بازدید نسخه کامل شده : اندیشه های اوشو
elMirA
14-Apr-2008, 09:31 AM
هرگز زندگی ات را قربانی هیچ چیز نکن! همه چیز را قربانی زندگی کن! زندگی هدف نهایی است، بزرگتر از هر کشوری، بزرگتر از هر کیشی، بزرگتر از هر بتی، بزرگتر از هر آرمانی
عشق یک آینه است. رابطه ی واقعی، آینه ای است که در آن دو عاشق چهره ی یکدیگر را می بینند و خدا را باز میشناسند.این راهی به سوی پروردگار است
در این دنیا هم اینجا، هم اینک بمان و به راهت ادامه بده و با قهقهه ای برخاسته از عمق وجودت ادامه بده. راهت را به سوی خدا برقص! راهت را به سوی خدا بخند! راهت را به سوی خدا آواز بخوان!
کل بازی هستی آنقدر زیباست که تنها خنده می تواند پاسخ آن باشد. تنها خنده میتواند عبادت و شکر واقعی باشد.
هر انسانی با سرنوشتی مشخص به این دنیا قدم میگذارد. او وظیفه ای دارد که باید ادا کند پیامی که باید ابلاغ شود، کاری که باید تکمیل گردد. تو تصادفا اینجا نیستی، بلکه به طور هدفمندی اینجا هستی. در پس وجود تو منظوری نهفته است.کل هستی بر آن است که کاری را از طریق تو به انجام برساند.
رخداد واقعی فقط برای افراد واقعی رخ میدهد. تکه کلام گورجیف این بود: (( در جستجوی واقعیت نباش، خودت واقعی شو!)) چرا که واقعی فقط برای افراد واقعی اتفاق میافتد. برای افراد غیر واقعی فقط غیر واقعی رخ میدهد.
دانش مانع از شناخت است.وقتی پرده ی دانش فرو افتد گل شناخت شکفتن میگیرد.
فردی خلاق به دنیا می آید و بر زیبایی دنیا می افزاید-آوازی اینجا، پرده ی نقاشی آنجا. او باعث می شود دنیا بهتر به رقص درآید، بهتر محفوظ شود، بهتر عشق بورزد و بهتر مراقبه کند. و وقتی از دنیا رخت بر می بندد، دنیایی بهتری را پشت سر می گذارد.
عشقت را در مراقبه ات و مراقبه ات را در عشقت جاری ساز. این همان چیزی است که من تعلیم میدهم.این همان چیزی است که زندگی پویا میخوانمش و زندگی مذهبی زندگی ای پویاست.
به خاطر داشته باش که زندگی نوشانی است بین شب و رو، تابستان و زمستان. این نوسانی دائمی است. هرگز هیچ کجا از حرکت نیاست! در جنبش باش! و هر قدر این نوسان بزرگتر باشد تجربه ات ژرفتر خواهد بود
هر فرد یک آزادی است یک آزادی ناشناخته.آزادی ای غیر قابل پیش بینی و غیر قابل انتظار. شخص باید در آگاهی و ادراک زندگی کند.
همه ی لحظه ها زیبا هستند فقط تو باید قادر به دیدن باشی. همه ی لحظه ها میمون و مبارکند. اگر تو با حق شناسی عمیق بپذیری هرگز هیچ چیز عیب پیدا نخواهد کرد.
همه ی لحظه ها زیبا هستند فقط تو باید پذیرا و تسلیم باشی. همه ی لحظه ها نعمت اند فقط تو باید قادر به دیدن باشی. همه ی لحظه ها میمون و مبارک اند. اگر تو با حق شناسی عمیق بپذیری هرگز هیچ چیز عیب نخواهد کرد.
هر انسانی با سرنوشتی مشخص به این دنیا قدم میگذارد. او وظیفه ای دارد که باید ادا کند پیامی که باید ابلاغ شود، کاری که باید تکمیل گردد. تو تصادفا اینجا نیستی، بلکه به طور هدفمندی اینجا هستی. در پس وجود تو منظوری نهفته است.کل هستی بر آن است که کاری را از طریق تو به انجام برساند
وقتی اتم میتواند چنین انرژی عظیمی دارا باشد پس درباره ی انسان چه باید گفت؟ درباره ی این شعله ی کوچک آگاهی افروخته در انسان چه باید گفت؟ اگر روزی این شعله ی کوچک به انفجار در آید قدر مسلم به منبع نامحدودی انرژی و نور مبدل میگردد. این همان چیزی است که در مورد انسانی به نام ((بودا)) یا انسانی به نام ((عیسی مسیح)) رخ داده است.
شادمانی هنگامی روی می دهد که تو با زندگی ات هم آهنگ هستی. چنان همساز که هر آنچه انجام میدهی مایه ی مسرت توست. بعد ناگهان پی میبری که مراقبه در تعقیب توست. اگر عاشق کاری باشی که میکنی، اگر عاشق طریقه ی زندگی ات باشی آن وقت در حال مراقبه ای. آن وقت هیچ چیز حواست را پرت نخواهد کرد. وقتی چیزها حواس تو را پرت میکنند، این خود نشانه ی آن است که تو واقعا به آن چیزها علاقه مند نیستی
ژرف زندگی کن، از ته دل زندگی کن، یک پارچه با تمام وجود به طوری که وقتی مرگ در زد آماده باشی؛ آماده چون میوه ای رسیده برای فرو افتادن از درخت. تنها نسیمی ملایم میوزد و میوه فرو می افتد. گاه حتی بدون هیچ نسیمی میوه به سبب سنگینی و رسیدگی از درخت می افتد. مرگ باید چنین باشد. و این آمادگی باید با زندگی کردن فراهم آید.
مراقبه تابعی از شاد بودن است. مراقبه همچون سایه در تعقیب انسان شاد است. هر جا که میرود، هرکاری که می کند در حال مراقبه و مکاشفه است. او به شدت متمرکز است
* شاد باش! مراقبه به تو دست خواهد داد. شاد باش و مذهب خودش در خواهد آمد. شادمانی شرطی است. مردم تنها وقتی مذهبی می شوند که غصه دار و اندوهگین اند، این است که مذهبشان دروغین است.
مراقبه به طور طبیعی به سراغ آدم شاد می آید. مراقبه به طور خودکار به سراغ آدم مسرور می آید. مراقبه برای آن کس که میتواند جشن بگیرد و به وجد در می آید کاری بس آسان است.
گلهای سرخ به این زیبایی میشکفند چرا که سعی ندارند به شکل نیلوفر آبی در آیند و نیلوفرهای آبی به این زیبایی شکقته می شوند چرا که درباره ی دیگر گلها افسانه ای به گوششان نخورده است. همه چیز در طبیعت این چنین زیبا در تطابق با یکدیگر پیش میروند. چرا که هیچ کس سعی ندارد با کسی رقابت کند، کسی سعی ندارد با لباس دیگری درآید.فقط این نکته را دریاب! فقط خودت باش و این را آویزه ی گوش کن که هرکاری هم که بکنی نمیتوانی چیز دیگر باشی. همه ی تلاشها بیهوده است. تو باید فقط خودت باشی.
برده نباش! تا آن حد از جامعه پیروی کن که احساس کنی ضرورت دارد اما همواره ناخدای سرنوشت خویش باش.
خنده دقیقا پایه ی عبادت است. جدی بودن هرگز عابدانه نیست و نمیتواند باشد.جدی بودن از منیت است، بخشی از همان بیماری است.خنده بی نفسی است.
در عشق یک به علاوه یک می شود نه دو. در عشق ژرف دوگانگی محو می گردد. ریاضیات پشت سرگذاشته می شود، نا مربوط می شود. در عشق ژرف دو فرد دیگر دو فرد نیستند؛ آنها یکی می شوند، شروع می کنند به عنوان یک واحد، به عنوان یک وحدانیت سازمند و تشکل یافته به عنوان یک شعف مستی آور احساس کنند عمل کنند.
سالک بیشتر به منبع واقعی خویشتن خویش، اینکه کیست علاقه مند است: (( من کی هستم؟)) این بنیادی ترین پرسش عرفانی است؛ نه خداوند، نه بهشت، نه جهنم بلکه ((من کی هستم؟))
زندگی نه کیفر بلکه پاداش است. با فرصت عظیمی که برای رشد یافتن، دیدن، دانستن، درک کردن و بودن به تو ارزانی داشته اند، تو را پاداش داده اند. من زندگی را روحانی میخوانم. در حقیقت از دید من زندگی و خدا مترادف یکدیگرند.
ذن راهی خود انگیخته است. تلاشِ بی تلاش، راه شهود یا درک مستقیم است
هم اینک همیجا زندگی کن! زندگی کردن در امید زندگی کردن در آینده است و این خود به تعویق انداختن زندگی به معنای واقعی است. این نه راه زندگی کردن بلکه راه خودکشی است. هیچ احتیاجی به اساس نومیدی نیست. هم اینک همین جا زندگی کن. زندگی به طرز فوق العاده ای لذت بخش است. همینجا دارد میبارد و تو جای دیگر مینگری!
من ذهنی را کمال یافته میخوانم که ظرفیت حیرت کردن را حفظ کردده باشد. ذهنی بالغ است که مدام به شگفتی درآید، از دیگران، از خودش و از هر چیزی. زندگی حیرتی است همیشگی.
نوشته شده توسط ملیکا
elMirA
14-Apr-2008, 09:43 AM
به امواج اقیانوس نگاه کنید.هرچه موجها بالاتر میروند،فرودی که بدنبال آن فرا میرسد،عمیق تر است.زمانی تو موجی،و زمان دیگر گودی خالی ای هستی که پس از آن فرا میرسد.از هردوی اینها لذت ببرـبه هیچ یک از آنها معتاد نشو.
نگو دوست دارمهمیشه در اوج باشم.
این ممکن نیست.صرفا این واقعیت را ببین:این ممکن نیست.
هرگز چنین چیزیرخ نداده و هر گز نخواهد داد.
این به سادگی غیر ممکن است ـ جزو امور طبیعت نیست.پس باید چکار کرد؟از اوج قله تا زمانی که ادامه دارد لذت ببرو وقتی نوبت دره فرا رسیدـ از درهلذت ببر.
دره چه اشکالی دارد؟
پایین بودن چه اشکالی دارد؟
آن به معنی استراحت است.قله یعنی هیجان، و هیچ کس نمی تواند مدام در هیجان باشد.
اگر این مطلب را در ذهنت نگه داری، واز قطره قطره که اینک تجربه می کنی لذت ببری،می توانی بدون هیچ تاسفی با آینده همان گونه که هست مواجه شوی.اما وسوسه نشو وسعی نکن به موفقیت چنگ بیندازی،یا آن را با پوششی از مواد دوام بپوشانی تا برای ابد ادامه پیدا کند.بزرگترین حکمتی که در رابطه با تمام پدیده ها در زندگیت باید به خاطر داشته باشی،چه دره چه قله ،این است:((این نیز بگذرد)) میدونم خیلی سخته و گفتنش راحت. ولی اگه چند بار تو مشکلات یادت بیاد عادت می کنی و راحت میشه. بعد خودت از صبور بودن خودت خوشت میاد
elMirA
17-May-2008, 12:26 PM
"... نه تنها ممکن است که تو خودت را کمتر و کمتر بشناسی؛ هرچه بیشتر اینجا باشی و
به من نزدیک تر شوی، دانش تو بیشتر بخار می شود و معصوم تر می شوی. نه اینکه شناخت نداشته باشی، بلکه پر از شگفتی می شوی __ درست مانند کودکی که از همه چیز در شگفت است. این آزادی مطلق است و رهایی از ذهن.
از قول سقراط نقل شده که گفته است: "وقتی جوان بودم فکر می کردم همه چیز را می دانم؛ وقتی قدری بالغ شدم متوجه شدم که خیلی چیزها است که نمی دانم. وقتی قدری مسن تر شدم در عجب بودم، زیرا در زمان جوانی بیشتر می دانستم __ و اینک هر روز کمتر و کمتر
می دانم. و عاقبت، قبل از مرگم، می گویم که هیچ نمی دانم."
روزی که او اعلام کرد، "من هیچ نمی دانم..." در یونان معبدی هست به نام دلفیDelphi و یک پیشگو در آنجا بود که عادت داشت در حالت خلسه خیلی چیزها را پیشگویی کند. روزی که سقراط اعلام کرد که "من هیچ نمی دانم،" همان روز، همان ساعت، در دلفی، آن پیشگو اعلام کرده بوده که سقراط خردمندترین مرد دنیا است.
مردمی که برای شنیدن آن پیشگو از آتن آمده بودند نزد سقراط دویدند تا به او خبر بدهند،
زیرا این افتخار از سوی آن پیشگو هرگز نصیب کسی نشده بود: "خردمندترین مرد دنیا!"
وقتی سقراط آن خبر را شنید خندید و گفت، "قبلاٌ بودم، وقتی خیلی جوان بودم، وقتی خیلی مغرور بودم، وقتی که خیلی نفسانی بودم. ولی اینک هیچ چیز نمی دانم."
ولی مردم گفتند، "آن پیشگو هرگز خطا نمی کند."
آنان با سرعت به معبد دلفی برگشتند و گزارش دادند: "این بار تو اشتباه می کنی، زیرا خود سقراط این را انکار می کند و می گوید که هیچ چیز نمی داند."
پیشگو حالا خندید و گفت، "همین دلیلی است که من او را خردمندترین مرد دنیا اعلام کنم.
فقط خردمند ترین مرد است که شهامت و معصومیت و تواضع این را دارد که اعلام کند که من هیچ نمی دانم."
پرادیپا، شما همگی اینجا هستید تا بیشتر و بیشتر ندانید، بلکه کمتر و کمتر بدانید. کار من این نیست که شما را با دانش بیشتر سنگین کنم؛ کار من سبکبار ساختن شماست ([Only registered and activated users can see links])، گرفتن بارهای اضافی شماست تا بتوانید پرواز کنید. پس چیزی که برای تو اتفاق افتاده دقیقاٌ چیزی است که انتظارش می رود. اینجا یک مدرسه ی عرفانی است: آنان که از دروازه های بی دروازه ی این مدرسه ی عرفانی وارد می شوند باید با این درک روشن وارد شوند که وقتی بازمی گردند مانند کودکان خردسال دوباره زاده خواهند شد و هیچ چیز نخواهند دانست. ولی هیچ ندانستن، آغاز شناختن خویشتن است. شما چنان چیزهای زیادی می دانید که شناختن خود را ازیاد
برده اید. وقتی هیچ چیز ندانی، تمام ظرفیت دانستن به سمت خویشتن بازمی گردد و شناخت خویش تنها خرد اصیل است: خردی که آزادکننده است، خردی که تو را از جاودانگی خودت هشیار می سازد، خردی که تو را آگاه می کند که تو یک جزیره نیستی، بلکه بخشی از کل هستی...."
گزیده ای از کتاب "روح عصیانگر" سخنان اوشو در فوریه 1987
ترجمه آقاي محسن خاتمي
elMirA
18-May-2008, 01:26 PM
رام فقیر، تو با شروعی بزرگ آغاز کرده ای: با چیزی ندانستن. هیچ چیز نمی تواند از این بزرگتر باشد. در این ندانستن، گل های بسیار بسیار زیادی شکوفا خواهند شد، در این ندانستن فروتنی اصیل رشد خواهد کرد؛ در این ندانستن تو سپاسگزاری عمیقی خواهی یافت....
انسان دانش آلوده با غبار بسیار زیاد پوشیده شده است __ و غبارهای کثیف. آینه ی او با چنان لایه های ضخیمی از دانش پوشیده شده که دیگر قادر به بازتاب نیست.
ندانستن یعنی که تمام غبارها برداشته شده و آینه ات تمیز است. اینک می توانی دورترین ستارگان را بازتاب بدهی.
" چیزی نمی دانم و ذهنی پیچیده ندارم؛ مانند کودکان هستم: رویاها و جاه طلبی ها درحال شکسته شدن است و آینده تماماٌ ناشناخته.
زیبایی آینده در همین است، اگر شناخته شده بود، بسیار زشت می بود. اگر می دانستی که فردا صبح همسرت تو را می بوسد... خود همان بوسه یک شکنجه ی کافی است! ولی اینکه آن را از قبل بدانی؟! نمی توانی تمام شب را بخوابی زیرا که فردا صبح خواهد آمد!
اگر آینده را می دانستی، زندگی تمام ماجراجویی اش، تمام شعف و رازهایش را از دست
می داد. این همان ناشناخته است که تو را هرلحظه به تعجب وا می دارد و بازهم به تعجب وامی دارد. انسانی که همه چیز را در آینده بداند __ فقط به مصیبت او فکر کن: او می داند که سی سال دیگر در تاریخی مشخص "خواهم مرد". او می داند که در تاریخی مشخص "ازدواج خواهم کرد" او می داند که پس از ازدواج چه اتفاقی خواهد افتاد... هر روز یک مشاجره،
هر روز یک جنگ!
باابن وجود، مردم عجیب هستند و نزد ستاره شناس ها یا کف بین ها می روند تا درمورد آینده بدانند. آنان از دانستن گذشته راضی نیستند. این بقدر کافی آنان را شکنجه داده است، رنج کافی برده اند __ بااین وجود رنج بیشتری را می خواهند!
در کلکته که بودم یک ستاره شناس را نزد من آوردند. او در آن منطقه از کشور مشهور بود. من با انسان بسیار خوبی زندگی می کردم __ به ندرت می توان با چنین انسانی برخورد کرد __ نام او سوهان لعل دوگارSohanlal Dugar بود. ما در جیپورJaipur به طرز عجیبی
با هم آشنا شده بودیم. من برای جمعی سخنرانی می کردم واو جزو حاضرین بود.
من نمی دانستم که او کیست __ یکی از ثرومندترین مردان کشور بود و به یقین ثروتمندترین فرد در کلکته. پس از شنیدن سخنانم، با یک بسته بزرگ اسکناس نزد من آمد و پای مرا لمس کرد و آن بسته اسکناس را کنار پای من قرار داد. گفتم، "من عشق و احترام تو را می پذیرم، ولی نیازی به آن پول ندارم. اگر وقتی به پول نیاز داشتم... می توانی آدرس خودت را برایم بنویسی."
وقتی که هدیه اش را رد کردم __ او تقریباٌ هفتادو پنج یا هشتاد سال داشت __ اشک های درشتی از چشمانش جاری شد. گفتم، "آیا تو را آزرده ام؟"
او گفت، "تو رنج و فقر مرا درک نمی کنی. من یکی از ثروتمندترین مردم این کشور هستم، ولی من فقط پول دارم و نه هیچ چیز دیگر. پس وقتی کسی پول مرا رد می کند، مرا رد کرده است. من چیز دیگری ندارم به تو بدهم. می توانی فقط آن را بپذیری و جلوی چشم من آن را آتش بزنی __ این به خودت مربوط است. وقتی که آن را پذیرفتی، به من ربطی ندارد که با آن چه بکنی، ولی نمی توانی آن را رد کنی. من مردی بسیار فقیر هستم، زیرا هیچ چیز دیگر غیر از پول ندارم."
موقعیت دشواری بود: من پول را قبول کردم و به سازمانی که آن سخنرانی را ترتیب داده بود دادم، ولی آن پیرمرد یکی از بهترین دوستان من شد. در آن زمان تفاوت سنی ما خیلی زیاد بود.
او گفت، "اگر تو واقعاٌ پول را پذیرفته باشی، هروقت به کلکته می آیی باید در منزل من بمانی."
گفتم، "مشکلی نیست، در منزل تو می مانم."
او واقعاٌ یک روح بزرگ بود. خانه اش یک کاخ بود و تهویه مطبوع مرکزی داشت. در آن زمان کلکته پایتخت هند بود، قبل از دهلی نو؛ و کاخ فرماندار سلطنتی هم در آنجا بود.
هیچ پشه و مگسی در آن خانه وجود نداشت. بااین وجود، وقتی من غذا می خوردم او به روش قدیم هندوستان، با بادبزنی از جنس خیزان روبروی من می نشت و آن را حرکت می داد.
گفتم، "اینجا مگس و پشه ای نیست و تهویه مطبوع هم کار می کند و واقعاٌ سرد است.
این باد زدن واقعاٌ غیرضروری است، فقط کنار من بنشین."
او گفت، "نه، چون من یک قمارباز هستم. من امروز ثروتمندترین هستم، ولی شاید فردا نباشم. شاید این کاخ از دست برود و این تهویه مطبوع هم برود. ولی تو به من قول داده ای که در منزل من بمانی. پس من توجهی به این کاخ و تهویه مطبوع ندارم. پس تنها این بادبزن است که تو را خنک نگه می دارد و پشه ها را می راند. گفتم، "این نگرانی زیادی در مورد آینده است. وقتی اتفاق افتاد می توانی چنین کنی، ولی حالا؟"
گفت، "من زندگیم براساس ستاره شناسی و کف بینی قرار دارد. و من بهترین ستاره شناس خودم را فراخوانده ام تا جدول تولد تو را و کف دست تو را ببیند."
نمی توانستم آن پیرمرد را بیازارم پس گفتم، "باشد، هروقت که آمد...."
ستاره شناس آمد و من به او گفتم، "من اعتقادی به ستاره شناسی ندارم. حتی اگر درست باشد، من مایلم علمی را که آینده ی مردم را به آنان نشان بدهد نابود کنم. آینده باید ناشناخته باقی بماند. ولی نیاز به نابود کردن نیست، زیرا این علمی تقلبی است و من به تو ثابت خواهم کرد که تقلبی است."
او گفت، "تو نمی دانی... من بزرگترین ستاره شناس در بنگال هستم. خواهم دید که چگونه اثبات می کنی." او خیلی چیزها در مورد آینده ی من گفت و سپس مزد خودش را طلب کرد. دستمزد او هزار روپیه بود. و من قبلاٌ به سوهان لعل دوگار گفته بودم که تو به او چیزی
نمی پردازی و من خودم با او به توافق می رسم.
پس آن پیرمرد ساکت ماند. ستاره شناس بازهم از من خواست که دستمزدش را بدهم.
گفتم، "تو باید می دانستی که این مرد به تو پولی نخواهد داد. تو حتی این آینده ی نزدیک را هم نمی دانی __ که این مرد تا پنج دقیقه ی دیگر تقاضای تو را رد خواهد کرد!.... و حالا در مورد تمام زندگی آینده ی من سخن می گویی. تو حتی در مورد زندگی خودت هم نمی دانی که هزار روپیه از دستت رفته است. این دلیل من است که این علمی کاذب است. تو می توانی مردم را گول بزنی زیرا مردم به دانستن آینده خیلی علاقه دارند. تو درک نمی کنی که اگر آنان آینده را می دانستند، زندگی تمام شور وشوقش را از دست می داد. وقتی زاده می شدی، می توانستی کارت کوچکی با خودت بیاوری که تمام وقایع زندگی روی آن چاپ شده بود. آنوقت فکر می کنی که آن زندگی ارزش زندگی کردن را داشت؟"
زندگی هیجان و شعف دارد زیرا که آینده ناشناخته است.
ناشناخته بودن آینده زیباترین پدیده است، انسان حتی لحظه ی بعدی خودش را نمی داند.
رام فقیر، می گویی، " احساس می کنم که دارید مرا لخت می کنید؛ آیا کار شما همین است؟"
تکرار می کنم: آری، این کار من است. لحظه ای که لخت شوی، به وطن رسیده ای. تمام دروغ ها ریخته شده اند، تمام پوشش ها و نقاب ها انداخته شده اند و تو فقط خودت هستی، یک معرفت برهنه.
آری، این حرفه ی من است.
گزیده ای از کتاب "روح عصیانگر" سخنان اوشو در فوریه 1987
ترجمه آقاي محسن خاتمي
elMirA
29-May-2008, 11:50 AM
صبوری مهم ترین چیز است در حیات معنوی انسان. ای بسا كه انسان پس از كشت دانه باید منتظر بماند! در ابتدا همه تلاش ها بیهوده به نظر می رسد. به نظر چیزی اتفاق نخواهد افتاد. و آنگاه یك روز انتظار به پایان می رسد و واقعیت نمایان می شود- دانه می شكافد، از زمین سر می كشد، نهال می شود! اما به یاد داشته باش، آنگاه كه به ظاهر هیچ اتفاقی در شرف وقوع نبود، دانه در زیر خاك بی وقفه سرگرم كاری بود.
تو فقط باید ساكت باشی. ساكت بودن همه چیز است. سكوت به معنای حرف نزدن نیست. سكوت به معنای نبودن دغدغه است. هنگامی كه ذهن قرار می گیرد به لایتناها می پیوندد.
هر جا كه عطشی هست، راه نیز همان جاست.
نیایش یك حس است، تسلیم خویشتن است. بدون هیچ كلمه و تقاضایی. و هرچه را كه پیش می آید بپذیر. خدا را همان طور كه می سازدت- همانطور باش، و اگر می شكندت، شكستن را نیز استقبال كن.
آیا نیایشی ژرف تر از اشك وجود دارد؟
یك فنجان چای (اوشو)
elMirA
06-Aug-2008, 11:09 AM
از سخنراني هاي اوشو
ترجمه محسن خاتمي
فصل پنجم
25 اكتبر 1986 ، بمبئي
ده «غيرفرمان»
پرسش نخست
باگوان عزيز: امروز، پس از يك سال براي ديدن تو مي آيم، تا با تو باشم. و از وقتي كه امروز صبح بيدار شده ام، دريافتم كه قلبم تندتر و بيشتر از هميشه مي تپد و در شكمم احساسي از تهي بودن و ترس از صحنه وجود دارد.
اشك هايم نزديكم هستند، ولي احساس اندوهي نيست.
از يك سو مي توانم اين احساس را همچون ترس و عصبي بودن ببينم. و از سوي ديگر هيجان است و انتظار و بازهم از سويي ديگر انرژي است: خالص و ساده ___ زندگي است كه در من مي تپد. دوست عزيز، مسلم است كه اين يك مشكل نيست،
ولي آيا مي توانيد در مورد پديده ي نزديك شدن مريد به بدن جسماني مرشد توضيحي بدهيد؟
در زندگي انسان كمتر لحظاتي يافت مي شوند كه جادويي تر از احساس عشق و اعتماد مريد به مرشد باشند. اين يك رابطه ي اين-دنيايي نيست، زيرا پلكاني است به ماورا.
نزديك شدن به مرشد البته كه تپشي تازه به انرژي حياتي، به پذيرا بودن و گشوده بودن مريد مي بخشد. اين به تو رقصي عطا مي كند، قلبت شروع به آواز خواندن مي كند. اين لحظه ي شعف و شادماني است.
اين همان لحظه اي است كه رودخانه به اقيانوس مي پيوندد و در آن ازبين مي رود ___
ولي اين محو شدن فقط براي آناني است كه در ساحل ايستاده اند. براي خود رودخانه،
اين بزرگتر شدن است، وسيع شدن و اقيانوس گونه شدن است.
نزديك مرشد آمدن، راهي است براي مرشد شدن __ و چه چيز مي تواند بيش از اين شعف آور و مسرور كننده باشد؟
انواع بسياري از عشق وجود دارد، ولي عشقي كه بين مريد و مرشد وجود دارد خالص ترين است: با هيچ گونه توقع، شرط و انتظاري آلوده نشده است. مرشد تو را همانگونه كه هستي مي پذيرد، بدون اينكه تو را موجودي ديگر بسازد.
تو عاشق مرشد مي شوي زيرا كه براي نخستين بار در زندگيت، در تمامي روابطتت، به تو آزادي مي دهد تا خودت باشي __ بدون ترس، بدون احساس گناه.
اين تجربه ي تو طبيعي است. براي تمامي مريدان روي داده است. اين تجربه اي كيهاني است.
ولي اگر فقط يك شاگرد باشي، چنين روي نخواهد داد. اگر به اينجا آمده باشي تا فقط
ياد بگيري و دانش انباشته كني' آنوقت اين معجزه ممكن نخواهد بود.
اگر اينجا آمده باشي تا آگاهيت را گسترش بدهي، تا وجودت را بيشتر يگانه بسازي ، آنوقت نيآمده اي تا دانشت را افزايش بدهي، بلكه آمده اي تا دوباره متولد شوي. آمده اي تا بار ديگر يك كودك شوي' آمده اي تا آن پاكي، آن رايحه و آن زيبايي معصوميت را دوباره بستاني.
من يك آموزگار نيستم. و اينجا جايي نيست كه در آن دانش اهميت داشته باشد. من فقط حضوري هستم تا آنچه را كه در شما خفته است بيدار كنم و به شما اجازه بدهم تا خودتان را بارديگر شناسايي كنيد.
من اينجا نيستم تا مذهبي را بر شما تحميل كنم. من اينجايم تا شما را كاملاً بي وزن كنم ___ بدون مذهب، بدون ايدئولوژي ___ فقط سكوتي عميق، يك صفا، يك ژرفا و اوجي كه تا ستارگان برود.
اينجا مكان يك مرشد است و عملكرد اين مكان جادوگري است __ نه جادوي معمولي، بلكه جادويي كه گوتام بودا خلق مي كند.
و طبيعتاً، وقتي كه از تاريكي خود به سوي نور گوتام بودا شدن بيايي، غيرممكن است كه احساس هيجان و شعف نكني و نرقصي.
اگر زنده باشي، از وجودت ستارگان زاده خواهند شد، در وجودت گل هايي شكفته خواهند شد. ولي اگر مرده باشي__ همانطور كه بيشتر مردم اين دنيا هستند __ آنوقت هيچ اتفاقي برايت رخ نخواهد داد. براي مردگان هيچ اتفاقي نمي افتد.
در زندگي ماهاويرا داستان زيبايي وجود دارد. روزي ماهاويرا به واساليVasali رفت كه يكي از بزرگترين شهرهاي آن زمان بود. در واسالي يك دزد بزرگ و مشهور بود كه تنها يك پسر جوان داشت و او اين هنرش را به پسر تعليم مي داد.
به پسر گفت، "گوش بده، تو آزادي هركاري خواستي بكني. ولي فقط نزديك آن مرد، ماهاويرا نشو. من در دزدي استاد هستم، ولي من نيز از او پرهيز مي كنم. او مردي خطرناك است. چيزي جادويي در اطرافش وجود دارد و وقتي در آن گرفتار شدي ، ديگر راهي نيست. پس به ياد بسپار: هركجا خواستي برو، ولي به آن محوطه كه ماهاويرا زندگي مي كند نزديك نشو."
پسر بسيار مطيع بود. روزهاي زيادي به آن منطقه نزديك نشد، ولي اين وسوسه اي طبيعي بود: "مردي در آنجاست كه پدرم آنقدر از او مي ترسد كه حتي نزديكش نمي شود... ارزش امتحان كردن را دارد."
پس يك روز قدري به آن محوطه نزديك شد __ نه در داخل شياري كه ماهاويرا با ده هزار مريدش در آنجا ساكن بود' بلكه بيرون از شيار. و او فقط يك جمله شنيد: ماهاويرا مي گفت كه در بهشت فرشتگان بسيار زيبا هستند، ولي يك اشكال دارند: پاهايشان در جهت مخالف قرار دارد. خودشان به يك سمت مي روند، ولي پاهايشان در جهت مخالف حركت مي كند."
پسر از ترس اينكه مبادا پدرش بفهمد، فرار كرد. ولي فكر كرد، "خطري در آنجا نبود و او فقط يك داستان تخيلي را مي گفت."
ولي همان شب، او و پدرش در حين دزدي دستگير شدند. پدر با حيله گري فرار كرد و پادشاه دستور داد، " نگران پدرش نباشيد، روي پسر تمركز كنيد. امكان دارد تمام اطلاعات مورد نياز را از او كسب كنيم."
و راهكار آنان چنين بود كه به پسر مقدار زيادي داروهاي مخدر دادند كه مدت ها بيهوش بخوابد. سپس او را به زيباترين اتاق قصر پادشاه بردند و تمام دخترهاي زيبا از او با انواع خوراكي ها و نوشابه ها پذيرايي كردند. او به هوش آمد و گفت، " خداي من، من مرده ام. من در بهشت هستم. اين همان بهشتي است كه آن مرد، ماهاويرا توصيفش مي كرد و اين زنان
واقعاً زيبا هستند. همه چيز عالي است."
ولي ناگهان به پاهاي آن زنان نگاه كرد و بي درنگ دريافت كه اين نوعي توطئه بوده است: "اينجا بهشت نيست، زيرا پاهاي شما درست مانند پاهاي ما است."
زنان سعي كردند به هر ترتيب ممكن او را متقاعد كنند كه : " تو مرده اي و در بهشت هستي. اين فقط يك ميهماني ورودي است. پيش از اينكه به بهشت دايمي منتقل شوي بايد همه چيز را در مورد زندگيت به ما بگويي. قانون اينجا چنين است. همه چيز ثبت مي شود و آنوقت
مي تواني به بهشت ابدي بروي."
آنان مي خواستند كه او به تمام دزدي ها و جنايت هايي كه خودش و پدرش مرتكب شده بودند اعتراف كند. ولي اينك او فقط لبخند مي زد.
پسر جوان گفت: "فراموش كنيد، من از خود ماهاويرا شنيده ام. پاهاي شما اين نشاني را
مي دهد كه من در قصر پادشاه هستم. و اين يك حيله است. به پادشاهتان بگوييد كه ديگري را فريب بدهد. من مريد ماهاويرا هستم."
آنان گفتند، " اين عجيب است. تو از كي مريد ماهاويرا شده اي؟"
گفت، "من فقط رد مي شدم و يك جمله شنيدم و همان يك جمله امروز مرا نجات داد."
و چون سندي در دست نبود، عاقبت پسرك را آزاد كردند.
او به پدرش گفت، "من ابداً به تو گوش نخواهم داد. اگر نافرماني نكرده بودم و به ماهاويرا گوش نمي دادم، ما تاكنون هردو حلق آويز شده بوديم. فقط يك جمله ___ آن هم بخشي از يك داستان ___ مرا نجات داد. من نزد آن مرد مي روم. جادوي او مرا گرفت."
و او يكي از مريدان بزرگ ماهاويرا شد.
او گفت، "تو مرا نجات دادي. اينك يك زندگي تازه به من بده. زيرا من نمي خواهم نجات بيابم و بازهم به دزدي و جنايت بپردازم. چه خوب شد كه دستگير شدم: چيزي مرا با گذشته ام قطع كرد. حالا زندگي مرا از آغاز شروع كن' مرا همچون يك كودك بپذير."
آمدن نزد مرشد يعني جست وجو كردن معصوميت، يافتن كودكي گم شده، يافتن اصالت وجود خويش... جست و جويي براي فرديت، براي آزادي.
elMirA
08-Aug-2008, 12:36 PM
اين لطيفه اي است براي مرشد عزيزم:
اين هميشه يكي از عميق ترين پرسش ها در طول اعصار بوده كه
" آيا مسيح يك يهودي بود يا نه؟"
اخيراً دانشمندان در مورد يافتن پاسخ، به پيشرفت هاي اساسي رسيده اند.
نتيجه ي تحقيقات آنان همين چند ماه پيش در اختيار افكار عمومي قرار گرفت.
مسيح به سه دليل مهم يك يهودي بوده است:
1. تمام عمرش را با مادرش زندگي كرد.
2. مادرش هميشه او را "بهترين" خوانده ' و
3. فقط با دو قطعه چوبي كه هديه گرفته بود، يك شركت بين المللي برپا ساخت!
يهوديان هرگز قادر نبوده اند تا خودشان را به خاطر مصلوب كردن مسيح عفو كنند' به يك دليل ساده: كه او بهترين پسر ايشان بود. آنان تصورش را هم نمي كردند كه او بزرگترين و ثروتمندترين شركت بين المللي را ايجاد كند. تقريباً نيمي از جمعيت دنيا مسيحي است.
و البته كه او تمام اين نمايش بزرگ را با دو قطعه چوب آغاز كرد__ صليب چنين ساخته
مي شود __ من هرگز مسيحيت را مسيحيت Christianity نمي خوانم __ آن را صليبيت crossianity مي خوانم ' زيرا واقعاً بر اساس صليب ساخته شده است.
به نظر مي رسد اين يافته كاملاً واقعي باشد.
و او چنان شركتي برپا ساخت كه دوهزار سال است ادامه دارد و هنوز هم درحال رشد است.
و كالايي كه او توليد مي كند نامريي است.
تاجايي كه به فروشندگي مربوط است، مسيح بهترين فروشنده تا كنون بوده است. كالاي او عظيم نيست. مسيحيت دين بزرگي نيست، بسيار ابتدايي و درجه سه است. ولي او ترتيبي داده تا كالايش را به نيمي از دنيا بفروشد. و چون كالايش نامريي است، تعيين كيفيت كالايش بسيار دشوار است.
شنيده ام كه در نيويورك گيره هاي موي نامريي براي زنان مي فروختند و البته كه زنان خيلي هيجان داشتند: گيره ي سر نامريي! و پول زيادي براي هيچ از ايشان مي گرفتند. يك زن جعبه را باز كرد ___ البته كه گيره ها نامريي هستند و نمي تواني آن ها را ببيني __ و از مرد فروشنده پرسيد: "آيا مطمئن هستي كه گيره هاي سر نامريي در اين جعبه هستند؟"
مرد گفت، "نگران نباش. ما تقريباً سه ماه است كه تمام كرده ايم، ولي هنوز هم به فروش
مي روند ___ زيرا ما خريد آن ها را متوقف كرده ايم، زيرا فايده اي ندارد. اين ها نامريي هستند __ ما نمي توانيم آن ها را ببينيم، شما نميتوانيد ببينيد، هيچكس نمي تواند. و مردم آن ها را مي خرند و براي خريد گيره هاي سر نامريي در صف مي ايستند."
خدا يك كالاي نامريي است، كالايي كه نمي تواني آن را ببيني... بهشت و جهنم ...
همه نامريي هستند. و مسيح توانست دين قلابي اش را روي اين چيزها بنا كند.
اين دين هيچ چيزي در خودش ندارد.
مي تواني با گوتام بودا مباحثه كني. دست كم چيزي در آن هست __ شايد موافق باشي، شايد مخالف باشي. ولي مسيحيت هيچ چيز ندارد ___ حتي نمي تواني با آن مباحثه كني.
فقط بي پايه است. يك نفاق عظيم است.
پاپ، اسقف هاي اعظم، اسقف ها، كاردينال ها و كشيشان ___ هيچكدام از آنان هيچ چيز را تجربه نكرده اند' هيچكدام از آنان هرگز نگفته اند كه چيزي را تجربه كرده اند.
و تعداشان ميليون ها است و آنان ديگران را به آيين خود گرايش مي دهند.
آنان هيچ نمي دانند كه دين چيست.
شايد براي همين است كه براي تمام ابلهان جاذبه اي بسيار دارد. ذهن ميانحاله mediocre نمي خواهد تجربه كند، يا حتي دست كم هوشمندانه متقاعد شود. فقط مي خواهد باور كند ___ ارزان ترين چيز در دنيا!
مسيحيت باور را تامين كرده است. تو باور كن و نجات پيدا كن. و اين نجات دهندگان كيستند؟
چند روز پيش نيلام Neelam اخباري از يك صومعه در اروپا آورد. يك صومعه ي قديمي كه اينك به دو بخش تقسيم شده است. نيمي از كشيشان اعتراف كرده اند كه همجنس باز هستند و جداگانه عبادت مي كنند و تقريباً نيمي از محوطه و كليسا را دراختيار دارند.
و نبايد باور كرد كه نيمي ديگر زندگي غيرجنسي دارند، امكان زيادي هست كه آنان شهامت كافي ندارند كه آنچه را كه ساير برادرانشان گفته اند بر زبان بياورند.
وقتي كه در آمريكا بودم، در تگزاس دولت قانوني را عليه همجنس بازي تصويب كرد. تگزاس يك ايالت عقب مانده در آمريكا است: همجنس بازي غيرقانوني و جرم مي شود و يك ميليون نفرعليه اين قانون اعتراض كردند. اگر در تگزاس يك ميليون همجنس باز وجود دارد، پس در كاليفرنيا چه؟!
در مجلس قانونگزاري هلند بحث اين بود كه چرا به من اجازه ي ورود به هلند را نمي دهند. و آن وزير مربوطه چيزهاي عجيبي گفت... ولي هيچكس در آن مجلس سووال نكرد كه : "اين چه حرف هاي بي معني است كه مي زني؟"
قابل درك است، زيرا كه او گفت من مخالف با پاپ حرف زده ام. حرف زدن درمخالفت با پاپ جرم نيست ___ در قانون اساسي هيچ كشوري و در قانون هيچ كشوري نيامده كه
حرف زدن برعليه پاپ يك جرم است. ولي اين قابل درك است.
دوم اينكه آن وزير گفته بود كه من عليه مادر ترزا حرف زده ام. ولي آيا اين ها جرم است؟
و سوم ___ مهمترين نكته ___ اين است كه من در مخالفت با همجنس بازي حرف زده ام! آيا تمام هلند همجنس باز شده است؟ آنوقت نامش را از هلند به : هوموسكشوال لند" homosexual-land تغيير بدهيد! ___ زيرا هيچكس در آن مجلس برنخاست و اعتراض نكرد كه : "اين بي معني است، ما كه همجنس باز نيستيم."
شايد آنان كاتوليك بوده و پاپ را باور داشته اند!....
مسيحيت زندگي بدون اعمال جنسي celibacy را آموزش مي دهد و اين غيرطبيعي است. اين روش همجنس باز مي آفريند.
و نهايت اين است كه بيماري ايدز را آورده است : كه نامي ديگر براي مرگ است __ زيرا دارويي براي درمانش نيست.
پاپ قبلي كه درست پيش از اين پاپ در قدرت بود يك همجنس باز با شهرت جهاني بود. پيش از اينكه پاپ شود، اسقف اعظم شهر ميلان بود و تمام شهر ميلان به خنده افتاد! زيرا او پيوسته با دوست پسرش در اطراف ديده مي شد. وقتي كه پاپ شد، دوست پسرش را نيز با خودش به واتيكان برد و او را منشي خود ساخت.
و همه اين را مي دانستند ___ تمام ميلان مي دانست ، تمام واتيكان خبر داشت، ولي هيچكس سوالي نكرد. به نظر مي رسد كه مسيحيت ناهوشمندترين مردمان را در دنيا خلق كرده است.
شنيده ام: زن و مردي در رختخواب عشقبازي مي كردند و ناگهان يك اتومبيل وارد گاراژ آنان شد. زن به مرد گفت، "بيدار شو! بيدار شو! شوهرم آمد و ماشين خودشه. برو توي گنجه پنهان شو." مرد به سرعت در گنجه اتاق پنهان شد.
شوهر وارد شد. فقط براي نيم ساعت آمده بود زيرا بايد از خانه به جايي ديگر مي رفت.
و آن مرد در آن گنجه صدايي خفيف شنيد... كسي مي گفت، "اينجا خيلي تاريكه."
مرد گفت، "خداي من، اينجا كيست؟ ساكت باش!"
آن صدا گفت، "چيزي به من بده." پس آن مرد پانزده دلار به او داد.
آن صدا گفت، "حالا فرياد خواهم زد."
مرد گفت، "تو خيلي عجيب هستي." و پانزده دلار ديگر به او داد.
صدا گفت، "نه! خيلي تاريكه!" پس آن مرد هرچه كه داشت به او داد: پنجاه دلار. سپس گفت، "اين تمام پولي است كه دارم. حالا هركاري خواستي بكن. چه تاريك باشد و چه نباشد و چه فرياد بزني و چه نزني، من همين پول را داشتم."
روز بعد پسرك به مادرش گفت، "مي خواهم يك دوچرخه بخرم."
مادر گفت، " دوچرخه؟ ولي دوچرخه دست كم پنجاه دلار است."
پسر گفت، "نگران نباش. من پولش را دارم."
زن گفت، "از كجا آورده اي؟" پسرك ساكت ماند.
مادر گفت: "بايد به من بگويي كه اين پول را از كجا آورده اي. آيا دزديده اي؟"
پسرك گفت، "نه، ندزديده ام. و نخواهم گفت كه از كجا آمده. ولي يقين داشته باش كه
ندزديده ام و كاملاً شرافتمندانه آن را به دست آورده ام."
مادر گفت، "بايد نخست به كليسا بروي و نزد كشيش اعتراف كني. اگر نمي تواني به من بگويي، بايد به كشيش بگويي كه آن پول را از كجا آورده اي."
پس آن پسر به اتاقك اعتراف رفت و كشيش آمد.
پسرك گفت: " اينجا خيلي تاريكه!"
و كشيش گفت، "اي پسرك حرامزاده! دوباره شروعش نكن!"
elMirA
09-Aug-2008, 04:23 PM
از سخنراني هاي اوشو
ترجمه محسن خاتمي
باگوان عزيز:
در زبان ژاپني، واژه ي عشق تصويري از شخصي است كه شكمي بزرگ دارد و با دست هايي به نشانه ي پيشكش كردن، زانو زده است. تصوير چنين معني مي دهد: من خيلي پر هستم، به من اجازه دهيد تا سهيم شوم، لطفاً از من بگيريد." باگوان، آيا درست است كه فرهنگ هايي كه از نمادها استفاده مي كنند، بيشتر از ساير فرهنگ ها در برابر فروپاشي
ارزش ها محافظت شده هستند، براي نمونه در مورد واژه ي "عشق" در زبان انگليسي؟
زبان هايي مانند ژاپني و چيني به يقين بيشتر حافظ كيفيات اساسي يك واژه هستند.
ولي اين ها زبانهاي تصويري هستند.
زبان تصويري زبان ذهن ناخودآگاه است. براي همين است كه ذهن ناخودآگاه است كه رويا مي بينيد.
زبان هاي تصويري همچنين زبان كودك است، كه فقط مي تواند به صورت تصوير فكر كند، نه با الفباء.
براي همين است كه در كتاب ها تصاوير بزرگ تر و رنگين تري مي بينيم.
كودك همانطور كه رشد مي كند،
تصاوير كوچك تر مي شوند و عاقبت تصاوير ازبين مي روند و فقط انتزاع، حروف الفبا
جاي آن ها را مي گيرند.
زبانهاي الفبايي كيفياتي ديگر دارند و براي همين است كه از زبان هاي تصويري پيشي گرفته اند.
براي يادگيري آسان هستند.
برخي از زبان ها 26 حرف دارند: تمامي واژگان با همين تعداد حروف ساخته مي شوند.
سانسكريت بزرگترين تعداد حروف الفبا را دارد: پنجاه و دو. بيش از اين امكان ندارد، زيرا نمي تواني
بيش از پنجاه و دو صدا بسازي. بنابراين براي مثال در زبان انگليسي صداهاي بسياري كه وجود دارند،
كسر است __در انگليسي يك "س" Sوجود دارد، درحالي كه در سانسكريت سه صداي "س" وجود دارد __ سانسكريت كامل ترين زباني است كه مي تواند وجود داشته باشد.
ولي سانسكريت هم در مسابقه ي زبان ها شكست خورد. مانند عربي يا ساير زبان ها بسيار شاعرانه بود، ولي نمي تواني با آن كارهاي علمي انجام دهي، نمي تواني با آن رياضيات انجام دهي.
به زباني كه بيشتر نثرگونه باشد نياز داري.
شعر به عواطف و ذهنيات نزديك تر است و نثر بيشتر به دنياي واقعيت ها و عينيات نزديك است.
و ما با دنياي عيني سروكار داريم. مردمان بسياراندكي با ذهنيات سروكار دارند.
بنابراين زبان هايي كه بيشتر به ذهنيات، به شعر تكيه داشتند، شكست خوردند. و زبان هاي تصويري بسيار مشكل بودند. تازماني كه ژاپني يا چيني به دنيا نيامده باشي، تقريباً بايد نيمي از عمرت را صرف يادگرفتن اين زبان ها كني. اين خيلي زياد است __سي سال ___ زيرا بايد تصاوير بسيار زيادي را به ياد بسپاري، تصاوير بسيار از چيزهايي بسيار.... نمادهاي فراوان.
باوجودي كه اين زبان ها معصوميت و پاكي كودكانه دارند....
و آن زبان ها آن چنان قابل تباه شدن نيستند، زيرا براي هر تفاوت در معني، ولو اندك، نمادي ويژه وجود دارد. براي مثال، عشق __ مردم عاشق انواع چيزها هستند. مردم اتومبيل هايشان را دوست دارند،
لباس هايشان را دوست دارند، غذايشان را دوست دارند، منزل هايشان را دوست دارند، همسرانشان را، دوستانشان را... يك واژه براي چيزهايي
بسيار متفاوت مصرف مي شود. طبيعي است كه خلوص خودش را از دست مي دهد.
نمي توان همانطور كه عاشق يك انسان مي شوي، عاشق يك شيئ باشي. و اگر هر دو را يكسان دوست بداري، نمي داني كه عشق چيست. عشق مي بايد كيفيتي متمايز باشد.
ولي آن زبان واژه هاي زيادي تقديم نمي كند __ فقط يك واژه براي همه چيز.
آسان تر است، پيچيدگي كمتري دارد، بيشتر كاربردي است، ولي نمي تواني خلوص آن واژه را
نجات بدهي.
اين واژه ي ژاپني براي عشق __مردي با شكمي بزرگ كه با دست هايش پيشكش مي كند __
فقط مي تواند به يك ترتيب تفسير شود، دو راه وجود ندارد. فقط مي گويد كه تو چنان سرشار و پر هستي كه مي خواهي سهيم كني. و خلوص عشق در همين است، وقتي كه ميل براي گرفتن نباشد،
بلكه براي دادن باشد. و تو فقط وقتي مي تواني بدهي كه سرشار باشي،
فقط وقتي مي تواني سهيم كني كه خودت زيادي داشته باشي __ از روي فراواني.
آن تصوير اين را قطعي مي كند. ولي آنوقت براي چيزهاي كوچك در زندگي بايد ميليون ها نماد را
ياد بگيري.
و اين كاري سخت و طاقت فرساست: براي هر چيز كوچك بايد نمادي بسازي. در زبان چيني، نماد جنگ يك سقف است كه دو زن زير آن نشسته اند. اين نشان مي دهد كه اگر دو همسر داشته باشي،
يك جنگ و ستيز دايمي خواهي داشت.
بنابراين براي تمام جنگ ها از همين نماد استفاده مي شود.
به نوعي بسيار ثابت و محكم است. زيبايي خودش را دارد و معنايي مشخص مي دهد كه نمي توان به آساني خرابش كرد. براي همين است كه در زبان هاي چيني يا ژاپني، هيچ تفسيري بر متون مذهبي وجود ندارند.
تفسير يعني اينكه بايد واژگان را به نوعي تعبير كني.
elMirA
10-Aug-2008, 01:14 PM
از سخنراني هاي اوشو
ترجمه محسن خاتمي
در سانسكريت هزاران تفسير بر يك متن پيدا مي شود، زيرا كه سانسكريت زباني ذهني، عاطفي و شاعرانه است كه قادر است كوچكترين تغييرات احساسات و عواطف را بيان كند __ تمامي آن گستره را.
سعي كرده به كمال دست پيدا كند و تقريباً به كمال رسيده است.
ولي در تلاش براي كسب كمال، چيزي را ازدست داده است.
هر واژه معاني مختلف دارد __ يك دوجين معني __ زيرا تمام صداها و حروف را به كار برده است.
اينك مي خواهد كه هيچ چيز در جهان هستي بدون نام نماند. حتي با پنجاه و دو حرف نيز نمي تواني تمام جهان هستي را به مصرف برساني، بنابراين هر واژه چندين معني دارد. يك زيبايي بسيار قابل انعطاف به آن مي دهد، زيرا وقتي كه واژگان معاني مختلف بدهند، شاعران مي توانند با آن لغات بازي كنند.
ولي پديده اي تازه ايجاد مي شود: تفسير و تعبير.
كريشنا در كتاب شريماد باگوادگيتا سخن گفته و هزاران تفسير بر آن وجود دارد. يك خط را مي توان
به هزار و يك صورت معني كرد. حالا انبوهي از تفاسير وجود دارند، ديگر نمي داني كه كريشنا
واقعاً چه مي خواسته بگويد.
اين به چنان پديده اي بدل شده __ در هيچ كجاي دنيا چنين چيزي رخ نداده است __ كه شانكارا
تفسير بر گيتا مي نويسد، آنوقت تفسير شانكارا مورد سوال قرار مي گيرد __ منظورش چيست؟
آنوقت مريدان شانكارا تفاسير خودشان را بر تفسير شانكارا مي نويسند و اين عمل نسل بعد از نسل همينگونه پيش مي رود.
گيتاي كريشنا بسيار مهجور مانده است. حتي پژواكي از آن نخواهي را نخواهي يافت، زيرا از يك
به تفسير ديگر، آن ها مركز توجه شانchanging their focus را تغيير مي دهند. كسي كه بر شانكارا تفسير مي نويسد، توجهي به كريشنا ندارد، او به شانكارا توجه دارد __ به اينكه معني مشخصي به شانكارا بدهد. و مريدان ديگري هم هستند كه سعي دارند همين كار را بكنند __ بنابراين صدها تفسير بر شانكارا وجود دارد. آنوقت اين مردم، به نوبه ي خودشان مريداني توليد مي كنند كه بر تفسيرهاي آنان تفسير بنويسند!
واردشدن به متون مذهبي هند به واقع ورود به سرزمين شگفتي هاست.
مردم چگونه با لغات بازي مي كنند و معاني جديد و متضادي براي آن ها پيدا مي كنند!
و هيچ راهي وجود ندارد كه بگويي حق با كيست، زيرا زبان تمام معاني را مجاز مي داند.
به سبب همين قابل انعطاف بودن است كه سانسكريت، با وجودي كه زيباست،
نمي تواند يك زبان علمي باشد.
ذكر كردنchanting تقريباً مانند آوازخواندن است. قابليت انعطاف دارد، نه يك روند واحدmonopoly .
هركسي آزاد است كه معني را بگيرد، از آن يك فلسفه مشتق كند، چيزي كه هيچكس قبلاً آن را برداشت نكرده باشد. بنابراين يك آزادي تفكر وجود دارد، ولي سردرگمي نيز حتمي است.
علم نمي تواند اين را تحمل كند.
زبان هاي تصويري همچون ژاپني، بسيار نظام يافته هستند. معني هاي تك منظوره دارند. نيازي به تفسير نيست، معني در آن نماد است. ولي شما به چنان نمادهاي بسياري نياز داريد كه چنان زبان بزرگي
نمي تواند در سراسر دنيا به عنوان يك زبان بين المللي مورد استفاده قرار بگيرد. زيرا اگر از كودكي
با آن زاده نشده باشي، فقط نيمي از عمرت را بايد صرف يادگيري آن كني، ديگر مسئله ي مورد استفاده قراردادن آن برنخواهد خاست! زندگي بسيار كوتاه است، مردم عجله دارند، مرگ چنان نزديك است است كه اين فقط يك اتلاف عمر خواهد بود __ سي سال فقط براي به يادسپردن نمادها.
تمام زبان هاي دنيا در خود يك ويژگي دارند، ولي مشكلاتي نيز دارند.
اين پرسش اهميت دارد. درست است __ در انگليسي يا هر زبان ديگر كه از الفبا استفاده مي كند،
واژه اي نمي تواند خالص بماند، زيرا بايد در مورد چيزهاي زيادي به كار برده شود در كاربردها و فضاهاي مختلف آلوده و دستكاري مي شود __ و مردم حتي اين را تشخيص نمي دهند.
كسي، "دوستت دارم،" را طوري مي گويد كه "من سيگاركشيدن را دوست دارم،" را مي گويد.
او نمي بيند كه دوست داشتن سيگار با دوست داشتن يك شخص نمي توانند
در يك طبقه بندي قرار بگيرند، نمي توانند يك معنا داشته باشند. در اين موارد، انگليسي زباني فقير است.
در سانسكريت، اگر خواهر و برادري يكديگر را دوست داشته باشند، لغتي براي آن وجود دارد كه خود به خود رابطه ي جنسي را حذف مي كند، بدون اينكه چيزي بگويد. اين هم نوعي عشق است، ولي نه آن عشقي كه بين يك زن و شوهر وجود دارد. بنابراين براي زن و شوهر يك واژه ي ديگر وجود دارد.
براي والدين واژه اي ديگر وجود دارد، زيرا از همان واژه نمي توان استفاده كرد، بايد چيزي از سپاسگزاري، از احترام و حرمت در آن باشد. و وقتي آن را براي يك شيئ مصرف مي كني،
بازهم نمي تواند از هر طبقه بندي باشد، طبقه ي خودش را خواهد داشت، بيشتر شبيه خوش آمدن است
تا دوست داشتن و عاشق بودن.
و آنوقت چنان لغات بسيار زيادي وجود دارند كه اداره كردنشان دشوار مي شود و با كوچكترين تغييري،
معني شان عوض مي شود. و هر زبان با زمينه هاي خاص خودش توسعه يافته است.
من به اين فكر بوده ام كه بايد زباني وجود داشته باشد كه داراي تمام كيفيات زيبايي زبان هاي ديگر باشد و مشكلات آن ها را نداشته باشد، ولي به نظر ناممكن مي رسد.
تلاش هايي چون اسپرانتوEsperanto وجود داشته اند، ولي ريشه نمي گيرند، مصنوعي و
ساخته ي انسان هستند.
بسيار عالي بود اگر تمام دنيا فقط يك زبان داشت. اين به نزديك كردن بشريت كمكي عظيم مي كرد.
elMirA
11-Aug-2008, 02:34 PM
از سخنراني هاي اوشو
ترجمه محسن خاتمي
اين يكي از بزرگترين قدم ها برعليه جنگ بود __ يك زمينه ي اساسي براي درك متقابل __ زيرا بيشتر درگيري ها براساس سوء تفاهم هستند و زبان نقش مهمي در تفاهم يا سوء تفاهم بين انسان ها دارد.
بنابراين مردمي بوده اند كه كوشيده اند زباني مصنوعي اختراع كنند كه تمام دنيا پذيراي آن باشد،
ولي هيچ تلاشي موفق نبوده است. به اين دليل ساده كه آن زباني كه از بدو تولد در آن بزرگ شده اي
چنان عميقاً وارد خون و استخوان و مغز استخوان هايت شده است، كه تقريباً بخشي از وجودت است.
مي توان چيزي را روي آن پيوند زد، ولي اين يك سرخوشي نخواهد بود.
و چرا فرد بايد باري را حمل كند؟
زبان مادري بسيار عميق در وجود ريشه مي گيرد.... يكي از استادهايم اس.كي. ساكسيناS.K.Saxena
كه تقريباً تمام زندگيش را در غرب به مطالعه و تدريس در دانشگاه گذرانده بود، در سالخوردگي به هند آمد. ولي نزد من اعتراف كرد، "عجيب است. ولي بايد برايت اعتراف كنم كه با وجودي كه تقريباً تمام عمرم را در غرب بوده ام، ولي بااين حال، اگر عاشق زني شوم، مي خواهم به زبان مادري سخن بگويم. سخن گفتن با زباني غير از زبان مادري، به نظرم
مصنوعي مي آيد." ويا در حال جنگيدن، شما آن زبان پيوندي را فراموش مي كنيد.
به زبان مادري مي جنگيد!
در زندگي امپراطور شهير بوج Bhoj، حادثه اي مشهور وجود دارد: شهرت او در احترام گذاشتن به انواع مردم بااستعداد بود. دربار او پر از افراد بااستعداد بود.او از سراسر كشور بهترين ها را انتخاب كرده بود __ در هر زمينه اي، در هر بعدي. او بهترين دانشمندان، بهترين فيلسوفان، بهترين خوانندگان و بهترين شعرا را داشت.
روزي مردي ظاهر شد و بوج را به چالش خواند، "تو از اين نخبه هايت بسيار مغرور هستي.
من دانشمندان تو را به چالش مي خوانم تا تشخيص دهند كه زبان مادري من چيست.
من به سي زبان سخن مي گويم. من به آن سي زبان سخن مي گويم و اگر كسي بتواند نشخيص دهد كه كدام يكي از آن ها زبان مادري من است، آنوقت صدهزار سكه طلا جايزه خواهد داشت.
اگر ببازد، آنوقت بايد همين مقدار را به من بدهد. من همگان را به چالش مي خوانم."
روز اول عباراتي به يك زبان گفت، آنوقت به زباني ديگر، بازهم به زباني ديگر. چند نفر حدس زدند و باختند. فقط يك نفر، كاليداس Kalidas __او شكسپير هند است __ مدتي ساكت ماند، فقط به اين سبب كه اين چالش مربوط به دانشمندان بود ، نه شعرا. ولي او آن مرد را با دقت زير نظر داشت. و پس از اينكه به هر سي زبان حرف زد و چندين نفر باختند، حتي كاليداس نيز نتوانست راهي بيابد تا بتواند تشخيص دهد كه زبان مادري او چيست.
وقتي تمام دانشمندان نتوانستند جواب را پيدا كنند، كس ديگري آماده نبود تا چالش را برخودش بگيرد. با ديدن سرنوشت دست كم پانزده تن از بهترين دانشمندان دربار، كاليداس به مرد گفت، "من امروز نتوانستم مشاركت كنم زيرا كه تو از دانشمندان دعوت كرده بودي. لطفي بزرگ خواهد بود كه اگر فردا بازآيي و همين فرصت را به شعرا بدهي."
آن مرد بسيار خوشوقت شد و گفت، "من تاهروقت كه بخواهيد مي توانم ادامه بدهم. شاعران، خوانندگان، موسيقيدان ها، رقصنده ها، الهيات دان ها، فلاسفه... هركسي. من مي توانم همه روز به اينجا بيايم."
روز بعد كاليداس با شخص امپراطور و تمام اعضاي دربار بر دروازه ي ورودي ايستاده بودند. او از آنان خواسته بود تا آنجا بايستند و به آن ميهمان خوشامد بگويند. آنان گفتند،" نيازي به اين كار نيست."
ولي او پاسخ داد، "اين بخشي از راهكار من است __ شما فقط آنجا بايستيد."
پلكان دست كم صد پله داشت و تا آن مرد آن صد پله را طي كرد، كاليداس او را هل داد. او همچنانكه به پايين مي لغزيد و روي پله ها قلت مي زد، فريادي كشيد. كاليداس گفت،"اين زبان مادري تو است!"
و آن مرد بايد مي پذيرفت كه همان زبان مادري اش بوده است.
مرد گفت، ولي اين درست نيست."
كاليداس گفت، "راه ديگري نبود __ يا عشق و يا جنگ. اين چيزي است كه نمي توان
سطحي به آن پرداخت."
من اين داستان را براي دكتر ساكسينا تعريف كردم. او گفت، " داستان بسيار درست است
تجربه من چنين است.
من عاشق زنان بسياري بوده ام، ولي همگي سطحي بوده است، زيرا نمي توانستم به زبان مادري سخن بگويم.
نمي توانستم بگويم چقدر دوستش دارم. و گفتن اين به يك زبان خارجي فقط يك ترجمه بود، اصيل نبود."
در دنيا هزاران زبان وجود دارد، و هيچكس مايل نيست زبان خودش را ازدست بدهد.
به نظر مي رسد كه تنها راه اين است كه به هركس اجازه دهيم دو زبان داشته باشد.
يكي زبان بين المللي __ و انگليسي كاملاً براي اين منظور مناسب است. از هرزبان ديگر،
معاصرتر است.
هرسال هزارو هشتصد واژه ي جديد به آن اضافه مي شود. هيچ زبان ديگري اين ظرفيت را ندارد. پيوسته همراه با زمان به تجديدكردن خودش ادامه مي دهد. به نظر مي رسد كه اينك انگليسي تنها زباني است كه هنوز درحال رشدكردن است و آينده به زباني نياز دارد كه پيوسته درحال رشد باشد، در تمامي زمينه ها رشد كند تا بتواند بسيار قابل درك باشد.
ولي اين زبان نمي تواند نياز به زبان مادري را براي همه برآورده كند. بنابراين از همان كودكي به هر كس بايد دو زبان آموخته شود. هر انساني بايد دوزبانه باشد. و آن فاصله وقتي مي تواند پل زده شود
كه آن هردو زبان از همان ابتدا وارد شوند. چنين نيست كه فرد نخست زبان مادري را تا سن مشخصي
ياد مي گيرد و سپس شروع به يادگيري زبان ديگري
مي كند، آنوقت آن زبان ديگر هرگز آن ريشه را نخواهد داشت كه زبان مادري ريشه دار است.
sad.song
13-Aug-2008, 12:53 AM
قرآن کتابي نيست که براي خواندن باشد،
بلکه کتابي هست که بايد آنرا سرود
اگر تو آن را بخواني اشتباه ميکني! اما
اگر تو آن را بسرودي شايد خدا را
پيدا کني!
731
قرآن توسط يک پژوهشگر يا فيلسوف و
دانشمند نوشته نشده است. محمد کاملا بي
سواد بود، او حتي نميتوانست اسم خودش را
بنويسد ولي او توسط خدا تسخير شد
بود؛ براي اينکه او کاملا پاک و معصوم
بود، او انتخاب شده بود که اين
آواز را شروع کند و اين آواز قرآن بود.
من زبان عربي را بلد نيستم و نمي فهمم ولي
ميتوانم قرآن را درک کنم براي
اينکه ميتوانم آهنگ و زيبايي آن نوای
عربی را درک کنم
چه کسي به معنا اهميت ميدهد!؟ وقتي تو
زيبايي يک گل را ميبيني آيا ميپرسي
اين چه معني دارد!؟ خود گل کافي است، وقتي
شعله آتش را ميبيني آيا ميپرسي
اين چه معني دارد؟! آتش کافي است، قشنگي
معني آن است
732
اين خيلي بي معني است همچين چيزي رو معني
کنيم؛ همچين ريتمي که داراي وزن و
زيبايي است پر معني هست - بنابراین قرآن
این چنین است
و من سپاسگزارم که انتخاب شدم از طرف خدا
و يادت باشد خدايي به آن معنا
که تو در ذهنت ساختی و فکر میکنی وجود
ندارد! اين يک درک و تجربه عميق
است، هيچکسي نيست که بمن اجازه داده باشد
يا مرا انتخاب کرده باشد!
(انشالله)
متشکرم از خدا که اجازه داد بمن تا اين
قسمت را با قرآن تمام کنم - بايد
زيبا باشد! بايد بي معني باشد! بسيار پر
اهميت است ولي هنوز غير منطقي و
عجیب ترين کتاب در کل تاريخ بشر است و
مانند این کتاب نداریم
733
از کتاب : کتاب هایی که دوست داشتم(اوشو)
elMirA
13-Aug-2008, 02:39 PM
از سخنراني هاي اوشو
ترجمه محسن خاتمي
هر تلاشي همچون اسپرانتو محتوم به شكست است. اين ها قراردادي و اختياري خواهند بود.
از هر زبان چيزهاي خوب را گرفته است ___ محتوايش شامل بخش هايي است كه از منابع مختلف
مشتق شده eclectically.
ولي يك زبان يك وحدت زنده دارد كه اسپرانتو آن را كسر دارد.
يكي از دوستان من، يك سالك، يك سالك سنتيa traditional sannyasin ، سوامي ساتياباكتا swami satyabhakta ، زباني از خودش ساخته است. او يك زبان شناس بود و زبان هاي بسياري را مي دانسته و زباني جديد را مي پرورد تا بتواند يك زبان جهاني شود. او زماني با من در يك مكان اقامت داشت.
به او گفتم، "زندگيت را بيهوده هدر نده. مردم زيادي تلاش كرده اند، ولي اين فقط كار نمي كند."
داستان كوچكي را برايش گفتم. روز تولد چارلز داروين را جشن گرفته بودند. او در مورد پرندگان، حشرات و حيوانات آموزش مي داد__ اين تمام زندگيش بود. كودكان فاميل و همسايه هايش همگي از شنيدن داستان هاي پرهيجان او در مورد سرزمين هايي خارجي و حيوانات مختلف آنجا لذت مي بردند.
كودكان فكري به سرشان زد: "ببينيم آيا مي تواند پيدا كند يا نه...." آنان دست كم ده يا دوازده حشره را گرفتند و تكه كردند __پاي يكي را و دست يكي ديگر را بال حشره ي ديگري را و دم يكي ديگر را... __ و همه را با چسب سرهم سوار كردند. به نظر همچون يك حشره مي رسيد. آنان خوب آن را چسباندند و در قابي قرار دادند و به عنوان هديه ي روز تولد همگي رفتند تا آن را به داروين بدهند. به او گفتند،
"ما فقط يك سوال داريم. ما اين حشره را پيدا كرده ايم:
ما فقط اسم اين حشره را مي خواهيم بدانيم."
او به حشره نگاه كرد. در تمام عمرش همچون حشره اي نديده بود... و حالا در همسايگي خودش؟!
اين بچه ها چگونه آن را پيدا كرده اند؟ او سراسر دنيا را جست و جو كرده بود..... آنوقت از نزديك تر نگاه كرد و دريافت كه اين يك حشره نيست. آنان خيلي زرنگ بوده اند، هر اندامي جدا بود و به هم چسب خورده بودند.
بنابراين داروين گفت، "اسمش « كلك حشره» humbug است!"
تمام اين زبان هاي قراردادي، كلك humbug هستند.
مي تواني ترتيبي بدهي كه شكل پيدا كنند، ولي كار نمي كند.
ولي بخش وسيعي از خاوردور بدون الفبا هستند و براي ژاپني ها و چيني ها وجود در آينده بسيار دشوار خواهد بود. زيرا اين زبان ها براي استفاده ي علمي زبان هاي درستي نيستند، بسيار بزرگ هستند.
علم به دقت، سادگي و مستقيم بودن نياز دارد.
مي خواهد تاحدي كه ممكن است از حروف كمتري استفاده كند.
نظريه ي اساسي در علم همين است: تاحد ممكن از نظريات كمتري استفاده كن،
وگرنه پيچيدگي رشد مي كند.
بنابراين، نمي بينم كه چيني ها و ژاپني ها يا زبان هاي متفق خاور دور بتوانند در آينده علمي جهان
بقا داشته باشند.
و اگر باقي نمانند مايه ي تاسف است، آن ها زيبايي خودشان را دارند.
تنها راه بقاي آن ها اين است كه يك زبان بين المللي را بپذيرند و براي تمام امور علمي و ارتباطات
بين المللي به كار ببرند __ و زبان مادري خودشان مي تواند به روش ديرين رشد كند، با تمام
زيبايي هاي كهن و ظرافت هاي قديم آن.
اگر چنين كاري نشود، آنوقت يا از پيشرفت هاي علمي عقب مي مانند يا اينكه بايد زبان خودشان را بكشند.
در هندوستان همين مشكل وجود دارد. سي زبان عمده وجود دارد، و همگي شان زيبايي خودشان را دارند، نوعي كيفيت ويژه. زبان هندي رايج ترين زباني است كه درك و صحبت مي شود و چهل سال است كه تلاش هايي صورت گرفته تا هندي را زبان ملي كشور بسازند. ولي توفيقي نيافته اند، زيرا شايد كه زبان اكثريت باشد، ولي تمام آن زبان هاي ديگر...
هندي در برابر هريك از آن زبان ها، زبان اكثريت است. براي مثال، چهل درصد مردم هندي حرف
مي زنند و هيچ زبان ديگري اين اكثريت را ندارد. ولي تمام آن زبان هاي ديگر توسط آن شصت درصد ديگر صحبت مي شود، بنابراين تا جايي كه به جنگيدن مربوط است، آن ها در اكثريت هستند. اگر قرار باشد راي گرفته شود، آنان زبان هندي را شكست خواهند داد. آن ها نيز خودشان باهم رفتار دوستانه ندارند __ با هم مخالف هستند ___ ولي تاجايي كه به زبان هندي مربوط مي شود،
اين يك دشمن مشترك است و آن ها همه با هم هستند.
فقط دودرصد مردم انگليسي مي دانند. ولي بااين وجود من پيشنهاد داده ام كه هندوستان بايد سي زبان
را به عنوان زبان ملي بپذيرد و يكي را به عنوان زبان بين المللي. انگليسي بايد زبان بين المللي باشد،
زيرا كسي با آن مخالف نيست، زبان مادري هيچكس نيست. كسي طرفدارش نيست، مردم نسبت به آن خنثي هستند. و اگر زبان ملي آن ها نيز مورد پذيرش قرار بگيرد، آنوقت آن منطقه اي كه آن زبان در آنجا صحبت مي شود نيز مي تواند در ادبيات، در شعر، و در فرهنگ خودش به رشد كردن ادامه بدهد،
بدون اينكه مشكلي پيش بيايد. به جز اين، راه حلي وجود ندارد.
انگليسي را بايد از همان ابتدا آموزش داد، نه در مراحل بعد. وگرنه، بازهم سطحي خواهد ماند.
و دنيا بايد يك زبان را بپذيرد. اين فقط يك رويداد بود كه امپراطوري انگليس زبان انگليسي را منتشر كرد، ولي بايد از اين فرصت استفاده كرد.
انگليسي بايد توسط سازمان ملل ، زباني بين المللي شود.
هر شخص بايد دوزبان داشته باشد: يكي زبان مادري و ديگري زبان بين المللي. و بايد تلاش شود تا آموزش هردو از همان سنين ابتدايي در كنار يكديگر آغاز شود. آنوقت است كه زبان بين المللي نيز وارد وجود مي شود تا كه زبان مادري و زبان بين المللي در تاروپود وجود به هم بياميزند. تضادي وجود ندارد، و شما ظرفيت اين را داريد كه به نرمي از يك زبان به زبان ديگر حركت كنيد. اگر هردو زبان با يك ريشه در دسترس شما قرار گرفته باشد، مسئله ي ترجمه ديگر وجود ندارد، بلكه يك حركت نرم است.
elMirA
14-Aug-2008, 04:33 PM
از سخنراني هاي اوشو
ترجمه محسن خاتمي
باگوان عزيز:
يك پرستار كه در بيمارستان با كودكان فلج و عقب مانده كار مي كند، مورد زير را برايم گفت:
در آنجا يك پسر كوچك حدود چهار ساله بود كه هميشه در تخت بود.
تختش نه فقط ميله هاي عمودي داشت،
بلكه در سقف آن نيز ميله هاي آهني كارگذاشته بودند __ مانند يك قفس.
او نسبت به سن خودش بسيار كوچك بود
و نمي توانست حرف بزند، راه برود و يا حتي بايستد. پوست روشني داشت و تمام بدنش
پر از موهاي بلند به رنگ قهوه اي تيره بود و هميشه از دست ها وپاهايش از سقف آن قفس
آويزان بود و صداهايي شبيه ميمون در مي آورد.
او تمام خوراك هايي را كه به او داده مي شد، به جز موز رد مي كرد و هيچ چيز ديگر نمي خورد.
ولي بااين وجود كودكي بسيار شاد و رفتارش دوستانه بود.
انسان هاي اوليه شبيه ميمون ها بوده اند و انسان امروزي غالباَ شبيه ميمون رفتار مي كند.
آيا ممكن است لطفاً نظري در اين مورد بدهيد؟
رفتار يك ميمون، رفتار ذهن بي قرار است كه از اينجا به آنجا مي پرد، از اين شاخه به آن شاخه،
هرگز ساكن نيست، حتي قادر نيست حتي براي چند لحظه آرام بگيرد و بنشيند.
هميشه كاري مي كند، هميشه به جايي مي رود و هميشه در فعاليت است __
چه فعاليت ها بي معني باشد و چه با معني، چه مربوط و چه نامربوط.
نظريه ي چارلز داروين شايد درست باشد و شايد نادرست، به احتمال بيشتر، نادرست است __
زيرا ما هزاران سال است كه نديده ايم كه ميموني از درخت پايين بيايد و شروع كند مانند انسان راه رفتن. و چرا فقط بخش كوچكي از ميمون ها به انسان تغيير يافتند و بقيه ي ميمون ها ميليون ها سال است كه همان ميمون مانده اند؟ آيا به ذهنشان خطور نكرده است كه عموزاده هايشان، برادرانشان، خواهرانشان و عروس و دامادهايشان چنان پيشرفت كرده اند و اين ها هنوز هم از درختان آويزان هستند؟!
براي همين است كه مي گويم نظريه داروين به احتمال زياد درست نيست، از نظر واقعي درست نيست،
ولي از نظر روانشناختي به نظر مي آيد كه اعتباري داشته باشد.
ذهن انسان يك ميمون است. اگر ذهنت را مشاهده كني، مي تواني ببيني.
هرگز آرام نيست. دشوارترين كار برايش اين است كه هيچ كاري نكند.
ولي برخي انسان ها ترتيبي داده اند تا از اين ذهن ميموني بيرون بزنند و قادر بوده اند تاهرزمان كه بخواهند بدون عمل بمانند.
در مشرق زمين، تمامي عرفا در طول قرن ها در يك نقطه توافق داشته اند : كه اگر ذهن بتواند
براي چهل و هشت دقيقه بدون وقف ساكت بماند، از چنگ آن خلاص شده اي.
آنوقت مي تواني تا هر تعداد كه بخواهي موز بخوري!
ديوانه نخواهي شد you will not go bananas !
ولي ذهن نميتواند حتي براي چهل و هشت ثانيه ساكت بماند، چه رسد به چهل و هشت دقيقه!
و تمامي كار يك سالك روحاني همين است: تغييردادن ذهن ميموني و آن را به وضعيت آرام درآوردن.
شايد آن آخرين مرحله ي تكامل باشد.
سنگ هايي هستند كه حيات دارند __ باوجودي كه بسيار خوابيده و ساكن هستند __ زيرا رشد مي كنند. آنوقت درختان هم زندگي دارند و تحقيقات اخير نشان مي دهد كه بسيار هم حساس هستند.
و سپس هزاران نوع حيوان وجود دارد. همگي آنان نيز نوعي هوشمندي دارند.
و سپس انسان وجود دارد. او بيش از هرموجود ديگر در دنياي شناخته شده، هوشمند است.
اگر انسان بتواند از اين هوش استفاده كند تا به آن ميمون ياري دهد تا ساكن و آسوده شود،
آنگاه "فراذهن"supermind به وجود خواهد آمد و تو شفافيتي خواهي داشت كه هرگز نداشتي،
شفافيتي كه تو را از خويشتن و از دنياي اطرافت
هشيار مي كند و تو را سرشار از سپاسي عميق مي سازد.
وگرنه، شايد داروين ازنظر واقعي factual درست نگفته باشد، ولي از نظر روانشناختي حق با اوست.
با نگاه كردن به انسان، هركسي مي تواند حدس بزند كه او به نوعي با ميمون مرتبط است.
وقتي كه عادت داشتم ساليان پيوسته در سراسر هند سفر كنم، تقريباً هميشه در قطار بودم، يا در هواپيما،
در اتومبيل و فقط سفر مي كردم و درحركت بودم. براي من تنها مكان استراحت قطار بود.
زماني كه از قطار پياده مي شدم، ديگر امكاني براي استراحت وجود نداشت __ هر روز پنج يا شش ديدار، كالج ها، دانشگاه ها، كنفرانس ها، دوستان، روزنامه نگاران، كنفرانس هاي مطبوعاتي.
استراحت ممكن نبود. تنها مكان براي استراحتم، قطار بود. پس از بيست سال سفر كردن پشت سرهم،
نمي توانستم بخوابم، زيرا تمام سروصداي قطار و چرخ هايش و مردمي كه ايستگاه ها در رفت و آمد بودند و دستفروش ها و مردمي كه فرياد مي زدند و تمام اين ها ديگر وجود نداشت. شايد تعجب كنيد كه بدانيد كه من مجبور بودم آن سروصداها را روي نوار ضبط كنم تا هروقت بخواهم بخوابم،
آن ها نوار را بگذارند و من فقط با شنيدن آن صداها به خوابي كامل فرو مي رفتم.
سپس نوار را برمي داشتند. درغيراينصورت دشوار بود و من پيوسته در جايم جابه جا مي شدم.
بيست سال مدتي طولاني است و عادتي شده بود.
بيشتر اوقات در كوپه ي تهويه ي مطبوع بودم كه براي دو نفر است و چون خيلي خسته بودم،
هيچ ميلي به صحبت با آن شخص ديگر و پاسخ دادن به پرسش هاي او نداشتم.
روزي در آمريتسار وارد قطار شدم. و آن مرد ديگر از پنجره به بيرون نگاه مي كرد. هزاران نفر براي مشايعت از من آمده بودند. بنابراين او بسيار كنجكاو شده بود. وقتي وارد شدم، پاي مرا لمس كرد.
گفتم، "فقط بنشين. تو خيلي كنجكاو هستي. اين نام من است. اين نام پدرم است. اين تعداد برادر دارم
و اين تعداد خواهر. يكي از خواهرانم مرده است.
پدرم اين تعداد برادر دارد و اين تعداد خواهر دارد، هر دو خواهرهايش مرده اند. پدربزرگم......"
او گفت، "ولي من چيزي در اين مورد نپرسيده ام."
گفتم، "خواهي پرسيد. به جاي اينكه وقت تلف كنم، من تمام اطلاعات ممكن را به تو مي دهم و پس از اين، فقط مرا ببخش، فراموشم كن و بگذار استراحت كنم، هيچ چيز نپرس. من پنج دقيقه به تو وقت مي دهم،
هر سوالي كه ميل داري مي تواني بپرسي."
گفت، "من نمي خواهم. تو شخص عجيبي هستي. من هرگز چنين آدمي نديده ام. من هيچ چيز نگفتم.
تو اسم خودت و برادران و خواهرانت و پدر و عمو عمه هايت را به من مي دهي."
گفتم، "پس تو راضي هستي؟"
گفت، "من راضيم، كاملاً راضيم."
پس گفتم، "خوب است. حالا من استراحت خواهم كرد. ديگر هيچ سوالي نباشد."
ولي آن مرد درحال جوشيدن بود. اينها سوالاتي نبودند كه او علاقه اي داشته باشد. او مي خواست بداند كه آن مردم براي چه آمده بودند، آموزش هاي من چيست، ولي حالا گفته بود كه كاملاً راضي است و ما موضوع را خاتمه داده بوديم كه ديگر سوالي نباشد.
و من استراحت كردم و به او نگاه كردم و مي توانستم دردسر او را ببينم.
او چمدانش را باز مي كرد، نگاهي به آن مي انداخت و آن را مي بست و سرجاي خودش مي گذاشت. كتابي را بر مي داشت، نگاهي مي انداخت و دوباره سرجايش مي گذاشت،
فقط براي اينكه كاري كرده باشد. به دستشويي مي رفت و فقط بيرون مي آمد.
و من مي دانستم كه او هيچ كاري انجام نمي دهد. حتي بيهوده به دستشويي مي رفت و باز مي گشت.
و من به سادگي نشسته بودم و او را تماشا مي كردم و اين او را بيشتر عصباني مي كرد زيرا مي دانست
كه من او را مي بينم و هركاري كه مي كند احمقانه است و نيازي به آن كار نيست.
بارديگر چمدانش را بدون دليل باز مي كرد. شروع مي كرد به روزنامه خواندن كه از صبح چند بار خوانده بود __ و حالا عصر بود. بايد تمام روز آن روزنامه را خوانده باشد و بازهم نگاهي مي انداخت و آن را مي بست و كنار مي گذاشت، زيرا آن را خوانده بود.
عاقبت گفت، "خدمتكار را صدا بزن و بپرس مامور كجا قطار كجا هست.
من مي خواهم جايم را عوض كنم."
خدمتكار گفت، "اين كوپه چه اشكالي دارد؟ در هيچ كجاي ديگر كوپه اي به اين ساكتي پيدا نخواهيد كرد؟"
مرد گفت، "مشكل همين است. اين مرد مرا كاملاً ساكت كرده است. من نمي توانم كلامي حرف بزنم.
و اين مرا ديوانه مي كند. من به دستشويي مي روم و در آنجا كاري ندارم و بيرون مي آيم و چمدانم را باز مي كنم و هيچ دليلي براي بازكردن آن ندارم. و اين مرد عجيبي است.
او فقط آنجا نشسته و به من نگاه مي كند.
اگر نگاه نمي كرد، اشكالي نبود، ولي فقط تماشاكردن هاي او و رفتارهاي احمقانه ي من...
من فقط مي خواهم به كوپه ي ديگري بروم."
خدمتكار گفت، "بگذار مامور قطار بيايد."
مسئول قطارconductor آمد و گفت، "مشكل چيست؟ تمام كوپه ها پر هستند.
ما فقط مي توانيم از كسي بخواهيم كه جايش را با شما عوض كند."
گفتم، "مشكلي نيست. من مي توانم جايم را عوض كنم. من مي توانم در صندلي او بنشينم و او مي تواند
در صندلي من بنشيند."
مامور قطار گفت، "خيلي ساده شد. راه حل در همينجاست. چرا نگران هستيد؟ فقط صندلي ها را عوض كنيد."
او گفت، "شما چيزي درك نمي كنيد. دردسر، خود اين مرد است و اين كار فرقي نخواهد كرد،
از همان صندلي هم او مي تواند مشكل درست كند."
مامور قطار گفت، "اين مرد سال هاست كه سفر مي كند و من او را مي شناسم.
او براي هيچكس دردسر درست نمي كند."
مرد گفت، "چطور مي توان توضيح داد؟ او هيچ كاري نمي كند. او فقط راه تمام پرسش ها را بسته است،
بدون هيچ سوالي بدون هيچ گپ زدني، من دارم ديوانه مي شوم. و اين تماشاكردن او مرا ديوانه كرده است
و اين عوض كردن صندلي ها تفاوتي ايجاد نخواهد كرد."
مامور قطار گفت، "اين وراي درك من است. نمي فهمم." و از من پرسيد، "آيا شما مي فهميد؟"
گفتم، "من نمي فهمم، زيرا اين مرد خوبي است و هيچ كار ناجوري نمي كند. فقط چند كار معصومانه انجام مي دهد __چمدانش را باز مي كند، آن را مي بندد، بدون هيچ دليلي. ولي اين چمدان خودش است،
مي تواند هرچندبار كه بخواهد آن را باز و بسته كند، من مانعش نخواهم شد
من مي دانم كه آن را بيهوده باز مي كند ، ولي چمدان خودش است.
او به دستشويي مي رود، براي من مشكلي نيست، مي تواند هرچندبار كه بخواهد برود.
مي تواند همان روزنامه را هرچندبار كه بخواهد بخواند. مي تواند كتابش را باز كند و ببندد.
مي تواند تمام اين تمرينات را انجام دهد.
من اعتراضي ندارم. چرا او اينهمه نگران است؟"
ولي آن مرد فقط وسايلش را برداشت و به مامور قطار گفت، "بايد جايي ديگر برايم پيدا كني، وگرنه من به درجه يك مي روم، نيازي به تهويه مطبوع نيست، زيرا زندگي كردن با اين مرد براي بيست و چهار ساعت __ آن سفر بيست و چهارساعت ادامه داشت __ من زنده به خانه نخواهم رسيد. قلبم خيلي تند مي زند.
و اين درست است، او كاري نكرده جز اينكه نام خودش را و پدرش و تمام اقوامش را به من گفته است!"
مامور قطار گفت، "ولي اينكه ضرري ندارد، او خودش را معرفي مي كرده است."
ولي آن مرد به داخل كوپه نمي آمد. فرار كرد. و گفت، "من هرجاي ديگر اين قطار كه باشم خوب است،
فقط نمي توانم وارد اين كوپه شوم."
گفتم، "اين خيلي خوب است. اين تمام چيزي است كه من مي خواستم! حالا مي توانم استراحت كنم.
و هيچكس ديگر را به اينجا نفرست چون همين چيز تكرار خواهد شد."
انسان بسيار بي قرار است، او فقط به انجام دادن يك كار پس از كار ديگر ادامه مي دهد __ بارها وبارها اثاثيه ي اتاق را عوض مي كند، چيزها را از اينجا به آنجا منتقل مي كند، طوري كه نيازي به آن ها نيست. ولي نمي تواند ساكت بنشيند.
و اين تنها چيزي است كه بايد آموخته شود، فقط نبودن روي درخت تفاوتي را ايجاد نمي كند!
در سكوت بنشين.
تنها انساني كه در مراقبه ي عميق باشد به وراي ميمون بودن مي رود و براي نخستين بار، انسان واقعي مي شود.
فصل چهل و سه شانزدهم ژوئن 1986، عصر آن ميمون مرده است
elMirA
19-Aug-2008, 12:07 PM
از سخنراني هاي اوشو
ترجمه محسن خاتمي
بارها و بارها و بارها شنیده اید که خداوند دنیا را خلق کرد. من چیزی بیشتر به شما می گویم: وقتی چیزی را می آفرینی، تو نیز درجای خودت یک خدای کوچک می شوی. اگر خدا خالق است، پس خلق کردن تنها راه رسیدن به اوست. آنوقت یک مشارکت کننده هستی و نه یک تماشاچی.
ون گوگ یک زندگی واقعاٌ زیبا و رنگارنگی در درونش داشت_ چه مورد تحسین بود و چه نبود. پاداش واقعی این نبود که تابلویش فروخته شود و مورد تحسین منتقدین در سراسر دنیا قرار بگیرد __ این یک پاداش قلابی است. پاداش واقعی وقتی است که نقاش آن را خلق میکند، زمانی که نقاش در نقاشی خود گم می شود وقتی که رقصنده در رقص خویش محو میشود وقتی که آواز خوان خودش را ازیاد می برد و آواز جاری است. پاداش واقعی اینجا است، دستاورد واقعی اینجا است.
در دنیای بیرون تو به دیگران متکی هستی. در زندگی عمومی، در زندگی سیاسی تو وابسته به دیگرانی، یک برده هستی. در زندگی خصوصی شروع می کنی به ارباب خویشتن شدن.
بگذارید روی این نکته اصرار و تاکید کنم زیرا دوستدارم تمام سالکین من به نوعی خلاق باشند. به نظر من، سازندگی و خلاقیت اهمیتی بسیار دارد. یک انسان غیرخلاق ابداٌ انسانی مذهبی نیست. نمی گویم که همگی شما باید ون گوگ باشید __ نمی توانید باشید. نمی گویم که همگی شما باید لئوناردوداوینچی یا بتهوون یا موزارت باشید؛ نمی گویم که شما همگی باید واگنر یا پیکاسو یا رابیندرانات شوید __ نه. من این را نمی گویم. نمی گویم که شما باید نقاش یا شاعری بشوید که جایزه نوبل را ببرید __ زیرا اگر این فکر را داشته باشید بازهم به دام سیاست افتاده اید. جایزه نوبل از بیرون میآید، یک جایزهی قلابی است، جایزهی واقعی نیست. جایزهی واقعی از درون می آید. و من نمی گویم که شما قادر هستید __ هرکسی قادر نیست پیکاسو شود. و نیازی هم نیست. زیرا پیکاسوهای بسیار دنیایی بسیار یکنواخت می سازند. خوب است که فقط یک پیکاسو وجود داشته و او دیگر تکرار نخواهد شد، وگرنه زندگی کسالت آور می شد.
ولی همگی شما می توانید به راه های خودتان خلاق باشید. مهم نیست که کسی هنر شما را بشناسد یا نه، این مطلقاٌ بی اهمیت است. می توانی کاری را از روی عشق انجام دهی __ آنوقت خلاقه می شود. می توانی ضمن انجام هرکاری از آن لذت ببری، آنوقت کاری خلاقه می شود
ولی چه تصویری از خدا بسازی و چه نسازی، اگر ذهنت عینی گرا objective mind باشد، مفهوم تو از خدا عینی خواهد بود. وقتی به خدا فکر می کنی به آسمانهای بالا فکر می کنی، به بالاترین مرزهای آسمان. خدا آنجا است! اگر از یک انسان واقعاٌ مذهبی بپرسی که خدا کجاست، او چشمانش را می بندد و به درون می رود. خدا آنجاست، در درون. خود وجود تو الهی است. تا وقتی که خدا در تو ماندگار نشده باشد، تا زمانی که خداوند در وجود تو غرقه نشده باشد، یک تصویر از او حمل می کنی. چه تصویری چوبی از او بسازی و چه تصویری از سنگ، اهمیت ندارد __ می توانی با تفکرات خود و مفاهیم وافکار از او تصویر بسازی. آن ها نیز تصویر هستند __ با ماده ای لطیف تر، ولی درهرصورت، یک تصویر.
انسان تا بعد وجودش را تغییر ندهد یکسان باقی خواهد ماند. کسی به خدا اعتقاد ندارد؛ میگوید، "خدا وجود ندارد زیرا من نمی توانم او را ببینم. او را به من نشان بده و من باور خواهم کرد." و آنوقت دیگری به تجربه ای و بینشی و رویایی می رسد که خدا را می بیند که آنجا ایستاده است. آنوقت شروع می کند به باورداشتن.
در کتاب گیتا، آرجونا Arjunaمرید کریشنا بارها و بارها از او می پرسد، "تو به صحبت در مورد خداوند ادامه می دهی ولی من تا نبینم باور نخواهم کرد." حالا، او چه می گوید؟ میگوید، " بگذار خدا عینی شود، آنوقت من باور می کنم." و کریشنا خواسته اش را اجابت کرد. من از این کار خوشحال نیستم __ زیرا اجابت خواسته ی او یعنی که بعد عینی قادر به شناخت خداوند است. داستان می گوید که آنوقت کریشنا واقعیت خودش را آشکار کرد و گستردگی خودش را به آرجونا نشان داد و خدا را برایش آشکار ساخت. آرجونا شروع کرد به لرزیدن و تکان خوردن و گفت، "بس کن! کافی است! دیدم!" او دید که کریشنا شروع کرد به منبسط شدن و تمام کائنات را دربر گرفت و ستارگان در کریشنا به گردش مشغول بودند و خورشید برآمد و ماه و سیارات شروع به چرخیدن کردند و آغاز این دنیا و پایان آن و تمام روند مرگ و زندگی همگی درآنجا قابل رویت بود. این خیلی زیاد بود و او نتوانست آن را تحمل کند. آرجونا گفت، "بس است!" و آنوقت به باور رسید.
ولی این باور چیزی را تغییر نمی دهد و بعد عینیت را تغییر نخواهد داد. او نمی توانست باور کند زیرا نمی توانست ببیند؛ حالا او دیده است پس باور دارد __ ولی آن خدا در دنیای عینی باقی می ماند و یک شیئ باقی می ماند. من از کریشنا برای این کارش راضی نیستم. نباید چنین کاری می کرد. این یعنی استجابت خواسته ی احمقانه ی مرید. مرید باید از طریق بعدی که در آن است تغییر کند، باید بیشتر به دنیای ذهنیت وارد شود
elMirA
26-Aug-2008, 05:02 PM
سخنراني هاي اوشو
ترجمه محسن خاتمي
فصل اول
دهم فوريه 1987 ، هفت عصر
مراقبه والاترين خيرات است
باگوان عزيز:
در نگرش شما آيا خيرات بخشي از ديانت است؟
اگر چنين است، خيرات شامل چه مي شود؟
قانون اساسي هندوستان، با پيروي از مفهوم كاتوليك، خيرات را چنين تعريف مي كند :
1) مددياري به فقرا 2 ) تعليم و تربيت و 3 ) امداد پزشكي.
مفهوم خيرات از چشمان يك بودا چيست؟
ام پراكاشOm Prakash مفهوم خيرات charityدر چشمان كسي كه بيدار شده است الزاماً بايد با مفهوم خيرات از ديدگاه كليساي كاتوليك تفاوت داشته باشد.
مفهوم كاتوليك، كمك به فقرا است. مفهوم يك بودا چنين خواهد بود: در دنيا نياز به هيچ فقر نيست. فقر ساختهي انسان است و اين در قدرت ما است كه فقر را ازبين ببريم.
ولي تمام مذاهب __ و اصلي ترين آن ها، مسيحيت __ همه بر كمك به فقرا تاكيد دارند.
كمك به فقرا خيرات نيست، عشق نيست.
اول از همه اينكه چرا فقر بايد وجود داشته باشد؟ فقر به اين سبب وجود دارد كه مردمي اندك وجود دارند كه بسيار طمع كار هستند. فقر محصول جانبي طمع است : يك بخش از جامعه به انباشتن ادامه مي دهد، طبيعتاً بخش ديگر از جامعه فقير مي گردد. و انسان قرن هاست كه تحت چنين بهره كشي زندگي مي كند. اين بهره كشي مي تواند كاملاً نابود شود.
هرآنچه كه جامعه توليد مي كند به همگان تعلق دارد. و تعجب آورترين چيز اين است كه فقرا مردمي هستند كه توليد مي كنند و ثروتمندان كساني هستند كه توليد نمي كنند.
آنان كه توليد مي كنند گرسنه اند و از گرسنگي مي ميرند. آنوقت فقط به آنان كمك كردن،
فكري بسيار زيركانه و موذيانه است: اين طرز فكر از بهره كشي حفاظت مي كند،
حافظ سرمايه داران است. اين فكر، ازكساني كه جنايت مي كنند محافظت مي كند و همچنين از فقرا حفاظت مي كند، تا به توليد كردن ادامه دهند و به ارضاكردن جاه طلبي هاي مردمان روانپريش ادامه دهند.
آنچه مورد نياز است انقلاب فقرا است: يك ادراك عميق در ميان فقرا كه "اين فقر شما به سبب زندگاني هاي پيشين شما نيست، اين سرنوشت شما نيست كه شما را فقير ساخته است.
سبب فقر شما مردماني اندك هستند كه بيماراند، آنان كه تمام مهر و محبت را ازدست داده اند، تمام حساس بودن را، كساني كه قلبشان غيرانساني شده است __ به سبب وجود اين مردمان است كه شما فقير هستيد."
و تنها يك ادراك عظيم در ميان فقراست كه مي تواند انقلابي را در دنيا سبب شود.
من هيچ انقلاب خشني را توصيه نمي كنم. نيازي به خشونت نيست، زيرا كه فقرا در اكثريت هستند و ثروتمندان اندك اند. قدرت فقط با وسايل مردم سالارنه، مي تواند به دست هاي فقرا باشد و ما مي توانيم جامعه اي بسازيم كه بي طبقه باشد و نياز هر فرد بتواند ارضا شود.
نيازي به طمع نيست. و راهي براي ارضاي طمع وجود ندارد. به رشدكردن ادامه مي دهد. فقط به سبب بيماري چند تن، تمامي جامعه رنج مي كشد.
ولي كشيشان خدمتگزاران اغنيا هستند. طبيعتاً، در كشوري مانند هندوستان، جايي كه فقر براي هزاران سال وجود داشته، حتي يك مفهوم فلسفي از انقلاب وجود ندارد، چه رسد به اينكه انقلابي عملاً رخ بدهد!
حتي يك مكتب فلسفي نيز وجود ندارد كه بگويد انقلابي مورد نياز است.
فقط اندک کمکی به فقرا، آنان را در سطح بقا زنده نگه مي دارد. من اين را خيرات نمي خوانم. اين درواقع راهي است براي زنده نگه داشتنشان، تا بتوانند براي كساني كه ثروتمند هستند و مي خواهند بيشتر ثروتمند شوند، توليد كنند.
من در اين نكته كاملاً با كارل ماركس موافقم كه دين افيون توده ها بوده است.
اگر توده ها اينك از فقر خويش رضايت داشته باشند، مذهبشان، آنان را با اميدهاي زندگي بهتر در آينده، پس از مرگ، تخدير كرده است.
طبيعي است كه اغنيا محافظان كشيشان و مبلغ های مذهبی بوده اند. آنان براي خدا كليساها و
پرستشگاه هاي بزرگ بنا كرده اند، زيرا كه نكته را دريافته اند: "اگر مذهب بر اذهان مردم چيره شود، امكاني براي انقلاب وجود نخواهد داشت."
آنچه كه تاكنون به نام خيرات به شما گفته شده، به سادگي خودكشي براي تمام فقرا
و رنج ديدگان است. در خدمت اغنيا بوده است، در خدمت فقرا نبوده است.
من به شما عشق را آموزش مي دهم. و عشق نابينا نيست، عشق مي تواند تمامي ساختار را ببيند __ فقر چگونه رخ مي دهد. و عشق مي تواند آن انقلاب را پديد آورد، انقلابي كه از عشق آمده باشد، نه انقلابي كه توسط خشونت آمده باشد. براي من، اين خيرات است.
مفهوم كاتوليك همچنين مي گويد " "تعليم و تربيت" education . ولي كدام تعليم و تربيت؟
در كشور هاي پيشرفته، تقريباً همه تحصيل كرده هستند، ولي اين انسان را متحول نساخته است. بسياري همچون گذشته در رنج هستند __ زندگي را با تشويش و نگراني مي زيند.
تعليم و تربيت براي مردم آرامش و سكوت و سرور نمي آورد . چيزي در آن كسر است. تحصيل موضوع هاي درسي، وجود دورني شما را ابداً لمس نمي كند. آن ها شما را دكتر و مهندس و پروفسور مي كنند ولي بينشي به شما نمي دهند كه بتواند در شما يك گوتام بودا بيافريند. معني واقعي واژهي تعليم و تربيت، "بيرون آوردن" to draw out است.
ولي تنها كاري كه اين "تعليم و تربيت" شما انجام مي دهد، "تحميل از بيرون" force in است! دانش وام گرفته شده، از بيرون به ذهن كودكان بيگناه تحميل مي گردد.
در نگرش من، تعليم و تربيت چيزي جز شكلي ديگر از مراقبه meditation نيست.
تمام آنچه كه معمولاً به نام تعليم و تربيت رواج دارد، در مرتبه ي دوم قرار دارد.
بايد به مراقبه اولويت داده شود __ تعليم و تربيت درون. تا زماني كه با خويشتن آشنا نگردي، تمام دانشت بيهوده است.
بنابراين، من مراقبه را پيش از تعليم و تربيت قرار مي دهم. آموزش موضوعات درسي،
امري پيش پا افتاده است: جغرافيا، تاريخ رياضيات. تاجايي كه به دنيا معمولي ربط دارد،
اين ها خوب است، ولي در مورد درون انسان، فايده ندارند. تو به انباشتن مدارج و مدارك ادامه مي دهي و در درون تهي مي ماني. مدارك تو مي توانند ديگران را گول بزنند،
حتي شايد خودت را هم بفريبند، ولي نمي تواني سرور و شادماني، سكوت و مهربانی يك
گوتام بودا را داشته باشي.
hoshdar
01-Sep-2008, 01:09 PM
فقط دو درصد مردمان هند را مي توان غني خواند و اين دو درصد، نود و هشت در صد بقيه را فقير نگه مي دارند. باور نخواهيد كرد، ولي نيمي از ثروت هندوستان در بمبئي است.
فقط يك شهر و نيمي از ثروت؟ و تمام كشور __ شبه قاره اي با تقريباً نهصد ميليون نفر __ نيمي ديگر را دارند! به نظر مي رسد كه ما چنان به اين شيوه خو گرفته ايم كه پذيرفته ايم كه كساني كه ثروتمند هستند به سبب اعمال خير گذشته شان بوده است.
من مايلم تمام اين آرمان را نابود سازم.
مسلم است كه به تعليم و تربيت نياز است، ولي پيش از تعليم و تربيت، مراقبه مورد نياز است. هركس كه فارغ التحصيل مي شود __ چه مهندس يا پزشك يا استاد __ تا آزموني در مراقبه را نگذراند نبايد به او مدرك تحصيلي داد. هر دانشگاه و هر دانشكده بايد براي دانشجويان كلاس هاي مراقبه داشته باشند __ و براي مردمان بيرون نيز: شايد آنان در جواني قادر به آموختن مراقبه نبوده اند، ولي اينك مي توانند آموزش ببينند.
تعليم و تربيت پديده اي گسترده است. هر بيمارستان بايد بخشي داشته باشد براي كساني كه در شرف مرگ هستند تا در آنجا پيش از مرگ، دوره هاي مراقبه داشته باشد __ درست مانند مردماني كه زندگي خواهند كرد....وقتي امتحانات دانشگاه را گذراندند، بايد مراقبه را بياموزند __ چگونه رقصان و شادمان زندگي كنند، به زيبايي، بدون طمع، بدون حسادت، بدون خشم، بدون نفرت.
آنگاه نقطه اي ديگر مي رسد، زماني كه شخص مي خواهد بميرد. زماني كه پزشكان تشخيص دهند كه فقط چند ماه فرصت هست. چگونه به او مراقبه آموخته شود، به عنوان آمادگي براي سفر بي پاياني كه در پيش دارد. پيش از اينكه بدن را ترك كند، او بايد درك كند، تجربه كند كه او اين بدن نيست. آنگاه مي تواند با سرخوشي بميرد.
زندگي كردن با سرخوشي ، و مردن با سرخوشي __ اگر بتوانيم چنين محيطي بيافرينيم،
من اين را بزرگترين خيرات مي خوانم.
و اين كاري است كه ما در اينجا مي كنيم. چه دولت اين را بپذيرد و چه نه، اهميت ندارد،
چه قانون اساسي بطور سطحي بگويد..... بايد عوض شود.
ما فقط بايد مردماني را خلق كنيم كه نمونه و شاهد زنده ي تعليم و تربيت درست باشند.
تعليم و تربيت وقتي كامل است كه هم دروني باشد و هم بيروني. ما بايد مردماني خلق كنيم كه بتوانند تمام اين ساختار استثماري را با عشق و مهرباني به روشي مردمسالارانه عوض كنند. نيازي به هيچ خشونت نيست. فقرا فقط بايد آگاه شوند: زمانش براي شما فرارسيده كه بيدار شويد، همه چيز به شما تعلق دارد.
باگوان عزيز:
در اين يك سال گذشته، من ماه ها از شما دور بوده ام و در دنيا زندگي مي كرده ام.
آموختم كه شما و پيام شما چگونه برايم يك تجربه ي همه روزه مي شويد،
مستقل از زمان و فاصله.
به نوعي عجيب، زندگي شما زندگي من شده است و زندگي من زندگي شما.
بودن در نزديكي شما بسيار لذيذ است.
وقتي صحبت از ترك ما مي كنيد، باوجودي كه اشكم به در مي آيد،
مي دانم كه كارتان را خوب انجام داده ايد.
نگرش شما، پس از بازگشت بدنتان به زمين، بسيار طولاني زندگي خواهد كرد.
پرسشي ندارم، فقط يك سپاسگزاري براي تلاش هاي بسيار شما براي بيداركردن ما.
ضمناً: لطفاً به ناخداي كشتي تان بفرماييد تا قدري بيشتر در اطراف سير كند.
او چنان زياد شکیبا بوده كه چند سال ديگر تفاوت زيادي نخواهد داشت.
ضمناً، ضمناً : پرسش من اين است:
آيا با اين ميل كه مي خواهم شما قدري بيشتر بمانيد، خودخواه هستم؟
دواگيت Devageet، اين ابداً خودخواهي نيست كه بخواهي من قدري بيشتر اينجا باشم.
اين يك اشتياق ساده است، زیرا كه سفر تو هنوز كامل نشده است. تو وارد طريق شده اي و خوب رشد مي كني، ولي هنوز به باغبان نياز داري تا از تو مراقبت كند.
و نگران ناخداي كشتي من نباش، زيرا او خادم من نيست: او نيز مريد من است. او خودش ميل دارد تا من قدري بيشتر در اينجا باشم. و مشكلي وجود ندارد. اگر به من نياز داري، من تا زماني كه نياز تو برطرف شود اينجا خواهم بود. و حتي اگر هم بروم، اگر عشق تو
به قدركافي عميق باشد، من براي تو حاضر خواهم بود: هرگاه كه چشمانت را ببندي،
مرا خواهي يافت كه با ضربان قلبت مي تپم.
من بذر را كاشته ام. تنها سوال اين است كه بهار كي فرا مي رسد __ و بهار هميشه فرامي رسد. فقط باز بمان و در دسترس. من اينجا خواهم بود تا به تو ياري دهم.
اگر در بدن نباشم، بازهم مي توانم اينجا باشم تا به تو كمك كنم. درواقع، زماني كه از بدن
رها باشم، بيشتر مي توانم به شما كمك كنم. آنگاه آگاهي من در همه جا منتشر خواهد بود.
آنان كه عاشق من بوده اند __ آنان بخشي از من خواهند شد. آنان از هم اينك شروع به ذوبشدن و حل شدن در من كرده اند. بنابراين تنها سوالي كه بايد براي تو مهم باشد
اين است: مانع روند محلول شدن و ذوب شدن خودت نشو. چه من در بدن باشم و چه نه،
تو نبايد در انتظار فرداها باشي. آن روز، امروز است. وقتش همين لحظه است.
و اين قول من است: من سعي مي كنم تا حد ممكن بيشتر در اين ساحل بمانم. و حتي وقتي
كه كشتي ام رفته باشد، هرگاه كه اشك هاي تو مرا بخواند، يا خنده ات، من با تو خواهم بود.
و هرگاه كه تو برقصي و بخواني، سايه ام را خواهي يافت كه هميشه آنجاست.
elMirA
16-Sep-2008, 08:59 PM
رهاساختن: شفاي مرض «شدن»
پرسش سوم
باگوان عزيز: چرا من احساس مي كنم كه شكست خورده ام؟ آيا به اين سبب است كه هنوز اشتياق كامل بودن، ابرانسان بودن و ويژه بودن را دارم؟
سورابي Surabhi، پاسخي كه به سوراج پراكاش دادم، پاسخ تو نيز هست.
فقط آناني كه مي خواهند كسي باشند و به جايي برسند، هستند كه مي بايد اندوه شكست را رنج ببرند. ولي انساني كه هرگز نمي خواهد كسي باشد و هرگز مايل نيست به جايي برود
نمي تواند از شكست خوردن رنج ببرد. او هميشه موفق است، درست مثل من!
از همان ابتداي كودكي، والدينم، كساني كه مرا مي شناختند، همسايه ها، آموزگاران و همگي مي گفتند، "تو كاملاً موجودي بي فايده خواهي شد' به هيچ دردي نخواهي خورد."
من به آنان مي گفتم، "اگر تقدير من چنين است، كاملاً خوشحال هستم. چرا بايد بكوشم تا كس ديگري باشم؟ كاملاً به درد نخور؟ عالي است! موجودي بي فايده؟ من هيچ اشكالي در اين نمي بينم!"
و آنان مي گفتند، "آيا تو هرگز مي تواني منطقي صحبت كني؟"
مي گفتم،"منطق من اين است: هر اتفاقي بيفتد، من موفق خواهم بود. زيرا من معيار تعيين نكرده ام كه بايد چنين شود، و تنها در اينصورت است كه موفق خواهم بود.
درست عكس آن صادق است: من موفق هستم. هرچه پيش آيد اهميتي ندارد' توفيق من قطعي است."
يكي از استادهاي من خيلي مرا دوست داشت و چنان نگران من بود كه مي گفت، "تو
مي تواني با دست چپت دانشگاه را سردست بلند كني' ولي رفتارت چنان است كه اگر با درجه ي سوم هم قبول شوي، يك معجزه است__ زيرا من هرگز نديده ام كه تو يك كتاب درسي بخواني." او عادت داشت به خوابگاه بيايد و بازرسي كند.
او هرگز يك كتاب درسي در اتاق من پيدا نمي كرد. من هرگز يكي از آن كتاب ها را نخريدم.
او مي گفت ،" وقتي استادها درس مي دهند تو در خواب هستي. و استادها مزاحم خواب تو نمي شوند زيرا وقتي كه بيدار هستي با آنان بحث مي كني. بهتر اين است كه خواب باشي تا اينكه اخلال كني!"
او خيلي نگران من بود: شايد به سالن امتحانات بروم و شايد هم نروم. درست پيش از امتحانات فوق ليسانسم، يك روز عصر به ديدارم آمد و گفت: "يك قول به من بده."
گفتم، " مي توانم قولي بدهم. ولي دروغ مي گويم. پس فايده اي ندارد."
او گفت، " تو دروغ هم مي گويي؟"
گفتم، "آري، دروغ هم مي گويم' هر چه منظور مرا برآورده كند انجامش مي دهم. تو قول مي خواهي؟ من قول مي دهم. اگر ديگري هم بيايد و قولي بخواهد، به او نيز قول مي دهم."
گفت، "اين يعني كه تو مرا شكنجه مي دهي. فردا صبح ساعت هفت آماده باش' من مي آيم و تو را به سالن امتحانات مي برم ___ هر روز!"
و اين واقعاً براي او يك شكنجه بود، زيرا او دائم الخمر بود، يك انسان بسيار خوب. او هرگز عادت نداشت پيش از ساعت يك بعداز ظهر بيدار شود. حالا بيدار شدن ساعت شش و
آماده شدن .. و او شايد يكي از قديمي ترين مدل هاي ماشين را داشت __ مدت ها طول
مي كشيد تا روشن شود. تمام همسايه ها عادت داشتند آن را هل بدهند!
ولي با تمام اين مشكلات، او دقيقاً ساعت هفت ظاهر مي شد. و مرا مي ديد كه خواب بودم و بيدارم مي كرد و مي گفت ،"اين خيلي زياد است. من هيچوقت قبل از ساعت يك بيدار
نمي شوم و حالا ساعت شش بيدار شده ام.
و تو ماشين مرا مي شناسي: از من تنبل تر است. و حالا تو در خواب هستي؟"
گفتم، "وقتي گفتي كه مي آيي من خيالم راحت بود كه مي آيي. پس چرا زودتر بيدار شوم؟
هروقت بيايي از تخت بيرون مي آيم و سوار ماشين مي شوم."
گفت، "آيا حمام نمي گيري؟"
گفتم، " اين چيزها همه اش بعد از امتحان."
گفت ، "هيچ آمادگي لازم نداري؟"
گفتم، "چه كسي زحمت آماده شدن به خودش مي دهد؟"
در راه، او همه گونه سفارشي مي كرد كه چطور امتحان بدهم و زودتر از وقت بيرون نيايم.
او به مامور مسئول امتحانات گفت، "نگذار او تا سه ساعت از سالن بيرون برود." زيرا او نگران بود كه وقتي آنجا را ترك كند، من دوباره به رختخوابم بازگردم!
ممتحن نزد من آمد و گفت، "يادت باشد: نيازي نيست تا عجله كني.
سر فرصت پاسخ بده. تا سه ساعت نمي تواني از اينجا بيرون بروي. استاد تو به من دستور داده و من به آن پيرمرد احترام مي گذارم."
گفتم، "اين عجيب است." سپس ورقه را ظرف دو ساعت يا يكساعت و نيم تمام كردم و به ممتحن گفتم، "مي تواني ببيني كه من به تمام پرسش ها پاسخ داده ام. حالا بگذار بروم زيرا هنوز حمام هم نگرفته ام و لباس هايم را عوض نكرده ام. مستقيماً از رختخواب
به اينجا آمده ام."
او گفت، "مستقيم از رختخواب؟ ولي چه كسي تو را وادار كرد چنين كني؟"
گفتم، "همان استادي كه تو را وادار كرد! من عليه تو چيزي به او نمي گويم. هيچكس ملتفت نمي شود. همه درگير اوراق خودشان هستند."
او گفت، "اگر اوضاع چنين است مي تواني بروي. ولي آيا به تمام پرسش ها پاسخ داده اي؟"
او ديد كه من جواب نوشته ام ولي نگاهي كرد و گفت، "عجيب است. در امتحان فوق ليسانس پاسخ تو به پرسش فقط يك صفحه است، نيم صفحه است. آيا اميد داري كه قبول شوي؟"
گفتم،" من هرگز اميدي به هيچ چيز ندارم. من از همين مقدار لذت بردم. بيش از اين ... من هرگز كاري را كه از آن لذت نبرم انجام نمي دهم."
و از روي تصادف چنين شد كه ورقه ي امتحان من براي تصحيح به دست پروفسور رانادRanade از دانشگاه الله آباد ___ كه شهرت جهاني دارد __ افتاد. بنابراين استاد من كاملاً ديوانه شده بود. او گفت، "اول اينكه من فكر نمي كنم با نمره ي درجه سوم هم قبول شوي __ درحالي كه شايستگي اين را داري كه شاگرد اول تمام دانشگاه شوي' ولي اينك ورقه ات در دست مردي خطرناك افتاده است. او در تمام عمرش به كسي نمره ي درجه يك نداده است. اينك او بازنشسته شده ولي بااين حال اوراق را براي تصحيح قبول مي كند.
كارتو تمام است!"
گفتم، "نگران نباش. سبب خوشحالي من است: يك سال ديگر با تو خواهم ماند."
گفت، "حرف هاي بي معني نزن."
گفتم، " بي معني نيست. تو فرصتي ديگر خواهي داشت تا مرا به سالن امتحانات ببري و مرا عذاب بدهي. بايد خوشحال باشي."
ولي چيزهاي عجيب اتفاق مي افتند: راناد به من نمره 99 داد همراه با يك يادداشت ويژه كه: "مي خواستم صد بدهم، ولي شايد قدري متعصبانه به نظر برسد. دليلي كه نمره 99 را
مي دهم __ كه براي نخستين بار است __ اين است كه من هميشه مي خواستم پاسخ ها مربوط و درست باشند و كوتاه. و من هرگز كسي را نديده بودم كه يك پرسش كامل را فقط با يك پاراگراف پاسخ بدهد. من عاشق اين پسر شدم!"
او اين يادداشت را براي معاون دانشگاه نوشت و اضافه كرده بود: " از جانب من به اين پسر بگوييد كه اين نخستين بار در عمرم است كه نمره ي درجه يك به كسي مي دهم."
من شاگرد اول دانشگاه شدم. استاد من __كه بسيار نگران بود __ اينك باورش نمي شد. وقتي كه نتايج را اعلام كردند از من پرسيد، "موضوع چيست؟ بايد اشتباهي رخ داده باشد. تو شاگرد اول دانشگاه شدي؟ به اتاق معاون دانشگاه برو و تحقيق كن. حتماً اشتباهي رخ
داده است."
گفتم، "ناراحت نباش. اگر هم اشتباهي رخ داده باشد، بازهم كاملاً خوب است!"
ولي او چنان مضطرب بود كه من مجبور شدم ماشين او را هل بدهم و روشن كنم و او را نزد معاون دانشگاه ببرم. او تا وقتي كه آن يادداشت را نديد باورش نمي شد.
وقتي از اتاق بيرون آمديم سراپاي مرا ورانداز كرد و گفت، "اين عجيب ترين چيزي است كه من در تمام عمرم ديده ام: كه تو بدون هيچ آمادگي از رختخواب بيرون بيايي و شاگرد اول شوي. براي نخستين بار به خدا ايمان آوردم زيرا تو خودت نمي توانستي ترتيبش را بدهي. خدا بايد پشتيبانت بوده باشد."
گفتم، "اين مطلقاً روشن است. براي همين بود كه من آنقدر آسوده بودم. تو بي جهت نگران بودي. خداوند همانطور پشت من است كه من پشت ماشين تو هستم و آن را هل مي دهم تا روشن شود! او هم مرا روشن مي كند و وقتي من روشن شوم همه چيز به خوبي پيش
مي رود!"
سورابي ، در زندگي شكستي وجود ندارد. همه اش بستگي به اين دارد كه امور را چگونه ببيني. اگر خواسته هاي فراوان داشته باشي __ بخواهي خيلي بالا بروي و نتواني ___ آنوقت شكست و ناكامي وجود دارد. ولي اگر هيچ خواسته اي نداشته باشي و همانطوري كه هستي كاملاً شاد باشي' زندگي يك پيروزي لحظه به لحظه است.
elMirA
17-Sep-2008, 01:47 PM
رهاساختن: شفاي مرض «شدن»
آنگاه تضاد بسيار آسان است: مي تواني در ذهنت به جدل كردن ادامه بدهي:
"چگونه زوربا و بودا مي توانند يكي شوند؟ اين دو باهم مخالف اند و دشمن' هماهنگي ناممكن است." آري، وحدت اين دو در ذهن ممكن نيست. براي همين است كه من پيوسته به شما
مي گويم به وراي ذهن برويد. جايي كه اين وحدت نه تنها ممكن است' بلكه پيشاپيش وجود دارد.
در وراي ذهن، زوربا همان بودا هست : خطي آن دو را از هم جدا نكرده است. زماني كه بودا فرا برسد، هر آنچه كه در زوربا زيباست حتي زيباتر مي شود' همه چيز هزاران بار
باشكوه تر مي شود. و هر آنچه كه در زوربا زشت است، همچون تاريكي ناپديد مي گردد.
آنچه كه قابل جذب باشد جذب مي شود و آنچه كه لياقت جذب شدن ندارد، ازبين خواهد رفت.
ولي از اين مفهوم يك مشكل ذهني نساز.
رويكرد من يك رويكرد ذهني نيست' رويكرد مراقبه است' رويكردي وجودين existential.
زوربا عاشق آواز خواندن ، موسيقي نواختن و رقصيدن است.
بودا آن را تكميل مي سازد، مطلق مي سازد. حتي سكوت نيز يك آواز مي گردد' حتي
سنگ ها نيز تبديل به موعظه مي شوند و هرچه را كه لمس كني به آلت موسيقي بدل
مي گردد. زيرا اينك دست هاي تو حامل آن جادوي هستي اند ' اينك دست هاي تو وقار، زيبايي و شعر در خود دارند.
زندگي تو ديگر جنگي بين زوربا و بودا نخواهد بود' بلكه يك رابطه ي عاشقانه خواهد بود __ چنان ژرف كه عاشق و معشوق در يكديگر ذوب شده و هرگز از هم جدا نخواهند شد.
آن وحدت، آن هماهنگي و يگانگي ابدي خواهد بود.
ولي از ذهن پرهيز كن.
ذهن فقط نزاع را مي شناسد. حتي وقتي هم كه نزاعي نيست، ذهن آن را مي سازد' حتي وقتي كه مشكلي هم نيست، ذهن آن را مي آفريند.
ذهن بدون مشكلات قادر به زيستن نيست' مشكلات، خوراك ذهن هستند. وقتي كه تضاد، ناهماهنگي و جنگ باشد' ذهن كاملاً راحت است و احساس دروطن بودن دارد. وقتي كه سكوت و هماهنگي باشد' ذهن شروع به ترسيدن مي كند زيرا هماهنگي، سكوت و آرامش براي ذهن چيزي جز مرگ نيستند.
بنابراين فقط مشكلت را از ذهن جابه جا كن. شروع كن به زندگي كردن.
و در بودن با من، اين كاري آسان است.
هرگز در تاريخ به اين سادگي نبوده است، زيرا من به شما نمي گويم كه زوربا را طرد كنيد.
من مي گويم كه زوربا را تا بيشترين حد ممكن زندگي كنيد.
چيزي براي ترسيدن از آن وجود ندارد. فقط يك چيز را اضافه كنيد و آن، مراقبه است.
مراقبه پلي است بين زوربا و بودا. زماني كه آن پل تكميل شد و بودا نازل شد' تغييري عظيم در زورباي تو پديد خواهد آمد ___ هرچه كه زشت است ازبين رفته و هرآنچه كه زيباست با شكوه تمام خواهد درخشيد.
آن زوربا چيزي از دست نخواهد داد. بدون بودا، زوربا فقط موجودي پيش پاافتاده است.
بدون زوربا، بودا ريشه اي ندارد: فقط گل هايي دارد. ولي گل ها چه مدت بدون ريشه
مي توانند زندگي كنند؟
ريشه ها زشت هستند، براي همين است كه در زير زمين باقي مي مانند ___ ولي منبع حيات و عصاره ي زندگي هستند.
آن گل هاي زيبا، بدون آن ريشه هاي زشت زير زمين نمي توانند وجود داشته باشند'
آن ريشه ها پيوسته گل ها را تغذيه مي كنند و به گل ها حيات مي بخشند.
و اين معجزه اي است كه در همه جا رخ مي دهد. ولي ما چنان نابيناييم كه نمي توانيم ببينيم.
وقتي يك گل سرخ را مي بيني' نمي تواني ببيني كه تمامي فلسفه ي زندگي در آن گل سرخ پنهان است __ نه برگ ها سرخ هستند و نه خارها و نه ريشه ها. ولي بااين وجود از اينهمه سبزينگي يك گل سرخ زيبا بيرون مي آيد. اين گل سرخ توسط همه چيز تغذيه مي شود:
ريشه ها، برگ ها ___ زيرا برگ ها پيوسته تنفس مي كنند' وگرنه گل سرخ خواهد مرد.
شاخه ها پيوسته درحال معجزه كردن هستند ___آب و شيره ي حياتي را از زير زمين و برخلاف نيروي جاذبه ي زمين به سمت بالا مي آورند. و هيچ سيستم پمپ زدن هم وجود ندارد. دانشمندان در ابتدا در عجب بودند كه چگونه درختاني به بلنداي پنجاه متر مي توانند برگ هاي خودشان را سبز نگه دارند ___ سبز براق، در آن بلنداي پنجاه متري __
آب برخلاف نيروي جاذبه ي زمين به آن بلندا مي رسيد.
معجزات در همه جا هستند' انسان فقط به قلبي حساس نياز دارد' به چشماني پذيرنده،
و خواهي ديد كه روح و ماده باهم در همه جا رقصان هستند.
زوربا و بودا هرگز از هم جدا نيستند. فقط يك امكان وجود دارد: بودا مي تواند خفته باشد، آنگاه زوربا بايد يك زندگي پيش پا افتاده را زندگي كند. يا اينكه، تحت نفوذ احمقانه ي گذشته، مي تواني بدنت را طرد كني و نسبت به بدن مخرب شوي و سعي كني به چيزي ناممكن
دست بيابي: بدون اينكه با زوربا كاري داشته باشي، همچون بودا زندگي كني.
هزاران قديس چنين كرده اند ولي نمي بيني كه در زندگي آنان گل هاي سرخي شكفته شده باشند' در زندگي آنان سبزينگي جهان هستي پيدا نيست' در زندگي شان اثري از آواز و رقص نخواهي يافت.
آنان تقريباً مردگاني زنده بيش نيستند. من با تمامي گذشته مي جنگم.
من مي خواهم شما هم زوربا و هم بودا باشيد' باهم. آنگاه هرچه كه در زوربا زشت است به خودي خود ازبين خواهد رفت ___ نيازي نيست كه تو آن را ترك كني. و هر آنچه كه زيباست در يك آگاهي جديد ، در يك هشياري تازه جذب خواهد شد.
ولي از اين يك مشكل ذهني نساز.
elMirA
27-Sep-2008, 03:29 PM
باگوان عزیز
درونم چنان تنشی هست که قلبم را نابود می کند. سال هاست که این را می دانم و همیشه
از نگاه کردن به آن پرهیز کرده ام. وقتی در برابر شما می نشینم آن را احساس می کنم
و این مانع ذوب شدنم در شما می گردد. در این حوزه ی بودا از آن استفاده می کنم تا تنها، دورازدسترس و مغرور بمانم و نسبت به دیگران داوری کنم.
نگران آزادی زنی که دوست دارم نیستم، بلکه فقط زمانی آسوده ام که بر او مسلط باشم.
در کارم طالب موفقیت و تحسین هستم و از یاد می برم
تا از فرصتی که به من داده شده شاکر باشم.
باگوان، می ترسم که یک روز بیدار شوم، فقط برای اینکه ببینم خیلی دیر شده است
و شما را از کف داده ام و این فرصتی را که شما به ما و من داده اید از دست داده ام.
آری مرشد عزیز و شیرینم، سوال دیگری ندارم __ فقط این نیاز عظیم برای افشاکردن خویش در پای تو و درخواست کلام الهی و راهنمایی و نورت.
درد زیادی هست باگوان، و همچنین عشقی زیاد.
پراشانتامPrashantam ، تمام مشکل تو اراده برای قدرتwill-to-power است.
در کارت می خواهی قدرتمند باشی. تو یک درمانگر هستی؛ در گروه درمانی خودت مایلی قدرتمند باشی. حتی اگر عشق بورزی، می خواهی بر زنی که دوستش داری سلطه داشته باشی. این تنش تو، مشکل تو، اگر به یک نکته تقلیل بیابد، همان اراده برای کسب قدرت است.
خوب است که آن را افشا کردی، زیرا هر زخمی که باز شود، شروع به خوب شدن می کند. اگر آن را درک کنی __ که مشکل تو اراده برای قدرت است __ آنوقت چیزی وجود ندارد که نگرانش باشی. آنوقت باید به درونش نظر کنی __ که چرا این اراده برای قدرت از اول برخاسته است؟ این از عقده ی حقارت برمی خیزد. می بایستی همیشه خودت را با دیگران مقایسه کرده باشی: کسی برتر است و من کهتر.
در طول قرون آموزش چنین بوده است: که مردمان فرادست وجود دارند و مردمان فرودست؛ و تمام این آموزش یک دروغ است. فقط افراد منحصربه فرد وجود دارند __ هیچکس برتر یا کهتر نیست. نمی گویم که همه برابر هستند. پس بگذار بر این واقعیت تاکید کنم:
من اعتقادی به برابری ندارم، منحصربه فردبودن را باور دارم. برابری مفهومی بسیار فقیر و گنگ است. "همه باهم برابر هستند" یک احساس مسطح بودن و بی مزگی می دهد.
نه، گل مریم و گل سرخ و گل نیلوفر باهم برابر نیستند؛ طاووس ها و هدهدها نیز باهم برابر نیستند __ ولی تمامشان منحصربه فرد هستند.
مردم با این فکر زندگی کرده اند که یا تمامشان باهم برابر هستند و یا نابرابر! من مفهومی تازه به شما می دهم. برابری، نابرابری __ هردو دو روی یک سکه هستند. این سکه را کاملاٌ دور بینداز. هر فرد شخصیتی منحصربه فرد از خودش دارد: او نه برتر از دیگری است
و نه کهتر.
تو مراقبه نکرده ای. این یکی از فجایعی است که برای تمام درمانگران رخ می دهد. چون در گروه های درمانی آنان یک مرشد-کوچولو mini-guru می شوند، فکر می کنند که نیازی
به مراقبه کردن ندارند. آنان شروع می کنند به حل کردن مشکلات دیگران و ازیاد می برند که مشکلات خودشان در انتظار هستند تا حل بشوند. بنابراین شروع کن به مراقبه کردن؛
شروع کن به هشیارشدن که تو یک موجود منحصربه فرد هستی، درست همانگونه که دیگران چنین هستند. و زمانی که این فکر منحصربه فردبودن در تو جا افتاد، این نگرش داوری کردن را رها خواهی کرد. چه چیز برای داوری وجود دارد؟ __ مردم منحصربه فرد هستند.
فکر داوری کردن نسبت به دیگران بخشی از فلسفه ی قدیم بود که می گفت کسی برتر است و دیگری کهتراست: کسی قدیس است و دیگری گناهکار. آنوقت یقیناٌ مسئله ی قضاوت کردن پیش می آمد: برای اینکه کسی را قدیس بخوانی باید قضاوت کنی؛ وقتی کسی را گناهکار
می خوانی باید قضاوت کرده باشی. و این داوری کردن فقط مختص دیگران نخواهد بود،
در مورد خودت نیز خواهد بود.
وقتی قدیسی را می بینی، خودت را داوری می کنی: "من خیلی پایین تر هستم." و وقتی کسی احساس کهتری کند، می خواهد که قوی شود، تا به خودش و به دنیا اثبات کند که "من حقیر نیستم." با مفهوم منحصربه فردبودن تمام داوری ها ازبین می روند.
به یاد قصاب خیلی مشهوری افتادم. شهرت او در این بود که برای بیست سال متوالی حیوانات را برای پادشاه چین قصابی می کرد، ولی هرگز ابزار کارش را تغییر نداده بود. سلاح های او حتی پس از بیست سال کار مداوم، مانند روز اول تازه و نو مانده بودند. پادشاه پیر شده بود و قصاب هم پیر شده بود....
یک روز پادشاه در باغ قدم می زد. به مکان آن قصاب نزدیک شد و ابزارهای کارش را دید که بسیار تازه و نو در آنجا برق می زنند. از او پرسید، "چطوری ترتیب داده ای؟ تو آن ها را عوض نکرده ای، حتی آن ها را برق نینداخته ای؟"
قصاب گفت، "نیازی نیست __ زیرا وقتی حیوانی را تکه تکه می کنم، برای من یک مراقبه است. من مرید مرشدی هستم و از او سوال کرده بودم، <آیا باید حرفه ی قصابی را رها کنم؟> او گفته بود، <چرا؟ کس دیگری آن را انجام خواهد داد و هیچکس بهتر از تو انجام
نمی دهد، پس ادامه بده.>
"من حیرت کرده بودم که مرشدی که نیازاری non-violence را آموزش می دهد مرا از ماندن در این حرفه منع نکرده است و برعکس به من می گوید که به قصابی ادامه بدهم. ولی او به من گفت، <تو موجودی نادر و منحصربه فردهستی: ادامه بده ولی از این کار یک مراقبه بساز. قبل از اینکه حیوانی را بکشی، به او بگو، برادر!.. وقتی او را می کشی پر از احترام و حرمت باش. از روی بی رحمی نکش؛ وقار داشته باش.>
" و به سبب آموزش های او __ وقار و مراقبه گونگی و احترام برای زندگی __ حیوانی که کشته می شود تقلا نمی کند، نمی جنگد و سعی نمی کند تا فرار کند. او بدون هیچگونه اصطکاک به تیغ های من اجازه می دهد تا کار کنند. برای همین است که این تیغ های من مانند روز اولشان نو و براق مانده اند. من کشتار می کنم ولی با قلب و با عشق."
قصاب های دیگری هم در آن کاخ بودند و نمی توانستند باور کنند که او چگونه موفق به این کار شده است. آنان می دیدند که او نخست حیوان را درآغوش می گیرد و می بوسد و با او حرف می زند و به او می گوید، "حتی اگر من هم تو را نکشم، دیگری تو را خواهد کشت. بهتر این است که من تو را سر ببرم، زیرا با حرمتی عمیق و عشق و محبتی ژرف چنین خواهم کرد: پس جنگی بین ما وجود نخواهد داشت. اجازه بده، تا که آزار نبینی. سعی نکن فرار کنی."
این قصاب ساده بعدها مرشد بزرگی شد. او عادت داشت به مردم بگوید، "من چیز زیادی
نمی دانم. آنچه می دانم این است که اگر حتی یک حیوان را دوست داشته باشید، او درک
می کند و حتی آماده است با خوشحالی در دستان شما کشته شود __ چون او را دوست دارید."
او از مرشد خودش پرسیده بود، "آیا مرا قضاوت نمی کنی که کاری گناه آلود انجام می دهم؟"
مرشد گفته بود، "آنان که داوری می کنند زندگی را درک نمی کنند. کسی باید قصاب باشد؛ کسی باید هیزم شکن باشد، کسی باید دزد باشد __ زیرا مردم به انباشتن پول ادامه می دهند."
یک دزد چیزی نیست جز یک سوسیالیست عملگرا!
ادارک عمیق سبب نگرش بدون قضاوت شما می شود: آنگاه کسی گناهکار نیست و کسی قدیس نیست. آنگاه تمام نکته این است: اگر یک گناهکار هستی، تا حد ممکن، به تمامی و
شدت هرچه بیشتر گنهکار باش __ زیرا آنچه نهایتاٌ مهم است تمامیت و شدت است. اگر یک قدیس هستی، نیمه دل نباش: به شدت و در تمامیت وجودت یک قدیس باش، زیرا در نهایت، همین به حساب می آید: نه اینکه چه می کنی، بلکه چگونه انجامش می دهی:
با مراقبه گونه بودن و در سکوت.
پراشانتام ، نیازی نیست که نگران باشی که روزی بیدار شوی و ببینی که خیلی دیر شده است. هرگز خیلی دیر نیست. حتی اگر در آخرین نفس زندگی این را دربیابی همین کافی است. یک لحظه ی کوتاه از ادراک، وزین تر از یک عمر سوءتفاهم است: یک لحظه از ادراک،
یک عمر سوءتفاهم را پاک می کند __ پس هرگز دیر نیست.
و نگران این نباش که روزی احساس کنی مرا از کف داده ای. نمی توانی مرا از کف بدهی __ هیچکس نمی تواند. زیرا من هیچ انتظاری از شما ندارم. من شما را همانگونه که هستید می پذیرم و همیشه شما را چنان که هستید خواهم پذیرفت. من هیچ قضاوتی ندارم، پس چگونه می توانی مرا از دست بدهی؟ ولی این چیزی است که شما در طول قرن ها توسط آن شرطی شده اید: پدر به پسر می گوید <مرا از دست نده> do not fail me ، مرشد به مرید می گوید <مرا ازدست نده> آنان انتظار دارند که شما نوعی مشخص باشید و باید حتماٌ موفق باشید.
هرکاری که می کنی، با شدت انجامش بده. ولی نمی توانی مرا از دست بدهی زیرا من هیچ انتظاری ندارم؛ نمی توانید مرا ناکام کنید. من در طول سالیان بسیار با آدم های بسیاری کار کرده ام و سپس راه هایمان جدا شده است. من به آنان نمی گویم که به من خیانت کرده اند،
فقط می گویم که راه هایمان ازهم جدا شده است __ زیرا مسئله ی خیانت درکار نیست.
من هرگز درخواست وفادارماندن نکرده ام، پس چگونه می توانم بگویم که به من خیانت شده است؟ زندگی فقط ما را به نقطه ای آورده که نمی توانیم باهم باشیم.
قلب من هنوز برای آنان که به راه خودشان رفته اند سرشار از محبت است . هرکجا که هستند، برکات من همچون سایه آنان را تعقیب خواهد کرد.
voroojack
01-Nov-2008, 11:19 PM
زماني كه تسليم باشي؛ تمام هستي از تو حمايت ميكند.هيچ چيز با تو مخالف نخواهد بود. زيرا تو با هيچ چيز مخالف نيستي.
خودت را بپذير؛ هر چه كه هستي. حتي اگر نقصي هم داري آن را بپذير. تنها آن هنگام قادري دست از جنگ با خودت برداري و آسوده باشي.
زندگي يعني آموختن صلح. صلح با ديگران نه، با خودت.
عشق يك تجربه هست ولي زبان بسيار مكار است. پس مراقب زبانت باش.
سكوت را بر خودت تحميل نكن. هيچ چيز را بر خودت تحميل نكن. شادي كن؛ آواز بخوان. بگذار ذهنت خسته شود. آنگاه رفته رفته لحظات كوچكي از سكوت و آرامش واردت ميشود.
توانايي عشق ورزيدن؛ بزرگترين هنر جهان است.
اگر بتواني ديگري را همانطور كه هست؛ بپذيري و هنوز عاشقش باشي؛ عشق تو واقعي است.
وقتي با عشق به ديگري بنگري؛ او والا ميگردد و منحصر به فرد.
هر گاه عاشق باشي احساس عجز كامل ميكني. درد عشق هم همين است. زيرا تو ميخواهي هر كاري را براي معشوقت انجام دهي اما ميفهمي كه كاري از دستت بر نمي آيد. اما عشق يعني همين كه تمام فكرت؛ خدمت به ديگري باشد حتي اگر از عهده ات بر نيايد.
تو نميتواني انساني را تصاحب كني. زيرا او يك شخص است. تصاحب فقط با اشياء ممكن است. اگر هنوز به دنبال تصاحبي؛ عشق تو شهوت است.
اگر نتواني با معشوقت ساكت بماني؛ بدان كه هنوز عاشق نشده اي.
تنها راه كسب عشق؛ از طريق همين عشق ميسر ميشود. هر چه بيشتر ايثار كني؛ بيشتر ميگيري.
والاترين انسان كسي هست كه با عزمي شكست ناپذير؛ انتخاب كند.
هر موجودي؛ يك سرود الهي است. بي همتا؛ منحصر به فرد؛ تكرار نشدني و غير قابل مقايسه.
اگر بتواني تماماً و يك دل عشق بورزي؛ از عمق دلت؛ زندگي تو سرشار از شادي و احساس ميشود. نه تنها براي خودت بلكه براي ديگران هم. اصلاً تو براي دنيا بركت و نشاط خواهي شد.
اگر عشقي احساس نميكني؛ تظاهر نكن. سعي نكن نمايش بدهي كه عاشقي. حتي اگر خشمگيني بگو كه خشمگين هستي و باش. ولي حقيقي باش.
زندگي يك مسابقه و رقابت نيست .پس دليلي هم براي مقايسه خودت با ديگران وجود ندارد.
هيچكس نميتواند تو را تغيير دهد. تنها خودت قادر به تغيير خودت هستي.
اصيل بودن و واقعي بودن نهايت زيبايي است.
اصيل بودن يعني واقعي بودن. خنده هايت، گريه هايت، نفرتت و عشقت و همه زندگيت بايد واقعي باشد تا اصيل باشي.
آنان كه طمع كارند؛ براي پر كردن احساس تهي بودنشان بارها و وزنه ها را با خود حمل ميكنند.
hoshdar
06-Nov-2008, 04:17 AM
درسهايي از اوشو
زماني كه تسليم باشي؛ تمام هستي از تو حمايت ميكند.هيچ چيز با تو مخالف نخواهد بود. زيرا تو با هيچ چيز مخالف نيستي.
خودت را بپذير؛ هر چه كه هستي. حتي اگر نقصي هم داري آن را بپذير. تنها آن هنگام قادري دست از جنگ با خودت برداري و آسوده باشي.
زندگي يعني آموختن صلح. صلح با ديگران نه، با خودت.
عشق يك تجربه هست ولي زبان بسيار مكار است. پس مراقب زبانت باش.
سكوت را بر خودت تحميل نكن. هيچ چيز را بر خودت تحميل نكن. شادي كن؛ آواز بخوان. بگذار ذهنت خسته شود. آنگاه رفته رفته لحظات كوچكي از سكوت و آرامش واردت ميشود.
توانايي عشق ورزيدن؛ بزرگترين هنر جهان است.
اگر بتواني ديگري را همانطور كه هست؛ بپذيري و هنوز عاشقش باشي؛ عشق تو واقعي است.
وقتي با عشق به ديگري بنگري؛ او والا ميگردد و منحصر به فرد.
هر گاه عاشق باشي احساس عجز كامل ميكني. درد عشق هم همين است. زيرا تو ميخواهي هر كاري را براي معشوقت انجام دهي اما ميفهمي كه كاري از دستت بر نمي آيد. اما عشق يعني همين كه تمام فكرت؛ خدمت به ديگري باشد حتي اگر از عهده ات بر نيايد.
تو نميتواني انساني را تصاحب كني. زيرا او يك شخص است. تصاحب فقط با اشياء ممكن است. اگر هنوز به دنبال تصاحبي؛ عشق تو شهوت است.
اگر نتواني با معشوقت ساكت بماني؛ بدان كه هنوز عاشق نشده اي.
تنها راه كسب عشق؛ از طريق همين عشق ميسر ميشود. هر چه بيشتر ايثار كني؛ بيشتر ميگيري.
والاترين انسان كسي هست كه با عزمي شكست ناپذير؛ انتخاب كند.
هر موجودي؛ يك سرود الهي است. بي همتا؛ منحصر به فرد؛ تكرار نشدني و غير قابل مقايسه.
اگر بتواني تماماً و يك دل عشق بورزي؛ از عمق دلت؛ زندگي تو سرشار از شادي و احساس ميشود. نه تنها براي خودت بلكه براي ديگران هم. اصلاً تو براي دنيا بركت و نشاط خواهي شد.
اگر عشقي احساس نميكني؛ تظاهر نكن. سعي نكن نمايش بدهي كه عاشقي. حتي اگر خشمگيني بگو كه خشمگين هستي و باش. ولي حقيقي باش.
زندگي يك مسابقه و رقابت نيست .پس دليلي هم براي مقايسه خودت با ديگران وجود ندارد.
هيچكس نميتواند تو را تغيير دهد. تنها خودت قادر به تغيير خودت هستي.
اصيل بودن و واقعي بودن نهايت زيبايي است.
اصيل بودن يعني واقعي بودن. خنده هايت، گريه هايت، نفرتت و عشقت و همه زندگيت بايد واقعي باشد تا اصيل باشي.
آنان كه طمع كارند؛ براي پر كردن احساس تهي بودنشان بارها و وزنه ها را با خود حمل ميكنند
elMirA
25-Nov-2008, 05:16 PM
" هرگز با خودت قهر نکن به شیوانا خبر دادند که یکی از شاگردان قدیمیاش در شهری دور از طریق معرفت دور شده و راه ولگردی را پیشه کرده است. شیوانا چندین هفته سفر کرد تا به شهر آن شاگرد قدیمی رسید. بدون اینکه استراحتی کند مستقیماً سراغ او را گرفت و پس از ساعتها جستجو او را در یک محل نامناسب یافت. مقابش ایستاد؛ سری تکان داد و از او پرسید: تو اینجا چه میکنی دوست قدیمی؟!! شاگرد لبخند تلخی زد و شانههایش را بالا انداخت و گفت: من لیاقت درسهای شما را نداشتم استاد! حق من خیلی بدتر از اینهاست! شما این همه راه آمدهاید تا به من چه بگویید؟ شیوانا تبسمی کرد و گفت: من هنوز هم خودم را استاد تو میدانم. آمدهام تا درس امروزت را بدهم و بروم. شاگردِ مأیوس و ناامید، نگاهش را به چشمان شیوانا دوخت و پرسید: یعنی این همه راه را به خاطر من آمده اید؟!! شیوانا با اطمینان گفت: البته! لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاست. درس امروز این است: هرگز با خودت قهر مکن. هرگز مگذار دیگران وادارت کنند با خودت قهر کنی. و هرگز اجازه مده دیگران وادارت کنند خودت، خودت را محکوم کنی. به محض اینکه خودت با خودت قهر کنی دیگر نسبت به سلامت ذهن و روان و جسم خود بیاعتنا میشوی و هر نوع بیحرمتی به جسم و روح خودت را میپذیری. همیشه با خودت آشتی باش و همیشه برای جبران خطاها به خودت فرصت بده. تکرار میکنم: خودت آخرین نفری باش که در این دنیا با خودت قهر میکنی. درس امروز من همین است. شیوانا پیشانی شاگردش را بوسید و بلافاصله بدون اینکه استراحتی کند به سمت دهکدهاش بازگشت. چند هفته بعد به او خبر دادند که شاگرد قدیمیاش وارد مدرسه شده و سراغش را میگیرد. شیوانا به استقبالش رفت و او را دید که سالم و سرحال در لباسی تمیز و مرتب مقابلش ایستاده است. شیوانا تبسمی کرد و او را در آغوش گرفت و آرام در گوشش گفت :اکنون که با خودت آشتی کردهای یاد بگیر که از خودت طرفداری کنی. به هیچکس اجازه نده تو را با یادآوری گذشتهات وادار به سرافکندگی کند . همیشه از خودت و ذهن و روح و جسم خودت دفاع کن. هرگز مگذار دیگران وادارت سازند، دفاع از خودت را فراموش کنی و به تو توهین کنند. خودت اولین نفری باش که در این دنیا از حیثیت خودت دفاع میکنی. درس امروزت همین است "
hoshdar
26-Nov-2008, 10:57 PM
يكي از مريدان شيوانا مرد تاجري بود كه ورشكست شده بود. روزي براي تصميم گيري در مورد يك موضوع تجاري، نياز به مشاور بود. شيوانا از شاگردان خواست تا مرد تاجر را نزد او آورند. يكي از شاگردان به اعتراض گفت: اما او يك تاجر ورشكسته است و نمي توان به مشورتش اعتماد كرد. شيوانا پاسخ داد: شكست يك اتفاق است. يك شخص نيست! كسي كه شكست خورده در مقايسه با كسي كه چنين تجربه اي نداشته است، هزاران قدم جلوتر است. او روي ديگر موفقيت را به وضوح لمس كرده است و تارهاي متصل به شكست را مي شناسد. او بهتر از هر كس ديگري مي تواند سياهچاله هاي منجر به شكست را به ما نشان بدهد. وقتي كسي موفق مي شود بدانيد كه چيزي ياد نگرفته است!
اما وقتي كسي شكست مي خورد آگاه باشيد كه هزاران چيز ياد گرفته كه اگر شجاعت خود را از دست نداده باشد مي تواند به ديگران منتقل كند. وقتي كسي شكست مي خورد هرگز نگوئيد او تا ابد شكست خورده است! بلكه بگوئيد او هنوز موفق نشده است!
hoshdar
07-Jan-2010, 01:26 PM
بازسازي ساختار ازدواج
ازدواج بايد در مرتبه دوم باشد، پديده ي اوليه بايد عشق باشد؛ آنوقت مي توانيد باهم باشيد. اين باهم بودن، بايد يك دوستي و يك مسئوليت باشد. وقتي كه دو نفر عاشق يكديگر باشند، مسئول هستند، از يكديگر مراقبت مي كنند. براي ايجاد چنين مسئوليت و مراقبتي به هيچ قانوني نياز نيست؛ هيچ قانوني قادر به ايجاد آن نيست. در بالاترين حدّ، قانون مي تواند ساختاري تشريفاتي بر شما تحميل كند كه عشق و دوستي شما را نابود خواهد كرد.
درعين حال، چون بايد در يك جامعه زندگي كنيد، مي توانيد ازدواج كنيد، ولي ازدواج بايد در مرتبه دوم بماند. ازدواج بايد فقط به اين دليل باشد كه شما يكديگر را دوست داريد؛ ازدواج بايد حاصل عشق شما باشد، نه برعكس. در گذشته چنين بوده كه اول ازدواج مي كردند و سپس مي توانستند همديگر را دوست داشته باشند.
اين غيرممكن است: كسي نمي تواند عشق را اداره كند، هيچكس قدرت ندارد كه عشق را خلق كند. عشق وقتي روي مي دهد كه اتفاق افتاده باشد.
مي تواني دو نفر را كنار همديگر قرار دهي. و اين كاري است كه در طول قرون انجام شده است. اين دو نفر را به ازدواج هم مي آوريد. و وقتيكه دو نفر باهم باشند، شروع مي كنند به دوست داشتن همديگر. درست مانند خواهران كه برادرانشان را دوست دارند و برادراني كه خواهرشان را دوست دارند. اين يك ترتيبات تحميلي است. و وقتيكه دو نفر باهم هستند، نوعي از خوش آمدن و دوست داشتن پديد مي آيد و اين دو نفر به هم متكّي مي شوند و از همديگر استفاده مي كنند.
ولي عشق؟! اين رابطه اي كاملاً متفاوت است. اگر ازدواج اول بيايد، تقريباً غيرممكن است كه عشق هرگز بتواند رخ دهد. درواقع، ازدواج را براي ممانعت از عشق ابداع كرده اند، زيرا عشق خطرناك است. عشق تو را به چنان اوج هايي از خوشي و سرور و شعف و شعر مي برد كه براي جامعه خطرناك است تا به مردم اجازه دهد تا چنان بلندايي بالا بروند و چيزها را از آن ژرفاها و از آن بلندي ها ببينند. زيرا اگر فردي عشق را بشناسد، ديگر چيزهاي ديگر هرگز او را ارضاء نخواهند كرد. آنوقت ديگر نمي تواني او را با يك حساب بانكي درشت راضي نگه داري، نه. حساب بانكي درشت كمكي نخواهد كرد، اينك او چيزي در مورد ثروت واقعي مي داند.
اگر انساني عشق را شناخته و آن بلندي هاي شعف انگيز را تجربه كرده باشد، قادر نخواهي بود كه او را جذب بازي هاي سياسي كني. چه اهميتي دارد؟! قادر نيستي او را به كارهاي زشت غيرانساني وادار كني. او ترجيح مي دهد كه انساني فقير باقي بماند، ولي عشقش جاري باشد. زماني كه عشق را بكشي ــ و ازدواج تلاشي است براي كشتن عشق ــ وقتي كه عشق را بكشي، آنگاه آن انرژي فرد كه ديگر در عشق مصرف نمي شود، در دسترس جامعه است تا از آن بهره كشي شود.
مي تواني از او يك سرباز بسازي، او سربازي خطرناك خواهد بود. او آماده است تا بكشد ــ هربهانه اي كافي است كه او براي كشتن يا كشته شدن آماده شود. او لبريز از ناكامي ها و خشم هاست: مي تواني او را به هرجهتِ جاه طلبانه اي سوق بدهي. او يك سياست كار خواهد شد....
كساني هستند كه عشق را نشناخته اند. عشقي كه ناكام مانده باشد، به طمعي عظيم تبديل مي شود: عشقِ ناكام مانده به خشونتي عظيم تبديل مي شود و تو را وارد دنياي جاه طلبي ها مي كند. عشقِ ناكام مانده، بسيار ويرانگر است.
ولي جامعه به افراد ويرانگر نياز دارد. به ارتش هاي بزرگ نياز دارد؛ به ارتش هايي از سياست بازها نياز دارد، به لشگرهايي از منشي ها، كارمندان دفتري و غيره نياز دارد. جامعه به افرادي نياز دارد كه بتوانند هركاري را انجام دهند. زيرا آنان در زندگي، هيچ چيز والا را نشناخته اند. آنان هرگز لحظاتي شاعرانه را در زندگي لمس نكرده اند؛ آنان مي توانند تمام عمر به شمارش پول ادامه بدهند و فكر كنند كه همه ي زندگي همين است.
عشق خطرناك است.
من مايلم كه عشق در دسترس همه قرار داشته باشد. و اگر ازدواجي صورت مي گيرد، بايد محصولي جانبي از عشق باشد و بايد در مرتبه دوم قرار بگيرد.
اگر روزي عشق از بين رفت، براي ازبين بردن ازدواج هيچ مانعي نبايد وجود داشته باشد. اگر دو نفر بخواهند ازدواج كنند، هردو بايد باهم توافق داشته باشند. ولي براي طلاق گرفتن، حتي اگر يك نفر بخواهد طلاق بگيرد، همين بايد كافي باشد. براي طلاق نبايد به توافق دو نفر نياز باشد. هم اكنون، براي ازدواج هيچ مانعي وجود ندارد. هر دو احمقي مي توانند به اداره ثبت بروند و ازدواج كنند! ولي براي طلاق هزار و يك مانع وجود دارد.
اين رويكردي بسيار جنون آميز است.
به نظر من، وقتي دو نفر بخواهند ازدواج كنند، انواع موانع بايد ايجاد شود: بايد به آنان گفته شود: ”دوسال صبر كنيد. دوسال باهم زندگي كنيد و پس از دو سال، اگر بازهم مايل به ازدواج باهم بوديد، برگرديد.“
مردم بايد مجاز باشند باهم زندگي كنند تا بتوانند خودشان را بشناسند و ببينند كه آيا باهم جور هستند يا نه؟ آيا مي توانند در زندگي باهم يك هماهنگي ايجاد كنند يا نه؟
ولي هركسي مي تواند به دفتر ثبت ازدواج برود و ازدواج كند و هيچكس برايشان مانعي ايجاد نمي كند. اين مسخره است. و وقتي بخواهي كه جدا شوي، آنوقت تمام دادگاه ها و قانون و پليس و همه هستند تا مانع تو شوند! جامعه با ازدواج موافق است و با طلاق مخالف.
من نه با ازدواج موافق هستم و نه با طلاق. به نظر من، بين مردم فقط بايد يك رابطه دوستانه، يك مسئوليت و يك حمايت وجود داشته باشد. و اگر آن روز دور است، تا آن زمان نبايد اجازه داد كه ازدواج امري آسان باشد. مردم بايد فرصت بيابند تا يكديگر را آزمايش كنند، در انواع موقعيت ها با هم زندگي كنند. ازدواج، فقط به دلايل احساسات شاعرانه و عشق در نگاه اول، نبايد مجاز باشد.
بگذار اوضاع خنك شود، بگذار اوضاع معمولي شود، بگذار تا ببينند چگونه با زندگي معمولي و مشكلات روزمرّه كنار مي آيند و تنها در آن صورت بايد مجاز باشند كه با هم ازدواج كنند.
آن ازدواج نيز بايد موقتي باشد. شايد بايد هر دو سال يك بار بازگردند و آن را تمديد كنند؛ اگر برنگشتند، ازدواج پايان يافته است. مجوز ازدواج بايد هردوسال تمديد شود و اگر بخواهند از هم جدا شوند، هيچ مانعي نبايد ايجاد شود.
اوشو :Unio Mystica Vol. One
وی بولتین نسخه 3.8.4, تمام حقوق محفوظ می باشد ©
2000-2006, نرم افزار تجاری شرکت Jelsoft