+ پاسخ به مبحث
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرآخر
نمایش نتایج 11 تا 20 از 22

مبحث: مولانا جلال الدین محمد بلخی

  1. #11
    مدیر سابق ادبیات
    37,438 امتیاز ، سطح 47
    31% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,112
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class25000 Experience Points

    تاريخ عضويت
    Jan 1970
    پست
    1,623
    گيپا
    42,383
    پس انداز
    0
    امتیاز
    37,438
    سطح
    47
    تشكرها
    802
    1,503 بار در 823 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض مهرو محبت در تعلیم و تربیت از دیدگاه مولوی

    آگهی تبلیغات (برای حمایت از گیگاپارس)
    محبت و مهرورزی یکی از نیازهای طبیعی و اساسی انسان است .کودک خردسال می خواهداو را درآغوش گرفته این سو و آنسو ببرند . وی مایل است با کسی بازی کند و کسی او را دوست بدارد و با او حرف بزند . اینها همه احتیاجاتی است که باید ارضا شود .


    تحقیقات روانشناختی نشان داده است که پس از پایان سال اول زندگی کودک حضور کسی که همدم او باشد و در بازی هایش شرکت فعال داشته باشد ، به رشد روانی او کمک می کند . وقتی کودک در اغلب اوقات تنها و دور از تماس اجتماعی و برخورد محبت آمیز باشد ، رشد او کندتر می شود و ناهنجاری های روانی برای او پدید می آید . جدا کردن نابهنگام طفل از مادر و نتیجه آن یعنی احساس کمبود محبت ، تحول رفتار را یا به عقب می اندازد یا آن را مختل می سازد .

    هر چه کودک رشد می کند و بزرگتر می شود همچنان به محبت و مهرورزی نیازمند است . به ویژه در دوران بلوغ که احساس مهرورزی و ابراز محبت به دیگران در او شدیدتر می شود و حتما باید در خانه ، مدرسه و اجتماع گرمی و محبت ببیند تا شخصیت او بهنجار بماند . براین اساس ، بر والدین و معلمان ومربیان لازم است روش مهرورزی را نصب العین خود قرار دهند و از این طریق تربیت فرزند و متربی خویش را آسان گردانند و چه بهتر این که با زبان نیز مهر و محبت خویش را ابراز کنند ؛ زیرا به زبان آوردن مهر مایه ی تحکیم پیوند تربیتی حفظ این پیوند لازمه و زمینه تاثیر گذاری مربی در متربی است .

    مولوی شیوه مهرورزی و محبت را شیوه ای نافذ و ثمر بخش دانسته است که آدمی را از درون دگرگون می سازد و مربی با مهرورزی می تواند متربی را دلبسته خویش گرداند و زمینه تربیت پذیری او را هموار نماید و از این طریق اعتماد متربی را جلب کند تا او همه رازهای درون خود را با مربی باز گوید . مهرورزی آدمی را آماده می سازد که به تکالیف شاق تن در دهد .

    اینک برخی از اشعار مولوی را در مورد محبت و مهرورزی در پی می آوریم :

    از محبت تلخها شیرین شود از محبت مسها زرین شود

    از محبت دردها صافی شود از محبت دردها شافی شود

    از محبت مرده زنده می کنند از محبت شاه بنده می کنند

    این محبت هم نتیجه دانش است کی گزافه بر چنین تختی نشست

    مولوی تنها به نقش وثیق و عمیق محبت در دلبسته کردن دیگران و بنده نمودن آنان اکتفا نکرده بلکه رابطه متربی را با مربی رابطه جزء و کل دانسته است که با بریده شدن جزء از کل دیگر حیاتی برای جزء باقی نمی ماند :

    گفت پیغمبر: شما را ای مهان چون پدر هستم شفیق و مهربان

    زان سبب که جمله اجزای مفید جزو را از کل چرا برمی کنید

    جزو از کل فطع شد بیکار شد عضو از تن قطع شد مردار شد

    کتاب آرای دانشمندان مسلمان در تعلیم و تربیت


  2. 2 نفر از ghazal_ak برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  3. #12
    مدیر سابق ادبیات
    37,438 امتیاز ، سطح 47
    31% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,112
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class25000 Experience Points

    تاريخ عضويت
    Jan 1970
    پست
    1,623
    گيپا
    42,383
    پس انداز
    0
    امتیاز
    37,438
    سطح
    47
    تشكرها
    802
    1,503 بار در 823 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض تعالي سازماني، از ديدگاه مولانا

    تعالي سازماني يا (EUROPEAN FOUNDATION OF QUALITY)EFQM كه امروز نام آن را در گوشه و كنار سازمانهـــــا مي شنويم، مجموعه اي از استانداردهاست كه به عنوان مدل بنياد كيفيت اروپا از 8 اصل بنيادين تشكيل شده است. اين مدل كه در ايران زيربناي دو جايزه ملي كيفيت و تعالي و بهره وري سازماني قرار گرفته است، بسياري از مديران را بر آن داشته تا سازمان خود را درجهت مطابقت با اصول و استانداردهاي آن به پيش رانند. اما آنچه مـــــا را به عنوان يك ايراني به تأمل وامي دارد، مقايسه تطبيقي اصول EFQMبا اشعار مولانا يا به عبارتي بررسي EFQMاز ديدگاه مولانا است. بدين معني كه سالها پيش در اشعار عارفي چون مولانا، بسياري از مسائل امروزين سازمانها با زباني نمادين بيان شده است. به همين منظور گوشه اي از اين تطابق درجهت ايجاد رويكردي فعالانه براي استفاده از ذخيره مفاهيمي كه در فرهنگ ايرانيمان داريم و نيز تبديل آن به فرضيه هاي جديد و كارآمد، با حضور جمعي از اعضاي خانه مديران، در سازمان مديريت صنعتي بررسي شد.

    دكتر غلامرضا خاكي مشاور در امور مديريت، مديرعامل شركت رهياب و مدرس دانشگاه تهران طي سخناني نتايج مطالعات خود را در اين باره با مديران در ميان نهاد كه در ادامه با هم مي خوانيم.

    عدم قطعيت در مديريت
    زماني كه تيلور به عنوان پدر مديريت علمي، تلاش كرد مديريت را در طبقه علوم بگنجاند، ادعا كرد كه مديريت نيز مانند ساير علوم، قوانيني خارج از محدوده زماني و مكاني دارد (قوانين UNIVERSAL). اين نظريه 10 سال دوام داشت اما بعدها نظريات ديگر ثابت كردند كه مديريت به خاطر وجود انسان، نمي تواند نگاهي مكانيكي داشته باشد. كونتز از دانشمندان بزرگ مديريت، اظهار داشت: در علم مديريت، اصول تنها نامي است براي كتابها» و اين سرآغازي براي ايمان آوردن به زيرساختهاي بشري و تاثير آنها در مديريت بود كه تئوري اقتضايي نام گرفت. تئوري اقتضايي معتقد است: ما ناچاريم به متغيرهاي فرهنگي و ارزشهــــايي كه در چارچوب آنها مديريت مي كنيم،‌ نظر داشته باشيم.

    يكي ديگر از مفاهيمي كه در عصر جديد به نسبيت و عدم قطعيت در مديريت اشاره دارد، هرمونوتيك است. هرمونوتيك مي گويد: وقتي متني نوشته مي شود و يا كتابي خلق مي گردد، مرگ مــــــؤلف آن فرا مي رسد و خواننده مي تواند مستقل از شخصيت به وجود آورنده، آن را تفسير كند. مانند اشعار حافظ و مولانا. بنابراين هرمونوتيك در مديريت معتقد است كه تفاوت عملكرد مديران قابل تشبيه به تفاوت شرح هايي است كه خوانندگان از متون مختلف عنوان مي كنند.

    گذري بر حيات و افكار مولانا
    دكتر خاكي افزود؛ در رابطه با هر موضوعي، سه نوع معرفت وجود دارد:

    اول معرفت علمي كه نوعي آگاهي مدون است و ازطريق تجربه تكرارپذير حاصل مي شود و بيشتــر ماهيت استقرايي دارد و از جزء به كل مي رسد.
    دوم معرفت فلسفي كه آگاهي از جهان با تاكيد بر وجودشناسي است. فيلسوف سعي مي كند ازطريق منطق و با تاكيد بر بديعيات، بدون هيچ محدوديت و پيش فرضي به آن دست يابد. فلسفه تعقل آزاد بشري است با استفاده از قوانين منطقي.

    سوم معرفت عرفاني است يعني نوعي آگاهي و علم حضوري كه جوينده آن (سالك) ازطريق تجربه موضوع، شناخت حاصل مي كند: آگاهي عرفاني به صورت مجموعه اي از واردات، خواطر، تجربه هاي دروني، اذواق و مواجيه و شهود خود را در قلب سالك آشكار مي سازد.

    يك حمله مردانه مستانه بكرديم
    تا علم بداديم و به معلوم رسيديم
    عارفان به فيلسوفان طعنه مي زنند كه خداي شما فقط واجب الوجودي است كه ازطريق فلسفه ثابت شده است، اما خداي ما يك معشوق است كه مي توان نيازي به او برد.

    شمس تبريزي مي گويد: شناخت اين عارفان، مشكل تر از شناخت حق است. آن را به استدلال توان دانستن اما اين قوم كه ايشان را همچو خرد مي بيني، دور از تصور و انديشه است.

    بزرگان دو حيات دارند. يك حيات تاريخي و يك حيات كه فراتر از زمان ومكان در وجود ما زنده است. حيات تاريخي مولانا بر همگان آشكار است اما آنچه كه او را در وجود ما زنده داشته است، اشعار عارفانه اوست كه فراتر از زمان و مكان و تاريخ مي باشد.

    شعر عارفانه برچند گونه است:

    يك نوع شعري است كه شاعر، با عاريت و امانت گرفتن از ديگران آن را مي سرايد و مقصودهاي خود را بيان مي كند. مانند حافظ و ابتهاج.
    نـــوع ديگر شعري است كه شاعر آن، تجربـــه هاي عارفانه اش را با واژه ها نقاشي مي كند. يعني ايجاد يك حس، به خود فرورفتن و تجربه ترنم مرموز هستي مانند سهراب سپهري.
    اما نوع سوم، از نوع شعر عارفانه مولاناست. مولانا عارفي است كه به زبان شعر سخن مي گويد. به همين دليل هيچگاه فرصت تصحيح اشعارش را نمي يابد.

    به مولانا بايد نگاه ويژه اي داشت. او شاعر نبـــوده. بلكه عارفي بود كه تجربه هاي عرفاني اش را به زبان شعر بيان مي دارد.
    نوبت كهنه فروشان درگذشت
    نوفروشاني معين بازار ماست
    هين سخن تازه بگو، تا دو جهان تازه شود
    بگذرد از هر دو جهان بي حد و اندازه شود
    بخش زيادي از داستانهاي مثنوي، شأني در عالم واقع دارد. مولوي قصه درماني داشته:اي برادر قصه چون پيمانه است.
    تو مپندار كه من شعر به خود مي گويم
    تا كه بيدارم و هشيار، يكي دم ترنم
    اي كه درون جان من تلقين شعرم مي كني
    گرتن زنم، خامش كنم، ترسم كه فرمان بشكنم
    مولانا معتقد بود كه اين اشعار واردات الهي است و او به اختيـــــار خود آنها را به زبان نمي آورد.
    انسانها به مقامات باطني بالا كه مي رسند، تقوا به آنها الهام مي شود:
    من عاشقي از كمال تو آموزم
    بيت و غزل از جمال تو آموزم
    در پرده دل خيال تو رقص كند
    من رقص هم از خيال تو آموزم
    نه مستم من، نه هشيارم، نه در خوابم، نه بيدارم
    نه با يارم، نه بي يارم، نه غمگينم، نه شادانم
    مولوي در اين بيت مي گويد كه نمي توان لحظه اي كه من در آن هستم، با واژه هاي معمولي وصف كرد.
    اين مولوي عقلانيت نيست بلكـــه مولوي تجربه هاي دروني است.
    چنان در نيستي غرقم كه معشوقم همي گويد
    بيا با من دمي بنشين، سر آن هم نمي دارم
    ليك ما را چو بجويي، سوي شادي ها بجو
    كه مقيمان خوش آباد جهان شاديم
    اما مولوي مثنوي يك حكيم است. يك حكيم آگاه به ارزشها و ضدارزشها كه مي تواند سر نخ هاي زيادي پيرامون مسايل انساني به ما بدهد كه امروزه مدرسان منابع انساني به آن آشنا هستند.
    پس مشتاقان امروزين مولانا دو گروهند:
    1- انسان مدرن خسته از مسابقه در بزرگراه محاسبات و مقايسات عقل جزئي: عرفا عقل را به دو بخش تقسيم مي كنند. عقل جزئي و عقل قدسي. عقل جزئي نيروي محاسبات ماست كه دربازاريابي آن را به كار مي بنديم. گاهي عقل جزئي با نفسانيات آميخته مي شود. كينه هاي دروني و حسادت ما محصول تعقلات عقل جزئي است. انسان گروه اول همان است كه عقلانيت ابزاري در مديريت او را در دام استرسها انداخته است.

    ركن اساسي پست مدرنيسم نيز حمله به عقل جزئي است يا به عبارتي ساختارشكني. عقل براي همه چيز حدود مشخص مي كند و اين چيزي است كه علماي بزرگ امروزين مديريت، عليه آن مي انديشند.
    2- انسان سنتي وامانده در ساختار ناكارآمد كهن:
    انسان گروه دوم كسي است كه نه مي تواند برخي از چارچوبهاي برآمده از ذهن افراد دور از مذهب را بپذيرد و نه مي تواند عرفان را نفي كند.

    تعالي سازماني
    براي متعالي تر شدن از آنچه هستيم، به دگرگوني ساختارها و رفتارها نيازمنديم. نمودار شماره يك گوياي اين واقعيت است.
    اصول بنيادين تعالي سازماني (EFQM) به صورت نمودار شماره دو ارائـــه مي شود:



    EFQM طبق نمودار زير مي گويد، آيا بر توانمندسازهاي نتايج كليدي عملكرد كه در ترازنامه دنبال مي كنيد، فكر كرده ايد. يا به صورت ديگر، اگر توانمندسازها را داشته باشيم،‌به نتايج كليدي عملكرد در ترازنامه خواهيم رسيد.

    EFQMاز ديدگاه مولانا

    تعالي گرايي:
    حسن ظن است و اميد خوش تو را
    كه تو را گويد به هر دم برترآ
    سربلندم من، دو چشم من بلند
    بينش عالي امان است از گزند
    آن تعال او تعالي ها دهد
    مرد سفلي دشمن بالا بود
    هين رها كن بدگماني و ضلال
    سو قدم كن چون كه فرمودت تعال
    بيت دوم شعر به هدفهاي بلندمدت اشاره دارد. همچنين مولانا تاكيد مي كند در جامعه اي كه ابهـــــام بر آن حاكم است، يك سازمان نمي تواند تعالي گرايي كند.




    نتيجه گرايي:
    كان درختان را عنايت چيست بر
    گرچه يكسانند اين دم درنظر
    بي نهايت چون ندارد دوطرف
    كي بود او را ميان منصرف
    آن كه مانند است، باشد عاريت
    عاريت باقي بماند عاقبت
    از حريصي عاقبت ناديدن است
    بردل و بر عقل خود خنديدن است
    عاقبت بين است عقل از خاصيت
    تعلي باشد كاو نبيند عاقبت
    عاقبت بيني، نشان نور توست
    شهوت حال حقيقت، كور توست
    در بيت اول مولانا مي گويد، درختاني كه به نظر شمــــا يكسان مي آيند، تنها ازنظر نتيجه مي توانند، با هم تفاوت يابند (نتيجه گرايي) در بيت دوم فضــــاي مثبت و منفي ها را ترسيم مي كند. در بيت چهارم از بي كيفيتي هزينه ها سخن مي گويد. و بيت آخر درمورد سودهاي كوتاه مدتي است كه سازمان را از توجه به سودهاي بلندمدت غافل مي كند.

    مشتري گرايي:
    ما ندانستيم اي خوش مشتري
    چون كه دانستيم تو اولي تري
    مر شما را نيز در سوداگري
    دست كي جنبد چو نبود مشتري
    مشتري خواهي به هر دم پيچ پيچ
    تو چه داري كه فروشي؟ هيچ هيچ
    مشتري را صابران دريافتند
    چون سوي هر مشتري نشتافتند
    آن كه گردانيد رو زان مشتري
    بخت واقبال و بقا شد زوبري
    بيت سوم بر بازاريابي هاي بي پشتوانه تاكيد دارد. بيت چهــارم اين مساله را گوشزد مي كند كه مشتري هاي عمده و اصلي را شناسايي كنيد و روي آنها سرمايه گذاري نماييد درحالي كه بعضــي از سازمانها اين گونه مشتري ها را رها كرده و در بازارهاي فرعي سرمايه گذاري مي كنند.

    نتيجه
    دنياي امروز مديريت، يك نگاه هرمونوتيك مي طلبد. نگـــاهي كه از منظر تأويل ها و تفسيرها بتوانيم به آنچه كه داريم، بينديشيم.
    كتــــــابهاي بزرگي چون مثنوي مي توانند مايه الهام ما باشند كه اگر نمي توانيم سخن نو درافكنيم، سخن نو ديگران را مقبول تر كنيم.

    قرنها بگذشت و اين قرن نويست
    ماه آن ماه است و آب آن آب نيست
    قرنها بر قرنها رفت اي همام
    وين معاني برقرار و بردوام.

    منبع: imi.ir


  4. 2 نفر از ghazal_ak برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  5. #13
    مدیر سابق ادبیات
    37,438 امتیاز ، سطح 47
    31% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,112
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class25000 Experience Points

    تاريخ عضويت
    Jan 1970
    پست
    1,623
    گيپا
    42,383
    پس انداز
    0
    امتیاز
    37,438
    سطح
    47
    تشكرها
    802
    1,503 بار در 823 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض آموزه‌های مولانا

    دکتر هادی خانیکی

    ما چو نائیم و نوا در ما ز توست
    ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست

    صحبت کردن من تنها به سه دلیل موضوعیت دارد. اوّل: قدردانی از دانشجویان عزیزی که عاشقانه در این راه قدم برداشتند و راهی تازه در مسیر فعالیتهای دانشجویی گشودند و لطافت روح و کلام مولانا را به فضای فعالیتهای فرهنگی دانشگاهها تسرّی دادند و به فرهنگ در میانه تلاشهای علمی، اجتماعی، سیاسی و صنفی دانشجویی، موضوعیت ویژه‌ای دادند. من چون از ابتدا در جریان کار دانشجویان عزیزی که بدون کمترین چشمداشتی و با بیشترین انگیزه‌ای که ممکن بود، قدم در این راه برداشتند، همصدا بودم، می‌توانم شهادت بدهم که یکی از بزرگترین کارهای ممکن در این مرحله از فعالیتهای دانشجویی و دانشگاهی را این دانشجویان عزیز دانشگاه تهران، سامان دادند که جای تقدیر و تشکر فراوان دارد.
    دوّم: تشکر و تقدیر از استادان و محققان ارجمندی که بی‌پیرایه و ساده، دعوت دانشجویان ما را پاسخ دادند و کنگره‌ای به حق علمی را در اندازه دانشجویی سامان دادند. به عبارت دیگر ارتقاء بخشیدند محتوا و مضمون یک حرکت دانشجویی را و در این راه از هیچ خدمت و همکاری مضایقه نداشتند.
    سوّم اینکه به عنوان یک مصداق و یک نمونه در جمع عاشقانه‌ای که استادان و دانشجویان عزیز به عنوان طبیبان علتّها جمع شدند گفتم سخن من تازگی ندارد، چون نه مولانا‌شناس هستم و نه کلامی در این عرصه دارم امّا وقتی که طبیبان گرد هم می‌آیند در آنجا بیماران می‌توانند شرح بیماری خودشان را و آنچه را که موجب درمانهای‌شان شده بگویند تا گزارش طبیبانه آنها، گزارش کامل‌تری باشد. اگر آنچه بر نسلهای مختلف دانشجویی ما یا جامعه ما گذشته بتواند در یک فرایند گفتگو منتقل بشود، بسیاری از آن تجربه‌ها پایه‌های دانش و حکمت جدید می‌شود از این‌رو بهتر دیدم که بگویم خود من هم چه آموزه‌هایی را از مولانا در طول زندگی و فعّالیتهای خودم آموختم.
    اجازه بدهید، قبل از آن چند نکته را به عنوان برداشت کلّی از مولانا عرض بکنم و بعد بگویم که آن تأثیر یا در حقیقت درمان بر یک بیمار از نسل گذشته چگونه محقّق شده؟ اینکه مولانا کیست؟ و مثنوی چیست؟ را استادان و محققان ارجمند هم به آن پرداختند و هم خواهند پرداخت. شاید همه ما به این تعبیر یا تعریف حضرت مولانا، اعتراف داشته باشیم که اگر چه او درباره دیگران می‌گوید، خود او را بحری پنهان در نَم و عالمی پنهان بدانیم، امّا آیا این بحر پنهان در نَم را نمی‌توان شناخت؟ و آیا او را فقط باید در ابهام‌ها و در سایه‌ها و در کلیات باقی گذاشت؟ یا اینکه می‌توان شناخت؟

    به نظر من، همانطور که جناب آقای دکتر اعوانی فرمودند هرکسی به قدر کوزه خودش از این بحر برداشته، آنچه که امروز همه ما بر آن وقوف داریم، این است که به تعبیری بزرگترین حماسه‌های عرفانی بشری، به زبان پارسی سروده شده و این امکان هست که ما فارسی زبانان از این حماسه بزرگ عرفانی بهره بگیریم و از آن معارف والای الهی، امکان این را داشته باشیم که در حدّ برداشتهای ابتدایی خودمان چیزی بفهمیم، مجموعه به هم پیچیده و تو در تو توانسته یک درد اشتیاق را در طول دهه‌ها و سده‌های مختلف، منتقل بکند، معرّف این دنیای تو در تو و به هم پیچیده را در نشستهایی از این دست می‌شود باز کرد، می‌شود گفت که این درد اشتیاق چگونه در جایی، شکل آفتاب به خودش می‌گیرد و در جایی شکل دریا، همه آن ویژگی‌هایی که در کلام مولانا هست، گاه در مثنوی به آرامی و گاه در دیوان شمس با جوش و خروش و مسرّت، چیزهایی را منتقل می‌کند که در دنیای ممکنات، ناممکن به نظر می‌رسد. با دلی دردمند و با زبانی مسرّت‌آمیز بیان می‌کند، من به آن بخشها اشاره نمی‌کنم، فقط می‌گویم که این سرّ نی را، جانهای رسته از خود می‌فهمند و می‌دانند که می‌شود خارج از هوا و هوس‌ها، حرفهایی زد که دیوار سالیان و قرون را هم در نوردَد. این نی در حقیقت، خود مولاناست.
    مولانا را امروز می‌شود بهتر شناخت. مولانا را هر کس می‌تواند و حق دارد که از زاویه نگاه خودش به عنوان ادیب، فیلسوف، متکلّم و عارف نگاه کند، گاه او را شاعر عواطف و تخیل بداند و گاه او را مثل عارفان شارح درد اشتیاق و گاه او را فیلسوفی که زمینه بسیاری از ادراکات فلسفی ما را آسان کرده و گاه به عنوان ارتباط‌گری که توانسته بیشترین و بهترین زمینه‌های ارتباط را فراهم بکند. به هر صورت آنچه که هست این است که مولوی برای ما یک فرهنگ ساخته و این فرهنگ میراثی است که به ما منتقل شده، می‌توانیم خطاب به خود او بگوییم که:

    ای عشق هزار نام خوش جام
    فرهنگ دهِ هزار فرهنگ

    حالا به دلیل اینکه در عاشقی او هم، معشوقش خیلی والاست و دارای شرف، می‌بینیم و می‌دانیم که مولانا، نه تنها در ذهن ما، بلکه در ذهن دیگران هم، دارای مقام والایی شده. بهتر این است که مقام علمی او و مقام فکری او را وابگذاریم به اصحاب نظر، ولی بگوییم به عنوان تجربه در این زمان ما چه از مولانا دریافتیم؟ من خودم، دانش‌آموزی بودم، روستایی، روستازده به خاطر دارم پدرم در کنار یک مثنوی خطّی، این رباعی شیخ بهایی را یادداشت کرده بود. و به من از همان ایام، توصیه می‌کرد که مثنوی را بخوانم:
    من نمی‌گویم که آن عالیجناب
    هست پیغمبر ولی دارد کتاب
    مثنوی او چو قرآن مُدلّ
    هادی بعضی و بعضی را مظّل

    منظور من از این اشاره این بود که حتّی در روستاهای دور ما هم، مولوی به عنوان یک زمینه، به عنوان یک متن، تأثیر خودش را گذاشته بود، کما اینکه مرحوم بدیع‌الزمّان فروزانفر هم وقتیکه می‌خواهد از اوّلین آشنایی‌هایش با مولانا بگوید از تکرار واژه مُلّا در میان فامیل خودش یاد می‌کند که بعدها فهمید این ملّایی که همه از او یاد می‌کنند ملاّی روم است یا همان مولانا، این به عنوان یک زمینه احساسی در میان ما ایرانیان می‌توانست، زمینه‌ای را، یا متنی را به وجود بیاورد، هر کس از ما در فرود و فرازهای زندگی خودش وارد مراحلی می‌شود که بعدها بیشتر می‌بیند که به مولانا، نیازمند است، عرصه سیاست، ورود به حادترین شکل مبارزات سیاسی در اواخر دهه 40 و اوایل دهه 50، مهمترین مُعّرفه‌ای بود که من و امثال من در آن میانه قرار داشتند، در میانه‌ای که همه چیز تعبیر و تفسیر سیاسی و انقلابی و مبارزاتی می‌شد. در آنجا، کمتر کلامی شنیده می‌شد که با زبان آتشین و با زبان سربی و با زبان مبارزات حادّ آن زمان نباشد. امّا تجربه‌ای که خود من داشتم این بود که در آن دوران مبارزه، چیزی که به خود من کمک کرد، باز مولانا بود.
    زمانیکه یک زندانی بودم بعد که از زندان آزاد شدم و بعد باز در پی دستگیریم بودند و مجبور به فرار و زندگی مخفی شده بودم، به خاطر دارم، وقتیکه از ایران، خارج می‌شدم، تنها یک قرآن کشف‌الآیات و یک دیوان گزیده غزلیات شمس با انتخاب و تصحیح استاد دکتر شفیعی کدکنی همراهم بود که در جاهای مختلف به من می‌توانست کمک بکند، این چیزی نیست که فقط بر من اثر گذاشته باشد. بر بزرگان ما هم می‌بینیم که همین اثر را دارد. شما در زندگی و آثار بزرگان اندیشه این سرزمین، که دستی هم در میدان مبارزه داشتند، نگاه کنید می‌بینید که چه نسبتی با مولانا دارند، آثار استاد شهید مطهری را بنگرید که وقتیکه از بحث اجتهاد و مقتضیات زمان سخن می‌گوید. اشاره می‌کند:

    هر زمان نو می‌شود دنیا و ما
    بی‌خبر از نو شدن اندر بقا

    یا مرحوم دکتر شریعتی که وقتیکه می‌خواهد از بحران‌هایی که در آن قرار گرفته. یادی بکند، می‌گوید که مولانا دوبار، مرا از مرگ نجات داد آن نجات اوّل وقتی بود که در میانه مرگ و زندگی قرار گرفتم و دیدم که چون مثنوی در کفه زندگی قرار دارد، پس باید زندگی را انتخاب بکنم و رشد بکنم بعد اشاره می‌کند که در مواجهه با تحوّلاتی که در دنیای غرب هست، تنها مولانا است که می‌تواند، یک تنه حریف باشد و به کمک او بیاید، ما در جاهای دیگر هم می‌بینیم این ارادت هست. مرحوم خانم پروفسور آنه ماری شیمل که سال گذشته به رحمت خدا پیوست و از مولوی شناسان بزرگ بود، او هم یاد می‌کند وقتی که در اردوگاه ماربورگ زندانی آمریکائی‌ها شده بود، مثنوی بود که به کمک او آمد و از همان جا بود که انگیزه آن را یافت که به شناخت مولانا مبادرت بورزد.
    از آموزه‌هایی که نسل گذشته نسبت به مولانا می‌توانند داشته باشند این است که در بحران‌ها، در سختی‌ها و در کشاکش‌هایی که می‌توانست روح هر فردی یک جانبه بشود، می‌توانست به خشکی و زمختی تمایل پیدا بکند لطافت عاشقانه و عارفانه زندگی مولانا به کمک او می‌آمد و هر وقت دنیا متنازل می‌شد به یک عرصه محدودی از عرصه‌های تمدّنی یا عرصه‌های سیاسی و یا فکری وجود متضلّع و چند وجهی مولانا در پیکر او می‌توانست یک جان تازه‌ای را بدمد. می‌توانیم امروز هم نتیجه بگیریم که در پیشینه فرهنگی ما و در، هاضمه فرهنگی ما، امکان‌های بزرگی هست که آنها را باید کشف بکنیم. امروز، همان‌طور که جناب آقای مسجد جامعی هم اشاره کردند هر روزی که می‌گذرد، ما شاهد رویکرد جدیدی به مولانا هستیم، دوستانیکه سفر کردند، حتماً دیده‌اند که در کتاب فروشی‌های بزرگ غربی مثلاً آن مجموعه زنجیره‌ای Bars and nobel در کنار همه مجموعه‌هایی که تقسیم‌بندی شده، کتاب فروشی که کتابهای فلسفی یا اجتماعی یا علمی را تفکیک کرده یک بخش خاص رومی هم برگزیده شده، گویا رومی مجموعه‌ای است که در کنار بقیه رشته‌ها و دانشهای امروز باید از آن استفاده کرد و توجه کرد، هر چه هم پیش‌تر می‌رویم، مولانا را بیشتر می‌بینیم که مورد مطالعه و توجّه قرار گرفته در روان‌شناسی، در علوم سیاسی در جامعه‌شناسی و در ارتباطات و فلسفه جدید و نظایر این‌ها. آیا این میراث را می‌توانیم به همین شکل حفظ بکنیم یا خودمان از آن بهره بگیریم یا نه؟ من در اینجا چند نکته را عرض می‌کنم.
    اوّل اینکه، ما به خوبی دریافته‌ایم که سنّت ما قابلیت گفتگو دارد. ولی این توانشی که در فرهنگ ماست این توانش را باید به آن فعلیت بدهیم. این توان گفتگو، اگر امکان گفتگو به وجود نیاید، معلوم نیست به خوبی بتواند، بروز و فعلیت پیدا کند، کمااینکه، امکان سخن گفتن در ما هست ولی اگر نتوانیم سخن بگوییم، این امکان هم در ما از بین می‌رود، الآن، فرصت بسیار مبارک گفتگو برای ما هست، امّا اگر تمرین نکنیم، از دست می‌رود. و یا اگر نتوانیم در موضع برابری قرار بگیریم، بر سر این موضوع‌هایی که در فرهنگ ما وجود دارد می‌توانیم نتیجه‌گیری کنیم که در حاشیه قرار می‌گیریم و نتیجه در حاشیه قرار گرفتن، فقط کناره‌گیری و طرد شدن است، این ظرفیتّها را نباید از دست بدهیم و گر نه دیگران ممکن است که بیشتر و بهتر از ما از آن استفاده بکنند، این امکان گفتگو، با گذشته ما هم وجود دارد یعنی می‌توانیم یک نسبت گفتگویی با گذشته‌مان با دنیای جدید برقرار کنیم دنیای مدرن مبنای این دیالوگ هست. و برای انجام گرفتن دیالوگ باید معرفت را افزود و ورزیدگی پیدا کرد ورزیدگی غیر از تخصّص و عمیق شدن است. عمیق شدن و متخصّص شدن هم لازم است. امّا در کنار آن باید ورزیده هم شد و ورزیدگی از جمله لوازمش تشکیل کنگره‌ها و نشست‌هایی از این دست است. امّا به اینها نباید بسنده کرد، این راهی که گشوده می‌شود را باید ادامه داد. چون می‌دانیم که اگر مولانا را خوب بشناسیم، می‌توانیم انتظار داشته باشیم که مولانا زمینه‌ای می‌شود برای افزایش معرفت ما و برای بالا بردن سطح توانش ما که به آن اشاره کردم، خود او به خوبی می‌گوید:
    هین! بگو که ناطقه‌جو می‌کند
    تا به قرنی بعد ما، آبی رسد

    آب او به ما رسیده اگر این جو را بکنیم، می‌توانیم انتظار داشته باشیم که بعد از این هم مولانا برای آینده فرهنگ ما حرفی داشته باشد. دوّمین ضرورتی که در برابر ما هست به عنوان یک نقد فرهنگی که از جامعه خودمان می‌توانیم داشته باشیم این است که جامعه ما از اصل گفتگوی خود دور شده، ولی گفتگو نیاز امروز ماست. سوء تفاهم‌ها، سوء ظن‌ها و بی‌اعتمادی‌هایی که در اثر تحولات تاریخی، استبدادزدگی‌های فرهنگی بوجود آمده ما را از همدیگر دور کرده، آیا نمی‌شود یک تعبیری را از همان گفتگوی مولانا داشته باشیم که:
    هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
    باز جوید روزگار وصل خویش

    این اصل ما، هم در فرهنگ دینی ما و هم در فرهنگ ملّی ما، گفتگو بوده نسبت وثیقی بین استماع و ایمان وجودداشته که:

    ربّنا انَّنا سمعنا منادیاً ینادی للْایمان أن آمنوا بربّکم فآمنّا.
    اوّل شنیدیم و بعد ایمان آوردیم و نیازمند شنیدن هستیم.

    سوّم اینکه به لحاظ روش، نیازمند مهرورزی و محبّت هستیم که همان جور که او گفت: از محبّت خارها، گل می‌شود.
    ما باید بر بی‌محبتّی‌ها و خشونت‌ها بتوانیم غلبه بکنیم و این روح مولانا، کلام مولانا و آموزه‌های مولانا می‌تواند به ما کمک بکند،
    چهارم اینکه نیاز به تعمیق بنیادهای فرهنگی در جامعه‌ داریم ما نیاز داریم که همه چیز را از جمله سیاست را فرهنگی کنیم، نه اینکه فرهنگ را سیاسی بکنیم به همین دلیل مولانا مدل و الگوی خوبی است که می‌تواند به ما کمک کند، همان طور که این دانشجویان عزیز راه را گشودند.
    پنجم اینکه نیاز امروز ما آگاهی است دانستن است در پی همان درخت دانایی که مولانا توصیه می‌کند تا هند بروند معانی را طلب کردن است و از غالب‌ها و از صورتها دور شدن است. چون:
    اختلاف خلق از نام اوفتاد
    چون به معنا رفت، آرام اوفتاد

    به این دلیل ما می‌بایست در پی درک آگاهی باشیم، چون عصر ما، عصر آگاهی است و او هم توصیه‌اش همین است که:
    اقتضای جان، چو ای دل آگهی است
    هر که آگه‌تر بود جانش قوی است


    * اين متن بخشی از مقاله «آموزه‌های مولانا» است که توسط دکتر هادی خانیکی‌ در «همایش آموزه‌های مولانا برای انسان معاصر» ارائه شده است. متن کامل مقاله را از[تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ]دریافت کنید.


  6. 2 نفر از ghazal_ak برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  7. #14
    مدیر سابق ادبیات
    37,438 امتیاز ، سطح 47
    31% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,112
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class25000 Experience Points

    تاريخ عضويت
    Jan 1970
    پست
    1,623
    گيپا
    42,383
    پس انداز
    0
    امتیاز
    37,438
    سطح
    47
    تشكرها
    802
    1,503 بار در 823 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض هدایت‌ و ضلالت‌، جلوه‌ای‌ از تساهل‌ و تسامح‌ اندیشی‌ مولانا

    دکتر جلیل‌ مشیدی‌

    یکی‌ از مطالبی‌ که‌ دستاویز اشاعره‌ و متابعان‌ آن‌ها شده‌ و سبب‌ اعتقاد به‌ جبر گردیده‌، آیات‌ هدایت‌ و اضلال‌ است‌. در قرآن‌ کریم‌، خداوند، در بسیاری‌ از موارد هدایت‌ و ضلالت‌را به‌ خود نسبت‌ داده‌ است‌؛ مثلاً در سوره‌ مدثر آیه‌ 31: «یضل‌ّ الله‌ مَن‌ْ یشاء و یهدی‌ مَن‌ْیشاء»؛ اشاعره‌ که‌ معتقد به‌ خلق‌ افعال‌ از جانب‌ خداوند هستند، مسأله‌ هدایت‌ و اضلال‌ رانیز به‌ همین‌ گونه‌ توجیه‌ کردند؛ یعنی‌ گفتند: خداوند تنها مومنین‌ را هدایت‌ نموده‌ و در کفار،کفر و معصیت‌، خلق‌ کرده‌ و بنابراین‌ آن‌ها هرگز هدایت‌ نخواهند شد؛ به‌ عبارت‌ دیگرمی‌گویند: خداوند «یهدی‌ من‌ یشاء من‌ المومنین‌ بلاسبب‌ ذاتی‌ و یضل‌ّ من‌ یشاء بلا استحقاق‌موجب‌.»
    در مقابل‌ این‌ها، عدلیه‌ می‌گویند: هدایت‌ و اضلال‌ معانی‌ متعددی‌ دارند که‌ اسناد برخی‌از آن‌ها به‌ خداوند تعالی‌ درست‌ است‌ و اسناد بعضی‌ دیگر نادرست‌؛ مثلاً معانی‌ به‌ کار رفته‌در تفسیر تبیان‌ درباره‌ هدایت‌ عبارت‌ است‌ از:
    1- لطف‌ خدا.
    2- به‌ معنای‌ آگاهی‌ بر وجه‌ مدح‌.
    3- نشان‌ دادن‌ راه‌ بهشت‌.
    4- راهنمایی‌ که‌ شرح‌ صدر به‌ همراه‌ دارد.
    5- به‌ معنای‌ حکم‌.
    6- ثواب‌ و پاداش‌.
    7- راهگشایی‌.
    و معانی‌ اضلال‌:
    1- بستن‌ راه‌ خیر.
    2- تشدید امتحان‌.
    3- حکم‌.
    4- نابودی‌.
    5- عقاب‌.
    6- خواری‌.
    7- حرمان‌ از بهشت‌.
    8- دشواری‌ راه‌.

    بنابراین‌، خداوند تعالی‌ هدایت‌ ابتدایی‌ دارد و دلایلش‌ آن‌ است‌ که‌ به‌ انسان‌ها عقل‌ داده‌و انسانها را بر فطرت‌ توحیدی‌ آفریده‌ و پیامبران‌ را فرستاده‌ و ... و هم‌ هدایت‌ پاداشی‌ دارد؛بدین‌ معنی‌ که‌ پس‌ از عمل‌ و ایمان‌ به‌ انسان‌ها ثواب‌ می‌دهد و موجب‌ تشویق‌ به‌ ادامه‌ راه‌می‌شود (یهدی‌ مَن‌ْ یشاء اَی‌ْ یثیب‌ُ مَن‌ْ یشاء بایمانهم‌)؛ اما خداوند، اضلال‌ ابتدایی‌ نمی‌کند؛چون‌ قبیح‌ است‌ و خدای‌ حکیم‌ از ارتکاب‌ قبایح‌ پاک‌ است‌؛ ولی‌ اضلال‌ مجازاتی‌ دارد ؛یعنی‌ گروهی‌ را به‌ سبب‌ کارهای‌ ناشایسته‌ کیفر می‌دهد و هلاک‌ می‌کند نه‌ آنکه‌ گمراه‌ کند یاکفر را در بعضی‌ بیافریند.
    مولوی‌ هم‌ بر خلاف‌ اشاعره‌، می‌گوید: آن‌ گونه‌ نیست‌ که‌ خداوند هدایت را بربعضی‌ و کفر را بر برخی‌ دیگر نوشته‌ باشد؛ بلکه‌ در هر انسانی‌ زمینه‌ی‌ ایمان‌ و کفر هر دوموجود است‌:
    گاه‌ ماهی‌ باشد او و گاه‌ شست‌
    کاندرین‌ یک‌ شخص‌ هر دو فعل‌ هست‌
    نیم‌ او حرص‌ آوری‌ نیمیش‌ صبر
    نیم‌ او مومن‌ بود نیمیش‌ گبر
    وآن‌ دگر نیمیش‌ ز غیبستان‌ بُده‌ست‌
    زان‌ که‌ نیم‌ او ز عیبستان‌ بُده‌ست‌

    بازگوید: انسان‌ مرکب‌ از دو جزء است‌، فرشتگی‌ و حیوان‌؛ می‌تواند جزء فرشتگی‌اش‌را تقویت‌ کند تا از ملایکه‌ مقامش‌ افزون‌ شود یا از شهوات‌ پیروی‌ کند تا از چارپایان‌ پست‌ترشود؛ بنابراین‌ مولوی‌ بر این‌ اعتقاد است‌ که‌ جنبه‌ هدایت‌ و ضلالت‌ در وجود آدمی‌ هست‌ وبا اختیار خود در تقویت‌ هر دو جهت‌ توانایی‌ دارد:
    نیم‌ او ز افرشته‌ و نیمیش‌ خر
    این‌ سوم‌ هست‌ آدمیزاد و بشر
    نیم‌ دیگر مایل‌ علوی‌ بود
    نیم‌ خر خود مایل‌ سفلی‌ بود
    زین‌ دوگانه‌ تا کدامین‌ برد نرد
    تا کدامین‌ غالب‌ آید در نبرد

    با آنکه‌ انسان‌ استعداد تبدیل‌ به‌ نیکویی‌ و جهت‌ گیری‌ به‌ سوی‌ هدایت‌ را دارد، اگر ازاین‌ استعداد بهره‌ نگیرد، از پستی‌ خود اوست‌:
    بودش‌ از پستیش‌ آن‌ را فوت‌ کرد
    زان‌ که‌ استعداد تبدیل‌ و نبرد
    به‌ نظر امامیه‌ و معتزله‌، انسان‌ استطاعت‌ مؤمن‌ یا کافر شدن‌ در آینده‌ را دارد.ماتریدیه‌ نیز گویند: انسان‌ شقی‌ می‌تواند سعید گردد و بالعکس‌؛ اما اشاعره‌ گویند: که‌ هم‌خدا بر کافر تکلیف‌ معین‌ کرده‌ است‌ و هم‌ کافر قدرت‌ و استطاعت‌ ایمان‌ آوردن‌ ندارد وهیچگاه‌ سعید، شقی‌ نمی‌گردد و شقی‌ هم‌ سعید نمی‌شود؛ بلکه‌ باید به‌ پایان‌ کار اونگریست‌. اگر مسلمان‌ مرد از ابتدا سعید بوده‌ و اگر کافر مرد، از ابتدا شقی‌ و دشمن‌ خدابوده‌ است‌ و بدین‌ سبب‌ اشاعره‌ گویند: اگر مسلمانی‌ مرتد شود تا نمرده‌ حکم‌ به‌ بطلان‌ عمل‌او ، نمی‌شود؛ به‌ گونه‌ای‌ که‌ اگر مسلمان‌ گردد، اعمالش‌ به‌ جای‌ خود محفوظ‌ است‌، اماماتریدیه‌ می‌گویند اعمالش‌ باطل‌ می‌شود.
    مولوی‌، نظر نخست‌ را دارد:
    که‌ مسلمان‌ مردنش‌ باشد امید
    هیچ‌ کافر را به‌ خواری‌ منگرید
    که‌ بگردانی‌ از او یکباره‌ رو
    چه‌ خبرداری‌ ز ختم‌ عمر او
    ساعتی‌ زاهد کند، زندیق‌ را
    ساعتی‌ کافر کند صدیق‌ را
    ساعتی‌ یوسف‌ رخی‌ همچون‌ قمر
    ساعتی‌ گرگی‌ درآید در بشر

    غزالی‌ نیز گوید:
    «می‌پرسی‌ مگر می‌شود که‌ آدمی‌ نسبت‌ به‌ شخص‌ بدعتگذار یا نسبت‌ به‌ فاسق‌متظاهر به‌ فسق‌ تواضع‌ کند ...؟ جواب‌ این‌ است‌ که‌ بلی‌، به‌ شرط‌ آنکه‌ به‌ اهمیت‌ حسن‌یا سوء خاتمت‌ واقف‌ باشی‌ و در آن‌ تأمل‌ کنی‌. حتی‌ نسبت‌ به‌ کافران‌ هم‌ نمی‌توان‌ تکبرورزید؛ چرا که‌ ممکن‌ است‌ آن‌ کافر مسلمان‌ شود و مؤمن‌ بمیرد اما آن‌ متکبر برکفربمیرد...»


    * اين متن بخشی از مقاله «هدایت‌ و ضلالت‌، جلوه‌ای‌ از تساهل‌ و تسامح‌ اندیشی‌ مولانا» است که توسط دکتر جلیل‌ مشیدی‌ در «همایش آموزه‌های مولانا برای انسان معاصر» ارائه شده است. متن کامل مقاله را از[تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ]دریافت کنید.


  8. 3 نفر از ghazal_ak برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  9. #15
    مدیریت کل سایت
    19,395 امتیاز ، سطح 33
    77% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 255
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialCreated Album picturesVeteranTagger First ClassRecommendation Second Class
    نماد Pooya_SS
    تاريخ عضويت
    Jul 2008
    محل سکونت
    Mashhad
    پست
    1,618
    گيپا
    25,462
    پس انداز
    980
    امتیاز
    19,395
    سطح
    33
    تشكرها
    2,062
    1,812 بار در 837 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    هدیه عشق

    دیپاک چوپرا اشعار مولانا رو ترجمه و دکلمه کرده.آلبومش ۳۶ تا آهنگ داره که از موسیقی ایرانی هم استفاده شده. هرچند شاید واقعها اون معانی و مفاهیم که از شعر مولانا میشه فهمید تو این آهنگها وجود نداره ولی همین که خیلی از نوجوانها و جوانهای غیر ایرانی از این طریق میخواستند بیشتر راجع به مولانا یا به اصطلاح خودشون رومی بدونن جای خوشحالیه.xx:



    لینک دانلود تمامی آهنگ ها
    [تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ]

    منبع من: gourmand.blogfa.com
    I wanted to be loved because I was great, a big man… I'm nothing
    Look… at the glory around us, trees and birds. I lived in shame. I dishonored it all and didn't notice the glory… I'm a foolish man

  10. 2 نفر از Pooya_SS برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  11. #16
    مدیر سابق ادبیات
    37,438 امتیاز ، سطح 47
    31% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,112
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class25000 Experience Points

    تاريخ عضويت
    Jan 1970
    پست
    1,623
    گيپا
    42,383
    پس انداز
    0
    امتیاز
    37,438
    سطح
    47
    تشكرها
    802
    1,503 بار در 823 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض در بیان حکمت دعا از زبان مولانا

    متن حاضر سخنرانی دکتر غلامرضا اعواني رییس موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران در همایش" نيايش؛ ضرورت زندگي" است که با عنوان: نيايش از نگاه مولانا روز یکشنبه 28 مرداد86 در موزه ملی قران کریم برگذار شد.

    در بیان حکمت دعا از زبان مولانا


    چون این همایش، جلسه اي قرآني است سخن را با چند آيه و حكمت قرآني آنها آغاز مي كنم. مولانا حقيقت حكمت را به زبان ساده و شعر بيان كرده است. از این رو بايد سخنان بزرگاني چون مولانا را بخوانيم تا به راز قرآن پي ببريم. وقت براي بررسي آيات قرآني ضيق است.
    اعتقاد من اين است كه هر جا علمي وجود داشته، قرآن آن حكمت و دانش را به زيباترين و موجزترين وجه بيان كرده است.
    من به حكمت دعا در قرآن مي پردازم. سپس به رويكرد مولانا درباره حكمت دعا اشاره ای می کنم.
    قرآن مي گويد: اي پيامبر به امتت بگو اگر دعاي شما نبود خدا به شما توجهی نداشت.
    يعني دعا واسطه ارتباط خدا با بنده است. انساني كه دعا نكند، خدا به او توجهي ندارد. دعا شكل هاي مختلفي مثل نماز دارد. دعوت قرآن به اسماء الحسني است. انسان خواه ناخواه با این اسماء ارتباط دارد.
    قرآن بين اجابت و استجابت فرق گذاشته است. خدا در جايي كه اضطرار وجود دارد از اجابت استفاده مي كند، ولي در جايي كه اضطرار نيست، از استجابت استفاده مي كند. هر دعايي اجابت مي شود ولي در وقت خودش. شايد دعايي باشد كه قابل اجابت نباشد. حال اجابت ديگر با خود خدا است.
    در قرآن آياتي داريم كه به ما می گوید چگونه دعا كنيم. احكام دعا در اين آيات آمده است. مثل: با تضرع و اضطرار دعا كنيد و اینکه دعاي فرد ظالم برآورده نمي شود. در آيات قرآن شرايط دعا دقيقاً آمده است. از اسماء خداوند سمیع الدعا است.
    در بحث سؤال ما انواع سؤال داريم. مثل سؤال حال و سوال استعدادي.
    سؤال استعدادي سؤال ايام ثابته و حقايق ما پيش از وجود است. اين سؤال، اصل همه سؤال هاست، آن چيزي كه مقتضي استعداد شما بود.
    يكي انسان شد و ديگري سگ شد. او در علم ازلي و مشيت الهي استعداد داشته و اقتضاي وجود داشته است. هر كس اقتضاي سؤالش بوده است، خداوند به او وجود داده است. شما نمي پرسيد كه چرا موجودات هستي پيدا كرده اند؟ اين اقتضاي اعيان ما بوده است و سؤال ما از حضرت حق پيش از وجود بوده است.
    دعا هم بدون سؤال و خواستن امكان ندارد. ما هم از خداوند اين سؤال را كرديم و خداوند هم به ما جواب داده است.
    همانطور كه گفته شد سؤال انواع مختلفي دارد: سؤال غايي، حالي، استعدادي و ماهيات.
    در قرآن و از زبان رسولان انواع دعا ذكر شده است.
    در سوره انبياء سه پيامبر از خداوند سه سؤال مطرح كردند و خداوند اجابت كرد.
    سؤال حضرت ايوب، شفاء از بيماري لاعلاج و دعاي حضرت ذكريا هم در مورد بچه دار شدن و بسياري دعاهاي ديگر پيامبران در اين خصوص قابل بررسي است. از اين حيث كه تمام دعاها در قرآن آمده است. نحوه دعا و استجابت آن هم ذكر شده است.
    مي توانيم با بررسي آيات قرآن در مورد نحوه دعاي پيامبران و نحوه استجابت به شرايط دعا دست يابيم.

    دعا؛ تایید الهی
    اما چند كلمه از مولانا بگويم. مولانا اسرار دعا را به زبان شعر بيان كرده است. دعا فقط آيات قرآن نيست، بلكه روايات زیادی درباره دعا و نحوه آن داريم كه متأسفانه مورد غفلت قرار گرفته اند. علماي ما هم متأسفانه آنان را بيان نمي كنند. اين علمِ دعا است. علم را ظاهر نمی کنند. علماي قديم ما اين مسئله را مسئله روز مي دانستند. مسائل مهمي چون توحيد از مسائل اصلي اسلام است. زیرا دين بر اساس توحيد است. رسيدن به حقيقت توحيد قرآني بسيار دشوار است. ولي امروزه بحث هاي توحيدي بسیار كم است. در صورتي كه توحيد از اصول دين است. قدما و عرفاي ما، به اصول دين توجه خاصي داشتند.
    مولانا هنگامی که درباره توحيد، عدل، معاد و جبر و اختيار بحث مي كند، آنها را به صورت لطيف و ظريف بیان می کند. در صورتي كه امروز از آن غفلت مي شود. ما از اساس نسبت به مسئله غفلت داريم. در این خصوص سؤالی برايمان مطرح نيست. در صورتي كه قدما از حكمت قرآني به بهترين وجه استفاده می كردند. من از مولانا براي مسئله دعا مثال مي آورم.
    اولاً خود كسي كه دعا مي كند بايد مؤيد باشد. تا تأييد الهي نباشد دعا امكان پذير نيست. دعا اجابت بشود يا نه. زمان و مكان و شرايط دارد. ولي اينكه خود انسان به دعا بپردازد، خود يك تأييد الهي است:
    در ميان خون و روده، فهم و عقل
    جز ز اكرام تو نتوان كرد
    يعني همين كه انسان به دعا مي پردازد هم سؤال كننده و هم اجابت كننده از اوست. اول و آخر اوست. اين از اسرار دعاست.
    اگر نماز واقعي باشد گوينده سمع الله لمن حمده هم خداست. هم شاهد و مجري اوست.
    اول اوست، جز تو پيش كه برآرد بنده دست
    هم دعا و هم اجابت از تو هست
    هم از اول مي دهي ميل دعا
    تو دهي آخر دعاها را جزا
    اول و آخر تويي، ما در ميان
    هيچ هيچي كه نيايد در بيان
    اگرانسان در دعا دم خوش ندارد بايد به اولياء و اهل دعا متوسل شود.
    بهترين دعا در حال فنا و اضطرار است. بنده تا وقتي كه خودي خود دارد دعا دارد، ولي دعاي حقيقي آن است كه خود بنده در ميان نباشد، بلكه در حال اضطرار و فنا قرار گرفته باشد.
    آن دعاي بي خودان، خود ديگر است. (يعني آني كه از خودي خودش فاني شده، دعايش چيز ديگري است)
    آن دعا حق مي كند چون او فناست
    آن دعا و آن اجابت از خداست
    واسطه مخلوق ني اندر ميان
    اما مسائلي است كه قدما مانند ابن عربي در باب دعا مطرح كرده اند. آنها بحث هاي لطيف و ظريف و دقيقي درباره دعا دارند كه امروز فراموش شده است.
    عده اي از اولياء و عرفا دعا را جايز نمي دانند. زیرا آن را بي ادبي مي دانند. اينكه به خدا بگويند اين را بكن. اين خود مراتب خاصي از ولايت است. آن چنان به مراتب قضا و قدر الهي دل بسته بودند و مقام آنها مقام رضا است كه جز به قضاي الهي دل نهادن حاضر نبودند.
    ابن عربي در كتاب فصوص و هجویری در کتاب كشف المحجوب اين مباحث را مطرح کرده اند، كه آيا اوليايي اند كه از خدا چيزي نخواهند؟ اين قضيه را از زبان مولانا بشنويد:
    قومي ديگر مي شناسم ز اوليا
    كه دهانشان بسته باشد از دعا
    يعني دعا نمي كنند. البته انسان بايد دعا كند. زیرا خداوند می گوید: ادعوني استجب لكم. ولي اينان مقاماتي و طبقاتي دارند. اين امر مختص عده اي از اولياست. انسان بايد به مرتبه اي برسد كه قضاي الهي را بشناسد و به مقام سر قدر برسد. عالي ترين علمي كه در عرفان وجود دارد، سر قدر است. مولانا ادامه مي دهد:‌
    در قضا ذوقي همي بينند خاص
    كفرشان آيد طلب كردن خلاص
    هر چه آيد پيش ايشان خوش بود
    قاب حيوان گردد از آتش بود
    اما دعا كرن خوب است. اعم از اينكه اجابت بشود يا نشود. خداوند بنده اي را كه دوست دارد، دعاي او را زود اجابت نمي كند. او مي خواهد بنده را به خود نزديك كند. خداوند براي خود منطقي متعالي دارد. گاهي بنده اي را كه دوست دارد قدري قلقلك مي دهد و بعدا دعاي او را اجابت مي كند. اين امر در آيات و روايات ما نقل شده است. مولانا در اين باره مي گويد:
    اي بسا مخلص كه نالد در دعا
    تا شود دود خلوصش بر سما
    يعني آن قدر دعا مي خواند كه دود اخلاصش به آسمان مي رسد. اما دعايش اجابت نمي شود. پس ملائك واسطه مي شوند:
    پس ملائك با خدا نالند زار
    كي مجيب هر دعاي مستجاب
    بنده مؤمن تضرع مي كند
    او نمي داند كه جز تو مضطرند
    حق بفرمايد كه نيست خواري اوست
    عين تأثير عطا ياري اوست
    يعني اگر او را اجابت نمي كنم، خواري او نيست. او پيش من عزيز است. او محب من است. او را ياري مي كنم. اولياء به من نزديك اند.
    ناله مومن همي داريم دوست
    گو تضرع كن كه اين اعزاز اوست
    حاجت آوردش ز غفلت سوي من
    آن كشيدش لوكشان در كوي من
    در برآرم حاجتش او آورد
    هم در آن بازيچه مستغرق شود
    يعني ما از ياد خدا غافليم و خداوند كاري مي كند كه به او متوسل شويم و به سوی او برگرديم. اگر حاجت او را برآورم، مي رود و ديگر به سوي من باز نمي گردد. دنيا جاي لهو و لعب است و از من دور مي شود. بنابراين كمي حاجت او را دير برمي آورم كه او بيشتر پيش من بماند و به من نزديك شود. دوباره مي گويد:
    گرچه مي ماند ز جان او سوگوار
    دل شكسته، سينه خسته، گو هزار
    خوش همي آيد، مرا ناله او
    يعني خداوند می گوید ناله دعا كننده و آن خدايا گفتن و آن راز او را دوست دارم.
    بنابراين، دعا يكي از اسرار قرآني است. تفسیر مولانا، تفسير معنوي و فهم قرآن است. بيش از دو هزار آيه در ابیات مولانا تكرار شده و در مثنوي بياني ديگر يافته است. مولانا را بايد بخوانيم تا به حكمت قرآني دست يابيم. مولانا بخشي از حكمت دعا را برايمان مشخص مي كند.



    ● سخنران: غلامرضا - اعواني
    ● خبرنگار: سعید - بابایی
    ● منبع: سایت - باشگاه اندیشه


  12. کاربرانی که برای این مطلب مفید از ghazal_ak تشکر کرده اند:

    b.b

  13. #17
    مدیر سابق ادبیات
    37,438 امتیاز ، سطح 47
    31% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,112
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class25000 Experience Points

    تاريخ عضويت
    Jan 1970
    پست
    1,623
    گيپا
    42,383
    پس انداز
    0
    امتیاز
    37,438
    سطح
    47
    تشكرها
    802
    1,503 بار در 823 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض عظمت انديشه های مولانا درگذرگاه تاريخ


    غفارعريف
    دفتر يونسکو ( سازمان آموزشی ، علمی و فرهنگی وابسته به موسسۀ ملل متحد ) درپاريس، براساس پيشنهاد دولت ترکيه و تا ئيد سايردول عضو، سال 2007 را بنام سال مولانا جلال الدين محمد بلخی ، عارف - فيلسوف و اديب پر آوازۀ عالم بشريت مسمی گردانيد، که بی شک مايۀ افتخار وسربلندی ادب دوستان و فرهنگيان جهان، منجمله حوزۀ ادبی و فرهنگی منطقۀ ما گرديد.
    هيچ ترديدی نيست، که مولوی يکی ازشگفتی های تبار انسانی و شخصيت عالی مقام دنيای عرفان ، تصوف، فلسفه، ادب وانديشه ميباشد وسحر بيان واحجاز قلمش چنان منيع ورفيع است، که درخشش آنها تا جاودان، قنديل وار به کاخ پر عظمت سخن، روشنايی می بخشد.
    بسترزايش و گهوارۀ پرورش انديشه های ادبی وفلسفی اين ابرمرد بستان تفکر و تعقل، محيط زندگی پراز شيفتگی، شيدايی و شوريدگی انسانهای بوده، که درجهان هستی، واقعيتهای حيات را درآيينۀ آرزوهای انسانی خويش به تصوير ميکشيدند.
    مولانا اصالت بعد فکری انسان، سازندگی شخصيت ورشد نيروی انديشه را در ارتباط به همدگر و مکمل يکديگر پنداشته و درآثار ماندگارش امر تکاپو وتلاش در راه رسيدن به والاترين شگوفايی شخصيت ونيل به مقام کمال، فضل و شکوهمندی ، تجلی شايسته يی دارد:
    ای برادر تو همان انديشه ای مابقی خود استخوان وريشه ای
    گرگل است انديشۀ تو گلشنی وربود خاری، تو هيمۀ گلخنی
    ( مثنوی معنوی ، دفتر دوم)
    درقلمرو ادبيات و فرهنگ ، درسپهرصاف و نيلگون سخن و قلم و درمنظومۀ شمسی حکمت و فلسفه ، مولانا از زمرۀ آندسته از فضلا ودانشمندان روشن ضمير و سخنوران نستوه ادب پارسی ميباشد ،که نام و يادش پيوسته مايۀ افتخار، مباهات و سربلندی اهل خرد بوده وبا وجود اينکه، اين ستارۀ درخشان دنيای علم و دانش، قرنها پيش دست از دامان زندگی کشيده و درسينۀ سرد گور آرميده، بآنهم با کلام ماندگارش از بام معرفت برکاخ پرعظمت انديشه، پرتو افشانی ميکند:

    چوغلام آفتابم ، هم از آفتاب گويم
    نه شبم نه شب پرستم ، که حديث خواب گويم
    چو رسول آفتابم، بطريق ترجمانی
    پنهان از او بپرسم، به شما جواب گويم
    به قدم چو آفتابم ، به خرابه ها بتابم
    بگريزم از عمارت ، سخن خراب گويم
    من اگرچه سيب شيبم زدرخت بس بلندم
    من اگر خراب و مستم ، سخن صواب گويم…
    چه ز آفتاب زادم ، به خدا که کيقبادم
    نه به شب طلوع سازم ، نه ز ماهتاب گويم
    ( ديوان غزليات شمس )
    زندگينامه :
    بروايت کتاب " بستان السياحه "، « ولادت باسعادت مولانا درقبت الا سلام بلخ من بلاد خراسان درششم ربيع الاول سنه 604 هجری روی نمود.»
    ( مثنوی معنوی وهفت کتاب نفيس ديگر، ص 4 )
    نامش محمد ملقب به جلال الدين، درشعر خاموش ( دربسياری غزل ها بطريق اشاره و آوردن اصطلاحات علمی وفلسفی است ) تخلص ميگيرد. لقب خداوندگار را به مناسبت داشتن تسلط کامل برظاهر و باطن مريدان برپايۀ اعتقاد صوفيان، برايش ارزانی داشتند.
    « شهرتش به رومی يا مولای روم بواسطۀ طول اقامت در آسيای صغير بوده و چون سلجوقيان آن خطه را از امپراتوری روم شرقی منتزع کرده بودند شاخه ای از سلسلۀ سلجوقی که درآنجا استقرار يافت معروف بسلاجقۀ روم شد. »
    ( همان کتاب ، ص 7 و 8 )
    نام پدرمولانا ، بهاءالدين محمد بن حسين ( 543 -628 هه ق) ويا بهاءالدين ولد ملقب به سلطان العلماء مسکونۀ شهر بلخ و درآنجا صاحب مسند و منبر وخانقا بود و اهل دل به او احترام وحرمت ميگذاشتند.
    بروايت کتاب مناقب العارفين ( تأليف آن درحدود 718 آغاز وگويا بسال 754 هه ق به پايان رسيده است. " فرهنگ معين") تأليف شمس الدين احمد افلاکی سلطان العلماء بهاءالدين ولد به علت پيداشدن هراس دردل علاءالدين محمد خوارزمشاه و مکدر ساختن آيينۀ خاطر شاه، توسط امام فخرالدين محمد بن عمر رازی، نسبت به وی ودرنتيجۀ دسته بندی علما به معقول ومنقول، بهاء ولد می رنجد و تصميم به مهاجرت از شهر بلخ ميگيرد.
    سلطان العلما در نيشاپور به ديدار شيخ فريد الدين عطار ميرسد، دراين هنگام مولانا پنج ساله بود(دکترمحمد رضا شفيعی کدگنی درپيشگفتارگزيدۀ غزليات شمس سن مولانا را 13 ويا 14 ذکر کرده است. همينگونه درپيشگفتارکليات شمس تبريزی آمده است که« به حسب روايت حمد الله مستوفی و فحوای ولد نامه در تاريخ هجرت بهاء ولد يعنی حدود سنۀ 618 آنگاه، که مولوی چهاردهمين مرحلۀ زندگانی را پيموده بود ترديد باقی نمی ماند وتوجه مولانا به اسرار نامه و اقتباس چند حکايت ازحکايات آن کتاب درضمن مثنوی اين ادعا را تأييد تواند کرد.)وشيخ عطار از روی شفقت اسرار نامه را به او بخشش داد. پدر مولانا بعزم رفتن به بيت الله شريف ، از نيشاپور رهسپار بغداد شد واز آنجا به حجاز رفت وپس از ادای مراسم حج دوباره به شام آمد وبعدآ در ارزنجان ( ارمنستان ترکيه) رحل اقامت گزيد ومدت جهار سال مورد توجه فخرالدين بهرام شاه پادشاه ارزنجان وپسرش علاءالدين داود شاه قرار گرفت.
    مولانا درسن 18 سالگی بدستور پدر، درشهر لارنده، گوهرخاتون دختر خواجه لالای سمرقندی را به همسری پذيرفت، که حاصل اين ازدواج سه پسر و يک دختر( بهاءالدين محمد معروف به سلطان ولد، علاءالدين محمد، مظفرالدين اميرعالم، ملکه خاتون) بود.
    بهاءالدين ولد پس از چهارسال بود و باش درشهر ملاطيه وهفت سال اقامت در شهر لارنده، بنا بردعوت وخواهش علاءالدين کيقباد دوازدهمين پادشاه سلسلۀ سلجوقيان روم ، به شهرقونيه آمد. بعد از اندکی بيشتر از دوسال سکونت درآنجا، مرگ سراغش را گرفت ودرسال( 628 هه ق ) بدرود حيات گفت.
    دراين وقت مولوی درحاليکه 24 سال عمرداشت، براساس تقاضای پادشاه سلجوقی وخواست پيران ومريدان و وصيت پدربه مقصد اشاعۀ تعاليم دينی و عرفانی، برمسند تدريس و وعظ نشست. يکسال سپری شده بود، که سيد برهان الدين محقق ترمذی از زمرۀ شاگردان سابق سلطان العلماء به سال (629 ) به آسيای صغير آمده ودرشهرقونيه بساط ارشاد وتعليم دادن را هموارساخت و از جمله مولانا را آموزش داد ومدت (9) سال باهمدگر درتماس بودند.
    مولانا به هدف تکميل معلومات وکسب بيشترعلم و کمال، دوسال پس از درگذشت پدر، شهرقوني را به عزم رفتن به شام ترک گفت ومدت سه سال درشهر حلب وچهارسال ديگردردمشق باقی ماند. درحلب درمدرسۀ حلاويه ازحوزۀ درسی مدرس چيره دست کمال الدين ابوالقا سم عمربن احمد معروف به بن العد يم ، فيض فراوان نصيب گرديد.
    مولوی بعد ازهفت سال دوری، دوباره به شهرقونيه برگشت وطبق وصيت سيد برهان الدين برياضت پرداخت. ازقضای روزگارمحقق ترمذی درسال ( 638 هه ق) وفات يافت و مسئوليت ارشاد وتدريس دردارالملکۀ قونيه بدوش مولانا گذاشته شد و مدت پنج سال(638-642هه ق ) درمدرسۀ علوم اسلامی تدريس کرد ومجلس وعظ وتذکيربرگزارنمود، که به قول دولت شاه سمرقندی، چهارصد نفرطالب العلم از محضرش فيض ميبردند. دراين ايام مولوی علاوه برتدريس قيل و قال مدرسه ، فتوای شرعی نيز می نوشت.
    تولد ديگر:
    همانگونه، که سرايش مثنوی معنوی ، نام مولانای بلخ رادرآسمان شعر جاودانه ساخت، بدين منوال تولد دوباره اش دراثر آشنايی با شمس ونفوذ اين شخصيت خبيرو شوريده برمولوی، صورت گرفت.
    بروايت مناقب العارفين تأليف شمس الدين احمد افلاکی: « شمس الدين محمد بن علی بن ملک داد تبريزی (که گويند پدرش اصلآ ازبا ورد خراسان بوده و بتجارت به آذربايگان رفته ) ... درطلب کاملتری سفری شدو سالها گرد بلاد و امصار برآمده ازشهری بشهری راه پيمود و با اهل راز ورياضت انس والفت مينمود پيوسته نمد سياه می پوشيد وهمه جا درکاروانسرای منزل ميکرد وبخدمت چندين ابدال واوتاد و اقطاب رسيده اکابرصورت و معنی را دريافته بود.»
    ( نقل از مثنوی معنوی و هفت کتاب نفيس ديگر، ص 9 )
    مولوی درسن 38 سالگی با نشستن درپای مريدی شمس ، که شصت سال ويا بالا ترازآن عمرداشت، شورتازۀ مييابد و جهشی به عظمت طوفان ابحار در روح و روانش جان ميگيرد.
    بديع الزمان فروزنفر مولوی شناس فقيد ايرانی، دربارۀ برخورد شمس و مولوی وسرآغاز تولد دوبارۀ مولانا، براثر نفوذ واژگونگرشمس ، نگاشته است:
    « مولانا که تا آنروز، خلقش، بی نياز می شمردند، نيازمند وار، به دامن شمس ، درآويخت، و باوی به خلوت نشست . وچنانکه دردل، برخيال غيردوست، بسته داشت، در خانه برآشنا و بيگانه ببست. وآتش استغناء ، درمحراب و منبر زد، و... ترک مسند تدريس، و کرسی وعظ ، گفت، و درخدمت استاد عشق ، زانوزد، و با همه استادی، نوآموزگشت. وبه روايت افلاکی، مدت اين خلوت، به چهل روز، يا سه ماه، کشيد...
    شمس الدين، به مولانا چه آموخت ، و چه فسون ساخت که چندان فريفته گشت، و ازهمه چيز، و همه کس صرف نظرکرد، ودرقمار محبت نيز، خود را درباخت، برما، مجهول است. ولی کتب مناقب، و آثار، براين متفق است که : مولانا، بعد از خلوت، روش خود را، بدل ساخت، وبجای اقامۀ نماز، و مجلس وعظ ، به سماع نشست. وچرخيدن ورقص ، بنياد کرد. و بجای قيل و قال مدرسه و اهل بحث، گوش به نغمۀ جانسوز نی و ترانۀ دلنواز رباب نهاد. »
    ( احوال وزندگانی مولانا جلال الدين محمد، تهران 1315، ص69- 70 اقتباس از خط سوم، ص 55- 56 )
    شمس درمرتبۀ نخست بتاريخ 26 جمادی الآخر(دوم) سال 642 هه ق ( 26/ 6/ 642 هه ق =6/ 9/ 623 خورشيدی) وارد قونيه شد ومدت 15 ماه و يک هفته ( 457 روز) را درآنجا يکجا با مولانا سپری نمود و با دختری بنام " کيميا " ، از جملۀ شاگردان مولانا ازدواج کرد. سرانجام شمس درنتيجۀ بدبينی و حسادت غرض آلود تاريک انديشان مجبور به ترک قونيه گرديد.
    دوری شمس ، مولوی را چنان دلتنگ وپژمرده ساخت، که لاجرم به جستجو برآمدند تاپيدايش کنند. خبر رسيد ، که دردمشق بود و باش دارد. مولانا نامه ها و پيام ها ی پی در پی عنوانی شمس نوشت و سرودهای سوزناک خود را برايش ارسال داشت و تقلا نمود تا دوباره به قونيه برگردد. پير تبريزی خواست جلال الدين محمد بلخی را پذيرفت. سلطان ولد فرزند مولانا به دمشق رفت و يکجا با شمس به قونيه برگشتند ( درذيحجه سال 644 هه ق =ماه ثور625 خورشيدی). اين مرتبه شمس مدت يکسال را تا پايان سال 645 هه ق ، با مولانا درشهر قونيه سپری کرد و پس ازآن برای ابد ناپديد شد.
    « بروايت سلطان ولد چون مريدان وياران و بستگان مولانا بکين شمس کمر بستند پير تبريز دل از قونيه برکند ومصمم شد، که چنان رود، که ديگرخبرش هم بدور ونزديک نرسد. اين سخن را با سلطان ولد دربين نهاد و ناگهان از ميان همه گم شد وانجام کارش معلوم نشد! »
    ( نقل از پيشگفتار مثنوی معنوی وهفت کتاب نفيس ديگر، ص 9)
    آورده اند، که مولوی درفاصله های زمانی متفاوت، با جمعی ازياران و ارادتمندان از قونيه رهسپارشام شد و دردمشق درپی پيدا کردن گمشدۀ خود ، سرگردانی کشيد ، وليک پير تبريز را نيافت که نيافت ومأيوسانه سرود تنهايی را سرداد :
    دست بگشا !
    دامن خود را بگير!
    مرهم اين ريش، جز اين ريش نيست !
    مولانا هرگز شمس را در بايگانی فراموشی نسپاريد. همواره ياد و خاطراو را برلوح دل و آيينۀ ضمير نگهداشته بود، که چند و چون آن درديوان کبير ( درغزليات شمس) بخوبی وخيلی غوغاگرانه، اينگونه تبلور يافته است:
    پيرمن و مراد من ،
    درد من و دوای من !
    فاش بگفتم اين سخن :
    - شمس من و ، خدای من !
    ازتو ، به حق ، رسيده ام ،
    ای حق حقگزار من !
    شکرترا، ستاده ام :
    - شمس من و خدای من ! ...
    ... نغرۀ های و هوی من ،
    ازدر روم ، تا به بلخ !
    اصل ، کجا خطا کند :
    - شمس من و خدای من !
    کعبۀ من ،
    کنشت من !
    دوزخ من ،
    بهشت من !
    مونس روزگار من :
    - شمس من و خدای من !
    شمس من وخدای من ،
    شمس من و خدای من !
    ( نقل ازخط سوم ، ص 66- 67 )
    و يا :
    ای شده ازجفای تو جانب چرخ دود من
    جورمکن که بشنود شاد شود حسودمن…

    دلبرو يار من تويی رونق کار من تويی
    باغ و بهارمن تويی بهرتوبود بود من
    خواب شبم ربوده ای مونس من تو بوده ای
    درد توام نموده ای غيرتونيست سود من
    جان من و جهان من زهرۀ آسمان من
    آتش تو نشان من در دل همچو عود من
    جسم نبود و جان بدم باتو به آسمان بدم
    هيچ نبود، درجهان، گفت من و، شنود من
    چونکه به ديد جان من، قبله ی روی" شمس الدين "
    برسرکوی او بود ، طاعت من ، سجود من
    ( نقل ازخط سوم، ص 64- 66 و کليات شمس تبريزی ص 651 )
    و يک نمونه از گفته های شمس دربارۀ مولانا :
    « مولانا ، درعلم و فضل ، درياست. وليکن کرم ، آن باشد که سخن بيچاره، بشنود. من ميدانم ، و همه دانند درفصاحت ، وفضل مشهوراست! »
    ( مقالات ، 206 ) ( نقل ازخط سوم ، ص 68 )
    پس ازنا پديد شدن شمس (غيبت کبرا ويا غيبت بزرگ شمس) مولوی مناسبات بسيارنزديک با صلاح الدين فريدون زرکوب قونوی ازحلقۀ دوستان ، برقرارکرد. ابتدا برايش منصب شيخی و پيشوايی داد تا به ارشاد و رهنمايی مريدان بپردازد. برغم اينکه آتش حسادت وبد بينی نسبت به او زبانه کشيد وموج سرپيچی ازفرمان مولانا بالا گرفت. اما جلال الدين محمد با درايت وفضل وکمال فتنه را برطرف ساخت تا اينکه صلاح الدين درروز اول محرم سنه 657 هه ق ازاثر بيماری درگذشت. مولوی بيش ازهفتاد غزل خويش را بنام اين دوست خود سروده است.
    آ ثار مولانا :
    گنجينه های ادبی و عرفانی مولانا بدو دسته ، رده بندی شده اند :
    1- منثور ، 2 – منظوم
    1- آثار منثور عبارتند از :
    - فيه ما فيه : مجموعۀ صحبت ها و گفته های مولانا است، شامل مسايل اخلاق - طريقت- تصوف - عرفان – شرح آيات قرآنکريم- احاديث نبوی وسخنان مشايخ، که درمجالس ايراد داشته و فرزند ارشد ش ، سلطان ولد به کمک مريدان آنها را يادداشت گرفته و بصورت کتاب درآورده است.
    - مجالس سبعه ( مجالس هفتگانه) : مواعظه و خطابه های مولوی را برسرمنبر دربرميگيرد.
    - مکاتيب : نامه ها و مراسلات مولوی به معاصرين ميباشد.
    2 - آثار منظوم عبارتند از :
    - غزليات ( ديوان شمس ) : اشعار اين ديوان، که بقول بزرگان دنيای شعر و ادب حدود پنجا هزاربيت را احتوا ميکند، چنان شيوا، پخته، استادانه، زيبا و دلپذير درحد اعلای فصاحت وبلاغت کلام، باشور و بيقراری بابيان مفاهيم دقيق علمی، ادبی و فلسفی، سروده شده است، که محبوبيت و مقبوليت آنها شهرۀ آفاق است:

    آن نفسی، که با خودی يارچوخارآيدت + وان نفسی، که بيخودی يارچه کارآيدت
    آن نفسی،که باخودی خود توشکارپشه ای+وان نفسی،که بيخودی پيل شکارآيدت
    آن نفسی،که با خودی بستۀ ابرغصه ای+ وان نفسی،که بيخودی مه کنار آيدت
    آن نفسی، که باخودی يارکناره ميکند + وان نفسی،که بيخودی بادۀ يار آيدت
    آن نفسی،که باخودی،همچوخزان فسرده ای+ وان نفسی،که بيخودی دی چوبهارآيد ت
    جملۀ بيقراريت ازطلب قرارتست + طالب بيقرارشو تا که قرار آيدت
    جملۀ ناگوارشت ازطلب گوارش است + ترک گوارش ارکنی زهرگوار آيدت
    جملۀ بيمراديت ازطلب مراد توست + ورنه همه مراد ها همچو نثار آيدت
    عاشق جوريارشو عاشق مهريار نی + تاکه نگار نازگر عاشق زار آيدت
    خسروشرق شمس دين از تبريز چون رسد
    از مه و از ستاره ها والله عار آيدت (کليات شمس ص 129-130)
    - رباعيات : گويند به تعداد 1659 رباعی به چاپ رسيده ودر( کليات شمس تبريزی چاپ چهارم سال 1381 تهران) تعداد آن به ( 1995 ) رباعی رسيده است، اما عقيده برآن است، که قسمتی از آن متعلق به مولانا بوده، متباقی مشکوک ميباشند:
    با توسخنان بی زبان خواهم گفت ازجملۀ گوشها نهان خواهم گفت
    جز گوش تو نشنود حديث من کس هرچند ميان مردمان خواهم گفت
    + + + ( کليات شمس ج 2 ص 1310)
    عشقت به دلم در آمد و شاد برفت بازآمد و رخت خويش بنهاد برفت
    گفتم به تکلف دو سه روزی بنشين بنشست وکنون رفتنش ازياد برفت
    ( کليات شمس ج 2 ص 1322)
    - مثنوی : مولوی درد فراق وجدايی های انسانها را- داستان تنهايی و خاموشی گزينی آدم ها را ، حکايت ناهمدلی ها و ناهمزبانی ها و گسست از پيوندها را در اين شهکار ادبی جهان باخلاقيت ويژۀ هنری بيان داشته و علاج همه نا بسامانی ها ، نا آرامی ها، پراگندگی ها و آشفته حالی های انسانها را درزندگی فردی وروابط اجتماعی و مناسبات نيکوی متقابل، دردوستی، عشق و مهر ورزی به تصوير کشيده است:
    بشنو ازنی چون حکايت ميکند واز جدايی ها شکايت ميکند
    کزنيستان تا مرا ببريده اند از نفيرم مرد و زن ناليده اند
    سينه خواهم شرحه شرحه ازفراق تا بگويم شرح درد اشتياق
    هرکسی کو دور ماند از اصل خويش بازجويد روزگاری وصل خويش...
    ... شادباش ای عشق خوش سودای ما ای طبيب جمله علت های ما
    ای دوای نخوت و تاموس ما ای تو افلاطون و جالينوس ما
    جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد...
    ( آغازدفتر اول مثنوی)
    درسرا پای مثنوی فقط کلام عشق است، شورومستی ودوستی ! عشق به مفهوم: صيقل ساز و صفا بخش دلها ، گريز از کينه ورزی و دوری جستن از تعصب ها ، پيوند دادن رشته های زيست باهمی ودرکنار هم بودن، سر ناسازگاری با خشونت- بيداد گری- خودکامگی- ستم - تبعيض- افراط وتفريط...، رعايت - پابندی وبجا آوردن باورها وايمان وعقايد انساندوستانه ومردم سالارانه، آرامی دهندۀ آشفتگيها ، ايثارگری ، حرمت به حيثيت وکرامت انسانی ، دل بستن به همه خوبی ها و نيکوکاريها ...
    مثنوی ازديدگاه و زاويۀ ديگری نيز درخور توجه است:
    پس از آنکه صلاح الدين زرکوب داعی اجل را لبيک گفت و به حق پيوست، حضرت مولانا ازجمع مريدان نخبۀ خود به حسام الدين حسن چلبی ،بيشتر علاقه مندی نشان داد. بروايت افلاکی درغيبت کبرای پيرتبريز ، هنگاميکه جلال الدين محمد بلخی نالان وگريان به جستجوی گمشدۀ خويش برآمده وراه سفربه دمشق را درپيش گرفت، حسام چلبی درحلقۀ ياران همسفربود.
    آورده اند، که چلبی شخص متقی، پرهيزگار، با ديانت ، تيزهوش و صاحب فهم درشريعت بود. درنخستين اقدام ازسوی مولانا به مقام شيخی رسيد. اين بار مولوی درانتخابش به حساسيت و بدبينی وسرپيچی مريدان ديگر روبرو نگرديد، بنابران رشتۀ دوستی- مودت ونزديکی آنها خيلی محکم گره خورد، که حاصل آن خلق اثر منظوم مثنوی است. « سبب افاضۀ اين فيض ازوجود مولانا چلبی بوده، که چون ميديد ياران بيشتربقرائت آثارشيخ فريدالدين عطار نيشاپوری و شيخ ابوالمجد مجدود سنائی غزنوی مشغولندشبی درخلوت ازمولانا درخواست کرد ]تا [کتابی بطرزمنطق الطيرعطار يا الهی نامۀ سنائی( حديقه) بنظم آرد مولانا فی الحال از سردستارخود برگی که هجده بيت از آغاز دفتر نخستين مثنوی برآن نوشته بود بيرون آورده بدست او داد.» ( نقل ازپيشگفتار مثنوی معنوی و هفت کتاب نفيس ديگر، ص 10 )
    دوستی و حسن سلوک چلبی دروجود مولوی شور وشعف نوينی بوجود آورد و ذوق سرايش سروده ها را تحرک پرجازبه ونيرومندی بخشيد. آن ياران باصفا درکمال يکرنگی وبی ريايی ، شب ها باهم می نشستند، پيربلخ شعر ميسرود و حسام الدين حسن به همکاری مريدان ديگرهمه سروده ها را مينوشت وثبت صفحۀ کاغذ ميکرد.
    روابط و صحبتهای آن دومرد بزرگ باوجود يک وقفۀ دوساله پس ازپايان دفتر نخست مثنوی، ناشی ازدرگذشت همسفرچلبی؛ به مدت پانزده سال طول کشيد. بعد ازختم سرايش و نگارش دفترششم حضرت مولانا برحمت ايزدی پيوست، بنآء درقسمت دفترهفتم مثنوی، بزرگان ادب مدعی اند، که به سبب تفاوت درسبک و صنعت شعری وخطاهای موجود نميتواند از مولوی باشد.
    مقام شامخ مولانا درعرصۀ شعر و ادب:
    چنانچه گفته آمد حضرت مولانا شخصيت ادبی، دانشمند و سخنورشهير وشناخته شدۀ جهانی بوده وسروده های ديوان شمس و مثنوی معنوی با رزترين نمونۀ فصاحت و بلاغت کلام وبيان لطيف ترين احساس ها و عاطفه های انسانی ميباشند.
    بديع الزمان فروزانفر دربارۀ مقام شعری مولانا نگاشته است:
    « ...مولانا، درست و راست، از 38 سالگی، شاعری را، آغازکرد. وبدين معنی می توان گفت که مولانا، نابغه است. يعنی ناگهان، کسی که مقدمات شاعری نداشته، شعر، سروده است. وعجب است که اين کسی که سابقۀ شاعری نداشته، و درمکتب شعر و شاعری، مشق نکرده وتلميذ ننموده است، بسيارشعرگفته و همه را زيبا سروده است.
    هرگاه مولانا را، با ستارگان قدراول ادبيات فارسی ...استاد طوسی... سعدی، و...حافظ، مقايسه کنيم، مقدارشعری که ازمولانا باقی مانده است، به نسبت ازهمه، بيشتراست.
    ... حد اکثر... شاهنامۀ فردوسی... درحدود 52 هزاربيت است... ليکن مولانا، مجموع اشعارش...بالغ بر هفتادهزاربيت است.
    ... تنها غزليات مولانا درحرف " ی " 800 غزل است. يعنی تقريبآ معادل غزليات سعدی، و دوبرابرغزليات حافظ...
    ... مولانا... در 55 بحرمختلف، شعرساخته است. درزبان فارسی، هيچيک از شعرای ما نيستند که اين اندازه ، توسعه دراوزان داده باشند. آن اوزان متروکی که درشعرقديم وجود داشته ومتروک شده ... تمام آن اوزان را، مولانا ساخته و بهتر از اوزان معموله ساخته است....» ( نقل ازخط سوم، ص 62-63 )
    گويند مولوی به علم موسيقی دسترسی داشت و بروايت افلاکی، ميتوانست رباب بنوازد و بدستور او يک تار برسه تار رباب افزوده شده است. انتخاب اوزان و قالب شعری گوناگون، درسرايش انواع نظم ( مثنوی، قصيده، ترکيب بند، ترجيع بند، ملمع، غزل، قطعه، رباعی )، درآثارمنظوم مولانا ازذخيرۀ موسيقی شناسی او سرچشمه گرفته است. « تنها درمکتب مولوی است، که شعر، موسيقی،رقص و عرفان، همه درهم می آميزد. ازيکديگر متأثر می شوند، وازهمدگر، کمال و اثرميپذيرند!» ( همان کتاب ، ص 74 )
    درپايان اين نبشته شايان ذکر است، که مولوی پس از آشنايی و دوستی با شمس، به جای تصوف زهد ، تصوف عشق را پذيرفت و آئين سماع ( وجد وسرور و پای کوبی ودست افشانی صوفيان منفردآ ويا جمعآ با آداب وتشريفات خاص- فرهنگ معين ، ج 2 ، ص 1917 ) آموخت وبه رقص وپای کوبی و شورافگنی رو آورد.
    آمد بهارجانها ، ای شاخ تر به رقص آ
    چون يوسف اندر آمد ، مصر وشکر به رقص آ
    چوگان زلف ديدی ، چون گوی دررسيدی
    ازپا وسربريدی ، بی پا و سر به رقص آ
    تيغی به دست خونی ، آمد مرا که چونی
    گفتم:" بيا که خيراست" گفتا: " نه، شر، به رقص آ...
    حضرت مولانا جلال الدين محمد بلخی بعد از عصر روز يکشنبه، پنجم ماه جمادی الآخرسال 672 هه ق به سن 68 سالگی دراثر مريضی، که عايد حالش بود ، رخ درنقاب خاک کشيد ودر شهرقونيه مدفون گرديد.


  14. 2 نفر از ghazal_ak برای این مطلب مفید تشکر کرده اند:


  15. #18
    مدیر سابق ادبیات
    37,438 امتیاز ، سطح 47
    31% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,112
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class25000 Experience Points

    تاريخ عضويت
    Jan 1970
    پست
    1,623
    گيپا
    42,383
    پس انداز
    0
    امتیاز
    37,438
    سطح
    47
    تشكرها
    802
    1,503 بار در 823 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    حدیث بی‌زبانان، « بشنو این نی»


    چکیده

    شنیدن و اهمیت آن در زندگی انسان از ابتدای تولد تا مراحل رشد و تعلیم و تربیت، محور اصلی این مقاله است. در این فرصت، کوشش شده است اهمیت شنیدن با روی‌کردی عرفانی بررسی شود، با تکیه بر این که زمینه‌های ادب شنیدن چگونه در انسان آماده می‌شود. تاثیر مثبت شنیدن و گوش دادن به سخنان پیر و مراد ( که این پیر و مراد در هر مرحله از زندگی انسان، مصداقی دارد) و آثار منفی و زیان‌بار سرکشی از نصایح وی در این مقاله، با ذکر مصادیق قرآنی و ادبی آورده شده است. و در نهایت به رجحان سمع بر بصر و موضوع علم‌الیقین و شرح آن می‌رسد.

    واژه‌های کلیدی:
    شنیدن، سمع، اطاعت محض، پیر، مرید، مراد، علم‌الیقین

    مقدمه

    زبانت در کش ای حافظ زمانی
    حدیث بی زبانان بشنو از نی
    حافظ

    «شنیدن» سرآغاز مثنوی است و بهتر این که مثنوی شنیدن از پسر تا پدر شدن در مکتب حقایق، نخستین درس ادیب عشق است، آن جا که می‌گوید:

    بشنو از نی چون حکایت می‌کند
    از جدایی‌ها شکایت می‌کند
    (مثنوی معنوی)/ دفتر اول بیت اول

    و یا:
    بشنو این نکته خود را زغم آزاده کنی
    خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
    حافظ

    ویا:
    یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان
    دل شرح آن دهد که چه گفت و چه ها شنید
    حافظ

    در اهمیت شنیدن و گوش دادن همین بس که امام جواد«ع» فرموده‌اند:
    « هر کس به گوینده‌ای،«گوش دهد»، به راستی که او را پرستیده است؛ پس اگر گوینده از جانب خدا باشد در واقع خدا را پرستیده و اگر گوینده از زبان ابلیس سخن گوید، به راستی که ابلیس را پرستیده است.»

    این مقاله بر آن است تا در حد توان به دو پرسش تقدیری، پاسخ بدهد:

    1- زمینه‌های ادب شنیدن چگونه آماده می‌شود؟
    2- اهمیت شنیدن در چیست؟ و در تعلیم و تعلم درس اهلسلوک، چه تاثیری بر مرید دارد؟

    حواس ظاهر و باطن انسان از نظر حکمت بالغه الهی هر یک به کاری گماشته شده¬اند که انحراف و تغییر در آن، نوعی ظلم است.

    گرد دل نبود کجا وطن سازد عشق
    گر عشق نباشد به چه کار آید دل
    ابوسعید ابوالخیر

    همان گونه که « دیده را فایده آن است که دلبر بیند» دست و پا و گوش و زبان را نیز فایدتی است که تنها از راه پرداختن به وظیفه خود، حاصل می‌شود، گوش را فایده آن است که تنها سخن عشق بشنود که از آن خوش‌تر در گنبد دوار نمانده است.

    از صدای سخن عشق ندیدم خوش‌تر
    یادگاری که در این گنبد دوار بماند
    حافظ

    و زبان را وظیفه آن است که به وصف رخسار و طره یار بپردازد.

    هرمرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
    بازش ز طره توبه مضراب می‌زدم
    حافظ

    و دست، تعویذی شود در گردن یار و او را به خود بخواند.

    ای دوست، دست حافظ تعویذ چشم زخم است
    یارب ببینم آن را بر گردنت حمایل
    حافظ

    و نیز:
    محراب آبرویت بنما تا سحرگهی
    دست دعا برآرم و در گردن آرمت
    حافظ

    و پای فقط در قبیله لیلی بگذارد، زیرا از همان جا برخاسته است. این باز شکاری از ساعد سلطان برخاسته است تا روزگاری در شکارگاه هستی به صید بپردازد و با شنیدن صدای طبل باز، بازگردد:

    بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز
    باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
    غزلیات شمس

    و دل جایگاه عشق اوست، که در حضور سلطان عشق، عامان باید خیمه برکنند و خانه بپردازند.

    دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر
    که سلطان خیمه زد، غوغا نماند عام را
    غزلیات سعدی

    حال، چنان چه زبان، عشق نسراید و گوش، سخن معشوق نشنود و چشم، از نظر بازی محجوب شود، ظلم است و ظلم بر حواس، استعداد آنها را برای انجام وظیفه اصلی سلب می‌کند. همان گونه که در ظرف بلورین گران‌بهایی که آلوده (نجس) شده است، آب صافی برای نوشیدن نمی‌ریزند، ظرف گوش و چشم آلوده نیز از زلال معرفت، محروم می‌ماند.

    نشنود آن نغمه‌ها را گوش حس
    کز ستم‌ها گوش حس باشد نجس
    مثنوی معنوی/دفتر اول/بیت 1930

    چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است
    بر رخ او نظر از آینه پاک انداز
    حافظ

    بنابراین نخستین گام در راه تمهید برقراری عدل( در مقابل ظلم) در ایفای وظایف حواس ظاهر و باطن، به ویژه گوش، پاک‌سازی آنها از آلودگی‌هاست؛ یعنی اجرای اصلی «تخلی» در سیر و سلوک یا تصوف عملی.

    گوش خر بفروش و دیگر گوش خر
    کین سخن را در نیابد گوش خر
    مثنوی معنوی/ دفتر اول/ بیت 1028

    زیرا:
    تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
    گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
    حافظ

    و آنجا که گوش نیست رعایت سکوت لازم است:

    جان و دل را طاقت آن جوش نیست
    با که گویم در جهان یک گوش نیست
    مثنوی/دفتر اول/ بیت 514

    و یا:
    در نیابد حال پخنه هیچ خام
    پس سخن کوتاه باید و السلام
    مثنوی/ دفتر اول/ بیت 18

    مفاهیمی چون: خرقه سالوس برکشیدن، خط بطلان بر نقش زرق کشیدن، خرقه سوزاندن، یک سو نهادن دلق ارزق فام و بر باد قلاشی دادن شرکت تقوانام و ... همه و همه تأکیدی مضاعف بر زدودن حواس برون و درون از غیر دارد.

    خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
    دیو چو بیرون رود، فرشته در آید
    حافظ

    بنابراین، نخست باید زمینه‌های خوب دیدن و خوب شنیدن و ... آماده شود. پس از آن سالک می‌تواند با رعایت ادب شکر نعمت دیدن و شنیدن به مقام «مشهود» و «مسموع» قلب ماهیت شود و از قید «نگرنده» و « شنونده» ( که خود وجود است) رها و در «نگریسته» و «شنیده» محو گردد و با بی‌زبانی، شرح دهد که: « لب لعلی گزیده‌ام که مپرس» و « سخنانی شنیده‌ام که مپرس».

    با این مقدمه به پرسش دوم باز می‌گردیم که اهمیت شنیدن در چیست و چرا حضرت مولوی در آغاز مثنوی، آن هم در نخستین کلام، امر به شنیدن کرده است:

    بشنو این نی چون حکایت می‌کند
    از جدایی‌ها شکایت می‌کند
    مثنوی/دفتر اول/ بیت اول

    مولانا، انسان را همچون «نی» می‌داند که را از «نیستان» بریده‌اند و جدا کرده‌اند و این انسان دور افتاده از اصل خویش نوای شکایت سر می‌دهد، باشد تا گوش شنوا و سینه‌ای سوخته از آتش عشق، ان را دریابد:

    سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
    تا بگویم شرح درد اشتیاق
    مثنوی/ دفتر اول/بیت3

    حضرت مولانا در نی‌نامه با الفاظی متفاوت بر اهمیت شنیدن تاکید کرده است آن جا که می‌گوید:

    من به هر جمعیتی نالان شدم
    جفت بدحالان و خوش حالان شدم
    مثنوی/ دفتر اول / بین 5

    و این سر دادن ناله مستلزم وجود مستمعی است که آن را بشنود.

    و یا:
    آتش عشق است کاندر نی فتاد
    جوشش عشق است کاندر می‌فتاد
    مثنوی/ دفتر اول/ بیت 10

    نی نوای عشق سر می‌دهد و شنیدن این نوا را گوشی باید آشنای عالم عشق. گوشی که از رمز و راز میان عاشق و معشوق آگاه باشد.

    به اعتقاد خالق مثنوی معنوی، نوزادانی که ناشنوا متولد می‌شوند، لال می‌مانند:

    ور نباشد گوش و تی‌تی می‌کند
    خویشتن را گنگ گیتی می‌کند
    مثنوی/ دفتر اول/ بیت1625

    نوزاد در یک-دو سال اول زندگی‌اش گوش می‌کند تا از آموخته‌های این مربی (گوش) زبانش باز شود و به سخن در آید:

    کودک، اول چون بزاید شیرنوش
    مدتی خاموش باشد، جمله گوش

    مدتی می‌بایدش لب دوختن
    از سخن، تا او سخن آموختن

    ور نباشد گوش و تی‌تی می‌کند
    خویشتن را گنگ گیتی می‌کند

    کز اصلی، کش نبود آغاز گوش
    لال باشد، کی کند در نطق جوش

    زان که اول سمع باید نطق را
    سوی منطق از ره سمع اندر آ
    مثنوی/ دفتر اول/ 27-1623

    از دوران کودکی، کمی دور می‌شویم و به محیط‌های تعلیم و تربیت خانواده و گسترده‌تر از آن نظر می‌افکنیم:

    متعلمان در مدرسه و دانشگاه هنگامی به مراتب عالی علمی نایل می‌شوند که در طی آموزش، گوش شنوا داشته باشند و آن که اهل گوش کردن نیست، یعنی به شنیده‌ها عمل نمی‌کند مردود علمی و اخلاقی محسوب می‌شود.

    از این مرحله محدود تعلیم و تعلم، گام فراتر می‌نهیم و جوامع بشری و رسالت انبیا را مدنظر قرار می‌دهیم:
    در تاریخ ادیان و دعوت فرستادگان توحیدی می‌بینیم که مردمی اهل فوز و رستگاری می‌شوند که ندای منادی ایمان را بشنوند و به او بگروند:
    « ربنا اننا سمعنا منادیاً ینادی للایمان أن آمنوا بربکم فامنا...»

    واقفیم که گوش سر به تنهایی کافی نیست و گوش دل باید آماده شنیدن باشد و در واقع این ظلمت دل است که حجاب چشم و گوش سر شده است. قرآن کریم کسانی را که چشم و گوش و دل دارند اما با آن در نمی‌یابند و نمی‌بینند و نمی‌شنوند، همچون چارپایان بل که گمراه‌تر می‌داند.

    در راه عشق، وسوسه اهرمن بسی است
    پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن
    حافظ

    با جست و جویی در تاریخ انبیا و فرستادگان الهی، در می‌یابیم که پیامبر ناشنوا نداشته‌ایم و در حالی که پیامبر با صفت نابینا در ادواری از تاریخ انبیا به ثبت رسیده است.
    «امام فخر رازی» در «تفسیر کبیر» خود می‌گوید: « بدان که سمع از بصر برتر آمده است زیرا سمع شرط نبوت است به دلیل آن که خداوند متعال، آن‌گاه که از آن دو سخن می‌گوید، سمع را مقدم بر بصر قرار داده است و این تقدیم و ترجیح، دلیل بر فضیلت آن است. زیرا سمع، شرط نبوت است و حال آنکه بصر چنین نیست. بدین سان است که خداوند هیچ رسولی را کر و لال بر نیانگیخته است و حتی در میان انبیا کور بوده است، چرا که سمع با معارف سبب استکمال عقل می‌شود و حال آن که بصر، تنها آدمی را بر محسوسات آگاه می‌سازد و سمع در جهات شش‌گانه تصرف می‌کند و در حالی که این خاصیت را بصر ندارد و هرگاه سمع تباه شود، نطق تباه گردد و حال آن که هر گاه، بصر تباه شود، نطق تباه نگردد.»

    همه انبیا و اوصیا آمده‌اند که بگویند: بشنو! اما انبیا هم نمی‌توانند آن را که تظاهر به کری می‌کند القا سخن کنند (=بشنوانند!) قرآن کریم به پیامبر خاتم خطاب می‌کند که « تو نمی‌توانی کر نمایان را شنوا (=هدایت) کنی و گاه، ناشنوایان سخن حق را به مردگان تشبیه می‌کند.

    حافظ قرآن هم می‌فرماید:
    هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
    برو نمرده به فتوای من نماز کنید

    شنیدن بسط و کری قبض است، گوش یکی از پنجره‌های روح است و برای دیدار با روح باید از این را وارد شد. شنیدن مستلزم اثبات کمتر وجود است و به فنا نزدیک‌تر ( شنوایی کامل= اطاعات کامل= فنا)

    مرده باید بود پیش حکم حق
    تا نیاید زخم از رب الفلق
    مثنوی/ دفتر اول/ بیت911

    بوی خوش یار نیز شنیدنی است و باد صبا پیامبری است که نسیم نوروزی را از کوی یار می‌آورد که می‌توان چراغ دل را از آن بر افروخت:

    بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید
    از یاز آشنا سخن آشنا شنید
    حافظ

    و یا:
    ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
    زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر
    حافظ

    در قرآن کریم همه جا ذکر سمع بر بصر مقدم است: « انه هو السمیع البصیر» / «لا تخافا اننی معکما اسمع و اری» / « ان السمع و البصر و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسؤولاً»
    و در موارد بسیاتر متعدد واژه سمع در کنار و پیش از علیم نشسته است و این هم‌سویی و مجاورت نوعی ترادف و شاید طرح این معناست که جز با سمع بودن، علیم نتوان بود هر چند که مصادیق ذات حضرت حق از این قاعده مستثنی است چرا که صفاتش جزء ذات محسوب می‌شود.
    دیگر آن که به چشم، کسی خدا را ندیده است ( لا تدرک الابصار) اما به گوش کلام ذات مقدس‌اله را استماع توان کرد چنانچه موسی«ع» را به همین جهت کلیم گویند.
    همان موسایی که پاسخ درخواست رویتش «لن ترانی» آمد در وادی ایمن هم کلام حق شد.
    در عالم ذر هم ندای « الست بربکم» را شنیده‌ایم و «بلی» را پاسخ گفته‌ایم و این «بلی» گفتن برای همیشه استمرار دارد.

    گر نمی‌آید بلی زیشان ولی
    آمدنشان از عدم باشد بلی
    مثنوی/دفتر اول/ بیت 111

    و حق فرموده است که وقتی قرآن خوانده می‌شود گوش فرا دهید و ساکت باشید شاید مورد لطف قرار گیرید چرا که انسان سالک خود گوش است و گوش نباید زبانی بکند:

    چون تو گوشی او زبان نی جنس تو
    گوش‌ها را حق بفرمود انصتوا
    مثنوی/دفتر اول/ بیت 1622

    این ممارست در شنیدن و مقام گوش را حفظ کردن تا آن جا ادامه می‌یابد که انسان نغمه درون اولیا را هم می‌شنود نغمه‌ای که همچون آواز اسرافیل بوستان دل را زنده می¬کند و مسرور به بسطش می‌سازد:

    انبیا را در درون هم نغمه‌هاست
    طالبان را زان حیات بی بهاست

    نشنود آن نغمه‌ها را گوش حس
    کز ستم‌ها گوش حس باشد نجس
    مثنوی/ دفتر اول/ 20-1919

    نغمه‌های اندرون اولیا
    اولا گوید که‌ای اجزای لا

    هین ز لای نفی سرها برزنید
    این خیال و وهم یک سو افکنید

    ... گر بگویم شمه‌ای زآن نغمه‌ها
    جان‌ها سر بز زنند از دخمه‌ها

    گوش را نزدیک کن کان دور نیست
    لیک نقل آن به تو دستور نیست
    مثنوی/ دفتر اول/29-1925

    این که حضرت پیامبر خاتم«ص» به مکتب نرفتند و خط ننوشتند و به تعبیری «امی» بودند، می‌تواند تأکیدی باسد بر الزام استماع وحی از جانب حضرت ایشان؛ زیرا که امکان کتابت آن را نداشتند. بنابراین، نخستین پیام جبریل برای ایشان، خواند است؛ خواند شنیده¬ها و نه نوشته‌ها.

    « اقرأ باسم ربک الذی خلق»...« اقرأ و ربک الاکرم»
    بحث تقلید از مراجع دینی در شریعت و موضع اطاعت محض مرید از مراد در طریقت، همان شنیدن سخن پیرمغان است که:« به می سجاده رنگین کن» زیرا که سالک از منزل‌های طریقت و رسوم آن- که یکی از آنها شنیدن و اطاعت محض است- بی‌خبر نیست.

    چنگ خمیده قامت می‌خواندت به عشرت
    بشنو که پند پیران، ههیچت زیان ندارد
    حافظ

    پس سالک باید که سخن را به گوش جان بشنود و به جان دل بخرد.

    پند حکیم، محض صواب است و عین خیر
    خنده آن کسی که به سمع رضا شنید
    حافظ

    همان‌گونه که گوی سعادت را کسی می‌رباید که «گوش شنوا» داشته باشد و به تدریج به مقام حکمت رسیده باشد- مقامی که علم و عمل همزادند- آنان که اهل شنیدن نیستند یا نمی‌خواهند باشند با ریسمان شقاوت « ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه و لهم عذاب عظیم» به دار لعنت کشیده خواهند شد.

    و این که چند مصداق از عالم ملک و ملکوت در مضرات نشیدن سخن حق:
    الف: در جنگ صفین، گروهی که بعدا به خوارج معروف شدند، سخن پیرمغان (حضرت علی«ع» را نشنیدند و در جنگ با معاویه، قرآن سر نیزه‌ها را بهانه قعود خود ساختند و از قیام بپرداختند و موجب گشتند که امام علی«ع» به حکمیت، تن در دهند و ... نتیجه این نشنیدن، تنها غلبه بنی امیه نبود بلکه این عدم اطاعات، صراط روشن حکومت علوی را- که آرزوی عدالت خواهان جهان بوده و هنوز هم هست- تا صدها سال تیره ساخت و رفت بر سر مردم در طول تاریخ آنچه رفت:

    شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
    روی مه پیکر او سیر ندیدم و برفت

    گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
    با برست و به گردش نرسیدیم و برفت
    حافظ

    ب: در داستان آفرینش آدم صفی «ع» می‌خوانیم که خداوند متعال به عنوان نخستین معلم عالم ملکوت، آدم را گام نهادن در صراط مستقیم می‌آموخت و از عقبه‌های راه بر حذرش می‌داشت که یکی از آنها این بد: « و گفتیم ای آدم، تو و همسرت در این بهشت، ساکن شوید و بخورید از آن گوارا، آنچه خواهید و به این درخت نزدیک مشوید که از ستمگران خواهید شد.»

    و در جای دیگر می‌فرماید:
    «... آیا شما را نهی نکردم (خطاب به آدم و حوا) از این درخت و نگفتم به شما که شیطان برای شما دشمنی است آشکار»
    از قضا، آدم ابتدا فریب این دشمن قسم خورده را خورد و سپس به درخت نزدیک شد و دانه‌ای ممنوعه را خورد! در واقع در دو مرحله و در دو نهی، سخن حق را نشنید و یا به تعبیری دیگر نشنیده انگاشت. ( مصاحبت با ابلیس و در نتیجه نزدیک شدن به درخت) حال هر چند ناله سر دهیم که «من ملک بودم و فردوس برین جایم بود» و یا « مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک» و یا « شهباز دست پادشهم، این چه حالت است/ کز یاد برده‌اند هوای نشیمنم» و یا « تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر/ ندانمت که در این دامگه چه افتاده است« ره به جایی نخواهیم برد. این ناله‌ها و فغان‌ها، تنها بیان‌گر حسرتی است که از سینه‌های شرحه شرحه از فراق، برخاسته است و این فراق و از جوار یار دور افتادن و سوز و گداز حاصل از آن، ناشی از نشنیدن آدم به عنوان مرید است که پند حکیم و مراد خود را در نیافت:

    هش‌دار که گر وسوس عقل کنی گوش
    آدم صفت از روضه رضوان به در آیی
    حافظ

    ج: ابلیس نیز فرمان سجده بر آدم را نشنید و از بهشت اخراج شد و به همین خاطر سوگند یاد کرد که بر سر راه انسان‌های صالح بنشیند و آنا را بفریبد.

    در واقع اخراج آدم و حوا از بهشت ( هبوط و تبعید آنها) توأم با اعمال شاقه بود، زیرا آدم اخراجی، حال باید اسیر وسوسه‌ها و فریب کاری‌های دیگری هم به نام ابلیس باشد.
    شاید باباطاهر، اشاره به این تبعید و تنبیه دارد آن جا که می‌گوید:

    غم عالم همه کردی به بارم
    مگر مو، لوک مست سر قطارم

    مهارم کردی و دادی به ناکس
    فزودی هر زمان باری به بارم
    باباطاهر-دیوان

    به هر تقدیر نشنیدن و گوش نکردن سخنان پیر و مراد خواه همچون آدم از روی هوی و به دنبال وسوسه جاودانگی باشد و خواه همچون نافرمانی ابلیس از کبر و نخوت برخاسته باشد، پیامدی جز سقوط و هبوط ندارد و آن که کلام پیر را می‌شنود و همچون مرواریدی در صدف سینه می‌پروراند، نیک سرانجام خواهد شد.

    پیران، سخن ز تجربه گویند گفتمت
    هان ای پسر-که پیر شوی- پند گوش کن
    حافظ


    نتیجه

    سعی نگارنده در این مقاله بر حصول معرفت از راه گوش معطوف بود و نگاهی ویژه بر ضرورت آن در سیر و سلوک عارفانه داشت و بیان این مهم که شنیدن می‌تواند ما را به مقام «علم الیقین» برساند و از قیل و قال مدرسه برهاند و به خدمت معشوق و می بگمارد.
    در تقسیم‌بندی علوم به حصولی (=اکتسابی) وحضوری در می‌یابیم که علم حصولی ممکن است حجاب گوش جان شود و ما را از پرداختن به علم حضوری (علم الیقین) باز دارد.

    دفتر صوفی سواد و حرف نیست
    جز دل اسپید همچون برف نیست
    مثنوی/ دفتر دوم/ بیت 160

    سواد یا سیاهی علوم ظاهری، دل را هم تیره می‌دارد. در حالی که علم الیقین یا معرفت اکتسابی از راه گوش جان نور است و سیاهی‌ها را می‌زداید و با مرور و تکرار بازتاب آن نور از علم الیقین به عین الیقین هم می‌توان رسید:

    گوشم شنید قصه ایمان و مست شد
    کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

    مستی ناشی از علم الیقین دریافت معلوم است و نه علم، در این مرتبه و به دنبال آن عین الیقین نیز قابل دسترسی می‌شود چرا که:

    آدمی فربه شود از راه گوش
    جانور فربه شود از راه نوش
    مثنوی/ دفتر ششم/ بیت 293

    موضوع دیگری که بر آن تاکید شد این بود که نشنیدن سخن پیر یا معضوق خسرانی مبین در پی دارد و اطاعت محض از او، فوزی عظیم به ارمغان می‌آورد:
    بسم الله الرحمن الرحیم، والعصر، ان الانسان لفی خسر، الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصعوا بالحق و تواصعوا بالصبر.

    آن که در خسران و زیان است مسلما کسی است که از مایه انسانیت می‌فروشد و می‌خورد چرا که متعلم خوبی نبوده است ( گوش به معلم ازلی نداده است) و آن که صالح است، هر آینه کسی است که اهلیت و شایستگی شنیدن سخن عشق را داشته است.


  16. #19
    مدیر سابق ادبیات
    37,438 امتیاز ، سطح 47
    31% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,112
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class25000 Experience Points

    تاريخ عضويت
    Jan 1970
    پست
    1,623
    گيپا
    42,383
    پس انداز
    0
    امتیاز
    37,438
    سطح
    47
    تشكرها
    802
    1,503 بار در 823 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض

    سیمای انسان والا در مثنوی مولانا


    پروانه نیک طبع

    انسان والا یا انسان کامل، نامی است که صوفیه بر کسانی اطلاق می‌کنند که به بالاترین مقامی که انسان بدان می‌تواند رسید ( یعنی مرتبه فنا فی‌الهی)، رسیده باشند. نخستین بار عارف بزرگ قرن هفتم هجری، ابن عربی در کتاب فصوص ‌الحکم، انسان کامل را مطرح کرد، و سپس عبدالکریم گیلانی (767-823 ق) کتاب عرفانی خود را بدین نام نامید (دائره المعارف مصاحب، ذیل: انسان کامل)

    ابن عربی در فصل اول کتاب خود با عنوان حکمه الهیه فی کلمه آدمیه، تشبیهی زیبا در وصف انسان کامل دارد، وی انسان کامل را به محل نقش مهر کمال خلقت خداوندی تشبیه می‌کند و می‌گوید: خداوند همچون پادشاهی که خزانه خود را با نهادن نقش انگشتریش ختم می‌کند و محفوظ می‌دارد، با خلق انسان کامل عالم را محفوظ ساخت (محی‌الدین ابن عربی 1366).

    به اعتقاد ابن عربی“ هر چه از اسماء و صفات در صورت الهیت بود، در نشأت انسان ظاهر شد و کمال‌ها در وجود او به فعل در آ‌مدند، پس انسان “ آگاهی بر اسماء” یافت و به “منزلت جمعیت” رسید؛ به سبب دریافت این آگاهی و نیل به جمعیت، خلیفه حق بر زمین شد و ظهورش بر ملائکه حجت گشت.” وی در جای دیگر می‌آورد:
    “فتم العالم بوجوده … فاستخلفه فی حفظ العالم فلایزال العالم محفوظاً مادام فیق هذا الانسان الکامل فکان ختماً علی خزانه الاخره ختماً ابدیاً از دید ابن عربی، عالم با آفرینش انسان کامل شد. بدین ترتیب، انسان ضمن تأخر به همه عالم، مقدم بر تمامی آن نیز هست، و انسان کامل بر خزانه آخرت ختمی ابدی است. (انصاری، شهره 1374: ص 36)

    در سراسر آثار صوفیه راجع به انسان تناقضی به چشم می‌خورد که به سادگی آن را می‌توان چنین تعبیر کرد: انسان هیچ است و همه چیز. حتی مردانی چون حلاج و بایزید در اعلان وحدت هویت با خدا جسور‌تر از دیگران بوده‌اند، گاه از خویش به منزله ناچیز‌تر از ناچیزی که نه حرکت و نه اندیشه و نه اراده دارد، سخن گفته‌اند (خلیفه عبدالحیکم 1356: ص 105)

    جوهر مثنوی مولانا جستجوی انسان کامل است، انسان والا، این انسان در عین آنکه گوشت، پوست و استخوان دارد با ما می‌نشیند و بر می‌خیزد، سرش به ابر می‌ساید، و گاه به اولیاء الله شبیه، می‌گردد، گاه به پهلوان‌های داستانی، با همان لحن گیرنده حماسی نیز وصف او سروده می‌شود ( محمد علی اسلامی ندوشن 1358: ص119)
    علت غایی خلقت
    پس به صورت آدمی فرع جهان
    وز صفت اصل جهان این را بدان

    ظاهرش را پشه‌ای آرد به چرخ
    باطنش باشد محیط هفــت چرخ
    (جلال‌الدین مولوی 1363، ابیات، 3766و 3767)

    عزیزالدین نسفی در کتاب الانسان الکامل در بیان خلقت صورت انسان چنین بیان می‌دارد:
    “بدان، اعزک‌الله الدین که اول انسان یک جوهر است و هر چیز که در انسان به تدریج موجود شد، جمله در آن جوهر موجود بودند، و هر یک به وقت خود ظاهر شدند. آن یک جوهر نطفه است، یعنی اجزای انسان از جواهر و اعراض، جمله در نطفه موجود بودند، و هر چه که او را به کار می‌باید تا به کمال انسانی رسد یا خوددارد و از خود دارد، یعنی نطفه هم کاتب، و هم قلم و هم کاغذ و هم دوات و هم مکتوب و هم قاری است، نطفه انسان جوهر اول عالم صغیر است، و ذات عالم صغیر است و تخم عالم صغیر است و عالم عشق عالم صغیر است، نطفه برخود عاشق است، می‌خواهد که جمال خود ببیند، و صفات و اسامی خود را مشاهده کند. تجلی خواهد کرد و صفت فعل ملتبس خواهد شد، و صفات و اسامی و افعال وی پیدا می‌‌آید.


  17. #20
    مدیر سابق ادبیات
    37,438 امتیاز ، سطح 47
    31% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,112
    0% فعالیت
    دستاورد ها:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class25000 Experience Points

    تاريخ عضويت
    Jan 1970
    پست
    1,623
    گيپا
    42,383
    پس انداز
    0
    امتیاز
    37,438
    سطح
    47
    تشكرها
    802
    1,503 بار در 823 پست از اين كاربر تشكر شده


    به نظر شما این پست مفید است؟ بله | خیر

    پیش فرض كيستي در زبان و انديشه مولوي

    آگهی تبلیغات
    كيستي در زبان و انديشه مولوي



    نوشته‌ی دكتر حبيب نبوي - از آن عرصه بي چون ، جنبش موسيقيايي و اركستراسيون كلام جريان يافته ، عليرغم ساختار شكني هاي معهود خود ريتم سجع و قافيه و بديع مي سازد اما نه به گزينش اختياري واژه ها (صامت ها و مصوت ها) بلكه در نهايت بي خويشتني واژگان به جريان مي افتند ...






    از آن عرصه بي چون ، جنبش موسيقيايي و اركستراسيون كلام جريان يافته ، عليرغم ساختار شكني هاي معهود خود ريتم سجع و قافيه و بديع مي سازد اما نه به گزينش اختياري واژه ها (صامت ها و مصوت ها) بلكه در نهايت بي خويشتني واژگان به جريان مي افتند .
    مولانا با آن بي خويشتني سخن مي گويد و آن را از جهان فزونتر مي بيند و نكته مركزي و اصلي عالم مي شناسد ، جهان را تصويري مي بيند كه آن را در عين ناپيدايي مي نگارد .
    تو كه اي در اين ضميرم كه فزونتر از جهاني
    تو كه نكته جهاني ز چه نكته مي جهاني ؟
    تو كدام و من كدامم ، تو چه نام و من چه نامم
    تو چه دانه من چه دامم ؟ كه نه ايني و نه آني
    تو قلم به دست داري ، و جهان چو نقش پيشت
    صفتيش مي نگاري و صفتيش مي ستاني


    وقتي كه به دولت ديدار شمس ، از خويشتن اعتباري به بي خويشتني بالنده ره جست و ذوق درك عرصه بي خويشي را در خود يافت زان س به تحريك بي خودي ، از منزلت بي خودي سخن ها گفت و از بي خويشتني خود سپاس ها به جاي آورد و در ديوان كبير از با خودي و بي خودي چنين مي گويد :
    آن نفسي كه با خودي ، يار چو خار آيدت
    وان نفسي كه بي خودي يار به كار آيدت ؟!
    آن نفسي كه با خودي ، خود تو شكار پشه اي
    وان نفسي كه بي خودي ، پيل شكار آيدت
    آن نفسي كه با خودي ، بسته ابر غصه اي
    وان نفسي كه بي خودي ، مه به كنار آيدت
    آن نفسي كه با خودي ، يار كناره مي كند
    وان نفسي كه بي خودي ، باده يار آيدت
    آن نفسي كه با خودي ، همچو خزان فسرده اي
    وان نفسي كه بي خودي ، دي چو بهار آيدت


    او شان بي خودي را چنان مي ستايد كه گويي در تمام عمر ، گمگشته مرموز او همين بي خودي بوده است كه در زير طاق و رواق مدرسه و در مطاوي قيل و قال علم و در كسوت ملايي و موعظه و پند و منبر و افتاء و فقاهت در جستجو آن بوده است كه با ديدار شمس كار از كار خاسته و به بي خودي ره جسته و مطلوب مرموز و پنهاني خود را يافته كه :
    گفت مقصودم تو بودستي نه آن
    ليك كار از كار خيزد در جهان

    آخر الامر ، سر مولانا كه حتي بر خود وي نيز پوشيده بود از اين پرسش شمس ، (كيمسن) هويدا شد كه شمه اي از آن نهان ، در اين دو اثر بزرگ به نمايش درآمده است . در واقع راز در آن حصه از وجود آدمي مكنون و مكتوم است كه در معرض پديده هاي عادي قرار نمي گيرد ، آنگاه كه حادثه اي عظيم و طوفاني آن قسمت از هستي را كه راز نهايي وجود در آن نهفته است مورد اصابت قرار داد ، آدمي در هر مرحله از شان و وقار و تمكين هم كه باشد ، از اين انفجار به عالمي ديگر و فضايي مقتضي آن حادثه ، منتقل شده به طوري كه همه پيشينه خود را زير پاي مي گذارد . موجوديت و ثقل هستي او به جهت نيستي بالنده انتقال مي يابد كه اين نيستي ، از وجود اعتباري پيشين بسي ارجمندتر و جاذبتر است ، چندان كه تمام هستي را در يك نفس مي بلعد و از اين انقلاب ، شادماني پاينده و جاويد ، به شخص مي بخشد كه مولوي در بيت زير از اين عدم سپاسگزار و فرهمند است :
    سپاس آن عدمي را كه هست ما بربود

    ز عشق آن عدم آمد جهان جان به وجود
    به هر كجا عدم آيد ، وجود كم گردد
    زهي عدم كه چو آمد ازو وجود فزود
    به سال ها بر بودم من از عدم هستي
    عدم به يك نظر آن جمله را ز من بربود

    جستجوي عدم در نهاد انسان رازي است كه جز با چنين حوادثي ابراز نمي گردد . مولوي از كيستي خود دريافت كه او راهي عدم و عاشق آن است . بايد ثقل موجوديت اعتباري را فرو نهد و سبك بار ، راهي عدمستان گردد . اين انقلاب تمام حيثيت مولانا را متحول ساخت و زبان و بيان و بلاغت او را از ديگران ممتاز نمود و او را به حوزه فرديت خود رهنمون شد كه تظاهرات حوزه فردي او به قرآن و خطاب الهي شباهت يافت ، به طوري كه بلاغت مثنوي را مي توان برگرفته از بلاغت قرآن دانست .
    تمامي مثنوي مولانا از جريان نو و ناانديشيده و بديعي گزارش مي كند كه مولانا في المجلس و به مقتضاي مخاطب و به تقاضاي حال و خيال به تقرير آورده است .
    عصر مولانا حكم مي كرد كه اولاً انديشه پايه گفتار باشد ، ثانياً گوينده و معني اي كه گوينده اراده كرده است ، اصالت داشته و مخاطب و كلام ، فاقد اصالت به حسال آيند ، اما مولانا از اين اصل تبعيت نكرده و مخاطب و كلام را ارج نهاد و متكلم و معني را درگير و پيرو كلام و مخاطب قرار داد . مثنوي او همه حكايت از اعتبار مخاطب و به تبع او ارجمندي كلام دارد . او در اعتبار مخاطب انديشه خود را هم به تقاضاي مخاطب مي سپارد . در مثنوي ، مخاطب او حسام الدين است كه مولوي در تابعيت انديشه و محتواي دروني خويشتن از حسام الدين مي گويد :
    گشت از جذب چو تو علامه اي

    در جهان گردان حسامي نامه اي
    گردن اين مثنوي را بسته اي
    مي كشي آن سوي كه دانسته اي


    چندي از حسام الدين فاصله داشت و جذب او معطل بود كه بدين سبب مثنوي تاخير افتاد . مولوي در توجيه اين تاخير مي گويد :
    مدتي اين مثنوي تاخير شد

    مهلتي بايد كه تا خون شير شد
    چون ضياءالحق حسام الدين عنان
    بازگردانيد زوج آسمان
    چون به معراج حقايق رفته بود
    بي بهارش غنچه ها نشكفته بود
    چون ز دريا سوي ساحل بازگشت
    چنگ شعر مثنوي با ساز گشت


    دوري حسام الدين ، كار مثنوي و زبان مولوي را مي بندد ، آنگاه كه مخاطب عزيز القدري همچون حسام الدين ، در برابر مولانا ظاهر مي شود ، شعر مثنوي با ساز مي گردد .
    اين نقل اصالت در مقام خطاب در مثنوي ، يك رنسانس در دوره بلاغت بود . اين رنسانس ، بلاغت سلطاني و ادبيات بلاغي سياسي را كه در آن ، گوينده و معنايي كه گوينده اراده كرده است ، مركزيت و اصالت داشت ، به بلاغت عام و اقتضاي حال و اصالت كلام و مخاطب تحويل كرد . بلاغت سلطاني كه اين جانب اين واژه را در بلاغت قديم صحيح مي دانم ، با اعتبار و اصالت و مركزيت مقام و منزلت سلطاني و مزيت منظور او آغاز مي شد كه در اين مقام ، مخاطب و نفس كلام از موقعيت توجه و ارتكاز مي افتاد . اين روش به تدريج ، ادبيات گفتاري را با سياست و مركز قدرت آميخته و به ركاكت و رخوت و درشتي و دشنام مي كشيد . چرا كه قدرتمندان به قدرتشان اعتبار دارند و نه به كلامشان . اما كلام آنان به اعتبار قدرت و سيطره آن فريق ، ملوك كلام به حساب مي آمد و در صدر ادبيات جاي مي گرفت . شايد كليشه معروف » كلام الملوك ملوك الكلام « نوعي تملق در برابر اعتبار قدرت ملوك از جانب فرودستان منفعل در برابر قدرت و شكوه ملوك باشد كه توجه اين سخن به خود ملك و پادشاه است و نه به نفس كلام .
    مثنوي زاييده شرايط حاكم بر سخن (antex of situation) است كه قدما از آن به حال خطاب تعبير نموده اند . اين تحول عظيم در حوزه بلاغت كه هفتصد سال پيش در عرصه فرهنگ ايراني اسلامي پديد آمده است ، در مغرب زمين ، در پايان قرن نوزدهم به معني واقعي جريان پيدا كرد كه موافق اين رويكرد ، زبان ذاتاً و بالطبيعه مورد توجه قرار گرفت .
    مولوي در دو اثر گرانبهاي خود ، چونان نايي است كه ديگري در وي مي دمد و آن نوازنده كه ناي وجود مولانا را به نغمه و سرود در مي آورد ، همان مخاطب اوست . چنان كه خود گفت :
    » مرا چو ني بنوازيد شمس تبريزي «


    در مثنوي مي گويد :
    ما چو ناييم و نوا در ما ز توست
    ما چو كوهيم و صدا در ما ز توست


    آنگاه كه به حيراني فرو مي رود باقي قصه را به شمس مي سپارد كه گويا پيش از اينكه تمام قصه را از شمس بگيرد خود از هوش رفته است .
    بشنو ز شمس مفخر تبريز باقيش زيرا تمام قصه از آن شاه نستديم
    ضمير مولانا مرغزاري است كه از ني معشوق به جلوه و تحسين نشسته و از شيريني او دل انگيز گشته است كه در كلام مولانا ابراز مي شود :
    يا زب چه ياز دارم شيرين شكار دارم
    در سينه از ني او صد مرغزار دارم

    تمام حول و هواي سخنان مولانا حكايت از اصالت و اعتبار مخاطب و كلام دارد كه گوينده درگير آن حال و مجذوب جاذبه و جولان كلام است . يك اشتراك لفظي قادر است مولوي را از صحنه اي به صحنه ديگر و از بوستاني به بوستان ديگر انتقال دهد بدون اين كه رابطه منطقي بين اين دو فضا موجود بوده باشد .
    در جولان تند و توسن كلام ، منطق عقب مي ماند ، حداكثر از گرد و غبار آن اندك بهره اي نصيب مي برد . كلام در عرصه هايي بي قيد منطق ، راه به تاريكي ها جسته و از ابداع و نوآوري سردرمي آورد . منطق وابسته به تجارب و انديشه پيشين است و اجازه سركشي به عرصه تاريكي و نامعلوم را نمي دهد . جولان كلام ، خود نوعي عصيانگري در مقابل احتياط و قيود عقل و مقررات منطقي است .
    ساختار و سنجيدگي ، ابتدا جريان نامحدود انديشه را مقيد و عرصه آن را ضيق مي كند و به مقتضاي آن ، انتشار و توسعه عرصه كلام را محدود مي سازد كه اين محدوديت يك ارتباط ديالكتيكي فيمابين انديشه و كلام برقرار مي سازد كه در نتيجه ، از تنگي حوصله انديشه ، كلام محدود و مضيق شده و از محدوديت كام انديشه به قيد كشيده مي شود كه اين دور هرمنوتيكي در جهت مضيقه ، همچنان به سوي پستي و فرود ادامه پيدا مي كند . دور معرفتي از تعامل انديشه و كلام در جهت توسعه به صورت دوكي اتفاق مي افتد كه در اين دور ، توسعه و بالندگي ، اتفاق دارد . در چنين دوري ، هر چرخه اي ضمن وسعت ، ارتفاع هم پيدا مي كند . در چنين فضايي كلام بر انديشه سبقت دارد . انديشه همان گودي و غدير دوم است كه حاصل سير جولاني و دوكي كلام را قالب گرفته و در اصولي جاي سازي مي كند و از پي گفتمان رهسپار مي گردد ، بنابراين انديشه سازي پس از تقرير آزاد كلام شكل مي گيرد .
    چنانكه مذكور افتاد در مثنوي ، كمترين تداعي ، مولانا را از يك جولانگاه به جولانگاه ديگر مي كشاند و كلامي در پي آفرينش كلام و معاني و جستجوي معاني از مسير معهود دور مي شود . مثلاً در پايان حكايت » پادشاه جهود ديگر كه در هلاك دين عيسي سعي نمود « مولوي در مقام تحذير از فريب و اغترار به پديده هاي شبيه حس ما يا شبيه مطلوب مي گويد:
    تا زر اندوديت از ره نفكند
    تا خيال كژ ترا چه نفكند

    همين كلمه » چه « و معناي منظور در بيت فوق او را متوجه حكايتي مي كند كه در كليله و دمنه تحت عنوان » الاسد و الثور « به تقرير رفته ، مولوي اين حكايت را از اختصار به تفصيل مي كشد و در داستان پروري با دست باز بدون قيد چندان گسترده عمل مي كند كه انواع گونه هاي معرفتي را طي اين حكايت مي آورد . از جمله جهد و توكل كه در اشباع كردن هر كدام از مفاهيم اين دو واژه حكايت را مي گسترد و در طي حكايت ، حكايت هاي ديگري را مي آورد . از اصل حكايت دور مي شود و پس از جولان و معاني فرعي به حكايت باز مي گردد و همچنان در ظرفيت هاي واژگان توجه نموده و در اشباع آن ظرفيت ها از راه اصلي حكايت به بيراهه هاي پر مغز و نغز مي جهد و در حكايت از واژه » چه « كه اتفاقاً و به اقتضاي آزادي زبان در حكايت پيشين آمده بود داستاني مفصل و داراي ظرفيت هاي معنا پذير و انديشه ساز مي پردازد كه آخرالامر ، خرگوش به تدبير و سياست ، شير را در كنار چاه مي آورد و او را به تصوير خويشتن كه در آب افتاده بود تحريك نمموده و به تهور وامي دارد كه آن شير به تصوير خويشتن حمله مي برد و به چاه افتاده و تلف مي شود . در تمام اين حكايت ، جولانداري با كلام و تداعي هاست . اصول و قواعد تاليف و مقررات سنجش و ساختار از اعتبار ساقط شده است .
    در حكايت پير چنگي ، آنجا كه عمر در خواب به امر نامعهودي ملهم مي شود و در تعجب فرو مي رود كه اين معهود چيست ؟ مولانا شان و مميزه الهام را شرح مي دهد كه ندايي غيبي كه اصل همه بانگ هاست كه در مقابل آن ندا ، بقيه بانگ ها صدايي بيش نيست و براي فهم و تقرير آن ندا گوش و لب لازم نيست لذا ترك و كرد و پارسي و عرب همه آن را درمي يابند ، همين تداعي ، مولوي را از خواب ديدن عمر به مفهوم الهام منتقل نموده و از بيان مفهوم الهام به سخن گفتن چون انتقال پيدا كرده و به داستان ناليدن ستون حنانه از هجر پيامبر (ص) متوجه مي شود و از اصل داستان دور شده ، به داستان هاي فرعي متوجه مي شود و معناي بلندي را در آن مي آفريند . براي نمونه به تحويل جاذبه هاي تداعي و پيروي مولوي از آن تداعي ها همين قطعه از حكايت خواب ديدن عمر را ذيلا مي آوريم :
    آن زمان حق بر عمر خوابي گماشت

    تا كه خويش از خواب نتوانست داشت
    در عجب افتاد كاين معهود نيست
    اين ز غيب افتاد بي مقصود نيست
    سرنهاد و خواب بردش خواب ديد
    كامدش از حق ندا جانش شنيد
    آن ندايي كاصل هر بانگ و نواست
    خود ندا آن است و اين باقي صداست

    از همين بيت ، حكايت از مسير خود منحرف شده و از پي تداعي معاني ابتدا نداي حق را كه الهام است توضيح مي دهد و از آن هم به نطق جهان راه مي جويد :
    ترك و كرد و پارسي گو و عرب فهم كرده آن ندا بي گوش و لب
    خود چه جاي ترك و تاجيك است و زنگ فهم كردست آن ندا را چوب و سنگ
    هر دمي از وي همي آيه الست
    جوهر و اعراض مي گردند هست
    گر نمي آيد بلي زايشان ولي
    آمدنشان از عدم باشد بلي
    زانچه گفتم من ز فهم سنگ و چوب در بيانش قصه اي هش دار خوب


    خواب ديدن عمر را آغاز كرد و از پي تداعي افتاد و اصل داستان را معطل گذاشت تا كجا و كي ديگر بر سر داستان مي آيد و بار ديگر تداعي هاي تازه اي او را از ره به در كند . مولوي در توجيه اين بيراهه هاي نغز مي گويد :
    بل گناه او راست كه عقلش ببرد عقل جمله عاقلان پيشش بمرد



    جلوه پر فروغ معاني مولوي را از عرصه معهود و حوزه خود به بساط بالندگي و احساس ، به عرصه جنون مي كشاند كه از قاعده هاي دست و پا گير آزادش مي سازد . مولوي موافق يك كليشه معروف عربي در عرصه كلام مي درخشد » الكلام يجر الكلام « ترجمه كليشه اي اين جمله به فارسي اين است كه مي گويند » حرف ، حرف مي آورد « اما در عالم مولانا اين » حرف ، حرف مي آورد « چه بساط گسترده و چه ژرفايي به تقرير آورده و چه تعالي و ارتقايي را باعث شده است . مثنوي مولانا در سير گفتاري خود منبر را تداعي مي كند كه گويي مولانا بر منبري نشسته و با مخاطب مستقيم خود به سخن پرداخته و به اقتضاي حال از شاخه اي به شاخه مي پرد و از مطلبي و به مطلب ديگر رو مي كند و تمثيل ها و تنظيرها و تشبيه ها مي آورد ، حال مخاطب را مي نگرد و به قدر همت آنان نكته مي آفريند كه شان حضور و گفتار و مخاطب به قاعده ها سبقت مي جويد و پيشاني مخاطب لوح كحفوظ گرديده و تلقين معنا مي كند چنانكه خود مي گويد :
    لوح محفوظ است پيشاني يار
    راز كونينش نماند آشكار

    او مخاطب را خلاق و آفريننده و احضار كننده مطالب و مفاهيم و بلاغت ساز و صنعت بديع آفرين ، معرفي مي كند در جايي از مثنوي ، در بيان اين معنا حديثي از نبوي شريف را به تشريح مي كشد كه » ان الله يلقن الحكمه علي قلوب الواعظين بقدر همم المستمعين « خداوند حكمت را به مثابه همت شنوندگان ، بر قلوب واعظان تلقين مي كند . در شرح اين حديث مي گويد :
    جذب سمع است ار كسي را خوش لبي است
    گرمي و وجد معلم از صبي است


    جذب سمع را مايه خوش لبي مي داند ، گوش خوب جنباننده زبان خوب و چالاك است . گوش ، باعث و جنباننده بلاغت است نه انديشه صاحب كلام . انديشه به اقتضا و خواست گوش هاي قابل ، جريان پيدا مي كند . بلاغت سياسي و سلطاني و عالمانه به بلاغت احساسي رشيد راه پيدا مي كند چون شنونده در عين توجه و دقت و علاقه مندي از زمره فرهيختگان نيست ، لذا » مولانا روزي » خم « را » خمب « گفت شاگردان ، او را متنبه ساختند كه صحيح اين كلمه خم است . او گفت : بي ادب ! اينقدر دانم ليكن صلاح الدين خمب فرموده است . صلاح الدين زركوب كه از زمره عوام بوده از اجله مريدان مولانا به حساب مي آمد كه در واقع با حسن حضور خويشتن و جذب سمعش ، مولانا را تعليم مي داد . عجبا ، مولوي از مريدان نكته مي آموزد و به حسام الدين مي گويد :
    گردن اين مثنوي را بسته اي
    مي كشي آن سوي كه دانسته اي
    اي ضياء الحق حسام الدين بگير
    يك دو كاغذ برفزا در وصف پير
    بر نويس احوال پير راه دان
    پير را بگزين و عين راه ، دان


    ملايي كه پس از سي و چند سال ملايي از صولت حادثه اي عظيم چنان دخل و حاصل مدرسه و طاق و رواق آن را سپرده است كه از عوامان نكته آموخته و به تلقين مريدان تكلم مي كند و با رفتن حسام الدين شريان گفتاري او مي خشكد و با رجعتش اين رگ جريان مي يابد در عرصه شاعري نيز خود را به ذوق جاذبه مخاطب سپرده و از تكلف هاي عالمانه دوري مي كند . اشعار مولانا انديشه يار است و تظاهرات خيال معشوق به صورت شعر درمي آيد . او مي گويد : شعر من شعر نيست بلكه تظاهر جوشش خون است .
    » خون كه مي جوشد منش از شعر رنگي مي زنم «
    انديشه وصال و ديدار دلدار ، او را به تقرير و ابزار وامي دارد . سلاست و رواني اشعار او مولود ذوق اوست و نه حاصل تكلف و صنعت او :
    قافيه انديشم و دلدار من
    گويدم مينديش جز ديدار من


    در حكايت و قصص مثنوي از قلاووزي ذوق ، جايگاه هاي شخصيت هاي داستان ها پيوسته تغيير پيدا مي كند و چه بسا كه در آغازين فرازهاي داستان ، مولانا به عنوان داستان پرداز در جاي شخصيت داستان به ابراز عقيده مستقيم مي پردازد و سخن خود را مي زند و داستان از روند عادي خود بريده مي شود . مثلاً در قصه » اعرابي درويش و ماجراي زن او « مولانا از زبان زن اعرابي شكايت مي آغازد كه از سر فقر و املاق مويه مي كرد و از شوي خود گله ها مي نمود ، از همان آغازين فراز داستان پس از دوازده بيت ، مولانا خود داخل داستان شده و سخن خود را بر اصل داستان مي افزايد و از يم تداعي ضعيف به سخنان قوي منتقل مي شود . آنجا كه زن از فقر مي نالد و به شوي خود نهيب مي زند كه در ميان عرب عطا و بذل ، غزوه و جنگ ، مايه فخر و مباهات است اما ما بر گدايي مي تنيم و مايه ننگ عرب شده ايم .
    چه عطا ما بر گدايي مي تنيم
    مر مگس را در هوا رگ مي زنيم
    گر كسي مهمان رسد گر من منم
    شب بخسبد قصد دلق او كنم

    از همين تداعي كه اعراب اهل بخشش اند و بايد مهمان ارباب عطا شد و نه بخل و امساك . مولوي به موضوعي ره مي جويد با عنوان » مغرور شدن مريدان محتاج به مدعيان مغرور … « و مي گويد :
    بهر اين گفتند دانايان به فن
    ميهمان محسنان بايد شدن
    تو مريد و ميهمان آن كسي
    كاو ستاند حاصلت را از خسي
    نيست چيره چون ترا چيره كند ؟
    نور ندهد مر ترا تيره كند


    چنان مرموز از داستان اعرابي به موضوع مدعيان دروغين قلاووزي و شيخوخيت عرفان منتقل مي شود كه گويي خود مولانا به عنوان يك شخصيت سوم وارد قصه شده و با موضوعي مستقل در داستان ابراز عقيده مي كند . بعد از چند دقيقه حكمت ، بار ديگر شخصيت هاي داستان را به گفتمان و طي ماجرا وامي دارد . اين شيوه ضرورترين شيوه يك انسان شالوده شكسته است حقيقتاً هم مولانا يك موجود شالوده شكسته است ، كه از يك حادثه شگفت انگيز شالوده فقاهت و ملايي او فرو ريخته و ساختار شيخي و قلاووزي او شكسته و نظام زندگي عادي او به هم ريخته است بنابراين متن شالوده شكسته ، از چنين شخصيت شالوده شكسته متوقع است . او از ساختار پيشين خود به شاكله زهد اشاره مي كند كه پس از شكستن آن شاكله ترانه گوي شده است .
    زاهد بودم ترانه گويم كردي
    سر حلقه بزم و باده جويم كردي
    سجاده نشين باوقاري بودم
    بازيچه كودكان كويم كردي


    سجاده نشيني و وقار ، ساختار يك مرد ملاي چهل ساله است كه در اثر يك ملاقات غريب چنان از هم پاشيده است كه جهان و جهانيان در طي قرون و اعصار از آن متاثر شده اند ، ملاي شريعتمدار و زاهد مآب و امام شهر را بنگر كه چگونه از اعتبار و متانت و وقار به هم ريخته است كه ذوق باده در سر و زلف يار در دست آرزوي رقص و دست افشاني دارد .
    يك دست جام باده و يك دست زلف يار رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست



    چنان مستانه و پرآشوب و از خود رسته سخن مي گويد كه گويي هرگز ره مدرسه و مسجد نمي شناخته و ساختار ملايي و فقاهت به خود نگرفته است ، الا اينكه شور و شيدايي و شطح و پريشاني او از رسوبات مدرسي و احوال مسجدي گزاره دارد كه در شطح تالي اين رسوبات را مي بينيد :
    چو وضو ز اشك سازم بود آتشين نمازم
    در مسجدم بسوزد ، چو بدو رسد اذاني
    رخ قبله ام كجا شد كه نماز من قضا شد
    ز قضا رسد هماره به من و تو امتحاني
    عجبا نماز مستان ، تو بگو درست هست آن ؟
    كه نداند او زماني ، نشناسد او مكاني
    عجبا دو ركعت است اين ؟ عجبا كه هشتمين است ؟
    عجبا چه سوره خواندم ؟ چو نداشتم زباني
    در حق چگونه كوبم كه نه دست ماند و نه دل ؟
    دل و دست چون تو بردي ، بده اي خدا اماني
    به خدا خبر ندارم ، چو نماز مي گزارم
    كه تمام شد ركوعي ، كه امام شد فلاني


    پس از اين چو سايه باشم پس و پيش هر امامي
    كه بكاهم و فزايم ز حراك سايه باني
    به ركوع سايه منگر ، به قيام سايه منگر
    مطلب ز سايه قصدي ، مطلب ز سايه جاني




    منبع : [تنها کاربرانی که عضو شده اند و از طریق ایمیل عضویتشان فعال شده می تواند این لینک را ببینند. ]





    پنج شنبه 17 شهريور 1384

    تاريخ انتشار مقاله

    پنج شنبه 16 شهريور 1385
    تاريخ درج مقاله


+ پاسخ به مبحث
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرآخر

بازدید کنندگانی که از طریق جستجو کلمات ذیل به انجمنهای گیگاپارس آمده اند:

اشعار رومانتیک از مولانا جلال الدین بلخی

دستاورد های داشمند ایرانی مولانا جلال الدین محمدمولوی

ای برادر تو همه اندیشه ای مولوی

خطابه پایان نامه مولانا

تعلیم و تربیت از دیدگاه مولانا

ساعتی گرگی درآید در بشر

توبه نستوه مولانا

میخواهم در کشفالایات در مورد سوره سجده وخواص ان بدانم

عشق مجازی از دیدگاه مولانا

كتابهاي مولانا

اگر آن ترکه شیرازی بدست آراد دل ما را به خا ل هندش با خشم سرو جان را با چون حافظ که ثمر قندو بخارا را

یک مقاله راجع به مولانا جلال الدین بلخی

موالانا جلالدین بلخی

عشقت به دلم درآمد و شاد برفت facebook

تربیت ازدیدگاه مولوی

مولانا در مورد محبت

ترجمه و تفسیرمولانا - نی نامه

مولانا جل لا الدین محمد بلخی

متن کامل شعر از محبت تلخها شیرین شود ازمثنوی مولوی

دعا و نیایش از دیدگاه جناب مولانایکی ازشگفتی های طبیعت راکه توجه دانشمندان راجلب نموده استنیم او مومن بود و نیمیش گبرتحقیق در مورد عطار نیشابوری محمد جلال الدین مولانایک مقاله مختصر راجع به مولانا جلال الدین خلوت خاص در نظر مولانا
SEO Blog

اطلاعات این مبحث

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 1 کاربر در حال دیدن این مبحث می باشند، (0کاربر عضو و 1 کاربر مهمان)

تگهای این مبحث

قانون های ارسال نوشته

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts