود و کسان محمود که به دنبالش رفته بودند او را در طوس نیافتند و بازگشتند. آنگاه بنا به روایت نظامی سمرقندی «به طبرستان شد به نزدیک سپهبد شهریار که از آل باوند در طبرستان پادشاه او بود» و نسبتش به یزدگرد شهریار می پیوست. صد بیت در هجو محمود بر شاهنامه افزود و آن را به شهریار تقدیم کرد و باز نظامی عروضی نویسد که شهریار هجو محمود را به صدهزار دینار خرید و شست.
    این داستان و هویت سپهبد شهریار و دیگر اجزا ی آن اگر هم درست باشد بدین صورت نیست زیرا با تاریخ وفق ندارد.[1] گروهی از محققان نوشته اند که فردوسی به بغداد و اصفهان نیز سفر کرده است. اشتباه این گروه از آنجا ناشی شده است که یک نسخه ی خطی شاهنامه را کاتبی در سال 689 برای حاکم لنجان اصفهان نوشته و از خود ابیاتی سخیف و سست در پایان آن افزوده است. «چارلز ریو»[2] در تاریخ استنساخ کتاب «ششصد» را «سیصد» خوانده و سال 389 را برابر با سفر فردوسی به اصفهان پنداشته است. از طرف دیگر کسانی که منظومه ی یوسف و زلیخا را از فردوسی می شمرده اند به دلیل اشاراتی که در مقدمه ی این منظومه است چنین نتیجه گرفته اند که شاعر به بغداد نیز سفر کرده است و البته چنین نیست.

    مرگ فرزند

    در سال های اواخر قرن چهارم هجری هنگامی که فردوسی به شصت وپنج سالگی رسیده بود مرگ فرزند جوانش پشت پدر را دوتا کرد و «به جای عنان عصا به دست وی داد» :
    جوان را چو شد سال بر سی وهفت
    نه بر آرزو یافت گیتی و رفت
    .
    .
    .
    مرا شصت وپنج و ورا سی وهفت
    نپرسید از این پیر و تنها برفت

    این حادثه باید در حدود سال 395 ه.ق. اتفاق افتاده باشد.

    تاریخ درگذشت

    درگذشت فردوسی را «حمدالله مستوفی» در سال 416 و دولتشاه در سال 411 ه.ق. دانسته اند. با توجه به سال های عمر او و تاریخ تولدش می توان سال 411 را درست تر دانست زیرا در سراسر شاهنامه بیتی نیست که عمر فردوسی را بیش از 80 سال بنماید و اگر به تاریخ تولد او 82 سال هم بیفزاییم از سال 411 بیشتر نمی شود. از طرفی بنا به روایت نظامی عروضی در سال مرگ او سلطان محمود در سفر هند بوده است و سال 411 هم سال فتح قلاع نور و قیرات به وسیله ی محمود است. و در روایتی که نظامی نقل می کند در آن سفر «خواجه احمد حسن میمندی» نیز همراه سلطان بوده است در حالی که اگر سال مرگ فردوسی 416 باشد پس از عزل خواجه میمندی است. نظامی گوید که در راه بازگشت از هندوستان سلطان را دشمنی بود که حصاری استوار داشت. سلطان پیامی برای وی فرستاد که تسلیم شود و هنگامی که پیک او بازمی گشت از وزیرش پرسید : «چه جواب داده باشد ؟». وزیر گفت :

    اگر جز به کام من آید جواب
    من و گرز و میدان و افراسیاب

    این بیت شاه را به یاد شاعر دل شکسته انداخت و هنگامی که به پایتخت آمد، بنا به نوشته ی نظامی عروضی شصت هزار دینار برای فردوسی فرستاد، اما نوشداروی او هنگامی رسید که سهراب مرده بود و «جنازه ی فردوسی را به دروازه ی رزان بیرون همی بردند». تنها دختری که از او بازمانده بود صله ی شاه را پس داد و ابوبکر کرامی مامور شد که از آن پول رباط چاهه را بر سر راه مرو و نیشابور بسازد.


    آرامگاه فردوسی

    امروز در 27هزارگزی مشهد و در شش هزارگزی راه مشهد به قوچان، در کنار خرابه های طوس قدیم جایی است که آن را «شهر طوس» می خوانند و در دل این نقطه، در میان باغی نسبتا بزرگ بنای سنگی آرامگاه فردوسی قرار دارد. این بنا به فرمان رضاشاه در سال 1313 ه.ش. ساخته شد.
    نظامی عروضی نویسد که پس از مرگ فردوسی یکی از مذکران متعصب طابران طوس مانع تدفین جنازه ی وی در گورستان شهر شد و او را رافضی خواند. به ناچار جنازه را در باغی که کنار دروازه ی شهر و متعلق به خود حکیم فردوسی بود به خاک سپردند و اگر این روایت درست باشد محل آرامگاه کنونی شاعر را باید ملک شخصی او شمرد.

    مذهب فردوسی

    فردوسی را برخی از محققان شعوبی دانسته اند ولی نمی توان این عقیده را محقق و قاطع دانست. وی با وجود اینکه مسلمانی مومن است و همین حقیقت جویی یکی از موجبات بی اعتنایی درباریان متعصب سلطان محمود نسبت به وی بوده است به اندیشه های زردشتی و دین بهی نظر تحسین دارد و به نوشته ی دکتر معین در کتاب مزدیسنا و تاثیر آن در ادبیات پارسی، «هر موقع که توانسته است به کیش ایرانی گریز زند از سوز دل و شور باطنی سخن رانده است». و با تاسف بسیار افزوده است که :
    چو زین بگذری دور عُمَّر بود
    سخن گفتن از تخت و منبر بود

    اما در هر حال باید به خاطر داشت که او همواره موحد بوده و گفته است : «به ناگفتن و گفتن ایزد یکی است» و نیز خاطرنشان ساخته است که :
    اگر خلد خواهی به دیگر سرای
    به نزد نبی و وصی گیر جای


    هزاره ی فردوسی

    چون بعضی از محققان تولد فردوسی را در سال 313 حساب کرده بودند هزار سال پس از آن (1313) در زمان رضاشاه گروهی از بزرگان دانش ایران شناسی و محققان کشورهای دیگر به ایران دعوت شدند و کنگره ای با شرکت فضلای زمان در تهران تشکیل شد تا هزاره ی فردوسی را جشن بگیرد. جلسه های این کنگره در دارالفنون تهران تشکیل می شد. مجموعه ی ارزنده ای از سخنرانی هایی که در این کنگره ایراد گردید و اشعاری که خوانده شد زیر عنوان «هزاره ی فردوسی» در سال 1322 از طرف وزارت فرهنگ منتشر شد. در پایان کنگره، میهمانان ایران و اعضای ایرانی کنگره به خراسان سفر کردند و در همان سفر آرامگاه حکیم بزرگ به دست رضاشاه گشوده شد.

    آثار فردوسی

    بزرگ ترین حماسه ی ایرانی و یکی از چند اثر کوه آسای ادبی جهان شاهنامه ی فردوسی است. داستان های حماسی و روایات تاریخی و افسانه های ما در قرون پیش از اسلام در کتب بسیاری پراکنده بود که از جمله ی آنها باید کارنامه ی اردشیر بابکان، یادگار زریر، بهرام چوبین، داستان رستم و اسفندیار، داستان پیران ویسه، کتاب پیکار، پندنامه ی بزرگمهر، اندرز خسرو پسر قباد (انوشیروان)، مادیگان شطرنج، آیین نامه و گاهنامه را نام برد. اما برتر و جامع تر از همه ی آنها «خدای نامه» است که کارنامه ی شاهان ایران کهن بوده است و تالیف آن را در زمان خسروپرویز دانسته اند و در مقدمه ی بایسنقری شاهنامه آمده است که یزدگرد شهریار، دهقان دانشوری را به تکمیل آن مامور ساخت.
    این کتاب را «ابن مقفع» به عربی ترجمه کرده است اما از این ترجمه چیزی در دست نیست. باید این نکته را خاطرنشان کرد که خداینامه ی پهلوی یا ترجمه ی عربی آن مستقیما در دست فردوسی نبوده است زیرا فردوسی از ماخذی دیگر استفاده کرده، بدین معنی که پیش از شروع کار شاهنامه، سپهسالار پاک نژاد خراسان «ابومنصور عبدالرزاق» وزیر خود ابومنصور معمری را به گردآوری دهقانان و تالیف کارنامه ی شاهان مامور ساخته و شاهنامه ی فارسی منثوری پرداخته بود و همین گرد آوردن دهقانان و موبدان، که روایات را سینه به سینه آموخته بودند، نشان می دهد که متن خداینامه در دسترس ابومنصور نبوده است. علاوه بر ابومنصور معمری، کسان دیگر و از جمله «ابوالموید بلخی» و «ابوعلی محمدبن احمد بلخی» نیز شاهنامه هایی به نثر نوشته بودند اما گمان نمی رود که ماخذ فردوسی کتابی جز شاهنامه ی ابومنصوری بوده باشد و البته اطلاعات و معلومات شخصی و از همه مهمتر قدرت تصور بی مانندش در پرداختن کتاب بی اثر نبوده است. قسمتی از روایات شاهنامه را نیز از شخصی به نام «آزادسرو» نقل می کند [3] و در این مورد به تحقیق نمی توان گفت که آیا آزادسرو مستقیما مطالب را برای وی گفته است یا جزو گردآورندگان شاهنامه ی ابومنصوری بوده و فردوسی عین عبارت ابومنصوری را به نظم آورده است ؟


    داستان نظم شاهنامه

    در مورد داستان های حماسه ی ملی ایران باید گفت که در این کار فردوسی مبتکر نبوده و پیش از او دیگران بدان دست زده بودند : «مسعودی مروزی» قسمتی از شاهنامه را به وزن ترانه های ساسانی ساخته بود که از تمام آن فقط چند بیتی از سرگذشت کیومرث مانده است. پس از مسعودی، دقیقی طوسی سرگذشت گشتاسب و ظهور زردشت را به نظم آورد و چون دقیقی به دست غلامی کشته شد، شاهنامه ی وی نیز ناتمام ماند و بنا به گفته ی فردوسی :
    ز گشتاسب و ارجاسب بیتی هزار بگفت و سر آمد بر او روزگار
    یکایک از او بخت برگشته شد به دست یکی بنده بر کشته شد

    فردوسی که شاید پیش از مرگ دقیقی و حتی پیش از آنکه وی به کار شاهنامه دست بزند خود در این فکر بود کمر همت بر میان بست و اثری در حدود شصت برابر کار دقیقی به وجود آورد و هنگامی که به سرگذشت گشتاسب رسید، هزار بیت دقیقی را هم در شاهنامه ی خود نقل کرد. فردوسی برای تالیف شاهنامه زحمات فراوان کشید و نیروی جسمی و مالی خود را هم بر سر آن نهاد. می گوید که برای فراهم کردن متن داستان ها «بپرسیدم از هر کسی بی شمار» و آنگاه دوست مهربانی که «تو گویی که با من به یک پوست بود» در این راه مرا یاری کرد و گفت :
    نوشته من این نامه ی پهلوی
    به نزد تو آرم مگر بغنوی

    آنگاه بزرگان زمان مانند «حیی قتیبه» و «علی دیلم» که مقام و سرگذشت آنها روشن نیست [4] وی را تشویق کردند و او در حدود سی سال در این کار پایداری کرد و از نظم خود «کاخی بلند پی افکند که از باد و باران نیابد گزند» و هنگامی که در حدود «پنج هشتاد بار از هجرت» می گذشت «نامه ی شاهوار» وی به پایان رسید.
    به درستی نمی دانیم که ارتباط او با دربار محمود غزنوی چگونه بوده است. از مدایحی که در شاهنامه آمده است چنین استنباط می شود که «فضل بن احمد اسفراینی» وزیر سلطان محمود، «نصربن سبکتکین» برادر سلطان و گروهی دیگر از بزرگان خراسان به او نظر لطف داشته اند و در کار شاهنامه مشوق وی بوده اند. فضل بن احمد اسفراینی که تا سال 401 ه.ق. وزیر محمود بود به زبان و فرهنگ ایران علاقه داشت و هم او بود که فردوسی درباره اش گفته است :

    کجا فضل را مسند و مرقد است
    نشستنگه فضل بِن احمد است
    نبد خسروان را چنان کدخدای
    به پرهیز و داد و به آیین و رای

    اما دریغ که هنگام سفر فردوسی به غزنین بر مسند فضل مردی نشسته بود که با وجود فضل و هنر، در دین تعصب داشت و آنچه را به ایران پیش از اسلام بازمی گشت به حکم تعصب باطل می شمرد. این شخص «خواجه احمدبن حسن میمندی» است که دفاتر دیوانی محمود را بار دیگر از فارسی به عربی گردانید و سخن و ادب پارسی را خوار کرد. پیداست که او هرگز برای فردوسی راهی به دربار نمی گشود و اگر می گشود، علل دیگری که گفته خواهد شد آن راه را می بست. موانع دیگری که در راه حکیم طوسی وجود داشت یکی حسادت شاعران دربار بود که او را از دور می شناختند و نزدیک شدن او را به شاه به زیان خود می دیدند و دیگر طرز فکر و تعصب محمود غزنوی بود که نه با مذهب و افکار فردوسی موافقت داشت و نه می توانست غرور میهنی او را بپذیرد. حمله ی فردوسی به تورانیان و بزرگداشت نژاد و تمدن ایرانی چیزی نبود که به مذاق محمود خوش آید و روایت تاریخ سیستان که در ذیل عنوان سفرهای فردوسی نقل شد، می تواند دلیل نزدیک تری برای این حقیقت باشد. به هرحال شاهنامه در بارگاه غزنین خوانده شد و دیر نپایید که حسادت بدگویان «بازار فردوسی را تباه کرد». خودِ وی می گوید :

    مرا غمز کردند کآن پرسخن
    به مهر نبی و علی شد کهن


    ترجمه های شاهنامه

    شاهنامه ی فردوسی به تمام زبان های زنده ی دنیای امروز ترجمه شده و درباره ی آن کتاب ها و مقاله های بی شمار به رشته ی تحریر درآمده است، که از جمله ی آنها این ترجمه ها و کتب قابل ذکر است :
    ترجمه ی شاهنامه به زبان آلمانی توسط گورس [5]
    ترجمه ی رستم و سهراب به آلمانی به وسیله ی فریدریش روکرت [6]
    ترجمه ی کامل شاهنامه به آلمانی به دست شاک [7]
    کتاب حماسه ی ملی ایران درباره ی شاهنامه نوشته ی تئودور نلدکه [8]
    ترجمه های سر ویلیام جونز [9]
    لومسدن [10]
    ترنر مکان [11]
    و کارهای جورج وارنر [12] و برادرش ادموند وارنر [13] در زبان انگلیسی
    ترجمه ی منثور کریمسکی [14]
    و ترجمه های منظوم و ناتمام لوزیمسکی [15] و ژکفسکی [16] در زبان روسی
    ترجمه ی بی مانند ژول مول [17] در زبان فرانسه
    ترجمه ی لاتینی فولرس [18]
    و بسیاری ترجمه های دیگر که یادآوری آنها موجب اطاله ی کلام خواهد شد.
    از برجسته ترین ترجمه های شاهنامه اثری است که «قوام الدین فتح بن علی البنداری» در سال 620 ه.ق. به زبان عربی در شام انجام داده و به «عیسی بن ابی بکربن ایوب» حکمران عرب تقدیم داشته و دکتر «عبدالوهاب عزام» استاد جامع الازهر (در قاهره) آن را تصحیح و چاپ کرده است.

    اهمیت فردوسی و شاهنامه ی او

    فردوسی را باید پیشرو کسانی شمرد که به افتخارات ایران کهن جان داده و عظمت آن را آشکار ساخته اند. او مظهر وطن پرستی و ایران دوستی واقعی است و می گوید که اگر ما :

    ز بهر بر و بوم و فرزند خویش
    زن و کودک و خرد و پیوند خویش
    همه سربه سر تن به کشتن دهیم
    از آن به که کشور به دشمن دهیم

    از طرف دیگر او را می توان حافظ تاریخ ایران کهن دانست. مطالعه ی منابع عربی دوره ی اسلامی و آثار باقیمانده از روزگاران پیش از اسلام نشان می دهد که بسیاری از روایات شاهنامه درست مطابق خداینامه های پیشینیان است و حکیم طوسی در نقل آنها کمال امانت را مراعات کرده است.
    نکته ی دیگر که نباید از آن غافل بود این است که در اثر گرانبهای فردوسی گاه رسوم و آداب و شیوه ی زندگی مردم ایران کهن، به نقل از منابع قدیم، آورده شده و به این ترتیب می توان بسیاری از آن رسوم را از طریق مطالعه ی شاهنامه دانست و به عبارت دیگر شاهنامه ماخذی برای جامعه شناسی تاریخی است. یکی از بزرگ ترین امتیازهای فردوسی ایمان به اصول اخلاقی است. فردوسی هرگز لفظ رکیک و سخن ناپسند در کتاب خود نیاورده و همین امر باعث شده است که هجونامه ی محمود غزنوی را بسیاری از دانشمندان مجعول بدانند. اندرزهای گرانبهای او گاه با چنان بیان موثری سروده شده است که خواننده نمی تواند خود را از تاثیر آن بر کنار دارد :
    ز خــاکـیم بـاید شــدن ســوی خـاک
    همه جای ترس است و تیمار و باک
    جهان سربه سر حکمت و عبرت است
    چرا بهره ی ما همه غفلت است ؟

    سخن پردازی که درباره ی او گفتگو می کنیم صاحب دلی حساس بوده و سوز و گداز و شیدایی عاشقانه را به خوبی در لابه لای ابیات پرهیمنه ی این حماسه ی بزرگ گنجانیده است. سرگذشت عشق زال و رودابه و داستان منیژه و بیژن دو نمونه از این گونه شعرهاست. گاهگاه صحنه ی یک دیدار یا سلام و احوالپرسی را در عین سادگی چنان شرح می دهد که گویی خواننده ماجرا را به چشم می بیند. هنگامی که گیو برای آوردن کیخسرو به توران سفر می کند، خسرو با شادی از او استقبال می کند. فردوسی می گوید :
    ورا گفت : ای گیو شاد آمدی !
    خرد را چو شایسته داد آمدی !
    چگونه سپردی بر این مرز راه ؟
    ز طوس و ز گودرز و کاوس شاه
    چه داری خبر؟ جمله هستند شاد ؟
    همی در دل از خسرو آرند یاد ؟
    .
    .
    .
    جهانجوی رستم، گو پیلتن
    چگونه است و دستان آن انجمن ؟

    فردوسی در وصف منظره ها و نمایش پرده های مختلف رزم و بزم بر بسیاری از شاعران زبان پارسی برتری دارد. در وصف های او سادگی و دقت و لطافت بیان با هم آمیخته است. بنا بر تحقیق «هانری ماسه»ی فرانسوی در سراسر شاهنامه بیش از دویست وپنجاه قطعه ی توصیف وجود دارد که اغلب آنها بدیع و دلکش است. در زیبایی رودابه دختر مهراب و معشوقه ی زال چنین سخن می گوید :
    ز سر تا به پایش به کردار عاج
    به رخ چون بهار و به بالا چو ساج
    دو چشمش به سان دو نرگس
    به باغ مژه تیرگی برده از پر زاغ
    اگر ماه جویی همه روی اوست
    وگر مشک بویی همه موی اوست
    بهشتی است سرتاسر آراسته
    پر آرایش و رامش و خواسته

    سرود دلکشی که در وصف مازندران ساخته و در آن از «کوه و لاله و سنبل و هوای خوشگوار و زمین مشکبار» شمال ایران سخن گفته وصف دقیق و درستی از دیار مازندران است. آنجا که سیاهی شب را در آغاز داستان منیژه و بیژن نقاشی می کند بدیع ترین و زنده ترین تصویر شب را در سخن او می بینیم :
    سپاه شب تیره بر دشت و راغ
    یکی فرش افکنده چون پر زاغ
    چو پولاد زنگارخورده سپهر
    تو گفتی به قیر اندر اندود چهر
    نمودم ز هر سو به چشم اهرمن
    چو مار سیه باز کرده دهن

    در بیان او گاه توصیف، صورت مبالغه پیدا می کند اما هماهنگی لفظ و حسن تشبیه به قدری است که هرگز اغراق و مبالغه ی شاعر را ناخوشایند جلوه نمی دهد. این چند بیت در وصف تهمینه دختر شاه سمنگان و مادر سهراب است :
    دو ابرو کمان و دو گیسو کمند
    به بالا به کردار سرو بلند
    دو رخ چون عقیق یمانی به رنگ
    دهان چون دل عاشقان گشته تنگ
    دو برگ گلش سوسن می سرشت
    دو شمشاد عنبرفروش از بهشت
    بناگوش تابنده خورشیدوار
    فروهشته زو حلقه ی گوشوار
    لبان از طبرزد زبان از شکر
    دهانش مکلل به دُرّ و گهر
    ستاره نهان کرده زیر عقیق
    تو گفتی ورا زهره آمد رفیق

    فردوسی را نباید تنها حماسه سرا شمرد. او در عین حال که بدین شیوه شهرت دارد، سخنوری است که در تغزل و رشته های دیگر شعر نیز می توان او را با بزرگان آن فنون قیاس کرد.

    آثار دیگر فردوسی

    شاهنامه معیار و مشخص کامل خلاقیت طبع فردوسی است ولی کار او به همین اثر پایان نمی یابد. درباره ی فردوسی به عنوان مصنف «یوسف و زلیخا» و همچنین برخی قطعات تغزلی می توان سخن گفت ... انکار تعلق منظومه ی یوسف و زلیخا شاید مشکل تر از اثبات آن باشد. دلیل اساسی به نفع مصنف بودن فردوسی این است که بعید می نماید مصنف چنین اثر منظومی مجهول و گمنام مانده باشد ... شکی که برای برخی از دانشمندان ایران مبدل به نفی کامل مصنف بودن فردوسی گردید تقریبا مربوط به زمان ماست ... از طرفی اشاره به اینکه «یوسف و زلیخا» با زبان شاهنامه سروده نشده است نمی تواند ثابت کند که این کتاب اثر فردوسی نیست، زیرا در خود شاهنامه هم زبان اسکندرنامه با قسمت های اساطیری تفاوت دارد و طبیعی است که منظومه ای مذهبی و رمانتیک را که با قرآن رابطه دارد، فردوسی نمی توانسته است با زبان شاهنامه بسراید و نیز اگر گوینده ی این منظومه جز فردوسی بوده و گمنام مانده باشد باز هم مشکل می توان قبول کرد که در نقل ها و ادبیات کلاسیک ایران هیچ ذکری از او نرفته باشد، در حالی که در تذکره ها گاه از سراینده ای که فقط چند بیت شعر دارد نام برده شده است. درباره ی یوسف و زلیخای منسوب به فردوسی نکاتی چند باید گفته شود تا کیفیت انتساب آن به حکیم طوسی روشن گردد : این منظومه در بحر متقارب مثمن مقصور و به وزن شاهنامه است و مطابق اکثر نسخ چاپی و خطی و از جمله نسخه ی چ بمبئی به تاریخ 1344 ه.ق. چنین آغاز می شود :
    به نام خداوند هر دو سرای
    که جاوید ماند همیشه به جای

    و به استناد ابیاتی که در مقدمه ی آن آمده پیش از سراینده ی این کتاب موضوع سرگذشت یوسف را کسانی دیگر از جمله «ابوالمؤید بلخی» و شاعری دیگر به نام «بختیاری» به نظم آورده اند. به موجب نسخه ی خطی موجود در موزه ی بریتانیا سراینده سفری به بغداد کرده و در آنجا این منظومه را به خواهش «ابوعلی حسن بن محمدبن اسماعیل» ساخته است. در آغاز تمام نسخ خطی و چاپی ابیاتی نیز دیده میشود که سراینده ضمن آن ابیات اظهار می دارد که پیش از این از داستان های تاریخی و حماسی و عشقی سخن می گفته و اینک از آن کارهای بی ثمر و بی پایه دست کشیده و راه خدا پیش گرفته است و می خواهد داستانی از قرآن کریم را به نظم پارسی درآورد. اشتباه دیگری که کتابدار موزه ی بریتانیا در مورد سفر فردوسی به اصفهان مرتکب شده بود و از آن یاد کردیم، موجب شد که گروهی از محققان تصور کنند که فردوسی در همان سال که به اصفهان رفته سری هم به بغداد زده و در آنجا داستان یوسف و زلیخا را ساخته است. اما در هر صورت بدین حدس ها نمی توان اعتماد کرد و به دلایلی که ذی بیان خواهد شد صحت انتساب این اثر به فردوسی بسیار بعید است :
    1. نام فردوسی و ممدوحان و معاصران او در این منظومه نیست و فقط در پشت جلد کتاب، فردوسی به عنوان سراینده ی آن معرفی شده است.
    2. مورخان و تذکره نویسان همزمان یا نزدیک به زمان فردوسی هرگز درباره ی او به عنوان سراینده ی «یوسف و زلیخا» سخن نگفته اند و تا نیمه ی اول قرن نهم از یوسف و زلیخای فردوسی سخنی در میان نیست.
    3. در مورد ابیاتی که مربوط به گذشته ی سراینده است و چنین می نماید که این گوینده روزی حماسه سرا بوده، می توان احتمال داد که ابیات مذکور را ناسخی که اندک طبع شعری داشته است برای اثبات تعلق منظومه به فردوسی و یا برای آزمودن طبع خود الحاق کرده باشد و یا به قول یکی از دانشمندان معاصر شاید سراینده قب در مجالس درباری راوی بوده و اشعار حماسه سرایان را در بزم شاهان می خوانده است.
    4. بر اساس آنچه در اثبات درستی انتساب منظومه به فردوسی گفته اند به آسانی نمی توان پذیرفت که زنده کننده ی زبان پارسی و پی افکن کاخ بلند شاهنامه اثر گرانبهای خود را بی ارزش شمارد و در مقدمه ی یوسف و زلیخا بگوید که «نیرزد صد از آن به یک مشت خاک». همین خود یکی از بزرگ ترین دلایلی است که برای رد نسبت منظومه ی یوسف و زلیخا از فردوسی داریم.
    5. تحقیر و تمسخر حماسه سرایی چیزی است که بر زبان شعرای بعد از فردوسی و به خصوص معاصران امیرمعزی و خود او بسیار دیده می شود. در عصر فردوسی با وجود رواج مدح و ستایش، حماسه هرگز منفور نبوده است که فردوسی هم در شمار مخالفان آن درآید.
    6. گوینده ی «یوسف و زلیخا» خلفای راشدین را یکسان می نگرد و هرگز خود را مانند فردوسی «خاک پی حیدر» نمی داند و به همین دلیل می توان گفت که این منظومه از فردوسی نیست زیرا فردوسی دارای روح ملی و حماسی است و هرچه باشد سنی نمی شود.
    7. بالاتر از همه ی دلایل، سستی ابیات «یوسف و زلیخا» است که به حقیقت از مقام معنوی و حکمی فردوسی به دور است و انتساب بسیاری از آنها به فردوسی در حکم فروداشت و تحقیر اوست.
    8. در چند نسخه ی خطی معتبر، از جمله نسخه ی کتابخانه ی ملی پاریس، ابیاتی در مدح «شمس الدوله طغانشاه» پسر «الب ارسلان» حاکم هرات آمده است بدین صورت :
    سپهر هنر آفتاب امل ولی
    النعم شاه شمس الدول
    ملک بوالفوارس پناه جهان
    طغانشاه خسرو الب ارسلان

    و این ابیات اثبات می کند که گوینده در حدود شصت سال پس از فردوسی میزیسته است و هیچ دلیلی وجود ندارد که مدح طغانشاه را اضافی و الحاقی بدانیم و می توان گفت در نسخه های دیگر، کاتبان به تصور اینکه منظومه از فردوسی است، این ابیات را زائد پنداشته و حذف کرده اند. درباره ی اینکه «شاعر معاصر طغانشاه و سراینده ی یوسف و زلیخا که بوده است ؟» پاسخ قاطعی نمی توان داد. تنها نوشته ی سعید نفیسی که خلاصه ی آن نقل می شود قابل تعمق است : در میان ابیات مدح طغانشاه دو بیت بدینگونه دیده می شود :
    اما نیست بسیار مدت به جای
    که از ورج سلطان و لطف خدای
    از این ورطه دلشاد بیرون شود
    به نزدیک شاه همایون شود

    سعید نفیسی «اما نیست» را «امانی است» خوانده و بدین نتیجه رسیده است که «امانی» تخلص شاعر است و این شاعر چون طبع سرشار و قدرت فراوانی نداشته فراموش شده است. در هر صورت سراینده ی «یوسف و زلیخا» هرکه باشد فردوسی نیست.
    علاوه بر شاهنامه و منظومه ی یوسف و زلیخا که ذکر آنها گذشت قطعات غنایی جداگانه و حتی اشعار کامل و قصایدی چند به مصنف شاهنامه نسبت داده اند. و اگر قطعات مستخرج «اته» [19] کتابشناس و محقق آلمانی و نیز قطعاتی را که بهار و وحید دستگردی از مجموعه های خطی بیرون کشیده اند بر هم بیفزاییم در حدود بیست قطعه شعر غنایی به فردوسی منسوب است. معروف ترین قطعه ی منسوب به او، شعری است که «عوفی» در لباب الالباب آورده و چنین است :
    بسی رنج بردم، بسی نامه خواندم
    ز گفتار تازی و از پهلوانی
    به چندین هنر شصت وسه سال ماندم
    که توشه برم ز آشکار و نهانی
    بجز حسرت و جز وبال گناهان ندارم
    کنون از جوانی نشانی
    به یاد جوانی کنون مویه آرم
    بر این بیت بوطاهر خسروانی
    «جوانی من از کودکی یاد دارم
    دریغا جوانی! دریغا جوانی»

    در نسخه ی خطی «مجمع البحرین» قطعه ی دیگری بدو منسوب است که وحید دستگردی آن را در مجله ی ارمغان به چاپ رسانیده است. زبان این قطعات غنایی با شاهنامه فرق دارد و در آنها لغات عربی بیشتر است و می توان گفت که پاره ای از قسمت های شاهنامه خود سرشار از «لیریسم» است، مثل این قطعه ی معروف آن در ستایش لذت و توصیف باده :
    عروسی است می، شادی
    آیین او که باید خرد کرد کابین او
    به روز آنکه با باده کشتی کند
    فکنده شود گر درشتی کند
    ز دل برکشد می تف و دود و تاب
    چنان چون بخار زمین آفتاب
    چو عود است و چون بید تن را گهر
    می آتش که پیدا کند زو هنر
    گهر چهره شد آینه چون نبید
    که آید در او خوب و زشتی پدید
    دل تیره را روشنایی می است که
    را کوفت تن، مومیایی می است
    بدان می کند بددلان را دلیر
    پدید آرد از روبهان کار شیر


    در نوشتن این مبحث از منابع زیر استفاده شده است :
    1. مقالات استاریکف درباره ی «فردوسی و شاهنامه» ترجمه ی رضا آذرخشی.
    2. تاریخ ادبیات در ایران به قلم ذبیح الله صفا.
    3. فردوسی طوسی تالیف محمد استعلامی.
    4. شاهنامه ی فردوسی چ بروخیم.
    5. معجم الانساب زامباور ج 2 در موضوع آل باوند. رجوع به مآخذ شود


  6. 2 نفر از ghazal_ak برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  7. #4
    مدیر سابق ادبیات
    37,438 امتیاز ، سطح 47
    31% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,112
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class25000 Experience Points

    تاريخ عضويت
    Jan 1970
    پست
    1,623
    گيپا
    42,383
    پس انداز
    0
    امتیاز
    37,438
    سطح
    47
    تشكرها
    802
    1,503 بار در 823 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض



    حکیم فردوسی در "طبران طوس" در سال 329 هجری به دنیا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و از نظر مادی دارای ثروت و موقعیت قابل توجهی بود. از احوال او در عهد کودکی و جوانی اطلاع درستی در دست نیست ولی مشخص است که در جوانی با درآمدی که از املاک پدرش داشته به کسی محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهیدستی گرفتار شده است. فردوسی از همان ابتدای کار که به کسب علم و دانش پرداخت، به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاریخ و اطلاعات مربوط به گذشته ایران عشق می ورزید. همین علاقه به داستانهای کهن بود که او را به فکر به نظم در آوردن شاهنامه انداخت. چنان که از گفته خود او در شاهنامه بر می آید، مدتها در جستجوی این کتاب بوده است و پس از یافتن دستمایه ی اصلیی داستانهای شاهنامه، نزدیک به سی سال از بهترین ایام زندگی خود را وقف این کار کرد.
    او خود می گوبد:
    بسی رنج بردم بدین سال سی
    عجم زنده کردم بدین پارسی
    پی افکندم از نظم کاخی بلند
    که از باد و باران نیابد گزند
    بناهای آباد گردد خراب
    ز باران و از تابش آفتاب


    فردوسی در سال 370 یا 371 به نظم در آوردن شاهنامه را آغاز کرد و در اوایل این کار هم خود فردوسی ثروت و دارایی قابل توجهی داشت و هم بعضی از بزرگان خراسان که به تاریخ باستان ایران علاقه داشتند او را یاری می کردند ولی به مرور زمان و پس از گذشت سالهایی، در حالی که فردوسی بیشتر شاهنامه را سروده بود دچار فقر و تنگدستی شد.
    اَلا ای برآورده چرخ بلند
    چه داری به پیری مرا مستمند
    چو بودم جوان برترم داشتی
    به پیری مرا خوار بگذاشتی
    به جای عنانم عصا داد سال
    پراکنده شد مال و برگشت حال


    بر خلاف آن چه مشهور است، فردوسی سرودن شاهنامه را صرفاً به خاطر علاقه خودش و حتی سالها قبل از آن که سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طی این کار رفته رفته ثروت و جوانی را از دست داد، به فکر افتاد که آن را به نام پادشاهی بزرگ کند و به گمان اینکه سلطان محمود چنان که باید قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را به نام او کرد و راه غزنین را در پیش گرفت. اما سلطان محمود که به مدایح و اشعار ستایش آمیز شاعران بیش از تاریخ و داستانهای پهلوانی علاقه داشت، قدر سخن فردوسی را ندانست و او را چنانکه شایسته اش بود تشویق نکرد. علت این که شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نیست. بعضی گفته اند که به سبب بدگوئی حسودان، فردوسی نزد محمود به بی دینی متهم شد و از این رو سلطان به او بی اعتنائی کرد. ظاهراً بعضی از شاعران دربار سلطان محمود به فردوسی حسد می بردند و داستانهای شاهنامه و پهلوانان قدیم ایران را در نظر سلطان محمود پست و ناچیز جلوه داده بودند. به هر حال سلطان محمود شاهنامه را بی ارزش دانست و از رستم به زشتی یاد کرد و بر فردوسی خشمگین شد و گفت: که "شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست".

    گفته اند که فردوسی از این بی اعتنائی سلطان محمود بر آشفت و چندین بیت در هجو سلطان محمود گفت و سپس از ترس مجازات او غزنین را ترک کرد و چندی در شهرهائی چون هرات، ری و طبرستان متواری بود و از شهری به شهر دیگر می رفت تا آنکه سرانجام در زادگاه خود، طوس درگذشت. تاریخ وفاتش را بعضی 411 و برخی 416 هجری قمری نوشته اند. فردوسی را در شهر طوس، در باغی که متعلق به خودش بود، به خاک سپردند.



  8. 2 نفر از ghazal_ak برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  9. #5
    مدیر سابق ادبیات
    37,438 امتیاز ، سطح 47
    31% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,112
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class25000 Experience Points

    تاريخ عضويت
    Jan 1970
    پست
    1,623
    گيپا
    42,383
    پس انداز
    0
    امتیاز
    37,438
    سطح
    47
    تشكرها
    802
    1,503 بار در 823 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض فردوسي

    فردوسي استاد بي همتاي شعر و خرد پارسي و بزرگترين حماسه سراي جهان است. اهميت فردوسي در آن است چه با آفريدن اثر هميشه جاويد خود، نه تنها زبان ، بلکه کل فرهنگ و تاريخ و در يک سخن ، همه اسناد اصالت اقوام ايراني را جاودانگي بخشيد و خود نيز برآنچه که ميکرد و برعظمت آن ، آگاه بود و مي دانست که با زنده نگه داشتن زبان ويژه يک ملت ، در واقع آن ملت را زندگي و جاودانگي بخشيده است .


    بسي رنج بردم در اين سال سي
    عجم زنده کـردم بديــن پــــارسي


    فردوسي در سال 329 هجري برابر با 940 ميلادي در روستاي باژ از توابع طوس در خانواده اي از طبقه دهقانان ديده به جهان گشود و در جواني شروع به نظم برخي از داستانهاي قهرماني کرد. در سال 370 هجري برابر با 980 ميلادي زير ديد تيز و مستقيم جاسوس هاي بغداد و غزنين ، تنظيم شاهنامه را آغاز مي کند و به تجزيه و تحليل نيروهاي سياسي بغداد و عناصر ترک داخلي آنها مي پردازد. فردوسي ضمن بيان مفاسد آنها، نه تنها با بغداد و غزنين ، بلکه با عناصر داخلي آنها نيز مي ستيزد و در واقع ، طرح تئوري نظام جانشين عرب و ترک را مي ريزد حداقل آرزوي او اين بود که ترکيبي از اقتدار ساسانيان و ويژگيهاي مثبت سامانيان را در ايران ببيند. چهار عنصر اساسي براي فردوسي ارزشهاي بنيادي و اصلي به شمار مي آيد و او شاهنامه خود را در مربعي قرار داده که هر ضلع آن بيانگر يکي از اين چهار عنصر است آن عناصر عبارتند از: مليت ايراني ، خردمندي ، عدالت و دين ورزي او هر موضوع و هر حکايتي را برپايه اين چهار عنصر تقسيم مي کند. علاوه بر اين ، شاهنامه ، شناسنامه فرهنگي ما ايرانيان است که مي کوشد تا به تاخت و تاز ترک هاي متجاوز و امويان و عباسيان ستمگر پاسخ دهد او ايراني را معادل آزاده مي داند و از ايرانيان با تعبير آزادگان ياد مي کند؛ بدان سبب که پاسخي به ستمهاي امويان و عباسيان نيز داده باشد؛ چرا که مدت زمان درازي ، ايرانيان ، موالي خوانده مي شدند و با آنان همانند انسان هاي درجه دوم رفتار مي شد بنابراين شاهنامه از اين منظر، بيش از آن که بيان انديشه ها و نيات يک فرد باشد، ارتقاي نگرشي ملي و انساني و يا تعالي بخشيدن نوعي جهانبيني است.


    سي سال بعد يعني در سال 400 هجري برابر با 1010 ميلادي پس از پايان خلق شاهنامه اين اثر گرانبها به سلطان محمود غزنوي نشان داده مي شود. به علت هاي گوناگون که مهمترينشان اختلاف نژاد و مذهب بود اختلاف دستگاه حکومتي با فردوسي باعث برگشتن فردوسي به طوس و تبرستان شد. استاد بزرگ شعر فارسي در سال 411 هجري برابر با 1020 ميلادي در زادگاه خود بدرود حيات گفت ولي ياد و خاطره اش براي همه دوران در قلب ايرانيان جاودان مانده است.


    زبان ، شرح حال انسان هاست اگر زبان را برداريم ، تقريبا چيزي از شخصيت ، عقايد، خاطرات و افکار نظام يافته ما باقي نخواهد ماند بدون زبان ، موجوديت انسان هم به پايان مي رسد زبان ، ذخيره نمادين انديشه ها، عواطف ، بحران ها، مخالفت ها، نفرت ها، توافق ها، وفاداري ها، افکار قالبي و انگيزه هايي است که در سوق دادن و تجلي هويت فرهنگي انسانها نقش اساسي دارد.همگان بر اين باورند که واژه ها در کارگاه انديشه و جهان بيني انديشمندان و روشنفکران هر دوره در هم مي آميزند تا زايش مفاهيم عميق انساني تا ابد تداوم يابد. با وجود اين ، در يک داوري دقيق ، تمايزات غيرقابل کتمان و قوت کلام سخنسراي نام آور ايراني حکيم ابوالقاسم فردوسي با همتايان همعصر خود آشکارا به چشم مي خورد زبان و کلمات برآمده از ذهن فرانگر و تيزبين او، در محدوديت قالبهاي شعري ، تن به اسارت نمي سپارد و ناگزير به گونه شگفت آوري زنده ، ملموس و دورپرواز است فردوسي به علت ضرورت زماني و جو اختناق حاکم در زمان خود، بالاجبار براي بيان مسائل روز: زباني کنايه و اسطوره اي انتخاب کرده است ؛ در حالي که محتواي مورد بحث او مسائل جاري زمان است بدين اعتبار، فردوسي از معدود افرادي است که توان به تصوير کشيدن جنايات قدرت سياسي زمان خويش را داشته است پايان سخن آن که انگيزه فردوسي از آفريدن شاهنامه مبارزه با استعمار و استثمار سياسي ، اقتصادي و فرهنگي خلفاي عباسي و سلطه اميران ترک بود .


    آنچه کورش کرد و دارا وانچه زرتشت مهين
    زنده گشت از همت فردوسي سحـر آفرين
    نام ايــــران رفته بــود از يـاد تا تـازي و تـرک
    ترکــتــازي را بــرون راندند لاشـــه از کـمين
    اي مبـــارک اوستـــاد‚ اي شاعـــر والا نژاد
    اي سخنهايت بســوي راستي حبلي متين
    با تـــو بد کـــردند و قــدر خدمتت نشناختند
    آزمـــنـــدان بــخيـــل و تاجـــداران ضـنــيــن





    زندگي نامه







    حکيم فردوسي در "طبران طوس" در سال 329 هجري به دنيا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و از نظر مادي داراي ثروت و موقعيت قابل توجهي بود. از احوال او در عهد کودکي و جواني اطلاع درستي در دست نيست ولي مشخص است که در جواني با درآمدي که از املاک پدرش داشته به کسي محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهيدستي گرفتار شده است.


    فردوسي از همان ابتداي کار که به کسب علم و دانش پرداخت، به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاريخ و اطلاعات مربوط به گذشته ايران عشق مي ورزيد.


    همين علاقه به داستانهاي کهن بود که او را به فکر به نظم در آوردن شاهنامه انداخت.


    چنان که از گفته خود او در شاهنامه بر مي آيد، مدتها در جستجوي اين کتاب بوده است و پس از يافتن دستمايه ي اصليي داستانهاي شاهنامه، نزديک به سي سال از بهترين ايام زندگي خود را وقف اين کار کرد.


    او خود مي گوبد:


    بسي رنج بردم بدين سال سي
    عجم زنده کردم بدين پارسي
    پي افکندم از نظم کاخي بلند
    که از باد و باران نيابد گزند
    بناهاي آباد گردد خراب
    ز باران و از تابش آفتاب


    فردوسي در سال 370 يا 371 به نظم در آوردن شاهنامه را آغاز کرد و در اوايل اين کار هم خود فردوسي ثروت و دارايي قابل توجهي داشت و هم بعضي از بزرگان خراسان که به تاريخ باستان ايران علاقه داشتند او را ياري مي کردند ولي به مرور زمان و پس از گذشت سالهايي، در حالي که فردوسي بيشتر شاهنامه را سروده بود دچار فقر و تنگدستي شد.


    اَلا اي برآورده چرخ بلند
    چه داري به پيري مرا مستمند
    چو بودم جوان برترم داشتي
    به پيري مرا خوار بگذاشتي
    به جاي عنانم عصا داد سال
    پراکنده شد مال و برگشت حال


    بر خلاف آن چه مشهور است، فردوسي سرودن شاهنامه را صرفاً به خاطر علاقه خودش و حتي سالها قبل از آن که سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طي اين کار رفته رفته ثروت و جواني را از دست داد، به فکر افتاد که آن را به نام پادشاهي بزرگ کند و به گمان اينکه سلطان محمود چنان که بايد قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را به نام او کرد و راه غزنين را در پيش گرفت.


    اما سلطان محمود که به مدايح و اشعار ستايش آميز شاعران بيش از تاريخ و داستانهاي پهلواني علاقه داشت، قدر سخن فردوسي را ندانست و او را چنانکه شايسته اش بود تشويق نکرد.


    علت اين که شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نيست.


    عضي گفته اند که به سبب بدگوئي حسودان، فردوسي نزد محمود به بي ديني متهم شد (در واقع اعتقاد فردوسي به شيعه که سلطان محمود آن را قبول نداشت هم به اين موضوع اضافه شد) و از اين رو سلطان به او بي اعتنائي کرد.


    ظاهراً بعضي از شاعران دربار سلطان محمود به فردوسي حسد مي بردند و داستانهاي شاهنامه و پهلوانان قديم ايران را در نظر سلطان محمود پست و ناچيز جلوه داده بودند.


    به هر حال سلطان محمود شاهنامه را بي ارزش دانست و از رستم به زشتي ياد کرد و بر فردوسي خشمگين شد و گفت: که "شاهنامه خود هيچ نيست مگر حديث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست".


    گفته اند که فردوسي از اين بي اعتنائي سلطان محمود بر آشفت و چندين بيت در هجو سلطان محمود گفت و سپس از ترس مجازات او غزنين را ترک کرد و چندي در شهرهائي چون هرات، ري و طبرستان متواري بود و از شهري به شهر ديگر مي رفت تا آنکه سرانجام در زادگاه خود، طوس درگذشت.


    تاريخ وفاتش را بعضي 411 و برخي 416 هجري قمري نوشته اند.


    فردوسي را در شهر طوس، در باغي که متعلق به خودش بود، به خاک سپردند.








    در تاريخ آمده است که چند سال بعد، محمود به مناسبتي فردوسي را به ياد آورد و از رفتاري که با آن شاعر آزاده کرده بود پشيمان شد و به فکر جبران گذشته افتاد و فرمان داد تا ثروت فراواني را براي او از غزنين به طوس بفرستند و از او دلجوئي کنند.


    اما چنان که نوشته اند، روزي که هديه سلطان را از غزنين به طوس مي آوردند، جنازه شاعر را از طوس بيرون مي بردند.


    از فردوسي تنها يک دختر به جا مانده بود، زيرا پسرش هم در حيات پدر فوت کرده بود و گفته شده است که دختر فردوسي هم اين هديه سلطان محمود را نپذيرفت و آن را پس فرستاد.


    شاهنامه نه فقط بزرگ ترين و پر مايه ترين مجموعه شعر است که از عهد ساماني و غزنوي به يادگار مانده است بلکه مهمترين سند عظمت زبان فارسي و بارزترين مظهر شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ايران قديم و خزانه لغت و گنجينه ادبـيات فارسي است.


    فردوسي طبعي لطيف داشته، سخنش از طعنه و هجو و دروغ و تملق خالي بود و تا مي توانست الفاظ ناشايست و کلمات دور از اخلاق بکار نمي برد.


    او در وطن دوستي سري پر شور داشت. به داستانهاي کهن و به تاريخ و سنن قديم عشق مي ورزيد.


  10. #6
    کاربر ویژه گیگاپارس (VIP)
    16,220 امتیاز ، سطح 30
    77% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 230
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialVeteranTagger First Class10000 Experience Points1000 Experience Points
    نماد tajik_tsa
    تاريخ عضويت
    Jun 2009
    محل سکونت
    گوشه ای از این زمین خاکی
    پست
    564
    گيپا
    344,424
    پس انداز
    9,030
    امتیاز
    16,220
    سطح
    30
    تشكرها
    422
    676 بار در 336 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    Post وصف تازیان از زبان فردوسی-حتمن بخونید


    زَند ِ (توصیف) تازیان از دیدگاه فردوسی

    نیکو سرشت






    در زیر توصیف فردوسی پاکزاد را از اعراب تازنده به

    ایران می خوانید که در بخش نامه یزدگرد به

    فرماندار توس آورده شده است ، به ابیات خوب دقت

    کنید و ببینید زبان فردوسی چقدر تند و زهر آگین

    است و چه نفرتی از مسلمانان در آن موج میزند و

    آنان را سوسمار خوار و اهریمن چهره می خواند.



    از این مار خوار اهرمن چهرگان

    زدانایی و شرم بی بهرگان


    نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد

    همی داد خواهند گیتی به باد


    بسی گنج و گوهر پراکنده شد

    بسی سر بخاک اندر آگنده شد


    چنین گشت پرگار چرخ بلند

    که آید بدین پادشاهی گزند


    از این زاغ ساران بی آب و رنگ

    نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ


    که نوشین روان دیده بود این به خواب

    کزین تخت بپراگند رنگ و آب


    چنان دید کز تازیان صد هزار

    هیونان مست و گسسته مهار


    گذر یافتندی به اروند رود

    نماندی بر این بوم و بر تار و پود


    به ایران و بابل نه کشت و درود

    بچرخ زحل بر شدی تیره دود


    هم آتش بمردی به آتشکده

    شدی تیره نوروز و جشن سده


    کنون خواب را پاسخ آمد پدید

    ز ما بخت گردن بخواهدکشید


    شود خوار هر کس که هست ارجمند

    فرومایه را بخت گردد بلند


    پراگنده گردد بدی در جهان

    گزند آشکارا و خوبی نهان


    بهر کشوری در ستمگاره یی

    پدید آید و زشت پتیاره یی


    نشان شب تیره آمد پدید

    همی روشنایی بخواهد پرید



  11. کاربرانی که برای این مطلب مفید از tajik_tsa تشکر کرده اند:


  12. #7
    کاربر ویژه گیگاپارس (VIP)
    7,727 امتیاز ، سطح 20
    97% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 23
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger First Class5000 Experience Points
    نماد H4M3D
    تاريخ عضويت
    Aug 2008
    محل سکونت
    Teh
    پست
    1,074
    گيپا
    120,372
    پس انداز
    0
    امتیاز
    7,727
    سطح
    20
    تشكرها
    977
    1,002 بار در 587 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    آگهی تبلیغات
    شنیده بودم که فردوسی جونم درمورد عرب و ترک ها خیلی با تندی و شدت سخن گفته اما خودم نخونده بودم.
    بازم مرسی از لینک باحالت.
    اگر درونی آرام داشته باشید، دلیل کافی برای لذت بردن از زندگی دارید (افلاطون)***نبوغ يک درصدش الهام است و نود و نه درصدش عرق ريختن و تلاش (اديسون)

+ پاسخ به مبحث

بازدید کنندگانی که از طریق جستجو کلمات ذیل به انجمنهای گیگاپارس آمده اند:

متن اشعاركامل شاهنامه به تصحيح ژول مل

شعری حماسی از فردوسی در مورد پایداری

چگونه شاعرشده میتوانیم

فردوسی حماسه سرا

فردوسی طوسی تالیف محمد استعلامی

اشعار حماسی درباره ی عرق به وطن از فردوسی

شعرفردوسی

جایگاه حماسه ی ملی ایرانپایداری واستواری درشاه ناممقاله در موردداستان نوش داروی پس از مرگ سهرابشاعران حماسه سرای عصر حاضر و گذشتهfritz wolf schahnameشعرای حماسه سراجایگاه حماسه ی ملی در ایراننوش داوري ژس از مرگ سهراب درشاهنامهچرا به فردوسی حماسه سرای بزرگ میگفتند؟سفرهای شاهنامهنکاتی چند درباره ی شاهنامه از دیدگاه روانشناسیبیوگرافی مسلم گورسزندگی ازدیدگاه فردوسیشعرای حماسی فردوسینقش فردوسی در ماندگاری زبان فارسیحماسه سرا اثر كيستشعر درباره ی چهرگانبزرگ ترین حماسه سرای ایران کیست
SEO Blog

اطلاعات این مبحث

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 1 کاربر در حال دیدن این مبحث می باشند، (0کاربر عضو و 1 کاربر مهمان)

تگهای این مبحث

قانون های ارسال نوشته

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts