+ پاسخ به مبحث
صفحه 1 از 3 123 آخرآخر
نمایش نتایج 1 تا 10 از 22

مبحث: مولانا جلال الدین محمد بلخی

  1. #1
    مدیر انجمن تاريخ
    24,097 امتیاز ، سطح 37
    79% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 253
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    Recommendation Second ClassVeteranTagger First Class10000 Experience Points
    نماد b.b
    تاريخ عضويت
    Oct 2007
    پست
    1,680
    گيپا
    197,963
    پس انداز
    0
    امتیاز
    24,097
    سطح
    37
    تشكرها
    470
    1,205 بار در 706 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض مولانا جلال الدین محمد بلخی

    آگهی تبلیغات (برای حمایت از گیگاپارس)
    مولانا جلال الدين محمد بلخي ؛ رومي؛ فرزند بهاالدين الولد سطان العلماء در ششم ربيع الاول سال ۶۰۴ در شهر بلخ متولد شد.هنوز بحد رشد نرسيده بود كه پدر او به علت رنجشي كه از سلطان محمد خوارزمشاه پيدا كرده بود شهر و ديار خود راترك كرد و با خاندان خود به عزم حج و زيارت كعبه از بلخ مهاجرت نمود. در نيشابور به زيارت » عطار « عارف مشهور قرن هفتم شتافت . » جلال الدين « را ستايش كرد . وكتاب اسرار نامه ئ خود را به او هديه داد.
    پدرش از خراسان عزم بغداد كرد واز آنجا پس از سه روز اقامت در مدرسه مستنصريه عازم مكه شد. وپس از بر آوردن مناسك حج قصد شام كرد و مدتها در آن شهر ماند و در پايان عمر به شهر قونيه رفت و تا آخر عمر در آن شهر ماند و به ارشاد خلق ميپرداخت.
    جلال الدين محمد پس از وي در حالي كه بيش از24 سال از عمرش نمي گذشت بر مسند پدر نشست و به ارشاد خلق پرداخت . در اين هنگام برهان الدين محقق ترمذي كه از تربيت يافتگان پدرش بود, به علت هجوم تاتار به خراسان و ويراني آن سرزمين به قونيه آمد و مولانا او را چون مراد و پيري راه دان برگزيد و پس از فوت اين دانا مدت 5 سال در مدرسه پر خود به تدريس فقه و ساير علوم دين مشغول شد . تا آنكه در سال 642 هجري به شمس تبريزي برخورد .
    شمس و افادات معنوي او در مولانا سخت اثر كرد . مولانا قبل از ملاقات با شمس مردي زاهد ومتعبد بود و به ارشاد طالبان وتوضيح اصول و فروع دين مبين مشغول بود . ولي پس از آشنايي با اين مرد كامل ترك مجالس وعظ وسخنراني را ترك گفت ودر جمله صوفيان صافي واخوان صفا درآمد وبه شعر وشاعري پرداخت واين همه آثار بديع از خود به يادگار گذاشت .
    شمس بيش از سه سال در قونيه نماند وبه عللي كه به تفضيل در شرح احوال مولانا بايد ديد . شبي در سال 645 ترك قونيه گفت وناپديد شد . مولانا در فراغ او روز گار ي بس ناروا گذراند وچون از وي نا اميد شد دل به وپس از او به حسام الدين چلپي سپرد و به در خواست او به سرودن اشعار مثنوي معنوي مشغول شد. و اشعار اين كتاب را به حسام الدين عرضه ميكرد, تا اينكه سر انجام در اوايل سال 672 هجري به ديدار يار شتافت. مولانا در زماني مي زيست كه دوران اوج ترقي و درخشش تصوف در ايران بود. در طي سه قرن پيش از روزگار زندگي او, درباره اقسام علوم ادبي , فلسفي , ديني و غيره به همت دانشمندان و شاعران و نويسندگان نام آور ايراني مطالعات عميق انجام گرفته وآثار گرانبهايي پديد آمده بود.
    شعر فارسي در دوره هاي پيش از مولانا با طلوع امثال رودكي , عنصري , ناصر خسرو , مسعود سعد , خيام ,انوري ,نظامي ,خاقاني راه درازي سپرده ودر قرن هفتم هجري كه زمان زندگاني مولوي است , به كمال خود رسيده بود. شعر عرفاني هم در همين دوره به پيشرفت هاي بزرگ نائل آمده و بدست عرفاي مشهوري همچون سنايي , عطار و ديگران آثار با ارزشي مانندحديقه , منطق الطير , مصيبت نامه , اسرار نامه و غيره پديد آمده بود.
    مولوي را نمي توان نماينده دانشي ويژه و محدود به شمار آورد. اگر تنها شاعرش بناميم يا فيلسوف يا مورخ يا عالم دين, در اين كار به راه صواب نرفته ايم . زيرا با اينكه از بيشتر اين علوم بهره وافي داشته و گاه حتي در مقام استادي معجزه گر در نوسازي و تكميل اغلب آنها در جامعه شعرگامهاي اساسي برداشته , اما به تنهايي هيچ يك از اينها نيست, زيرا روح متعاليو ذوق سرشار, بينش ژرف موجب شده تادر هيچ غالبي متداول نگنجد.
    شهرت بي مانند مولوي بعنوان چهره اي درخشان و برجسته در تاريخ مشاهيرعلم و ادب جهان بدان سبب است كه وي گذشته از وقوف كامل به علوم وفنون گوناگون, عارفي است دل اگاه, شاعري است درد شناس, پر شور وبي پروا و انديشه وري است پويا كه ادميان را از طريق خوار شمردن تمام پديده هاي عيني و ذهني اين جهان, همچون: علوم ظاهري , لذايذ زود گذر جسماني, مقامات و تعلقات دنيوي , تعصبات نژادي, ديني و ملي, به جستجوي كمال و ارام و قرار فرا مي خواند. آنچه مولانا ميخواهد تجلي خلق و خوي انساني در وجود آدميان است كه با تزكيه درون و معرفت حق و خدمت به خلق و عشق و محبت و ايثا و شوق به زندگي و ترك صفات ناستوده به حاصل مي آيد.
    هنر بزرگ او بحث و برسي هاي دلنشين و جاودانه اي است كه به دنبال داستان ها پيش مي آورد و انديشه هاي درخشان عرفاني و فلسفي خود را در قالب آنها قرار ميدهد. داستان بهانه اي است تا بهتر بتواند در پي حوادثي كه در قصه وصف شده ، مقاصد عالي خود را بيان دارد.
    در تعريف تصوف سخنان بسيار آمده است. از ( ابو سعيد ابو الخير ) پرسيدند كه صوفي كيست؟ گفت: آنكه هر چه كند به پسند حق كند و هر چه حق كند او بپسندد. صوفيان ترك اوصاف و بي اعتنايي به جسم و تن را واجب مي شمارند و دور ساختن صفات نكوهيده را آغاز زندگي نو وتولدي ديگر به شمار مي آورند.

    چکيده مطالب:
    نام: جلال الدين محمد بلخي رومي
    نام پدر: بهاء الدين الولد سلطان العلماء
    تاريخ و محل تولد: ۶ ربيع الاول ۶۰۴-- بلخ

    مهمترين وقايع زندگي مولانا:
    ۵سالگي خانواده اش بلخ را به قصد بغداد ترک کردند.
    ۸سالگي از بغداد به سوي مکه و از آنجا به دمشق و نهايتاْ به منطقه اي در جنوب رود فرات در ترکيه نقل مکان کردند.
    ۱۹ سالگي با گوهر خاتون ازدواج کرد و دوباره به قونيه (محلي در ترکيه امروزي) رفت.
    ۳۷ سالگي در روز شنبه ۲۶ جمادي آلخر ۶۴۲ ه.ق با شمس ملاقات کرد.
    ۳۹ سالگي در ۲۱ شوال ۶۴۳ شمس قونيه رو ترک کرد.

    معروفترين کتابهاي مولانا:
    ديوان شمس- مثنوي معنوي- فيه ما فيه

    تاريخ و محل فوت:
    در غروب روز ۵جمادي الاخر ۶۷۲ه.ق در سن ۶۸ سالگي در قونيه فوت کرد که الان مقبره اين شاعر برزگ قرن ششم در قونيه (ترکيه امروزي) مي باشد که محل زيارت عاشقان و شيفتگان اين شاعر برزگ هستند.



    ------------------------------------------------------------------



    جلال الدين محمد بن بهاءالدين محمد بن حسيني خطيبي بکري بلخي معروف به مولوي يا ملاي روم يکي از بزرگترين عارفان ايراني و از بزرگترين شاعران درجه اول ايران بشمار مي رود. خانواده وي از خاندانهاي محترم بلخ بود و گويا نسبش به ابوبکر خليفه ميرسد و پدرش از سوي مادر دخترزاده سلطان علاءالدين محمد خوارزمشاه بود و به همين جهت به بهاءالدين ولد معروف شد.

    وي در سال 604 هجري در بلخ ولادت يافت. چون پدرش از بزرگان مشايخ عصر بود و سلطان محمد خوارزمشاه با اين سلسله لطفي نداشت، بهمين علت بهاءالدين در سال 609 هجري با خانواده خد خراسان را ترک کرد. از راه بغداد به مکه رفت و از آنجا در الجزيره ساکن شد و پس از نه سال اقامت در ملاطيه (ملطيه) سلطان علاءالدين کيقباد سلجوقي که عارف مشرب بود او را به پايتخت خود شهر قونيه دعوت کرد و اين خاندان در آنجا مقيم شد. هنگام هجرت از خراسان جلال الدين پنج ساله بود و پدرش در سال 628 هجري در قونيه رحلت کرد.

    پس از مرگ پدر مدتي در خدمت سيد برهان الدين ترمذي که از شاگردان پدرش بود و در سال 629 هجري به آن شهر آمده بود شاگردي کرد. سپس تا سال 645 هجري که شمس الدين تبريزي رحلت کرد جزو مريدان و شاگردان او بود. آنگاه خود جزو پيشوايان طريقت شد و طريقه اي فراهم ساخت که پس از وي انتشار يافت و به اسم طريقه مولويه معروف شد. خانقاهي در شهر قونيه بر پا کرد و در آنجا به ارشاد مردم پرداخت. آن خانقاه کم کم بدستگاه عظيمي بدل شد و معظم ترين اساس تصوف بشمار رفت و از آن پس تا اين زمان آن خانقاه و آن سلسله در قونيه باقي است و در تمام ممالک شرق پيروان بسيار دارد. جلال الدين محمد مولوي همواره با مريدان خود ميزيست تا اينکه در پنجم جمادي الاخر سال 672 هجري رحلت کرد. وي يکي از بزرگترين شاعران ايران و يکي از مردان عالي مقام جهان است. در ميان شاعران ايران شهرتش بپاي شهرت فردوسي، سعدي، عمر خيام و حافظ ميرسد و از اقران ايشان بشمار ميرود. آثار وي به بسياري از زبانهاي مختلف ترجمه شده است. اين عارف بزرگ در وسعت نظر و بلندي انديشه و بيان ساده و دقت در خضال انساني يکي از برگزيدگان نامي دنياي بشريت بشمار ميرود. يکي از بلندترين مقامات را در ارشاد فرزند آدمي دارد و در حقيقت او را بايد در شمار اوليا دانست. سرودن شعر تا حدي تفنن و تفريح و يک نوع لفافه اي براي اداي مقاصد عالي او بوده و اين کار را وسيله تفهيم قرار داده است. اشعار وي به دو قسمت منقسم ميشود، نخست منظومه معروف اوست که از معروف ترين کتابهاي زبان فارسي است و آنرا "مثنوي معنوي" نام نهاده است. اين کتاب که صحيح ترين و معتبرترين نسخه هاي آن شامل 25632 بيت است، به شش دفتر منقسم شده و آن را بعضي به اسم صيقل الارواح نيز ناميده اند. دفاتر شش گانه آن همه بيک سياق و مجموعه اي از افکار عرفاني و اخلاقي و سير و سلوک است که در ضمن، آيات و احکام و امثال و حکايتهاي بسيار در آن آورده است و آن را بخواهش يکي از شاگردان خود بنام حسن بن محمد بن اخي ترک معروف به حسام الدين چلبي که در سال 683 هجري رحلت کرده است به نظم درآودره. جلال الدين مولوي هنگامي که شوري و وجدي داشته، چون بسيار مجذوب سنايي و عطار بوده است، به همان وزن و سياق منظومه هاي ايشان اشعاري با کمال زبردستي بديهه ميسروده است و حسام الدين آنها را مي نوشته. نظم دفتر اول در سال 662 هجري تمام شده و در اين موقع بواسطه فوت زوجه حسام الدين ناتمام مانده و سپس در سال 664 هجري دنباله آنرا گرفته و پس از آن بقيه را سروده است. قسمت دوم اشعار او، مجموعه بسيار قطوري است شامل نزديک صدهزار بيت غزليات و رباعيات بسيار که در موارد مختلف عمر خود سروده و در پايان اغلب آن غزليات نام شمس الدين تبريزي را برده و بهمين جهت به کليات شمس تبريزي و يا کليات شمس معروف است. گاهي در غزليات خاموش و خموش تخلص کرده است و در ميان آن همه اشعار که با کمال سهولت ميسروده است، غزليات بسيار رقيق و شيوا هست که از بهترين اشعار زبان فارسي بشمار تواند آمد.

    جلال الدين بلخي پسري داشته است به اسم بهاءالدين احمد معروف به سلطان ولد که جانشين پدر شده و سلسله ارشاد وي را ادامه داده است. وي از عارفان معروف قرن هشتم بشمار ميرود و مطالبي را که در مشافهات از پدر خود شنيده است در کتابي گرد آورده و "فيه مافيه" نام نهاده است. نيز منظومه اي بهمان وزن و سياق مثنوي بدست هست که به اسم دفتر هفتم مثنوي معروف شده و به او نسبت ميدهند اما از او نيست. ديگر از آثار مولانا مجموعه مکاتيب او و مجالس سبعه شامل مواعظ اوست.

    هرمان اته، خاور شناس مشهور آلماني درباره جلال الدين محمد بلخي (مولوي) چنين نوشته است:

    «به سال ششصد و نه هجري بود که فريدالدين عطار اولين و آخرين بار حريف آينده خود که ميرفت در شهرت شاعري بزرگترين همدوش او گردد، يعني جلال الدين را که آن وقت پسري پنجساله بود در نيشابور زيارت کرد. گذشته از اينکه (اسرارنامه) را براي هدايت او به مقامات عرفاني به وي هديه نمود با يک روح نبوت عظمت جهانگير آينده او را پيشگويي کرد.

    جلال الدين محمد بلخي که بعدها به عنوان جلال الدين رومي اشتهار يافت و بزرگترين شاعر عرفاني مشرق زمين و در عين حال بزرگترين سخن پرداز وحدت وجودي تمام اعصار گشت، پسر محمد بن حسين الخطيبي البکري ملقب به بهاءالدين ولد در ششم ربيع الاول سال ششصد و چهار هجري در بلخ به دنيا آمد. پدرش با خاندان حکومت وقت يعني خوارزمشاهيان خويشاوندي داشت و در دانش و واعظي شهرتي بسزا پيدا کرده بود. ولي به حکم معروفين و جلب توجه عامه که وي در نتيجه دعوت مردم بسوي عالمي بالاتر و جهان بيني و مردم شناسي برتري کسب نمود. محسود سلطان علاءالدين خوارزمشاه گرديد و مجبور شد بهمراهي پسرش که از کودکي استعداد و هوش و ذکاوت نشان ميداد قرار خود را در فرار جويد و هر دو از طريق نيشابور که در آنجا به زيارت عطار نايل آمدند و از راه بغداد اول به زيارت مکه مشرف شدند و از آنجا به شهر ملطيه رفتـند. در آنجا مدت چهار سال اقامت گزيدند؛ بعد به لارنده انتقال يافتند و مدت هفت سال در آن شهر ماندند. در آنجا بود که جلال الدين تحت ارشاد پدرش در دين و دانش مقاماتي را پيمود و براي جانشيني پدر در پند و ارشاد کسب استحقاق نمود. در اين موقع پدر و فرزند بموجب دعوتي که از طرف سلطان علاءالدين کيقباد از سلجوقيان روم از آنان بعمل آمد به شهر قونيه که مقر حکومت سلطان بود عزيمت نمود و در آنجا بهاءالدين در تاريخ هيجدهم ربيع الثاني سال ششصد و بيست و هشت هجري وفات يافت.

    جلال الدين از علوم ظاهري که تحصيل کرده بود خسته گشت و با جدي تمام دل در راه تحصيل مقام علم عرفان نهاد و در ابتداء در خدمت يکي از شاگردان پدرش يعني برهان الدين ترمذي که 629 هجري به قونيه آمده بود تلمذ نمود. بعد تحت ارشاد درويش قلندري بنام شمس الدين تبريزي درآمد واز سال 642 تا 645 در مفاوضه او بود. شمس الدين با نبوغ معجره آساي خود چنان تأثيري در روان و ذوق جلال الدين اجرا کرد که وي به سپاس و ياد مرشدش در همه غزليات خود بجاي نام خويشتن نام شمس تبريزي را بکار برد. هم چنين غيبت ناگهاني شمس، در نتيجه قيام عوام و خصومت آنها با علوي طلبي وي که در کوچه و بازار قونيه غوغائي راه انداختند و در آن معرکه پسر ارشد خود جلال الدين يعني علاءالدين هم مقتول گشت. مرگ علاءالدين تأثيري عميق در دلش گذاشت و او براي يافتن تسليت و جستن راه تسليم در مقابل مشيعت، طريقت جديد سلسله مولوي را ايجاد نمود که آن طريقت تا کنون ادامه دارد و مرشدان آن همواره از خاندان خود جلال الدين انتخاب مي گردند. علائم خاص پيروان اين طريقت عبارتست در ظاهر از کسوهً عزا که بر تن مي کنند و در باطن از حال دعا و جذبه و رقص جمعي عرفاني يا سماع که بر پا ميدارند و واضع آن خود مولانا هست. و آن رقص همانا رمزيست از حرکات دوري افلاک و از رواني که مست عشق الهي است. و خود مولانا چون از حرکات موزون اين رقص جمعي مشتعل ميشد و از شوق راه بردن به اسرار وحدت الهي سرشار مي گشت؛ آن شکوفه هاي بي شمار غزليات مفيد عرفاني را ميساخت که به انظمام تعدادي ترجيع بند و رباعي ديوان بزرگ او را تشکيل ميدهد. بعضي از اشعار آن از لحاظ معني و زيبايي زبان و موزونيت ابيات جواهر گرانبهاي ادبيات جهان محسوب ميشود.

    اثر مهم ديگر مولانا که نيز پر از معاني دقيق و داراي محسنات شعري درجه اول است، همانا شاهکار او کتاب مثنوي يا به عبارت کامل تر "مثنوي معنوي" است. در اين کتاب که شايد گاهي معاني مشابه تکرار شده و بيان عقايد صوفيان بطول و تفضيل کشيده و از اين حيث موجب خستگي خواننده گشته است. آنچه به زيبايي و جانداري اين کتاب اين کتاب مي افزايد، همانا سنن و افسانه ها و قصه هاي نغز و پر مغزيست که نقل گشته. الهام کنند مثنوي شاگرد محبوب او "چلبي حسام الدين" بود که اسم واقعي او حسن بن محمد بن اخي ترک، است. مشاراليه در نتيجه مرگ خليفه (صلاح الدين زرکوب) که بعد از تاريخ 657 هجري اتفاق افتاد، بجاي وي بجانشيني مولانا برگزيده شد و پس از وفات استاد مدت ده سال بهمين سمت مشغول ارشاد بود تا اينکه خودش هم به سال 683 هجري درگذشت. وي با کمال مسرت مشاهده نمود که مطالعه مثنوي هاي سنائي و عطار تا چه اندازه در حال جلال الدين جوان ثمر بخش است. پس او را تشويق و ترغيب به نظم کتاب مثنوي کرد و استاد در پيروي از اين راهنمايي حسام الدين دفتر اول مثنوي را بر طبق تلقين وي برشته نظم کشيد و بعد بواسطه مرگ همسر حسام الدين ادامه آن دو سال وقفه برداشت. ولي به سال 662 هجري استاد بار ديگر بکار سرودن مثنوي پرداخت و از دفتر دوم آغاز نمود و در مدت ده سال منظومه بزرگ خود را در شش دفتر به پايان برد.

    بهترين شرح حال جلال الدين و پدر و استادان و دوستانش در کتاب مناقب العارفين تأليف شمس الدين احمد افلاکي يافت ميشود. وي از شاگردان جلال الدين چلبي عارف، نوهً مولانا متوفي سال 710 هجري بود. همچين خاطرات ارزش داري از زندگي مولانا در "مثنوي ولد" مندرج است که در سال 690 هجري تأليف يافته و تفسير شاعرانه ايست از مثنوي معنوي. مؤلف آن سلطان ولد فرزند مولاناست، و او به سال 623 هجري در لارنده متولد شد و در سال 683 هجري به جاي مرشد خود حسام الدين بمسند ارشاد نشست و در ماه رجب سال 712 هجري درگذشت. نيز از همين شخص يک مثنوي عرفاني بنام "ربابنامه" در دست است.»

    از شروح معروف مثنوي در قرنهاي اخير از شرح مثنوي حاج ملا هادي سبزواري و شرح مثنوي شادروان استاد بديع الزمان فروزانفر که متأسفانه بعلت مرگ نابهنگام وي ناتمام مانده و فقط سه مجلد مربوط به دفتر نخست مثنوي چاپ و منتشر شده است. و همچنين شرح مثنوي علامه محمد تقي جعفري تبريزي بايد نام برد.

    عابدين پاشا در شرح مثنوي اين دو بيت را به جامي نسبت داده که درباره جلال الدين رومي و کتاب مثنوي سروده:

    آن فـريــدون جــهـــان مــعــنـــوي / بس بود برهان ذاتش مثنوي

    من چه گويم وصف آن عالي جناب / نيست پيغمبر ولي دارد کتاب

    شيخ بهاءالدين عاملي عارف و شاعر و نويسنده مشهور قرن دهم و يازدهم هجري درباره مثنوي معنوي مولوي چنين سروده است:

    من نمي گويم که آن عالي جناب / هست پيغمبر، ولي دارد کتاب

    مـثــنــوي او چــو قــرآن مــــدل / هادي بعضي و بعضي را مذل

    ميگويند روزي اتابک ابي بکر بن سعد زنگي از سعدي مي پرسيد: "بهترين و عالي ترين غزل زبان فارسي کدام است؟"، سعدي در جواب يکي از غزلهاي جلال الدين محمد بلخي (مولوي) را ميخواند که مطلعش اين است:

    هر نفس آواز عشق ميرسد از چپ و راست / ما بفلک ميرويم عزم تماشا کراست

    اکنون چند بيت از مثنوي معنوي مولوي به عنوان تبرک درج ميشود:

    يـار مـرا , غار مـرا , عشق جگر خـوار مـرا / يـار تـوئی , غار تـوئی , خواجه نگهدار مـرا

    نوح تـوئی , روح تـوئی , فاتح و مفتوح تـوئی / سينه مشروح تـوی , بر در اسرار مـرا

    نـور تـوئی , سـور تـوئی , دولت منصور تـوئی / مرغ کــه طور تـوئی , خسته به منقار مـرا

    قطره توئی , بحر توئی , لطف توئی , قهر تـوئی / قند تـوئی , زهر تـوئی , بيش ميازار مـرا

    حجره خورشيد تـوئی , خانـه ناهيـد تـوئی / روضه اوميد تـوئی , راه ده ای يار مـرا

    روز تـوئی , روزه تـوئی , حاصل در يـوزه تـوئی / آب تـوئی , کوزه تـوئی , آب ده اين بار مـرا

    دانه تـوئی , دام تـوی , باده تـوئی , جام تـوئی / پخته تـوئی , خام تـوئی , خام بمـگذار مـرا

    اين تن اگر کم تندی , راه دلم کم زنـدی / راه شـدی تا نبـدی , اين همه گفتار مـرا

    *******

    مرده بدم زنده شدم ، گريه بدم خنده شدم / دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم

    ديده سيرست مرا ، جان دليرست مرا / زهره شيرست مرا ، زهره تابنده شدم

    گفــت که : ديوانه نه ، لايق اين خانه نه / رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم

    گفــت که : سرمست نه ، رو که از اين دست نه / رفتم و سرمست شدم و ز طرب آکنده شدم

    گفــت که : تو کشته نه ، در طرب آغشته نه / پيش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

    گفــت که : تو زير ککی ، مست خيالی و شکی / گول شدم ، هول شدم ، وز همه بر کنده شدم

    گفــت که : تو شمع شدی ، قبله اين جمع شدی / جمع نيم ، شمع نيم ، دود پراکنده شدم

    گفــت که : شيخی و سری ، پيش رو و راه بری / شيخ نيم ، پيش نيم ، امر ترا بنده شدم

    گفــت که : با بال و پری ، من پر و بالت ندهم / در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم

    گفت مرا دولت نو ، راه مرو رنجه مشو / زانک من از لطف و کرم سوی تو آينده شدم

    گفت مرا عشق کهن ، از بر ما نقل مکن / گفتم آری نکنم ، ساکن و باشنده شدم

    چشمه خورشيد توئی ، سايه گه بيد منم / چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

    تابش جان يافت دلم ، وا شد و بشکافت دلم / اطلس نو بافت دلم ، دشمن اين ژنده شدم

    صورت جان وقت سحر ، لاف همی زد ز بطر / بنده و خربنده بدم ، شاه و خداونده شدم

    شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد تو / کامد او در بر من ، با وی ماننده شدم

    شکر کند خاک دژم ، از فلک و چرخ بخم / کز نظر و گردش او نور پذيرنده شدم

    شکر کند چرخ فلک ، از ملک و ملک و ملک / کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم

    شکر کند عارف حق کز همه بر ديم سبق / بر زبر هفت طبق ، اختر رخشنده شدم

    زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم / يوسف بودم ز کنون يوسف زاينده شدم

    از توا م ای شهره قمر ، در من و در خود بنگر / کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

    باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان / کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

    *****

    ای عاشقان , ای عاشقان من خاک را گوهر کنم / وی مطربان , وی مطربان دف شما پر زر کنم

    باز آمدم , باز آمدم , از پيش آن يار آمدم / در من نگر , در من نگر , بهر تو غمخوار آمدم

    شاد آمدم , شاد آمدم , از جمله آزاد آمدم / چندين هزاران سال شد تا من بگفتار آمدم

    آنجا روم , آنجا روم , بالا بدم بالا روم / بازم رهان , بازم رهان کاينجا بزنهار آمدم

    من مرغ لاهوتی بدم , ديدی که ناسوتی شدم / دامش نديدم ناگهان در وی گرفتار آمدم

    من نور پاکم ای پسر , نه مشت خاکم مختصر / آخر صدف من نيستم , من در شهوار آمدم

    ما را بچشم سر مبين , ما را بچشم سر ببين / آنجا بيا , ما را ببين کاينجا سبکسار آمدم

    از چار مادر برترم وز هفت آبا نيز هم / من گوهر کانی بدم کاينجا بديدار آمدم

    يارم به بازار آمدست , چالاک و هشيار آمدست / ورنه ببازارم چه کار ويرا طلب کار آمدم

    ای شمس تبريزی , نظر در کل عالم کی کنی / کندر بيابان فنا جان و دل افکار آمدم

    *****

    اندک اندک جمع مستان می رسنـــد / اندک اندک می پرستان می رسنـــد

    دلنوازان ناز نازان در ره اند / گلعذاران از گلستان می رسنـــد

    اندک اندک زين جهان هست و نيست / نيستان رفتند و هستان می رسنـــد

    جمله دامنهای پر زر همچو کان / از برای تنگ دستان می رسنـــد

    لاغران خسته از مرعای عشــق / فربهان و تندرستان می رسنـــد

    جان پاکان چون شعاع آفتــاب / از چنان بالا بپستان می رسنـــد

    خرم آن باغی که بهر مريــمان / ميوه های نو ز مستان می رسنـــد

    اصلشان لطفست و هم واگشت لطف / هم ز بستان سوی بستان می رسنـــد

    *****

    دل من کار تــو دارد , گل گلنار تــو دارد / چه نکوبخت درختی که برو بار تــو دارد

    چه کند چرخ فلک را ؟ چه کند عالم شک را ؟ / چو بر آن چرخ معانی مهش انوار تــو دارد

    بخدا ديو ملامـت برهد روز قيامت / اگر او مهر تــو دارد , اگر اقرار تــو دارد

    بخدا حور و فرشته , بدو صد نور سرشته / نبرد سر , نپرد جان , اگر انکار تــو دارد

    تو کيی ؟ آنک ز خاکی تو و من سازی و گويی / نه چنان ساختمت من که کس انکار تــو دارد

    ز بلا های معظم نخورد غم , نخورد غم / دل منصور حلاجی , که سر دار تــو دارد

    چو ملک کوفت دمامه بنه ای عقل عمامه / تو مپندار که آن مه غم دستار تــو دارد

    بمر ای خواجه زمانی , مگشا هيچ دکانی / تو مپندار که روزی همه بازار تــو دارد

    تو از آن روز که زادی هدف نعمت و دادی / نه کليد در روزی دل طرار تــو دارد

    بن هر بيح و گياهی خورد رزق الهی / همه وسواس و عقيله دل بيمار تــو دارد

    طمع روزی جان کن, سوی فردوس کشان کن / که ز هر برگ و نباتش شکر انبار تــو دارد

    نه کدوی سر هر کس می راوق تــو دارد / نه هران دست که خارد گل بی خار تــو دارد

    چو کدو پاک بشويد ز کدو باده برويد / که سر و سينه پاکان می از آثار تــو دارد

    خمش ای بلبل جانها که غبارست زبانها / که دل و جان سخنها نظر يار تــو دارد

    بنما شمس حقايق تو ز تبريز مشارق / که مه و شمس و عطارد غم ديدار تــو دارد

    ******

    شمس و قمرم آمد , سمع و بصرم آمد / وان سيم برم آمد وان کان زرم آمد

    مستی سرم آمد نور نظرم آمد / چيز دگر ار خواهی چيز دگرم آمد

    آن راه زنم آمد , توبه شکنم آمد / وان يوسف سيمين بر , ناگه ببرم آمد

    امروز به از دينه , ای مونس ديرينه / دی مست بدان بودم , کز وی خبرم آمد

    آنکس که همی جستم , دی من بچراغ او را / امروز چو تنگ گل , بر رهگذرم آمد

    دو دست کمر کرد او , بگرفت مرا در بر / زان تاج نکورويان نادر کمرم آمد

    آن باغ و بهارش بين , وان خمر خمارش بين / وان هضم و گوارش بين چون گلشکرم آمد

    از مرگ چرا ترسم کو آب حيات آمد / وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد

    امروز سليمانم کانگشتريم دادی / وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد

    از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم / يارب چه سعادتها که زين سفرم آمد

    وقتست که می نوشم تا برق زند هوشم / وقتست که بر پرم چون بال و پرم آمد

    وقتست که در تابم چون صبح درين عالم / وقتست که بر غرم چون شير نرم آمد

    بيتی دو بماند اما , بردند مرا , جانا / جايی که جهان آنجا بس مختصرم آمد



    عبدالرحمن جامي مينويسد:

    « بخط مولانا بهاءالدين ولد نوشته يافته اند که جلال الدين محمد در شهر بلخ شش ساله بوده که روز آدينه با چند کودک ديگر بر بامهاي خانه هاي ما سير ميکردند. يکي از آن کودکان با ديگري گفته باشد که بيا تا از اين بام بر آن بام بجهيم. جلال الدين محمد گفته است: اين نوع حرکت از سگ و گربه و جانوارن ديگر مي آيد، حيف باشد که آدمي به اينها مشغول شود، اگر در جان شما قوتي هست بيائيد تا سوي آسمان بپريم. و در آن حال ساعتي از نظر کودکان غايب شد، فرياد برآوردند، بعد از لحظه اي رنگ وي ديگرگون شده و چشمش متغير شده باز آمد و گفت: آن ساعت که با شما سخن مي گفتم ديدم که جماعتي سبز قبايان مرا از ميان شما برگرفتند و بگرد آسمان ها گردانيدند و عجايب ملکوت را به من نمودند؛ و چون آواز فرياد و فغان شما برآمد بازم به اين جايگاه فرود آوردند.»

    و گويند که در آن سن در هر سه چهار روز يکبار افطار مي کرد. و گويند که در آن وقت که (همراه پدر خود بهاءالدين ولد) به مکه رفته اند در نيشابور به صحبت شيخ فريد الدين عطار رسيده بود و شيخ کتاب اسرارنامه به وي داده بود و آن پيوسته با خود مي داشت.....

    فرموده است که: مرغي از زمين بالا پرد اگر چه به آسمان نرسد اما اينقدر باشد که از دام دورتر باشد و برهد، و همچنين اگر کسي درويش شود و به کمال درويشي نرسد، اما اينقدر باشد که از زمره خلق و اهل بازار ممتاز باشد و از زحمتهاي دنيا برهد و سبکبار گردد.....

    يکي از اصحاب را غمناک ديد، فرمود همه دل تنگي از دل نهادگي بر اين عالم است. مردي آنست که آزاد باشي از اين جهان و خود را غريب داني و در هر رنگي که بنگري و هر مزه يي که بچشي داني که به آن نماني و جاي ديگر روي هيچ دلتنگ نباشي.

    و فرموده است که آزاد مرد آن است که از رنجانيدن کس نرنجد، و جوانمرد آن باشد که مستحق رنجانيدن را نرنجاند.

    مولانا سراج الدين قونيوي صاحب صدر و بزرگ وقت بوده، اما با خدمت مولوي خوش نبوده. پيش وي تقرير کردند که مولانا گفته است که من با هفتاد و سه مذهب يکي ام؛ چون صاحب غرض بود خواست که مولانا را برنجاند و بي حرمتي کند. يکي را از نزديکان خود که دانشمند بزرگ بود فرستاد که بر سر جمعي از مولانا بپرس که تو چنين گــفـته اي؟ اگر اقرار کند او را دشنام بسيار بده و برنجان. آن کس بيامد و بر مولانا سؤال کرد که شما چنين گفته ايد که من با هفتاد و سه مذهب يکي ام؟! گفت: گفته ام. آن کس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز کرد، مولانا بخنديد و گفت: با اين نيز که تو مي گويي هم يکي ام. آنکس خجل شده و باز گشت. شيخ رکن الدين علاءالدوله سمناني گفته است که مرا اين سخن از وي به غايت خوش آمده است.

    از وي پرسيدند که درويش کي گناه کند؟ گفت: مگر طعام بي اشتها خورد که طعام بي اشتها خوردن، درويش را گناهي عظيم است. و گفته که در اين معني حضرت خداوندم شمس الدين تبريزي قدس سره فرمود که علامت مريد قبول يافته آنست که اصلا با مردم بيگانه صحبت نتواند داشتن و اگر ناگاه در صحبت بيگانه افتد چنان نشيند که منافق در مسجد و کودک در مکتب و اسير در زندان.

    و در مرض اخير با اصحاب گفته است که: از رفتن من غمناک مشويد که نور منصور رحمهالله تعالي بعد از صد و پنجاه سال بر روح شيخ فريدالدين عطار رحمةالله تجلي کرد و مرشد او شد، و گفت در هر حالتي که باشيد با من باشيد و مرا ياد کنيد تا من شما را ممد و معاون باشم در هر لباسي که باشم.

    [تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ]
    اخرین ویرایش توسط b.b : 13-11-2007 at 07:23 PM
    دلم آشفته آن مايه ناز است هنوز / مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز
    جان به لب آمد و لب برلب جانان نرسيد / دل به جان آمد و او برسر ناز است هنوز
    گرچه بيگانه زخود گشتم و ديوانه زعشق / يار عاشق كش و بيگانه نواز است هنوز

  2. 4 نفر از b.b برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  3. #2
    مدیر انجمن تاريخ
    24,097 امتیاز ، سطح 37
    79% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 253
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    Recommendation Second ClassVeteranTagger First Class10000 Experience Points
    نماد b.b
    تاريخ عضويت
    Oct 2007
    پست
    1,680
    گيپا
    197,963
    پس انداز
    0
    امتیاز
    24,097
    سطح
    37
    تشكرها
    470
    1,205 بار در 706 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    زادگاه مولانا:

    جلال‌الدين محمد درششم ربيع‌الاول سال604 هجري درشهربلخ تولد يافت. سبب شهرت او به رومي ومولاناي روم، طول اقامتش‌ و وفاتش درشهرقونيه ازبلاد روم بوده است. بنابه نوشته تذكره‌نويسان وي درهنگامي كه پدرش بهاءالدين از بلخ هجرت مي‌كرد پنجساله بود. اگر تاريخ عزيمت بهاءالدين رااز بلخ در سال 617 هجري بدانيم، سن جلال‌الدين محمد درآن هنگام قريب سيزده سال بوده است. جلال‌الدين در بين راه در نيشابور به خدمت شيخ عطار رسيد و مدت كوتاهي درك محضر آن عارف بزرگ را كرد.

    چون بهاءالدين به بغدادرسيدبيش ازسه روزدرآن شهراقامت نكرد و روز چهارم بار سفر به عزم زيارت بيت‌الله‌الحرام بر بست. پس از بازگشت ازخانه خدا به سوي شام روان شد و مدت نامعلومي درآن نواحي بسر برد و سپس به ارزنجان رفت. ملك ارزنجان آن زمان اميري ازخاندان منكوجك بودوفخرالدين بهرامشاه‌نام داشت، واو همان پادشاهي است حكيم نظامي گنجوي كتاب مخزن‌الاسرار را به نام وي به نظم آورده است. مدت توقف مولانا در ارزنجان قريب يكسال بود.

    بازبه قول افلاكي، جلال‌الدين محمددرهفده سالگي ‌درشهرلارنده به‌امرپدر، گوهرخاتون دخترخواجه لالاي سمرقندي را كه مردي محترم و معتبر بود به زني گرفت و اين واقعه بايستي در سال 622 هجري اتفاق افتاده باشد و بهاءالدين محمد به سلطان ولد و علاءالدين محمد دو پسر مولانا از اين زن تولد يافته‌اند.

    مولانا و خانواده او

    مولانا جلال الدين محمد مولوي در سال 604 روز ششم ريبع الاول هجري قمري متولد شد.هر چند او در اثر خود فيه مافيه اشاره به زمان پيش تري مي كند ؛ يعني در مقام شاهدي عيني از محاصره و فتح سمرقند به دست خوارزمشاه سخن مي گويد .در شهر بلخ زادگاه او بود و خانه آنها مثل يك معبد كهنه آكنده از روح ،انباشته از فرشته سر شار از تقدس بود .كودك خاندان خطيبان محمد نام داشت اما در خانه با محبت و علاقه اي آميخته به تكريم و اعتقاد او را جلال الدين مي خواندند –جلال الدين محمد .پدرش بهاء ولد كه يك خطيب بزرگ بلخ ويك واعظ و مدرس پر آوازه بود از روي دوستي و بزرگي او را ((خداوندگار)) مي خواند خداوندگار براي او همه اميدها و تمام آرزوهايش را تجسم مي داد .با آنكه از يك زن ديگر ـدختر قاضي شرف – پسري بزرگتر به نام حسين داشت ،به اين كودك نو رسيده كه مادرش مومنه خاتون از خاندان فقيهان وسادات سرخس بود ـ ودر خانه بي بي علوي نام داشت- به چشم ديگري مي ديد.خداوندگار خردسال براي بهاءولد كه در اين سالها از تمام دردهاي كلانسالي رنج مي برد عبارت از تجسم جميع شاديها و آرزوها بود .ساير اهل خانه هم مثل خطيب سالخورده بلخ ،به اين كودك هشيار ،انديشه ور و نرم و نزار با ديده علاقه مي نگريستند .حتي خاتون مهيمنه مادربهاء ولد كه در خانه ((مامي)) خوانده مي شد و زني تند خوي،بد زبان وناسازگار بود ،در مورد اين نواده خردسال نازك اندام و خوش زبان نفرت وكينه اي كه نسبت به مادر او داشت از ياد مي برد. شوق پرواز در ماوراي ابرها از نخستين سالهاي كودكي در خاطر اين كودك خاندان خطيبان شكفته بود .عروج روحاني او از همان سالهاي كودكي آغاز شد –از پرواز در دنياي فرشته ها ،دنياي ارواح ،و دنياي ستاره ها كه سالهاي كودكي او را گرم وشاداب و پر جاذبه مي كرد . در آن سالها رؤياهايي كه جان كودك را تا آستانه عرش خدا عروج مي داد ،چشمهاي كنجكاوش را در نوري وصف ناپذير كه اندام اثيري فرشتگان را در هاله خيره كننده اي غرق مي كرد مي گشود .بر روي درختهاي در شكوفه نشسته خانه فرشته ها را به صورت گلهاي خندان مي ديد . در پرواز پروانه هاي بي آرام كه بر فراز سبزه هاي مواج باغچه يكديگر را دنبال مي كردند آنچه را بزرگترها در خانه به نام روح مي خواندند به صورت ستاره هاي از آسمان چكيده مي يافت .فرشته ها ،كه از ستاره ها پائين مي مدند با روحها كه در اطراف خانه بودند از بام خانه به آسمان بالا مي رفتند طي روزها وشبها با نجوايي كه در گوش او مي كردند او را براي سرنوشت عالي خويش ،پرواز به آسمانها ،آماده مي كردند –پرواز به سوي خدا .

    موقعیت خانواده و اجتماع در زمان رشد مولانا

    -پدر مولانا بهاء ولد پسر حسين خطيبي در سال (546) يا (542)هجري قمري در بلخ خراسان آنزمان متولد شد.خانواده اي مورد توجه خاص و عام و نه بي بهره از مال و منال و همه شرايط مهياي ساختن انساني متعالي .كودكي را پشت سر مي گذارد و در هنگامه بلوغ انواع علوم و حكم را فرا مي گيرد .محمد بن حسين بهاء الدين ولد ملقب به سلطان العلما (متولد حدود 542ق/1148ميا كمي دير تر )از متكلمان الهي به نام بود . بنا به روايت نوه اش ؛شخص پيامبر (ص)اين اقب را در خوابي كه همه عالمان بلخ در يك شب ديده بودند ؛به وي اعطا كرده است .بهاء الدين عارف بود و بنا بر برخي روايات ؛او از نظر روحاني به مكتب احمد غزالي (ف.520ق/1126م)وابسته است .با اين حال نمي توان قضاوت كرد كه عشق لطيف عرفاني ؛ آن گونه كه احمد غزالي در سوانح خود شرح مي دهد ؛چه اندازه بر بهاءالدين و از طريق او بر شكل گيري روحاني فرزندش جلال الدين تاثير داشتهاست .اگر عقيده افلاكي در باره فتوايي بهاء الدين ولد كه: زناءالعيون النظر صحت داشته باشد ؛ مشكل است كه انتساب او به مكتب عشق عارفانه غزالي را باور كرد حال آنكه وابستگي نزديك او به مكتب نجم الدين كبري ؛موسس طريقه كبرويه به حقيقت نزديكتر است .بعضي مدعي شده اند كه خانواده پدري بهاءالدين از احفاد ابو بكر ؛خليفه اول اسلام هستند .اين ادعا چه حقيقت داشته باشد و چه نداشته باشد درباره پيشينه قومي اين خانواده هيچ اطلاع مسلمي در دست نيست .نيز گفته شده كه زوجه بهاءالدين ؛از خاندان خوارزمشاهيان بوده است كه در ولايات خاوري حدود سال 3-472ق/1080م حكومت خود را پايه گذاري كردند ولي اين داستان را هم مي توان جعلي دانست و رد كرد .او با فردوس خاتون ازدواج مي كند ،كه برخي به علت اشكال زماني در اين ازدواج شك نموده اند .

    او براي دومين بار به گفته اي ازدواج مي كند .همسر او بي بي علوي يا مومنه خاتون است كه او را از خاندان فقيهان و سادات سرخسي مي دانند .

    از اين بانو ،علاو الدين محمد در سال 602 و جلال الدين محمد در سال 604 روز ششم ريبع الاول هجري قمري متولد شدند.بهاء الدين از جهت معيشت در زحمت نبود خالنه اجدادي و ملك ومكنت داشت .در خانه خود در صحبت دوزن كه به هر دو عشق مي ورزيد ودر صحبت مادرش((مامي))و فرزندان از آسايش نسبي بر خورداربود ذكر نام الله دايم بر زبانش بود وياد الله به ندرت از خاطرش محو مي شد با طلوع مولانا برادرش حسين و خواهرانش كه به زاد از وي بزرگتر بودند در خانواده تدريجاً در سايه افتادندوبعدها در بيرون از خانواده هم نام وياد آنها فراموش شد .جلال كه بر وفق آنچه بعدها از افواه مريدان پدرش نقل ميشد ؛ از جانب پدر نژادش به ابوبكر صديق خليفه رسول خدا مي رسيد و از جانب مادر به اهل بيت پيامبر نسب ميرسانيد .

    پدر مولانا:

    پدرش محمدبن حسين خطيبي معروف به بهاءالدين ولدبلخي وملقب به سلطان‌العلماءاست كه ازبزرگان صوفيه بود و به روايت افلاكي احمد دده در مناقب‌العارفين، سلسله او در تصوف به امام احمدغزالي مي‌پيوست و مردم بلخ به وي اعتقادي بسيار داشتند و بر اثر همين اقبال مردم به او بود كه محسود و مبغوض سلطان محمد خوارزمشاه شد.

    گويند سبب عمده وحشت خوارزمشاه ازاوآن بودكه بهاءالدين ولدهمواره برمنبربه حكيمان وفيلسوفان دشنام مي‌داد و آنان را بدعت‌گذار مي‌خواند.

    گفته‌هاي اوبر سر منبر بر امام فخرالدين رازي كه سرآمد حكيمان آن روزگار و استاد خوارزمشاه نيز بود گران آمد و پادشاه را به دشمني با وي برانگيخت.

    بهاء‌الدين ولد از خصومت پادشاه خود را در خطر ديدو براي رهانيدن خويش از آن مهلكه به جلاء وطن تن در داد و سوگندخوردكه تا آن پادشاه برتخت سلطنت نشسته است بدان شهر باز نگردد. گويندهنگاميكه اوزادگاه خود شهر بلخ را ترك مي‌كرد از عمر پسر كوچكش جلال‌الدين بيش از پنج سال نگذشته بود.

    افلاكي در كتاب مناقب‌العارفين در حكايتي اشاره مي‌كند كه كدورت فخر رازي با بهاءالدين ولداز سال 605 هجري آغاز شدومدت يك سال اين رنجيدگي ادامه يافت و چون امام فخر رازي در سال 606 هجري از شهر بلخ مهاجرت كرده است، بنابراين‌نمي‌توان خبردخالت فخررازي رادردشمني خوارزمشاه با بهاءالدين درست دانست. ظاهرا رنجش بهاءالدين ازخوارزمشاه تا بدان حدكه موجب مهاجرت وي از بلاد خوارزم و شهر بلخ شود مبتني بر حقايق تاريخي نيست.

    تنها چيزي كه موجب مهاجرت بهاءالدين ولدوبزرگاني مانند شيخ نجم‌الدين رازي به بيرون از بلاد خوارزمشاه شده است، اخباروحشت آثارقتل‌عامها و نهب و غارت و تركتازي لشكريان مغول و تاتار در بلاد شرق و ماوراءالنهر بوده است، كه مردم دورانديشي را چون بهاءالدين به ترك شهر و ديار خود واداشته است.

    اين نظريه را اشعار سلطان ولد پسر جلال‌الدين در مثنوي ولدنامه تأييد مي‌كند. چنانكه گفته است:

    كرد از بلخ عزم سوي حجاز / زانكه شد كارگر در او آن راز

    بود در رفتن و رسيد و خبر / كه از آن راز شد پديد اثر

    كرد تاتار قصد آن اقلام / منهزم گشت لشكر اسلام

    بلخ را بستد و به رازي راز / كشت از آن قوم بيحد و بسيار

    شهرهاي بزرگ كرد خراب / هست حق را هزار گونه عقاب

    اين تنها دليلي متقن است كه رفتن بهاءالدين از بلخ در پيش از 617 هجري كه سال هجوم لشكريان مغول و چنگيز به بلخ است بوقوع پيوست و عزيمت او از آن شهر در حوالي همان سال بوده است.

    جواني مولانا:

    پس از مرگ بهاءالدين ولد، جلال‌الدين محمدكه درآن هنگام بيست و چهار سال داشت بنا به وصيت پدرش و يا به خواهش سلطان علاءالدين كيقباد بر جاي پدر بر مسند ارشاد بنشست و متصدي شغل فتوي و امور شريعت گرديد. يكسال بعدبرهان‌الدين محقق ترمذي كه از مريدان پدرش بود به وي پيوست. جلال‌الدين دست ارادت به وي داد و اسرار تصوف وعرفان را ازاوفرا گرفت. سپس اشارت اوبه جانب شام وحلب عزيمت كردتا در علوم ظاهر ممارست نمايد. گويند كه برهان‌الدين به حلب رفت وبه تعليم علوم ظاهر پرداخت و در مدرسه حلاويه مشغول تحصيل شد. در آن هنگام تدريس آن مدرسه بر عهده كمال‌الدين ابوالقاسم عمربن احمد معروف به ابن‌العديم قرار داشت و چون كمال‌الدين از فقهاي مذهبي حنفي بودناچاربايستي مولانا درنزد او به تحصيل فقه آن مذهب مشغول شده باشد. پس از مدتي تحصيل در حلب مولانا سفردمشق كردواز چهار تا هفت سال در آن ناحيه اقامت داشت و به اندوختن علم ودانش مشغول بودوهمه علوم‌اسلامي زمان خودرا فرا گرفت. مولانادرهمين شهربه‌خدمت شيخ محيي‌الدين محمدبن علي معروف به ابن‌العربي (560ـ638)كه ازبزرگان صوفيه اسلام وصاحب كتاب معروف فصوص‌الحكم است رسيد. ظاهرا توقف مولانا در دمشق بيش از چار سال به طول نيانجاميده است، زيرا وي در هنگام مرگ برهان‌الدين محقق ترمذي كه در سال 638 روي داده در حلب حضور داشته است.

    مولانا پس از گذراندن مدتي درحلب وشام كه گويامجموع آن به هفت سال نمي‌رسد به اقامتگاه خود، قونيه رهسپار شد. چون به‌شهرقيصريه رسيدصاحب شمس‌الدين اصفهاني‌مي‌خواست كه مولانارابه خانه خودبرداماسيد برهان‌الدين ترمذي كه همراه او بود نپذيرفت و گفت سنت مولاي بزرگ آن بوده كه در سفرهاي خود، در مدرسه منزل مي‌كرده است.

    سيدبرهان‌الدين‌درقيصريه درگذشت وصاحب شمس‌الدين اصفهاني مولاناراازاين حادثه آگاه ساخت ووي به قيصريه رفت و كتب و مرده ريگ او را بر گرفت و بعضي را به يادگار به صاحب اصفهاني داد و به قونيه باز آمد.

    پس ازمرگ سيدبرهان‌الدين مولانا بالاستقلال برمسندارشادو تدريس بنشست و از 638 تا 642 هجري كه قريب پنج سال مي‌شود به سنت پدر و نياكان خود به تدريس علم فقه و علوم دين مي‌پرداخت.



    اوضاع اجتماع و حکومت در دوره مولانا

    مولانا در عصر سلطان محمد خوارزمشاه به دنيا آمد . خوارزمشاه در سال 3(-602ق) موطن جلال الدین را که در تصرف غوریان بود تسخیر کرد .مولوی خود در اشعارش ،آنجا که کوشیده است شرح دهد که هجران چگونه او را غرقه در خون ساخته است ...به خونریزی جنگ میان خوارزمشاهیان و غوریان اشاره می کند. در آن هنگام كه خداوندگار خاندان بهاء ولد هفت ساله شد (611-604) خراسان وماوراء النهر از بلخ تا سمرقند و از خوارزم تا نيشابور عرصه كروفر سلطان محمد خوارزم شاه بود .ايلك خان در ماوراءالنهر وشنسبيان در ولايت غور با اعتلاي او محكوم به انقراض شدند.اتابكان در عراق و فارس در مقابل قدرت وي سر تسليم فر.د آوردند .در قلمرو زبان فارسي كه از كاشغر تا شيراز و از خوارزم تا همدان و ان سو تر امتداد داشت جز محروسه سلجوقيان روم تقريباً هيچ جا از نفوذ فزاينده او بر كنار نمانده بود . حتي خليفه بغداد الناصرين الله براي آنكه از تهديد وي در امان ماند ناچار شد دايم پنهان و آشكار بر ضد او به تجريك و توطئه بپردازد . توسعه روز افزون قلمرو او خشونت و استبدادش را همراه تركان و خوارزميانش همه جا برد.

    يك لشكر كشي او بر ضد خليفه تا همدان و حتي تا نواحي مجاور قلمرو بغداد پيش رفت فقط حوادث نا بيوسيده و حساب نشده اورا به عقب نشيني واداشت .لشكر كشي هاي ديگرش در ماوراء النهر وتركستان در اندك مدت تمام ماوراءالنهر وتركستان در اندك مدت تمام اوراءالنهر و تركستان را تا آنجا كه به سرزمين تاتار مي پيوست مقهور قدرت فزاينده او كرد .قدرت او در تمام اين ولايات مخرب ومخوف بود و تركان فنقلي كه خويشان مادرش بودند ستيزه خويي وبي رحمي و جنگاوري خود را پشتيبان آن كرده بودند .مادرش تركان خاتون ،ملكه مخوف خوارزميان ،اين فرزند مستبد اما عشرتجوي ووحشي خوي خويش را همچون بازيچه يي در دست خود مي گردانيد .خاندان خوارزمشاه در طي چندين نسل فرمانروايي ،خوارزم و توابع را كه از جانب سلجوقيان بزرگ به آنها واگذار شده بود به يك قدرت بزرگ تبديل كرده بود نياي قديم خاندان قطب الدين طشت دار سنجر كه خوارزم را به عنوان اقطاع به دست آورده بود ،برده ايي ترك بود و در دستگاه سلجوقيان خدمات خود را از مراتب بسيار نازل آغاز كرده بود .در مدت چند نسل اجداد جنگجوي سلطان اقطاع كوچك اين نياي بي نام و نشان را توسعه تمام بخشيدند و قبل از سلطان محمد پدرش علاءالدين تكش قدرت پرورندگان خود ـسلجوقيان ـرا در خراسان و عراق پايان داده بود .خود شاه با پادشاه غور و پادشاه سمرقند جنگيده بود.حتي با قراختائيان كه يك چند حامي و متحد خود وپدرش در مقابل غوريان بودند نيز كارش به جنگ كشيده بود.

    تختگاه او محل نشو ونماي فرقه هاي گوناگون ومهد پيدايش مذاهب متنازع بود. معتزله كه اهل تنزيه بودند در يك گوشه اين قلمرو وسيع با كراميه كه اهل تجسيم بودند در گوشه ديگر ،دايم درگيري داشتند .صوفيه هم بازارشان گرم بود و از جمله در بين آنها پيروان شيخ كبري نفوذشان در بين عامه موجب توهم و نا خرسندي سلطان بود .اشعريان كه به علت اشتغال به ريزه كاريهاي مباحث مربوط به الهيات كلام به عنوان فلاسفه خوانده مي شدند هم نزد معتزله و كراميه و هم نزد اكثريت اهل سنت كه در اين نواحي غالباًحنفي مذهب بودند و همچنين نزد صوفيه نيز كه طرح اين گونه مسائل را در مباحث الهي مايه بروز شك و گمراهي تلقي مي كردند مورد انتقاد شديد بودند .وعاظ صوفي و فقهاي حنفي كه متكلمان اشعري و ائمه معتزلي را موجب انحراف و تشويش اذهان عام مي ديدند از علاقه اي كه سلطان به چنين مباحثي نشان ميداد نا خرسند بودند و گه گاه به تصريح يا كنايه نا خرسندي خود را آشكار مي كردند.

    دربار سلطان عرصه بازيهاي سياسي قدرتجويان لشكري از يك سو و صحنه رقابت ارباب مذاهب كلامي از سوي ديگر بود .در زمان نياكان او وجود اين منازعات بين روساي عوام در دسته بندي هاي سياسي هم تاثير گذاشته بود چنانكه خوارزمشاهان نخستين ظاهراً كوشيده بودند از طريق وصلت با خانواده هاي متنفذ مذهبي احساسات عوام را پشتيبان خود سازند ونسبت خويشي كه بعدها بين خاندان بهاء ولد با سلاله خوارزمشاهيان ادعا شد ظاهراً از همين طریق بوجود آمده بود .با آنکه صحت این ادعا هرگز ازلحاظ تاریخ مسلم نشد احتمال آنکه کثرت مریدان بهاءولد ؛موجب توهم سلطان و داعی الزام غیر مستقیم او به ترک قلمرو سلطان شده باشد هست .

    معهذا غیر از سلطان تعدادی از فقها ئ قضات و حکام ولایات هم ؛ به سبب طعنهایی که بهاءولد در مجالس خویش در حق آنها اظهار می کرد بدون شک در تهیه موجبات نارضایتی او از اقامت در قلمرو سلطان عامل موثر بود.

    در قلمرو سلطان محمد خوارزمشاه که بلخ هم کوته زمانی قبل از ولادت خداوندگار به آن پیوسته بود (603) تعداد واعظان بسیار بود .و بهاءولد از واعظانی بود که از ارتباط با حکام و فرمانروایان عصر ترفع می ورزید و حتی قرابت سببی را که بر موجب بعضی از روایات با خاندان سلطان داشت _اگر داشت-وسیله ای برای تقرب به سلطان نمی کرد .از سلطان به سبب گرایشهای فلسفی وی ناخرسند بود .فلسفه بدان سبب که با چون و چرا سر وکار داشت با ایمان که تسلیم و قبول را الزام می کرد مغایر می دید .لشکر کشی سلطان بر ضد خلیفه بغداد بی اعتنایی او در حق شیخ الشیوخ شهاب الدین عمر سهروردی که از جانب خلیفه به سفارت نزد او آمده بود ؛ و اقدام او به قتل شیخ الشیوخ شهاب الدین عمر سهروردی که از جانب خلیفه به سفارت نزد او آمده بود ؛ و اقدام او به قتل شیخ مجد الدین بغدادی صوفی محبوب خوارزم که حتی مادر سلطان را ناخرسند کرد ؛ در نظر وی انعکاس همین مشرب فلسفی و بی اعتقادی او در حق اهل زهد و طریقت بود . در آن زمان بلخ یکی از مراکز علمی اسلامی بود .این شهر باستانی در دوره پیدایش تصوف شرق سهم مهمی را ایفا کرده ،موطن بسیاری از علمای مسلمان در نخستین سده های هجری بوده است .ازآنجائیکه این شهر پیش از این مرکز آیین بودا بوده است احتمال دارد ساکنانش _یا جوش_واسطه انتقال پاره ای از عقاید بودایی که در افکار صوفیان اولیه منعکس است قرار گرفته باشد:مگر ابراهیم بن ادهم ((شاهزاده فقیر روحانی))از ساکنان پاکژاد بلخ نبوده که داستان تغییر کیش او در هیأت افسانه بودا نقل شده است ؟

    فخر الدین رازی فیلسوف و مفسر قرآن که نزد محمد خوارزمشاه محبوبیتی عظیم داشت ،در دوران کودکی جلال الدین یکی از علمای عمده شهر بود.گفته می شد که او حکمران را علیه صوفیان تحریک کرد و سبب شد که مجد الدین عراقی عارف را در آمودریا (سبیحون)غرق کنند (616ق/1219م)بهاءالدین ولد نیز همان گونه که از نوشته هایش بر می آید ظاهراً با فخرالدین رازی مناسبات دوستانه نداشته است:این متکلم الهی پرهیزگار و عارف که (..از کثرت تجلیات جلالی ،مزاج مبارکش تند و باهیبت شده بود...)قلباً با فلسفه و نزدیکی معقولات با دین مخالف بود این نگرش را که پیش از این ،در یک سده قبل ،در اشعار سنایی آشکارگشته بود ، جلال الدین هم به ارث برد . دوستش شمس الدین رازی را ((کافر سرخ))می خواند ،این طرز فکر را قویتر ساخت .نیم سده بعد از مرگ رازی مولانا جلال الدین از سرودن این بیت پرهیز نکرد که:

    اندر این بحث ار خرد ره بین بدی

    فخر رازی راز دار دین بدی

    به هر تقدیر تعریض و انتقاد بهاءولد در حق فخر رازی(تعرضهای گزنده وانتقادهای تندی که او در مجالس وعظ از فخررازی و حامیان تاجدار او می کرد البته خصومت انان را بر می انگیخت) و اصحاب وی شامل سرزنش سلطان در حمایت آنها نیز بود .از این رو مخالفان از ناخرسندیی که سلطان از وی داشت استفاده کردند و با انواع تحریک و ایذا ؛زندگی در بلخ ؛ در وخش ؛در سمرقند و تقریباً در سراسر قلمرو سلطان را برای وی دشوار کردند.بدین سان توقف او در قلمرو سلطان موجب خطر و خروج وی را از بلخ و خوارزم متضمن مصلحت ملک نشان دادنددر آن زمان تهدید مغولان در آسیای مرکزی احساس می شده است خوارزمشاه خود با کتن چند تاجر مغول مهلک ترین نقش را در داستان غم انگیزی که در خلال سالهای بعد ،به تمام خاور نزدیک .و دور کشیده شد ،بازی کرد .دلایل سفر بهاءالدین به سرزمینهای بیگانه هر چه بود او همراه مریدانش (که سپهسالار ،تعداد سان را 300نفر می گوید)در زمانی که مغولان شهر را غارت کردند ،از موطن خود بسیار فاصله گرفته بودند.بلخ در سال 617ق/1220م به ویرانه هایی بدل شد و هزاران نفر به قتل رسیدند .

    چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدر

    تا به هردم دورتر باشی ز مرو و ازهری

    مقارن این احوال قلمرو سلطان خاصه در حدود سمرقند و بخارا و نواحی مجاور سیحون بشدت دستخوش تزلزل و بی ثباتی وبود .از وقتی قراختائیان و سلطان سمرقند ؛قدرت و نفوذ خود را در این نواحی از دست داده بودند .اهالی بسیاری از شهرهای آن حدود به الزام عمال خوارزم شاه شهر ودیار خود را رها کرده بودند و خانه های خود را به دست ویرانی سپرده بودند.در چنین احوالی شایعه احتمال یا احساس قریب الوقوع یک هجوم مخرب و خونین از جانب اقوام تاتار اذهان عامه را به شدت مظطرب می کرد .بهاءولد که سالها در اکثر بلاد ماوراءالنهر و ترکستان شاهد ناخرسندی عامه از غلبه مهاجمان بود و سقوط آن بلاد را در مقابل هجوم احتمالی تاتار امری محقق می یافت خروج از قلمرو خوارزمشاه را برای خود و یاران مقرون به مصلحت و موجب نیل به امنیت تلقی می کرد .در آن ایام بلخ یکی از چهار شهر بزرگ خراسان محسوب می شد که مثل سه شهر دیگر آن مرو و هرات و نیشابور بارها تختگاه فرمانروایان ولایت گشته بود .با آنکه طی نیم قرن در آن ایام ؛ معروض ویرانیهای بسیار شده بود در این سالها هنوز از بهترین شهرهای خراسان و آبادترین پرآوازه ترین آنها به شمار می آمد غله آن چندان زیاد بود که از آنجا به تمام خراسان و حتی خوارزم غله می بردند .مساجد و خانقاهها ی متعدد در انجا جلب نظر می کرد .مجالس وعظ وحدیث در آنجا رونق داشت وشهر به سبب کثرت مدارس و علما وزهاد ((قبة الاسلام ))خوانده می شد .از وقتی بلخ به دست غوریان افتاد و سپس به قلمرو خوارزمشاهیان الحاق گشت شدت این تحریکات عامل عمده ای در ناخرسندی بهاء ولد از این زاد بوم دیرینه نیاکان خویش بود.در قلمرو خوارزمشاه که مولانا آن راپشت سر گذاشت همه جا از جنگ سخن در میان بود .از جنگهای سلطان با ختائیان ،از جنگهای سلطان با خلیفه و از جنگهای سلطان در بلاد ترک و کاشغر .تختها می لرزید و سلاله هایی فرمانروایی منقرض میگشت .آوازه هجوم قریب الوقوع تاتار همه جا وحشت می پراکند و شبح خان جهانگشای از افقهای دور دست شرق پیش می آمد و رفته رفته خوازمشاه جنگجوی مهیب را هم به وحشت می انداخت .از وقی غلبه بر گور خان ختایی (607)قلمرو وی را با سرزمینهای تحت فرمان چگیز خان مغول همسایه کرده بود وحشت از این طوایف وحشی و کافر در اذهان عا مه خلق خاصه در نواحی شرقی ماوراء النهر احساس می شد .حتی در نیشابور که از غریبترین ولایات خراسا ن محسوب میشد در این اوقات دلنگرانی های پیش از وقت بود که بعدها از جانب مدعیان اشراف بر آینده به صورت یک پیشگوئی شاعرانه به وجود آمد و به سالها ی قبل از وقوع حادثه منسوب گشت.آوازه خا ن جهانگشای ،چنگیز خان مغول تمام ماوراءالنهر وخراسان را به طور مبهم و مرموزی در آن ایام غرق وحشت می داشت . جنگهای خوارزمشاه هم تمام ترکستان وماوراءالنهر را در آن ایام در خون و وحشت فرو می برد .مدتها بعد جاده ها آکنده از خون وغبار بود و سواران ترک و تاجیک مانند اشباح سرگردان در میانه این خون وغبار دایم جابه جا می شدند.خشم وناخرسندی که مردم اطراف از همه جا از خوارزمیان غارتگر و ناپروای سلطان داشتند از نفرت و وحشتی که آوازه حرکت تاتار یا وصول طلایه مغول به نواحی مجاور به ایشان القا میکرد کمتر نبود .این جنگجویان سلطانی که بیشتر ترکان فنقلی واز منسوبان مادر سلطان بودند در کرو فر دایم خویش ، کوله بار ها و فتراکهاشان همواره از ذخیره ناچیز سیاه چادر ها ی بین راه یا پس انداز محقر آنها در جاده ها و حوالی مرزها آؤامس روستاها ، امنیت شهر ها و حتی آرامش شبانان بیابانها را به شدت متزلزل می ساخت .تمام قلمرو سلطان طی سالها تاخت وتاز خوارزمیان و ترکان فنقلی در چنگال بیرحمی و نا امنی و جنگ و غارت دست وپا میزد . در خوارزم نفوذ ترکان خاتون مادر سلطان و مداخله دایم اودر کارها مردم را دستخوش تعدی ترکان فنقلی می داشت .خود سلطان جنون جنگ داشت و جز جنگ که هوس شخصی او بود تقریبا تمام کارهای ملک را به دست مادرش ترکان خاتون و اطرافیان نا لایق سپرده بود . در سالهایی که خانواده بهاء ولد به سبب ناخرسندی از سلطان خوارزم یا به ضرورت تشویش از هجوم تاتار ،در دنبال خروج از خراسان مراحل یک مهاجرت ناگزیر را در نواحی شام وروم طی می کرد خانواده سلطان خوارزم هم سالهای محنت و اضطراب دشواری را پشت سر می گذاشت .

    علاء الدین محمد خوارزمشاه بزرگ و سلطان مقتر عصر آخر ین سالهای سلطنت پرماجرای خویش را در کشمکش روحی بین حالتی از جنگبارگی لجاجت آمیز و جنگ ترسی بیمارگونه و مالیخولیایی سر میکرد.بیست ویک سال فرمانرایی او از مرده ریگ پدرش علاء الدین تکش تدریجا یک امپراطوری فوق العاده وسیع را بوجود آورد پس از او پسرش جلال الدین مینکبرنی که برای نجات ملک از دست رفته پدرش طی سالها همچنان دربدر با مغول میجنگید موفق به اعاده سلطنت از دست رفته نشد .عادت به عیش ومستی او را از تامل در کارها مانع می امد .بدین سان از سی سال جنگهای او وپدرش جز بدبختی پدر و قتل یا درویشی پسر چیزی حاصل نشد .دروازه روم هم که با شکست یاسی چمن بر روی خوارزمشاه بسته ماند بر روی واعظ بلخ که با حسرت قلمرو پادشاه خوارزم را ترک کرده بودگشوده ماند .در همان اوقات که خوارزمشاه جوان در آنسوی مرزهای روم طعمه گرگ شد یا به درویشی گمنام تبدیل گشت مولانای جوان که او هم مثل شاهزاده خوارزم جلال الدین خوانده می شد ، در دنبال مرگ پدر در تمام قلمرو روم به عنوان مفتی و واعظ نام آوری مورد تعظیم و قبول عام واقع بود و بعدها نیز که طریقه صوفیه را پیش گرفت درویشی پر آوازه شد ووقتی سلاله سلطان محمد خوارزم شاه در غبار حوادث ایام محو شد سلاله بهاء ولد در روشنی تاریخ با چهره نورانی مجال جلوه یافت.

    اخلاق وافکار مولانا:

    در اينجا سخن از پارسای عاشق پيشه و پاكباز ؛ مجذووب و سرانداز و سوخته بلخ است كه سالها اسير بي دلان بود و به بركت عشق ترك اختيار كرد و سوزش جان را نه از طريق كلام بلكه بوسيله نغمه هاي ني بگوش جهانيان رسانيد؛ نواي بي نوايي سر داد و بلاجويان را به دنياي پرجاذبه و عطرانگيز عشق دعوت كرد و در گوش هوششان خواند كه در اين وادي مقدس ؛عقل ودانش را باعشق سوداي برابري نيست.جلال الدين محمد مولوي ،جان باخته دلبسته محتشمي است كه بي پروا جام جهان نما ي عشق را از محبوبي بنام شمسملك داد تبريز در دست گرفت و تا آخرين قطره آن را مشتاقانه نوشيد و سپس گرم شد ،روحش بپرواز در آمد بروي بالهاي گسترده آواهاي دل انگيز موسيقي نشست وصلا در داد :

    جان من كوره است و با آتش خوش است

    كوره راه اين يبس كه خانه آتش است

    خوش بسوز اين خانه را اي شير مست

    خانه عاشق چنين اولي تر است

    اوست كه در عرصه الهام و اشراق پرو بال گشود مفهوم عشق را به شيوهاي نظري و عملي براي صاحبدلان توجيه كرد وخواننده كنجكاو اشعارش را از محدود به نامحدود سير داد او از خود واراسته و بروح ازلي پيوسته بود موج گرم و خروشان عشق پسر بهاء ولد صاحب تعينات خاص را پريشان و آشفته كرد خرقه و تسبيح رابسويي گذاشت و گفت:

    آن شد كه مي نشستم چون زاهدان به خلوت

    عنقا چگونه گنجد در كنج آشيانه

    منبعد با حريفان دور مدام دارم

    در گوشه خرابات با زخمه چغانه

    مولانا در لحظات و آنات شور و شيدايي كه با عتراف خودش «رندان همه جمعند در اين دير مغانه» چه زيبا آتش سوزان را برابر ديدگان وارستگان بكمك كلمات موزون الهامي مجسم مي كند بطوريكه خواننده صاحبدل لهيب اين اسطر لاب اسرار حقايق را در جان عاشق پيش خود احساس مي نمايد شمس تبريزي كه بود كه چنين آتشي در تار و پود فقيه بلخ افروخته بود كه وادارش كرد مانند چنگ . رباب مترنم شود و بگويد:

    همچو پروانه شرر را نور ديد

    احمقانه در فتاد از جان بريد

    ليك شمع عشق آن شمع نيست

    روشن اندر روشن اندر روشني است

    او به عكس شمعهاي آتشي است

    مي نمايد آتش و جمله خوشي است

    جلال الدين محمد مديحه سراي صفا وفا وانسانيت توجيه تازه ظريف و دقيقي از عشق دارد كه تا كنون در فرهنگنامه هاي دارالعلم جهاني عشق درباره آن چنين سخني نيامده و توجيه نشده است مكالمه و مناظره عقل با عشق در ديوان كبير و ديوان معرفت «مثنوي» بحث انگيز و خواندني است مولاناي عاشق بلاكشان صبور آتش خواري را در وادي عشق مي طلبد و وارستگاني را دعوت مي كند كه در برابر ناملايمات ناشي از مهجوري و مشتاقي دامن تحمل و توكل از دست ندهد و سوز طلب را از بلا باز شناسد.

    بيقراري نا آرامي جلال الدين محمد مولود حدت . شدت . غيرت و صداقت در عشق شمس اسيت كه همه كاينات را دروجود معشوق مي ديد و خود را ديوانه عشق مي دانست چه بسيار روزان و سرشباني سركشتگي و آشفتگيش را در سماع و پايكوبي مي گذرانيد واستمرار در چرخندگي بيانگر طبيعت نا آرامش بود ظاهر بيان قونيه مي گفتند مدرس بلامنازع روم شرقي را از درد عشق ديوانه شده است .

    مولانا با اينكه در سي و پنجمين بهار زندگيش بود عشق شمس كهنسال طوفاني در روح و جانش برانگيخت ولي جلاالدين محمد از اين طوفان كه چون نيزك يا شهاب تاقب در آسمان دلش جهيد و سراسر پيكرش يكباره گرم كرد شادمان بود و رندانه مي گفت :

    من ذوق و نور شده ام اين پيكر مجسم نيستم

    براي درك عظمت منشور عرفان ويژه جلال الدين محمد كه در آثارش پنهانست بايد شناگر باد تجربه اي بود از درياهاي مواج و سهمگين ديوان كبير شش دفتر مثنوي و رساله مافيه نهراسيد و شناوري كرد تا صدفهاي حامل درهاي يتيم را فراچنگ آورد. بمراتب درين سير و سلوك كه هفت وادي يا هفت منزل و بقولي هفت خوان نصوف است توجهي نداشته فقط مداح عظمت و مقام و مرتب انسان و حضورش در كاينات بوده و معرفت صوفيانه را از خويشتن شناسي آغاز كرده و معتقد است هر سالك مومني وقتيكه صفحات كتابي وجود تكويني خود را با خلوص نيت مطالعه و محتواي آنرا بخوبي درك نمود بي شك پروردگار خود را بهتر شناخته است پس مفاتح عرفان جلال الدين محمد خود شناسي است .

    اخلاق ،افكار وعقايد مولوي دريايي بس عطيم و پهناور است كه در اين گفتار بيش از يك قطره آن ر ا نمي توان ارائه داد،بايد سالها در عرفان غور كرد تا توفيق درك مطالب اثر عظيم مولانا را به دست آورد و توانست پيرامون افكار او شرح و تعليق نوشت.مولانا جلال الدين رومي يا مولانا محمد بلخي خراساني در بيان اطوار عشق ‌‌، زبان خاص خود را دارد . مولانا داراي بياني گرم و نغماني خسته و در مقام بيان تحقيقات عرفاني مطالب را تنزل مي دهد تا به فهم نزديك شود و در عذوبت بيان و گرمي سخن آدمي را جذب مي كند و شور و حالي خاص مي بخشد.مولانا نيك آگاه بود كه همه مظاهر جز اسطرلابهاي ضعيفي كه راه به سوي آفتاب الهي را نشان ميدهند ،نيستند .اما اگر غباري بر نمي خاست و يا برگهاي باغ به رقص در نمي آمد ند ،جنبش نسيم پنهان كه جهان را زنده ميدارد گچونه قابل رءيت مي شد ؟هيچ چيز بيرون از اين رقص نيست:

    عالم همه مظهر تجلي حق است

    مولوي مردي پخته و عارفي جامع و در عين شوريدگي داراي متانت و از لحاظ جامعيت و تبحر در علوم ادبي ‌،عربي و فارسي و احاطه به دواين شعرا و تسلط به حديث و قران و علم كلام و تحصيل عرفان و تصوف به نحو عميق ،و افزون بر همه فضائل داراي هوش و استعداد حيرت آور است مولانا عارف كاملي بود كه با شمس الدين تبريزي بر سبيل اتفاق مواجه شد و آنچنان استعداد ذاتي ومقام و حال او مستعد از براي جهش و جذبه آماده از براي جرقه اي بود كه خرمن وجود او را بسوزاند و تبديل به شعله تابناك كرد .و چه بسا نزد مولانا نيز حقايقي بود كه شمس بعد از انقلاب احوال دوست ومريد حود مي توانست از آن تاثير پذيرد .

    زهي خورشيد بي پايان كه ذراتت سخن گويان

    تو نور ذات الهي ،تو الهي ،نمي دانم

    آنچه را مولوي مي ستايد ،تنها خورشيد درخشان وفيض بخش نيست ،بلكه آن نور مشفقي است كه ثمره به بار مي آورد و عالم را سرشار مي سازد.

    نردبان روحاني:

    مولوي حيات را حركت بي وقفه به سوي تعالي مي داند .استكمال تمامي آفرينش از فروترين تظاهر تا برترين تجلي ‌،و سير تكاملي فرد ،هردو را مي توان در رتو اين نور لحاظ كرد.نردباني كه انسان را رو به آسمان مي برد پير راشد در مراحل منظم ،مرد سفر را به سوي حقايق عالي تر ارشاد مي كندتا آنكه درهاي حق گشوده مي شود و ديگر در عشق نياز به نردبان نيست ،سماع نيز نردباني به سوي آسمان است سلامت نفس و صفا وصميميت دميدن حيات و روحيه نشاط واميد در ارواح و نفوس از خواص بارز مولاناست.

    روحيه مريدداري و جلب نفوس و تزريق عبوديت نسبت به او در مريدان در روح بلند آن رادمرد وجود نداشته است .مطالعه آثار مولانا و پژوهش در افكار او از موجبات عدم ابتلاء انسانها به الحاد و بد آموزي و سبب درك مباني و عقايد ديني و ارجاع نفوس به توحيد و ايجاد شوق در پي گيري مباحث اصول وعقايد است.او در نتزل دادن مباني صعب عرفاني و القاء آن به صاحبان ذوق بي اندازه ماهر و موفق بوده است و در كلمات او شطحيات ديده نمي شود.مولانا در جنب بيان حقايق با بياني جذاب به ادبيات فارسي خدمت وصف ناپذير كرده است .

    تواضع و مردم آمیزی مولانا در میان بازاریان و بازرگانان و حتی رنود عیاران شهر هم علاقه مندان بسیار برای او فراهم آورده بود.وی که در موکب مریدان خاص و طالب علمان مشتاق با هیبت و جلال عالمانه به محل درس یا وعظ میرفت در کوی وبازار با شرم وفروتنی انسانی حرکت می کرد ،با طبقات گونه گون مردم از مسلمان ونصارا ،سلوک دوستانه داشت .عبوس رویی زهد فروشان وخودنگری عالم نمایان بین او وکسانی که مجذوب احوال و اقوالش می شدند فاصله به وجود نمی آورد .در برخورد با آنها تواضع میکرد ،به دکان آنها می رفت ،دعوت آنها را می پذیرفت ،واز عیادت بیمارانشان غافل نمی ماند .حتی از صحبت رندان وعیاران هم عار نداشت و نسبت به نصارای شهر نیز با لطف و رفق برخورد می کرد و به کشیشان آنها تواضع می کرد و اگر گه گاه با طنز ومزاح سر بسرشان می گذاشت ناظر به تحقیر آنها نبود نظر به تنبیه و ارشاد آنها داشت.

    از کثرت مریدان زیاده مغرور نمی شد و اگر از تحسین و تملق آنها لذت می برد ، از اینکه آن گونه سخنان را در حق خود باور کند پرهیز داشت و اگر گه گاه سخنانش از دعوی خالی به نظر نمی آمد ناظر به تقریر حال اولیا بود ،در مورد خود چنان دعویها را جدی نمی گرفت .با این مریدان ،هرگز از روی ترفع و استعلا سخن نمی گفت ،نسبت به آنها مهر و دوستی بی شائبه می ورزید و از تحقیر و ایذای آنها ، که رسم بعضی مشایخ عصر بود ،خودداری داشت.در خلوت و جلوت به سوالهاشان جوابهای ساده ،روشنگر وعاری از ابهام می داد .آنها را در مقابل تجاوز و تعدی ظالمان حمایت می کرد ، در مواردی که خطاهاشان خشم ارباب قدرت را بیش از د استحقاق بی می انگیخت از آنها شفاعت می نمود .درباره آنها هر جا ضرورت می دید نامه توصیه به ارباب می نوشت و هر جا میان آنها با عمال سلطان مشکلی پیش می آمد در رفع آن اهتمام و عنایت خاص می ورزید. او هیچ اصراری در جلب عوام نداشت ،خواص شهر هم مثل عوام مجذوب او می شدند و در بین طبقات امرا و اعیان هم مثل طبقات محترقه و اصناف دوستداران بسیار داشت .در عبور از کوی وبازار حتی منسوبان درگاه سلطان وقار و استغنای محجوبانه او را با نظر توفیر می دیدند و در ادای احترام به وی از مریدان و طالب علمانی که در رکابش حرکت می کردند واپس نمی ماندند .در تمام مسیر او هر کس فتوایی شرعی می خواست ،هر کس مشکلی در شریعت یا طریقت برایش پیش می آمد ،وحتی هر کس مورد تعقیب یا آزار حاکمی یا ظالمی بود عنان او را می گرفت ،از او سوال می کرد ، با او می گفت و می شنید ،و از او یاری وراهنمائی می جست .

    معهذا خار اندیشه ای مبهم و نامحسوس این غرو ر وناخرسندی او را منغض می کرد .بیحاصلی علم ،بیحاصلی جاه فقیهانه و بی حاصلی شهرت عام هر روز بیش از پیش در خاطرش روشن می شد .درس ،فتوا و تمام آنچه وی آن را به قول مریدان برای نیل به اکملیت جستجو کرده بود هر روز بیش از پیش نمود سراب ونقش بر آب به نظرش می رسید .کدامیک از اینها بودکه انسان را از حقیقت ،از انسانیت و از خدا دور نمی ساخت ؟

    با این مایه شهرت و این اندازه حیثیت انسان می توانست قاضی و حاکم شود،مستوفی و کاتب شود ،والی ووزیر شود ،در اموال یتیمان و املاک محرومان به هر بهانه ای تصرف نماید ،اوقاف و وصایا و حسبت و مظالم را قبضه کند ،امابا آنچه از این همه برایش حاصل میشد جز آنکه هر روز بیش از پیش در حیات بهیمی مستغرق گردد و هر روز بیش از پیش از حقیقت انسانی ،از کمال نفس و از راه خدا فاصله پیدا کند چه حاصل دیگر عایدش میشد. به اعتقاد وی تا آنجا که سلوک روحانی سیر الی الله بود ضرورت پیروی از شریعت را از سالک را از هر گونه بدعتگرایی و انحراف پذیری باز می داشت .مولانا که هر گونه تجاوز و عدول از احکام شریعت را در این سلوک از جانب سالک موجب ضلال و در خور تقبیح می دانست رعایت این احکام را نه فقط لازمه تسلیم به حکم حق بلکه در عین حال متضمن مصلحت خلق نیز تلقی می کرد .از جمله یک جا که برای علمای اهل دیانات به تقریر علل غایی اجکام شریعت می پرداخت خاطر نشان کرد که ایمان ناظر به تطهیراز شرک بود،نماز توجه به تنزیه از کبر ،زکات برای تسبیب رزق منظور شد،جنانکه هدف از منکر به جهت تقویت دین بود،امر به معروف به رعایت مصلحت عام بود و نهی از منکر به جهت بازداشت بی خردان از نارواییها ضرورت داشت.بدین گونه حکم شریعت را هم مشتمل بر ضرورت و هم متضمن مصلت نشان می داد ..



    از مقامات تبتل تا فنا

    زندگی مولانا برای یارانش که در آن هرگز به چشم عیبجویی نمی دیدند نمونه کمال و سرمشق کامل سلوک انسانی بود . با آنکه در سلوک با اعيان و اكابر ادب را با غرور و دلسوزي را با گستاخي مي آميخت ،در معامله با فقرا و ضعيفان هرگز تواضع و شفقت را از خاطر نمي برد .با ياران خويش هماره با دوستي ودلنوازي سلوك مي كرد و جز به ضرورت تنبيه و ارشاد ،از آنها رنجيدگي نشان نمي داد .هيچ كس به اندازه او قدر دوستي را نمي دانست و هيچ كس مثل او با دوستان خويش يكرنگ وعاري از ريب و ريا نمي زيست .دوستي براي او عين حيات و در واقع عين روح بود .بدون دوستي انسان در ظلمت خودي مي ماند .اين چيزي بود كه انسان را از خودي مي رهاند ،او را طاهر مي كرد .از خودنگري مي رهانيد و غير نگري را براي او وسيله رهايي از خودي ـكه در اوج حيات حيواني بود تعليم مي نمود .خود او در سلوك با دوستان هرگز از لازمه ادب تجاوز نمي كرد.ادب براي او سنگ بناي تربيت روحاني بود .در نظام تربيتي او،كه بيشتر عملي بود تا نظري ،ادب در عين حال هم مصلحت محسوب مي شد و هم ضرورت .اخلاقي كه او آن را مبناي تربيت وسلوك ياران مي كرد از تواضع ادب شروعمي شد .تواضع خالي از مذلت و ادب مبني بر شناخت حق .در واقع هر گونه سلوك روحاني از مجاهده با نفس آغاز مي شود و غلبه بر نفس بدون اجتناب از غريزه تجاوز جويي حيواني ممكن نيست ،لاجرم هر گونه سلوك در خط سير رهايي از خود تواضع انسان را مطالبه ميكند .تواضع نشانه جلوه عشق و محسوب است در واقع صورت تجلي او عبارت بود از عظمت كبريا-كبريا و عظمت سلطان العلمايي.

    اين طرز تلقي از انسان و عالم جهان بيني مولانا را بر غايت انسان ـدر واقع غايت انديشه كه جوهر انساني است.و همچنين بر تقدم آنچه مجرد انديشه اوست بر جميع عالم مبتني نشان ميدهدودر عين حال اشارت به تحولي كه دايم غير مجرد را مجرد و واقعيت محدود را به واقعيت مطلق تبديل مي كند به جهان هستي مولانا صبغه معني گرايي شديد و پويايي ديالكتيك قابل ملاحظه مي بخشد.بعضي صاحبنظران حتي كوشيده اند اين تحول ديالكتيك گونه مولانا را تقريري مشابه از انديشه يي كه در تعليم هگل آلماني هست فرا نمايند.

    اينكه هگل با چيزي از انديشه مولانا پاره هاي آشنايي داشته است نكته ايي ست كه لااقل دايرة المعارف فلسفي خود او در اين باب جاي ترديد باقي نمي گذارد ،اما قول مولانا در مقدمه و نتيجه بيش از آن با تعليم هگل فاصله دارد كه تصور ارتباطي بين آنها را قابل تأييد نشان دهد .

    دنيايي كه مولانا سير روحاني خود را،وتمام عالم تكامل مستمر و تحول بي وقفه خود را در آن طي مي كنند دنياي تحول است ،دنياي تنازع بين اضداد و تضد بين آكل ومأكول است .پس هر جند سلوك روحاني از تبتل حاصل مي شود ،لازمه آن قطع پيوند با عالم نيست با تعلقات است .سالك طريق اگر ملك عالم را هم در تسخير خويش دارد با چنان بي تعلقي بدان مي نگرد كه ملك عالم را لاشي مي يابد و از دست دادنش ذره اي دغدغه ونگراني در وي به وجود نمي آورد.

    مولانا عشقي را كه خود در آن غرق بود در تمام ذرات عالم ساري مي ديد از اين رو به همه ذرات عالم عشق مي ورزيد نگاه او گرم وگيرا بود ودر چشمهايش خورشيد پاره ها لمعان داشت.كمتر كسي مي توانست اين چشمهاي درخشان وان نگاه سوزان را تحمل كند .به كساني كه با اين حال،عاشقانه محو ديدار او ميشدند و چشم در چشم وي مي دوختند خاطر نشان مي كرد كه او همين جسم ظاهر نيست چيز ديگراست و لاجرم او آن جسمي كه به چشم ياران در مي آيد نيست ذوقي است كه در سخنان او مواعظ وامثال او ودر غزلهاي عاشقانه اوست و اين همه در باطن يارانش پرتو مي اندازد.

    خط سير و سلوك مولانا وخط سير حيات او تعبيري از تصوف بود اما اين تصوف با آنكه از بسياري جهات با آنچه در بين صوفيه عصر او هم رايج بود شباهت داشت از آنها جدا بود .در حوصله هيچ سلسله اي نمي گنجيد و با طريقه هيچيك از مشايخ عصر وآيين معمول در هيچ خانقاه زمانه انطباق پيدا نمي كرد .مولانا نه قلند بود،نه اهل طريقت اهل صحورا مي وزيد نه در طريق اهل سكر تا حد نفي ظاهر پيش مي رفت ،نه اهل چله نشيني و الزام رياضات شاق بر مريدان بود نه مثل مشايخ مكتب ابن عربي طامات را با نصوف دفتري به هم مي آميخت .وسعت نظر مولانا بيش از آن بود كه تصوف را به هيچ آداب و ترتيب خاص محدود كند.او دنيا را يك خانقاه بزرگ مي شمرد كه شيخ آن حق است و لو خود جز خادم اين خانقاه نيست . آستينهايش را چنانكه خودش يكبار به يك تن از يارانش گفته بود ،به همين جهت در مجالس سما بالا ميزد تا همه او را به چشم خادم بنگرند ،نه به چشم شيخ .اين طرز تلقي از خانقاه عالم از خادم وقت كه مولانا بود مي خواست به تمام واردان خانقاه وساكنان آن به چش مهمان عزيز نظر كند ،در عين حال از واردان وساكنان خانقاه كه همه طالب خدمت شايق صحبت يك شيخ واحد بودند طلب مي كرد كه هر جا ميرسند در هر مقام و مرتبه كه هستند ،به هر قوم و هر امت كه تلق دارند دردرون خانقاه به خاطر شيخ به خاطر شيخ يكديگر را به چشم برادر بنگرند .تفاوت در زبان وتفاوت در كيش را دستاويز تفوق جويي يابهانه زيادت طلبي نسازندچون به هر حال همه طالبان يك مقصد وعاشقان يك مقصد بودندو اجازه ندهند اختلاف در نام ،اختلاف در نعبير در بين آنها مجوس را با مسلمان،يهود را با نصراني و نصراني را با مجوس به تنازع وادارد.نگذارند محبت كه لازمه برادري است در بين آنهابه نفرت كه جانمايه دشمني است تبديل شود،وبا وجود معبود واحد عباد و بلاد آنها به بهانه جنگهاي صليبي به نام ستيزه هاي قومي وكشمكشهاي مربوط به بازرگاني پامال تجاوزهاي جبران ناپذير گردد.

    تصوف مولانا درس عشق بود ،درس تبتل و فنا بود ،تجربه از خود رهايي بود از اين رو به كتاب ومدرسه و درس نيازي نداشت.از طالب فقط سلوك روحاني مي خواست –سلوك روحاني براي عروج به ماوراي دنياي نيازها وتعلقها.بدين گونه سلوك صوفيانه كه نزد مولانا ازقطع تلق آزاد ميشد تا وقتي به نقطه نهايي كه فناي از خودي است منتهي نمي گشت به هدف سلوك كه اتصال با كل كاينات ،اتصال با دنياي غيب ،و اتصال با مبدا هستي بود نمي رسيد .اما تبتل كه قطع پيوند با خودي بود نزد مولانا به معني تر ك دنيا در مفهوم عاميانه آن نبود .مولانا رهبانيت و فقر دريوزه گران را كه عوام صوفيه از كشيشان روم گرفته بودند تاييد نمي كرد.قطع تعلق به اين معني بود كه روح را از دغدغه وتشويش بيهوده ميرهانيد و بي تعلقي را شرط سلوك روحاني سالك نشان ميداد .مولانا ديانات الهي را در نور اوحدي ميديد كه از چراغهاي مختلف مي تافت و لبته بين نور آنها فرق واقعي نمي ديد .اين به معني هر چند قول به تساوي اديان را بالظروره متضمن نبود باري لزوم تسامح با اصحاب ديانات را قابل توجيه مي ساخت .

    با آنكه تصوف مولانا با آنچه در نزد مشايخ خانقاه و ارباب سلاسل تعليم ميشد تفاوت داشت جوهر فكر و تعبير او از خط سير تصوف معمول عصر جدا نبود.تصوف او مثل آنچه امثال بايزيد و ذوالفنون و شبلي در خط آن بدوند مجرد سلوك بود ،او طالب عمل و سلوك مجاهده آميز و بدون وقفه بود.

    مولانا وقتي از اوج قله حكمت و همت كه موضع روحاني او بود به دنياي عصر مينگريست حرص و شوق فوق العاده خلق را در جمع مال ومنال با نظر حيرت وتاسف ميديد .در مشاهده احوال مردم دنيا مي ديد ايشان به هرچه تعلقي بيش از حد دارند با نظر عشق و تعظيم مي نگرند،بنده آن می شوند و در این عشق و بندگی همه چیز را از یاد می برند .اما او رهایی از این بند را برای هر کس در هر مرتبه ای که بود مایه آسایش می شناخت . سلوک اخلاقی در نزد او متضمن اعتدال و مرادف حکمت واقعی بود .به همین سبب توکل را تا حدی که در عمل به نفی کل اسباب منجر نشود توصیه میکرد .جبر را تا جایی که منافی درک وجدان در احساس مسئولیت نباشد مبنای عمل می شناخت .خیر وشر را نزد عامه با لذات و آلام حیات ملازم پنداشته می شد امور نسبی می خواند.عقل را که در احاطه بر اسرار الهی عاجزش می یافت در فهم نیک و بد حیات عادی قابل اعتماد تلقی میکرد .

    خود او با آنکه شوق و عشق او را با الله انس می داد با نمازهای آکنده از خضوع و نیاز ،روزه های طولانی ومجاهدتهای جانکاه لوازم خوف و هیبت را هم در این انس و شوق روحانی بر خود الزام میکرد .خوف و وحشت گه گاه بیش از انس و محبت نقد حال او می شد .عشق الله بر قلمرو روح او غالب بود ،عشق بی تابش می کرد و خوف جسم و جانش را می گداخت .در غلبات عشق وجد و شور او را به رقص سماع وا می داشت ،و در غلبات خوف شبزنده داری و ریاضت او را به خشوع وخشیت می کشاند.انس او با لله مثل انس شبان قصه موسی بود .با این حال در مقام تعظیم و تنزیه نیز مثل موسی هیچ دقیقه ای از اداب و ترتیب را در عبادت او نامرعی نمی گذاشت.

    رهایی! رهایی از آنچه سالک را تسلیم به جاذبه اشتیاق ،به جاذبه بازگشت به مبدأ ،و به جاذبه اتصال با جناب حق مانع می آید تمام تعلیم مولانا در سلوک روحانی است.خط سیر این سلوک ، این حرکت از تبتل تا فنا که صوفی از آن به دو گام _خطوتان _هم تعبیر می کند ،قطع پیوند با خودی را بر سالک الزام می کند این امر آسان نیست و برای کسانی که در تعلقات خودی پیچیده اند عبث یا غیر ممکن هم به نظر می آید.اما نزد مولانا که این خط سیر تجربه حیات اونیز هست این کار نه نیاز به عزلت دارد ،نه محتاج التزام آن است .اما عشقی که از احساس این نیاز روحانی بر میخیزد در تعبیر مولانا صفت حق است لاجرم نسبت به بنده مجاز است.چون در همه حال هم ناظر به کمال است،البته آنجا که متوجه به کمال مطلق است در حد نهایت کمال هم هست و از اینجاست که عشق الهی را عشق حقیقی خوانده اند .

    نه فقط تعلیم مولانا در غزل و مثنوی این رهایی از تعلقات خودی را خط سیر تکامل روح عارف نشان می دهد بلکه حیات خود او نیز طی کردن این مقامات را مراحل خود او فرا می نماید. برای انقطاع از درس و وعظ آغاز مرحله تبتل بود که وی را از تعلقات خودی و از سوداهای جاه فقیهانه رهایی داد.عشق شمس انحلال خودی مظهر الهی بود –که منجر به آزمون فنایش گشت .فقر ترک اعتماد بر اسباب ،رقص تجربه رهایی از وقار و حشمت به خود بر بسته و سماع و شعر نفوذ در دنیای ماورای حس –دنیای غیب –بود و این همه سیر از تبتل تا فنا را برای او به تجربه شخصی در سلوک الی الله مبدل کرد. زندگی او درسالهای آرامش تبتل او را به مقام فنا منجر ساخت –دو قدم که شصت و هشت سال مجاهده برای طی کردنش ضرورت داشت.

    رحلت مولانا

    درسال672وجودمولانا به ناتواني گرائيد ودر بستر بيماري افتاد و به تبي سوزان و لازم دچار گشت و هر چه طبيبان به مداواي او كوشيدند و اكمل‌الدين و عضنفري كه از پزشكان معروف آن روزگاربودند به معالجت او سعي كردند، سودي نبخشيدتادر روزسكشنبه پنچم ماه جمادي‌الاخر سال672 روان پاكش از قالب تن بدرآمد و جان‌به‌جان آفرين تسليم كرد.

    اهل قونيه ازخردوبزرگ درتشييع جنازه ‌او حاضرشدند و حتي عيسويان و يهوديان در ماتم او شيون و افغان مي‌كردند. شيخ صدرالدين قونوي برمولانا نماز خواند و سپس جنازه او ا برگرفته و با تجليل بسيار در تربت مبارك بر سر گور پدرش بهاءالدين ولد به خاك سپردند.

    پس از وفات مولانا،علم‌الدين قيصر كه از بزرگان قونيه بود با مبلعي بالغ بر سي‌هزار درهم بر آن شد كه بنائي عظيم بر سر تربت مولانا بسازد. معين‌الدوله سليمان پروانه كه از اميران زمان بود،او را به هشتاد هزار درهم نقد مساعدت كردوپنجاه هزارديگربه حوالت بدو بخشيد و بدين‌ترتيب تربت مبارك كه آنرا قبه خضراء گويند بنا شد و علي‌الرسم پيوسته چند مثنوي خوان و قاري بر سر قبر مولانا بودند.

    مولانادرنزد پدرخود سلطان‌العلماء بهاءالدين ولدمدفون است واز خاندان و كسان وي بيش از پنجاه تن در آن بارگاه به خاك سپرده شده‌اند.

    بنا به بعضي از روايات،ساحت اين مقبره پيش ازآمدن بهاءالدين ولد به قونيه به نام باغ سلطان معروف بود و سلطان علاءالدين كيقباد آن موضع را به وي بخشيد و سپس آنرا ارم‌باغچه مي‌گفتند.

    افلاكي در مناقب‌العارفين مي‌نويسد كه:«افضل‌المتأخرين نجم‌الدين طشتي روزي در مجمع اكابر لزيفه مي‌فرمودند كه در جميع عالم سه چيز عام بوده چون به حضرت مولانا منسوب شد خاص گشت و خواص مردم مستحسن داشتند: اول‌كتاب مثنوي‌است كه هردومصراع رامثنوي مي‌گفتند،دراين زمان چون‌نام مثنوي گويند عقل به بديهه حكم مي‌كند كه مثنوي مولاناست.دوم:همة علمارا مولانا مي‌گفتند،درين خال چون نام مولانا مي‌گويند حضرت او مفهوم مي‌شود. هركورخانه‌راتربت مي‌گفتند،بعداليوم‌چون يادتربت مي‌كنندوتربت مي‌گويند،مرقد‌مولاناكه‌ �ربت است معلوم مي‌شود».

    پس از رحلت مولاناحسام‌الدين چلبي جا نشين وي گشت. چلبي يا چالابي كلمه‌اي است تركي به معني آقا وخواجه ومولاي من، واصل آن چلب يا چالاب به معني معبود ومولاوخدااست درتركيه غالبأاين لغت عنوان بر پوست تخت نشينان وجانشينان مسندنشيني مولانا اطلاق مي‌شود حسام ا لدين در683 هجري در گذشت وسلطان ولد پسر مولانا با لقب چلبي جانشين وي گشت .سلطان ولدكه مردي دانشمد وعارفي متتبع بود تشكيلات درويشان مريد پدرش را نظم‌وترتيبي تازه دادوبارگاه مولانارامركزتعلييمات آن طايفه ساخت. پس ازمرگ ودر 710 هجري پسرش اولو عارف چلبي جانشين اوشد. پس ازوي درسال720هجري برادرش شمس‌الدين اميرعالم پيشواي‌دراويش مولويه گشت .وي درسال 734 هجري در گذشت. درزمان اوخانقاه‌هاي فراواني دراطراف واكناف آناطولي براي دراويش مولويه ساخته شد، وبارگاه مولانا به صورت مدرسه‌ومركزتعليمات صوفيان‌درآمدوزيارتگاه اهل معرفت ازترك‌وعرب وعجم گرديد .شمار چلبياني كه پس ازمولانا پياپي برتخت پوست درويشي اونشسته‌اند تا1927 به سي و دو تن ميرسد .دراين اين سال اين بارگاه تبديل به موزه شد وموزه مولانا نام گرفت.

    تربت و مقبره مولانا

    تربيت مولانادرشهر قوانيه است .قوانيه كه اصلاكلمه يوناني است درآن زبان ايكونيومIconium آمده ودرآثار مورخان اثرجنگهاي صليبي به صور ايكونيوم Yconium و كونيوم Conium و استانكونا Stancona ذكر شده است وآن اسلام به شكل قونيه تعريب گرديده است .قونيه كه خودنام ايالتيدرمركز آناطولي است از طرف مشرق به نيغده واز جنوب به ايجل وآنتاليا واز مغرب به اسپرته وافيون‌واز جنوب‌غربي به‌اسكي شهرواز شمال‌به‌‌آنكارا محدوداست مقبره مولانا متشكل ازچندعمارت است كه بعضي ازآنها درعصرسلجوقي وبرخي‌درزمان سلاطين عثماني بناگرديده است .درآنجا تزييناتي از چوب و فلز و خطاطيهاي زيبا و قاليها و پارچه‌هاي قيمتي ديده مي‌شود .مقبره مولانا عبادتگاهي است كه درآن قبور بسياري ازكسان مولاناومريدان او قرار گرفته است.حجرات دراويش و مطبخ مولانا وكتابخانه نيز ملحق به اين بناست ومجموع آن به چندرواق تقسيم مي‌شود كه سبك همه رواقها گنبدي وشبيه يبگديگراست. صورت قبرها يي كه آن مشاهده مي‌شودهمه باكاشي فرش شده باپارچه‌هاي زربفت مفروش گرديده است. برروي صورت قبر پدر مولاناصندوقي‌ازآبنوس‌قرا رداردكه‌خودازشاهكاري هنري‌است موزه مولانانسبتاغني است وپرازاشياوآثارعصر سلجوقي وعثماني مي‌باشد اين موزه مشتمل بر مقبره مولانا و مسجد كوچكي و حجرات درويشان و رواقهايي پراز پارچه‌هاي زربفت وقالي است. بعضي ازاين رواقها به نسخه‌هاي خطي قديم اختصاص داده شده است .

    مدخل بزرگ تربت مولانا:

    بارگاه مولانا رادر اصطلاح محل«درگاه» مي‌گويند اين بنادر1926 به صورت موزه اشياء عتيقه قونيه درآمدو در1954 موزه مولانا نام گرفت مساحت آن6500 مترمربع است. در طول قسمت غربي آن حجرات درويشان قرار دارد وديگر اطراف آنراديوارهااحاطه كرده است.مدخل موزه بزرگ ياباب درويشان‌ازطرف مغرب به‌سوي حياط موزه باز مي‌شود (شماره1 درنقشه ).درب ديگر به سوي حديقة‌الارواح گشاده مي‌شودكه سابقا گورستان بوده وامروزدروازه خاموشان نام دارد.دري نزديك حياط چلبيان به طرف شمال باز مي‌شود كه به باب چلبي معروف است. مدخل بارگاه مولانا از حياطي مي‌گذردكه بامرمرفرش شده وداراي حوض و فواره و متوضا (وضوگاهي) است كه دورآنرا نرده كشيده ودر وسط آن فواره‌اي اززمان پادشاهان سلاجقه روم مانده استكه ازاطراف آن آب مي‌ريزددرآن طرف صحن حياط مولانا درست مقابل بارگاه اوحجره‌هايي وجودداشته كه بابرداشتن ديوارهاي بين آن، آنها راتبديل به تالارهاي طولاني كرده وموزه‌اي زيبا ترتيب داده اند كه در آنها كتابهاي خطي بسياروآلات وافرار درويشان و جامه‌هاي ايشان موجود است. دراين موزه قاليچه‌اي به شكل يك صحفه روزنامه ديدم كه از روي يك شماره روزنامه كه در قونيه به بهاي پنج ليره ترك منتشرمي‌شدزردوزي كرده بودند.بربالاي اين قاليچه روزنامه عنوان‌روزنامه‌قونيه چنين‌آمده‌است.(نومرو1)، محل ادارسي آقشهر نسخه سي بش لير، (ده محرم1319) بر بالاي قسمت غربي درب درويشان اين سه بيت به تركي آمده كه مربوط به سلطان مرادخان بن سليم خان است:

    شي سلطان مرادخان بن سليم‌خان / يا پوب بوخانقلهي اوردي بنياد

    اولالر مولويلر بونده ساكــــــــــن / اوقونيه هر سحر ورد اوله ارشاد

    گورب دل بو بناي ديد تاريــــــــــخ / بيوت جنت اسا اولدي آباد

    تصاویر مقبره مولانا

    كتابخانه‌هايي چنددر گرداگرد رواق مولانا قرار دارد كه از جمله كتابخانه دانشمند شهير و معاصر ترك عبدالباقي گل ـ پينارلي، و ديگر كتابخانه محقق معروف ترك جناب آقاي محمداندر Onder معاون نخست‌وزير و مدير كل اداره و سازمان فرهنگ و هنر كشور تركيه است.

    در قرائت‌خانه مولانا (شماره 3 درنقشه) كتابهاي دست‌نويس ومرقعاتي به خط خوش وجود دارد كه آنها را در جعبه آيينه‌هاي بلندگذارده‌اند. ازجمله نسخه‌هايي كه‌درآنجا مشاهده كردم چندنسخه مذهب به قطع‌رحلي‌مربوط به سالهاي 1278، 1288، 1323، 1367،1371ميلادي‌بودكه‌نسخه‌ �ول‌مقارن با676هجري‌درقديمترين‌نسخ مثنوي‌كه‌به‌خط خطاطي به نام محمدبن عبدالله مي‌باشد. ديگرديوان كبيرمثنوي به قطع رحلي مربوط به سال1366ميلادي و ديوان سلطان ولد مربوط به سال 1323 ميلادي را در آنجا مشاهده كردم.

    دربالاي مدخل حرم مولانا به خط خوش نستعليق برروي تابلويي نوشته شده«ياحضرت مولانا».سپس بربالاي مدخل رواقي كه به حرم وارد مي‌شود اين بيت پارسي از ملاعبدالرحمن جامي نوشته شده است:

    كعبة العشاق آمد اين مقام هر كه ناقص آمد اينجا شد تمام

    بردولنگه درورودي بارگاه مولانا كه از چوب ساخته شده و به سبك رومي منبت‌كاري گرديده عبارت «سلطان ولد»، و عبارت «الدعاء سلاح‌المومن»، و «الصلاة نورالمومن» نقر گرديده است.

    در نقره‌اي:

    ازقرائت‌خانه مي‌توان ازدرنقره‌اي به بارگاه مولانا واردشد. جناحين اين دربه قسمتهاي چهارگوش تقسيم مي‌شودواز چوب گردواست كه برروي آن روكشي از طلا و نقره كوبيده‌اند. بنا به كتيبه‌اي كه در آنجا موجود است اين در به امر حسن پاشا پسر سوقولو محمدپاشا وزير اعظم دوره عثماني در 1599 ميلادي ساخته شده است.



    شبستان بارگاه مولانا

    از در نقره‌اي به تالار مركزي بارگاه مولانا (شماره 5 در نقشه) وارد مي‌شوند كه آنرا «حضور پير»‌خوانند. اين تالار با گنبدهايي پوشيده شده و قبور بسياري برصفه بلندي درآن قراردارد. قبة‌الخضراء يا گنبدسبز مولانا برآن است (شماره 7 درنقشه). اين گنبددرست بالاي قبرمولانا قرارگرفته است. روي‌صفه درطرف چپ تالارزيرطاقديسهايي كه محوطه رابه دوقسمت سماع‌خانه ومسجدتقسيم مي‌كند، شش قبراست كه دردورديف قراردارند. اين قبورمتعلق به خراسانيان ودرويشاني است كه همراه مولانا وپدرش از بلخ به قونيه آمده‌اند. گنبدي كه بالاي قبرمولانا است ازداخل مقرنس و به نام قبه كرسي يا پست قبسي (شماره 9 در نقشه) خوانده مي‌شود. در سمت راست به طرف مقابر بزرگان خراسان وحسام‌الدين چلبي محرابي قراردارد به ارتفاع2 مترونيم كه برروي آن بر زمينه سياه به خط طلايي نوشته شده: «ومن دخله كان آمنا»،ودومترپائين‌تركتيب �‌اي كوچكترازچوب به شكل محراب نهاده‌اندكه برروي‌آن نوشته شده: «شفاء‌الغليل لقاء‌الخليل».

    برديوارتربت مولانا تابلويي به خط خوش وجوددارد كه برروي آن نوشته شده: «يا حضرت نعمان‌بن ثابت رحمة‌الله» كه مقصود امام ابو حنيفه است.





    قبة‌الحضراء

    قبة‌الخضراء يا گنبد سبز بربالاي رواق مقبره مولانا قرار گرفته است. چنانكه در پيش گفتيم بارگاه مولانا در جايي بنا شده كه سابقاقسمتي ازباغ علاءالدين كيقباد بودكه آنرا به پدرمولانا بخشيد و چون بهاء‌الدين ولد را در آنجا به خاك سپردند آنرا «ارم باغچه» ناميدند. ساختمان اين بارگاه بعد ازوفات مولانا آغاز شد، و در سال 1274 ميلادي مطابق با 673 هجري به پايان رسيد. اين بنا به نقطه گورجو خاتون زن سليمان پروانه، واميرعلاءالدين قيصر، و سلطان ولد، و به دست معماري هنرمندبه نام بدرالدين‌تبريزي ساخته شده بودويك شبستان ويك بام‌هرمي داشت. سپس در حدود سال 1396 ميلادي ابنيه ديگري بر آن افزوده شد. درزمان بايزيد دوم (1481ـ1512) ديوارهاي شرقي و غربي آنرا بر داشته و بناهايي بر آن افرودند و گنبد خضراء را برافراشتند. امروز اين بارگاه بنايي مربع و داراي 25 مترارتفاع است. گنبد اصلي اين بارگاه پوشيده از كاشيهاي لاجوردي است و از آنجهت آنرا گنبد سبز يا قبة‌الخضراء نامند. اين گنبد در پائين به صورت استوانه و در بالا مخروطي كثيرالضلاع است كه بر عرشه آن ميله‌اي از طلاوجقه‌اي هلالي نصب كرده‌اند. اين گنبد به تعداد ائمه اثني‌عشر داراي دوازده ترك است و شباهت بسياري به كلاه صوفيان قزلباش دارد، و ظاهرا معمار آن مردي شيعي مذهب بوده است. سه مناره در طرفين اين گنبد قرار گرفته كه مناره‌هاي چپ متعلق به مسجد سليميه و مناره طرف راست به مسجد كوچك تربت مولانا است.

    برديوارشرقي‌زيرپنجره‌گنب دمولاناباخط‌كوفي اين عبارات‌آمده است: «اعوذبالله من‌الشيطان‌الرجيم بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم نقشت‌القبة‌الخضراء في ايام دولة‌السلطان‌المؤيد بتابيد الله‌المستعان بايزيدبن محمدخان علي يدالعبد الضعيف المولوي عبدالرحمن بن محمدالحلبي وانشد في تاريخه هذين‌البيتين :

    هر كه خدمت كرد او مخدوم شد هر كه خود را ديد او محروم شد زير گنبد،

    قبر مرمرين مولانا و پسرش سلطان ولد قرار دارد.

    قبر مولانا پوشيده ازاطلس سياهي است كه توسط‌سلطان عبدالحميد دوم در1894هديه شده است. براين اطلس آياتي از قرآن با مهر پادشاهي نقش گرديده و خطاط آن حسن سري بوده است. ضريح اصلي مولانا از چوب بود و درقرن شانزدهم آنرا ازآنجا برداشته وبر قبر پدرش بهاءالدين ولد قرار دادند. ضريح بلندمولاناشاهكاري ازمنبت‌كاري دوران سلجوقيان روم است و آن توسط دو هنرمند يكي به نام سليم پسر عبدالواحد وديگري به نام حسام‌الدين محمد پسر كنك كنده‌كاري شده و در پيشاني و پهلو و عقب اي ضريح آياتي قرآني و اشعاري عرفاني از مولانا آمده است .

    کتیبه ها و نوشتهای مقبره مولانا :

    نخست كتيبه‌اي است بر قبر مولانا كه بر آن آية‌الكرسي را نوشته‌اند.

    ديگر بر جبهه صندوق قبر مولانا كتيبه‌اي است كه اين عبارات به عربي بر آن نوشته شده است:‌

    1ـ بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم و به نستعين والعاقبة‌للمتقين و لا عدوان الي علي‌الظالمين.

    2ـ قد صعد من‌زار هذالمرقد و هو مقبل مولانا سلطان علماء‌‌المشارق والمغارب.

    3ـ نورالله‌الازهر في‌الغياهب‌الامام بن‌الامام بن‌الامام اسطوان‌الاسلام هادي.

    4ـ الانام الي حضرة عزة‌ذي‌الجلال والاكرام موضع معالم‌الدين بعد.

    5ـ اندراس آياتها منير مناهيج‌اليقين بعد انطماس علاماتها مفتاح خزائن.

    6ـ العرش بحاله مظهر كنوزالفرش بقاله منمم بساتين ضمائرالخلائق بازاهيرالحقائق.

    7ـ نور مقلة‌الكمال مهجة صورت‌الجمال قرة‌اطباق احداق‌العشاق محلي اعناق.

    8ـ عارفي الآفاق باطواق محبة‌الخلاق محيط اسرارالفرقانيه مدارالمعارف‌الربانيه.



    پس ازآن كتيبه‌اي است كه درقسمت پائين آمده و نام عبدالرحمن بن سليم معمار سازنده آن ضريح بر پايان آن آمده است:

    1ـ قطب‌العالمين محيي نفوس.

    2ـ العالمين جلال‌الحق والمله.

    3ـ والدين وارث‌الانبياء والمرسلين.

    4ـ خاتم‌الاولياء‌المكملين ذي‌المراتب.

    5ـ والمنازل‌العليه والمناقب والفضائل.

    6ـ السنيه محمدبن محمدبن‌الحسين.

    7ـ البلخي عليه تحية‌الرحمن وسلامه.

    8ـ و قد اتتقل قدس‌الله.

    9ـ نفسه ور وح رمسه.

    10ـ في خامس جمادي‌الآخر.

    11ـ سنة اثنين و سبعين و ستمائه.

    12ـ هذا ضريح من صنعة.

    13ـ عبدالرحمن بن سليم.

    14ـ المعمار عفاالله عنه.



    در قسمت جلوي صندوق قبر مولانا اين نه بيت از ديوان كبير او يعني ديوان شمس آمده است:

    1ـ بروز مرگ چو تابوت من روان باشد / گمان مبر كه مرا درد اين جهان باشد

    2ـ براي من مگري و مگو دريغ دريغ / بيوغ ديو در افتي دريغ آن باشد

    3ـ جنازه‌ام چو ببيني مگو فراق فراق / مرا وصال ملاقات آن زمان باشد

    4ـ مرا بگور سپاري مگو وداع وداع / كه گور پرده جمعيت جنان باشد

    5ـ فرو شدن چو بديدي بر آمدن بنگر / غروب شمس وقمررا چرازيان باشد

    6ـ ترا غروب نمايد ولي شروق بود / لحدچوبحس نمايدخلاص‌جان باشد

    7ـ كدام‌دانه‌فرورفت درزمين‌كه نرست / چرا بدنه انسانيت اين گمان باشد

    8ـ كدام دلو فرو رفت و پر برون نامد / ز چاه يوسف جان را فغان آمد

    9ـدهان‌چوبستي‌ازين‌سوي‌ �ن‌طرف‌بگشا / كه هاي وهوي تودرجولامكان باشد



    سپس اين ده بيت از قسمت جلوي صندوق آغاز شده و پشت سر اشعار فوق آمده است، و آن ابيات نيز از ديوان كبير مي‌باشند:

    1ـ زخاك من اگر گندم بر آيد / از آن گر نان پزي مستي خزايد

    2ـ خمير و نانوا ديوانه گردد / تنورش بيت مستانه سرايد

    3ـ اگر بر گور من آيي زيارت / ترا خر پشته‌ام رقصان نمايد

    4ـ ميابي دف بگورم اي برادر / كه در بزم خدا غمگين نمايد

    5ـ ز نخ بر بسته ودرگورخفته / دهان افيون آن دلدار خايد

    6ـ بدري‌زان‌كفن برسينه بندي / خراباتي ز جانت در گشايد

    7ـ زهرسوبانگ‌چنگ‌وچنگ‌بستا � / ز هر كاري بلا بد كار زايد

    8ـ مراحق ازمي عشق‌آفريدست / همان عشقم اگر مرگم بسايد

    9ـ منم مستي واصل‌من‌مي‌عشق / بگو از مي بجز مستي چه آيد

    10ـ زبرج‌روح‌شمس‌الدين‌تبري ز / بنزد روح من يكدم بتابد



    در عقب صندوق قبر مولانا در قسمت هلالي و وتر صندوق باز اين ابيات از ديوان كبير آمده است:

    1ـ چون جان تو مي‌ستاني چون شكرست مردن / با تو ز جان شيرين شيرين ترست مردن

    2ـ بر دار اين طبق را زيرا خليل حق را / باغست و آب حيوان گر آرزوست مردن

    3ـ اين سر نشان مردن و آن سر نشان زادن



    در دور تا دور قاعده صندوق مولانا ابياتي از جابه جاي مثنوي بر گزيده شده و آنها را دنبال هم نوشته‌اند:

    1ـ باز سلطانم گشتم نيكو پيم / فارغ از مردارم و كركس نيم

    2ـ باز جانم باز صد صورت تند / زخم بر ناقه نه بر صالح زند

    3ـ حال صالح گر بر آرد يك شكوه / صد چنان ناقه بزايد متن كوه

    4ـ چشم دولت سحر مطلق مي‌كند / روح شد منصوراناالحق مي‌كند

    5ـ صورت معشوقه‌چون‌شددرنهفت / رفت‌وشدبامعني معشوق جفت

    6ـ جسم ظاهرعاقبت خودرفتنيست / تا ابد معني بخواهد شادزيست

    7ـ آن‌عتاب‌اررفت هم‌برپوست‌رفت / دوست‌بي‌آزارسوي‌دوست‌رف ت

    8ـ من شدم عريان ز تن او از خيال / مي‌خرامم در نهايت الوصال

    9ـ كارگاه گنج حق در نيستيست / غره‌هستي‌چه‌داني‌نيست‌ �يست

    10ـ جمله استادان پي اظهار كار / نيستي جويند و جاي انكسار

    11ـ لا جرم استاد استادان صمد / كارگاهش نيستي و لا بود

    12ـ هركجااين نيستي‌افزون‌تراست / كارحق و كارگاهش آن سراست

    13ـ نيستي چون هست بالاتر طبق / بر همه بردند درويشان سبق

    14ـ زانكه كان و مخزن سر خدا / نيست غير نيستي در انجل

    15ـ چون‌نه‌شيري‌هين‌منه‌تو �اي‌پيش / كان‌اجل‌گرگست‌وجان‌تست �ميش

    16ـ ور ز ابدالي و ميشت شير شد / ايمن آگه گرگ تو سر زير شد

    17ـ كيست‌ابدال‌آنكه اومبدل شود / خمرش‌از تبديل يزدان خل‌شود

    18ـ هست از روي بقاي ذات او / نيست‌گشته‌وصف اودروصف هو

    19ـ چون زبانه شمع پيش آفتاب / نيست‌باشد هست باشددرحساب

    20ـ مي‌پرد چون آفتاب اندر افق / باعروس‌صدق‌وصورت‌چون‌تت ق

    21ـ انهم تحت قباني كامنون / جز كه يزدانشان نداند آزمون

    22ـ درخور دريا نشدجزمرغ آب / ختم كن و الله اعلم بالصواب



    در جبهه راست صندوق قبر مولانا دو منبت‌كاري بطورعمودي چهارضلعي درمقابل هم قرارگرفته كه به سبك رومي تزئين يافته و نام صنعتگر آن چنين آمده است: «عمل همام‌الدين محمدبن كنك‌القنوي».



    كتيبه‌اي ديگر در مقابل آن است كه بر آن اين عبارت به عربي آمده است: «ان وعدالله حق ولا تغرنكم حيوة‌الدنيا ولا يغرنكم بالله‌الغرور».



    كتيبه‌اي در قاعده صندوق قبر مولانا به خط كوفي نوشته شده و اين كلمات از آن قابل خواندن است:

    1ـ واحد………….

    2ـ عليك باخوان……….. علينا

    3ـ ان……………….

    4ـ ………… قلنا اذا اموالك من زمانك

    در قسمت جنوبي مرقد مولانا اطاقي ايت مه نام دايره چلبي و اكنون كتابخانه است.

    بر روي پنجره‌اي كه آنرا پنجره نياز مي‌خوانند اين اشعار نوشته شده است:

    درها همه بسته‌اند الا در تو تا ره نبرد غريب الا بر تو

    اي دركرم عزت نورافشاني خورشيدو مه‌وستارگان چاكرتو



    قبور ديگر:

    درمغرب قبة‌الخضراء ونزديك بالا سرمولانا قبركراخاتون زن مولانا جاي دارد كه بر صندوق قبرش چنين نوشته شده است:

    1ـ الله‌الباقي.

    2ـ انتقلت‌المخدره‌المصوفه ثقية‌الذات.

    3ـ مرضية‌الصفات رفيعة‌القدر مشروحة‌الصدر.

    4ـ ذي‌الهمة‌العاليه والمناقب‌المعاليه عصمة.

    5ـ الدين‌المخصوصه بصفات‌العاملين مريم‌الثاني.

    6ـ بحرالمعاني مقبولة‌الحق محمودة‌الخلق والخلق.

    7ـ صاحبة مولانا قدس‌الله سره.

    8ـ كراخاتون رضي‌الله عنها و ارخلها الي.

    9ـ حظائرالقدس اواها من دارالهوان.

    10ـ الي جوارالرحمن اخير يوم‌الخميس‌الثالث عشر.

    11ـ من شهر رمضان من شهور سنة احدي و تسعون و ستمائه.



    صندوق قبر ملكه خاتون دختر مولانا نيز در همانجا جاي دارد و بر آن چنين نوشته شده است:

    1ـ الله‌الباقي.

    2ـ هذه تربت‌الست‌الزنانيه افتخار مخدرات.

    3ـ العالم تاج مستورات بني‌آدم مكله خاتون.

    4ـ ابنة سلطان‌المشايخ والعارفين قطب‌الاوتاد.

    5ـ والمحققين وارث‌الانبياء والمرسلين.

    6ـ جلال‌الحق والملة والدين قدس‌الله.

    7ـ سر هما في‌ثاني عشر شعبان سنة‌ثلث و سبعمائه.



    مرقد مظفرالدين چلبي امير عالم پسر مولانا (درگذشته در 676) نيز در آنجا قرار دارد كه كتيبه آن چنين است:

    1ـ هذه تربة شمس.

    2ـ مشارق‌المعالي تاج مفارق‌الاعالي.

    3ـ مظفرالدين امير عالم‌بن.

    4ـ مولانا سلطان‌المحبوبين جلال.

    5ـ الحق والدين محمدبن محمدبن الحسين.

    6ـ البلخي قدس.

    7ـ الله سر هم نقله من دارالغرور.

    8ـ الي‌دارالسرور في سادس جمادي.

    9ـ الاول سنة ست و سبعين.

    10ـ وستمائه غفرالله لهم.



    ديگر قبر جلاله خاتون نوه مولانا كه بر كتيبه صندوق قبرش چنين نوشته شده است:

    هذه قبر الست

    الزاهدة الدار الطاهرة

    جلاله خاتون حفيدة سلطان

    العلماء والمحققين جلال‌الملة

    والدين قدس‌الله روحهما

    في عرة محرم سنة اثني و ثمانين و ستمائه



    ديگر صندوق قبر ملكه خاتون دختر قاضي تاج‌‌الدين كه در سال 730 كشته شده قرار دارد و كتيبه آن چنين است:

    الله الباقي

    انتقلت الست المحرحومة المظلومة السعيدة

    الشهيدة مقتولة الاولياء تاج‌المخدرات افتخار

    المستورات ملكه خاتون نور الله ضريحها

    ابنة اقضي القضاة مولانا تاج‌الملة والدين

    ادام‌الله فضائله من دارالعرور الي دارالسرور

    ليلة‌الاربعاء سادس عشر جمادي‌الاخر سنة ثلثين و سبعمائه

    بالاخره قبر حسام‌الدين چلبي است كه بر صندوق قبرش چنين آمده:

    1- هذه تربة شيخ‌المشايخ قدوة العارفين امام

    2- الهدي واليقين مفتاح خزائن العرش امين كنزالفرش

    3- جنيدالزمان بايزيد الدوران ابوالفضائل ضياءالحق

    4- حسام‌الدين حسن‌بن محمدبن الحسين المعروف باخي ترك

    5- رضي‌الله عنه و عنهم الارموي الاصل بماقال اميست كرديأ

    6- واصبحت عربيأ قدس‌الله روحه في تاريخ يوم‌الاربعاء

    7-في ثامن عشرمن شهر سغبان سنة ثلث و ثمانين و ستمائه



    ديگر صندوق قبر نوه حسام‌الدين چلبي (درگذشته در 747) است كه بر كتيبه آن چنين آمده است:

    انتقل من دارالفناء الي دارالبقاء

    حسام‌الدين حسن‌بن صدرالدين محمد

    بن‌چلبي حسام‌الحق والملة والدين نورالله

    مضجعهم في يوم السبت التاسع و العشرين

    شوال سنة سبع و اربعين و سبعمائه



    قبورعده‌اي چلبيان كه ازخويشان مولانابودندودختران ايشان نيز درمعرب قبةالخضراء قرار دارد(شماره 8 در نقشه).به طرف مشرق قبةالخضرا قبور ذيل مشاهده مي‌شود:

    بهاءالدين ولد پدر مولانا كه در عقب صندوق قبر مولانا قرار داردوبرروي صندوق قبرش اين كتيبه نوشته شده‌است:

    الله الباقي

    هذه تربة مولانا و سيدنا

    صدرالشريعة منبع الحكمه

    محي‌السنة قامع‌البدعه و قدوة

    العالم العالم‌العامل الرباني سلطان العلماء

    مفتي‌الشرق و الغرب بهاءالملة والدين

    شيخ‌الاسلام والمسلمين محمدبن

    الحسين‌بن احمد البلخي رضي‌الله عنه و عن

    اسلافه توفي في ضحوة يوم‌الجمعه الثامن

    10- غشر شهر ربيع‌الاخر سنة ثمان عشرين و ستمائه



    شيخ صلاح‌الدين زركوب(درگذشته در 657)كه در بالاي صندوق قبرش چنين نوشته شده:

    الله الباقي هذه تربة شيخنا

    شمس‌العارفين علم‌الهدي و اليقين ملك‌الابدال كامل‌الحال و

    القال امن‌القلوب الطالب المطلوب نورالله الاعظم برهان القوم

    سلطان البصيرة طاهرالسيرة والسرة بحرالاسرار الالهيه ترجمان الرموز

    لعيبة امام‌التقوي محرم عرائب‌النجوي بايزيدالعصر جنيدالزمان

    صلاح‌الحق والدين ابوالمفاخر فريدون‌بن ياعيبسان

    القونوي الذهبي قدس‌الله سره في عرة شهرالمحرم سنة سبع و خمسين و ستمائه



    شيخ كريم‌الدين بكتيمور‌اوعلو يكي از‌مريدان مولانا كه استاد‌سلطان ولد‌بود(درگذشته در691)كه بر كتيبه صندوق قبر او چنين آمده است:

    هذه تربة الشريفة فخرالاصحاب العارفين

    الفائق‌العاشق والصادق شيخ كريم‌الدين

    ابن‌الحاج بكتيمور المولوي رجمةالله عليه

    قي تاريخ شهر ذي‌الحجة سنة احدي و تسعين و ستمائه



    ديگر علاءالدين چلبي پسر مياني مولانا(درگذشته در660)است كه بر كتيبه صندوق قبر او چنين نوشته شده است:

    الله الباقي هذه تربة

    الصدر المرحوم علاءالدين محمدبن شيخ‌المشايخ

    سلطان‌العلماء والعارفين جلا‌الحق والدين محمد

    ين‌محمدبن الحسين البلخي افاض‌الله بركاته

    علي‌المسلمين و خصص ولده بمزيد كل عناية

    اواخر شوال سنة ستين و ستمائه



    دیگر شمس‌الدين يحيي برادر مادري(فرزند خوانده)مولانا است كه كتيبه صندوق قبر او چنين است:

    تربة امير شمس‌الدين يحيي

    بن‌محمد شاه برادر مادري يا او

    لاد مولانا قدس‌الله سره العزيز

    در تاريخ هفتم ربيع‌الاخر سنه اثني و تسعين و ستمائه

    ديگر قبور نجم‌الدين فريدون سپهسالار ،و اولو عارف چلبي ،وبيوك زاهد چلبي،و شمس‌الدين عابد چلبي ، و واجد چلبي پسر سلطان ولد و ديگر چلبيان و ساير دختران ايشان است.

    رويهم 65 صورت قبر در بارگاه مولانا وجود دارد كه بالاي قبر مردان عمامه‌اي گذاشته‌اند،ولي قبر زنان بدون عمامه است.دورمقبره مولانا شمعها وشمعدانها واشياء نفيس نهاده‌اندكه همه آنها توسط مشتاقان و عشاق زيارت آن بزرگوار تقديم شده است.مقبره مولانا در قرن شانزدهم توسعه يافت و سماع‌خانه و مسجد كوچك به آن افزوده گشت.
    دلم آشفته آن مايه ناز است هنوز / مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز
    جان به لب آمد و لب برلب جانان نرسيد / دل به جان آمد و او برسر ناز است هنوز
    گرچه بيگانه زخود گشتم و ديوانه زعشق / يار عاشق كش و بيگانه نواز است هنوز

  4. 3 نفر از b.b برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  5. #3
    مدیر سابق ادبیات
    37,438 امتیاز ، سطح 47
    31% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,112
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class25000 Experience Points

    تاريخ عضويت
    Jan 1970
    پست
    1,623
    گيپا
    42,383
    پس انداز
    0
    امتیاز
    37,438
    سطح
    47
    تشكرها
    802
    1,503 بار در 823 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض تأثيرات مولانا در شرق و غرب

    در تاريخ 17 دسامبر 1273 كه مولانا در قونيه درگذشت ، در مراسم تدفين وى نه تنها مسلمين بلكه مسيحيان و يهوديان نيز شركت نمودند وبر سر مزار مولانا سماع بزرگى به همراه همخوانى برگزار گرديد. اين حقيقت كه وى نه تنها در ميان هم كيشان مسلمان خود بلكه در ميان مسيحيان و يهوديان قونيه محبوب بود و مقام والايى داشت ، به معناى نقش آينده وى در گفت وگو ميان اديان تعبير مى گردد. همچنين براساس منابعى كه در دست است روشن گرديده كه مولانا با روحانيون يونانى كه در آناتولى مركزى از مدت ها قبل فعاليت مى نمودند درارتباط و رفت و آمد بوده است .
    روابط مولانا با يونانى ها بسيار خوب بوده و احتمالاً بعضى از آوازهاى محلى و بومى يونان وى را برانگيخته و شايد به همين علت وى نه به زبان فارسى بلكه به زبان يونانى قرون وسطى قطعاتى را سروده است . همچنين وى زبان رايج آن زمان يعنى تركى قرون وسطى را دراشعارش به كار برده است . سرودن حدود 200 غزل به زبان عربى نيز نمايانگر تسلط وى به ادبيات كلاسيك عرب مى باشد.
    چنين به نظر مى رسد كه در زمان حيات و نيز بلافاصله پس از مرگ مولانا، گستره فكرى و ديدگاه وى در نواحى كه دوستدار ادبيات فارسى بوده و از آن استفاده مى شده ، اشاعه يافته بود.
    اين اشاعه در نواحى هندوستان بارزتر و آشكارتر از نواحى ديگر بود و من معتقدم كه اين امر كه يك عارف هندى به نام على كلكته اى به قونيه آمده و آنجا با پسر سالمند مولانا به نام سلطان ولد ملاقات نموده ، حقيقت دارد. وى يك نسخه از مثنوى را با خويش به هند مى برد.اين امر را نمى توان ثابت كرد ولى حقيقت اين است كه مثنوى هاى كوتاه بوعلى قلندر به سبك و روان مثنوى معنوى نوشته شده و در واقع ديدگاه و تفكر ساده شده مولانا مى تواند قلمداد شود. بدون شك طرز تفكر موجود در مثنوى در زمان حيات سلطان ولد يعنى 1312 سال قبل در شبه جزيره هند شناخته شده بود پس از آن شاهد تأثيرات دائم اشعار مولوى در شبه قاره هند مى باشيم و اين تأثيرات به قدرى عظيم است كه يك وقايع نگار هندو در قرن 15 از بنگال گزارش مى دهد كه برهمن مقدس هم مثنوى رومى را مطالعه مى كند. بايد توجه نمود كه در شمال سرزمين هند از سال 1206زبان و ادبيات فارسى زبان ادارى آن منطقه به شمار مى رفت . بنابراين اشاعه و گسترش تفكر مولوى در شبه قاره هند كار سهلى بود و زمانى كه مولوى در مثنوى خويش آواز نى را مى آورد:
    ''بشنو از نى چون حكايت مى كند / از جدايى ها شكايت مى كند'' آنگاه بنگالى ها آن را انعكاسى يا مقايسه اى با فلوتى كه كريشنا با اشتياق مى نوازد، مى بيند.
    فلوت به عنوان يك آلت موسيقى معنوى و عرفانى هر دو در سنت زنده است و استفاده مى گردد. از سال 1500م . به بعد مثنوى وقسمت هايى از ديوان شمس روزبه روز در شبه قاره هند شناخته تر مى گردد.
    در عهد مغول در فاصله سال 1526م تا اواسط قرن نوزدهم ، ما شاهد تأثيرات روزافزون تفكرات مولانا در ادبيات هندوفارسى و پس ازآن در ادبيات اردو مى باشيم . در دوران مغول به خصوص پس از اكبرشاه و در دوره شاه جهان تعداد زيادى از مفسران مذهبى وجود داشتند.شاهزاده جهان آرا دختر شاه جهان نيز به تعدادى از عالمان مأموريت داد تا درباره مثنوى تفسيرنويسى نمايند. در قرون 17 و 18 نمى توان هيچ آثار منظومى را در ادبيات فارسى يافت كه بى تأثير از مثنوى نوشته نشده باشند. اين نكته نيز بسيار مهم است كه حتى در ادبيات عاميانه نيز پژواك تفكرات مولانا به چشم مى خورد. براساس ميراث فرهنگى موجود در سند در قسمت جنوبى پاكستان امروز كه از سال 711م تحت حكومت اسلام درآمد، مثنوى به طور دائم مطالعه مى شده است .
    شاعر بزرگ سندى زبان ، شاه عبدالليف متوفى به سال 1751 در رساله اش كه اثر بزرگ نظمى وى است ، به حدى منعكس كننده نحوه تفكرات مولانا است كه هربرت سلى مى نويسد: ''اين كافى است كه شاه عبدالليف با آثار مولانا آشنا باشد و از اين طريق بتوان آثار وى رادرك نمود''. به خاطر مى آورم كه اولين بار كه رساله سندى شاه عبدالليف را خواندم ، به ناگهان قسمتى از جملات مثنوى را مشاهده كردم ، به خصوص مصرع هايى از دفتر اول (مصرع 1704) كه در آن مولوى از آب صحبت مى كند كه نه تنها تشنگان به دنبال آب مى گردند، بلكه آب نيز در جستجوى تشنگان است .
    شاه عبدالليف راز عشق ميان چشمه آب و انسان تشنه را در رساله اش به شكل يك داستان عاشقانه مطرح نموده است و نمونه هايى ازاين دست را در اثر وى بسيار مى توان يافت .
    در قديم نيز در مناطق مسلمان نشين چنين گفته مى شد كه عارفان بزرگ در كتابخانه هاى خويش اين سه كتاب را حتماً دارا هستند، يعنى قرآن ، مثنوى و ديوان حافظ اين سه كتاب به شكلى استاندارد و سنتى نزد همه عارفان قرن 18 در ايالت سند نيز يافت مى شد.
    در تمامى آثارى كه به صورت نثر در سند و پنجاب نوشته شدند، مثنوى مولانا نقش بسيار عميقى را ايفا نموده اند.
    نيكلسون كه ما به خاطر ترجمه و چاپ كامل مثنوى از او سپاسگزارى مى نماييم ، از تفسير عالم و محقق هندى ''بحرالعلوم '' به عنوان بهترين تفسير نوشته شده ياد مى كند. بحرالعلوم به سال 1815 در شهر مدرس درگذشت .
    اما مى توان نقش هاى بسيار مهم تر مثنوى و كليه اشعار مولانا را مشاهده كرد. هر كسى كه آثار محمد اقبال را مطالعه نموده باشد، مى داندكه اقبال تا چه اندازه متأثر از مولانا بوده است و در قبال وى احساس مسؤوليت مى نمايد.
    به خاطر مى آورم زمانى كه دانشجوى جوانى بودم و براى اولين بار مقاله نيكلسون درباره اثر اقبال به نام ''پيام مشرق'' را مطالعه نمودم ،مشاهده كردم كه چگونه اقبال در اين اثر كه به سال 1923م منتشر گرديد براى اولين بار هر دو شاعر محبوب خويش را در كنار هم قرار داده است . او در تفكر خويش ملاقاتى ميان گوته شاعر آلمانى و مولانا در بهشت را تجسم مى نمايد و درباره حقيقت مولانا سخن مى راند و بدان جا مى رسد كه ''زيركى و هوشمندى از جانب شيطان مى آيد و عشق از جانب انسان ''. اقبال از اينكه مولانا به عنوان بزرگ ترين شاعر ايرانى محسوب مى شود همواره به وجد مى آمد. وى مولانا را به عنوان راهبر خويش در ''جاويدنامه '' مى شناسد و از طريق رهبرى مولانا عروج روح آدمى به بالا و در نهايت رسيدن به خداوند را تجربه مى كند، همان طورى كه دانته در كمدى الهى ورجيل را به عنوان راهبر خويش جهت عروج به آسمان انتخاب مى كند.
    تصور اقبال چنين است كه وى در مولانا هوا و روح زنده اسلام را مشاهده مى كند. من نسبتاً مطمئن هستم ، ولى نمى توانم به اثبات برسانم كه تصوير به دست آمده از مولانا به توسط اقبال مرهون مجموعه كوچكى از آثار مولانا توسط نيكلسون بوده است و اين مجموعه به نام ''اشعار انتخابى از ديوان شمس '' در سال 1898م در كمبريج منتشر گرديد و اغلب تفسيرهايى كه وى از ديوان شمس داشته ، براساس همين مجموعه انجام گرديده است . مجموعه اى كه من در دوران دانشجويى نسخه اى از آن را براى خويش دست نويسى نمودم . من معتقدم كه انعكاس هايى كه درباره مولانا در اقبال ايجاد گرديد، به وجود همين منابع برمى گردد. مولانا براى اقبال به مثابه يك انسان ايده آل خداجوى تلقى مى گردد.
    قسمتى از اشعار برجسته وى كه همواره به مناسبت هاى مختلف تكرار مى شود چنين است :
    ''انسانم آرزوست '' من به دنبال انسانى مى گردم و اين چيزى است كه اقبال در مولانا آن را مى يابد كه دربرگيرنده نيروى محركه عشق خداوندى است ، پس از اقبال نيز گروهى از شاعران بودند كه مولانا را سمبل خويش قرار داده اند كه البته نمى توانيم وارد جزييات آثار آنهاشويم و اين دسته از شعرا به زبان هاى هندوفارسى ، اردو، سندى و يا حتى به زبان بنگالى شعر مى سرودند. اما تأثير مولانا در كشورى كه وى بيشتر ساليان عمر خويش را در آن جا سپرى نموده است چيست ؟ از زمان هاى قديم تاكنون بر روى آثار مولانا تحقيقات زيادى انجام گرفته است .
    آداب و قواعد مولوى كه از جانب پسرش سلطان ولد اشاعه يافت ، بيش از همه در روشنفكران و هنرمندان امپراتورى عثمانى تأثير نهاد ورقص جمعى سماع در اغلب مناطق عثمانى اشاعه يافت ولى سماع مولوى در هند وجود نداشت اگرچه صوفيان هندى به موسيقى علاقه داشتند.
    البته قابل درك است كه تفسير و شرح مثنوى قبل از هر جا در تركيه آغاز گرديد. دانشمندان و عالمان ترك و نيز بوسنيايى بيش از همه در اين زمينه سهم دارند و يكى از مقاصد آنها اين بود كه اين اثر را براى كسانى كه به زبان فارسى آشنايى نداشتند در دسترس قرار دهند.ميل ارائه و تفسير آثار مولانا به زبان تركى از دوره جمهوريت به بعد افزايش يافت ، به اين ترتيب كه امروزه به سختى مى توان خواننده ترك زبانى را پيدا نمود كه براى خواندن آثار مولانا زبان فارسى را بداند. در طول 70 و يا 80 سال اخير مثنوى و قسمت هايى از ديوان شمس به گونه هايى مختلف انتقال يافته است . در اين جا من از يكى از مترجمان عاليقدر به نام ''شيخ عبدالباقى گول پينارلى '' نام مى برم كه مثنوى وديوان شمس را به زبان تركى جديد و گونه اى مدرن ترجمه نموده و تفاسير متعددى به صورت دست نوشته از وى موجود است . اما به نظرمن كارى كه بسيار اهميت دارد وظيفه دانشمندان و عالمان است كه همواره سعى داشته و دارند كه آثار مولوى را به زبان مدرن تركى امروزبرگردانند.
    خوش نويسان ترك همواره سعى داشته اند كه با رقابت با ديگران جمله ''يا حضرت مولانا'' را به شكلى زيبا خوش نويسى نمايند و امروزه مى توان آويزهايى طلايى با اين مضمون را يافت . اما انسان متعجب خواهد گشت كه مشاهده نمايد كه در غزليات مدرن ترك كه در دهه هاى اخير سروده شده است همواره مولانا و آثارش در آنها انعكاس داشته است . بنابراين تنها ترجمه ها و تفاسير گول پينارلى و طارق يحيى وديگران درباره مولانا نيست ، بلكه شاعران مدرن امروز نيز همواره در آثار خويش بر وى اقتدا مى نمايند. هر شخصى كه با ادبيات مدرن ترك آشنايى دارد، مى داند كه يحيى كمال بيات لى ، متوفى به سال 1958م يكى از بزرگ ترين نمايندگان ادبيات كلاسيك ترك مى باشد. يكى ازآثار تقريباً ناشناخته ولى بسيار باارزش وى به نام ''سماع سماوى '' به معناى رقص آسمانى است كه در آن از تجربيات و احوال دراويش كه بارقص چرخان حول خويش ، خود را در آسمان مى يابند، صحبت مى نمايد. همچنين نيز شاعر سورآليست ديگرى به نام آصف خان جلبى درمورد رقص سماع اثرى بسيار ارزشمند در قالب اشعار نو دارد. از شاعر ديگرى به نام نظيم حكمت نيز مى توان نام برد كه وى در دنياى غرب به عنوان پيش قراول سوسياليسم و منتقد سنن و رسوم شناخته مى گردد و در مسكو درگذشته است . وى در دوران جوانى خويش شعرى بسيار زيبا و مملو از احساسات به افتخار حضرت مولانا سروده است . به هر حال قونيه موضوع تعداد بسيار زيادى از كتب بوده است كه دردهه هاى 40 و 50 در تركيه به طبع رسيده اند.
    به خاطر مى آورم ، البته از اينكه دوباره از خودم صحبت مى كنم از شما عذرخواهى مى كنم زمانى كه براى اولين بار به عنوان يك شرقشناس جوان كه به تركيه آمدم و پول بسيار كمى به همراه داشتم همان طورى كه اغلب دانشجويان به اين معضل مبتلا هستند، سعى كردم تا آخرين فنيگ ها را پس انداز نمايم تا بتوانم به قونيه بروم . در آن زمان قونيه هنوز ماواى رويايى براى حيوانات بود و طبيعت زيباى خود را داشت . اگر انسان رعد و برق بهارى را در قونيه ديده باشد و اينكه يك شبه درختان سبز مى شوند و شهر از عطر مملو مى گردد، آنگاه مى توان به ناگهان پى برد كه چرا اشعار بهارى هميشه در اثار منظوم مولانا به كرات به چشم مى خورد، زيرا وى بهار را سمبل بيدارى مى داند.من معتقدم كه اگر شخصى يك بار چنين روزى را در قونيه مشاهده نمايد، آنگاه مى تواند به راحتى تصاوير ترسيم شده از جانب مولانا رادرك نمايد.
    همان طورى كه در ابتدا عرض نمودم تاكنون به تأثيرات ترجمه هامر ـ پورگشتال و روكرت از رومى در ادبيات آلمانى بسيار پرداخته ام . امااين تأثيرات نه تنها در ادبيات آلمانى از قرن 19 با ترجمه ''رومى '' آغاز گرديد، بلكه همچنين در ادبيات انگليسى از همان زمان نيز براى اولين بار قابل مشاهده است . در اين جا ما شاهد اولين ترجمه از قسمت هايى از مثنوى به زبان انگليسى هستيم و به دليل ترجمه ـ هامر ـپورگشتال و روكرت از مثنوى ، هگل ـ فيلسوف نيز به رومى علاقه مند گرديد و بعضى از عناصر اوليه تفكرات خويش را از وى الهام گرفت .
    در سال 1821م كتابچه اى به زبان لاتين توسط يك تئولوگ جوان پروتستان تحت عنوان : Sufismus Sire Philosophia PersarumPantheitica و به معناى ''صوفى گرى و يا پانته ايسم ايرانى '' منتشر گرديد كه در آن به اين مطلب كه صوفى گرى با فلسفه پانته ايسم تفاوت دارد، پرداخته است .
    اما وى با تمام بيزارى از تمام چيزهايى كه جنبه عرفانى داشته ، همان طورى كه اغلب روحانيون ، پروتستان چنين هستند، براى اولين باردر اين كتابچه يكى از معروف ترين داستان هاى مثنوى را بازگو نموده كه در آن يك عابد فكر مى كند كه دعاهايش مستجاب نمى گردد. اين يكى از زيباترين داستان هاى مثنوى مى باشد كه بنابر آن زاهد دائم و همواره خداوند را مى خواند تا اينكه شيطان بر وى ظاهر گرديده مى گويد كه از خداوند پاسخى نخواهد شنيد و اين سعى و تلاش تو براى دريافت پاسخ از خدا بيهوده است پس تسليم من شو و دست از اين عمل بردار. سپس زاهد در خواب مى بيند كه از جانب خداوند پاسخ مى رسد كه ''اى انسان صدا كردن تو، صدا كردن من است و من اين جاهستم '' اين بدين معناست كه عبادت يك هديه خداوندى است و هر چه انسان در حين عبادت به جاى آورد در حقيقت از جانب خداوند برزبان آورده است .'' در هر خطاب تو كه مى گويى كجا هستى خطاب من نيز مى باشد و در پى آن خداوند مى گويد لبيك من اين جا هستم . اين يكى از عميق ترين و زيباترين داستان هاى مثنوى مى باشد ولى وى نظر موافقى با اين داستان ندارد و آن را نمى پذيرد، وى اين مسأله را كه خداوند عبادت را تا حدودى در درون خود انسان قرار داده را بى معنا مى داند.
    جالب توجه اين جاست كه اين داستان در يك اثر سوئدى كه درباره اديان مختلف نوشته شده است و اسقف بزرگ سوئدى به نام ناتان زودربلوم كه يكى از بانيان علوم دينى مقايسه اى مى باشد اين داستان را در آن اثر يافت ، براى وى اين نشانه اى بود مبنى بر اينكه اسلام نيزهمانند مسيحيت به عفو و بخشش آشنايى داشته و معتقد است . زودربلوم اهميت اين داستان را در جهت تفاهم بيشتر ميان اديان متذكرگرديده و در ميان تمامى آثار داستانى دينى در اروپا، آن را به عنوان يك نمونه مهم براى عرفان اسلامى و نيز تمامى محافل عرفانى برشمرده است .
    انگليسى ها قبل از همه مولانا و آثارش را پذيرفتند و اين پذيرش از طريق ترجمه هاى كامل و يا بخش هايى از مثنوى بوده است . درآلمان نيز همواره خلاصه هايى از آثار مولوى نوشته شده از جمله توسط گئورك روزن كه براساس ترجمه كتاب اول مثنوى انجام گرفت و اين كار توسط پسرش فريدريش روزن در سال 1913م دنبال گرديد.
    ولى پس از پايان جنگ جهانى اول گسترش و اشاعه مولانا و آثارش در اروپاى مركزى به شكلى جدى به جريان افتاد. در اين مقطع زمانى ما تلاش هاى زيادى را شاهد هستيم كه سعى در فهم و درك مولانا دارند. مارتين بوبر مى گويد كه دو دانشمند سوئدى و روسى ترجمه هايى از اين آثار را انجام داده و پس از آن در جمهورى دموكراتيك آلمان (آلمان شرقى سابق ) بعضى از آثار مولانا را به عنوان نماينده فلسفه ديالكتيك معرفى نموده اند.
    ما بيشترين قدردانى را از پروفسور نيكلسون مى نماييم و ترجمه ارزنده و تفسير بسيار خوب از مثنوى را مرهون تلاش و زحمات وى مى دانيم . وى در عين حال آثار كوچكى درباره ''رومى '' تأليف نموده و جانشين وى آرتور جان آربرى فعاليت هاى استادش را ادامه داد وداستان هاى مختلفى از مثنوى ، اشعار و رباعيات را به زبان انگليسى ترجمه نمود.
    در آلمان پس از روكرت ، تنها قسمت هايى از رومى در دوره هايى مورد توجه قرار گرفتند. البته شايد توجه و علاقه به رومى بيشتر از آن بود، اما قبل از جنگ جهانى دوم كارهاى عملى زيادى در اين زمينه صورت نگرفته بود.
    هلموت ريتر، دانشمند بزرگ ، همت خويش را مشغول مولانا نمود. خود من نيز شخصاً در دوران شور و شوق جوانى ام مجموعه اى از آثارديوان را ترجمه نموده و كتابچه اى را در مورد چيزى كه در قلبم جاى دارد، يعنى همان گفتار جلال الدين رومى را به رشته تحرير درآوردم .پس از آن همان طورى كه در كارهايم نشان دادم ، چيزى كه رومى را متمايز از ديگران مى نمايد همان نحوه و شيوه گفتار وى است . او داراى زيباترين تفكرات فلسفى و دينى است اما اينكه وى چگونه اين تفكرات را به زبان مى آورد به نظر من مهم ترين و اصلى ترين نكته است .فكر مى كنم كه وى بهترين مثال و تعبير و نماينده براى سوريه 41 آيه 53 از قرآن مى باشد. جايى كه خداوند مى فرمايد:
    ''ما به شما آيات و نشانه هاى خويش را نشان داديم ، در افق و در روح شما'' اين بدين معنى است كه هر چه انسان در اين جهان مشاهده مى كند، تماماً نشانه هاى وجود خداوند است . همان طورى كه در مثل قديمى عرب داريم ''در هر كس نشانه اى وجود دارد كه نشان دهنده آن است كه او يك وجود است .''
    اگر آثار رومى را مطالعه نماييد، خواهيد يافت كه هر چيزى كه در اين جهان وجود دارد، از آشپزخانه تا فيل ، از مورچه تا ابر، از منازل تاموش كور، همه و همه آياتى از خداوند مى باشند. اين ها براى شعراى عارف كه تنها به اصول نظرى بسنده نكرده بلكه هر چه را كه مشاهده مى كنند به عنوان اثبات وجود خدا و عشق الهى قلمداد مى كنند، مهم هستند.
    همكار من ، كريستف كنوبل ، در برن نيز خود را صرف كار و تحقيق در اشعار مولانا نموده و در آمريكا نيز مجموعه اى از رساله هاى دكترى وجود دارد. يكى از دانشجويان من درباره علم پيشگويى رومى رساله اش را نوشته و ديگر دانشجويانم در باره استعداد و قوه شاعرانه رومى درسرودن اشعار به زبان فارسى و عربى تحقيق نموده و در سال 1987م نيز سمپوزيوم بسيار خوبى در لوس آنجلس برگزار گرديد كه به ديدگاه هاى مختلف آثار رومى پرداخت .
    همان طورى كه قبلاً نيز متذكر شدم ، رومى در اين ميان تبديل به يك سمبل فرهنگى گرديده است طورى كه نام وى بر سر زبان هاجارى است . اما زمانى كه اشعارى را كه در رثاى وى سروده شده و مى شود را به عنوان يك شرقشناس كنترل مى نمايم ، تقريباً شوكه مى گردم . از جانب ديگر مولوى نيز در ميان مردم بسيار محبوب گرديده است ، به خصوص از سال 1954 كه گارد قديمى قونيه در انظارعمومى وارد گشت و پس از آن همواره مردم بيشترى به جمع دوستداران مولانا مى پيوندند و گروه هاى دوستداران مولانا در همه جا وجوددارند و در آمريكا نيز محلى به نام مركز مولانا برپا گرديده است .
    در تركيه نيز مشتاقان فراوان مولانا وجود دارند كه زبان فارسى را نمى دانند، اما حداقل با زمينه هايى اسلامى آشنا هستند و از جانب ديگرانسان هاى فراوان و متجدد كه مشتاق مولانا بوده ولى هيچ گونه آشنايى و اطلاعى از اسلام و فرهنگ اسلامى ندارند. آنها احتمالاً مايل اند تاقطعاتى از مثنوى و يا ديوان را ترجمه نمايند، ولى با روح آنها چيزى كه حتماً بايد در آثار و اشعار مولانا درك و فهميده شود، آشنايى ندارند واين مسأله را من بسيار غم انگيز مى بينم .
    به هر حال نام وى ، نامى آشنا بوده و بسيارى از جنبش و جماعات مشتاق وى ، نام مولانا را در غرب شناسانده اند.
    در اين جا بايد از كارهاى همكارم اوا دوويتارى در پاريس ياد نمايم . وى به شكل بسيار فشرده اى در زمينه آثار مولانا كار و تحقيق نموده و ما به خاطر مجموعه اى از ترجمه هاى مثنوى به خصوص كتاب ''فيه مافيه '' كه توسط وى انجام گرديده است ، از ايشان تشكر مى نماييم .در ايتاليا و چكسلواكى تعدادى ترجمه از مولوى وجود دارد.
    جالب توجه است كه آهنگساز بزرگ لهستانى به نام شيما نوفسكى به همين ترتيب مولانا را به عنوان يك الگو و مدل شناخته و يكى ازكارهاى خويش را به رومى اختصاص داده است اين بدين معنى است كه تأثيرات مولانا در همه جا قابل لمس است . همواره آثار وى تفسيرمى گردد و ما او را به عنوان يك عارف بزرگ مى شناسيم . بعضى وى را به عنوان مترجم تعدادى از اشعار ابن عربى به زبان فارسى شناخته اندكه البته من اين امر را درست نمى دانم و بعضى وى را به عنوان يك پانته ايست مى شناسد كه در اين مورد بسيار شك دارم . در واقع براى من ،هر زمانى كه بخواهم درباره وى صحبت نموده و توضيح دهم ، مى توانم از وى به عنوان يك مفسر قرآنى نيز نام ببرم . يك انسان كه در تمام عرصه هستى همه چيز را دال بر وجود خداوند بداند و جهان را انعكاس وجود وى تلقى نمايد، هيچ چيزى بهتر از قطعه شعرى كه در پايان مثنوى آمده ، گوياى حالش نمى تواند باشد.
    آنهايى كه با مثنوى آشنايى دارند، مى توانند صفحه اى كه در آن زليخا عشق و شوق خويش را نسبت به يوسف ابراز مى نمايد را به خاطرآورند كه هر چه كه زليخا به زبان مى آورد، مفهوم يوسف در آن نهفته بود. اگر زليخا مى گفت : ''آفتاب چه زيبا مى تابد'' و يا هنوز نان آماده نيست و يا باغبان ميوه هايى را آورد. هر چه و هر چه كه او بيان مى كرد تماماً نشانه هايى براى وجود يوسف مى ديد.
    بايد بگويم كه هر كلمه كه وى گفته نشانه وجود معشوق وى است . ''خوش بود آنكه حديث دلبران گفته آيد در حديث ديگران ''.
    بهتر آن است كه اسرار معشوق را باز كرد كه در آن از ديگرى صحبت مى شود. انسان اجازه ندارد تا راز را باز گويد، اما مى تواند بدان اشاراتى نمايد حال اين اشارات به وسيله حكايتى در باره يك پشه و يا حكايتى از خورشيد باشد. مولانا هميشه راهبر ما به سوى خداونداست . من فكر مى كنم كه اين آن چيزى است كه ما بايد از وى فرا گرفته و الهامات خويش را بر پايه آن قرار دهيم .
    اخرین ویرایش توسط ghazal_ak : 01-01-2008 at 09:56 AM


  6. 3 نفر از ghazal_ak برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  7. #4
    مدیر سابق ادبیات
    37,438 امتیاز ، سطح 47
    31% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,112
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class25000 Experience Points

    تاريخ عضويت
    Jan 1970
    پست
    1,623
    گيپا
    42,383
    پس انداز
    0
    امتیاز
    37,438
    سطح
    47
    تشكرها
    802
    1,503 بار در 823 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض مولانا و سماع

    هر سال 19 تا 26 آذر ماه، ده هزار نفر از سراسر جهان، از جمله ایران برای حضور در مراسم سماعی که به مناسبت سالروز عروج مولانا، در شهر قونیه ترتیب داده می‌شود، به آن دیار سفر می‌کنند.
    مولانا، فقیه بود. معلم و مدرس بود. مفتی امپراطوری عظیم سلجوقی بود. در کلاس درسش تفسیر قرآن، احکام فقه، فلسفه و حکمت و عرفان تدریس می‌کرد؛ بیش از ده هزار شاگرد و مرید داشت، اما همین مولانا در 38 سالگی، در منتهای عظمت و شهرت و معروفیت و کمال فکرت، تصادفاً یا به خواست خدا، با پیر سپید موی گمنام شصت و چند ساله‌ای به نام شمس تبریزی دیدار کرد. درباره اولین ملاقات آنها روایتهای زیادی هست که به آنها نمی‌پردازیم.
    آنچه مسلم است، این است که پس از دیدار و بعد از چند روز خلوت و گفتگو بین این دو بزرگ، مولانای مدرس، مولانای فقیه، مولانای معلم و مولانای مفتی، در کوچه و بازار، در کوی و برزن و مدرسه، همین که آهنگ موزونی به گوشش می‌رسید، به یکباره منقلب می‌شد، پای بر زمین می‌کوفت، «هی» می‌گفت و به رقص و چرخ می‌پرداخت. ماجرای چرخ مولانا در بازار زرگران، با صدای موزون چکش طلاکوبان را همه شنیده‌ایم و خوانده‌ایم. همچنین، ماجرای چرخ زدنش به آهنگ «دل کو، دل کوی» جوانکی که پوست آهو می‌فروخت. مولانا بی‌اختیار شروع کرد به چرخ زدن و این غزل سرودن:

    دل کو؟ دل کو؟ دل از کجا؟ عاشق و دل!
    زر کو؟ زر کو؟ زر از کجا؟ مفلس و زر!

    کس نمی‌داند «شمس تبریزی» به این فقیه بزرگ چه گفت که او را چنین دگرگون ساخت؟ آنچه که مسلم است، موطن اصلی سماع، ایران است. من وارد این بحث نمی‌شوم که مولانا ایرانی بود یا نه. به هر حال مولانا در بلخ به دنیا آمد. که الان در افغانستان است. در قونیه زندگی کرد در آنجا آرمید، که الان در ترکیه است. اما چقدر سعادتمندیم، چقدر خوشبختیم ما ایرانی‌ها که مولانا تمام آثارش را به زبان ما سرود و به زبان ما نوشت.
    در آذرماه 1355 که برای اولین بار در مراسم سماع حضور یافتم، سماع کنندگان با همان لباسها و با همان آداب قرون گذشته، سماع می‌کردند و هنوز، تعدادی از آنها فارسی می‌دانستند. مثنوی می‌خواندند و با اشعار شورانگیز و عشق‌آمیز دیوان کبیر چرخ می‌زدند. اما امروز، حتی یک نفر، تکرار می‌کنم، حتی یک نفر از سماع کنندگان، فارسی نمی‌داند!
    بعد از مولانا معمولاً فرزندان و نوادگان ذکور او به عنوان پیر طریقت انتخاب شده و می‌شوند که آنها را «چلبی» می‌نامند، چلپی به ترکی قدیم یعنی «آقا» همچنان که در ایران هم، به روحانیان و بزرگان و اقطاب و مشایخ می‌گویند «آقا» یا «حضرت آقا» یا «سرکار آقا».
    «جلال‌الدین چلبی» که نسل بیست و یکم مولانا جلا‌الدین محمد بود، فارسی و انگلیسی و فرانسه و عربی را به خوبی می‌دانست و حقیر توفیق دوستی نزدیک با آن بزرگوار را داشتم و بارها مصاحبت او را در «قونیه» و «استانبول» درک کرده بودم. او سرپرست افتخاری مراسم سماع بود که در قونیه و سایر شهرهای بزرگ اروپا و امریکا انجام می‌شد، و پیش از آ‎غاز مراسم سماع، توضیحات کامل و مشروحی درباره مفاهیم و آداب و ارکان سماع می‌داد. پس از وفات او در 1375، پسرش «فاروق چلبی»، جانشین او شد، چند سال پیش در یکی از سفرهایم به استانبول، برای صرف شام به منزل جلال‌الدین دعوت شدم و برای اولین بار با فاروق چلبی پیر فعلی طریقت مولویه دیدار کردم. از او پرسیدم که آیا شما فارسی می‌دانید و مثنوی را می‌توانید بخوانید؟ این مرد مؤدب خوش‌روی پاک سرشت، سرش را پایین انداخت و با حالت شرمندگی جواب داد خیر.

    من نتوانستم خویشتن‌داری کنم و شاید جسارت و بی‌نزاکتی کردم، اما گفتم: عزیزم! شما نوه مولانا هستید، دریغ است که فارسی نمی‌دانید و حتی نمی‌توانید یک خط از اثر جد بزرگوارتان را به زبان خود او بخوانید و درک کنید. هیچ نگفت، از سالن بیرون رفت. با خود گفتم که شاید نمی‌باید چنین گستاخانه سئوال می‌کردم . بعد از چند دقیقه، فاروق چلبی با یک جلد کتاب و ضبط صوت به اطاق بازگشت، کنارم نشست، ضبط صوت را گذاشت روی میز، کتاب را که مثنوی شریف، به همراه ترجمه ترکی آن بود به من داد و مؤدبانه از من خواست تا هجده خط اول مثنوی شریف را که شخص مولانا سروده و آغاز مثنوی شریف است، به زبان اصلی جد بزرگوارش بخوانم و او ضبط کند و به عنوان یمن و برکت در خانواده نگه دارد. طبعاً خواهش او را پذیرفتم و خواندم و ضبط شد.
    افسوس که نسل بیست و دوم مولانا و احتمالاً نسل‌های بعدی او، دیگر فارسی نمی‌دانند و اشعار و آثار فارسی مولانا را نمی‌توانند بخوانند و اصولاً در سراسر ترکیه، امروز تعداد افراد فارسی‌دان که بتوانند مثنوی و دیوان کبیر و سایر آثار مولانا را به زبان فارسی بخوانند و فهم کنند از چندین ده نفر تجاوز نمی‌کند. زیرا در سال 1305 که به دستور آتاتورک و با تصویب مجلس کبیر ترکیه، الفبای لاتین جایگزین الفبا و حروف عربی شد، رابطه ملت ترک با تمام کتابها و نوشته‌های گذشته که با حروف عربی نوشته شده بود، خواه به زبان ترکی، یا عربی، یا فارسی، بکلی قطع شد.
    و اما درباره «سماع» که موضوع اصلی سخنرانی من است ترجیح می‌دهم مفهوم و معنای «سماع» را از زبان خود مولانا بشنوید که می‌گوید:

    سماع چیست؟ ز پنهانیان به دل پیغام
    دل غریب بیابد زنامه‌شان آرام
    حلاوتی عجبی در بدن پدید آید
    که از نی و لب مطرب شکر رسید به کام
    و در غزلی دیگر گوید که:
    پنجره ای شد سماع سوی گلستان دل
    چشم دل عاشقان بر سر این پنجره
    ”آه که این پنجره، هست حجابی عظیم
    رو که حجابی خوش است هیچ مگو ای سره
    و باز در غزلی دیگر از دیوان کبیر می گوید:
    سماع از بهر جان بی‌قرار است
    سبک بر جه، چه جای انتظار است؟
    مشین اینجا، تو با اندیشه خویش
    اگر مردی برو آنجا که یار است
    مگو باشد که او ما را نخواهد
    که مرد تشنه را با او چه کار است
    که پروانه نیاندیشد ز آتش
    که جان عشق را اندیشه عارست

    شمس تبریزی هم، که مولانا را به چرخ و سماع واداشت، در تعریف سماع می‌گوید:
    تجلی ورویت خدا، مردان را در سماع بیشتر باشد. سماع ایشان را از عالم هستی خود بیرون آورد و به عالم‌های دیگر درون آرد و به لقای حق پیوندد. رقص مردان خدا، لطیف باشد و سبک، گوئی برگ است که بر روی آب رود، اندرون کوه و صدهزار کوه، و بیرون چون کاه…»
    از شیخ شهاب الدین سهروردی پرسیدند که: رقص کردن به چه آید؟
    شیخ گفت: جان قصد بالا کند همچو مرغی که می‌خواهد خود را از قفس به در اندازد،‌قفس تن مانع آید. مرغ جان قوت کند، و قفس را از جای برانگیزد. اگر مرغ را قوت، عظیم بود، پس قفس بشکند و خود بپرد. و اگر قوت ندارد، سرگردان شود و قفس با خود بگرداند.
    بیش از هزار سال پیش، تعدادی از عرفای بزرگ ما، با شنیدن شعر یا نوای موزون و دل انگیزی منقلب می‌شدند و به وجد می‌آمدند و به چرخ زدن و پای‌کوبی و دست افشانی می‌پرداختند و گاه از شدت وجد و سماع، دستار (عمامه) از سر می‌افکندند و جامه بر تن می‌دریدند. اشک می‌ریختند و دیگر حاضران را به سماع برمی‌انگیختند و در آغوش می‌کشیدند یا به آنها سجده می‌کردند. معروفترین آنها شیخ ابوسعید ابوالخیر بوده که حدود هزار سال پیش در خراسان می‌زیسته است.
    آداب سماع چنین بوده که کف دست راست را بسوی آسمان بالا برده و کف دست چپ را رو به جانب زمین پایین می‌آوردند و در این حال به چرخ زدن می‌پرداختند. بالا بردن و پایین آوردن دستها را که دست افشانی می‌گفتند،‌شیخ سعدی شیرازی بصورت زیر تعبیر و تفسیر کرده است:

    ندانی که شوریده حالان مست
    چرا برفشانند در رقص دست
    گشاید دری بر دل از واردات
    فشاند سر و دست بر کائنات
    حلالش بود رقص بر یاد دوست
    که هر آستینیش جانی در اوست

    چرخ‌زدن، نمود و نمادی است از گردش و چرخش میلیاردها کهکشان که در هر یک از آنها میلیاردها ستاره در گردش و چرخش هستند.
    قطعاً خوانده و شنیده‌اید که ستاره‌شناسان امروزی، با استفاده از تلسکوپ‌های عظیم فضائی مثل «هابل» میلیاردها کهکشان و ستاره را تا عمق پنج میلیون سال نوری کشف و عکسبرداری کرده‌اند. با وجود این، هنوز عمق و نهایت فضا کشف نشده است و همه این کهکشان و ستارگان، گردان و چرخان بمقصد نامعلومی روانند. شاید که عارفان بزرگ ما از جمله مولانا جلال‌الدین محمد، با دیده‌دل و از راه کشف و شهود، عظمت و کثرت و رمز خلقت این کهکشان‌های گردان و روان را دیده و حقارت کره‌خاکی زمین و ناچیزی ما مخلوقات زمینی را دریافته بودند و به هنگام وجد و سماع، چرخ‌زنان و ذره‌وار به جانب پروردگار روان بوده‌اند.
    مولانا در غزلی از دیوان کبیر می‌گوید:

    غلغله‌ای می‌شنوم، روز و شب از قبه دل
    از روش قبه دل گنبد‌دوار شدم
    گفت مرا چرخ فلک، عاجزم از گردش تو
    گفتم این نقطه مرا کرد که پرگار شدم

    بدون شک تمام غزلهای آهنگین و شورانگیز مولانا در دیوان کبیر یا دیوان شمس تبریزی، در حال سماع و وجد سروده شده است، از جمله غزل زیر که امکان ندارد به جز در حال بیخودی و مستی عرفانی سروده شده باشد:

    من که مست از می جانم، تتناهو، یا هو
    فارغ از کون و مکانم تتناهو، یا هو
    چشم مستش چو بدیدم، دلم از دست برفت
    عاشق چشم فلانم تتناهو، یا هو
    گاه در صومعه با اهل عبادت همدم
    گاه در دیر مغانم تتناهو، یا هو
    من به تقدیرم و تقدیر هم از ذات من است
    قادر هر دو جهانم تتناهو، یا هو
    تن به تن، ذره به ذره همه انوار منند
    زآنکه خورشید نهانم، تتناهو، یا هو

    ------------------------------------------------------------------------------------------------------

    شمس و سماع مولانا

    این مفقود بودن برخی به خاطر غلط نوشتن مسائل تاریخی است در حوزه زندگی مولانا، و برخی عدم توجه مورخان، در طول تاریخ به ارقام و اعداد و زمان‌ها که شاید بسیاری تصور می‌کنند که ما می‌خواهیم مولوی را بشناسم، به ما چه که او در چه سالی متولد شده، برای ما چه تفاوتی می‌کند که او در 38 سالگی متحول شده یا در بچگی یا در کهن‌سالی؟ اما سخن در این است که آیا مگر حقیقت مولانا بیرون از این گردونه مکان و زمان است؟ بی این که زمان‌های مولانا را بشناسیم مگر می‌توانیم اشرافی بر زندگانی، اندیشه و سلوک عرفانی مولانا داشته باشیم؟

    در کتاب مولانا پیر عشق و سماع، به اختصار ولی با دقت بسیار یادداشت‌هایی را در این باره آورده‌ایم و مبنای بحث از این جا آغاز می‌شود که آن سنینی که برای مولانا قید کرده‌اند و متأسفانه پس از مولانا تا به امروز تقریباً همه به مدار همان مکتوبات و نوشته‌هایی که دیگران داشتند زندگی مولانا را تحلیل کرده‌اند، من چنین باوری را ندارم، معتقدم که خطایی در نگارش تاریخ‌ها و زمان‌های مولانا صورت گرفته است. در آن کتاب شواهدی را آورده‌ام و یکی دو مورد از آنها را این جا عرض می‌کنم تا معلوم شود که مولانا فراتر از آن چیزی است که در این کتاب‌ها نوشته‌اند و شاید این کتاب‌ها نه تنها ما را به مولانا نزدیک نکرده‌ بلکه از او دور هم ساخته باشد.
    در نوشته‌های خود مولانا در کتاب مولانا پیر عشق و سماع آنجا اشاره کردم که ما، طبق نوشته‌های خود مولانا و دیوانِ کبیر، چه اشاراتی که در مثنوی دارد و چه آنچه که در فیه‌مافیه بیان کرده چاره‌ای نداریم جز این که سنّ مولانا را بیست سال جلوتر ببریم که اگر این کار را نکنیم مسائل و مشکلاتِ ما خیلی پیچیده می‌شود. طبق تاریخ‌ها و نوشته‌های رسمی که با آن آشنا هستید بیان کردند که مولانا در تاریخ ششم ربیع‌الاوّل سنه ششصد و چهار در شهر بلخ واقع در افغانستان امروزی متولّد شده؛ حالا این را نوشته‌اند، بسیاری هم روی این پافشاری کردند اما در زندگی مولانا دو سند قطعی داریم. یکی سال 642 است که برخورد مولاناست با شمس تبریزی و یکی هم تاریخ وفاتِ خود مولانا در پنجم ربیع‌الثّانی سال 672 هجری. این دو تاریخ قطعی است یعنی ما نمی‌توانیم بگوییم مولانا پیش از این یا پس از این فوت کرده. برخورد مولانا و شمس از آنچه که مورّخان و محققّان و مولوی‌شناسان ثبت کردند که در این تاریخ مولانا دگرگون شد تاریخ قطعی 642 هجری است.
    امّا این که مولانا در آن سال چند سالش بود؟ ابهاماتِ بسیاری وجود دارد. آیا مولانا 38 ساله بود؟ آیا در این برخوردی که در سال 642 برای مولانا به واسطه شمس پدید می‌آید، آیا به واقع مولانا چیزی را که داشت رها کرد و وارد یک مسیر زندگی جدید شد؟ سخن در این است که آیا مولانا پیش از این شمس را ندیده بود؟ ما می‌دانیم که مولانا پس از وفاتِ پدرش سلطان‌العلماء چند سالی را برای تکمیل علوم به مرکز نشو و نمای علم به دمشق رفت در همان جا مولانا هم شیخ اکبر محیی‌الدین ابن عربی را دید که برایش جاذبه‌ای نداشت، شیخ سعدالدین حموی را دید چندان برایش جالب نیامد.
    ابوالفخر کرمانی، کسی که بعدها شمس حسابی با او درگیر شد و او را به خاطر صورت گرایی و جمال پرستی‌اش گوش‌مالی داد، را هم آنجا دید اصلاً خوشش نیامد در همانجا چندین بار شمس‌الدّین تبریزی را هم دید چون مدتی شمس با ابن عربی میانه خوبی داشت که بعد به هم زد حالا چرا به هم زد؟ برمی‌گردد به شخصیت‌شناسی شمس، که تنها با او به هم نزد بلکه با بسیاری از بزرگان، این آشنایی و این دعوا را داشته که حالا در کتاب زندگانی شمس که زیر چاپ دارم، مفصّل این نگاه انتقادی را به این حرکتها ثبت کرده‌ام. صحبت در این است که چرا آن موقع از دیدن شمس تبریزی دگرگون نشد؟ آیا در مولانا استعداد دگرگونی نبود یا در شمس آن قدرت نبود که او را تسخیر بکند؟
    حالا نمی‌خواهم بگویم کدامشان است شاید شما حرفی داشته باشید، حرفِ شما را بشنوم. غرض اینکه اینها یک مقداری نوشته‌های شعاری است نه نوشته‌های شعوری. فقط خواستم بگویم که مولانا شمس را فقط در سال 642 ندید این هم در کلماتِ خود مولانا هست، هم در کلمات شمس. شمس می‌گوید: برای این لحظه، یعنی آن لحظه‌ای که با هم برخورد کردند در سال 642 پانزده سال لحظه شماری کردم.
    در همین جا یک سئوالی پیش می‌آید. آیا مولانا احتیاجی به شمس داشت یا شمس محتاجِ مولانا بود؟ ودر پرتو این آیا رابطه مولانا و شمس از چه نوعی بوده؟ آیا رابطه مرید و مراد بود یا رابطه عاشق و معشوق؟! اگر بگوییم عاشق و معشوق بودند، یک سری مسائل طرح می‌شود. اگر بگوئید، مریدی و مرادی بود، یک سری مسائل دیگر، مخصوصاً اینکه باید پرسید کدام مرید بود و کدام مراد؟ و اگر بگوئید رابطه یک نیازمند و یک غنی بود باز این پرسش است که کدام غنی است و کدام محتاج؟ اینها همه‌ مسائلی است که در بسیاری از منابع هیچ جوابی برایش نیست. و بعد، از شمس یک خیال ساختند، یک اسطوره کاملاً خیالی که انگار که اصلاً وجود خارجی نداشته. بعضی‌ها اصلاً باورشان این است که چنانکه فردوسی رستم را ساخت و پرورد، می‌گویند که شمسی وجود ندارد! و تنها ساخته و پرداخته ذهن و خیال مولاناست:

    که.رستم یلی بود در سیستان
    منش کرد می رستم داستان

    بعضی‌ها اینگونه فکر می‌کنند که شمس در خیال مولانا بوده، برخی می‌گویند که نه! به نوعی در حقیقت، حقیقتِ وجودی خود مولانا است که به شکل شمس متبلور شده. حتّی برخی خیلی بالاتر از اینها می‌روند. می‌گویند که شمس تجلّی یا ظهور نوین شخص نبی خاتم صلی الله علیه و آله و سلّم است که به این گونه برای مولانا متجلّی شده، اینها همه خیال پردازی است، چرا؟ چون ما می‌دانیم که شمس در حدود چه سالی متولّد شده پدرش کیست، نزد چه اساتیدی در کودکی درس خوانده، چالش‌هایی که با پدرش داشته است. چالش‌هایی که با هم نوع‌های خودش در زمان خودش داشته و بعد پیش کدام یک از مشایخ رفته و تلمّذ کرده، مرید کدام یک از این شیوخ بوده، درگیری‌هایی که با شیوخش داشته، درگیریهایی که با اهلِ حکمت و فلسفه و کلام داشته، همه اینها موجود است.
    این حسّ اسطوره‌گرایی و اسطوره‌پروری نوعی نگاه مریدانه است که تا به امروز هم وجود داشته و حقیقتها را کتمان کرده؛ موقعی که خود شمس از زندگانی خودش سخن می‌گوید، می‌گوید من بچّه بودم و بسیار ترسو بودم، بسیار نحیف و لاغر بودم، در برخورد با پدرم، می‌ترسدیدم که چنان کشیده‌ای در گوش من بزند که من طاقت نیاورم، گاهی اوقات پدرم بر من ترّحم می‌کرد به خاطر نحیف بودنم، اینها همه‌اش یک شخصیت واقعی بیرونی است. کام‌ها و ناکامی‌هایی که در زندگانی شمس وجود دارد از نگاه یک روان‌شناس باید تحلیل بشود. اگر من بخواهم خیلی صریح و بی‌پرده بگویم، می‌گویم، شمس آنی نیست که در ذهن شماست. نه تنها در ذهنِ شما، در ذهنِ هیچ کدام از محققّانی که امروز هست، شمس آن نیست اگر عاشقانه بخواهیم به شمس نگاه بکنیم، شمس یک پدیده است.
    اگر مغرضانه بخواهیم به شمس نگاه بکنیم، شمس موجود دیگری است. امّا اگر به استناد کلماتِ خود شمس، بخواهید او را تحلیل بکنید، یک چیز جدیدی متولّد می‌شود که من به این بیشتر اعتقاد دارم. امّا زیاد هم پافشاری نمی‌کنم، دلیلش این است که از شمس چیزی باقی نیست، آنچه که ما به عنوان مقالات تلّقی می‌کنیم، نوشته مستقیم شمس نیست که شما بتوانید استناد صریح بکنید. نکاتی است که یکی از علاقه‌مندان او که در بسیاری از مواقع در حضور او نشسته، برخی از کلماتِ او را که خوشایند او بوده ثبت کرده، معلوم نیست قبل از این شمس چه چیزی را گفته؟ و معلوم نیست پس از این چه چیزی را گفته؟ و لذا می‌بینید که این گسیخته بودن، این پاره پاره بودن در کلماتِ شمس، در مقالات کاملاً محسوس است. هیچ جمله‌ای تمام نیست، هیچ حکایتی به انتها نمی‌رسد، هیچ داستانی نیست که روال طبیعی داستان را داشته باشد. کلمات همه تکه تکه است. هر چند که خود شمس هم، نحوه سخن گویی‌اش اینگونه بود.
    همه اینها به مبهم نگاه داشتن مولانا و شمس کمک می‌کند. امّا مولانا، موقعیکه با شمس برخورد می‌کند، بسیاری می‌گویند که مولانا که عرفان نمی‌دانست، حتی در برخی از همین سمینارها دیدم افراد آمدند گفتند که مولانا یک فقیه خشک بود. شمس را که دید، یکدفعه منوّر شد! نورانی شد! همه چیزش عوض شد، دگرگون شد. شمس مولانا را که یک فقیه زاهدِ خشک سجاده‌نشین بود، اهلِ عرفان و معرفت کرد. یکدفعه از درون وی سرچشمه‌های حکمت معنوی جوشیدن گرفت. جالب اینجاست که در بین این افراد که مولانا را یکدفعه دگرگون شده تلقّی می‌کنند، یک محقق برجسته‌ای مثل آقای فروزان‌فر هم هست. وی یکی از جنبه‌های معجزه بودن در زندگی مولانا را یا به قولِ خود او نابغه بودن مولانا را در این می‌بیند که تا قبل از شمس او یک کلمه شعر بلد نبود بگوید، یکدفعه با شمس که آشنا می‌شود شاعر چیره‌دستی می‌شود. اینها خواب و خیال است. چرا خواب و خیال است؟ مرحوم فروزان‌فر مثل اینکه یا اِشراف نداشت یا یادش رفت و یا نوشته و متوجّه نشده که چه چیزی را نوشته!
    شمس یکی از مخالفتهایی که با مولانا داشت این بود که مولانا شدیداً شیفته دیوانِ متنبّی بود. اگر نگوییم حافظِ دیوان متنبّی که یک مجموعه غزلیاتِ شعری بسیار بسیار غنی عربی بود می‌توانیم بگوییم شیفته او بود. مولانا چندین بار به واسطه شمس مورد عتاب واقع شد که این چه چیزی است که تو می‌خوانی، یک بار از او گرفت و آنرا پرت کرد. اگر مرید و مرادی و یا عاشق و معشوقی بود، مولانا باید با همان فرمانِ اوّل کنار می‌زد. نه تنها آنرا بلکه نوشته‌های پدرش را، که خاطرات و شرحِ ما وقع سلوکی و زندگی عرفانی پدرش بود و شدیداً مولانا به آن دلبستگی داشت، شمس چند بار به او گفت اینها چه هست که تو می‌خوانی؟ ببینید، قاعده مریدی و مرادی نبود. عشق و عاشقی نبود نیاز مولانا به شمس نبود، یک چیزی است که باید آن را پیدا کرد.
    من هم نمی‌گویم پیدا کردم می‌گویم باید پیدا کرد و بعد سخن در اینجاست که آیا مولانا در تمامی عمرش، تا زمانی که به شمس برسد حالا به زعمِ بسیاری در 38 سالگی آیا تا آن موقع اصلاً عرفان نمی‌فهمید؟ اصلاً با عرفا آشنا نبود؟ یکدفعه شمس که می‌آید او عارف می‌شود. این هم یک خیالی بیش نیست، این در حالی است که پدر مولانا، سلطان‌العلمای بلخ اصلاً به تصوف شهرت داشت. مولانا نعره‌های مستانه پدرش را، در خلوت‌های او در دلِ شب و در سحرگاهان، هر شب و هر روز می‌شنید. یعنی هم با نعره صوفیانه آشنا بود، هم با خلوت آشنا بود. هم با چلّه نشینی آشنا بود هم با حلقه صوفیان آشنا بود و هم با همه مفاهیم عرفانی. مولانا تربیت سلوکی شده بود، ما همه اینها را کنار بگذاریم و یکدفعه به این بسنده بکنیم که مولانا با برخورد شمس یکدفعه عارف شد. زیاد معقول نیست!

    به اندیشه فرو بُرد مرا عقلِ چهل سال
    به شصت و دو شدم صید و ز تدبیر بجستم

    سال شصت و دو را توجّه بکنید در جاهای دیگر هم تکرار می‌شود. در یک مورد با یک اختلافِ زمانی دو ساله مورد دوّم در غزل 175: شمس تبریزی جوانم کرد باز. پس نشان می‌دهد که مولانا زمانیکه با شمس برخورد کرده 38 ساله نبوده، جوان نبوده، جوان شده، اما نه از لحاظ صورت، از لحاظ ماهیت، یک انرژی گرفت که به قولی این انرژی برابری می‌کرد با جوانی:

    شمس تبریزی جوانم کرد باز
    تا ببینم بعد ستّین شیوه‌ها
    ستین یعنی شصت. مورد سوّم، پیر منظور شمس است:
    پیر ما را ز سر جوان کرده است
    لاجرم، هم جوان و هم پیرم

    لاجرم هم جوان و هم پیرم در غزلِ 1757 و مورد چهارم غزل 1419 می‌گوید:

    مرا واجب کند که من برون آیم چو گل از تن
    که عمرم شد به شصت و من چو سین و شین در این شصتم

    حالا چه شصت سالگی او را لحاظ بکنیم. چه شصت و دو سالگی او را به هنگام برخورد با شمس می‌بینید که با تاریخ 604 بیست سال اختلاف پیدا می‌کند و برخی از مسائلی که در مورد مولانا نقل شده تحت‌الشعاع این سنوات جدید واقع می‌شود. اینکه در سفری مولانا همراه با پدرش ابن عربی را می‌بیند، در سفری در همان سالها که هفت، هشت ساله است ملاقاتی با شیخ عطّار دارد در هر دو این روایتهایی که نقل کردند، حتّی محقّقان داخلی هم نقل کردند. مولانا یک بچه است. می‌گویند زمانیکه با ابن‌عربی مواجه می‌شوند، ابن عربی از سلطان‌العلماء تجلیل می‌کند و از او پذیرائی می‌کند و زمانیکه می‌خواهد خداحافظی بکند مولانا همراه او است. تا دوردست‌ها به قولی او را با نگاه بدرقه می‌کند. شاگردانِ ابن‌عربی می‌گویند که شیخا! تا به حال اینطور با کسی خداحافظی نکردی، گفت شما نمی‌دانید چه خبر است. گفتند چه هست؟ گفت هماره رود به دنبال دریا می‌گردد، در حیرتم که این دریا چه سان به دنبال رود روان است؟!
    اگر قرار بود شمس، مولانا را مولانا بکند با یک نگاه، من فکر می‌کنم از اوّل مثنوی، تا آخر، مدام این تذکر را می‌داد ولی هدف او دادن مفاهیم باورهای معنوی به انسان بود تا براساس آنها انسان، انسانِ دیگری بشود یا به اصلِ خودش برگردد و تمامش این بوده که من این کار را کردم و شما هم این کار را بکنید و با توجّه به این مسائل در کنار همدیگر نمی‌تواند شمس، مولانا را مولانا کرده باشد.

    ----------------------------------------------------------------------------------------------------------

    سماع غزل مولانا

    درشعر مولوی‌ به‌ خصوص‌ در غزل‌هایش‌ ضرب‌آهنگ‌ و شعر و سماع‌ از هم‌ قابل‌ تفکیک‌ نیستند. در واقع‌ می‌خواهم‌ بگویم‌ غزلهای‌ مولوی‌ هر کدامش‌ یک‌ مجلس سماع‌ است‌ و اصلاً مثل‌اینکه‌ برای‌ مجالس‌ سماع‌ سروده‌ شده‌ باشد، امّا ببینیم چه‌ نوع‌ تناظری‌ می‌شود بین‌ این‌ها برقرار کرد. مسأله‌ سماع‌ را می‌دانید که‌ در بین‌ عرفا چقدر ارج‌ و قرب‌دارد، غزالی‌ِ با آن‌ خشکی‌ و عبوسی‌ وقتی‌ که‌ به‌ سماع‌ می‌رسد در احیاء علوم‌ دین‌، حرفهای‌ جالبی‌ می‌زند و در جایی می‌گوید: «و هر که سماع او را نجنباند ناقص باشد و از اعتدال مایل، و از روحانیت دور و در کثافت و درشتی طبع زیادت از آن اشتران و مرغان بود بلکه از دیگر ستوران، چه آن همه از نغمه مرغان متأثر شوند و برای آن مرغان بر سر داوود – علیه السلام – برای شنیدن آواز او بایستادندی»
    (احیاء علوم الدین، ربع عادات، ص 596)
    یا سعدی‌ در بوستان‌ در باب‌ عشق‌ و جوانی‌می‌گوید:

    مگویم‌ سماع‌ای‌ برادر که‌ چیست‌
    مگر مستمع‌ را بدانم‌ که‌ کیست‌

    گر از برج‌ِ معنی‌ پَرد طیر او
    فرشته‌ فرو ماند از سیر او

    جهان‌ پر سماع‌ است‌ و مستی‌ و شور
    ولیکن‌ چه‌ بیند در آینه‌ کور
    چو شوریدگان‌ می‌پرستی‌ کنند
    به‌ آواز دولاب مستی‌ کنند

    غزلهای‌ مولوی‌، یک مثل‌ مجلس‌ سماع‌ است‌ که‌ کلمه‌ها و بیت‌ها و تصویرها عناصر حاضر در این‌مجلسند، برای‌ اینکه‌ این‌ مسأله‌ را کمی‌ روشن‌ بکنم‌ مثالی‌ می‌زنم‌، فرض‌ کنید که‌ وارد یک‌مجلس‌ سماع‌ شدید، حالا می‌شود گفت‌ رقص‌ ولی‌ من‌ می‌گویم‌ سماع‌ برای‌ اینکه‌ در واقع‌،مورد، مورد سماع‌ است‌ ولی‌ شما به‌ جای‌ سماع‌ می‌توانید رقص‌ بگویید. در مجلس‌ سماع‌ که وارد می‌شوید یک‌ ضرب‌آهنگ‌ می‌شنوید و فراموش‌ نکنید که‌ همه‌ با یک‌ ضرب‌ آهنگ‌درحرکتند، امّا جالب‌ این‌ است‌، که‌ هر کدام‌ به‌ این‌ ضرب‌ آهنگ‌ به‌ شکل‌ حرکت‌ِ خودشان‌جواب‌ می‌دهند. یعنی‌ با ضرب‌ آهنگ‌ در یک‌ مجلس‌ سماع‌ به‌ تعداد کسانی‌ که‌ در آن‌مجلس‌ سماع‌ هستند، فردیت‌ هست‌، هویت‌ هست‌.
    گاهی‌ افراد همدیگر را هم‌ نگاه‌ می‌کنند،سماع‌ هم‌ دیگر را هم‌ می‌پایند، امّا گاهی‌ هم‌ نگاه‌ نمی‌کنند. گاهی‌ هم‌ تنها با خود در رقص‌هستند، توجّه‌ کنید در اشعار مولانا هم در غزلیاتی‌ ابیات‌ توجه به هم دارند، به‌ هم‌ نگاه‌می‌کنند. و در غزلیاتی‌ ابیات‌ منفرداً روی‌ پای‌ خودشان‌ ایستاده‌اند، می‌شود ابیات‌ را از غزل‌ بیرون‌ آورد بدون‌ اینکه‌ به‌ غزل‌ لطمه‌ای‌ وارد بشود امّا در اینجا یک‌پارادوکسی‌ هم‌ هست‌. پارادوکس‌ این‌ است‌ که‌ کسانی‌ که‌ در رقص‌ هستند آیا گیرنده‌ ضرب‌آهنگ‌ هستند یا دهنده‌ ضرب‌ آهنگ‌؟ گیرندگی‌ در آنجا زیادتر است‌ یا دهندگی؟‌ ممکن‌ است‌در اول‌ اینطور باشد که‌ همه‌ یک‌ ضرب‌ آهنگ‌ را شنیده باشند و همه‌ به‌ یک‌ ضرب‌ آهنگ‌ به‌ رقص‌آمده باشند، امّا از جایی‌ تفکیک‌ بین‌ این‌ دو غیرممکن‌ است‌، دهنده‌ همان‌ گیرنده‌ است‌، گیرنده‌همان‌ دهنده‌ است‌، این را مولوی در شعر چنین بیان می‌کند:

    تو مپندار که من شعر به خود می‌گویم
    تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

    این آنجایی‌ است‌ که‌ رقص‌، ضرب‌آهنگ‌ و ریتم‌، تمام‌ اینها در یک‌ کل‌ با هم‌ ترکیب‌ می‌شوند. از طرف‌ دیگر توجّه‌ کنید که‌در اینجا جای‌ قیل و قال نیست‌ در مجلس‌ سماع‌ جای‌ این‌ نیست‌ که‌ ما راجع‌ به‌ سماع‌ بحث‌ بکنیم‌،اگر در مجلس‌ سماع‌ خواستید راجع‌ به‌ سماع‌ یا رقص‌ بحث‌ بکنید در واقع‌ از آن‌ خارج‌ شده‌اید. در جائی‌ باید بحث‌ کرد که‌ مسأله‌ شرکت‌ کردن‌ در سماع‌ در کار نباشد همه‌ کسانی‌ که‌ در سماع‌ شرک‌ کردند می‌دانند که‌، رقص‌ آنان‌ به‌ یک‌ ضرب‌ آهنگ‌ است‌ امّا به‌ شرطی‌ که‌ درباره‌این‌ موضوع‌ جدّی‌ فکر نکنند، خاصیت‌ دیگر ضرب‌ آهنگ‌ این‌ است‌ که‌ در زمان‌ جریان‌ داردشعر را هم‌ ما در زمان‌ می‌خوانیم‌، موسیقی‌ را هم‌ در زمان‌ می‌شنویم‌، سماع‌ هم‌ در زمان‌ شنیده‌می‌شود، و جالب‌ این‌ است‌ که‌ در پشت‌ این‌ صدا سکونی‌ هم‌ هست‌ و آن‌ خود ضرب‌ آهنگ‌است‌.
    برای‌ اینکه‌ آن‌ ضرب‌ آهنگ‌ تکرار می‌شود هر ضربی‌ که‌ دائماً تکرار بشود تنوع‌ خودش‌را از دست‌ می‌دهد. اما ضمیر آن را به‌ خاطر‌ می‌آورد، در پشت‌ ضمیر یک‌ حالت‌ سکون‌ ایجاد می‌شود، ولی‌ این‌ سکون‌ با حرکت‌ِ کسانی‌ که‌ در سماع‌ شرکت‌ کردند جبران‌ می‌شود. نکته‌جالب‌ِ دیگری‌ که‌ هست‌ این‌ است‌ که‌ می‌توان‌ گفت‌ هر کسی‌ خودش‌ را با سماع‌ بیان‌ می‌کند.ولی‌ جور دیگر هم‌ می‌توانیم‌ بگوییم‌. می‌توانیم‌ بگوییم‌ این‌ سماع‌، این‌ موسیقی‌ است‌ که‌خودش‌ را از طریق‌ افراد بیان‌ می‌کند و این‌ نکته‌ ظریف‌تری‌ است‌. از همه‌ آن‌ نکات‌ ظریف‌ترهمین‌ است‌. آیا این‌ من‌ هستم‌ که‌ دارم‌ شعر می‌گویم‌ یا شعر است‌ که‌ مرا می‌گوید. آیا من‌ هستم‌که‌ سماع‌ می‌کنم‌ یا سماع‌ است‌ که‌ مرا در رقص‌ آورده‌.
    حالا اگر ما بخواهیم‌ این‌ تناظر را کمی‌نزدیک‌تر بکنیم‌، و بیان‌ ریتم‌، یک‌ بیان‌ تصویری‌ باشد، تصویرها هم‌ با کلمه‌ها گفته‌ بشوند وکلمه‌ها هم‌ خودشان‌ مبین‌ ضرب‌ باشند، آن‌ وقت‌ می‌گوییم‌ که‌ در اینجا دیگر ضرب‌ نیست‌ که‌مبین‌ احساس‌ها و اندیشه‌هاست‌، بلکه‌ این‌ تصویرها و گزاره‌ها هستند که‌ مبین‌ ضرب‌ آهنگ‌هستند و شعر این‌ است‌، شعر مشاهده‌ حرکت‌ است‌ از ضرب‌ آهنگ‌ به‌ معنا، همچنان‌ که‌ رقص‌مشاهده‌ حرکت‌ است‌ از ضرب‌ آهنگ‌ به‌ فردیت‌ و ذهنیت‌، در شعر و سماع‌ مولوی‌ این‌ دو ازهم‌ جدایی‌ ناپذیرند، همچنانکه‌ در زندگی‌ او جدایی‌ناپذیر بوده‌ است‌. در جایی‌ نوشته‌اندکه‌ مولوی‌ چرخ‌ زدن‌ را از شمس‌ یاد گرفت‌، مولوی‌ در سماع‌ چرخ‌ نمی‌زد چرخ‌ زدن‌ را ازشمس‌ یاد گرفت‌. همه‌ آن‌ حرفهایی‌ را که‌ زدم‌ در این‌ غزل‌ متجلی شده‌اند. این‌ غزل‌ مولوی‌در واقع‌ یک‌ نوع‌ بیان‌ چیزهایی‌ است‌ که‌ من‌ با پرحرفی‌ بیان‌ کردم‌:

    چون‌ خیال‌ تو درآید به‌ دلم‌ رقص‌ کنان‌
    چه‌ خیالات‌ دگر مست‌ درآید به‌ میان‌
    گرد برگرد خیالش‌ همه‌ در رقص‌ شوند
    و آن‌ خیال‌ چو مه‌ تو به‌ میان‌ چرخ‌ زنان‌
    هر خیالی‌ که‌ در آن‌ دَم‌ به‌ تو آسیب‌ زند
    همچو آیینه‌ زخورشید برآرد لمعان
    سخنم‌ مست‌ شود از صفتی‌ و صد بار
    از زبانم‌ به‌ دلم‌ آید و از دل‌ به‌ زبان‌
    سخنم‌ مست‌ ودلم‌ مست‌ و خیالات‌ تو مست‌
    همه‌ بر همدگر افتاده‌ و بر هم‌ نگران‌

    هر خیالی‌ که‌ در آن‌ دَم‌ به‌ تو آسیب‌ زند
    همچو آیینه‌ زخورشید برآرد لمعان
    سخنم‌ مست‌ شود از صفتی‌ و صد بار
    از زبانم‌ به‌ دلم‌ آید و از دل‌ به‌ زبان‌
    سخنم‌ مست‌ ودلم‌ مست‌ و خیالات‌ تو مست‌
    همه‌ بر همدگر افتاده‌ و بر هم‌ نگران‌


  8. 3 نفر از ghazal_ak برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  9. #5
    كاربر وارد گيگاپارس
    5,152 امتیاز ، سطح 17
    1% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 598
    1.0% فعالیت
    دستاورد ها:
    Veteran5000 Experience Points

    تاريخ عضويت
    Nov 2007
    پست
    127
    گيپا
    29,440
    پس انداز
    0
    امتیاز
    5,152
    سطح
    17
    تشكرها
    316
    162 بار در 97 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    bb جان ممنون از نوشته ات

    در ابتدای موضوع در باره علت هجرت خانواده مولانا از

    بلخ دو دلیل رو مورخان ذکر کرده اند که یکی احتمال

    هجوم مغولهاست و یکی اختلاف فکری پدر مولانا با

    امام فخر رازی ست

    موفق باشید
    به جای لعن تاریکی بیا شمعی برافروزیم

  10. کاربرانی که برای این مطلب مفید از jalal2020 تشکر کرده اند:

    b.b

  11. #6
    مدیر سابق ادبیات
    37,438 امتیاز ، سطح 47
    31% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,112
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class25000 Experience Points

    تاريخ عضويت
    Jan 1970
    پست
    1,623
    گيپا
    42,383
    پس انداز
    0
    امتیاز
    37,438
    سطح
    47
    تشكرها
    802
    1,503 بار در 823 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    مقدمه :روي آوري قشرهاي گوناگون جويندگان حقيقت در سراسر جهان به آثار مولانا، آدمي را به ياد آن مصرع خود او در ني نامه مي اندازد: كه جفت بدحالان و خوشحالان[تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ] شده است، بدحالان و خوش حالاني كه هر يك از ظن خود يار[تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ] او شده اند و هر يك به گوشه اي از ساحت روان او ورود كرده‎اند. خيل بي شمار مشتاقان، چاپ هاي متعدد آثار مولانا به زبانهاي گوناگون، برگزاري كنگره ها و سمينارها... در جهان اين سئوال را پيش مي آورد كه براستي در بازار نوفروشي[تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ] مولانا چه متاعي عرضه مي شود كه اين همه بر گرد او جمع آمده اند و اين خريداران كالاي او چه كساني هستند، چه مي خواهند؟...



    بي گمان اينان هر كه هستند آنانند كه در فرآيند طلب خويش ز هزار خم چشيده اند و همه را بيازموده اند[تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ] و سرانجام به شراب سركش مولانا رسيده اند چرا كه به اين نتيجه رسيده اند بي مدد چون اويي، درهم ريختن ارزشها، اعتبارهاي جهان و فرو شدن به دريا و در پي گوهر حقيقت كاري آسان نيست.

    معنا، گمشده آناني، نه چونان همه
    غالب انسانها در اجبار چارچوب ها و قالب هاي عرفي و معمول زندگي، مجال و فرصت باطني آن را نمي يابند كه لحظه ها را به چراگاه رسالت[تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ] ببرند و روزن وجود را به روي آفتابي كه لب درگاه آنهاست بگشايند[تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ]... در روند زندگي هر چه اين قيدها و بندها محكم تر مي شوند رفته رفته اكثر آدمها نمادي از آن گاو در مثنوي مي شوند كه از دروازه تولد وارد جهان شده و از دروازه مرگ خارج مي شوند و از آن همه زيبائيها، هنرها و معرفت‎ها... جز قشر خربره اعتباريات و ظواهر زندگي بيشتر چيزي را ادراك نمي كنند و نمي فهمند[تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ].
    اما در اين ميانه، كساني پيدا مي شوند كه بيقرارند و طالب بيقرار شده اند آن چه كه همه را راضي مي كند آنان را ارضاء نمي‎كند، چيزي فراتر از آنچه هست مي خواهند، تشنگي آنان از جنس ديگري است، بي تاب و آشفته، در وادي حيرت سرگشته اند و به هر جايي كه نام و نشاني از آن معشوقه هر جايي است سر مي كشند تا شايد آرام گيرند.

    سالها سرگشته گفت و شنود هر كجا نام و نشاني از تو بود[تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ]
    اين تشنگان حقيقت، آرام آرام بوي آن دلبر نهان[تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ] در عرصه جانشان پران مي شود و با زباني گنگ، هر دم به سويي كشيده مي‎شوند و مدام از خود مي پرسند: چيست كه هر دمي چنين مي كشدم به سوي او؟[تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ]، در كشاكش اين جستجو، گاه آشفتگيها به اوج مي رسد و سئوالاتي به جان آنان هجوم مي آورد و هر دم از خود مي‎پرسند:

    چه كسم من؟ چه كسم من؟ كه بسي وسوسه مندم
    گه از آن سوي كـشندم، گه از اين سوي كشنـدم
    ز كشاكش چو كمانــم، بـــه كف گـوش كشـانم
    قدر از بــــام درافتـد چـــو در خانه ببنـــدم
    نفسي آتش سوزان، نفســـي سيل گــــريـزان
    ز چه اصلم؟ ز چه فصلم؟ به چه بازار خـ ـرندم؟


    سالكان روزگار ما
    در چنين هياهوي هول آور دروني و تهاجمات بروني ارزشهاي تكنولوژيك و ابزاري كه جملگي برآمده از عقل جزيي هستند گرفتار آمده اند، در جان پاره اي از اين جويندگان آتشين مزاج حقيقت كسي چون شرر مي خندد[تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ] و راه را بر آناني كه ساختارهاي معمول زندگي را شكسته و در پي معنا به راه افتاده اند مي بندد و مدعي مي شود كه عشق او را نوع دگر خنديدن[تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ] آموخته و عشق از آسمان آمده است تا اهل ترديد و گمان را درهم كوبد[تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ] و آنان را به خود مي خواند. او خويشتن را تحصيلكرده مدرسه احمد امي معرفي مي كند و بر فضل و هنر كه جملگي حجاب آفتاب جانان است مي خندد[تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ] و حيران از اين كه خوب است يا زشت، اين است يا آن، و چه نامي دارد، دلبر است يا دل داده بر سر راه تمامي طالبان حقيقت قرار مي گيرد مي گويد:

    گر زان كه نئي طالب، جـــوينده شوي با ما
    ور زان كه نئي مطرب، گـــوينده شوي با ما
    گر زان كه تو قاروني، در عشـق شوي مفلس
    ور زان كه خداوندي، هم بنــده شوي با مــا
    يك شمع از اين مجلس صد شمع بگيرانــد
    گر مرده اي ور زنده، هم زنده شوي بـــا ما
    پاهاي تو بگشايد، روشن بـــه تو بنمــايد
    در ژنده درآ يكدم تــا زنــده دلان بينـــي
    اطلس به در اندازي در ژنده شوي بـــا مـا
    چون دانه شد افكنده بر رست و درختي شد
    اين رمز چو دريابـــي افكنده شوي بــا ما
    شمس الحق تبريزي با غنچه دل گـويــــد
    چون باز شود چشمت بيننده شوي بـــا ما

    و اين گونه است كه او تمامي آناني كه فراسوي نيك و بد و دانايي در پي حقيقتند را مجذوب خود مي سازد. سالكان راستين در راه سپاري با او در جستجوي معناي زندگي است كه در نهايت دلاورانه قفل زندان جهان را گشوده و گردن گردنكشان را در پيش سلطان عشق مي شكنند[تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ].
    رويكردهايي براي تبيين معناي زندگي
    دو رويكرد عمده براي تبيين معناي زندگي وجود دارد:

    1- رويكرد مجعول (قراردادي)
    در اين رويكرد، جوينده معنا، تفسيري از عالم پيدا مي كند و بر اساس آن به زندگي معنايي مي بخشد، و در واقع معناي زندگي بر ساخته تجزيه و تحليل ها و برداشتهاي اوست بقول دكتر فرانكل، چنين آدمي زندگي اش را يك پروژه تعريف شده و هدفمند از سوي ديگران نمي داند، بلكه به زندگي با تجارب خاص خويش معنا مي دهد و براي گريز از هجوم خالي اطراف چونان سپهري فرياد برمي‎آورد كه زندگي خالي نيست، سيب هست... و نتيجه مي‎گيرد تا شقايق هست زندگي بايد كرد. يا در سطح عقلايي تري، كسي چون راسل در ابتداي زندگينامه خود مي نويسد:
    سه چيز به زندگي ام معنا داده است: يكي علم و ارضاء كنجكاوي علمي، ديگري شفقت به حال انسانها و كاستن از درد و رنج هاي آنها و سومي عشق ورزي

    2- رويكرد مكشوف
    در اين نوع نگاه، زندگي به عنوان يك موجوديت مستقل از ذهن بشر، معنايي دارد كه بايد توسط جوينده راه حقيقت آن معنا كشف و بازشناسي شود و با روشهاي فلسفي و عرفاني كشف شود، در اين رويكرد معنا عين وجود است.
    حوزه هاي جستجوي معناي زندگي
    اختلالات زندگي انسان امروز ناشي از آن است كه انسان فرهيخته امروزي احساس مي‎كند زندگيش معنا ندارد و سئوال بزرگ چرا هستي را نمي تواند پاسخ دهد و لاجرم با خيام زمزمه مي كند:
    ايــــن بحر وجود آمده بيـرون زنهفت كس نيست كه اين گوهر تحقيق بسفت
    هر كس سخنــي از سر ســـودا گفتند زان روي كـه هست كس نمي داند گفت


    مساله دريافت معناي زندگي چه با رويكرد مجعول و چه مكشوف، در سه سطح قابل طرح شدن است:

    1- حوزه فلسفه دين
    در اين حوزه اديان با تعاليم خود براي زندگي معنايي قايل هستند كه توسط خالق هستي مشخص شده و بايد مكشوف گردد، مثلاً در اسلام مساله اي به نام عبادت به عنوان فلسفه خلقت انسان مطرح شده است كه انسان بايد به آن دست يابد.
    و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون «الذاريات/ 51»
    2- حوزه فلسفه اخلاق
    در اين حوزه در پي آنند با قايل شدن معنايي براي زندگي مشخص كنند كه كدام كار خوب، و كدام بد است، كدام كار وظيفه، مسئوليت، رذيلت و فضيلت... است و كدام نيست.
    3- حوزه روان شناسي
    در تحليل هاي روان شناختي از انسان، بر اين باورند كه بسياري از اختلالات و نابساماني هاي رواني بشر وقتي ايجاد مي شود كه انسان احساس مي كند زندگي اش بي معنا شده و نتوانسته است كه بفهمد معناي زندگي چيست. روان شناسان شناختي بر اين باورند در نتيجه به دليل فقدان احساس معناي زندگي دستخوش يك سلسله نابسامانيهاي رواني مي شود...


    مولانا و پاسخ به دغدغه هاي انسان امروز
    آمارها و شواهد نشان مي دهد احساس بي هويتي و پوچي انسان معاصر، علي رغم پيشرفت روزافزون تكنولوژي، روز به روز بيشتر مي شود، او در عين امكان برخورداري هاي بيشتر نسبت به انسانهاي گذشته، نوعي فقر معنايي را در زندگي خود تجربه مي كند. اما در ميان خيل بي شمار آدميان تنها قشر اندكي به خودآگاهي مي رسند و به قول دكتر ويكتور فرانكل در جستجوي معنا هستند، زيرا به قول نيچه تنها انساني كه چرايي و فلسفه حيات را فهميده باشد، مي تواند با هر چگونگي بسازد و لايه‎هاي بيشماري از بشريت در اتوبان زندگي سراسيمه مي دوند.
    انسان امروز، هر روز شاهد بيشتر درهم ريخته شدن ساختار مكاتب فلسفي ـ سياسي و اجتماعي در تفسير واقعيت هاي حيات رواني و اجتماعي بشر است. آرمان شهرهاي (اتوپيا) وعده داده شده يكي پس از ديگري بي رنگ مي شوند و آدمي خود را به قول فيلسوفان اگزيستانسياليست در برهوت كوير اين عالم بي كس مي يابد، انسان خردمند امروز به دستاوردهاي عقل مدرنيته كه به قول مولوي عقل آخوربين است بدبين شده و آرامش عميق خود را در آن سوي عقل جزيي جستجو مي‎كند و نجات را در تهاجم ساختارشكنانه به عقل جزيي نگر مي يابد. انسان حقيقت جو معاصر دريافته است كه چگونه همين عقل مدرن، حيات بشري را به جهنم سوزاني مبدل ساخته است كه در آن سياستمداران و سوداگران، جسم و جان بشريت را در زندان اعتبارها اسير ساخته اند، و با رويكردهاي غير انساني و حقارت آميز مسايل بشريت را به روشهاي غيرمتعالي تدبير مي كنند.
    در اين آشفته بازار به مدد صاحب نظران و روشن بينان، هر روز اقبال به مولانا به عنوان عارفي كه حكيمي خردمند در مثنوي و عاشقي سينه چاك در ديوان شمس است، بيشتر مي شود، او خود نيز هشيارانه اعلام مي دارد كه نگاههاي كهن دوران آنها به سر آمده است.

    دلبري و بــي دلي اسـرار ماست كار كار ماست چون او يار ماست
    نوبت كهنــه فروشان درگذشـت نو فروشانيم و ايـن بازار ماست

    شايد بتوان گفت زيباترين توصيف را از وضعيت انسان امروز ماتيو آرنولد (Matthew Arnold) شاعر انگليسي به عمل آورده است كه مي گويد:
    «بين دنيايي كه مرده است و دنيايي كه قدرت تولد را ندارد سرگردان مانده ام»


    مشتاقان مولانا
    و اما براستي اين سرگردانان امروزي، كه بر در دكان وحدت مولانا گرد آمده اند كيانند؟....
    نگاهي كلي به خيل مشتاقان مولانا، آنها را در دو دسته كلي نشان مي دهد:
    1- انسان مدرن خسته از مسابقه در بزرگراه عقل جزيي
    پس از رنسانس، مدرنيته كه آمد از چهره عالم اسطوره زدايي شد و افسون زدايي از عالم و آدم صورت گرفت و هستي در نگاه خردمندان مازي شد كه آدمي با سر پنجه عقل خود بنياد و بقول فرانسيس بيكن با چشمان خشك علمي در پي آن برآمد كه از رازهاي آن سر برآورد. دنياي تكنيكي برآمده از عقل جزيي و متكي به روشهاي استقرايي گردابي شد كه هر دم آدمي را بيشتر در خود فرو مي‎برد، اين انسان اكنون به خود مي نگرد كه در اشكال پيشرفته صورت و ظرف زندگي، جز جنگ، اضطراب، ياس، افسردگي و رنجهاي روحي مظروف معنايي متعالي را ادراك نمي كند، اين انسان اسير در خرده كاريهاي علم هندسه، در هجوم احساس بيهودگي چاره را در تهاجم به عقل مدرنيته يافته است و در پي شكستن ساختارهايي است كه عقل جزيي بر گرد آدمي كشيده، و او را اسير وهم و گمان ساخته است...
    انسان حقيقت گرا در اين كشاكش، مولانا مي يابد كه دست افشان مي خواند:

    باز آمدم چون عيـــد نو، تا قفل زندان بشكنم
    وين چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشكنم
    هفت اختر بي آب را، كين خاكيان را مي خورند
    هــم آب بــر آتش زنم، هم بادشان بشكنــم
    از شاه بــــي آغاز من پران شدم چون باز من
    تا جغد طوطي خوار را در دير ويران بشكنــم
    امروز همچون آصفم، شمشير و فرمان در كفم
    تا گردن گردنكشان در پيش سلطان بشكنــم

    و هشدار مي دهدكه عقل جزوي آفتش وَهْم است و ظن
    2- انسان سنتي وامانده در قالب هاي كهن
    تمدن هاي بشري به عنوان موجوديت هايي پويا، در تعامل بر همديگر پيوسته تاثير و تاثر دارند. شكوفايي فن آوري در بطن تمدن غربي اين سئوال را پيش روي انسان جوامع سنتي قرار داده كه رمز بالندگي در فن آوري در تمدن غرب چيست؟
    ابتدايي ترين پاسخ انسان سنتي، تحليل تجربه قرون وسطي و رهايي مغرب زمينيان از استيلاي حاكميت متوليان ديني است،... و او هم در انتهاي چنين تجزيه و تحليلي است كه مولانا را باز مي يابد كه چگونه به سطوح نمادين و قشري دين حمله مي برد و كتاب مثنوي خود را اصل اصل دين مي نامند و مذهب عاشقي را مطرح مي سازد كه ماوراي تمامي آئين‎ها و كيش هاست.
    مذهب عاشق ز مذهب ها جداست عاشقان را مذهب و ملت خداست

    اين وجود مولاناست كه به عنوان فارغ التحصيل مذهب ها بر نظريه كيپلينگ (Kipling) نويسنده انگليسي خط بطلان مي كشد «كه شرق شرق است و غرب، غرب، و اين دو هرگز به هم نمي رسند».

    دو انسان،‌ در يك راه
    اين طيف هاي انسان هاي به خود آگاهي رسيده، ظاهراً در دو سوي يك مدار هستند، اما تامل بر چند و چون دغدغه هاي آنها نشان مي دهد كه هر دو گروه در يك سئوال اساسي كه خيزشگاه تمامي پرسشها و احساسها است با هم اشتراك دارند و اين هم راستايي، در اين سئوال راستين و جدي است كه آلبركامو مي پرسد:
    «آيا زندگي ارزش زيستن را دارد يا نه؟»
    امروزه، انساني كه در جستجوي خوديابي است، به تمامي دين، كيش ها، فرقه ها و آيين ها... كه سعادت را براي او ترسيم مي كنند از اين منظر مي نگرد كه آيا ادعاهاي آنها مي تواند دغدغه وجودي او را براي احساس شادمانه زيستن متعالي پاسخ گو باشد؟... مكاتب و نظريه هاي روان شناسي و انگيزش، به بشر به عنوان موجودي نگاه مي كنند كه در مقابل محرك يا فشارهاي دروني اش واكنش نشان مي دهد، آنها اين موضوع را مورد توجه قرار نمي دهند كه بشر به سئوالاتي كه زندگي از وي مي پرسد پاسخ مي دهد و به اين ترتيب معناهايي را كه زندگي تقديم وي مي كند به مرحله اجرا درمي آورد، اين انسان تكامل يافته است كه به تمام مدعيان راه نجات از زبان مولانا مي‎گويد:

    اي كه در معنا ز شب خامش تري گفت خود را چند جويي مشتري

    در حالي كه مولانا انسان را اين گونه تصوير مي كند:

    ظاهرش را پشه اي آرد به چرخ باطنش باشد محيط هفت چرخ
    در سه گزتن عالمي پنهان شده بحر علمي در نمي پنهان شـده

    ويژگي نگاه مولانا
    آثار مولانا و نمادهاي امروزين راه او، جملگي بيانگر آنند كه ساختار كلام وحي آساي او قابليت آن را دارد كه در تفسيري عصري، در صورت پيرايش از غبار زمان و مكان، پاسخهايي را براي سئوالهاي جدي روح بشري فراهم آورد، زيرا آنچه كه مولوي در آن حالات جذبه و شور بيان كرده است از نوع واردات قلبي بوده كه آميزه اي از حكمت و اشراق اند كه در گذار زمان قابليت نوشوندگي دارد، او كه به درياي عدن اتصال داشته و بنا به امر قل سخن مي گفته است با ناطقه خود بي هراس، جويي را كنده است تا به تشنگان اعصار آبي برساند.

    هين بگو كاين ناطقه جو مي كند تــا بـه قـرني بعد ما آبي رسد
    امر قل زين آمدش كاي راسـتين كم نخواهد شد بگو درياست اين
    متصل چون شد دلت با آن عدن هين بگو، مهراس از خالي شــدن

    چنين دريافت هايي جملگي به مدد رويكردهاي هرمنوتيك به آثار او به عنوان يك متن امكان پذير است.
    آري، انسان معاصر، تنها يك دغدغه راستين مضطرب ساز و دلهره آور دارد و آن احساس بي معنايي در حيات است، در چنين فضايي است كه مولانا با آموزه هاي خود، عقل جزيي اضطراب آفرين آدمي را به پرواز در گستره وسيع عشق فرا مي خواند و توصيه مي كند ديگر وقت آن است كه اسم را رها كني و مسما را بجويي و اين راه پنهان را بايد به فن طي كني.
    اسم خواندي، رو مسمــــي را بجو مه به بالا دان، نـــــه اندر آب جو
    هيچ نامي بــــي حقيقت ديـده اي يا ز گـــاف و لام گل، گل چيده اي؟
    گــــر زنام و حرف خواهي بگذري پاك كن خود را ز خود هين يكسري
    همچو آهن ز آهنـــي بي رنگ شـو در رياضت آيينه بــــي زنگ شـو

    اين اوست كه دست سالك را مي گيرد و او را پله پله تا ملاقات خدا راهنمايي مي كند. آن خدايي كه به قول مايستر اكهارت از جنس سكوت است و از روي آگاهي آب، قانون گياه، پاي سرو بلند تا عرش در جلوه گري است و مولاناي پر سخن را به خاموشي مي كشاند تا نگفتني‎ها درباره او نگفته بماند و اين گونه است كه مولانا آموزگار معنا در ميان نام ها و اسم هاي رنگارنگي است كه بشريت را فراگرفته است او در وصف خويش مي گويد:
    «من اين جسم نيستم كه در نظر عاشقان منظور گشته ام بلكه من آن ذوقم و آن خوشي كه در باطن مريد از كلام ما و از نام ها سر زند الله، الله چون آن دم را يابي و آن ذوق را در جان خود مشاهده كني، غنيمت مي دار و شكرها مي گذار كه من آنم.»

    منبع : mydocument.ir


  12. 2 نفر از ghazal_ak برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  13. #7
    كاربر وارد گيگاپارس
    3,934 امتیاز ، سطح 14
    77% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 116
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialVeteran1000 Experience Points
    نماد *yutab*
    تاريخ عضويت
    Oct 2007
    محل سکونت
    مشهد
    پست
    143
    گيپا
    4,097
    پس انداز
    0
    امتیاز
    3,934
    سطح
    14
    تشكرها
    104
    124 بار در 85 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض تاملی بر جهان بینی مولانا

    مولانا جلال الدين محمد بلخي ، عارف ، شاعر و متفکر بزرگ زمانه ها ، در آغاز مثنوی معنوي که به ني نامه شهرت دارد ، چنين مي سرايد:
    بشنو از نى چون حکايت مى‏كند | از جداييها شکايت مى‏كند
    كز نيستان تا مرا ببريده‏اند | از نفيرم مرد و زن ناليده‏اند
    سينه خواهم شرحه‏شرحه از فراق | تا بگويم شرح درد اشتياق
    هر كسى كو دور ماند از اصل خويش | باز جويد روزگار وصل خويش
    من به هر جمعيتى نالان شدم | جفت بد حالان و خوش‏حالان شدم
    هر كسى از ظن خود شد يار من | از درون من نجست اسرار من
    سرّ من از ناله من دور نيست | ليك چشم و گوش را آن نور نيست
    تن ز جان و جان ز تن مستور نيست | ليك كس را ديد جان دستور نيست
    آتش است اين بانگ ناى و نيست باد | هر كه اين آتش ندارد نيست باد
    آتش عشق است كاندر نى فتاد | جوشش عشق است كاندر مى فتاد
    نى حريف هر كه از يارى بريد | پرده‏هايش پرده‏هاى ما دريد
    همچو نى ، زهرى و ترياقى كه ديد | همچو نى ، دمساز و مشتاقى كه ديد
    نى حديث راهِ پر خون مى‏كند | قصه‏هاى عشقِ مجنون مى‏كند
    محرم اين هوش جز بيهوش نيست | مر زبان را مشترى جز گوش نيست
    در غم ما روزها بيگاه شد | روزها با سوزها همراه شد
    روزها گر رفت ، گو رو باك نيست | تو بمان ، اى آنك چون تو پاك نيست
    هر كه جز ماهى ز آبش سير شد | هر كه بى‏روزى است روزش دير شد
    در نيابد حال پخته هيچ خام | پس سخن كوتاه بايد والسلام
    نوای جانسوز مولانا ، در فراز و فرود قرنها و در وادی پر پيچ و خم عرفان ، همواره روان انسانهای شيفته و با بينش را بخود کشانيده است. اين نوا ، تبلوری است از قرنها تفکر و انديشه انساني ، که از جدال انسان برای خود شناسي خويش ، مايه گرفته و نزج يافته است.
    گفته ‌اند که مولانا ، درهمين ني نامه ، يعني هجده بيت اول « مثنوي معنوي مولوی ، هست قران در زبان پهلوی » ، تمام مفاهيم کلي مثنوی کبير را بصورت بسيار فشرده گنجانيده است و يا به عبارت ديگر، مثنوي تفسير و توضيح همين هجده بيت اول است که آن را خداوند گار بلخ به قلم خود نوشته بودند. البته، متباقي اشعار مثنوی را آنطوری که مشهور است ، مولاناي ما در احوال گوناگون سروده و يار پاک نهاد وی ، حسام الدين چلبي ،آنها را با کمال اخلاص نوشته است.
    عصاره کلي و جان مطلب در آثار فناناپذير مولانا ، بخصوص در دو اثر گرانسنگ آن ، يعني مثنوی معنوی و ديوان شمس ، صرف يک کلمه است و آنهم « عشق » است که ستون اساسي جهان بيني مولانا را ميسازد. از آنرو طريقت و مکتب مولانا را مکتب عشق گفته اند ، و وی را پيامبر عشق ناميده اند. چنانچه جناب شان مي فرمايند:
    آتشي از عشق در جان برفروز سربه سر، فكر و عبادت را بسوز
    اي خدا، جان را تو بنما آن مقام كاندرو بي حرف ، مي رويد كلام
    گرچه تفسير زبان ، روشنگر است ليك عشق بي زبان ، روشن تر است

    و در جای ديگر ميفرمايند:
    هر نفس آواز عشق، ميرسد از چپ و راست ما بفلک ميرويم ، عزم تماشا کراست
    مولانا ، مذهب عشق را جانشين مذهب ها کرد و چنين ميگويد:
    عشق جز دولت و عنايت نيست جز گشاد دل و هدايت نيست
    عشق را بو حنيفه درس نگفت شافعي را در او روايت نيست
    مالک از سر عشق بي خبر است حنبلي را در او روايت نيست
    بوالعجب سوره ايست سوره عشق چهار مصحف در او حکايت نيست
    لا يجوز و يجوز تا اجل است عشق را ابتدا و غايت نيست
    شگفت انگيز است که تغيير و تحول عميق در ديدگاه و جهان بيني مولانا ، پس از آشنايي با شمس تبريزی ، آن درويش و عارفي که مولانا در وی نور حق را بديد و وی را « شمس من و خدای من » ناميد ، بوجود آمد و عملا به تغييرات اساسي در ادبيات و سمت و سوي عرفان اسلامي انجاميد. مفاهيي متعالي نظير عشق الهي ، از محوري ترين موضوعات عرفان اسلامي گرديد و عرفان و تصوف از خمودگي و ترك دنيا به نگرش سراپا شوريدگي مبدل گشت و عشق درمان جمله علتها شد:
    شاد باش اي عشق خوش سوداي ما | اي دواي نخوت و ناموس ما
    اي طبيب جمله علتهاي ما | اي تو افلاطون و جالينوس ما
    عشق عامل اصلي پويايي ، حرکت و توانمندیجهان بيني و هستي شناسي مولاناست. عشق جايگاه محوری در انديشه مولانا دارد. اين فراقي که در ني نامه در آغاز مثنوي بيان شده و شرحه شرحه از درد اشتياق سخن ميگويد ، همان درد عشق است. عرفان مولانا ، دنيا و جنبه های دنيوی را مذمت نميکند. سخن مولانا همه اين است که اين جهان و هستي ، باطل و بيهوده نيست و به حق آفريده شده و معنایي دارد. اين جهان مسير و مقصد و غايتي دارد و اين که ، انسان در اين جهان حاصل اصلي آن معنای حقيقي و آن حقيقت ملکوتي و غيبي و الهي است. روح بشري ، بعقيده ي عرفاء ، موجي از درياي پهناور روحانيتي است كه خداوند نام دارد و بدون اين امواج ، آن دريا و بدون آن دريا، اين امواج نيست.
    دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت | آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو
    قمري جان صفتي در ره دل پيدا شد | در ره دل چه لطيف است سفر هيچ مگو
    گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد | گفت مي‌باش چنين زير و زبر هيچ مگو
    گفتم اين روي فرشته است عجب يا بشر است | گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو
    گفتم اي جان، پدري كن نه كه اين وصف خداست | گفت اين هست ولي جان پدر هيچ مگو
    مولانا ، در اثر اعتقاد به وحدت وجود، اختلآف بين مذاهب را صوري مي گيرد، قانون جذبه و عشق عام را ، قانون عالم ، و وظيفه ي خاص انسان مي داند و از اينجا به نوعي جهان وطني يا يونيورساليسم ميرسد.
    از اين رو ، بسياري از آموزه هاي مولانا فراتر از اديان خاص است و به جاي آنكه خود را در قالب دين خاصي محصور كند به اهداف اصلي اديان و به نيل به حقيقت مي انديشد. به زعم وي همه اديان ، از نور واحدي نشات گرفته اند و هدف مشتركي را تعقيب مي كنند.

    اختلآف خلق از نام اوفتاد | چون به معني رفت ، آرام اوفتاد
    و يا اينکه:
    از کفر و ز اسلام برون است نشانم | از فرقه گريزانم و زنار ندانم
    بنابرآن ، عرفان مولوي براي بسياري از پيروان اديان و مذاهب ديگر نيز از جذابيت خاصي برخوردارگرديده است.
    در جهان بيني مولانا، طبيعت ، انسان و خدا به مثابه واحدی به هم پيوسته مطرح مي شوند. از ديدگاه وي، طبيعت زنده است و فقط شامل اشيا محسوس و طبيعي و ارگانيك نمي شود. عرفان ، جهان را انباشته از گوهر خداوند و ثمره ي تجلي او، و فيضان او مي داند. بنابر همين برداشت و بريدن از دوگانه گي و غرق شدن در وحدت وجود ، مولانا ، خويش را بالاتر از همه اديان ، انديشه ها و اقليم ، و بمثابه عنصری وابسته به همين واحد به هم پيوسته ميداند و با صراحت مي فرمايد:
    چه‌ تدبیر ای‌ مسلمانان‌ که‌ من‌ خود را نمی‌دانم‌ | نه‌ ترسا نه‌ یهودی‌ام‌ ، نه‌ گبر و نه‌ مسلمانم‌
    نه‌ شرقی‌ام‌ نه‌ غربی‌ام ‌، نه‌ علوی‌ام‌ نه‌ سُفلی‌ام‌ | نه‌ زارکان‌ِ طبیعی‌ام ،‌ نه‌ از افلاک‌ِ گردانم‌
    نه‌ از هندم‌ نه‌ از چینم‌ نه‌ از بلغار و مغسینم‌ | نه‌ از ملک‌ِ عراقینم‌ ، نه‌ از خاک‌ِ خراسانم‌
    نشانم بي نشان باشد، مكان لا مكان باشد | نه تن باشد، نه جان باشد كه من خود جان جانانم
    دويي را چون برون كردم، دو عالم را يكي ديدم | يكي بينم، يكي جويم، يكي دانم، يكي خوانم

    مولوي با اشاره به آن مبدا ی تجلي مي گويد:

    ساقيا آن لطف كو ، كانروز همچون آفتاب
    نور رقص انگيز را ، بر ذره ها مي بيختي
    مولانا ، داراى بينش خاص، در نگرش به عالم هستى است. جهان بينى وی ، يك جهان بينى عرفانى است كه محور جهان بينى عرفانى وحدت وجود است و اساس و محور اين جهان‏بينى ، وحدت وجود و وحدت تجلى است؛ «يعنى جهان با يك تجلى حق به وجود آمده است» و در اين رهيافت تمام هستى يكجا به عنوان جلوه‏ يي از ذات حق تعالى است؛ «اصلاً عالم يعنى خدا در آيينه» و راز اين تجلى عشق است؛ و منشأ پيدايش جهان را عشق مى‏داند. بنابران در جهان بيني مولانا ، که مبتني بر نظريه وحدت است، هر آنچه است ، وحدت است.
    مثنوی ما دکان وحدت است | غير واحد هر چه بيني بت است
    در نزد عرفای اسلامي ، همه هستى مظهر تجلى اسم خداوندى است. از اين رو در جهان بينى عارفانه مولوى ، جز جمال و زيبايى و جز عدل چيز ديگرى حكم‏ فرمانيست؛ يعنى عالم مظهر جمال و جلال حق است و نقص و نبايستى در كار جهان وجود ندارد.

    يكى ديگر از بنيان‏هاى معرفتى جهان بينى عرفانى مولانا، بازگشت اشياء به حق است، اشياء از همان مبدأيى كه بوجود آمده‏اند به همان مبدأ باز مى‏گردند؛ چنانچه مولانا در ابياتى ، به زيبايى اين مسأله را ترسيم مى‏كند:

    جزءها را رويها سوى كل است | بلبلان را عشق با روى گل است
    آنچه از دريا به دريا مى‏رود | از همانجا كامد، آنجا مى‏رود

    نگاه خاص به انسان و جايگاه ويژه او در جهان‏بينى عرفانى ، مسأله مهم ديگرى است كه در شيوه و روش مولوى در بيان حقايق انسانى مؤثر بوده است و در بسيارى از ابيات به خوبى خود را نشان مى‏دهد. گرچه از ديدگاه عرفا هر موجودى مظهر اسمى از اسماى الهى ‏اند ولى انسان در اين جهان بينى عالم كبير است و جهان عالم صغير:

    چيست اندر خم كه اندر نهر نيست | چيست اندر خانه، كاندر شهر نيست
    اين جهان خم است و دل چون جوى آب | اين جهان خانه است، دل شهرى عُجاب

    مولانا ، مبتني بر عرفان اسلامي ، انسان را مظهر كامل اسماء حق مى‏داند و به تعببير دينى و قرآنى او را «خليفة‏الله الاعظم» و مظهر روح خدا مى‏داند ، اين است كه اين عرفان ، براى انسان مقامى قايل هست كه هيچ مكتبى چنان مقامى ، براى انسان قايل نيست.

    زبان مولانا در مثنوى ، بيان عرفانى است كه اين زبان در ادب غنى عرفانى فارسى و ديگر ادبيات عرفانى برجسته ميگردد. اما در بيان عرفانى مولانا ، بايد به روش عرفانى او نيز توجه داشت؛ در روش و متد عرفانى مولانا، چيزى از جهان و انسان حذف نمى‏شود. مولانا شناسان بزرگ به اين باور اند که: «با نظر به مجموع آثارى كه مولانا از خود به يادگار گذاشته است، نه چيزى را از ابعاد و استعدادها و غرايز آدمى منفى ساخته است و نه واقعيتى را از جهان عينى،... بنابراين ، معرفت‏ مولانا همگى در سير عرفان مثبت به كار مى‏روند و همه معلوماتى كه از شناخت انسان و جهان به دست مى‏آورد ، در استخدام يك معرفت عالى درباره دريافت آهنگ ارغنون هستى كه خود موجى از آن قرار خواهد گرفت درمى‏آورد».

    مسأله ديگر در روش عرفانى جلال الدين محمد بلخي، شور عرفانى است. او شورعرفانى را حالت زودگذرى كه در وجد و هيجان به وجود مى‏آيد محسوب نمى‏كند، بل اين شورگرايى را محكوم كرده، آن را حال پرستى مى‏داند و نه خداپرستى. جهان بيني عرفاني مولانا ، حركت و تحول جهان و انسان را نه با ذوق ادبى محض ، كه مستند به ريشه‏هاى اساسى نظم عينى جهان و موجوديت انسان ، مطرح مى‏نمايد... و فرياد مى‏زند «ما در نمايشنامه بزرگ وجود ، هم بازيگريم و هم تماشاگر» ، اين يك نگرش واقع گرايانه عينى درباره حركت است.

    مولانا در ديالکتيک عرفاني خويش ، حيات را يک حرکت بي وقفه به سوي تعالي ميداند، هستي در تغيير و تبدل و تکامل دايمي است ، تضاد و نبرد اضداد در متن اشياء و پديده ها نهفته است. سکون در هستي راه ندارد و حتا مرگ ادامه زنده گي است به نحوی ديگر. وقتي مولانا از حيات و سير تکامل آن ميگويد ، منظورش نه صرفا حيات جمادی ، نباتي ، حيواني و انساني است ، بل اينکه بسا بيشتر از آن است و به آنجا ميرود که در وهم نمي گنجد.

    از جمادی مردم و نامي شدم | از نما مردم به حيوان آمدم
    مردم از حيواني و آدم شدم | پس چه ترسم که زمردن کم شدم
    همرهي ديگر بميرم از بشر | تا برارم از ملاييک بال و پر
    بار ديگر از ملك پران شوم | آنچه اندر وهم نايد آن شوم

    در جهان بيني مولانا زنده گي در عالم ماده ، اسارت و بنده گي تلقي ميگردد و مرگ ، گشايش در زندان و مبداُ حيات حقيقى. برای انسان ، سايهُ هول و هراس در همين اسارت نهفته است، از اين مرحله كه گذشت به نور مطلق و زندگانى جاويد ميرسد. همه از مرگ مى ترسند، او مرگ را مى ستايد.

    مرگ اگر مرد است آيد پيش من | تا كشم خوش در كنارش تنگ تنگ
    من از او جانى برم بى رنگ و بو | او زمن دلقى ستاند رنگ رنگ
    و يا اينکه:
    آزمودم مرگ من در زندگيست | چون رهم زين زندگى پايندگيست

    و دربيت ديگر ميفرمايند:

    از مرگ چه انديشى ، چون جان بقا دارى | در گور كجا گنجى ، چون نور خدا داری

    جهان بيني مولانا دردو اثر منظوم و اصلي وي ، يكي مثنوي معنوي شامل بيست و شش هزار بيت شعر و ديگري ، كليات شمس شامل پينجا هزار بيت شعر ، که از مهمترين آثار عرفاني به زبان فارسي محسوب مي شوند با زبان سليس و روان و سهل ، آنگونه سروده شده اند که پس از اين همه قرنها و گذشت زمانه ها ، نه تنها قابل فهم اند که شاه بيتهای آن ورد زبان عامه مردم نيز ميباشند. زباني که مولانا در اين دو اثر فناناپذير بکار برده است، زبان استعاره ، تمثيل ، حكايت گري و قصه پردازي است و ريختن دانه هاي معنا در پيمانه هاي قصه و استفاده از بستر داستاني براي بيان ظرايف و لطايف.
    ما چو خود را در سخن آغشته ايم | از حكايتها حكايت گشته ايم
    آن خيالاتي كه دام اولياست | عكس مه رويان بستان خداست
    نظرياتي که از باور مولانا به انسان ، طبعيت و کايينات و بالاخر وحدت وجود ناشي ميگردد ، با آزاد انديشي خيام و حافظ که زرق و ريای فقيهان و صومعه داران و زاهدان گمراه را به باد سخريه ميگرفتند و برخورداری از زيبايي های جهان را اندرز ميداده اند ، نقشي بسيار مترقي در تعالي تفکر و انديشه انساني بجا گذاشته است .
    محتوی اين جهان بيني در آن روز نوعي طغيان انقلابي بسود وارستگي انسان ، بسود زنده گي ، عليه تعاليم بقول مولانا " مرگ انديشانه " بود. در مثنوي در حکايت سيزده پيغمبر و مردم سبا ، اهالي سبا به آن پيغمبران ميگويند:
    طوطي قند و شکر بوديم ما | مرغ مرگ انديش گشتيم از شما
    حالا که تعاليم « مرگ انديشانه » ، يکبار ديگر سايه شوم و وحشتناک خويش را بيشتر از گذشته به هرسو مي گستراند و روز تا روز ابعاد تازه مي يابد ، جهان بيني مولانا پاد زهری است که روان آشفته و پريشان انسانها را به آرامش ميکشاند و از عرفان اسلامي و فرهنگ غني و پرمحتوای خراسان زمين ،يک سيمای جذاب و جهانشمول ، برای همه انديشه ها و فرهنگها مي سازد و به نمايش ميگذارد.
    مولانا در همه آثار خويش از انسان گفته است و درد انسان را سروده است و همواره در جستجوی انسانيت گم شده بوده است.مولانا لايهها و پرده هاي ظاهري را استادانه مي کاود و به جايي مي رسد که در تمام آثار او بر ويژگي هايازلي انسان تکيه شده و از مرزهاي تصنعي و قراردادي فراتر رفته است. او مثنوي را بمثابه نردباني که انسان را بسوی آسمان ميکشاند ، پيش کش مينمايد.


    دستگير صادقي
    [تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ]
    there`s no sorrow to defeat you
    no joy to leave you
    no enemy to annoy you
    no friend to forget you

    cause there`s GOD to please you

  14. 3 نفر از *yutab* برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  15. #8
    مدیر انجمن تاريخ
    24,097 امتیاز ، سطح 37
    79% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 253
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    Recommendation Second ClassVeteranTagger First Class10000 Experience Points
    نماد b.b
    تاريخ عضويت
    Oct 2007
    پست
    1,680
    گيپا
    197,963
    پس انداز
    0
    امتیاز
    24,097
    سطح
    37
    تشكرها
    470
    1,205 بار در 706 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض موسیقی و مولانا

    موسیقی و مولانا

    این نوشتار چند بخش است:

    * موسیقی در ایران باستان

    *موسیقی ایرانی پس از تازش تازیان

    * موسیقی و مولانا

    * سماع و مولانا

    * رقص و مولانا

    *************

    بهار قونیه! بازار رنگ وعطر و آواز.جوانکی از بازار می گذرد. پوست آهو بر شانه دارد و برای فروش آن به زبان محل خویش بانگ بر می دارد: دلکو! دلکو!

    مولانا بر درگاه دکان صلاح الدین نشسته است. جوان هم چنان می خواند: دلکو! دلکو!

    ناگهان مولانا به چرخ درآمده، کف بر کف می کوبد و این غزل بر می خواند:

    دل کو؟ دل کو؟ دل از کجا؟ عاشق و دل!
    زر کو؟ زر کو؟ زر از کجا؟ مفلس و زر!

    و ندانم در کدام میخانه ی عشق، سرمست و شیدا بود که رباب برگرفت و نعره در جهان افکند:

    من که مست از می جانم، تتناهو، یا هو
    فارغ از کون و مکانم تتناهو، یا هو

    چشم مستش چو بدیدم، دلم از دست برفت
    عاشق چشم فلانم تتناهو، یا هو

    گاه در صومعه با اهل عبادت همدم
    گاه در دیر مغانم تتناهو، یا هو

    من به تقدیرم و تقدیر هم از ذات من است
    قادر هر دو جهانم تتناهو، یا هو

    تن به تن، ذره به ذره همه انوار منند
    زآنکه خورشید نهانم، تتناهو، یا هو

    و بی گمان، گاه می شد که آن غریب، آن آواره ی عشق، آن تنهای تنهایان جهان، از خود به در می شد و بر چرخ، چرخ می زد:

    غلغله‌ای می‌شنوم، روز و شب از قبه دل
    از روش قبه دل گنبد‌دوار شدم

    گفت مرا چرخ فلک، عاجزم از گردش تو
    گفتم این نقطه مرا کرد که پرگار شدم



    موسیقی عرفانی در ایران سابقه چند هزار ساله دارد. در بین کهن ترین اقوام ایرانی که بیش از پنج هزار سال سابقه تمدن دارند، موسیقی عرفانی و آیینی دیده شده است:



    موسیقی درایران باستان:

    موسیقی در تشریفات و رسوم آیینی سومریها اهمیت داشته است . در میان آثاری كه از آن ها بدست آمده ، یك قطعه نقش برجسته ای است كه شامل دو قسمت است:در قسمت پایین سازی است شبیه سیتار و چنگ كه در قاعده آن جعبه ای برای انتشار و انعكاس صدا تعبیه شده و نوازنده ای آن را با دو دست می نوازد . در قسمت بالا هم چهار نفر موسیقی دان دیده می شود كه یكی از آنها جامه ای بلند بر تن دارد و صفحه ای مدور را در یك دست گرفته و در دست دیگر چیزی شبیه به چكش دارد . نفر دیگر مشغول دست زدن است ویك نفر هم آواز خوان است و چنین به نظر می رسد كه این اشخاص مامور اجرای قربانی هستند.

    یکی از مهمترین آثار یافت شده در مورد موسیقی این دوره " مهر چغامیش " می باشد که نزدیک شش هزار سال از زندگانی آن می گذرد. نمونه سازهایی چون تنبور و سنتور در نگاره های شوش و تاق بستان از آن زمان دیده شده است

    ایلامی ها نیز موسیقی را هنگام بر پا كردن آیین های خویش به كار می برده اند . آلات موسیقی آنها یكی دو قسم چنگ ونی ساده ودوتایی و آلات ضربی بوده است . سازی داشته اند شبیه سنتور كه بعد ها تغییر شكل داده وكامل شده است.از نقوش برجسته آثار ایلامی دو نمونه از اركستر آنها كه یكی دسته نوازندگان ودیگری دسته سرایندگان است بدست آمده ودر ( بریتیش موزیم ) است . دسته نوازندگان از یازده نوازنده تشكیل می شود كه هفت نفر آنها چنگ می زنند و دو نفر نی مضاعف می زنند ویك نفر سازی شبیه به سنتور می نوازد و نوازنده دیگر هم یك قسم آلات ضربی می زند . در دسته سرایندگان نه پسر و شش زن شركت كرده اند : زنی كه در پیش واقع شده راهنمای سایرین است و زن دیگر زیر چانه گذاشته كه عادت اغلب خوانندگان مشرق زمین است . سایر زن ها و پسر ها هم دست می زنند .

    در ایران باستان هنگام برآمدن و فرو رفتن خورشید به نواختن طبل و كوس و كرنا می پرداختند. در اوستا بخش یسناها آمده كه پزشكان بیماران خود را با موسیقی درمان می كردند.
    در آن دوران سه نوع موسیقی آیینی، بزمی و رزمی بوده است، همچنین در جشن های طبیعت و روزهای تاریخی و ملی، موسیقی ویژه ای اجرا می شد. در دوران هخامنشیان سرودها و ترانه هایی به نام هوره در جنگ ها و جشن ها اجرا می كردند كه امروزه در ایلام و غرب ایران با همین نام رایج است.

    گزنوفون مورخ یونانی در کتاب "سیروپیدیا" می نویسد :

    "کورش کبیر به عادت دیرینه، در موقع حمله به ارتش آشور سرودی را آغاز کرد و سپاهیان او با صدای بلند آنرا خواندند و بعد از پایان سرود، آزادمردان با قدمهای مساوی و منظم به راه افتادند. کورش در وقت حمله به دشمن سرود جنگی را آغاز کرد و سپاهیان با او هماهنگ شدند."

    "کورش برای حرکت سپاه دستور داد سربازان با شنیدن صدای شیپور قدم بردارند و حرکت کنند، زیرا صدای شیپور علامت حرکت است." این سروده ها برای بر انگیختن حس شجاعت و دلیری سربازان اجرا می شد و گزنوفون اضافه می کند که : "کورش از کشته شدن سربازان طبری و طالشی مغموم شد و برای مرگ سربازان سرودی خواند و این همان سرودی است که در ادوار بعد در مراسم موسوم به 'مرگ سیاوش' خوانده می شد." این مراسم هنوز هم در بین بسیاری از طوایف شرق زمین وجود دارد و بنام "سوگ سیاوشان" یا "سووشون" معروف است و بقایای این آئین قدیمی حتی در مراسم آئینی بعد از اسلام نیز دیده می شود.

    از دوران هخامنشی سازهایی باقیمانده است و می توان به کرنا، نی، شیپور، کوس ، درای و سنج اشاره کرد.

    موسیقی اولیه ایران شامل هفت خسروانی ( مقام ) ، سی لحن و سیصد و شصت دستان ( اشکال ملودیک ) بود که با روزهای هفته ، ماه وسال یکی بود.

    در دوره ساسانی موسیقی بسیار گسترش یافت. مزدک، یکی از پایه هی آیین خویش را موسیقی می دانست. كشیشان از امپراتوری رم شرقی برای فراگرفتن آهنگ‌های موسیقی به ایران می‌آمدند. صد ها نوازنده از هند به ایران آمدند. در این زمان ایرانیان نه تنها موسیقی را با نت ثبت می‌كردند، بلكه برای آوانویسی نیز الفبایی داشتند كه آن را ویسب دبیره می‌نامیدند. با این الفبا می‌توانستد هر نغمه و آوایی را از ساز تاغریو تندر، شرشر آبشار، و بانگ جانوران را نگاشته و نمایش دهند. محمد پور اسحاق، معروف به ابن‌الندیم‌الوراق، كه در سال ‌٣٧٨ هـ.ق در گذشته است، شمار‌ نقش‌های این الفبا را تا ‌٣٦٠ نشانه عنوان كرده است.

    قبل از این ،نوع دیگری از الفبا را به زرتشت منسوب می‌كنند كه كش ‌دبیره نام داشته و با آن می‌توانسته‌اند زبان ملت‌های دیگر، صدای جانوران، نوای مرغان و آوازها را بنگارند.

    تعداد حروف این الفبا را یك صد و شصت می‌دانند كه هر حرف و صدا نشانه جداگانه‌ای داشته است. ابوتراب رازانی در كتاب موسیقی در دوره ساسانیان می‌نویسد: ... ژان ژاك روسو نمونه كاملی از موسیقی با نت ایرانی را از سفرنامه شاردن جهانگرد فرانسوی گرفته ودر کتاب خود آورده است.

    داستان ها و افسانه ها پیرامون دستگاه ها و لحن های موسیقی ایرانی، نشان از تاریخ بس کهن آن دارد:

    شبدیز:خسرو پرویز اسبی داشته است با نام شبدیز كه بسیار مورد علاقه وی بوده است . دستور داده بود كه هر كس خبر مرگ شبدیز را به او بدهد ، به دست جلادش بسپارند. روزی كه شبدیز می میرد ، همگان نگران این بوده اند كه چگونه این خبر را به گوش خسرو پرویز برسانند. تا اینكه باربَد، بر آن می شود كه آهنگی بسازد و در حضور خسرو پرویز بنوازد. این نغمه آنقدر جانسوز و غم انگیز بود كه شاه ساسانی را در اندوه فرو برد و گفت: مگر شبدیز مرده است كه این چنین می نوازی؟ باربد در جواب می گوید: این را خود فرموده اید. از آنجا، نام شبدیز در سی لحن باربد مكانی بسزا یافت. پیكره ی شبدیز در تاق بُستان دیده می شود.

    گنج باد آورد : افتادن چند كشتی رومی ، كه گنج بزرگی را حمل می كردند به دست شرقیان، زمینه ای برای کار موسیقی دانان شد و چون باد ، آن گنج ها را در دریا گردانده و آورده بود ، نام آن گنج را، گنج بادآورد نهادند و آن آهنگی شد كه جزو سی لحن باربد به شمار می رود.

    گنج گاو:در زمان بهرام گور، گنجی از دوران مهرگرایی یافتند. این گنج دارای مجسمه های گاو بوده كه از طلا ، مروارید و جواهر ساخته شده بود. بهرام گور، این گنج را بین بینوایان تقسیم كرد.بر بنیاد این داستان دستگاهی در موسیقی آفریده شدكه آنرا گنج گاو نام نهادند.

    گه نوای هفت گنج و گه نوای گنج گاو

    گه نوای دیف رخش و گه نوای ارجنه(منوچهری)

    كین سیاوش: سیاوش بی گناه به تورانیان پناهنده می شود و آنجا جان خود را می بازد و در پی این ایرانیان ، به كین خواهی بر می خیزند . کین سیاوش، موسه مردمان است بر مرگ آزادگی. ردیف كین ساوش یادگار آن زمان است.

    كین ایرج:شاهنامه فردوسی آمده است كه فریدون دارای سه فرزند بود، به نام های سلم ، تور و ایرج كه متصرفات خود را بین این سه تقسیم كرده، و این امر سبب شده بود كه دو برادر دیگر تور و سلم به برادر سوم حسد برند و او را بی گناه به قتل رساندند كه این امرسبب پیدایش ردیفی در موسیقی، به نام كین ایرج شد كه تا زمان ساسانیان شناخته می شد و در ادبیات فارسی دری، نیز بسیار از آن نام برده و تا زمان حمله مغول ها نیز نواخته می شده است.

    چو كردی كین ایرج را سرآغاز

    جهان را كین ایرج نو شدی باز (نظامی)

    سبز در سبز:روایت است از داستان های فردوسی، كه در ، دربار خسرو پرویز، رامشگری بود به نام سركش و اجازه ورود رامشگران دیگر ، به وسیله وی باید صورت می گرفت.

    سر کش از حضور باربد، در دربارجلوگیری می كرد. تا این كه روزی ، باربد پس ازپیمان دوستی با، باغبان دربار، در باغی كه مقرر بود ، خسرو پرویز در شامگاه در آنجا باشد، جامه سبز بر تن نموده و خود را در میان درختان پنهان می كند و در وقت موعود آغاز رامش می نماید. هنگامی که خسرو جام می را بلند کرد، باربد به نواختن آوازی لطیف پرداخت به نام «یزدان آفرید». پرویز شاد شد و نام نوازنده را پرسید. اما او را نیافتند، چون خسرو جام دوم را بلند کرد، باربد دیگر بار نواختن و خواندن گرفت و «پرتو فرخار» را نواخت. پرویز با شگفتی فریاد برآورد، چه آوازی که تمام اعضای بدن میخواهد برای شنیدن آن گوش شود. دیگر بار دستور داده نوازنده و خواننده را بیابند؛ ولی اثری از او بدست نیامد. پرویز جام سومین را بلند کرد، این بار باربد آهنگ «سبز اندر سبز» را نواخت و همه حضار در حیرت شدند.خسرو پرویز باشگفتی می گوید كه این نغمه از دیو نیاید و فرشتگان و پریان را بشاید و دستور می دهد تا نوازنده ای كه این همه احساس را بر انگیخته است جستجو نمایند. آن شب تمامی باغ را گشتند و باربد را نیافتند. آن درخت سبز و جامه ی سبز و آن شب، آهنگی را پدید آورد که سبز در سبز گویید.

    به نوشته ی ثعالبی: در ملاقات اول دستان یزدان آفریذ را برای خسرو خواند، بعد دستان پرتو پرخار را به سمع او رسانید که همان شادمانی را می بخشید، که توانگری از پس درویشی می بخشد، پس از آن دستان سبز اندر سبز را خواند و نواخت چنانکه شنوندگان از آهنگ زار زار ابریشم رود و از زیر و بم سرود خواند او مجذوب و مبهوت شدند...

    به گفته فردوسی سه دستانی که باربد در این مکان خواند و نواخت، داد آفرید، پیکار گرد و سبز در سبز بود:

    سرودی به آواز خوش برکشید

    که اکنون تو خوانیش داذ آفرید

    زننده دگرگون بیار است رود

    برآورد ناگاه دیگر سرود

    که پیکار گردش همی خواندند

    همی نام از آواز او راندند

    بر آمد دگر باره آواز رود

    دگر گونه تر ساخت بانگ سرود

    همان سبز در سبز خوانی کنون

    برین گونه سازند مکر و فسون

    نوروز بزرگ، نوروز كوچك، نوروز خارا : به روایت فردوسی كه خو د از روایات چند هزار ساله باستان بر آمده است، نوای خوش دوران جمشید بر می گردد :

    جهان انجمن شد بر تخت اوی

    از آن بَر شده فره و بخــــــت اوی

    به جمشید بر گوهر افشـاندند

    مران روز را روز نــــــو خواندنـــــد

    سر سال نو، هرمز فرودیـــــــن

    بر آسوده از رنج تـــــن، دل زكین

    به نوروز نو شاه گیتی فــــــروز

    بر آن تخت بنشست فیــــروز روز

    بزرگان به شادی بیاراستنـــــد

    می و رود و رامشگران خواستند

    چنین جشن فرخ از آن روزگــار

    بمانــده از آن خسروان یادگــــــار

    منوچهری در شعر خویش ردیف های رایج پیش از مغول را نام برده و نام نوروز بزرگ را هم آورده است:

    مطربان ساعت به ساعت بر نوای زیر و بم

    گاه سروستان زنند امروز و گاهی اشكنه

    گاه زیر قیـــصران و گــــــاه تخت اردشیــــــر

    گــــــاه نوروز بزرگ و گه نـــوای اسكنــــــه

    نام هایی كه نظامی آورده و بیشتر آنها فارسی کهن است و دیگران هم همین نام ها را كم و بیش از او یاد كرده اند، می توان گفت كه یادگار دوره ساسانی است: گنج باد آور، آرایش خورشید، مشگدانه، نیمروز، رامش جان، نوشین باده، نوروز، شبدیز، كبك دری، كیخسروی، سبزه در سبزه، سروستان، ماه، شادروان مروارید.

    روح اله خالقی در کتاب سرگذشت موسیقی ایران، دست خطی از میرزا عبداله آورده است که دردا و درسغا گویان باید خواند: بسیار تأسف انگیز است که از نغمات و سرود های زمان پیش، در عصر حاضر مااثری باقی نمانده است و آن همه لطایف قیمتی چنان در پرده فراموشی متواری شده اند که علامت وجود آنها نیز محو و نابود است. مثلن از گنج کاروان، شادروان مروارید، اورنگ، مشک دانه، تار نوروز، راه شبدیز، نوش باده، نیم روز، بانگ سبزه، که از الحان سی گانه باربد موسیقی دان بوده و حضرت اجل شیخ نظامی در صفت باربد همه آن ها را شرح داده اند، امروز نشانه ای در عالم موسیقی ایرانی یافت نمی شود.

    در تاریخ تمدن ساسانیان نوشته استاد سعید نفیسی از یکصد و چهل و هشت آهنگ و دستان آن روزگار یاد شده است: آیین جمشید، آرایش خورشید، آزادوار، ارجنه، اشكنه، افسربهار، افسرسكزی، انگبین و اورنگی، باخزر، باد نوروز، باده، باغ روزنه، باغ سیاوشان، باغ شهریار، باغ شیرین، بسته، بسكنه، بند شهریار، بوسیلیك، بهار بشكند، بهمنجنه، پالیزبان، پرده خرم، پرده زنبور، پیك گرد، تخت اردشیر، تخت طاقدیس، تكاو، تیزی راست، تیگلنج، جوبران، چغانه، چكاوك، چگك، جقه كاوس، خاركن، خسرو، خسروانی، خماخسرو، در غم، دل انگیزان، دنه، دیرسال، دیف رخش یا دیو رخش، راح و روح، راست، رامش جان یارامش جهان، رامش خوار، راه گل،‌راه ماوراء النهری، راهوی، روشن چراغ، ره جامه‌داران، زاغ، زنگانه، زیر افكن یا زیر افكنده، زیر بزرگان، زیر خرد، زیر قیصران، سازگری، سازنوروز، سایگاه(شاید سه گاه)، سبز بهار، سبز در سبر، سپاهان، سپهبدان، ستا،‌ سرانداز، سركش، سرو بستان، سرود پارس، سرو سپاه، سروتا، سروتان، سرو سهی، سیاوش، سیسم، سیوارتیز، شادباد، شادروان مروارید، شاورد، شاهی، شباب،‌شبدیز، شب فرخ، شنجح، شكر نوین، شهر رود، شیشم، عراق، عشاق، غنچه كبك دری، فرخ روز، قالوس، قفل رومی، قیصران، كاسه‌گری، كبك دری، كیخسرو، كین ایرج، كین سیاوش، گاوی زنه، گل،‌گلزار، گلنوش، گنج باد، گنج بادآورد، گنج ساخته، گنج سوخته، گنج فریدون، گنج كاروان، گنج‌وار، گنج گاو، مادر روسنان(شاید ماه روشنان)، ماده ماه بركوهان، مروای نیك، مشكدانه، مشك مالی، مشكویه، مویه زال، مهربانی، مهرگان بزرگ، مهرگان خرد، مهرگانی، امی بر سر بهار، ناز نوروز، ناقوسی، نخجیرگان، نوا، نوبهاری، نوروز بزرگ، نوروز خارا، نوروز خردك، نوروز كیقباد، نوش، نوشین باده، نوشین لبینان، نهاوندی، نهفت، نی برسر بهار، نی بر سر شیشم، نی بر سر كسری، نیم راست، نیمروز، هفت گنج.

    پس از تازش تازیان:

    اعراب پیش آشنایی با ایرانیان شعر و موسیقی را وسیله‌ای برای تسخیر جن و شیطان می‌پنداشتند و بر این باور بودند كه این موجودات نادیدنیهستند كه ذوق شعر را به شاعر و لحن خوش را به خواننده به امانت می‌دهند.

    در زبان عربی كلمه ی «عزف» به معنای صدای جن است و از آنچه كه در اعراب به نفوذ این موجود خیالی در موسیقی اعتقادی استوار داشتند نام سازی شبیه به قانون را «معزفه» نهاده‌اند.

    طویس (طاووس كوچك) نخستین كسی بوده كه كلمات عربی را به همراه دف می خوانده است و این نخستین کسی بوده است در عالم اسلام كه به این شغل تن در داده است.در تاریخ موسیقی ابتكارات زیادی به طویس نسبت داده شده كه یكی اختراع «غناء الرقیق» در مقابل «غناءالمتقن» و دیگر اختراع و بكار بردن ایقاع است .

    طویس در خاندان مادر عثمان بن عفان تربیت یافت و در ایام كودكی تحت تأثیر آوازهایی كه اسیران ایرانی می‌خواندند قرارگرفت. این اسیران در مدینه به كارهای سخت و سنگین اشتغال داشتند و طویس راه و رسم آوازهای ایرانی را از ایشان فرا گرفت و در سالهای آخر خلافت عثمان شهرت طویس زیاد شد و مورخان عرب برای او و ابتكاراتش در پی‌ریزی اساس موسیقی عرب اهمیت زیاد قائل هستند . شاگردی داشت بنام «ابن سریج» كه استاد خود را خوش لحن‌ترین و تواناترین خوانندگان عصر خود معرفی كرده است.

    طویس دف خود را در كیسه‌ای همیشه همراه داشت و مردم به چشم پستی به او می‌نگریسته‌اند. مروان بن الحكم كه سخت مخالف موسیقی بود چون حاكم مدینه شد ، حكم كرد هر كس خواننده و نوازنده‌ای را بدست مأموران او بدهد جایزه بزرگ خواهد گرفت. به دستور مروان خواننده‌ای را به نام النقاشی به جرم اشتغال به كار موسیقی اعدام كردند . طویس از ترس به شهر سویدا واقع در جاده بین مدینه و دمشق رفت و در آنجا پنهان شد و تا پایان عمر در این شهر در گمنامی به سر برد.

    یكی دیگر از خوانندگان و نوازندگان معروف این زمان در عربستان «سائب خاثر» نام داشته كه پسر یكی از اسیران ایرانی بوده و در آوازهایی كه می خوانده، گوشه های موسیقی ایرانی را به كار می برده است. سائب آواز خود را با قضیب (كه چوب بلند و قطوری بوده و برای حفظ وزن در آواز به زمین می كوبیدند) همراهی می كرده و سپس نواختن عود را آموخته است .

    پسر معاویه، یزید اول از مادری شاعر متولد شده بود و بی سبب نبود كه عشق و علاقه وافری به شعر و موسیقی داشت. یزید خود شاعری توانا بود و مسعودی می نویسد كه تمایل زیادی به طرب نشان میداد و نخستین كسی بود كه به قول مولف كتاب اغانی اجازه داد آلات لهو و ارباب طرب بدربار وی راه یابند.

    در همان ایامی كه موسیقی دان و شاعر و خواننده در عربستان را در ردیف سَحَرِه به حساب می آوردند استادان این فنون در ایران مقام و منزلتی بس بالا داشتند . موسیقی بر مبانی علمی استوار بود و نوازندگان و رامشگران از نزدیكان پادشاه و در ردیف نجبا و اشراف بودند.

    ابن خلدون می گوید نوازندگان ایرانی كه از حجاز می گذشتند و عود و تنبور و معرف و مزمار مینواختند اعراب آوازهای ایشان را اقتباس كردند و وزن ایشان را در شعر و موسیقی خود بكار بردند.

    از همین رو بیشتر موسیقیدانان پس از اسلام نیز ایرانی بودند.

    زریاب یكی از موسیقیدان های ایرانی و شاگرد اسحق موصلی بوده و یكی از برجسته ترین خوانندگان و موسیقیدانان و نوازندگان عود در زمان هارون الرشید بود. یكی از آثار اوفی الاغانی است.
    ابوالعباس سرخسی یكی از نویسندگان ایرانی و از مردم سرخس بوده و درباره موسیقی دو كتاب از او باقی است. (كتاب الموسیقی الكبیر و كتاب الموسیقی الصغیر)

    ابن خردادبه جغرافیدان ایرانی بوده و نیاکانش زرتشتی بوده اند . درباره موسیقی آثاری مانند آداب السماع، طبقات المغنین (درباره خوانندگان) و رساله ای درباره سازهای زمان ساسانی نوشته است.

    از دانشمندان برجسته ایرانی درموسیقی فارابی است. او در سده چهارم هجری می‌‌زیست. وی که در علم و عمل این فن مهارت داشت نخستین کتاب جامع خود را در این رشته نوشت. پیش از او نیزبه دانشمن نامی ایران،زکریای رازی نوشتن رساله‌ای را در موسیقی نسبت داده‌اند به نام " فی الجمل الموسیقی ". پس از فارابی،ابن سینا در کتاب شفا، بابی را به موسیقی اختصاص داد .بیرونی کتاب" الاستخراج الاو تار فی الدائره" را در موسیقی نوشت. شاگردابن سینا " ابو منصور زیله " نیز کتاب الکافی الموسیقی را نوشت.

    دراین هنگام در میان موسیقی دانان و خوانندگان و نوزندگان ایرانی چندین گروه برجسته بودند: علاوه بر استادان فن دو طبقه دیگر نیز بودند كه در درجه دوم اهمیت قرار داشتند. یكی نوازندگان بودند كه ایشان را آلاتی می گفتند و دیگر دختران خواننده كه آنها را «قینه» می نامیدند و عموماً از بین اسیران جنگی انتخاب می‌شدند.

    دختران خواننده فن موسیقی و راه و رسم آواز خواندن را نزد استادان فرا می‌گرفتند و در دوره طلایی عباسیان ابراهیم موصلی، پیشوای موسیقی دانهای عهد، این دختران خواننده را در مكتب خود تعلیم می‌داد. این دختران خواننده مقام و منزلت عالی داشتند و با اینكه اغلب صورت اسیر و كنیز را داشتند ایشان را به قیمت گران خرید و فروش می كردند زیرا هنر و اطلاعات آنها درباره مسائل ذوقی و ادبی بسیار زیاد بود. در شعر و ادبیات علم قضا و فلسفه و ریاضی و هندسه و طب و قرآن و حدیث و منطق و خطابه و غیره وارد بودند و بعلاوه علم موسیقی عملی و نظری را خوب می دانستند و بر بط هم می نواختند.



    اما مخالفت های دینی همواره ادامه اشت.

    در هنگامه ی ممنوعیت ها و محرومیت های موسیقی، خانقاه به پناهگاه موسیقی بدل شد.

    ‏«امنن شیلوا» در مقاله موسیقی و دین در اسلام چنین نوشته است: «اولین رساله‌ درباره‌ی ‏تحریم موسیقی توسط «ابن‌ابی‌الدنیا» نوشته شد. وی طلبه‌ای سنت‌گرا و خلوت‌گزیده‌ای بود كه تمام زندگی خود را وقف دین ‏و مذهب كرده بود، ابن‌ابی دنیا معلم خیلفه‌ی معتضد عباسی قرن سوم هجری ، و پسرش متقی‌عباسی ‏بود...

    به غیر از خانقاه، زورخانه که مرکز پهلوانان و عیاران، یعنی بازوی عرفان ایرانی بود، از مراکز موسیقی به سمار می آید.

    زورخانه نمادی است از نیایشگاههای مهری که نیاکان ما در دور دست تاریخ، در گود هشت گوشه آن به نیایش خورشید (میترا یا مهر) که بنیاد هستی این جهان از آفتاب اوست، برمی خاسته اند. پس از تازیان، گودها به جایگاه ورزیدن و تربیت عیاران و پهلوانانی بدل شد که بازوی عرفان ایرانی برای آزادی و استقلال ایران بودند.آنان در گودها با نمادهای آلات و ابزار جنگ و نبرد آن روز، تمرین می کردند و ورزیده می شدند.
    حرکات و آوازهای زورخانه همراه با موسیقی و تمبک مخصوص زورخانه است .
    مرشد بر سرِ دَم می نشیند و پیشِ پایش آتشدانی است ،هم به یادگار میترا و هم برای گرم نگه داشتن پوست ضرب .
    ضرب آهنگها و مقامهای آوازی که به هنگام اجرای ورزش باستانی در زورخانه اجرا می شود چنین است:
    * شروع ورزش در گود با «سر نوازی»، که نوعی گرم کردنِ بدن و گردن است.
    * ضرب شنا .
    * میل گردانی .
    *سرنوازی و پا زدن که شامل پیش درآمد با کلام (در مایه ی همایون، شوشتری و دشتی) میانکوب و پای تبریزی است.
    * چرخ، شامل پیش درآمد (سه تایی و چهارتایی) و چرخ تک پر، سه پر و چرخ جنگی است.
    *شش پای آخر با سرعت تند.
    * کباده گیری که نمادی از کمانگیری است.
    مقامهایی که مرشد می خواند:
    همایون یا شور با تاکید بر حجاز عرب است با آواز.

    اخوان الصفا که بزرگترین و نخستین فرهنگنامه زمان خویش را در آستانه رستاخیز علمی و فرهنگی ایرانیان نوشتند، باب هایی از به موسیقی اختصاص دادند. از جمله نكاتی كه از رسایل اخوان الصفا در باره موسیقی معلوم می شود استفاده از موسیقی در بیمارستانها برای سبك كردن رنج و درد بیمار است كه در شفای بیمار عامل مؤثری محسوب می شده است.

    موسیقی و مولانا:

    مثنوی با نی نامه آغاز می شود. از همان نخستین واژه ها، نی و نای و دف و تار و تنبور، در آسمان شعر مولانا می نوازد و می خروشد. موسیقی جان و جهان مولاناست. موسیقی رگ رگ جان مولاناست. موسیقی تپش های تن بی تاب و جان بی قرار مولاناست. موسیقی در واژگان، در تپش شعر، در گوهر کلام، موج می زند.

    مولانا در غزلی چنین می سراید:

    ای چنگ پرده های سپاهانم آرزوست

    وی نالــــــه ی خــــوش سوزانــــــم آرزوست

    در پرده ی حجاز بگو خوش ترانه ای

    من هُدهُــــــدم سفــــــیر سلیـمانم آرزوست

    از پرده ی عراق به عشاق تُحفه بر

    چون راست و بوسلیك خوش الحانم آرزوست

    آغاز كن حسینی زیرا كه مایه گفت

    كــــــان زیــــــر خُرد و زیــــــر بزرگـانم آرزوست

    در خواب كرده ای ز رهاوی مرا كنون

    بیــــــدار كن به زنگُوله ام كــــــانــم آرزوست.

    روح الله خالقی می نویسد:رُهاب، سوز و گداز و ناله و ندبه ندارد، بلكه به پیر با تجربه ای شبیه است كه می خواهد آب خنكی بر دلِ داغ دیده مصیبت دیدگان بریزد و آنان را با پند و نصیحت های دلپذیر امیدوار كند.

    شفیعی کدکنی براین باور است که:«از عصر شاعرْ – خنیاگران ایران باستان، تا امروز، آثار بازمانده هیچ شاعری به اندازه جلال الدین مولوی، با نظام موسیقیایی ِ هستی و حیات انسان، هماهنگی و ارتباط نداشته است.»

    در جای جای دیوان شمس می توان نشانه هایی از آگاهی گسترده‌ی او از موسیقی را یافت. چنانچه در غزل:

    می‌زن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایی
    یا پرده رهاوی یا پرده رهایی

    بی زیر و بی‌بم تو ماییم در غم تو
    در نای این نوا زن کافغان ز بی‌نوایی

    قولی که در عراق است درمان این فراق است
    بی قول دلبری تو آخر بگو کجایی

    ای آشنای شاهان در پرده سپاهان
    بنواز جان ما را از راه آشنایی

    در جمع سست رایان رو زنگله سرایان
    کاری ببر به پایان تا چند سست رایی

    از هر دو زیرافکند بندی بر این دلم بند
    آن هر دو خود یک است و ما را دو می‌نمایی

    گر یار راست کاری ور قول راست داری
    در راست قول برگو تا در حجاز آیی

    در پرده حسینی عشاق را درآور
    وز بوسلیک و مایه بنمای دلگشایی

    از تو دوگاه خواهند تو چارگاه برگو
    تو شمع این سرایی ای خوش که می‌سرایی

    مولانا نوازنده چیره دست «رباب» نیز بوده است. مهارت وی در نواختن رباب تا آنجا بوده که در ساختمان این ساز تغییراتی نیز پدید آورده بود.در سماع، مولانا خود رباب می نواخت. نی زنی به نام حمزه نیز داشت که او را قطب نایی می نامیدند.

    موسیقی سماع چندین بخش داست:

    آیین: در برگیرنده یک درآمد و موسیقی متن بود و با شعر و آواز اجرا می شد.

    مقابله: در سماع خانه ها اجرا می شد و معنای اجرای ایین طریقت داشت.

    مولانا، بسیاری از غزل ها را در شود و مستی سماع می سرود:

    چنگ را در عشق او از بهر آن آموختم

    کس نداند حالت من، ناله ی من او کند
    بسیاری از غزل ها ی مولانا، خود دف زنان هستند و انسان را به شور و حال و رقص می کشانند. گویی که هر غزل دف بر کف و کف برلب و دست افشان و پاکوبان به میدان می آید:

    ای هوس های دلم بیا بیا بیا بیا
    ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا

    ***
    ای یوسف خوش نام، ما خوش می روی بر بام ما
    ای در شکسته جام ما، ای بر دریده دام ما

    ***
    مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم
    دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

    *****

    آشنایی مولانا با موسیقی، به دوران نوجوانی او بر می‌گردد؛ آن هنگام که وی همراه خانواده، از بلخ به بغداد مهاجرت می کردند. به نوشته دکتر زرین کوب: « آهنگ حدی که شتربان می‌خواند و نغمه نی که قوال کاروان می نواخت، او را با لحن ها و گوشه های ناشناخته دنیای موسیقی آشنا می‌کرد».
    ضمن داستان ابراهیم ادهم(دفتر چهارم مثنوی) می‌گوید:

    پس حکیمان گــفتـه اند این لحـن‌ها
    از دوار چــرخ بــگــرفــتـیــم مــا

    بانگ گردش های چرخ است اینکه خلق
    می‌سرایندش به طنبور و به حلق

    چنین معروف است که فیثاغورث ، نغمه‌های افلاک را می شنیده و سپس اصول موسیقی را بر اساس آن استخراج کرده است. در واقع او موسیقی را، با ریاضیات درآمیخت و قواعد و اصول دقیقی برای آن تنظیم کرد. خود فیثاغورث می گوید:«من صدای اصطکاک افلاک را شنیدم و از آن علم موسیقی را نوشتم.»

    عرفان مولانا که با اندیشه های ایران باستان نزدیکی داشت، به مانند آیین های کهن ایرانی، برای موسیقی ارج و بهای بسیار قایل بود:

    لیک بد مقصودش از بانگ رباب
    همچو مشتاقان، خیال آن خطاب

    نالــه سـرنا و تـهــدیـد دهـــل
    چـیزکـی مـاند بـدان ناقـور کـل

    ***

    مولانا می گوید که هیچ زبانی توان تعریف عشق را ندارد، مگر موسیقی:

    هر چه گویم عشق را شرح و بیان
    چون به عشق آیم، خجل گردم از آن‏

    گر چه تفسیر زبان روشن‏گر است
    لیـک عشـق بی‏زبان روشـن‏تر اسـت‏

    چون قلم اندر نوشتن می‏شتافت
    چون به عشق آمد، قلم بر خود شکافت‏

    عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
    شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت‏

    ***

    سماع


    بازار زركوبان قونیه ! مولانا و یاران در گذر! صدای کوبیدن چکش كوبیدن بر زر. : تق تق تتق تق!

    دف ! دف! ددفدف!

    حق! حق! انالحق!

    مولانا به ناگاه ایستاد. در خود پیچید! برخاست. رها شد. دست بر دست. کف برکف. پا بر خاک و دست بر آسمان!

    غوغا شد. شور و شر شد. های و هو برخاست.

    زرکوبان از چرخه ی این چرخ از کوبیدن باز ایستادند!

    صلاح الدین زرکوب، شاگردان را گفت: بکوبید که زر را قیمتی نیست!

    تق! تق! تتق تق!

    دف! دف! ددفدف!

    کف! کف! ککف کف!

    حق! حق! انالحق!

    و بازار به رقص بر آمد. زرگر و زر به رقص برآمد!و قونیه به رقص برآمد.

    یكی گنجی پدید آمد در آن دكان زركوبی ....... زهی صورت زهی معنی زهی خوبی زهی خوبی



    در باره زمان پیدایش مجلس سماع آگاهی چندانی در دست نیست ،اماآنچنان که نوشتم تمام سرودهای باستانی چون گاتاها و یشت ها را با موسیقی و آواز می خوانده اند.

    در سال 245 هجری که ذالنون از زندان متوکل آزاد گردید ، صوفیان دربغداد به دور او گرد آمده و درباره سماع از او اجازه گرفتند. قوال شعری خواند و ذوالنون ابراز شادی کرد . در سال 253 نخستین حلقه سماع را علی تنوخی در بغداد به پا کرد.

    اما سماع را شمس و مولانا به اوج رساندند. در غزل های مولاناست که زمین و آسمان، آدمی و هستی به رقص بر می خیزند:
    ای هوس های دلم ! بیا بیا بیا بیا
    ای مراد و حاصلم! بیا بیا بیا بیا
    مشكل و شوریده ام چون زلف تو، چون زلف تو
    ای گشاد مشكلم! بیا بیا بیا بیا
    از ره و منزل مگو ، دیگر مگو، دیگر مگو
    ای تو راه و منزلم! بیا بیا بیا بیا
    در ربودی از زمین یك مشت گل ، یك مشت گل
    در میان آن گلم، بیا بیا بیا بیا
    تا زنیكی، وز بدی من واقفم، من واقفم
    از جمالت غافلم، بیا بیا بیا بیا
    تا نسوزد عقل من درعشق تو، در عشق تو
    غافلم، نی عاقلم، بیا بیا بیا بیا

    روزی یاران مولانا پیرامون مطالب كتاب فتوحات مكیه ابن عربی گرم گفتگو بودند كه زكی قوال ( از مغنیان مجلس سماع مولانا) ترانه گویان درآمد. مولانا در دم گفت: «حالیا فتوحات زكی به از فتوحات مكی است. و به سماع برخاست».

    در مناقب افلاکی آمده است: مولانا در حال شوری عظیم بود که سماع کنان از مدرسه ی خود بیرون شد و سراغ قاضی عزالدین که با سماع درویشان مخالفت های بسیار داشت، رفت. بانگی بر وی زد و گریبان قاضی بگرفت و گفت: برخیز و به بزم خدا بیا!

    کشان کشان تا بزم عاشقان بیاوردش و نمودش آنچه در حوصله ی او بود. قاضی جامه ها چاک داد و به سماع درامد. می چرخید و فریاد می کشید.
    شمس و سماع و مولانا در هم آمیخته اند و این سماع ارمغان شمس بود به مولانا.
    در نگاه مولانا سماع و موسیقی تنها برای انگیختن شور و نشاط نیست، گونه ای آیین سلوك است.
    گرچه «چرخیدن» از اركان سماع مولانا بوده است، اما چگونگی ریزه کاری های سماع گزارش نشده است .
    مولانا رقص را پاس می داشته ودر ستایش آن اشعاری پرشور سروده است. این رسم از قرن سوم در میان صوفیان رواج یافت. صوفیان رقص را از توابع وجد به شمار می آوردند. وجد به دنبال سماع در سالك به ظهور می آید.

    مولانادر باره ی سماع اشعار بسیار دارد:

    بر سماع راست هر كس چیر نیست ...... لقمه هر مرغكی انجیر نیست
    خاصه مرغی، مردة پوسیده ای ....... پرخیالی، اعمیی بی دیده ای

    ****

    سماع از بهر جان بی قرار است

    سبك برجه چه جای انتظار است

    ***
    سماع آرام جام زندگانیست

    كسی داند كه او را جانِ جانست

    ***

    دانی سماع، چه بود؟ قول بلی شنیدن
    از خویشتن بریدن، با وصل او رسیدن
    دانی سماع، چه بود؟ بی خود شدن ز هستی
    اندر فنای مطلق، ذوق بقا چشیدن

    *****

    بیا، بیا كه تویی جانِ جانِ جانِ سماع

    بیا كه سرو روانی به بوستان سماع
    برون ز هر دو جهانی چو در سماع آیی

    برون ز هر دو جهانست این جهان سماع
    اگرچه به بام بلند است بام هفتم چرخ

    گذشته است از این بام، نردبان سماع
    بزیر پای بكوبید هر چه غیر ویست

    سماع از آنِ شما و شما از آنِ سماع

    در مثنوی نیز، هنگام داستان ابراهیم ادهم ، می گوید:

    پس عذای عاشقان آمد سماع

    كه در او باشد خیال اجتماع

    بهاولد در باره ی پدر سروده است:



    روز و شب در سماع رقصان بود

    بر زمین هم چو چرخ گردان بود

    سیم و زر را به مطربان می داد

    هرچه بودش ز خان و مان می داد

    یک زمان بی سماع و رقص نبود

    روز و شب لحظه ای نمی آسود.



    ما کجا و حضرت عشق! راستی از چه این همه شادی و شادخواری و شعر و ترانه را از یاد برده ایم؟ شعر را باید خواند و در آغوش کشید و بویید و نوشید، نه آنکه بر درودیوار آویخت.

    عارفان نامبرداری که با همه ی مخالفت های فقها، مجالس رقص و سماع بر پا می داشتند تا جانی تازه در پیکر در هم شکسته ی مردمان بدمند، اینان هستند:

    ذوالنون مصری ، سری سقطی ، جنید بغدادی ، ابو سعید ابوالخیر، ممشاد دینوری ، عمرو بن عثمان مکی ، یحیی بن معاذ رازی ، ابوالحسین سراج ، ابوالحسین نوری، ابو سعید خراز ، ابو اسحاق شامی چشتی . ابو عبدالله خفیف شیرازی ، ابوعلی رودباری ، ابوالقاسم نصر آبادی ، عبدالله بن محمد راسبی بغدادی ، ابوبکر رودباری ، ابو عثمان مغربی ، ابوالحسن حصری ، ابوبکر شــبلی ، احمد بن یحیی . اسماعیل قصری ، عین القضاه همدانی ، نجم الدین کبری ، روزبهان بقلی شیرازی ، سیف الدین باخرزی ، مجد الدین بغدادی، بهاءالدین زکر باملتانی ، سعد الدین حموی ، شمس تبریزی ،او حد الدین کرمانی ، رضی الدین علی لالا ، جمال الدین گیلی ، فرید الدین عطار نیشابوری ، سلطان العلما ، بابا کمال جندی . فخرالدین عراقی، نظام الدین اولیاء ، جلال الدین محمود مولوی خراسانی ، امیر خسرو دهلوی، رکن الدین احمد علاءالدوله سمنانی ، صفی الدبن اردبیلی ، محمد شیرین مغربی ، شاه نعمت الله ولی ،خواجه مسافر خوارزمی ،محمد شمس الدین لاهیجی.

    رقص:

    نخست اشاره ای بکنم که رقص عرفانی، آن گونه که در خانقاه ها می بینیم، از شش هزار سال پیش در ایران رواج داشته است و رقصی عرفانی بوده است. تنها به این چند نمونه نگاه کنیم:

    *تكه سفالی از « تپه خزینه» موسیان كه سه تن را در حال رقص بازوان به آسمان گشوده نشان می دهد و اكنون در موزه لوور نگاهداری می شود و از سال های پایان هزاره چهارم پیش از میلادست.

    در این رقص ،‌بلند كردن دستها و بازوان بسوی آسمان و نقش نردبانی پایین تنه و رقصندگان،‌نشانه‌ای از « عروج» و «‌صعود» به آسمان و نزدیك شدن بجایگاه خدایانیست و این حالت و رقص،‌همچون سماع صوفیان است كه با چرخیدن و دست افشاندن بحالت خلسه و جذبه درآمده،‌اتصال بمبدا را عنوان میكردند.

    خطهای موازی كه در زیر پا و بالای سر رقصندگان كشیده شده است طبقه‌های آسمان و زمین را نشان می دهد و كشیدگی تن‌های نردبانی شكل رقصندگان و پیوستن دستهای آنها به زیر آسمان ، دربرخی از پیكره‌ها،‌همانا نشانه‌ای از دسترسی به جایگاه خدایان و پیوستن به آنهاست به وسیله رقص های مذهبی و جذبه‌ای دسته جمعی .

    *مهر استوانه‌ای شكلی كه بر روی آن پیكره سه تن در حال اجرای این گونه رقص كندشده و بسیار همانند سماع صوفیان است.

    *بر روی تكه سفالی كه زمان آنرا از هزار چهارم پیش از میلاد می دانند، و از تپه سیلك كاشان بدست آمده و اینك درموزه ایران باستانست، گروهی زن یا مرد و زن حلقه‌ای از رقص دسته تشكیل داده‌اند كه درآن رقصندگان پهلوی هم ایستاده بازوان خود را از آرنج رو به بالا خم كرده،‌دست ها را بر روی شانه و دوش همدیگر نهاده‌اند. چون نشانه‌هایی از خورشید و پرندگان و آب در فاصله رقصندگان دیده می شود،‌گمان می رود،‌رقص برای نیایش به خورشید یعنی آن خدای روشنی زای گرما بخش كه با بر آمدن از پشت كوهها ،‌تاریكی و هراس شب هنگام را از چشم و دل آدمیان می دوزد در دشت و چمن انجام می گرفته است.

    *چند تکه سفال که از شوش و ایلام(دوهزار سال پیش) به دست آمده ودر موزه بریتانیا در قسمت میاندورود نگه داری می شود، رقص عارفانه گروه های پنج و هفت نفره را نشان می دهد. دایره وار ایستاده و سر بر آسمان و دست ها یکی بالا و دیگری پایین است.
    ***
    مولانا ، همه ی هستی را در رقص می بیند و شیفته و شیدای رقص است. عرفان ایرانی توانست در آن همه محرومیت ها و ممنوعیت ها، هنر ارجمند و والای رقص را در پناه خود بگیرد. شگفتا که ما چنین توصیه های مولانا را به هیچ گرفتیم و رقص را در برابر هرزگی نهادیم. رقص را که نبض زندگی است و گوهر هستی است. آنچنان که به باور من:

    شعر، رقص واژه هاست.

    نقاشی، رقص رنگ هاست.

    موسیقی، رقص صداست.

    تئاتر، رقص زندگی است.

    پیکر تراشی، رقص سنگ ها و چوب ها و فلزهاست....

    بنگریم که مولانا در ستایش این هنر والا چگونه داد در جهان در می افکند:
    آمد بهار جانها ای شاخ تر به رقص آ
    چون یوسف اندر آمد مصر و شكر به رقص آ
    ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر
    ای شیر ! جوش در رو جان پدر به رقص آ
    چوگاه زلف دیدی چون گوی در رسیدی
    از پا و سر بریدی بی پا و سر به رقص آ
    از عشق تا جداران در چرخ او چو باران
    آن جا قبا چه باشد؟ ای خوش كمر به رقص آ
    ای مست هست گشته،بر تو فنا نبشته
    رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ
    پایان جنگ آمد، آواز چنگ آمد
    یوسف ز چاه آمد، ای بی هنر! به رقص آ
    طاوس ما در آید، و آن رنگ ها برآید
    با مرغ جان سراید، بی بال و پر به رقص آ
    كور وكران عالم دید از مسیح، مرهم
    گفته مسیح مریم كای كوروكر! به رقص آ

    به باور مولانا هستی یكسره در رقص و سماعی شكوهمند است.
    مولانا چنان بود كه تا تپش و های و هوی مردم و پرندگان و طبیعت را می شنید به سماع می خاست و ساعت ها بر این حال بود و هیچكس نمی توانست همپای او به سماع آید.

    یك باد مولانا را در آسیابی یافتند كه برگرد سنگ آسیا به رقص آمده بود .

    مولانا در دفتر سوم مثنوی، ضمن بیان داستان خورندگان پیل بچه، می گوید:

    رقص آن جا كن كه خود رابشكنی

    پنبه را از ریش شهوت بركنی
    رقص و جولان بر سرمیدان كنند

    رقص، اندر خون خود، مردان كنند
    چون رهند از دست خود، دستی زنند

    چون جهند از نقص خود، رقصی كنند
    مطربانشان از درون كف می زنند

    بحرها در شورشان كف می زنند
    تو نبینی، لیك بهر گوششان

    برگها بر شاخ ها هم كف زنان
    تو نبینی برگها را كف زدن

    گوش دل می باید، نه این گوش بدن

    *****

    رقص كه در هنگام سماع، صورتی از وجد و هیجان صوفیانه را نشان می دهد، در نظر مولانا، رهایی و پرواز و شادی در هوای حضرت عشق است:

    در هوای عشق حق رقصان شوند

    همچو قرص بدر بی نقصان شوند
    ***

    رقص گوهر و بن و جان هستی است. همه گرده ها و نرمه های هستی، رقص کنان و چرخ زنانند. مولوی‌ چرخ‌ زدن‌ را ازشمس‌ یاد گرفت‌. و چنین بود که خیال یارف او را، چنان به رقص و پایکوبی، چرخ زدن و هیهای وا می داشت:

    چون‌ خیال‌ تو درآید به‌ دلم‌ رقص‌ کنان‌

    چه‌ خیالات‌ دگر مست‌ درآید به‌ میان‌

    گرد برگرد خیالش‌ همه‌ در رقص‌ شوند
    و آن‌ خیال‌ چو مه‌ تو به‌ میان‌ چرخ‌ زنان‌

    هر خیالی‌ که‌ در آن‌ دَم‌ به‌ تو آسیب‌ زند

    همچو آیینه‌ زخورشید برآرد لمعان

    سخنم‌ مست‌ شود از صفتی‌ و صد بار

    از زبانم‌ به‌ دلم‌ آید و از دل‌ به‌ زبان‌

    سخنم‌ مست‌ ودلم‌ مست‌ و خیالات‌ تو مست‌

    همه‌ بر همدگر افتاده‌ و بر هم‌ نگران‌.

    در جهان مولانا، نشانه های بسیاری از اندیشه های ایران باستان دیده می شود. همواره از زهره و ماه سخن در میان است که دف می زنند و طرب می سازند. زهره ی دف زن و طرب کردن ماه و این چنین هستی را در رقص و طرب و شادی دیدن از ویژگی هایی است که در دین و آیین آن روزگار نبوده است، مگر در آیین های ایران باستان:


    خیز که فرمانده جان و جهان

    ازکرم امروز، بفرمان ماست
    زُهره ومه ، دف زن شادی ماست
    بلبل جان مست گلستان ماست
    شاه شهی بخش، طربسازماست
    یار پری روی ، پری خوان ماست
    گوشه گرفتست و جهان ، مست اوست
    او خضرو، چشمه حیوان ماست
    چون نمک دیگ ، و چون جان در بدن
    ازهمه ظاهرتر و ، پنهان ماست
    نیست نماینده و ، خود ، جمله اوست
    خود، همه ماییم ، چو او ، آن ماست

    در غزل هایش از خانه ای یاد می کند که در آن چنگ و چغانه است. این کدام خانه است که در آن بت هست و گنج است و همه فعل و بهانه است. این همه چنگ و چغانه از کجاست؟

    این خانه که پیوسته درو، با نگ چغانه است
    از خواجه بپرسید که این خانه ، چه خانه است
    این صورت بت چیست ؟ اگر خانه کعبه است
    وین نور خدا چیست ؟ اگر دیر مغانست
    گنجیست درین خانه که درکون نگنجد
    این خانه و این خواجه ، همه فعل بهانه است
    فی الجمله ، هرآنکس که درین خانه رهی یافت
    سلطان زمین است و سلیمان زمانه است
    این خواجه چرخست که چون زُهره و ماه است
    وین خانه عشق است که بی حد و کرانه است
    ****
    ای مه وای آفتاب، پیش رخت مسخره
    تا چه زند زُهره از ـ آینه و جندره
    پنجره باشد سماع ، سوی گلستان تو
    گوش و دل عاشقان ، برسر این پنجره

    دیوان کبیر، بهشت موسیقی است. همه چنگ است و رباب است و نی است و دف است تا جان آدمی پر بگیرد. شادی کند. عشق بورزد. امید و فردا بر بامش بتابد:


    مرا چون نی درآوردی به ناله
    چو چنگم ، خوش بساز و با نوا کن
    اگرچه میزنی سیلی م چون دف
    که آواز خوشی داری ، صدا کن
    همی زاید زدف وکف ، یک آواز
    اگریک نیست ، از همشان جـدا کن
    ****
    مطرب خوشنوای من ، عشق ، نواز همچنین
    نغنغه دگر بزن ، پرده تازه برگزین
    مطرب روح من تویی ، کشتی نوح من تویی
    فتح و فتوح من تویی ، یار قدیم اولین

    ***



    بیا تا دستی برافشانیم و پایی بکوبیم! رباب و تار و تنبورت کو؟ برخیز و بیا! بیا! بیا!

    خواجه بیا!

    خواجه بیا!

    خواجه دگر بار بیا!

    دفع مده!دفع مده!

    ای مه عیار بیا!...

    پای تویی!

    دست تویی!

    هستی هر هست تویی!

    بلبل سرمست تویی!

    جانب گلزار بیا!...

    ای دل آواره بیا!

    وی جگر پاره بیا!

    ور ره در بسته بود

    از ره دیوار بیا!...

    بس بود ای ناطق جان!

    چند از این گفت و زبان!

    چند زنی طبل بیان!

    بی دم و گفتاربیا!

    سبز باشید

    پی نوشت: شعرها همه از دیوان کبیر و مثنوی است.

    داستانک ها و روایت ها از:

    مناقب العارفین . فیه مافیه . معارف بها ولد.

    داستان بازار زرکوبان را بسیارانی روایت کرده اند .من این داستان را هم چنین با بازآفرینی تارنمای عجایب المخلوقات خواندم و بسیار زیبابود. این هم روایت من است.

    یاداشتی نیز از کتاب سرگذشت موسیقی ایران اثر روح الله خالقی است که بدان اشاره کرده ام.

    نگرشی بر پیشینه موسیقی ایران از انتشارات میراث فرهنگی بسیار به من کمک کرد.

    برای آگاهی بیشتر از پیشینه موسیقی ایرانی، سلسله نوشتار استادمهدی فروغ در مجلات هنر و مردم در خور توجه بسیار است.

    برای دیدن نمونه های مهرها و تکه های سفال از چندهزار سال پیش در ایران، که رقص های عرفانی را نشان می دهد به: تاریخ رقص ایران. استاد یحیا ذکاء. مجله هنر ومردم. خرداد سال پنجاه و هفت نگاه کنید.

    داستان لحن ها و دستگاه ها را در بسیاری از کتاب ها از جمله شاهنامه،خسرو و شیرین نظامی به گونه ای پراکنده آورده اند. در تارنمای اصالت و با نام موسیقی در گذرگاه تاریخ نیز در این باره آمده است. من همه ی آن ها را خواندم و تلاش کردم تا گزیده ای از آن ها فراهم آورم.

    هم چنین در این راه نوشته های بسیار ارجمند:

    پله پله تا ملاقات خدا: استاد عبدالحسین زرین کوب

    مقاله ی سماع غزل مولوی: دکتر ضیاء موحد

    مقاله ای با عنوان موسیقی و جایگاه آن نزد مولانا: نوشته ی مصطفا علیزاده

    مقاله ی مولانا و سماع: دکتر ابوالقاسم تفضلی ( که این سه مقاله در تارنمای هفت سنگ( ویژه مولانا) آمده است و در همایش آموزه های مولانا برای انسان معاصر نیز خوانده شده است.)

    مقاله ای از فرید امینی با عنوان مولانا و موسیقی ( که در تارنمای آلپ آمده است) را خواندم و از آن ها بسی آموختم و سپاس بر همه ی شما فرهیختگان!

    [تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ].

    [تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ]
    دلم آشفته آن مايه ناز است هنوز / مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز
    جان به لب آمد و لب برلب جانان نرسيد / دل به جان آمد و او برسر ناز است هنوز
    گرچه بيگانه زخود گشتم و ديوانه زعشق / يار عاشق كش و بيگانه نواز است هنوز

  16. #9
    مدیر انجمن تاريخ
    24,097 امتیاز ، سطح 37
    79% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 253
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    Recommendation Second ClassVeteranTagger First Class10000 Experience Points
    نماد b.b
    تاريخ عضويت
    Oct 2007
    پست
    1,680
    گيپا
    197,963
    پس انداز
    0
    امتیاز
    24,097
    سطح
    37
    تشكرها
    470
    1,205 بار در 706 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض مولوی‌ و مسأله‌ وطن‌ دوستی‌ و ایران‌ گرایی‌

    متنی که در ادامه می خوانید ، بخشی از مقاله ی زیبای «مولوی‌ و مسأله‌ وطن‌ دوستی‌ و ایران‌ گرایی‌» است که در سال ۱۳۸۵ توسط دکتر علی اصغر دادبه‌ در «همایش آموزه‌های مولانا برای انسان معاصر» ارائه شده است . در این مقاله هم چنین به حس میهن گرایی در شعر برخی دیگر از شاعران بزرگ ایران پرداخته شده است .


    به قلم دکتر علی اصغر دادبه‌
    گمان‌ می‌کنم‌ امروز بیش‌ از هر زمان‌، ما نیاز داریم‌ که‌ بپذیریم‌ دین‌داری‌ و وطن‌ پرستی‌ مانعه‌الجمع‌ نیست‌. وطن‌ پرستی‌ فردوسی‌، همان‌ اندازه‌ چشمگیر است‌ که‌ وطن‌ پرستی ‌ناصرخسرو و وطن‌ پرستی‌ مولانا.
    ناصرخسرو به‌ تعبیر امروزی‌ها شاید ایدئولوژیک‌ترین‌ شاعر ما باشد. به‌ دلیل‌ تعهّد کلامی‌ای ‌که‌ به‌ آئین‌ اسماعیلی‌ دارد. بنابر بعضی‌ از دیدگاههایی‌ که‌ ما در این‌ روزگار داریم‌ به‌ نظر می‌رسد که‌ ممکن‌ است‌ او به‌ عناصری‌ دست‌ یافته‌ که‌ بر اساس‌ آنها مفهوم‌ وطن‌ را تبیین‌ می‌کرد. عناصرمشترک‌ یک‌ قوم‌ زبان‌، تاریخ‌، اساطیر و فرهنگ‌ آن‌ قوم‌ است‌.
    بدون‌ تردید مولانا در تمام‌ این‌زمینه‌ها پیشتاز است‌. منتها باید به‌ یک‌ نکته‌ توجّه‌ بکنیم‌، من‌ یک‌ طرح‌ تاریخی‌ را عرض ‌می‌کنم‌ و در دل‌ِ آن‌ مراحل‌ مختلفی‌ را که‌ گذرانیدیم‌ نشان‌ می‌دهم‌ که‌ در هر دوره‌ای‌ برخورد بااین‌ مسأله‌ چگونه‌ بوده‌. گاهی‌ برخورد آشکار بوده‌، در سطح‌ بوده‌ عمق‌ داشته‌ منتها حرکت‌ به‌گونه‌ای‌ بوده‌ است‌ که‌ صریح‌ و روشن‌ بوده؛ در بعضی‌ از ادوار این‌ حرکت‌ به‌ گونه‌ای‌ دیگر پیدا شده. ما بعد از اسلام‌ آن‌ دو قرنی‌ که‌ استاد فقید‌ تعبیر کرده‌اند به‌ دو قرن‌ سکوت‌ از بابت‌ِندانستن‌ شعر و نثر فارسی‌، دو قرنی‌ است‌ که‌ ما فرهنگمان‌ را به‌ عالم‌ اسلام‌ منتقل‌ می‌کنیم‌.سده‌ سوم‌ و چهارم‌ چنانکه‌ گفته‌اند و نوشته‌اند و به‌ ویژه‌ سده‌ چهارم‌ عصر طلایی‌ فرهنگ‌ماست‌.
    هم‌ ابن‌ سینا و فارابی‌ را داریم‌، هم‌ فردوسی‌ و رودکی‌ و بزرگان‌ دیگر را، سده‌های‌ پنجم‌و ششم‌ را من‌ در عین‌ حال‌ به‌ دو نام‌ِ مثبت‌ و منفی‌ در یک‌ نوشته‌ نام‌ نهاده‌ام‌ عصر تطویل‌ همه‌این‌ دانش‌هایی‌ که‌ در سده‌ چهارم‌ به‌ ظهور رسید و در عین‌ حال‌ متأسفانه‌ فراهم‌ آمدن‌زمینه‌های‌ فروپاشی‌ درونی‌ فرهنگ‌ِ ما که‌ زمینه‌ را فراهم‌ آورد تا حمله‌ مغول‌ آن‌ را از پای‌ دربیاورد. در حالی‌ که‌ اگر آن‌ زمینه‌های‌ داخلی‌ فراهم‌ نشده‌ بود هرگز از پای‌ درنمی‌آمدیم‌. پس‌ ازآن‌ دوران‌ فترت‌ شروع‌ شد و آرام‌ آرام‌ شکل‌گیری‌ مکاتب‌ِ ادبی‌ و فکری‌ از سده‌ هفتم‌ به‌ این‌سو آغاز شد.
    نیم‌ خیزی‌ در دوره‌ صفویه‌ و فرو افتادنی‌ در دوره‌ قاجار و حرکتی‌ آرام آرام؛. درعین‌ حال‌ نگاه‌ به‌ گذشته‌ داشتن؛‌ و سپس‌ مشروطیت‌ و مسائل‌ و مفاهیم‌ تازه‌ در آن‌ دوران‌. آن‌دوره‌ای‌ که‌ اسمش‌ را عصر طلایی‌ می‌گذاریم‌. مفهوم‌ توجّه‌ به‌ ایران‌، توجّه‌ به‌ میهن‌ خیلی‌ آشکار است‌. شما لفظ‌ ایران‌ را در شاهنامه‌ می‌بینید و احساساتی‌ که‌ نسبت‌ به‌ ایران‌نشان‌ داده‌ می‌شود. مانند:
    دریغ‌ است‌ ایران‌ که‌ ویران‌ شود
    کنام‌ پلنگان‌ و شیران‌ شود

    و موارد دیگر، ادامه‌ این‌ مسأله‌ را ما در آثار نظامی‌ در آثار خاقانی‌ می‌بینیم‌، همه‌ آثار خاقانی‌یک‌ طرف‌ قصیده‌ ایوان‌ مدائن‌ او یک‌ طرف‌، کسی‌ که‌ به‌ سوی‌ حج‌ می‌رود متدین‌ هم‌ هست‌ درسرِ راه‌ حج‌ آن‌ قصیده‌ را می‌سازد:
    تا سلسله‌ ایوان‌، بگسست‌ مدائن‌ را
    در سلسله‌ شد دجله‌ چون‌ سلسله‌ شد پیچان‌

    در نظامی‌ با آن‌ همه‌ عظمت‌، همه‌ مثنوی‌هایی‌ که‌ در آن‌ احساسات‌ِ ایران‌ گرایانه‌ خودش‌ رانشان‌ می‌دهد مثل‌ مرگ‌ دارا اگر کمترین‌ احساس‌ را داشته‌ باشیم‌ هرگاه‌ بخوانیم‌ می‌گرییم‌:
    همه‌ عالم‌ تن‌ است‌ و ایران‌ دل‌
    نیست‌ گوینده‌ زین‌ قیاس‌ خجل‌

    چونکه‌ ایران‌ دل‌ ِ زمین‌ باشد
    دل‌ زتن‌ به‌ بود یقین‌ باشد

    این‌ دوره‌ای‌ که‌ به‌ تعبیر امروزی‌ها ناسیونالیسم‌ ما، ایران‌گرایی‌ ما به‌ اوج‌ رسیده‌ بود و در وضع‌ویژه‌ای‌ آشکارا این‌ امور عرضه‌ می‌شد در واقع‌ دوره‌ای‌ بود که‌ شعار برتری‌ِ فرهنگ‌ ایران‌ داده‌می‌شد با همه‌ مشکلاتی‌ که‌ عربها برای‌ ما درست‌ کردند که‌ البتّه‌ حساب‌ اسلام‌ را باید از عرب‌جدا کرد.
    اعراب فشارهایی‌ ایجاد کردند و نانجیبی‌هایی‌ کردند که‌ این‌ مردم‌ واکنش‌ نشان‌ دادند و جنبش‌ شعوبی‌گری‌، جنبش‌ فرهنگی‌ که‌ واکنش‌ در برابر آن‌ جریان‌ بود، آرام‌ آرام‌، تعدیل‌ شد. ضمناً به‌ تعبیرامروزی‌ها کودتاهای‌ خزنده‌ای‌ از اواخر دوره‌ سامانیان‌ علیه‌ این‌ جنبش‌ها صورت‌ گرفت‌، روی‌کار آمدن‌ غزنویان‌ و سلجوقیان‌ که‌ گوش‌ به‌ فرمان‌ بغداد داشتند و با همه‌ اشعری‌ گری‌ که‌ خود داستانی‌ دارد و حضور عرفان‌ که‌ به‌ هر حال‌ قابل‌ توجّه‌ است‌ از جهات‌ گوناگون‌ نجات‌ بخش‌بوده‌ است‌. دوران‌ به‌ اصطلاح‌ برتری‌طلبی‌، ما را به‌ دوران‌ تساوی‌ رساند.
    شما در دورانی‌ که‌دوران‌ِ تساوی‌ است‌ و عرفان‌ شکل‌ می‌گیرد نمی‌توانید مثل‌ وضعیتی‌ که‌ در آثار اسدی‌ طوسی‌،یا آثار فردوسی‌ می‌بینید انتظار داشته‌ باشید که‌ آشکارا در مورد ایران‌ و ایران‌گرایی‌ شعار داده‌شود باید از ظاهر به‌ باطن‌ حرکت‌ کنیم‌ و دنبال‌ِ عناصر دیگری‌ بگردیم‌. شاید ایران‌ دوست‌ترین‌آدم‌ حافظ‌ بوده‌ ولی‌ هرگز شما آن‌ گونه‌ شعار را آنگونه‌ سخن‌ گفتن‌ را در او نمی‌بینید. بدیهی‌است‌ که‌ در مولانا هم‌ آن‌ چیزهایی‌ که‌ بیشتر موجب‌ می‌شود که‌ ما را به‌ سوی‌ دیگر براند تفسیرمولانا و به‌ طور کلّی‌ عرفا از وطن‌ است‌.
    این‌ وطن‌ مصر و عراق‌ و شام‌ نیست‌
    این‌ وطن‌ جایی‌ است‌ کان‌ را نام‌ نیست‌

    از آن‌ سر تاریخ‌ تا این‌ سر تاریخ‌، از آن‌ جایی‌ که‌:
    دریغ‌ است‌ ایران‌ که‌ ویران‌ شود
    کنام‌ پلنگان‌ و شیران‌ شود

    تا شهریار تا پژمان‌ بختاری‌، تا اخوان‌ ثالث‌:
    تو را ای‌ کهن‌ بوم‌ و بر دوست‌ دارم‌
    تا آنجا که‌ مرحوم‌ پژمان‌ در برابر تعرض‌های‌ دشمنانه‌ای‌ که‌ شهریور 20 به‌ بعد علیه‌ فرهنگ‌ِ ماصورت‌ گرفت‌ سرود:

    اگر ایران‌ به‌ جز ویران‌ سرا نیست‌
    اگر تاریخ‌ ما افسانه‌ رنگ‌ است‌

    من‌ این‌ ویران‌ سرا را دوست‌ دارم‌
    من‌ این‌ افسانه‌ها را دوست‌ دارم‌


    حتّی‌ زوری‌ که‌ ایرانی‌ به‌ من‌ بگوید تحمّل‌ می‌کنم‌، منوط‌ به‌ اینکه‌ ایرانی‌ باشد:

    اگر بر من‌ زایرانی‌ رود زور
    اگر آلودگی‌ دامان‌ و گر پاک‌

    من‌ این‌ زور آزما را دوست‌ دارم‌
    من‌ای‌ مردم‌ شما را دوست‌ دارم‌

    یا شهریار که‌ 400 بیت‌ در سوگ‌ تخت‌ جمشید می‌گوید. و قصیده‌های‌ متعدد ایران‌ گرایانه‌دارد. خداوندگارِ آزادی‌ و ایران‌ دوستی‌ ملک‌ الشعرای‌ بهار است‌ این‌ خط‌ همواره‌ حفظ‌ شده‌،فقط‌ گاه‌ در سطح‌ بوده‌ است‌ بر حسب‌ِ شرایط‌، گاه‌ در عمق‌ و از آن‌ جهاتی‌ که‌ برشمردم، مولانا،قابل‌ توجّه‌ است‌. اولا همان‌ مفهوم‌ وطن‌ معمولاً تأویل‌ می‌شود به‌ وطن‌ عرفانی‌، به‌ این‌ نکته‌عنایت‌ کنید که‌ همه‌ واژه‌ها در عرفان‌ تأویل‌ می‌شود. امّا این‌ تأویل‌ و تلاش‌ برای‌ یافتن‌ معنای‌باطنی‌ به‌ آن‌ معنا نیست‌ که‌ معنای‌ ظاهری‌ از یاد برود. ظاهر در واقع‌ وسیله‌ای‌ است‌ برای‌رسیدن‌ به‌ باطن‌، موارد متعدّدی‌ در مثنوی‌ هست‌، من‌ فقط‌ این‌ دو سه‌ بیت‌ را از مولانا به‌عرضتان‌ می‌رسانم‌.
    حجّت‌ِ منکر همین‌ آمد که‌ من‌
    غیر این‌ ظاهر نمی‌بینم‌ وطن‌

    هیچ‌ نندیشد که‌ هر جا ظاهری‌ است‌
    ان‌ زحکمتهای‌ پنهان‌ مخبری‌ است‌

    فایده‌ی‌ هر ظاهری‌ خود باطن‌ است‌
    همچو نفع‌ اندر دواها کامِن‌ است‌

    در ورای‌ این‌ ظاهر باطن‌ است‌. وانگهی‌ همان‌ وقت‌ که‌ گفته‌ می‌شود این‌ وطن‌ مصر و عراق‌ وشام‌ نیست‌، مخالفش‌ این‌ است‌ که‌ آن‌ وطن‌ مصر و عراق‌ و شام‌ هست‌، این‌ وطنی‌ که‌ من‌ تعبیرمی‌کنم‌ مقام‌ وحدت‌، مقام‌ فنا. به‌ تعبیر حافظ‌ خال‌ زنخدان‌ است‌:
    جان‌ علوی‌ هوس‌ِ چاه‌ِ زنخدان‌ِ تو داشت
    دست‌ در حلقه‌ آن‌ زلف‌ِ خم‌ اندر خم‌ زد

    ‌من‌ می‌خواهم‌ تمثیل‌ وتشبیهی‌ به‌ کار ببرم‌. ما معمولاً عادت‌ کرده‌ایم‌ که‌ عشق‌ را مجازی‌ وحقیقی‌ بنامیم‌ و خط‌ بطلان‌ بر عشق‌ مجازی‌ بکشیم‌ و شعار المجاز قنطره الحقیقه‌ را فراموش‌ کنیم‌.داستانهایی‌ از نوع‌ آن‌ قصّه‌ای‌ که‌ عراقی‌ به‌ شعر درآورده‌ است‌: که‌ شنیده‌ا‌م‌ که‌ عاشقی‌ جانباز وعظ‌ گفتی‌ به‌ خطّه‌ شیراز
    تا آنجاییکه‌ مجنونی‌ می‌رود میان‌ مجلس‌ خرش‌ را گم‌ کرده‌:

    خرکی‌ داشتم‌ چگونه‌ خری‌
    خری‌ آراسته‌ به‌ هر هنری‌

    که‌ شنیده‌ بود در آنجا نیازشان‌ را عرضه‌ می‌کنند امّا نمی‌دانسته‌ که‌ کی‌؟ و بعد آن‌ واعظ‌ شروع‌می‌کند به‌ بحث‌ که‌ چه‌ کسی‌ تا حالا کسی‌ را دوست‌ نداشته‌؟ چه‌ کسی‌ تا حالا دلداده‌ نبوده‌؟ چه‌کسی‌ تا حالا معشوق‌ نداشته‌؟ مجنونی‌ گفت‌: چُست‌ بر جَست‌ از خری‌ برپا؛ کسی‌ آن‌ وسط‌گفت‌ من‌، او هم‌ گفت‌ خرت‌ یافتم‌ بیار افسار. به‌ قول‌ سعدی‌: عشق‌ بازی‌ دگر و نفس‌ پرستی‌ دگر است‌.
    اگر این‌ اصل‌ را بپذیریم‌ و عشق‌ را به‌ علم‌ تشبیه‌ کنیم‌.علم‌، علم‌ است‌ جهل‌، جهل‌ است‌. از اول‌ ابتدایی‌ تا آخر تحصیلات‌ عالی‌، علم‌ می‌آموزیم‌.معنی‌اش‌ این‌ نیست‌ که‌ از یک‌ مرحله‌ای‌ که‌ بالاتر رفتیم‌، مرحله‌ پایین‌تر مردود است‌! نه‌. کمال‌پیدا کرده‌، به‌ قول‌ حکما، مسأله‌ عشق‌ هم‌ همین‌ است‌ که‌ کسی‌ که‌ این‌ عشق‌ را تجربه‌ نکرده‌ است‌، باور نکیند که‌ آن‌ عشق‌ را بتواند تجربه‌ بکند، کسی‌ که‌ کلاس‌ اول‌ و دوم‌ و سوم‌ را طی‌نکرده‌، نمی‌تواند کلاس‌ دهم‌ و پانزدهم‌ را طی‌ بکند، نتیجتاً قصه‌ عشق‌ پذیرش‌ این‌ اصل‌ است‌که‌ عشق‌ بازی‌ دگر و نفس‌ پرستی‌ دگر است‌. چونان‌ علم‌، در هر مرحله‌ای‌ عشق‌ باید از مراحل‌ِآغازین‌ آغاز بشود. بر این‌ باورم‌ که‌ کسی‌ که‌ این‌ وطن‌ را نشناسد، وطنش‌ را نپرستد وطن‌ اصلی‌را نخواهد شناخت‌.
    یکی‌ از مغالطه‌هایی‌ که‌ ما کردیم‌ این‌ بود که‌ پرستش‌ را در این‌ ترکیب‌ به‌معنی‌ عبودیت‌ گرفتیم‌. آن‌ پرستش‌ یعنی‌ محبّت‌ شدید. مادری‌ که‌ به‌ بچّه‌اش‌ می‌گویدمی‌پرستمت‌، یعنی‌ بچّه‌اش‌ خدا شده‌ است‌؟! نه‌ یعنی‌ خیلی‌ دوستت‌ دارم‌، عشق‌ را اگر آنگونه‌تجربه‌ نکنیم‌ به‌ کلاس‌ بالاتر نمی‌رسیم‌ میهن‌ دوستی‌ را هم‌ اگر این‌ گونه‌ تجربه‌ نکنیم‌ به‌ آن‌ میهن‌دوستی‌ بعید است‌ که‌ برسیم‌، بنا بر اصل‌ِ المجاز قنطره الحقیقه‌ که‌ بسیار برای‌ این‌ بزرگواران‌ جدی‌است‌. این‌ میهن‌ برای‌ عرفا همان‌ ظاهری‌ بود که‌ به‌ باطن‌ می‌رسیدند و همان‌ جایگاه‌ بود عشق‌در خلاء نمی‌شود، شما باید شرایطش‌ را فراهم‌ کنید. تا جایی‌ نباشد که‌ دلبسته‌ آن‌ بشوید و آنجامحفوظ‌ بمانید، چیزی‌ نمی‌توانید داشته‌ باشید؛ به‌ همین‌ جهت‌ است‌ که‌ نجم‌الدین‌ کبری‌ 80ساله‌ وقتی‌ که‌ مغولها حمله‌ می‌کنند می‌ایستد و از وطنش‌ دفاع‌ می‌کند و می‌گوید با شادی‌ این‌مردم‌ بودم‌ با غمشان‌ هم‌ می‌مانم‌ آن‌ سان‌ که‌ شنیده‌اید؛ و مولانا خودش‌ در آن‌ غزل‌ معروف‌ که‌وقتی‌ که‌ افتاد دو سه‌ جور نوشته‌اند که‌ سنگ‌ داشت‌ و یک‌ نیزه‌، بعضی‌ گفته‌اند سواره‌ بود، بعضی‌ گفته‌اند پیاده‌ بود در هر حال‌ سنگ‌ می‌انداخت‌ و آنها تیر می‌انداختند و این‌ رباعی‌معروف‌ را می‌خواند که‌:
    های‌ مردان‌، هوی‌،های‌، جوان‌ مردان‌ هوی‌
    مردی‌ کنی‌ و نگاه‌داری‌ سرِ کوی‌

    ور تیر چنان‌ رسد که‌ بشکافد موی‌
    زنهار زیاد خود نگردانی‌ روی‌

    و مولانا به‌ همین‌ توجّه‌ کرده‌ در آن‌ غزل‌ معروف:

    مانه‌ زآن‌ محتشمانیم‌ که‌ ساغر گیرند
    ونه‌ آن‌ مفلسکان‌ که‌ بُزِ لاغر گیرند

    ما از آن‌ سوختگانیم‌ که‌ از لذّت‌ سوز
    آب‌ حیوان‌ بهلند و پی‌ آذر گیرند

    چو مه‌ از روزن‌ِ هر خانه‌ که‌ اندر تابیم‌
    از ضیاء شب‌ صفتان‌ جمله‌ ره‌ِ درگیرند

    ناامیدان‌ که‌ فلک‌ ساغر ایشان‌ بشکست‌
    چو ببینند رُخ‌ ما طرب‌ از سر گیرند

    در فروبند و بده‌ باده‌ که‌ آن‌ وقت‌ رسید
    زرد رویان‌ تو را که‌ می‌احمر گیرند...

    به‌ یکی‌ دست‌ می‌ِ صافی‌ِ ایمان‌ نوشند
    به‌ یکی‌ دست‌ِ دگر پرچم‌ کافر گیرند

    پرچم‌ آن‌ کاکلی‌ است‌ که‌ مغول‌ها روی‌ سرشان‌ می‌بستند. نوشته‌اند که‌ وقتی‌ نجم‌الدین‌ کبری‌'فرو افتاد، کاکل‌ِ مغولی‌ در دستش‌ بود، یا پرچم‌ مغولی‌ در دستش‌ بود و مجبور شدند آن‌ راببرّند. تا آن‌ مغول‌ را نجات‌ بدهند.
    به‌ یکی‌ دست‌ می‌ِ صافی‌ِ ایمان‌ نوشند
    به‌ یکی‌ دست‌ِ دگر پرچم‌ کافر گیرند

    بزرگان‌ِ عرفان‌ توجّه‌ کرده‌اند به‌ میهن‌ مثل‌ شکوی القریب‌ عین‌ القضاه‌ که‌ پراست‌ از ابیات‌ِ میهن‌ پرستانه‌ و می‌گوید که‌ چگونه‌ می‌توانم‌ این‌ علاقه‌ را نداشته‌ باشم‌ که‌ پیامبرصل‌ا... علیه‌ و آله‌ و سلّم‌، فرموده‌ است‌ حب‌ّ الوطن‌ من‌ الایمان‌ و همان‌ تفسیر ظاهری‌ را از وطن‌ می‌کند از همان‌ آغاز خوانده‌اید و دیده‌اید که‌ با اینکه‌ ایرانیان‌ مسلمان‌ شدند، به‌ هر حال‌تنها ملّتی‌ بودند که‌ زبانشان‌ را حفظ‌ کردند و این‌ هم‌ بسیار مهم‌ است‌ از همان‌ اول‌ این‌ مناظره‌ای‌که‌ تا به‌ امروز هست‌، بود که‌ آیا با فارسی‌ می‌شود مفاهیم‌ علمی‌ و فلسفی‌ را نوشت‌، ابن‌‌سینا اگر تفنن‌ کرد در نوشتن‌ دانشنامه‌ علایی‌ کسانی‌ مثل‌ ناصرخسرو، تفنن‌ نکردند، همه‌ را به‌فارسی‌ نوشتند.
    در بهترین‌ وجه‌ مفاهیم‌ را ادا کردند. و کیست‌ که‌ نداند؟ این‌ جناح‌بندی‌ و جبهه‌بندی‌ آشکاراست‌، مخصوصاً در عرفان‌ در برابر آن‌ جریان‌ عربی‌ نویسی‌، تمام‌ آثار بزرگان‌ِ عرفان‌ و عشق‌ به‌فارسی‌ است‌، این‌ تمام‌ را که‌ می‌گویم‌ به‌ عنوان‌ این‌ است‌ که‌ حکم‌ معلّق‌ است‌ بر اعم‌ اغلب‌، نگویید که‌ فلان‌ کتاب‌ ممکن‌ است‌ که‌... بله‌ بالای‌ 80 درصد چنین‌ است‌ و تمام‌ ایران‌ دوستان‌چنین‌ وضعی‌ داشتند. به‌ اسماعیلیه‌ الموت‌ نگاه‌ کنید یک‌ رساله‌ عربی‌ ننوشتند و استنساخ‌نکردند، تمام‌ فارسی‌ است‌ و این‌ مسأله‌ برایشان‌ جدّی‌ بود، الان‌ دنیایی‌ از مفاهیم‌ِ فلسفی‌ درمعنی‌ِ عام‌ در کتابهای‌ فارسی‌ِ عرفانی‌ وجود دارد که‌ اگر نمی‌داشتیم‌ خاک‌ بر سرمان‌ بود. من‌ این‌عبارت‌ را برایتان‌ می‌خوانم‌، «اکنون‌ من‌ زبان‌ِ هندی‌ ندانم‌، نه‌ از عجز امّا خود عربی‌ را چه‌شده‌ است‌ که‌ اگر همان‌ هندو بشنود گوید این‌ خوشتر است‌» این‌ از مقالات‌ شمس‌ است‌ کسی‌که‌ مولانا را دگرگون‌ کرد حالا دنبالش‌ را ببینید «زبان‌ پارسی‌ را چه‌ شده‌ است‌، بدین‌ لطیفی‌ وخوبی‌ که‌ آن‌ معانی‌ و لطایف‌ که‌ در پارسی‌ آمده‌ است‌ در تازی‌ نیامده‌ است‌». این‌ نگاه‌ شمس‌است‌ به‌ زبان‌ فارسی‌ به‌ تعبیر همه‌ آدم‌هایی‌ که‌ در این‌ زمینه‌ کار کردند. مولانا دقیقاً به‌ همین‌ سومی‌رود حتماً بسیاری‌ از دوستان‌ آن‌ بیت‌ را شنیده‌اند:
    زاهد بودم‌ ترانه‌ گویم‌ کردی‌
    سر حلقه‌ بزم‌ و باده‌ جویم‌ کردی‌

    سجّاده‌ نشین‌ با وقاری‌ بودم‌
    بازیچه‌ کودکان‌ِ کویم‌ کردی‌

    موارد متعدّدی‌ است‌ که‌ من‌ فرصت‌ خواندن‌ همه‌ را ندارم‌، معروف‌ است‌ که‌ مولانا بعد از اینکه‌در یک‌ گزارشی‌ که‌ در دفتر سوم‌ آمده‌ است‌ از زبان‌ِ تازی‌ سخن‌ می‌گوید، از عشق‌ سخن‌می‌گوید بعد یک‌ دفعه‌ شروع‌ می‌کند به‌ عربی‌ گفتن‌ که‌:
    اُقلتونی‌، اُقتلونی‌ یا سِقاه‌
    و بعد هِی‌ می‌زند که‌
    پارسی‌گو گر چه‌ تازی‌ خوشتر است‌.

    امّا در همین‌ دفتر کار را یکسره‌ می‌کند و همان‌ کاری‌ را می‌کند که‌ مرشدش‌ به‌ او گفته‌. پارسی‌گوییم‌ یعنی‌ این‌ کشش‌ زآن‌ طرف‌ آید که‌ آمد آن‌ حشیش‌ و باز بعد از یک‌ سلسله‌ عربی‌ گویی‌:
    پارسی‌ گوییم‌ هین‌! تازی‌ بهل‌ِ
    هندوی‌ آن‌ ترک‌ باش‌ای‌ آب‌ و گل‌

    و ابیات‌ و مواردِ عدیده‌ دیگری‌.
    نکات‌ِ دیگری‌ در این‌ حوزه‌ هست‌ که‌ فقط‌ اشاره‌ می‌کنم‌، عنصر زبان‌، عنصر میهن‌، عنصر خودِ ایران‌ که‌ فرصت‌ِ بحث‌ نیست‌. این‌ بحث‌ را همه‌ استادان‌ِ بزرگ‌ کردند که‌ عرفان‌ِ عشق‌ به‌ طور عام‌آریایی‌ است‌، به‌ طور خاص‌ ایرانی‌ است‌، آن‌ مقاله‌ استاد فقید‌ زرین‌ کوب‌ «مُرده‌ ریگ‌ ایران‌ِباستان»‌، کتاب‌ مرحوم‌ استاد سعید نفیسی‌ و همه‌ اینها که‌ دیده‌ایم‌ این‌ میراث‌ از آنجا آمده‌ و درنظر مولانا به‌ عشق‌ به‌ عرفان‌ِ عشق‌ باطن‌ِ دین‌ تأویل‌ می‌شود. تو خود حدیث‌ مفصّل‌ بخوان‌ ازاین‌ مجمل‌. این‌ قصه‌ که‌ خیلی‌ بحث‌ می‌شود راجع‌ به‌ آن‌ نوشته‌اند که‌ مولانا به‌ خراسانی‌ها می‌گفت‌ همشهری‌، من‌ در آن‌ مقاله‌ ناصرخسرو بحث‌ کرده‌ام‌ چنانکه‌ عرب‌ها به‌ ایران‌ فرس‌می‌گفتند فرنگی‌ها پرشیا می‌گفتند و این‌ از مقوله‌ ضدّ مثل‌ جزء و اراده‌ کل‌ است‌. بعد از حمله‌مغول‌، فرس‌ و پارس‌ و پرشیا جا افتاد، پیش‌ از آن‌ خراسان‌ به‌ مثابه‌ ایران‌ بود و خراسان‌ستا‌هایی‌ بودند، چرا؟ برای‌ اینکه‌ مربوط‌ به‌ فرهنگ‌ بود، ما نمی‌گوییم‌ خود خاک‌، خاکی‌ که‌آن‌ فرهنگ‌ عظیم‌ از آن‌ برخاسته‌ بود، بعد منتقل‌ شد به‌ فارس‌، فرهنگ‌ خراسان‌ و آنجا شد مرکزفرهنگی‌ ما، پرشیا شد معادل‌ ایران‌. فارس‌ شد معادل‌ ایران‌، پیش‌ از آن‌ خراسان‌ و آن‌شیدایی‌هایی‌ که‌ شعرا نسبت‌ به‌ خراسان‌ نشان‌ می‌دهند، شیدایی‌ نسبت‌ به‌ ایران‌ هست‌.

    به‌ خراسان‌ شدنم‌ نگذارند / عندلیبم‌ به‌ گلستان‌ شدنم‌ نگذارند یک‌ چیزهایی‌ که‌ بسیار دیده‌اید،یک‌ بیت‌ که‌ تازه‌ مثل‌ دوره‌ صفویه‌ است‌. ببینید، این‌ تصاویر را نشان‌ می‌دهد شعرِ نوعی‌خبوشانی‌ که‌ در هند بوده‌:
    اشکم‌ به‌ خاکشویی‌ ایران‌ که‌ می‌برد؟
    از هند تخم‌ گل‌ به‌ خراسان‌ که‌ می‌برد؟

    این‌ معادله‌ کاملاً برقرار است‌ در مقاله‌ ناصرخسرو هم‌ من‌ به‌ تفصیل‌ راجع‌ به‌ این‌ بحث‌ کردم‌.شاهنامه‌ را مولانا می‌خوانده‌، ببینید حدود 50 بار رستم‌ در مثنوی‌ وغزلیات‌ِ شمس‌ آمده‌. بااحترام‌. با استفاده‌ جدّی‌. اینها شوخی‌ نبوده‌ و سرانجام‌ آن‌ شاه‌ بیت‌ِ آن‌ غزل‌ معروف‌:
    زین‌ همرهان‌ سست‌ عناصر دلم‌ گرفت‌
    شیر خدا و رستم‌ دستانم‌ آرزوست‌

    که‌ به‌ گمان‌ِ من‌ بارها گفته‌ام‌ و این‌ بار هم‌ به‌ عنوان‌ِ ختم‌ِ سخن‌ در این‌ جا بگویم‌ که‌ این‌ دو تا اسم‌نیست‌ تلمیح‌ نیست‌، شیر خدا، نماد فرهنگ‌ِ ایران‌ِ اسلامی‌ است‌ ، رستم‌ دستان‌ نماد فرهنگ‌ِایران‌ِ پیش‌ از اسلام‌ و آشتی‌ این‌ دو فرهنگ‌ و تلفیق‌ این‌ دو فرهنگ‌ ما را آن‌ وقتی‌ که‌ باید به‌ هرجایی‌ برساند رسانده‌، حالا هم‌ اگر به‌ هوش‌ باشیم‌ و میان‌ِ سنت‌ و مدرنیته‌ که‌ سنت‌ِ ما این‌فرهنگ‌ِ عظیم‌ است‌ بتوانیم‌ جمع‌ بکنیم‌ به‌ جایی‌ می‌رسیم‌ واِلاّ، لا به‌ قول‌ عربها.
    و نتیجه‌، همین‌ بیت‌ بلند یک‌ مانیفست‌ است‌ یک‌ بیانیه‌ است‌، یک‌ اصل‌ است‌ که‌ ما امروز بیش‌ از هرچیز به‌ آن‌ احتیاج‌ داریم‌، بر این‌ باورم‌ که‌ ندیدن‌ فرهنگ‌ 1400 ساله‌ حماقت‌ است‌ ندیدن‌ آن‌فرهنگ‌ گذشته‌، فرهنگ‌ پیش‌ از اسلام‌ با آن‌ همه‌ ارزشها که‌ در اسلام‌ جذب‌ شد و این‌ فرهنگ‌رابه‌ اوج‌ رساند. به‌ قول‌ علاّمه‌ اقبال‌ لاهوری‌، اگر عربها ایران‌ را فتح‌ نمی‌کردند، تمدن‌ اسلامی‌ناقص‌ می‌شد، این‌ تمدن‌ نتیجه‌ تلفیق‌ بود. نتیجه‌ پدر اسلام‌ و مادر آریایی‌ بود. این‌ اصل‌ را ما امروز باید باور کنیم‌ و دست‌ از بعضی‌ از مکابره‌ها برداریم‌ و شیر خدا و رستم‌ِ دستان‌ را آرزوکنیم‌ چنانکه‌ کرده‌اند همه‌ برزگان‌ِ ما.
    برگرفته از تارگاه هفت سنگ


    http://iranikaa.blogfa.com
    دلم آشفته آن مايه ناز است هنوز / مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز
    جان به لب آمد و لب برلب جانان نرسيد / دل به جان آمد و او برسر ناز است هنوز
    گرچه بيگانه زخود گشتم و ديوانه زعشق / يار عاشق كش و بيگانه نواز است هنوز

  17. کاربرانی که برای این مطلب مفید از b.b تشکر کرده اند:


  18. #10
    كاربر فعال گيگاپارس
    26,393 امتیاز ، سطح 39
    58% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 557
    3.0% فعالیت
    دستاورد ها:
    Veteran25000 Experience Points
    نماد soroosh
    تاريخ عضويت
    Jan 2008
    پست
    1,795
    گيپا
    142,720
    پس انداز
    0
    امتیاز
    26,393
    سطح
    39
    تشكرها
    1,249
    1,045 بار در 665 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض مولوی در تصور اقبال

    آگهی تبلیغات
    اندیشمندان و سخن‌شناسان برجسته که در آثار اقبال اندیشه گماشته‌اند او را رومی عصر خوانده‌اند، ولی به این نظر، نکته‌ای را می‌باید افزود که غالباً از چشم صاحب‌نظران دور می‌ماند و آن این است که او علاوه بر آگاهیهای جلال‌الدین مولوی هفتصد سال تجربه بعد از وی را نیز با خود دارد. پس از مولوی، دیگر شاعر اندیشمندی را مهمتر از اقبال نمی‌یابیم که تا بدین حد با فلسفه جدید و قدیم، با عرفان اسلامی و غیراسلامی، با همه انواع تفکر برآمده از شرق و غرب، مفاهیم ادیان مختلف جهان، نظریه‌های اجتماعی و سیاسی و اخلاقی، تمامی پدیده‌های نظری و عملی و نیز با بسیاری از علوم جدید آشنا باشد. او همه این آگاهیها را در چرخشت خمخانه ذهن خود به هم آمیخت و عصاره‌ای به نام «فلسفه خودی» پدید آورد که بخش عمده‌ای از آن متأثر از اندیشه مولوی است. تأثیرپذیری اقبال را از مولوی می‌توان به دو قسمت تقسیم کرد. یکی ساختاری و دیگری مضمونی. در بخش نخست می‌باید گفت که غالب مثنوی‌های وی به همان بحری است که مثنوی مولانا در آن شکل گرفته، یعنی رمل مسدس. پانزده غزل از غزلهای اقبال نیز در استقبال از غزلهای مولوی است. او همچنین بسیاری از مفردات و ترکیبات مستعمل در دیوان کبیر و مثنوی معنوی را در آثار خود به کار گرفته که شرح یکایک آنها بی‌حد می‌شود. آنچه در این مقاله مورد نظر است تأثیرات محتوایی و مضمونی است و نیز مقایسه‌ای از این حیث میان اقبال و مولوی؛ البته باز این تذکر که بر کاویدن آثار عظیم برآمده از این دو ذهن وقاد نه تنها در حوصله یک مقاله نیست بلکه از حد یک کتاب نیز فزونتر است. بنابراین در این مقاله به مهمترین مضامین و نکاتی که اقبال از مولوی برگرفته اشاراتی کوتاه خواهد شد.
    اقبال در تمام آثارش از «اسرار خودی» که نخستین آنهاست تا «ارمغان حجاز» دلبستگی شدید خود را به افکار مولوی ابراز می‌دارد و او را با نامهای مرشد و پیر یاد می‌کند. در آغاز مثنوی «چه باید کرد» می‌گوید:
    پیر رومی مر‌شد روشن ضمیر
    کاروان عشق و مستی را امیر

    منزلش برتر زماه و آفتاب
    خیمه را ازکهکشان‌سازد طناب

    از نی آن نی نواز پاکزاد
    باز شوری در نهاد من فتاد

    اقبال تا آنجا از مولانا تأثیر پذیرفته که می‌گوید: «فکر من بر آستانش در سجود»
    در غزلی با توجه به تأثیراتی که از مولوی پذیرفته می‌گوید:

    شعله‌ی درگیر زد، بر خس و خاشاک من
    مرشد رومی که گفت منزل ما کبریاست

    که اشار‌تی است به غزل معروف مولوی با مطلع:
    هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست
    ما به فلک می‌رویم، عزم تماشا که راست

    در «جاوید نامه» که کتابی است به سبک ارداویرافنامه، الغفران، سیرالعباد و کمدی الهی، مولوی را به عنوان راهنمای سفر خیالی خود به دنیای دیگر برمی‌گزیند و این مبین احترام عظیمی است که او برای مرشد و مراد خود قائل است و عقل و عشق حقیقی را در او می‌جوید. بنابراین انتخاب مولوی به عنوان دلیل راه در «جاویدنامه» می‌تواند کنایتی باشد از ترکیب عقل و عشق که آن یک در سیرالعباد راهنمای سنایی است و این یک در قالب بئاتریس دلیل راه دانته در کمدی الهی.
    نام و یاد مولوی حتی در اشعار آخرین روزهای حیات اقبال که در مجموعه ارمغان حجاز فراهم آمده و پس از فوتش انتشار یافت نیز دیده می‌شود. مولوی، شمسِ اندیشه اقبال است. در یکی از دو بیتی‌های «ارمغان حجاز» درباره تأثیری که از وی پذیرفته می‌گوید:

    گره از کار این ناکاره وا کرد
    غبار رهگذر را کیمیا کرد

    نی آن نی نواز پاکبازی

    مرا باعشق ومستی‌آشنا کرد

    او به مثنوی مولانا، این دریای ناپیدا کرانه، شأنی همپایه قرآن می‌دهد. در مثنوی «اسرار خودی» می‌گوید:
    روی خود بنمود پیر حق سرشت
    کاو به حرف پهلوی قرآن نوشت

    اقبال در اواخر عمرش که دچار ضعف بینایی شده بود فقط دو کتاب می‌خواند؛ قرآن و مثنوی. در یکی از مکتوباتش با اشاره به ضعف چشمش می‌گوید: «مدتی است مطالعه کتاب را ترک کرده‌ام، اگر گاهی چیزی می‌خوانم تنها قرآن است یا مثنوی مولانا.» او در جای جای آثارش فوایدی را که از افکار عرفانی و فلسفی مولوی برگرفته با افتخار بیان می‌دارد و دلبستگی مریدانه خود را نسبت به وی به صورتهای مختلف اظهار می‌نماید. در غزلی می‌گوید:
    بیا که می ز خٌم پیر روم آوردم
    می سخن که جوانتر زباده عنبی است

    اقبال خود را مبلغ و مروج اندیشه‌های مولوی می‌داند و رسالتش را در این می‌بیند که با ترویج آراء وی تحرک و پویایی در میان اقوام شرق یعنی جوامع اسلامی پدید آورد و حرکتی در اینان که خویشتن را فراموش کرده و آنچه خود دارند از بیگانه تمنا می‌کنند به وجود آورد

    اقبال، عصر خود و عصر مولوی را از بسیاری جهات همانند می‌یابد. در زمان مولوی مردم از خوف مغولان زبون و بی‌جرأت شده بودند و در نتیجه فضایل اخلاقی و معنوی به انحطاط گراییده بود. تهاجم مغولان سبب از بین رفتن قدرت سیاسی شرقیان شد. در دنیای امروز نیز مغولان تازه‌ای به دنیای اسلام حمله آورده‌اند که عبارتند از عقل‌گرایی مفرط و فناوری غرب. اقبال با احساس این خطر رسالت خود را در آن دید که همچون مولوی به مقابله با این خطر برخیزد. مولوی چنانکه از «فیه مافیه» برمی‌آید از مغولان در مجالس خود، حتی زمانی که عاملشان معین‌الدین پروانه نیز حضور داشت، بد می‌گفت و مردم را به ایستادگی در مقابل آنها تشویق می‌کرد تا با آنان بجنگند و استقلال و هویت ملی خویش را حفظ کنند. این اندیشه یکی از مضامین محوری آثار اقبال است و مثنویهای «پس چه باید کرد»، «گلشن راز جدید» و «بندگی نامه» در تأیید همین تفکر مولوی سروده شده است. بنابراین او برای خود همان نقشی را قائل است که مولوی در هفتصد سال پیش ایفا نموده بود:
    چو رومی در حرم دادم اذان من
    از او آموختم اسرار جان من

    به دور فتنه‌ عصر کهن، او
    به دور فتنه عصر روان، من

    در آغاز مثنوی «چه باید کرد» می‌گوید:
    سپاه تازه برانگیزم از ولایت عشق
    که درحرم خطری از بغاوت خرد است

    اقبال از مولوی آموخته است که جوامع بشری جز با عشق، فعال و پویا نمی‌شوند. این همان عشقی است که اقبال در کتاب بازسازی اندیشه دینی آن را «راه حیاتی» می‌نامد؛ طریقی که به تصاحب و تسخیر عالم می‌انجامد و در قرآن به «ایمان» تعبیر شده است.
    یکی دیگر از نکاتی که اقبال از مولوی آموخت این است که انسان واقعی باید پیوسته در طلب آرمانهای انسانی باشد که پویایی و تلاش سرلوحه آن است.
    او در کتاب سونش دینار ضمن خاطرات خود می‌گوید: «زمانی که در اروپا مشغول تحصیل بودم روزی در اتاقم ضمن مطالعه مثنوی مولوی رسیدم به این بیت که:

    یار دارد دوست این دیوانگی
    کوشش بیهوده به از خفتگی

    ناگهان چنان منقلب شدم و فریاد کشیدم که همسایه‌ام آمد و گفت: چه اتفاقی افتاد؟ چرا فریاد می‌کشی؟ شعر را برایش ترجمه کردم و گفتم: آرزو و امیدم این است که مردم شرق و مسلمانان که این همه به تن آسانی خو کرده‌اند، این چنین فکر کنند. چرا ما با داشتن متفکران و معلمانی همچون مولانا باید روزگاری چنین تأسف‌آور داشته باشیم؟
    اقبال نیز همین اندیشه را در آثارش دنبال می‌کند و رمز حیات را در تلاش و کوشش یا به اصطلاح وی در «تپیدن» می‌داند.

    رمز حیات جوئی؟ جز در تپش نیابی
    در قلزم آرمیدن ننگ است آب جورا

    در غزلی می‌گوید:
    زندگی سوز و ساز، به زسکون دوام
    فاخته شاهین شود از تپش زیر دام

    و در غزلی دیگر:
    تپیدن و نرسیدن چه عالمی دارد
    خوشا کسی که به دنبال محمل است هنوز

    این اندیشه، حضور خود را در همه سروده‌های اقبال مدام نشان می‌دهد. از همین رو است که مثنوی «اسرار خودی» با این ابیات معروف مولانا آغاز می‌شود:
    دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
    کز دیو و دد ملولم و انسانم آزروست

    زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
    شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

    انسان آرمانی اقبال کسی است که صفات شاهین و شاهباز را دارد، زیرا دارای مناعت طبع است، با متانت است، از صید دیگری ارتزاق نمی‌کند، زندگی آزاد دارد و از همین رو آشیانه نمی‌سازد، بلندپرواز است، تنهایی را دوست دارد و سرانجام اینکه نگاه نافذی دارد. مولوی نیز در یکی از معروفترین غزلهایش خود را به شاهباز تشبیه می‌کند:
    بازسپید حضرتم، تیهوچه باشد پیش‌من
    تیهو اگر شوخی کند، چون باز بر تیهو زنم

    مولوی و اقبال، هر دو «آدم» را آن گونه باور دارند که قرآن توصیف می‌کند و او را کمال مطلوبی می‌دانند که نوع بشر باید سعی در شناختش داشته باشد. آدم در قرآن نمودی از بشریت در جوهر اصلی آن و مثال اعلای انسان است. نظر هر دوی آنان در مورد تقدیر یکسان است به عقیده آنان تقدیر به این معنا نیست که افعال هر فردی از پیش تعیین شده باشد، بلکه قانون زندگی است. هر دوی آنان متفکرانی پویا و تکامل طلب هستند. به نظر هر دوی آنان نه تنها آدم، بلکه کل عالم از اسفل به اعلی می‌رود و برای پیشرفت انسان هیچ محدودیتی وجود ندارد. آدمی با نیروی طلب و با اخلاص در عمل نه تنها به دنیاهای تازه‌ای دست می‌یابد، بلکه می‌تواند آنها را بسط دهد. هر دو تلاش را زندگی و عدم تحرک را مرگ و نیستی می‌دانند. هر دو معتقدند که رسیدن به جاودانگی به میزان تلاشی بستگی دارد که مصروف آن می‌شود. هر دو با زمینه‌های تفکری که تا پیش از آنان به وجود آمده بود کاملاً آشنایی داشته و بر آن بودند تا مفاهیم متناقض را بدان امید که میانشان هماهنگی ایجاد یا کشف کنند به سطح بالاتری از تفکر بکشانند. هر دو با آن که در قلمرو عقل حضور دارند، ترجیح می‌دهند که ماورای عقل را هم تجربه کنند، هر دو شاعرانی جهانی‌اند، شعر هر دو فلسفی و عرفانی است، هر دو به جای خودانکاری و نفی خودی در صدد تقویت آنند، به واسطه همین شباهتهاست که اقبال خود را مرید و پیرو مولوی می‌شمارد، ولی پیروی او از نوع تقلیدهای معمولی نیست، او مریدی است که در دریای اندیشه مرادش عمیقاً غوطه خورده
    هر لحظه یکی سنگی بر مغز سر غم زن

  19. 3 نفر از soroosh برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


+ پاسخ به مبحث
صفحه 1 از 3 123 آخرآخر

بازدید کنندگانی که از طریق جستجو کلمات ذیل به انجمنهای گیگاپارس آمده اند:

اشعار رومانتیک از مولانا جلال الدین بلخی

دستاورد های داشمند ایرانی مولانا جلال الدین محمدمولوی

خطابه پایان نامه مولانا

ای برادر تو همه اندیشه ای مولوی

تعلیم و تربیت از دیدگاه مولانا

یک مقاله راجع به مولانا جلال الدین بلخی

میخواهم در کشفالایات در مورد سوره سجده وخواص ان بدانم

توبه نستوه مولانا

ساعتی گرگی درآید در بشر

كتابهاي مولانا

عشق مجازی از دیدگاه مولانا

اگر آن ترکه شیرازی بدست آراد دل ما را به خا ل هندش با خشم سرو جان را با چون حافظ که ثمر قندو بخارا را

مولانا جل لا الدین محمد بلخی

عشقت به دلم درآمد و شاد برفت facebook

تربیت ازدیدگاه مولوی

متن کامل شعر از محبت تلخها شیرین شود ازمثنوی مولوی

موالانا جلالدین بلخی

ترجمه و تفسیرمولانا - نی نامه

مولانا در مورد محبت

یکی ازشگفتی های طبیعت راکه توجه دانشمندان راجلب نموده استغزل همی زاید زدف کف یک اوازخلوت خاص در نظر مولاناشعرهای عاشقانه مولانا جال الدین محمد بلخی اشعار مولاناتحقیق در مورد عطار نیشابوری محمد جلال الدین مولانا
SEO Blog

اطلاعات این مبحث

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 1 کاربر در حال دیدن این مبحث می باشند، (0کاربر عضو و 1 کاربر مهمان)

تگهای این مبحث

قانون های ارسال نوشته

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts