|
|
|||||||
| ثبت نام | ارسال دعوتنامه | Stats | راهنما | فهرست کاربران | تقويم | بازی آنلاین | نشانه گذاری خوانده شده |
![]() |
|
|
ابزارهای مبحث | شیوه نمایش |
|
|
#1 | ||||||||||||||||
|
مدير بازنشسته
![]()
تاريخ عضويت: Dec 2007
محل سکونت: به هر آنکجا که باشد به جز این سرا سرایم
پست: 2,227
گيپا: 30,617
تشكرها: 1,318
1,513 بار در 939 پست از اين كاربر تشكر شده
|
دوستان خوبم سلام به امید خدا اگه بشه و شما هم استقبال کنید یکسری مطالب زیبای ادبی رو خواهم نوشت امیدوارم خوشتون بیاد پيله و پرواز A small crack appeared On a cocoon. روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد.------------ --------- - A man sat for hours and watched Carefully the struggle of the butterfly To get out of that small crack of cacoon. شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدناز سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد. ------------ --------- - Then the butterfly stopped striving . It seemed that shewas exhausted and couidnot go on trying. آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر مي رسيدكه خسته شده،و ديگر نمي تواند بهتلاشش ادامه دهد.------------ --------- - The man decided to helpthe poor creature. He widened the crack by scissors. The butterfly cameout of cocoon easily, but her body wasTiny and her wings werewrinkled. آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد.پروانه به راحتي از پيله خارج شد،اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند. ------------ --------- - The man continued watching the butterfly. He expected tosee her wings become her body. But it did nothappen! آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شودو از جثه ي او محافظت كند.اما چنين نشد! ------------ --------- - As amatter of fact,the butterfly to crawl onThe ground for the rest of herlife, For she could never fly. در واقع پروانه ناچار شد همه ي عمر را روي زمين بخزدو هر گز نتوانست با بال هايش پرواز كند. ------------ --------- - The kind man did not realize that God had arranged thelimitation of cocoon. And also the struggle for butterfly to get out ofit, so that a certain fluid could be discharged from herbody to enableher to fly afterward. آن شخص مهربان نفهميد كهمحدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريزآن را خدا براي پروانه قرار داده بود،تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شودو پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد.------------ --------- - Sometimes struggling isthe only thing we need to do . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. ------------ --------- - IfGod had provided us with n easy life to live without any difficulties, Thenwe become strong,and could not fly. اگر خداوند مقرر مي كردبدون هيچ مشكلي زندگي كنيم،فلج مي شديم ،به اندازه ي كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم. ------------ --------- - I asked for strength,andHe provided mewith enough difficultiesTo become strong. I asked forknowledge and He provided meمن نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي سر راهم قرار داد، تا قوي شوم.من دانش خواستم و خداوند مسايلي براي حل كردن به من داد.------------ --------- - Iasked for prosperity and promotion, and He provided me with abilitytothink and hands to work. I asked for bravery ,nd He providedMe withabstacles to overcome. من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به منقدرت تفكر و زور بازو داد تا كار كنم.من شهامت خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد،تا آنها را از ميان بردارم. ------------ --------- - I asked for motivation,and He showed me eople who needed help. Iasked for love and He provided me with opportunityTo give love toothers. من انگيزه خواستم و خداوند كساني را به من نشان داد كه نيازمند كمك بودند.من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت كنم.------------ --------- - I did not get what I wanted….. ButI was provided withwhat I needed. «من به آنچه خواستم نرسيدم...اما آنچه به آن نياز داشتم ،به من داده شد.» ------------ --------- - Donot worry,fightWith difficulties and be sureThat you canprevail over them. نترس با مشكلات مبارزه كنو بدان كه مي تواني بر آنها غلبه كني. فعلا یاحق |
||||||||||||||||
|
|
|
|
|
#2 | ||||||||||||||||
|
مدير بازنشسته
![]()
تاريخ عضويت: Dec 2007
محل سکونت: به هر آنکجا که باشد به جز این سرا سرایم
پست: 2,227
گيپا: 30,617
تشكرها: 1,318
1,513 بار در 939 پست از اين كاربر تشكر شده
|
ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند.
پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن استکه اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد . آن زن مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شدهبود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم . آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم . مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست. به او گفتم: بنظرمرسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تاملگفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد. آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنشميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد . وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم وآنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند. ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود . دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينکه نشستيم به خواندنمنوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران راميخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم. هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غيرعادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم کهسينما را از دست داديم . وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتي به خانه برگشتمهمسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيليبيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم. چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم. کمي بعدپاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستمرسيد. يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم که آيا در آنجا خواهمبود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. وتو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم . درآن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشانداريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر ازخدا و خانواده نيست. زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود. اين متن را براي همه کسانيکه والديني مسن دارند بفرستيد. فعلا یاحق |
||||||||||||||||
|
|
|
|
|
#3 | ||||||||||||||||
|
مدير بازنشسته
![]()
تاريخ عضويت: Dec 2007
محل سکونت: به هر آنکجا که باشد به جز این سرا سرایم
پست: 2,227
گيپا: 30,617
تشكرها: 1,318
1,513 بار در 939 پست از اين كاربر تشكر شده
|
ايستگاه خدا مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟ كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟ كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟ قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست . قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست . مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت : درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد . و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري . فعلا یاحق |
||||||||||||||||
|
|
|
| 3 نفر از voroojack برای این مطلب مفید تشکر کرده اند: |
|
|
#4 | ||||||||||||||||
|
مدير بازنشسته
![]()
تاريخ عضويت: Dec 2007
محل سکونت: به هر آنکجا که باشد به جز این سرا سرایم
پست: 2,227
گيپا: 30,617
تشكرها: 1,318
1,513 بار در 939 پست از اين كاربر تشكر شده
|
عاشورا یعنی... عاشورا يعني قطرات اشكي كه حسين براي فرداي اهل بيتخويش ريخت ، عاشورا يعني جمع كردن خارهاي بيابان در شب تاريك ، يعني سيراب كردنكودك شيرخواره با سرانگشتان پيكاني تيز، عاشورا يعني ضجه هاي كودكاني غريب درصحرايي سوزان ، يعني فرو رفتن خارهاي بيابان در پاهاي كودكانه اي كه به دنبال عشقنداي لبيك سرداده بودند ، يعني اوج مردانگي و ايستادگي ، يعني تجسم تمام غيرت هايكه در چشمهاي نجيب عباس سو سو ميزد، عاشورا يعني دلدادگي به سرچشمه پاكيها ، يعنيطعم شيرين عطش در كنار يار، پيامد عشق ورزي به نور ، عاشورا يعني صداي گريه هايي كهاز سر تشنگي در گلو خفه ميشد، يعني پر كردن مشك آب در عين عطش ، يعني پرپر شدن و دمبر نياوردن ، يعني به آسمان پرتاب كردن خون گلوي شش ماهه اي كه از تشنگي به چشمانپدر خيره شده بود، يعني دفن كردن تمام احساس خويش در پشت خيمه ها ، عاشورا يعنيوادع آخرين خواهري خسته با برادري از جنس نور، يعني عين صداقتي كه در آسمانها نظيرنداشت ، يعني سكوتي كه در تمام فريادها به گوش رسيد ، و نوازشي كه بر چشمان پير وفرتوت خاكستر نشسته مردمان آواز شكست پيروز را زمزمه ميكرد، عاشورا يعني فرود همهغيرت هاي آسمان در زمين و پرواز همه پاكيها به آسمان... فعلا یاحق یاحسین |
||||||||||||||||
|
|
|
|
|
#5 | ||||||||||||||||
|
مدير بازنشسته
![]()
تاريخ عضويت: Dec 2007
محل سکونت: به هر آنکجا که باشد به جز این سرا سرایم
پست: 2,227
گيپا: 30,617
تشكرها: 1,318
1,513 بار در 939 پست از اين كاربر تشكر شده
|
سلام من به محرم... با تو ، تمام ابرهاي معطل و بلا تکليف ، مي بارند ، تمام زمين هاي سترون شده ، جشن بلوغ مي گيرند ، جشن طلوع گل غيرت و شروع شکفتن . با تو ، ايثار شناسنامه مي گيرد . ايمان هويت مي يابد و عشق ؛ خانه ي گمشده اش را مي يابد . کربلا ، اي پايان آوارگي همه ي آبها ، اي انتهاي سرگرداني قطره ها براي رسيدن به دريا . خداوند تمام زيبايي هاي خود را در طرح بي بديل تو ريخت تا هر کس هنر زيبايي فعلا یاحق یاحسین |
||||||||||||||||
|
|
|
|
|
#6 | ||||||||||||||||
|
مدیر سابق ادبیات
![]()
تاريخ عضويت: Jan 1970
پست: 1,998
گيپا: 22,432
تشكرها: 1,032
1,652 بار در 941 پست از اين كاربر تشكر شده
حالت من:
|
وروجک جان ممنون از مطالب زیبایی که گذاشتی.
ادامه متن های زیباتو اینجا دنبال کن.
__________________
|
||||||||||||||||
|
|
|
|
|
#7 | ||||||||||||||||
|
مدير بازنشسته
![]()
تاريخ عضويت: Dec 2007
محل سکونت: به هر آنکجا که باشد به جز این سرا سرایم
پست: 2,227
گيپا: 30,617
تشكرها: 1,318
1,513 بار در 939 پست از اين كاربر تشكر شده
|
صحنه ی غریب زندگیتو یه هممون در نقش یک بازیگریمبا همیم تو بازهای روزگارولی بی از درون هم خبریمبی خبریم تولد یه خاطره است انگاری زندگی شروع یک نمایشه کاشکی از دنیا این خاطره ها سهم ما تموم خوبیا بشه تویه پشت صحنه دنیا یه ما خوبیو بدی میمونه یادگار زندگی برای ما یه خاطره است از تمام قصه های روزگار بهتره به قلبامون دروغ نگیم زندگی هر جا که باشه میگذره من و تو مسافریم تو این روزا مثل خورشید تو نگاه پنجره همیشه از صبح تا شب قایم میشیم واسه پنهون کردن گریه هامون روی قلب و روحمون خط میکشیم اگه باز از روزگار دلت گرفت لحظه هات ثانیه هات ابری شدن بیا با من بیا با من ........ |
||||||||||||||||
|
|
|
|
|
#8 | ||||||||||||||||
|
مدير بازنشسته
![]()
تاريخ عضويت: Dec 2007
محل سکونت: به هر آنکجا که باشد به جز این سرا سرایم
پست: 2,227
گيپا: 30,617
تشكرها: 1,318
1,513 بار در 939 پست از اين كاربر تشكر شده
|
غم های ترک خورده چشمانم را می بندم می بینم زمینی را که بی قرار عشق بود واز فراق عشق ابتدا زرد شد وناگاه قلبش از جفای یار ترک خورد ولی زمین غم یار را عزیز شمرد این گذشت تا که مجنون از فراق لیلی پیر شد وقتی که یک روز از دل شب نویدی از آسمانها به مجنون رسید وعشقی نو در دل مجروح مجنون جریان یافت نمی دانم آن روز مجنون زنده بود یا نه!!! فعلا یاحق |
||||||||||||||||
|
|
|
|
|
#9 | ||||||||||||||||
|
مدير بازنشسته
![]()
تاريخ عضويت: Dec 2007
محل سکونت: به هر آنکجا که باشد به جز این سرا سرایم
پست: 2,227
گيپا: 30,617
تشكرها: 1,318
1,513 بار در 939 پست از اين كاربر تشكر شده
|
جای پا وقتی آخرین صحنه از زندگی اش به نمایش در آمد، متوجه شد که خیلی اوقات در مسیر زندگی او فقط یک جای پا بود. همچنین متوجه شد که آن اوقات سخت ترین وناراحت کننده ترین لحظات زندگی اوبوده است. این واقعاً او را رنجاند و از خدا درباره آن سوال کرد : خدایا تو گفته بودی چنانچه تصمیم بگیرم که با تو باشم ، همیشه همراه من خواهی بود . ولی من متوجه شدم که در بدترین شرایط زندگیم فقط یک جای پاست ، نمی فهمم چرا در موقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشته ام مرا تنها گذاشته ای ؟!!! خدا پاسخ داد :فرزند عزیز و گرانقدر من ، تو رادوست دارم و هیچ وقت تنهایت نمی گذارم . زمانهایی که تودر آزمایش و رنج بودی ، وقتی تو فقط یک جای پا می بینی ، من تو را به دوش گرفته بودم. فعلا یاحق |
||||||||||||||||
|
|
|
|
|
#10 | ||||||||||||||||
|
مدير بازنشسته
![]()
تاريخ عضويت: Dec 2007
محل سکونت: به هر آنکجا که باشد به جز این سرا سرایم
پست: 2,227
گيپا: 30,617
تشكرها: 1,318
1,513 بار در 939 پست از اين كاربر تشكر شده
|
از همان روزي كه دست حضرت فعلا«قابيل» گشت آلوده به خون حضرت «هابيل» از همان روزي كه فرزندان «آدم» - صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي - زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد آدميت مُرد گرچه آدم زنده بود از همان روزي كه «يوسف» را برادرها به چاه انداختند از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند آدميت مرده بود بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب گشت و گشت قرنها از مرگ آدم هم گذشت اي دريغ، آدميت بر نگشت قرن ما روزگار مرگ انسانيت است سينهي دنيا ز خوبيها تهي است صحبت از آزادگي، پاكي، مروت ابلهي است صحبت از موسا و عيسا و محمد نابجاست قرن موسي چمبهها است من كه از پژمردن يك شاخه گل از نگاه ساكت يك كودك بيمار از فغان يك قناري در قفس از غم يك مرد، در زنجير حتي قاتلي بر دار! اشك در چشمان و بغضم در گلوست وندرين ايام، زهرم در پياله زهر مارم در سبوست ...! مرگ او را از كجا باور كنم؟ صحبت از پژمردن يك برگ نيست واي! جنگل را بيابان مي كنند دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند هيچ حيواني به حيواني نميدارد روا آنچه اين نامردمان با جان انسان مي كنند صحبت از پژمردن يك برگ نيست فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست در كويري سوت و كور در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانيت است یاحق |
||||||||||||||||
|
|
|
![]() |
| تگها |
| نثرهای زیبا (عارفانه ، عاشقانه) |
| افراد در حال بازدید از این مبحث: 1 (0 کاربر و 1 مهمان) | |
| ابزارهای مبحث | |
| شیوه نمایش | |
|
|
این سایت از خدمات هاستینگ PersianServices استفاده میکند.